افزایش موج حملات علیه مصدق و نهضت ملی ایران
محسن قایم مقام
دوباره در پی حذف روز ۲۹ اسفند روز ملی شدن نفت برآمده اند!
موج حملات علیه دکتر مصدق و نهضت ملی ایران افزایش یافته است!
نغمه برداشتن روز ملی شدن صنایع نفت در سراسر کشور از تقویم روزهای ملی بار دیگر ساز شده است. حکومت خودکامه بهر ترفندی برای از میان بردن نام مصدق چنګ میزند. نام مصدق یعنی تداعی آزادی ، دمکراسی و سکولاریسم برای ایران. حاکمین مستبد هرآنچه یادآور این مضامین باشد برایشان زهرآګین است.
مردم ایران بعد ازهزار رنج و مشقت با ملی شدن صنایع نفت در سراسر کشور تار و پود سالیان دراز تسلط انګلیس بر سیاست و نفت مملکت را درهم پیچیدند. انګلیس افزون بر قرنی صاحب اختیار سیاست در این سرزمین بود. از شکست خیزش های آزادیخواهی غروب نهضت مشروطه ګرفته تا برآوردن حکومت رضا شاه و دیکتاتوری سیاه بیست ساله و پشتیبانی از پنجاه سال دیکتاتوری پس از آن همه در ید اقتدار دولت علیه بریتانیای کبیر بود، که خوشبختانه در آنزمان «شیر پیر» بریتانیا در افول قدرت بسر میبرد. نهضت ملی ایران برهبری دکتر مصدق اګرچه به پیروزی کامل نائل نیامد ولی آنقدر قدرت ګرفت که هیچ نیرویی نتواند سد حرکت نهضت آزادیخواهی که با حرکت استقلال طلبی ایران عجین شده بود ګردد. بی دلیل نبود که علیه نهضت ملی ایران و دکتر مصدق رهبری آن دولت های بزرګ ذینفع کودتا براه انداختند. آنها نمیخواستند یک حرکت ضد استعماری و در جهت برقراری حاکمیت ملی در شرق استعمار زده به پیروزی برسد.
آمده اند ۲۹ اسفند را از تقویم روزهای ملی حذف نمایند و بجایش عید فطر را سه روز گردانند. در زمانی که روزه خواری علنی یکنوع مبارزه منفی مردم را ساخته است، بیهوده تصور میکنند با تشدید و افزودن بر تجلیل از روزهای مذهبی میتوانند برای رفتار و اعمال جنایتکارانه خویش پوششی بسازند.
سالهاست که از محمد رضا شاه ګرفته تا خمینی دنبال از میان بردن نام مصدق بوده اند. یکی او را "عوام فریب" میخواند و دیګری "نامسلمان"، چه هر دو ازګسترش فکر آزادی و دمکراسی در مملکت در هراس بوده اند. و امروزه نیز بار دیگر دشمنان آزادی واقعی درایران، در داخل و خارج کشور، بشدید ترین حملات علیه دکتر مصدق پرداخته اند. یک بخش ایشان دست اندر کاران حکومتی هستند که سالهاست سایه شوم خود را بر این مملکت افکنده اند و ګروه دیګر کسانی میباشند که ولی نعمتشان با کمک نیروهای خارجی رهبر نهضت ملی ایران را بزنجیر کشید و ثروت ملی ایران را بتاراجګران داخلی و خارجی سپرد.
دسته اول حسابشان روشن است و شمشیر برای آزادی کشی را از رو بسته اند. و دستشان برای مردم آګاه و رفته رفته توده مردم رو شده است. خمینی بزعم خود مسآله "نامسلمان" بودن مصدق را برای از میان بردن نام نیک او علم کرد. و در پاسخ یکی ازاطرافیانش که یاد آور شده بود که مصدق حتی وظایف دینی خود از جهت مالی راهم مرئی داشته است، ګفته بود ، " امروز هیچکس نباید مطرح شود ". خمینی تجمع یکملیون نفری آزادیخواهان با حضورشخصیتهای برزګ ملی و روحانی در "بهار آزادی" را بر نمیتافت. هم او را نامسلمان خواند و هم جبهه ملی را بست وهوادارانش را مرتد و سزاوار اعدام اعلام کرد. در پایان خمینی یه جنایتکاران علیه بشریت پیوست و مصدق الهام بخش مبارزات آزادیخواهی ایران باقی ماند.
دسته دوم دنبال نعل وارونه زدن هستند. صحبت از آزادی میکنند و بجنګ حکومتی میروند که آزادی را از مردم سلب کرده و زندان و شکنجه و اعدام را راه مبارزه با آزادیخواهان ساخته است. ولی حاضر نیستند که بستن مشروطه در دوران پهلوی ها، زندانها، اعدامها، حتک حرمت ها بآزادیخواهان در زمان ایشانرا محکوم نمایند. انګار جنایت کم و زیادش تعیین کننده اصل موضوع است. حکومت " مذهبی " ها جنایت را ازاندازه بدر کرده است ولی آیا بنام مردم "مجلس شوری" تشکیل دادن، ساواک را بر روح و جسم مردم مسلط کردن، و حتګ حیثیت از آزادیخواهان نمودن و به جنایت در مقایسه با این دوران با کمیت کمتری و نه با کیفیت کمتری دست آزیدن جنایت نیست؟ و بیهوده بتصور آورد، چون تعدادش کمتراست جنایت نیست و محکوم کردن ندارد و باید منتظر قضاوت تاریخ باقی ماند؟ آقای داریوش همایون، مشروطه خواه دیراز راه رسیده، که تغییرات بسیاری ازجهت آزادیخواهی در گفته هایش مشاهده میشود و امرزه خود را در کنار مدافعان جنبش سبز قرارداده است، رضا شاه را بزرګترین شخص مشروطیت میشناسد، انګار با آزادی کشی و حکومت پلیسی میتوان برشد ملتی خدمت کرد؟ آیا رضا شاه اجازه داد تا روشنفکران این مملکت امنیت داشته باشند و مملکتی بار ور را پی ریزی نمایند؟ خدماتی در مملکت بکمک فرهیختګان کشورو حمایت او صورت ګرفت ولی مملکتی که انقلاب مشروطه را در پشت سردا شت، و آزادیخواهانش ازهرګوشه و کنار این مملکت بپا خواسته بودند و موج فکری آزادیخواهی هر روز دایره و ګسترش بزرګتری پیدا مینمود، آیا سزاوار ایجاد فضای امنی برای رشد فکری و شکوفایی مملکت نبود؟ تا آنچه او بکمک فرهیختگان کشور بوجود آورده بود معنی ذاتی خود را پیدا نماید؟ و یا در پایان کارمردمی بپاداش امنیت واقعی وشکوفائی مملکت بدفاعش برخیزند؟
آقای داریوش همایون در نوشته های اخیرش در حالیکه از جنبش سبز حمایت میکند، در اشاره ای غیرمستقیم به نهضت ملی ایران، نام مصدق را در کنار نام خمینی قرار داده و صحبت از "گذشته های بی شکوه شکست خورده" میکند، این توهین تاریخی مرا یاد داستانی از ګلستان سعدی میاندازد که شاهی بحلقه درویشان درآمد و سلطنت را رها کرد و بعد از چندی رفتارش موجب نګوهش درویشان شد که تو شاهی را رها کردی ولی هنوز ګند شاهی از تو بمشام میرسد! باید از ایشان پرسید آیا با خطاب "زن ق..." به فرهیختګان مملکت، بزعم رضا شاه برای جلو بردن امورکشور، شخص را فرد اول مشروطه میسازد؟ اینکه دفاع از روش کارهیتلر و استالین کردن است و لذا آقای همایون با تمام دفاع از حرکت آزادیخواهی ایران هنوز " سومکا" باقی مانده و افکار دیکتاتور پروری آنها را رها ننموده است. و بی جهت نیست که دست از حمله بمصدق بر نمیدارد! داریوش همایون در همان گفتگو باز ادامه میدهد که هواداران مصدق ".. به اندیشه جا انداختن رهبری مصدق در جنبش سبز افتاده اند.." در حالیکه مصدق امروز زنده نیست تا کسی فکر رهبری او را بمیان آورد. آقای همایون "الهام بخشی" یک مبارزه را با "رهبری" مبارزه ، دانسته جا بجا میکنند. علاقمندان به دمکراسی و آزادی و سکولاریسم مصدق را "الهام بخش" جنبش آزادیخواهی مردم ایران میشناسند نه "رهبر" مبارزه. الهام بخشی یعنی آنکه شما از گفته های او ، رفتار او و مبارزات او ووو یاد میگیرید و در مبارزه خود بکار می بندید.
"ګاندی" هنوز الهام بخش مبارزات بدون خشونت جهان است. سیمون بولیوار و خوزه مارتی الهام بخش مبارزات آزادیبخش امریکای لاتن شناخته شده اند. و مصدق الهام بخش مبارزات ضد استعماری شرق خوانده میشود. رهبری و الهام بخشی دو مقوله متفاوت اند. طرفداران حکومت نوع پهلوی ها همیشه " مشروطه" را با حضورشاه در آن دائمی می پندارند. در حالیکه جنبش های اجتماعی در حال رشد و تکامل اند. در صدر مشروطه مردم قدرت برکناری کامل شاه را نداشتند ولی درعمل هیچ قدرت حکومتی به شاه ندادند و در قانون اساسی تنها یک مقام تشریفاتی برایش تعیین کردند. و هفتاد سال بعد این قدرت را پیدا کردند که در انقلابی شاه و سلطنت را یکجا کنار بگذارند. ایشان توانستند "سایه خدا" و یک "موهبت الهی" را از زمین کم نمایند! این سیر منطقی و طبیعی "جنبش مشروطه خواهی" است. مشروطه خواهی " دیکتاتور" بهیچ نام و عنوانی را بر نمیتابد. وآنها که دیکتاتورها را بزرګترین شخصیت مشروطه خطاب میکنند، نه مشروطه را درک کرده اند و نه آزادی و دمکراسی را بدرستی شناخته اند. نام انتخابی افراد هم برای خود و یا سازمانهای خود الزامآ معرف ماهیت وجودی ایشان نیست.
باز از همین ردیف آقای رضا پهلوی را می بینیم که با تمام صحبت های آزادیخواهی و دفاع از دمکراسی و حقوق بشر، نوبت به پدر تاجدارشان که میرسد میګویند: تاریخ باید در باره ایشان قضاوت نماید. معلوم نیست تاریخی که در باره خمینی و دیګر سلاخان جمهوری اسلامی و سایر دیکتاتورهای همزمان ایشان در جهان قضاوت کرده است، چرا در مورد پهلوی ها انقدر تآخیر خدمت دارد؟ و اینکه ایشان میګویند، محمد رضا شاه دوران پیشرفت و مدرنیزه کردن مملکت را به برقرای آزادی در آن حق تقدم بخشید تا بانجام امر مدرنیزه کردن مملکت سرعت بخشد. آیا آقای رضا پهلوی، با تمام صحبت های بجای آزادیخواهی و دمکراسی که میکنند هنوز بر این باورند که اول پیشرفت در زیر سایه یک ًدیکتاتورخوب ً راه درست ترقی و تعالی مملکت است؟ خود ایشان قضاوتی در این امر ندارند؟ خوب سایر دیکتاتورها هم همین حرف ها را میزنند، پس اشکال کار شما با آنها در چیست؟ در مورد برخی بر خلاف نمونه ایران پیشرفتهای چشمګیری پیدا شد، نګاه کنید به نمونه آلمان و شوروی، آیا کسی هست که بخاطر این پیشرفتهای مملکتی که جهانی و ماندګارازهیتلرواستالین باقی ماند، دفاع کند؟ بجز نمونه های آبرو باخته ګروههای فاشیستی و عقب مانده های استالینستی؟ این شیوه های پلیسی و دیکتاتوری ایشان در کشورشان بود که مملکت و مردمشان را برنج و سختی فراوان کشاند. آیا میتوان بدون دمکراسی و آزادی"مملکتی مدرن" ساخت؟ می بینیم که بازی یک بام و دو هوا، پایه کار سلطنت طلبان را میسازد و باین دلیل است که مبارزین آزادیخواه خارج از دایره سلطنت طلبی، حتی برای اتحاد عمل با ایشان در مبارزه امروز هم اعتماد نمیکنند.
در سیاست حاکمین خودکامه، حمله به مصدق باشکال مختلف که امروزه شکل "حذف" ۲۹ اسفند از تقویم ملی را بخود ګرفته، شکل موسمی دارد واپورتونیستی با آن برخورد میشود. در چند سال ګذشته سپاه پاسداران و جناح هوادارش در حکومت از مصدق تجلیل میکردند و در مجله سپاه پاسداران عکس و تفصیلات در باره مصدق منعکس میشد و دولت ملی شدن صنعت نفت را با برنامه های هسته ای خودشان مقایسه مینمود. ولی امروز تاریخ مصرف آن نوع تبلیغات تمام شده و باید بمقتضای سیاست حکومت علیه هر نماد و سمبل آزادیخواهی بجنګند و نام مصدق که آشناترین و صمیمی ترین و پابرجا ترین سمبل و الهام بخش، آزادیخواهی، دمکراسی و سکولاریسم در این مملکت بشمار میرود، طبیعتآ آماج حملات حکومتی که بآزادی کشی دست زده است، قرار میگیرد. و برداشتن ۲۹ اسفند از تقویم نمای روشنی از سیاست خصمانه حکومت در برخورد با حرکت آزادیخواهی مردم است.
موج حملات علیه مصدق در میان سلطنت طلبان هم افزایش یافته است. آقای رضا پهلوی که تاکنون بر خلاف آقای همایون نوعی احترام بمصدق را حفظ نموده اند. در مورد ۲۸ مرداد میګویند، این حق قانونی شاه در قانون است که نخست وزیر را عزل نماید و میافزاید که میشود این قانون راعوض کرد. ولی هرګز صحبت اطلاع عزل به نخست وزیر در ساعت یک بعد از نیمه شب و با تانک در جلوی منزل نخست وزیر و نیز صحبت اسناد منتشره از طرف دولت های انګلیس و امریکا در مورد طرح و انجام کودتا در ۲۸ مرداد را بلب نمیآورند. اینجاست که شخص بصمیمیت ایشان درادعا های آزادیخواهی و دمکراسی و حقوق بشرشک میکند. کسی از ایشان نخواسته است که مانند پسر شیخ فضل الله نوری در محل بدار کشدین پدرش حاضر شود و وقتی پدر را بالای دار میکشند، دست بزند. درآنزمان حتی مشروطه خواهان هم ازحرکت پسر شیخ فصل الله خوششان نیامد چه رسد به مردم عادی کوچه و خیابان که او را " تف و لعن" کردند. آزادیخواهان انتظار دارند که آقای رضا پهلوی اګر میخواهند در صف آزادیخواهان بمعنی حقیقی کلمه قرار گیرند، باید جنایات زمان شاه سابق را محکوم نمایند و بهانه " قضاوت تاریخ" را کنار بګذارند.
من بحث در باره نوشته های ګروه بزرګی از اصلاح طلبان مذهبی که آګاهانه نامی از مصدق و نهضت ملی ایران و بسیاری از رجال و شخصیت های آزادیخواه دوران مشروطه را نمی برند را به زمان دیگری موکول میکنم. کمکی که این گروه از روشنفکران دینی در مبارزه با استبداد مذهبی مینمایند بسیارارجمند است. ولی در جای خود اغلب این روشنفکران حاضر نیستند که پای خود را از دایره تنگ مذهبی فراتر برند. صحبت از شخصیت های سکولار چون مصدق و یا بسیاری از روشنفکران دوران مشروطه را خارج از دایره بسته مذهبی میدانند. این گروه مذهبی اصلاح طلب گوئی هنوز در خیال استفاده از هشتاد هزار مسجدی که آیت الله بروجردی ساخت هستند. در حالیکه امروزه جدائی دین از ساختار حکومتی پایه اصلی حکومت آینده بر اساس حاکمیت ملی و دمکراسی ناشی از اراده مردم را میسازد. و نام نبردن از شخصیت های ملی و آزادیخواه تاریخ مشروطه ایران که سکولار عمل کرده اند، در معنی آزادیخواهی و دمکراسی طلبی ایشان سؤال برانگیز است.
این موج تازه ضد مصدق هم مانند موج های ګذشته خواهد خوابید. هیچ نیرویی نمیتواند نهضت ملی و جنبش آزادیخواهی مردم ایران را از میان بردارد. نهضت ملی و جنبش آزادیخواهی مردم ایران یک موج فکری است که بر هزار عامل و هزار خواسته تکیه دارد. و مصدق از آنجا که زندګیش در حول این محور و خدمت بمردم چرخیده است همیشه در ذهن مردم ایران زنده باقی خواهد ماند.
محسن قایم مقام – نیویورک
پنجم سپتامبر ۲۰۱۰
Sun 05 09 2010 8:44
دروغ اول
میرحمید سالک
خود خداپنداری شاه ییما، "دروغ اول" بود، ورود به جدالی جهانی در صف اهریمن*
ماجراهای چند شب گذشته در مقابل خانۀ "شیخ اصلاحات" باعث یادآوری کلام و توصیهای شد که کروبی در شبهای مناظره انتخاباتی در اختیار موسوی گذاشت. او به رقیب خود گوشزد کرد که اگر وارد این رقابت انتخاباتی شدهای باید تا آخر بایستی. کروبی سرد و گرم چشیده، که به خلاف موسوی تا همین اواخر با عوامل قدرت دست به گریبان بود، میدانست که این بار نبردی دشوارتر در پیش دارد. در انتخابات سال ۸۴ او در نامهای گلایهآمیز به رهبر، فرزند او را مورد خطاب قرار داده بود. اما این بار گویا مطمئن بود که باید پدری را که در هستۀ قدرت خزیده مورد عتاب قرار دهد. این رویارویی با خامنهای در گذشتهای نه چندان دور هزینههایی سنگین تر به بار میآورد. نظیر آن چه که بر سر سعیدی سیرجانی و بسیاری از روشنفکران رفت و یا رفتاری که با مرحوم منتظری صورت گرفت. اما امروز، که به واسطۀ اعتراضات مردم، فشارهای خارجی و درگیریهای درونی "یاران بریدۀ رهبر"، پایههای قدرت سست تر شده، هزینهها کاهش یافته اما از بین نرفته است. به ترتیبی که خانم کروبی را واداشته تا در نامهای به رهبر به او گوشزد کند که: "اختلاف همسرم با جنابعالی در مسائلی که همگان بر آن واقفند چه ارتباطی با حق زیستن خانواده و آسایش و آرامش همسایگان ما دارد؟ آقای کروبی بارها گفتهاند که آماده پرداخت هر هزینهای بابت این اختلاف در نگرش هستند." (سایت بی بی سی ۱۰ شهریور) کسانی که در مقابل خانۀ کروبی به دنبال حکم جهاد از طرف مولای خود میگردند، میدانند رهبرشان، هم به لحاظ حقوقی و هم از نظر حقیقی، روز به روز ضعیف تر و در مانده تر گشته است. آنها این همه سینه به تنور میچسبانند که شاید اقتداری برای مقتدای خود دست و پاکنند. اما برای کسی که در گزارشهای تصویری میدیدیم مردم در صف ایستاده بودند تا دستش را ببوسند، چه پیش آمده که امروز ناچار شده است عدهای را اجیر کند تا با چنین رفتارهایی وحشیانه تاج و تختش را مراقبت نمایند؟ آیا خامنهای هنگامی که به رهبری رسید، نظیر موقعیتی را داشت که خمینی در سال ۵۷ از آن بهره مند بود؟ خاموش شدن ستارۀ بخت او امری تدریجی بود و یا از ابتدا چندان تشعشعی نداشت؟ به نظر میآید که از ابتدا این تاجر بازار قدرت برای عرضه کردن، متاعی در چنته نداشت. اما آن چه را که به مرور زمان، بنا بر مجموعهای از دلایل پیدا و پنهان، از بقیه تجار به عاریت گرفته بود، از سر ندانم کاری به طرفة العینی، به افرادی فرومایه تر و دغل تر وانهاد تا امروز از او ورشکسته به تقصیری بیش باقی نماند. مروری بر تاریخ این چند ساله به روشن شدن این مطلب کمک خواهد کرد.
در میان کسانی که در همان روزهای اول شکل گیری بنیانهای حکومت تازه، از جمله شورای انقلاب، نامشان مطرح میشد، ذکری از سید علی خامنهای در میان نبود. گرچه دوستی او با رفسنجانی باعث شد تا به تدریج صاحب مقام و منزلتی شود. تا سال ۵۸ بالاترین مقامی که به دست آورده بود معاونت وزارت دفاع بود. امامت نماز جمعۀ تهران اولین نشانۀ اعتماد خمینی به وی بود. بعد از آن هم نمایندۀ رهبر در شورای عالی دفاع شد. ترور وی در ششم تیرماه سال ۱۳۶۰ و به دنبال آن کشته شدن بهشتی، باهنر و رجایی، او را از نمایندگی مجلس به ریاست جمهوری رساند و هم چنین باعث شد به دبیر کلی حزب جمهوری اسلامی برسد. اما هیچ یک از این دو اتفاق نتوانست گرهی از مشکل ریاست طلبی وی بگشاید. چرا که در حزب وجود شخصیتی چون رفسنجانی او را در سایه قرار میداد. در ضمن این حزب عمری چندان طولانی نداشت و در خرداد 1366 به اشارۀ خمینی، به خاطر اختلافات درونی، که یک پای ثابت آن دبیر کل بود، تعطیل شد. از سوی دیگر در قانون اساسی اول جمهوری اسلامی، ریاست جمهور از اختیارات زیادی برخوردار نبود و بیشتر به یک مقام تشریفاتی شبیه بود. امری که چندان با شخصیت قدرت طلب و خود شیفتۀ خامنهای این همانی نداشت و به طور مرتب او را در میدانهای نزاع قرار میداد. بزرگترین تشویش ذهنی او، یعنی انتخاب نخست وزیری که با منویات او نزدیک باشد، او را به سوی تقابل با رهبری نزدیک میکرد. این مواجهه با خمینی او را وادار میکرد که سر خود را مرتب به مانعی سخت بکوبد. دستآورد دیگر جنگیدن با چنین حریفی قدرتمند و شکستهای متوالی، تضعیف موقعیت سیاسی و اجتماعی او در میان سایر همپالکیهایش بود. شاید باز به دلیل همین رو در رویی با شخص اول کشور بود که در زمان جنگ به فرماندهی کل قوا نرسید. چرا که خمینی رفسنجانی را به او ترجیح داده بود. خامنهای در آن هنگام رئیس جمهور و نمایندۀ رهبر در شورای عالی دفاع بود. از سوی دیگر رئیس جمهور، در برخی موارد، خط قرمزها را پشت سر میگذاشت و همین امر موجب انزوای بیشتر او در دستگاه دیپلماسی رهبر وقت میشد. آن چنان که شنیده شد در زمان انتشار نامۀ معروف به "نامۀ نود و نه نفر"، خامنهای گفته بود "نگویید نود و نه نفر، بگویید صد نفر". در طی این نامه مخالفین موسوی در مجلس از حمایت تام و تمام خمینی از موسوی گلایه کرده بودند. در سایه بودن خامنهای تا زمان مرگ خمینی ادامه داشت. مرگ خمینی فرصتی پیش آورد، تا در رابطهای پر ابهام و معاملهای پر ایهام، شخصیتی مبتلا به خود شیفتگی، اما محروم از توجهات لازم، به رهبری برسد. او با در اختیار گرفتن قدرتی بلامنازع، مبتنی بر قانون اساسی جدید، تلاش کرد همراه با تحکیم پایههای قدرت خود، عقدههای گذشته را نیز التیام بخشد.
رسیدن به رهبری برای خامنهای فضایی را ایجاد کرد تا فنری را که سالها تحت فشار قرار داده بود آزاد کند. رهبر جدید در اولین اقدام، گروهی را که در زمان خمینی، به واسطۀ تمایل رهبر پیشین به جناح چپ، در انزوا بودند به دایرۀ قدرت نزدیک کرد. از سوی دیگر آن افرادی را که در همراهی با سیاستهای خمینی، از منظر او، در تحقیر شدنش شریک بودند، از اریکۀ قدرت دور کرد. حتی به رفسنجانی، رئیس جمهور وقت که مؤثرترین عامل به رهبری رسیدن او بود و به راستها نزدیک تر شده بود، رحم نکرد. او در آن زمان تنها توانست برادر رئیس حمهور را از رأس دستگاه تبلیغات حکومتی براند. وی تلاش میکرد با این اقدامات به دو نتیجۀ مهم برسد. اول آن که قدرت بی حد و حصر خود را به رخ بقیه بکشد. دوم این که رقبای احتمالی را، برای باز پس گیری قدرت، از میدان به در کند. اما او یک نکتۀ مهم را در نظر نگرفته بود. یکی از عوامل توفیق رهبر اول جمهوری اسلامی، افزون بر سایر مشخصاتی که در محاسبات قدرت مهم بودند، توانایی او در ایجاد تعادل و برقراری توازن میان رهبران سیاسی بود. خمینی به خوبی میدانست اگر بخواهد به عنوان یک رهبر جناحی عمل کند، مقدمات سقوط خود و حکومت مطلوب نظر خود را فراهم کرده است. چرا که از ابتدا با تکیه بر تشکیلات و یا حزبی واحد به قدرت نرسیده بود. او به درستی میدانست عمود مرکزی خیمهای است که در زیر آن دستهای بزرگ از آدمهای کثیرالنظر به شیوهای هیئتی، مشغول ادارۀ امور هستند. در نتیجه این ستون باید بار را درست تقسیم کند و از همۀ گوشههای این چادر حمایت کند. اما خامنهای به علت فقدان این هنر در وی، نمیتوانست وارد این بازی شود. از سوی دیگر بنا بر دلایلی که قبلاً به آن اشاره شد، نمیخواست به این کار تن دهد. او قصد کرده بود پروندۀ جناح چپ را هر چه سریع تر مختومه کند.
اما این پشتیبانی بی دریغ از یک جناح و، نظیر سایر خود شیفتگان، احساس "همه چیز دانی" باعث شد پای خامنهای به هر جنگ و جدلی، چه خرد و چه کلان باز شود. او لازم دید که در مورد کلیه امور اظهار نظر کند. او حتی از مهندسان شهر ساز خواست که شهر اسلامی بسازند. نتیجۀ این کار هم آن شد که معاون وزیر مسکن تحت این رهنمودها از مردم بخواهد که دیگر "آشپز خانۀ اوپن" نسازند و در آپارتمانهای کوچک خود به فکر "اندرونی" و "بیرونی" باشند. این مداخلات موجه و غیر موجه که معمولاً از درون آنها دستورالعملهای مضحکی، نظیر نمونۀ فوق، به دست میآمد، او را بیش از پیش به رهبری نا مطمئن تبدیل میکرد. این دخالتها همیشه برای او کم هزینه نبود. یکی از این مداخلات که هزینۀ زیادی به او تحمیل کرد، دخالت در تشکیلات روحانیت و حوزه بود.
از زمانی که خمینی به قدرت رسید، به رغم آن که از مراجع بزرگ شیعه بود و بسیاری از حوزویان از شاگردهای او بودند، تلاش کرد حساب و حرمت حوزه و روحانیت را نگه دارد. احمد قابل در محاسبه با بی بی سی ادعا میکند هر زمان که از آقای خمینی درخواست میشد در کار حوزه دخالت کند، وی به بهانۀ حضور مرحوم گلپایگانی در رأس تشکیلات حوزه، از این کار سر باز میزد. هر چند در همان زمان شاهد بودیم که ایشان با بخشی از روحانیون عالی مقام، نظیر روحانی، قمی و صدر، درگیر بود، همت بسیار داشت تا درگیریها رسانهای نشود. از سوی دیگر موقعیت علمی و میزان نفوذ خمینی در میان مردم باعث میشد تلاشهای احتمالی مراجع معترض هم بی ثمر شود. اما در طرف دیگر خامنهای به هیچ وجه صاحب چنین مقام و مرجعیتی نبود. او از موقعیت و جایگاه خود در حوزه به خوبی مطلع بود. او میدانست بر اساس سلسله مراتب موجود در حوزه، کالایی جهت عرضه ندارد. بنابراین جهت پیدا کردن موقعیت مناسب با تکیه بر خزانۀ کشور دست به یار گیری زد. با واگذاری برخی امتیازات ویژه به بعضی از کسانی که در حوزه از او سرآمدتر بودند، نظیر حوالجات شکر و چای و بهره برداری از معادن و کارخانجات، تلاش کرد تا از حمایت آنها برخوردار شود. از سوی دیگر با پخش کردن پول از جیب ملت در میان طلاب به عنوان شهریه، پولی که باید از محل وجوهات شرعی پرداخت شود، شروع به تأمین سیاهی لشکر و سرباز پیاده نظام در میان "ملاهای تازه کار" کرد. برای آن گروهی که هیچ یک از این راهها افاقهای نبخشید، اعمال خشونت در دستور کار قرار گرفت. همان نکتهای که کروبی از آن به عنوان "حرمتشکنی و تعرض به مراجع و آیات عظام" یاد کرد. (چهارشنبه ده شهریور سایت رادیو دویچه وله) حکایتهایی که بر سر آیت الله منتظری رفته و هم اکنون نیز برای اعضای خانوادۀ او مستدام است. روایتهایی که از مقابل منزل مسکونی آیت الله صانعی شنیده میشود. همان حالی که در مقابل مسجد قبای شیراز شاهد هستیم. چرا که دستغیب نظیر کروبی ایستاده است و حاضر نیست در مقابل کج رویهای حکومت در مجموع و شخص خامنهای، به طور اخص، سکوت کند. این اتفاقات که با ناشیگری از پشت صحنه اداره شده، تنها باعث میشود فاصلۀ رهبر با حوزه، مهم ترین تکیه گاه و پایگاه اجتماعی او، بیشتر و بیشتر شده، در نتیجه ارتباط وی با خاستگاهش امروز به سردی کامل گراییده است. اما همیشه اتفاقات در پشت پرده اتفاق نمیافتد. گاهی سوء مدیریتهای رهبر علنی میشود که دو مورد از آنها به عنوان نقاط عطفی در مسیر کاهش اتوریتۀ "جانشین امام زمان" نقش بازی کردهاند.
اولی انتخابات دوم خرداد ۷۶ بود و دومی انتخاباتی بود که به قدرت گرفتن احمدی نژاد منجر شد. رهبر کنونی از پیشوای قبلی خود نیآموخته بود که نباید اجازه دهد تا نظرش در مورد کاندیدای دلخواهش علنی شود. چرا که در چنین شرایطی در شکستهای کاندیدای مطلوبش شریک خواهد شد. اما چون خامنهای درس نگرفته را نادرست به کار بست، سال ۷۶، اولین باری بود که از میزان نفوذ خود، به عنوان شخصیتی حقیقی، در میان مردم، بر اساس آمار و ارقام، مطلع میشد. نکتهای که در پیش چشم مردم هم عیان شد. در حقیقت نتیجۀ انتخابات دوم خرداد، نه نشانۀ شکست ناطق نوری، که رونمایی فضاحت باری از میزان علاقه مندی مردم به رهبر بود. اما به قدرت رسیدن احمدی نژاد و سیاستهای او به عنوان شخص مورد تأیید رهبری، ضرباتی چبران ناپذیرتر به پیکرۀ حاکمیت در قدم اول و موقعیت خامنهای در مرحلۀ بعد زد. به ویژه اوضاع وقتی بدتر شد که در سال ۸۸ رهبر وادار شد به عنوان پشتیبان جدی نظامیان وارد درگیریها شود. خشونت بیش از حد "ولی امر مسلمین" و اطرافیانش موجب ریزش جدی در میان هواداران قبلی او شد. نمونۀ نوری زاد یک استثنا در مجموعۀ حاکمیت نبود. سیاستهای غلط و خانمان برانداز احمدی نژاد باعث شد که به اعتراف مرتضی نبوی کسی از یاران رهبر به این سادگی حاضر به دفاع از وی نباشد. سیل نامههای علنی و سرگشاده از هر سو، حتی از درون زندان، بر علیه رهبری جاری شد. رفتاری که در گذشته عقوبتی سخت با خود به همراه داشت. فشار بر آن بخش از فعالین سیاسی که در زندان هستند، برای درخواست عفو از رهبری، بی حاصل ماند. چرا که این اسیران به درستی دریافته بودند حتی اگر به چنین اشتباهی تن دهند هیچ بعید نیست، به دلیل موقعیت متزلزل رهبری، چیزی عایدشان نشود. نهایت این فشارها و احساس خطر از دست دادن همه چیز از سوی "ولی فقیه" باعث شده تا وی به اقداماتی شتاب زده دست بزند. رفتارهایی که او را در دایرهای معیوب گرفتار ساخته است. یکی از این عملکردها فتوایی است که اخیراً صادر شده تا نقاط ضعف او در امر مدیریت جامعه بیشتر هویدا شود. وی در تبیین نشانۀ التزام به ولایت فقیه، حکومت خود را ادامۀ حکومت انبیا ارزیابی کرده، میافزاید:" همين كه از دستورات حكومتى ولى امر مسلمين اطاعت كنيد، نشانگر التزام كامل به آن است." آیا به راستی نمیتوان این فتوا را به نوعی نشانۀ احساس ضعف مطلق ارزیابی کرد؟ او اگر احساس میکرد جامعه برای لبیک گفتن به او آماده است، چه نیازی به صدور چنین دستورالعملی داشت؟
اگر بین مراسم تشییع جنازۀ سیاسی آیت الله خمینی در سال ۶۸، تقریباً بعد از نه سال رهبری، با مراسم تشییع جنازۀ سیاسی جانشین وی در سال ۷۶، بعد از نزدیک به هشت سال زعامت، مقایسهای بکنیم، در مییابیم که دومین رهبر جمهوری اسلامی به هیچ وجه نتوانست، به لحاظ نفوذ کلام و اثر در میان مردم، پا جای پای سلف خود بگذارد. دلیل این امر کاملاً روشن است. خمینی با قدرتی که خود موجد آن بود مهار حکومت را دراختیار گرفته بود. بنیانگذار جمهوری اسلامی نه مرهون بلکه واضع و موزع قدرت بود. او وازعی بزرگ در مقابل سایر منابع قدرتهای اضافی و فرعی در جامعه بود. اما خامنهای با قدرتی که دیگران به او تفویض کرده بودند بر تخت حکومت تکیه زد. در ادامه هم تلاش کرد با تکیه بر قدرت نفت در امر حکومت مطلق العنان شود. وی برای این که قدرت اهدایی را بتواند حفظ کند، به چند دلیل، که از حوصلۀ این بحث خارج است، به سوی مردم نرفت وتلاش نکرد با آنها شراکت کند. به عکس با ایشان فاصله گرفت و ناچار شد به عواملی موجود در دایرۀ قدرت پناه ببرد و همین امر موقعیت او را متزلزل تر ساخت. خامنهای نمیتوانست در کاریزمای خمینی شریک شود تا از این راه قدرتی متکی به خود، برای خود بیآفریند. در مقابل تصور میکرد، با توجه به خود شیفتگی که از او سراع داریم، با تکیه بر کیش شخصیت خواهد توانست به "قدرت قرضی" خود بیافزاید. اما درنوردیدن این راه به نوشیدن جام زهری میماند که آن را به شهدی گوارا آغشته کرده باشند. سم مهلکی که آثار مسمومیت آن، هر روز بیشتر هویدا میشود. همان مسمومیتی که دامان شاه را گرفت. بیش از او هم در تاریخ سلاطین مستبد ایران و جهان، از آثار این بلا، بسیار دیده ایم و خواندهایم.
نیروهای نظامی - امنیتی و دخالت در انتخابات
م رها
در كشورهای دمكراتیك و قانونمند وظیفهی نیروهای امنیتی و نظامی را دفاع از استقلال و منافع ملی، پاسداری از قانون اساسی و اجرای كامل آن، دفاع از حرمت شهروندان، نگهبانی از آزادی جمعی و حریم خصوصی افراد، و سرانجام حراست از عادلانه بودن، رقابتی بودن انتخابات و احترام به آراء مردم از راه عدم دخالت در سیاست و انتخابات تشكیل میدهد. در استبداد دینی این نیروها به ابزار سركوب یك جناح اقلیت در میآید كه برای حفظ قدرت از هیچ گونه تجاوزی به حقوق و آزادیهای جمعی و فردی شهروندان روی گردان نیست و در غارت منابع ملی حد حصری قایل نیست. چرا كه مملكت را ملك انحصاری خود به شمار میآورد.
تجاوز به حقوق شهروندان در زیر سایه ولی مطلقه از جمله از راه پایمال كردن حق تعیین سرنوشت ملت كه با شركت در یك انتخابات آزاد و دمكراتیك میسر است، به تحقق میرسد. بازبینی دورههای انتخاباتی گوناگونی كه حداقل پس از پیروزی محمد خاتمی در كشور انجام شده است نشان میدهد كه نیروهای سپاه و بسیج با دخالت در انتخابات، بزرگترین نقش را در تهی كردن محتوی جمهوریت نظام و تحكیم استبداد دینی ایفا نمودهاند. بازخوانی این دخالتها كه با اعترافات و اظهارات برخی از سرداران سپاه نیز همراه است این امر را روشن تر میسازد.
١- دوره دوم شوراها
محافظه كاران و نیروهای امنیتی - نظامی در دوره اول اصلاحات در یافتند كه اصلاح طلبان را باید از همان راهی كه بقدرت رسیدهاند (یعنی صندوقهای رأی) از دایرهی قدرت بیرون راند. برای انجام این كار حلقه امنیتی - نظامی پرنفوذی كه برگرد رهبری شكل گرفته بود [١] با كمك برخی از عناصر محافظه كار، "شورای هماهنگی نیروهای انقلاب" را تشكیل داد كه برای پیروزی در انتخابات دورهی دوم شوراها برنامه ریزی نمود. پیش از هرچیز برخلاف دورههای گذشته، لیستهای انتخاباتی مورد نظر این ستاد در شهرستانهای مختلف با نامهای گوناگون انتشار یافت (آبادگران در تهران). دوم، پایگاههای بسیج (به فرماندهی احمدی مقدم فرمانده فعلی نیروهای انتظامی) و سپاه با تمام امكانات وارد كارزار انتخاباتی شدند. پروژه دخالت نظامیان با نام "طرح بصیرت" و آموزشهای عقیدتی - سیاسی و تشكیلاتی آغاز شد. افزون براین آموزشهای تشكیلاتی لازم برای جمع آوری رأی به آنها داده شد. هر بسیجی موظف شد كه آراء حداقل ده نفر از اعضای خانواده و آشنایان را در روز انتخابات مدیریت كند. فعالیتهای سیاسی - ایدئولوژیك انتخاباتی نیز از راه "هادیان سیاسی سپاه" سازماندهی گردید. سوم، صدا و سیما در زمان برگزاری انتخابات با تمام ابزارهای تبلیغاتی شوراهای دورهی اول را كه بیشتر در دست اصلاح طلبان بود بباد انتقاد گرفت. تحریم انتخابات نیز به یاری محافظه كاران آمد و نقشه نیروهای امنیتی - نظامی پیروز شد.
٢- مجلس هفتم
در انتخابات مجلس هفتم دوباره دست پنهان حلقهی ذی نفوذ از آستین درآمد و با تشكیل "شورای هماهنگی نیروهای انقلاب" به كمك نیروهای بسیج و سپاه و "لشگر ناظران" شورای نگهبان و بخش کارشناسان ویژه بررسی صلاحیتها (اطلاعات سپاه) وارد كارزار انتخاباتی شد. گزارش مفصل دولت خاتمی در باره سازمان اطلاعات موازی سپاه و افشاگریهای بهزاد نبوی از فعالیتهای این سازمان و قرارگاه ثاراله نیز نتوانست از دخالت نظامیان در انتخابات جلوگیری كند. بدنبال تحصن بسیاری از نمایندگان مجلس برای اعتراض به رد صلاحیتهای گسترده اصلاح طلبان، حلقه ذی نفوذ این حركت را به عنوان توطئهای برای عقب انداختن انتخابات تعبیر كرد كه خشم ولی مطلقه را به همراه داشت. سرانجام شورای نگهبان با استناد به گزارشات كارشناسان سازمان اطلاعت موازی سپاه از تأیید صلاحیت كاندیداهای كلیدی اصلاح طلب خودداری كرد و مجلس هفتم به دست اصولگرایان افتاد.
٣- ریاست جمهوری دورهی نهم
در انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری حلقه نظامی - امنیتی اطراف رهبری با همان ابزارهای دو انتخابات گذشته وارد كارزار شد با این تفاوت كه به این نتیجه رسید كه به یاری راست سنتی نیازی نیست و این حلقه از سازوكارهای لازم برای پیروزی در انتخابات برخوردار است. بنابراین جلسات اصلی انتخابات بدون حضور سیاسیون (ناطق، باهنر، توكلی، لاریجانی..) و با شركت مجتبی خامنهای، حجازی، ذوالقدر، نقدی، طائب و رمضانی تشکیل شد. این حلقه موفق شد كه به گفته ذولقدر "عملیات پیچیده و چند لایه"ای را برای پیروزی كاندیدای مورد علاقهاش به اجرا گذارد: در لایه اول قرار بود قالیباف كه براساس ارزیابیهای حلقه، قابلیتهای لازم برای جذب رأی طبقه متوسط شهری (پایه اجتماعی اصلاح طلبان) را داراست به ریاست جمهوری رسد اما بسیج و نیروهای امنیتی از پیشرفت مبارزات انتخاباتی وی گزارشات ناامید كنندهای ارائه میدادند بنابراین احمدی نژاد كه با شعارهای عدالتخواهانه و عوامگرایانه در جذب آرای تهیدستان شانس بیشتری داشت سوار ماشین رأی حلقه ذی نفوذ گردید. هاشمی و اصلاح طلبان نیز قالیباف را مهره اصلی حلقه نظامی - امنیتی به شمار میآوردند و از این روی بیشترین حملات را متوجه وی ساختند كه به سود احمدی نژاد تمام شد. در لایهی دوم صلاحیت دو كاندیدای دیگر اصلاح طلبان صورت گرفت كه به شكسته شدن بیشتر اراء انها بیانجامید و باوجودی كه مجموع آراء اصلاح طلبان بیشتر بود مهره خاموش نیروهای نظامی امنیتی توانست باكمك "برنامهی پیچیده" و دستكاری در آراء به جای كروبی به دور دوم راه یابد.
٣- دوره سوم شوراها
در انتخابات دوره سوم شوراها اطرافیان احمدی نژاد كه با توجه به انتخابات ریاست جمهوری نهم نسبت به تواناییهای خود توهم داشتند بنام "رایحه خوش خدمت" وارد پهنهی انتخابات شدند. در این دوره حلقه ذی نفوذ حمایت اش را از یاران احمدی نژاد دریغ داشت و نیروهای بسیج و سپاه پشت سر قالیباف قرار گرفتند. اصلاح طلبان نیز با توجه به رد صلاحیتهای گسترده از حضور در انتخابات با كاندیداهای سرشناس در میان مردم محروم گردیدند. در این انتخابات هواداران احمدی نژاد شكست سختی را متحمل شدند اما قالیباف توانست با رأی شورا شهردار تهران شود.
٤- دوره سوم مجلس خبرگان
در دوره سوم انتخابات مجلس خبرگان در میان حلقه نظامی - امنیتی در مورد هاشمی رفسنجانی اختلاف نظر وجود داشت. برخی تضعیف هاشمی را به حذف وی ترجیح میدادند كه با نظر رهبر نیز همخوانی داشت. بنابراین تصمیم گرفته شد كه هاشمی به مجلس راه یابد اما در رتبهی آخر نمایندگان انتخاب شدهی تهران جای گیرد. بنابراین امكانات بسیج و سپاه، شورای نگهبان و لشگر ناطران در چهارچوب تضعیف هاشمی بسیج شد البته قرار شد كه همراهان احمدینژاد پروژه حذف هاشمی را دنبال كنند. هاشمی پیش از هر چیز در دیداری با رهبری شرط شركت در انتخابات را عدم دخالت سپاه و بسیج و لشگر ناظران اعلان كرد كه از سوی ولی مطلقه پذیرفته شد. سپس با تغییر آئین نامه انتخابات مجلس خبرگان (كه بوسیله این مجلس تهیه میشود) امكان حضور نمایندگان كاندیداها در پای صندوقهای رأی را فرام ساخت. بدین ترتیب وی از شمار آرائش در تك تك صندوقها قبل از اعلام رسمی نتیجه انتخابات آگاه بود و توانست جلوی تقلب گسترده در انتخابات را بگیرد. هنگامی كه اعضای شورای نگهبان بوی گفتند كه در رتبهی بیستم قرار گرفته است این سیاستمدار كاركشته با قاطعیت و با سند پاسخ داد كه با فاصله بسیار زیاد از نفر دوم تهران به پیروزی رسیده است و آنهارا تهدید كرد كه دست از "شیطنت" بردارند.
٥- انتخابات مجلس هشتم
در این دوره حلقه ذی نفوذ با راه كارهای گذشته وارد كارزار انتخاباتی شد با این فرق كه سهم اصلاح طلبان از ٨٠ نماینده دوره هفتم به ٤٠ نماینده كاهش یافت. نظامیان و نیرهای امنیتی باور داشتند كه با باز گذاشتن روزنهی كوچكی برای اصلاح طلبان میتوان از اتحاد استراتژیك آنها جلوگیری كرد. بنابراین رقابت در میان جناح راست سنتی و راست افراطی به سركردگی احمدی نژاد صورت گرفت.
٦- كودتای انتخاباتی ١٣٨٨
راه اندازی كودتای سال ٨٨ در چهارچوب طرح "دهه چهارم انقلاب" [٢] كه در تهیه آن نیروهای امنیتی - نظامی نقش محوری ایفا نمودند، قابل بازخوانی است كه در نوشته جداگانهای جزئیات آنرا بیان خواهم كرد. براساس این طرح میبایست دولتی هماهنگ با اهداف سه گانه زیر بر سركار آید:
١- ایجاد سازوكارهایی لازم برای منتفی ساختن پروژه دوگانه تغییر رژیم از راه یورش خارجی و یا تحقق دمكراسی بوسیله نیروهای داخلی.
٢- حذف اصلاح طبان برای یكدست كردن رژیم كه از جمله مورد نظر نیروهای نظامی امنیتی است.
٣- حذف و یا تضعیف هرچه بیشتر هاشمی رفسنجانی و تكنوكراتهای همراه وی بعنوان مانعی بر سر راه رهبری سوم.
برای رسیدن به هدفهای بالا احمدی نژاد به عنوان بهترین چهره تشخیص داده شد كه در دروغگویی، ریا كاری و تقلب، گوی سبقت را از همردیفانش ربوده است. بازخوانی رویدادهای پس از این كودتا از حوصله این نوشته خارج است اما برای روشن كردن بخش كوچكی از دخالتهای نیروهای امنیتی سپاه و بسیج در این انتخابات شاهدی گویا تر از گفتههای سردار مشفق كه ظاهرا ً از فرماندهان قرارگاه ثاراله است نمیتوان یافت. وی در این گفتار به قطع اس ام اسها تا یورش به ستادهای انتخاباتی موسوی، نشر اكاذیب علیه كاندیدهای رقیب احمدینژاد، ایجاد شرایطی برای انصراف لاریجانی از شركت در انتخابات، كوشش در ایجاد تفرقه میان كاندیداهای اصلاحطلب و دهها اقدام غیر قانونی و متقلبانه دیگر اقرار میكند. كاركردهای غیرقانونی سپاه و نیروهای امنیتی در تدارك كودتای انتخاباتی به سود نماینده راست افراطی بحدی آشكار و توجیه ناپذیر است كه حتی سعیدی نماینده ولی مطلقه در سپاه نیز در مصاحبه با روزنامه شرق از اظهار نظر در مورد آن خودداری میكند![٣]
اظهارات اخیر سردار جوادی نیز در مصاحبه با خبرگزاری فارس حاكی از دخالت مجدد نیروهای نظامی - امنیتی در انتخابات دوره نهم مجلس شورای اسلامی است. وی در این گفتار شرایط شركت در انتخابات پیش رو را موضعگیری علیه جنبش سبز و رهبران آن ذكر كرده است. وی میگوید: "...عناصر سیاسی كه به مبانی و اركان نظام اعتقاد دارند باید با آشكار شدن وابستگی سران فتنه به بیگانگان و دشمنان، موضع خود را روشن و تعیین تكلیف كنند؛ چراكه اگر اینكار را نكنند، با كسی تعارف وجود ندارد و قطعا شورای نگهبان در احراز صلاحیتها به وظیفه قانونی خود عمل خواهد كرد." [٤]
دخالت آشكار مسئول اداره سیاسی سپاه در كنار ادعای جنتی مبنی بر دریافت یك میلیارد دلار از سوی رهبران جنبش و تكرار آن بوسیله وزیر اطلاعات دولت كودتا نشان میدهد كه در میان بازی گران صحنهی سیاست در ایران، مثلت سپاه، شورای نگهبان و دولت كودتا در صورتی كه با مشكلی مواجه نشوند از هم اكنون بطور آشكار در تدارك انتخاباتی فرمایشیاند كه بر پایه آن مجلس آینده از نیروهای راست افراطی و طرفداران كودتا پر خواهد شد.
٩ شهریور ١٣٨٩
----------------
١-٢- چشماندازهای جنبش سبز: طرح "دهه چهارم انقلاب اسلامی" و "گفتمان تعالیِ" حکومت کودتا،
جمعی از فعالان سیاسی ایران، خرداد ٨٩
٤- هشدار معاون سیاسی سپاه: عناصر سیاسی موضع خود را روشن کنند، با کسی تعارف نداریم، گویا نیوز به نقل از فارس، ٧ شهریور ٨٩
Wed 01 09 2010 9:21
مسلمانی پدر من و مسلمانی اینها
جواد طالعی
پدرم مسلمان و سید بود. اما نه مسلمانیاش به مسلمانی امروز ایران شباهت داشت و نه سید بودنش به سید بودن مردی که مدعی رهبری آنان است.
پدرم مسلمان و سید بود. نماز و روزهاش، هرگز ترک نشد. اما مهمتر از آن، عبادت را در خدمت به خلق میدید و دائم در حال حرام و حلال کردن رزق روزانه خود و خانوادهاش بود. تمام عمر، به اندک ساخت و ما دوازده فرزندش را با ساختن به اندک عادت داد. اما هرگز نان حرام را به سفره راه نداد.
وقتی آیتالله خمینی با ادعای "عدل علی"، به ایران بازگشت، پدرم، که بیست سال بود از همان معاش اندک سهم امامش را برای او میفرستاد، نیش و کنایههای ما را ندیده گرفت و به بسیج محله پیوست تا به خیال خودش، بیشتر به خلق عبادت کند. دو هفته بعد، برآشفته به خانه آمد و فریاد کشید: یک مشت لات و قمه کش را جمع کردهاند و اسمش را گذاشتهاند بسیج.
ما، شادمان شدیم که پدر، به این سرعت، حقیقت را دریافته است.
دو سه ماهی بعد، دریافتیم که پدر بازنشسته ما، با وساطت برادرزادهاش، کمر به خدمت بنیاد تازه پای مستضعفان بسته است، با این خیال که در اینجا میتواند به مستضعفان خدمت کند.
باز، همه ناراحت شدیم که چرا پدر دوباره فریب خورده است. اما خدمت در بنیاد مستضعفان هم، چند ماهی بیش به درازا نکشید. پدر، یک روز، باز برآشفته به خانه آمد و فریاد کشید: یک مشت دزد بی شرف جمع شدهاند اینجا و هرچیزی را که در خانههای به قول خودشان طاغوتیان مصادره کردهاند، دارند مفت و مجانی بین خودشان تقسیم میکنند.
یک پسرش را به زندان انداختند و در چهل سالگی سکته دادند. من و یک پسر دیگرش را، به اتهامات واهی اخراج کردند. سه پسر دیگرش را، برای انتقام کشی، همزمان و برخلاف قانون نظام وظیفه، به نوک جبهه جنگ فرستادند. خون دل میخورد و در تردید میسوخت، اما همچنان سهم امامش را به خمینی میرساند. تا آن که در غروب یک روز تابستانی، ردیف بادمجانهائی را که به ضرب شلاق از کتف تا کمر من ردیف کرده بودند، نشانش دادم و گفتم: "بفرمائید آقاجان. این هم پاداش سهم امامهائی که به آقا داده اید".
از درد من، چهره در هم کشید. لعنتی بلند فرستاد. از کسی اسم نبرد. نفهمیدم به چه کسی لعنت فرستاد. به اتاقش رفت و قامت به نماز بست.
پدرم مسلمان و سید بود. اما نه مسلمانیاش به مسلمانانی شباهت داشت که امروز کمر به نابودی خلق بستهاند و نه سید بودنش به کسی که آنان را رهبری میکند. برای او، تا پایان عمر، حرام، حرام ماند و عبادت بجز خدمت خلق نبود.
در سالهای پایان عمر، برای سرگرمی و افزودن بر درآمد مختصر بازنشستگی، مغازه کوچکی دست و پا کرده بود و در آن فراوردههای پلاسکو را میفروخت. جائی که زندگی میکرد، پر شده بود از کارگران زحمتکش افغان، که با دستمزدی اندک، سه برابر کارگران ایرانی کار میکردند تا بتوانند هزینه زندگی خانوادههاشان را در افغانستان جنگ زده و ویران تامین کنند. بیشتر در ساختمانهای نیمه تمام و بی در و پیکر میخوابیدند و میترسیدند که اگر دسترنج اندکشان را در جیب خود نگه دارند، قربانی طمع همکاران فقرزده خودشان شوند. پولهاشان را نزد پدر به امانت میسپردند و وقتی میخواستند به میهنشان بازگردند، پس میگرفتند.
یک روز، به دیدار پدر رفته بودم. نشسته بودیم به حرف زدن از اینجا و آنجا. میدانستم که زیر فشار قرض خانهای است که تازه خریده است. یک کارگر افغان وارد مغازه شد. سلام گفت و دست به سینه در همان آستانه ایستاد. پدر گفت: "انشاء الله عازم ولایتی؟"
مرد افغان سری به علامت تایید تکان داد. پدر کشوی میزش را گشود. کتابچهای بیرون کشید، ورق زد، چرتکه انداخت و گفت: "خدا برکتش رو زیاد کنه. هفت تومن پیش من دارید". بعد، بستهای اسکناس را شمرد و گرفت به طرف مرد افغان: "بشمرید لطفا".
- احتیاجی نیست آقا. شما تا حالا واسه هیچکی کم نذاشتین.
- با این حال، بهتره بشمرین. آدم جایز الخطاس.
مرد افغان شمرد: "این که زیاده آقا".
- نه زیاد نیست. درسته.
- چرا آقا زیاده. هفت هزار و سیصد تومنه.
- سیصد تومنش سودشه. باهاش جنس خریدم و فروخته م. نصف سود معامله مال شماس.
مرد افغان اصرار داشت که سیصد تومان را پس بدهد: "آقا! این چه حرفیه. شما پول منو پیش خودتون نگه داشتین. من باید یه چیزی به شما بدم". پدر، دوباره برایش برکت آرزو کرد و خواست که برود.
مرد افغان رفت. خطوط چهرهاش برای همیشه در ذهن من ماند. احساس سرفرازی کردم. پیش از آن، بارها، با شرمساری عمیق، برخوردهای زشت برخی از هم میهنانم را با افغانهای زحمتکش دیده بودم. این بار خوشحال بودم که یک افغان، خاطره خوشی را با خودش میبرد.
بعدها فهمدیم که پدر، مدتها امین ترین امانت دار کارگران زحمتکش افغان محله خودش بوده است.
چهره آن کارگر زحمتکش افغان را، سی سال بعد، امشب در فیلمی میبینم که روی فیس بوک گذاشتهاند. در یک بازداشتگاه، که معلوم نیست کجای سرزمین نفرین شده من است:
حدود دویست مرد افغان را به صف کردهاند. صدائی فرمان میدهد: "بزن. دودستی بزن. محکم بزن".
و مردان افغان میزنند. دو دستی میزنند. محکم میزنند. توی سر خودشان میزنند.
صدا دوباره بلند میشود: "حالا تو سر نفر جلو بزن. دو دستی بزن. محکم بزن. محکم. محکم، محکم تر".
و مردان افغان میزنند. دو دستی میزنند. محکم میزنند. محکم تر میزنند. توی سر هموطنان خودشان میزنند که در ردیف جلو بر خاک نشستهاند.
صدا دوباره میآید:"حالا پاشین. بزنین. دو دستی بزنین. محکم، محکم، محکم تر بزنین. توی سر خودتون بزنین."
کنار کسی که فرمان میدهد. کسی دائما میخندد. حالا، صدای او را میشنوم:"بگو بگن که غلط میکنن دوباره بیان ایران".
صدای اصلی: "محکم، محکم تر. با صدای بلند بگین: دیگه غلط میکنم بیام ایران".
افغانها، محکم توی سرشان میکوبند: "دیگه غلط میکنم بیام ایران". صدای دوم، کیف کرده است. بلندتر میخندد. بعد میگوید: "بسشونه. ولشون کن. گناه دارن".
تصویر سیاه میشود.
به یاد آن کارگر افغان میافتم و امین ایرانیاش که پدر مسلمان و سید من بود، که نه مسلمانیاش به مسلمانی اینان میمانست و نه سید بودنش به سید بودن کسی که مدعی نیابت امام زمان اینان است.
آقای سید علی خامنهای، اگر فیلمی را که من دیدهام ندیده باشد، با این همه بیخبری، باید خودش خودش را کنار بگذارد. اما اگر دیده باشد و سکوت کند، حتما یکی از مخاطبان لعنتی است که پدر مسلمان و سید من، سی سال پیش، بر سر سجاده حواله کرد.
و شما، اگر هنوز فکر میکنید مسلمانی چیز خوبی است، لطفا این فیلم را ببینید. اگر از سنخ همان مسلمانانی نباشید که مردانی غریب و بیپناه را وادار میکنند توی سر خودشان و هموطنانشان بزنند، حتما طور دیگری فکر خواهید کرد.
نظر کاربران:
Salam Taleei e aziz!
I had a father exact like yours, and am agree with you that Islam is not the onely factor that drives to en #govermental"crime. But I suppose that the islamic system does mach as the best form for en criminal organization as known as islamic repoblic of Itan. My sugestion is to seperate suvernity from religeon. And to unligimate all kinds of relgious tax " sahme emam" for en social grup as kown as "Seied" I don,t think that you use the title of Seied before you name do you? It is a kinde od racist I blieve. At the end I want to remind the commetator not to compare Shah with Faghih , not because that I would support Monarky, but because that Sha was much civilized person and we hade en comppletly civilizwed system during Pahlavi.
We are actually lying if we compare Khomeini/Kahmenei with Shah. Excuse me for my bad English because it is my third languge. Sincerly yours Viva
Democracy Viva Secularism
*
سلام آقای طالعی!
من ارزش یک موی ریش پدر سید و مسلمان شما را برتر از هزاران به ظاهرآدم بی اعتقاد به دین هم میدانم. سالها پیش که به آلمان پناهنده شدم در اردو گاهی با دیگر پناهندگان ایرانی زندگی را میگدراندم. اغلبشان یا دینی نداشتند و یا اگر داشتند چندان برایشان جدی نبود. در میان ایرانیان بی دین یا بی خیال دین، کم آدم بی شرف ندیدم.
جوانی بین ما بود که تره هم برای دین یاآیئنی خرد نمیکرد. از خاطرات سربازیش در مرز ایران و افغانستان تعریف میکرد: "اقغانها را در چادر های پاره پوره در بیابانی جمع کرده بودیم. حسابی با کتک ازشان پدیرایی میکردیم. دستور داده بودیم زمین را کنده و جاهی بعنوان توالت برای خود درست کنند. برای بیش از سیصد نفر افغانی، با زن و بچه فقط یک توالت. اجازه نمیدایم که چاه توالت های بیشتری بکنند. مجبورشان میکردیم هر صبح بازن بچه در صف دراز همان یک توالت صحرایی بایستند. زجر انها خیلی حال میداد .
باید یاد میگرفتند که مرز ایران زمین را پاس بدارند و مثل یک گله گاو از ان عبور نکنند. موظف بودیم هفته ای یکبار آنان را حمام کنیم. در سرمای زمستان، با ماشین آب پخش کن آب سرد برروی انان میپاشیدیم. عداه ای را که فرار میکردند با کتک مجبور به ایستادن زیر شلنگ آب سرد میکردیم. از عجز و لابه آنها لذت میبردیم. "
آقای طالعی، این تنها بخشی از خاطرات این آدم ظاهرا بی دین بود. از نقل قسمتهای فجیع تر ان معذورم. این ادم با دروغهایی که ساخته بود قبل از همه پاس پناهندگی گرفت. از او پرسیده بودم که آیا همه این کارها را به دستور مقامات بالاتر انجام میدادید؟ اوبا زهر خندی تمسخر امیز جواب داد که " نه. خود سرانه این کارها را میکیردیم. مقامات بالا تر هم میدانستند ولی چیزی نمیگفتند. زیرا آنها هم افغانی را آدم حساب نمیکیردند."
آقای ظالعی، خواستم بگویم که دنائت و پلشتی از اعتقاد به دین یا بی دینی زائیده نمیشود.رذالت در افراد غیر مدهبی هم کم نیست. برای من در اساس بین خامنه ای و شاه فرقی نیست. هردو با شدت و ضعف ، حقوق مردم را زیر پا گداشتند. کم نبوده امثال پینوشه ها که با بی دینی و در عین سکولار بودن، جنایاتی این چنین وحشتناک مرتکب شده اند.
مثال های فراوانی در این باره هست. برای من امثال پدر شما به هزاران بی دین مدعی سکولاریسم ، شرف دارند. از همین روست که معتقدم باید از مسلمانانی که در برابر پلشتی و دیکتاتوری ایستاده و هزینه میدهند و فداکاری میکنند جمایت کرد. انسانهای مدافع آزادی و دمکراسی و حقوق انسانی دریک طرف و انسانهای در خدمت دیکتاتوری و پلشتی در طرف دیگر. بی دین یا با دین بودن آنان مطرح نیست. این اقای خامنه ای است که میکوشد خط شقه کننده دینداری و بی دینی را به جنبش ضد استنبدادی مردم تحمیل کند.
Wed 01 09 2010 9:14
موازیسازی در رقابت با ولی فقیه!
حسین باقر زاده
سهشنبه شهریور 1389 – 31 اوت 2010 hbzadeh@btinternet.com
موازیسازی در جمهوری اسلامی یکی از مشخصات غالب این نظام بوده است. از دولت «امام زمانی» چندماهه مهندس بازرگان که با حکم مستقیم آیت الله خمینی سر کار آمده بود تا دوران خاتمی و پس از آن، این پدیده ظهور داشته است. تنها در دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی، موازیسازی کمی تخفیف یافت. مهندس بازرگان از دخالت عوامل نامسئول در حکومت مینالید. بنیصدر از کنترل نهادها موازی عاجز ماند و مقام خود را در مصاف آنان از دست داد. مهندس موسوی به تصمیمات مهمی که بدون اطلاع او صورت میگرفت و اجرا میشد اعتراض میکرد. محمد خاتمی از بحرانهایی که هر 9 روز یک بار دستگاههای موازی برای او ایجاد میکردند گله و شکایت داشت. با برآمدن محمود احمدینژاد به عنوان رییس جمهور، کسی که ذوب در ولایت شده بود، این احساس به وجود آمد که دوران موازیسازی خاتمه یافته است. ولی تحولات اخیر نشان داد که موازیسازی دست کم در سیاست خارجی همچنان وجود دارد - با این تفاوت که این بار خود رییس دولت است که به تشکیل نهادهای موازی دست میزند و نهادهای تحت کنترل ولی فقیه را هدف گرفته است.
ساختار ِ در خود متناقض جمهوری اسلامی ملقمه عجیبی از حکومت به وجود آورده است. در این ساختار، حضور ولی فقیه و قدرت مطلقه او همه نهادهای دیگر حکومتی (انتخابی یا انتصابی) را تحت الشعاع قرار داده است. رابطه قدرت و اقتدار در این نظام از هم گسسته است. نهادهای انتخابی که اقتدار خود را از رأی مستقیم مردم میگیرند قدرتی متناسب با آن ندارند، و قدرت ولی فقیه و نهادهای انتصابی او بر همه ارکان حکومت چیره شده است. شهروندان تنها با اجازه ولی فقیه و نهادهای انتصابی او میتوانند خود را در معرض انتخاب مردم بگذارند، و کسانی که از این طریق «انتخاب» میشوند تنها با تصویب ولی فقیه و نهادهای انتصابی او میتوانند به وظیفه نمایندگی خود بپردازند. حکومت از نهادهای انتخابی انتظار دارد که به وظایف تقنینی یا اجرایی خود بپردازند، ولی در اجرای این وظایف تابع ولی فقیه و نهادهای انتصابی آن باشند. و در آن جا که این نهادها پا از این خط بیرون بگذارند، ولی فقیه یا با «حکم حکومتی» خود آنان را به «راه راست» میآورد، و یا وابستگان ولی فقیه با تشکیل نهادهای موازی در راه نهادهای انتخابی سنگ میاندازند و حکومت در حکومت پدید میآورند.
کنترل نهاد مجلس، که قرار بود در «رأس امور باشد» به نهادهای انتصابی شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت سپرده شده است. شورای نگهبان، هم در مرحله انتخاب نمایندگان به مجلس شورای اسلامی کنترل کامل خود را به کار میبرد تا تنها افراد ملتزم و مطیع ولی فقیه به آن راه پیدا کنند، و هم مانع از آن میشود که مصوبهای بدون تأمین نظرات و منویات ولی فقیه و روحانیت حاکم از تصویب این مجلس بگذرد. در شرایطی هم که اختلاف بین مجلس اسلامی و شورای نگهبان به بنبست بر بخورد، حل و فصل آن به یک نهاد انتصابی دیگر ولی فقیه یعنی مجمع تشخیص مصلحت ارجاع میگردد. ولی مجموعه این تمهیدات سفت و سخت ظاهرا کافی نیست، تا آن جا که ولی فقیه گاه نیاز میبیند شخصا و مستقیما در کار مجلس اسلامی دخالت کند و جریان کار آن را کنترل کند. این کار عموما با «تذکرات ارشادی» دنبال میشود. ولی دست کم در یک مورد، آقای خامنهای با صدور «حکم حکومتی» در کار مجلس مستقیما دخالت کرد. این کاربرای جلوگیری از بحث در مورد لایحه اصلاح قانون مطبوعات در آغاز کار مجلس ششم در سال 1379 صورت گرفت، و رییس وقت مجلس آقای کروبی به استناد حکم ولی فقیه لایحه را به کلی از دستور کار مجلس خارج کرد.
در مود قوه اجرایی، چون نهاد یا نهادهای انتصابی مشخصی (صرف نظر از ولی فقیه و یا نظارت شورای نگهبان بر انتخاب رییس جمهور) در قانون اساسی برای کنترل آن تعبیه نشده، کار شکل دیگری پیدا کرده و به تضادها و کشمکشهای مختلفی دامن زده است. در دهه اول پس از انقلاب (پس از تصویب قانون اساسی) که نهاد ریاست جمهوری و نخستوزیری به موازات هم وجود داشت، دخالت در کار قوه مجریه از طریق کنترل یکی از این نهادها صورت میگرفت. مثلا در دوره بنیصدر روحانیت حاکم سعی داشت از طریق رجایی نخستوزیر نفوذ خود را اعمال کند و بنیصدر را (از جمله در حل و فصل مسئله گروگانهای آمریکایی) در برابر عمل انجام شده قرار دهد. سپس و در دوران ریاست جمهوری خامنهای، میرحسین موسوی از این که در مسایل مهم کشوری و از جمله در مسئله جنگ و سیاست خارجی بدون اطلاع و نظر او اقداماتی صورت میگیرد گله و شکایت داشت[1]. جالب این جا است که در این دوره با این که موسوی از حمایت خمینی برخوردار بود با بخشی از حاکمیت که خامنهای رییس جمهور آن را نمایندگی میکرد در تضاد قرار داشت و این بخش نیز از طریق کانالهای خود با خمینی ارتباط داشت و از او دستور میگرفت.
مهمترین نقطه اصطکاک قوه مجریه با نهادهای وابسته به ولی فقیه در زمینه مسائل امنیتی و سیاست خارجی بوده است. دولت بازرگان که به حکم خمینی بر سر کار آمده بود دقیقا در رابطه با مسئله گروگانهای آمریکایی و دیدار نخستوزیر و وزیر خارجهاش ابراهیم یزدی با برژینسکی مشاور امنیت ملی رییس جمهور آمریکا کارتر سقوط کرد. پس از آن هم به دلیل این که فعالیتهای تروریستی جمهوری اسلامی در خارج کشور تا دوران خاتمی معمولا از کانال وزارت خارجه صورت میگرفت ولی فقیه و نمایندگان او کنترل زیادی بر این وزارتخانه داشتند. وزارت اطلاعات نیز از اهمیت مشابهی برخوردار بود. برای این وزارتخانه، از آغاز تأسیس آن به دستور آیت الله خمینی مقرر شده بود که یک «مجتهد» در رأس آن قرا بگیرد تا جنایتهایی مانند صدور و اجرای حکم قتل مخالفان رژیم از سوی مأموران و کارمندان این وزارتخانه توجیه شرعی داشته باشد. به همین دلیل از همان آغاز تشکیل این وزارتخانه، تعیین وزیر آن نه به گزینش رییس جمهور وقت و بلکه در اختیار ولی فقیه، حتا در دوران خاتمی، بوده است. به عبارت دیگر، رییس جمهور حق تعیین وزیر اطلاعات خود را نداشته است در عین این که از نظر قانونی مسئولیت اجرایی تمامی کابینه به عهده او گذاشته شده است.
در دوران خاتمی که کنترل وزارت خارجه تا حد زیادی از دست ولی فقیه بیرون آمد (و ولایتی معزول به مقام مشاور خامنهای در امور خارجه ارتقا یافت) و همچنین او موفق شد پس از افتضاح جنایت قتلهای زنجیرهای وزیر منصوب خامنهای را از وزارت اطلاعات بیرون کند و کسی را که بیشتر مورد اعتماد خود او بود بر جایش بنشاند، کار موازیسازی در مسایل اجرایی به اوج خود رسید. سازمانهای امنیت موازی در نهادهای زیر کنترل ولی فقیه و به خصوص سپاه پاسداران شروع به کار کردند، و سپاه کار هدایت تروریسم در خارج کشور را رأسا به عهده گرفت. موازیسازی در زمینه مسایل امنیتی و خارجی به بحرانهای زیادی در دوران خاتمی دامن زد و او که در برابر این فعالیتها و شخص خامنهای ضعف نشان میداد نتوانست در برابر آنها کاری انجام دهد. او تنها شکایت میکرد که مخالفان او در داخل نظام هر 9 روز یک بحران برای او آفریدهاند بدون این که برای مقابله با این بحرانها و عوامل ایجاد کننده آن که از دفتر ولی فقیه تغذیه میشدند کار مؤثری انجام دهد.
با روی کار آمدن احمدینژاد تصور بر این بود که حکومت (دولت و نهاد ولایت فقیه) یک دست شده است و دیگر نیازی به نهادهای موازی در امور اجرایی نیست. احمدینژاد در ولایت ذوب شده بود و خامنهای از برآمدن او راضی بود و در حمایت از او دریغ نمیکرد. التزام به ولی فقیه و اطاعت امر او ترجیعبند اظهارات احمدینژاد و وزیران کابینه او بود. اکنون نهادهای موازی که در دوران خاتمی شکل گرفته بودند و «سرخود» کار میکردند در نهادهای حکومتی ادغام شده و حکومت را به دست گرفتند. به این ترتیب، ولی فقیه شخصا و عملا در رأس قوه مجریه قرار گرفت و رییس جمهور و کابینه او مجری منویات و اوامر او شدند. سپاه و دولت هر دو از یک جا دستور میگرفتند، و سیاستهای سرکوب و تروریستی رژیم بدون تعارض نهادهای حکومتی با یکدیگر طرحریزی و اجرا میشد. نهاد دولت و ولایت فقیه در هم ادغام شده بود و کار طرد و حذف مخالفان حکومت به صورت همآهنگ پیش رفت. در این روند اصلاحطلبان نیز به بیرون رانده شدند و به جز اقلیت کوچکی در مجلس کس دیگری از آنان در ارگانهای حکومتی باقی نماند. احمدینژاد در دوره اول حکومت خود در اجرای سیاستهای مورد نظر خامنهای کمترین تردیدی به خود راه نداد و سنگ تمام گذاشت.
او پاداش این خدمتگزاری را با برآمدن به مقام ریاست جمهوری در دوره دوم، از ولی فقیه و ارگانهای تحت کنترل او گرفت. احمدینژاد شاید منفورترین رییس جمهوری بود که در جمهوری اسلامی برای دور دوم نامزد میشد و بدون حمایت مستقیم ولی فقیه و ارگانهای تحت کنترل او نمیتوانست از صندوق سر برآورد. در عین حال او بهترین گزینه حکومت در انتخابات سال گذشته بود. چهار سال حکومت دور اول او اگر برای مردم فاجعهآمیز بود برای ولی فقیه و روحانیت حاکم ایدهآل بشمار میرفت. سرکوب و خشونت و اعدام افزایش یافت و خرافات و زنستیزی و ماجراجویی بینالمللی تشدید شد. دور اول حکومت احمدینژاد طلاییترین دوران حاکمیت بلامنازع شرع و خرافات به روایت قشریترین جناح روحانیت حاکم به سرکردگی ولی فقیه در جمهوری اسلامی بوده است. بی دلیل نبود که ولی فقیه و ارگانهای تحت کنترل او تا این حد به برآمدن مجدد احمدینژاد از صندوقهای رأی اصرار داشتند و برای آن مایه گذاشتند. برای حاکمیت جمهوری اسلامی برآمدن مجدد احمدینژاد از صندوقهای رأی آن قدر اهمیت و ارزش داشت که به بهای دامن زدن به بزرگترین بحران مشروعیت در طول حیات 30 ساله خود به آن تن داد.
اکنون که احمدینژاد برای دور دوم به صندلی ریاست جمهوری تکیه زده ظاهرا نیاز چندانی به دنبالهروی بیچون و چرا از روحانیت حاکم نمیبیند و نغمههای دیگری ساز کرده است. حمایت بیچون و چرای او از اسفندیار رحیم مشایی که با اظهارات خود عصبانیت بخش بزرگی از روحانیت حکومتی و طرفداران ولی فقیه را باعث شده برای بسیاری تعجب آور بوده است. آقای مشایی هم در اظهارات و هم عملکرد خود اعتراضات زیادی را در مجلس و حوزههای روحانیت و نیروهای حزب الله برانگیخته است. سخنان و رفتار او اگر در دولت اصلاحات مطرح میشد یا صورت میگرفت بدون تردید عواقب زیادی برای خود او و رییس جمهور وقت به دنبال میآورد. در این جا نیز آقای خامنهای شخصا مجبور شد که دخالت کند و رسما از احمدینژاد بخواهد که او را از معاونت خود بردارد. او چنین کرد، ولی بلافاصله مشایی را به ریاست دفتر خود نشاند. مشایی در این مقام نیز به کارها و سخنان بچثانگیز خود ادامه داده و عصبانیت بسیاری از طرفداران پر و پاقرص احمدینژاد مانند حسین شریعتمداری را در کیهان باعث شده است.
اتهامات متوجه مشایی مسایل پیش پا افتادهای نیستند. مثلا الیاس نادران در مجلس آقای مشایی را به دیدار با سفیر اسبق آمریکا در اسرائیل متهم کرده یا گفته که در جریان همایش اخیر ایرانیان خارج از کشور (که تحت ریاست مشایی و با کنترل او صورت گرفته) «مشروب سرو شده و رقص های مختلط» انجام شده است. قبلا نیز مشایی به دلیل اظهاراتی در باره این که باید از «مکتب ایرانی» به جای «مکتب اسلامی» سخن گفت یا این که ما با مردم اسراییل دشمنی نداریم خشم بسیاری از سردمداران حکومتی و از جمله مصباح یزدی را که یکی از طرفداران سرسخت احمدینژاد بشمار میرود برانگیخته است. در عین حال، احمدینژاد کمترین تردیدی در حمایت از او نشان نداده است. او حتا با علم به این که آقای خامنهای از حضور مشایی در کابینه او راضی نیست به حمایت از مشایی ادامه میدهد و حملات دیگران را نیز عموما نادیده گرفته است. حمایت احمدینژاد از مشایی، صرف نظر از دلایل شخصی و خانوادگی، ظاهرا بخشی از سیاست «استقلالطلبانه» او در برابر ولی فقیه و روحانیت حاکم است که اخیرا مظاهر دیگری نیز داشته است.
یکی از این موارد، انتصابات جدیدی است که احمدینژاد در هفته گذشته اعلام کرد. او سه تن از نزدیکان خود را به سمتهای قبلا ناموجود نماینده یا مشاور در مسایل خارجی منطقه منصوب کرده است. یکی از این سه تن باز همین آقای مشایی است که سمت مشاور در مسایل خاورمیانه (فلسطین و اسراییل و کشورهای همسایه آنها) را گرفته است. نمونه دیگر شورای عالی ایرانیان خارج از کشور و همایش پر هزینه اخیر آن در تهران بوده است. مسایلی از این قبیل البته در حوزه وظایف و اختیارات وزارت امور خارجه است که در زیرمجموعه کابینه احمدینژاد قرار دارد. ولی از آن جا که عوامل ولی فقیه این وزارتخانه را کنترل میکنند، اقدام احمدینژاد نوعی دور زدن ولی فقیه و موازات سازی (در جهت عکس گذشته) بشمار میرود. این که احمدینژاد سمت عمده مشاوران خارجی خود را به کسی داده که نزد خامنهای مقبولیت ندارد معنای بزرگتری پیدا میکند. او گویا تعمد دارد نشان دهد که وقتی به کسی مانند مشایی اعتماد میکند هیچکس و حتا ولی فقیه نیز نمیتواند او را از این کار باز دارد.
به این ترتیب، سنت موازیسازی در جمهوری اسلامی در دولت احمدینژاد بازتولید شده است - منتها این بار به وسیله خود رییس جمهور و در موازات یکی از وزارتخانههای خود او، و به روشنی در رقابت با ولی فقیه! ولی چگونه است که او میتواند فارغ از امر و نهیهای خامنهای به این کار دست بزند و یا مشایی را همچنان در کنار خود نگاه دارد؟ شاید در پاسخ بتوان آن را یکی از دلایل تضعیف بیسابقه خامنهای در دوران حکومت احمدینژاد بشمار آورد. در طول پنج سال حکومت احمدینژاد، پایههای قدرت خامنهای به صورت شدیدی تضعیف شده، و با طرد اصلاحطلبان و رانده شدن آنان به صف مخالفان خامنهای، قدرت او بیش از هر زمان دیگر به سپاه و باند احمدینژاد متکی شده است. به عبارت دیگر، او اکنون اسیر و وابسته به سپاه است. اکنون ظاهرا بیش از آن که حیات احمدینژاد به حمایت خامنهای وابسته باشد، حیات او به احمدینژاد (و سپاه) وابسته است. او البته به ظاهر هنوز ولی فقیه و دارای قدرت مطلقه است و همه حکومتیان پیشانی بر آستانش میسایند. ولی در ورای این قدرت ظاهری، خامنهای بسیار تنها شده است و شاید به این دلیل هم هست که نمیتواند حتا احمدینژاد را به عزل مشایی وادار کند، و بلکه باید شاهد موازیسازیهای احمدینژاد در برابر نهادهای تحت کنترل خود باشد!
دفاع از حقوق بهائیان،
بخشی از موضوع تأسیس آزادی و دمکراسی است
خبر محکومیت ۷ نفر از گردانندگان جامعه بهایی، به ۲۰ سال حبس و زندان عقیدتی، تردیدی باقی نمیگذارد که محمود احمدی نژاد و فرقۀ منتظرالظهورش، در تصفیه حساب خشونت آمیز و بیرحمانه، با بهائیان ایرانی، گامی به پس نگذاشتهاند و مصباحیّه و حجتیّه، بیاعتناء به همهی موازین انسانی و ارزشهای بین المللی، مصّمماند که جادهی جهل و جنایت را تا به انتهای خونین آن طی کنند.
گو این که، اعضاء جامعه بهایی، بزرگترین گروه بازندهی انقلاب اسلامی از همان آغاز برقراری استبداد ملایی بودهاند، اما روی کار آمدن محمود احمدی نژاد، بر شدت و وسعت آن سرکوب گریها افزوده و این مردم صلح جو ، ایراندوست و مترقی را بیشتر از پیش از حق و حقوقِ انسانی و شهروندی خویش، محروم کرده است.
اما نکته بسیار مهم در موج جدید بهایی آزاری، هم ــ زمانی این سرکوب گریهاست با سرکوب خشنِ جنبش سبز مردم ایران.
جالب تر این که، عوامل رژیم فقاهتی، فعالان حرکت دمکراتیک و مدنیِ مردم ایران را به سبک شیخ الشریفهها و حکام مستبد عصر قاجاری، بابی و بهایی میخوانند. شیخ مستبد، فضل الله نوری، دیروز مشروطه خواهان ایران را بابی مسلک و خارج ازدین میخواند، نشریه معلوم الحال کیهان تهران هم که سردبیر آن نمایندهی تام الاختیارِ آقای خامنه یی است، امروز، حجت الاسلام محسن کدیور را به دلیل آزاد اندیشی، بهایی مینامد. یا عطا الله مهاجرانی را که سالها وزیر ارشاد دولت جمهوری اسلامی بوده، تازه بهایی شده میخواند. عجیب تر از همه این که، خانم شیرین عبادی را هم میگوید، بهایی شده و برای جامعه بهایی وابسته به اسرائیل کارمی کند.
البته از یاد نبریم که این تهمتزنیها، بگیر و ببندها، حبس و شکنجهها یا کشت و کشتارها که در سرزمینی به گسترهی ایران انجام میگیرد، از حقیقتِ بس مهمی پرده برمی دارد. یعنی روشن میسازد که ما ایرانیان از هر حزب و فرقه و محفلی باشیم، به هر دین و آئینی معتقد باشیم، سرنوشت ما همه به هم پیوند خورده، یعنی ظلم و جور و استبداد ملایی ما را به تودهی ملت ستمدیدهای تبدیل کرده که اکثریت عظیم آن از مشکل واحدی به نام استبداد فقهای ارتجاعی در رنجاند.
پیوند مسئله جامعه بهایی با موضوع سکولاریزم و پلورالیسم فرهنگی
بنابراین در دفاع از حقوق انسانی و ملی بهاییها، به بهایی بودن نیازی نیست. یعنی لازم نیست که ما ضرورتاً بهایی باشیم یا گرایش خاصی به بهائیت داشته باشیم تا ستمی را که در حق آنها اعمال میشود محکوم کنیم. انسان بودن، ایرانی بودن، به دموکراسی معتقد بودن و اندکی وجدانِ انسانی داشتن، کافیست که ما را به دفاع ازین مردمِ مسالمت جویِ مترقی، متعهد سازد. نکتهی بسیار تحسین انگیز در مورد بهائیان ایران این است که، به رغم فشار و خشونتی که علیه آنها اعمال میشود، نه از اعتقادات دینی خویش دست میکشند و نه از جادۀ مسالمت جویی و صلحطلبی خود منحرف میگردند. همیشه صبور و مقاوم و امیدوارند.
بنابراین، قبل از هر چیزی ما انسان هستیم. انسان بودن ما بر ایرانی، آمریکایی یا اروپایی بودن ما مقدم است. بر شیعه، سنّی، مسیحی یا بهایی... بودن ما مقدّم است.
لذا به حکم عدالت خواهی و وجدان انسانی که در خمیرمایه وجود آدمی است، درد و رنج همنوعان خود را باید درک کنیم و در رفع این ظلمی که بیشرمانه اعمال میشود، ثباتِ قدم داشته باشیم.
دیگر اینکه، موضوع دفاع از جامعه بهایی و برطرف کردن هرگونه تبعیض دینی، مدنی و سیاسی... در مورد بهائیان و پیروان سایر مذاهب و ادیان... بخش اساسی از مسئلهی وحدت ملی و میهنیِ ماست. ما همه در ایرانی بودن با هم برابریم. هیچکس به سبب پیروی از دین و آئین و مذهب خاصی از حقی محروم یا صاحبِ حق ویژه یی نباید بشود...
شیخ محمد یزدی، از سران رژیم فقاهتی، زمانی که رئیس دستگاه قضایی در جمهوری اسلامی ایران بود. در ۱۴ ماه می۱۹۹۶، چنین میگوید: "هر چند اقلیتهای مذهبی در ایران از تمام آزادیها و حقوق برخوردار هستند ولی بهائیگری دین نیست، بلکه یک حلقه سازمان داده شدهی جاسوسی است."
واقعــاً، در عین گریه آور بودن خنـده آور است. چند صد هــزار بهایی ایرانی را از هرگونه حق و حقوق انسانی در سرزمین مــادری شان، ایران، محروم میکنیم و بعـد، شعار ایران از آنِ همهی ایرانیان میدهیم و از آنها، همبستگـیِ ملی ــ میهنی درخواست میکنیم!
و باز، هزاران درود و آفرین بر این مردمِ ستمدیده یی که با وجود این همه ظلم و جوری که در حق آنها روا میشود، در ایرانی بودن خود نیز چنین پایدار ماندهاند و در هر جای جهان که مقیم باشند، نام ایران از زبانشان نمیافتد.
نهایت اینکه، مسئله بهائیان ایران و برداشتن بارِ این ستم سنگین عقیدتی از روی آنها، بخشی اساسی از موضوع مهم برقراری پلورالیسمِ مذهبی ــ فرهنگی، مدارای فکری، و ایجادِ دموکراسی حقیقی بر پایهی یک سکولاریسم انسانی است.
زیرا، سنگ بنای مردم سالاری، همان مدارای مذهبی و کثرت گرایی دینی و فرهنگی است که روشنفکران ما به ویژه در جریانِ مبارزاتِ ضد سلطنتی توجهی به آن نداشتند.
اگر در اروپا و آمریکا دموکراسیهای پایداری را در برابر خود میبینیم که از انواع بحرانهای جهانی سربلند بیرون میآیند، به این سبب است که با جدایی دین از دولت، رفع تبعیضات دینی و فرهنگی، و گستراندن مدارای فکری میان انواع مذاهب و ادیان، کارکرد مفید و سالم نظامهای دمکراتیک ممکن شده است.
اگر در هندِ بالای یک میلیارد نفری هم افزون بر نیم قرن است که دمکراسی و آزادی دوام آورده و به چنین رشد و شکوفایی تحسین برانگیزی رسیده از دولتِ سر پلورالیسم دینی و مدارای عمیق مذهبی است که همزیستیِ دمکراتیک صدها میلیون هندی را از هزاران فرقه و مذهب و قوم وکاستِ مختلفِ موجود، ممکن ساخته است.
لذا، موضوع دفاع از جامعهی بهایی، در برابر ستمگریهای نظام فقاهتی، امری جدای از تلاش و کوشش برای تأسیس آزادی و دموکراسی در ایران نیست.
اگر آزادی حقیقی میخواهیم، اگر در پیِ وحدت ملی و رشد و تعالی جمعی هستیم، یا خواهانِ برقراری نظمی دمکراتیک و مترقی، بر مبنای سکولاریزمی انسانی، با ارزشهای شناخته شده جهانی میباشیم، باید در دفاع ازحقوق بهائیان میهن مان، سنگ تمام بگذاریم.
باید همبستگی مان را در برابر مستبدین ظالم حاکم، به جهانیان نشان بدهیم و بگوئیم که هرگونه ستمی به هر فرد و فرقه و گروهی، ظلمِ به همه ما تلقی میشود.
شیکاگو ــ شهریور ۱۳۸۹
نظر کاربران:
برادر هموطنم جای ان دارد كه از وجود انسانهای راستین و شریفی چون شما بر خود ببالم و سر بر آسمان بسایم . شما توانسته اید در باره مطالبی قلم بزنید كه در جامعه امروز ایران اسلامی كفر و الحاد است . كسانی از اینكه اعتبار و مقامات دنیایی خود را از دست بدهند در خوف و هراسند بله دیانتی در ایران وجود دارد كه به صلح جهانی می اندیشد. كه در آن زنان و مردان برابرند. و طلاق حق فقط حق مردان نیست وعلاوه بر آن زن دوم و صیغه حرام است و هزار نكته دیگر كه مطابق اقتضای زمان است.
پس اطلاع داشتن مردم و شكستن تابو خیلی به ضرر آنها تمام می شود پس باید اعدام كرد .همه را ترساند و زندان كرد و منحرف و ضاله نامید وهرروز از دكان بی شرمان تهمتی نوشت و در روزنامه ها رادیو و تلویزیون اشاعه داد تا جامعه ای كه ممنوع از اظهار نظر و پاسخ گویی است در هم شكسته و مضمحل گردد البته امید ما اول به پروردگار عالمیان است و بعد به انسانهای فر هیخته و منصفی چون شمایان.
پاینده باشید
Wed 25 08 2010 8:03
بزرگترین جلاد جهان
حسین باقرزاده
سهشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۹ – 24 اوت 2010 hbzadeh@btinternet.com
موج اعدام باز در ایران بالا گرفته است. در چند سال اخیر آمار اعدامها مرتبا رو به افزایش بوده و موارد متعددی از اعدامهای گروهی گزارش شده است. اکنون خبر میرسد که خصوصیت «مخفیانه» نیز به این اعدامها اضافه شده است. تعداد کسانی که در زندانهای جمهوری اسلامی در خطر مرگ به سر میبرند عددی چند هزار نفره را تشکیل میدهد. جمهوری اسلامی ظاهرا عطش سیریناپذیری برای کشتن دارد و در برابر اعتراضات جامعه جهانی راههای تازهای برای ادامه کشتار خود پیدا کرده است: قتل مخفی و گروهی. گزارشهای تأیید نشده حاکی از آن است که تنها در یک روز ۶۸ نفر مخفیانه در مشهد اعدام شدهاند[۱] - اعدامهایی که بنا به نقل از منابع حقوق بشری محلی در چند ماه گذشته بیش از سیسد قربانی داشته است و گفته شده که این اعدامها قرار است در ماههای آینده نیز ادامه پیدا کند[۲]. جمهوری اسلامی اکنون بدون تردید لقب بزرگترین جلاد جهان را به خود اختصاص داده است.
ما اکنون در سالگرد قتل عام سال ۶۷، بزرگترین جنایت ضد بشری تاریخ معاصر ایران، به سر میبریم. یکی از خصوصیات وحشتناک آن جنایت، مخفی بودن آن بود. مقامات جمهوری اسلامی که ظاهرا به عمق جنایت خود آگاه بودند تلاش کردند همانند هر جنایتکار دیگری تا آن جا که ممکن است کار خود را در خفا صورت دهند تا شاید از پاسخگویی آن در امان مانند. از این رو طی یک برنامه حساب شده از هفتهها قبل همه وسایل ارتباطی زندان با خارج را قطع کردند. ملاقاتها لغو شد. تلفنها از کار افتاد. روزنامه و رادیو و تلویزیون برچیده شد. تماسهای زندانیان با یک دیگر محدود گردید. و سرانجام، کمیتههای سه نفره مرگ در خفا به کار خود پرداختند و گروه گروه اسیران و گروگانهای سیاسی و عقیدتی را به کام مرگ فرستادند. از کشتهها پشته ساختند و پشتهها را در گورهای بی نام و نشان پنهان کردند. و ۲۲ سال پس از این جنایت هولناک که هزاران قربانی از خود به جای گذاشته است هنوز هم دست اندرکاران آن (در هر دو جناح غالب و مغلوب حکومت) از ادای شهادت در باره آن و یا توضیح نقش خود در آن سر باز میزنند.
مخفیانه بودن قتل عام ۶۷ البته به دلیل خصوصیت بلاتردید جنایی آن قابل فهم است. کمتر جنایت کاری حاضر است در روز روشن و در ملأ عام دست به جنایت بزند. به عکس، دزدان و قاتلان و متجاوزان و تروریستها و جانیان دیگر سعی بر آن دارند تا آن جا که توان دارند جنایت خود را در خفا انجام دهند و اثری از آن بر جای نگذارند. سردمداران جمهوری اسلامی نیز بدون تردید به خصوصیت جنایتکارانه عمل خویش آشنا بودند و تلاش کردند تا آن را در خفا به انجام برسانند. به همین دلیل نیز بیش از دو دهه است که در باره آن سکوت پیشه کردهاند و در باره آن سخنی نمیگویند. این همه قابل فهم است. ولی در مورد اعدامهای مخفیانه اخیر در زندان وکیلآباد مشهد چه میتوان گفت؟ در این جا نیز این اعدامها با قطع ملاقاتها و ارتباط زندانیان با خارج از زندان همراه بوده و بنا به گزارشها برخی از محکومان تا آخرین لحظات از سرنوشت مرگبار خود بیخبر بودهاند. آیا در این جا نیز عملی جنایتکارانه از سوی رژیم صورت گرفته است که دلیلی بر اجرای پنهانی آن باشد؟ و یا انگیزههای دیگری باعث مخفیکاری بوده است؟
باید اشاره کرد که بسیاری از احکام قضایی جمهوری اسلامی به دلیل عدم رعایت موازین عادلانه قضا، نقض اصول اولیه دادرسی بیطرفانه، محرومیت متهمان از مشاوره حقوقی مستقل در جریان دادرسی، کاربرد تهدید و شکنجه در اخذ اعتراف، و صدور حکم مبتنی بر مدارک و شواهد نامعتبر یا اعترافات اخذ شده در زیر شکنجه، اعتبار حقوقی و قضایی ندارد، و مجازات افراد بر اساس این احکام خلاف قانون و جرم بشمار میآید. علاوه بر این، کاربرد مجازاتهای خشن و ناانسانی (از شلاق و قطع دست و پا گرفته تا سنگسار و قصاص عضو) و اعدام بزهکاران خردسال با تعهدات حقوقی بینالمللی ایران در تضاد است و بر اساس این قوانین جرم محسوب میشوند. از این رو، بدون تردید بسیاری از احکام اعدام که در ایران صادر میشود نیز توجیه حقوقی و قانونی ندارد و این اعدامها در حکم قتل عمد است. به عبارت دیگر، دست اندرکاران نظام قضایی ایران به دلیل نادیده گرفتن تعمدانه موازین حقوقی و تعهدات بین المللی این کشور در مورد محاکمات عادلانه و مجازاتهای انسانی، مستمرا به عمل مجرمانه دست میزنند، عملی که در مورد اعدام از مقوله قتل عمد بشمار میرود و قابل تعقیب جزایی است.
ولی ظاهرا این امر انگیزه اصلی اجرای مخفیانه اعدامهای گروهی در مشهد نبوده است. پرونده جمهوری اسلامی اجرای هزاران قتل و اعدام علنی، اعم از سیاسی و عادی، را در حیات بیش از سه دهه این رژیم ثبت کرده است و افزودن چند سد قربانی دیگر آن هم از میان محکومان غالبا بی سر و پا و کسانی که در چنبره فقر و اعتیاد و خشونت گرفتار شدهاند وزن زیادی به سنگینی این پرونده نمیافزاید. البته کشتن هر یک انسان جنایت بزرگی است که نباید از کنار آن به سادگی گذشت. ولی برای رژیمی که در مقیاس هزارانه آدمها را به دلایل سیاسی و عقیدتی کشته و ضیافت خون برپا کرده است، قتل عامهای این چنینی به صورت علنی و باز نباید کار مشکلی باشد. مگر آمار اعدامهای اعلام شده رژیم جمهوری اسلامی، بدون محاسبه قتل عام بزرگ سال ۶۷، سر به هزاران نمیزند، و آیا رژیمی که هزاران مخالف سیاسی و عقیدتی خود را علنا سر به نیست کرده در کشتن دهها یا حتا سدها زندانی عادی چه مشکلی داشته که به مخفی کاری در باره آن پرداخته است؟
پاسخ را ظاهرا باید در فشار جامعه جهانی و به خصوص نهادهای حقوق بشری بر رژیم ایران جستجو کرد. رژیم جمهوری اسلامی در سالهای اخیر بیش از هر زمان دیگر به دلیل نقض حقوق بشر زیر فشار جامعه جهانی قرار گرفته است. این امر به خصوص در مورد آمار بسیار بالای اعدام در ایران صادق است. جامعه جهانی در چند دهه اخیر به سرعت به سوی کاهش یا لغو اعدام پیش رفته است. هم اکنون اکثریت بسیار بزرگی از کشورهای جهان از اجرای اعدام عملا دست کشیدهاند. بیش از نود در سد اعدامهای جهان تنها در معدودی از کشورها اجرا میشود. در میان آنان دو کشور چین و ایران در مرتبه اول قرار دارند. در عین این که چین به لحاظ عددی بیشترین اعدامها را به ثبت رسانده، ولی جمهوری اسلامی به صورت سرانه بیش از هر کشور دیگری مرتکب اعدام شده است. مهمتر از همه، در حالی که آمار اعدام در سطح جهانی و حتا در چین در سالهای اخیر رو به کاهش بوده در ایران این آمار روند افزایشی داشته است. در شرایطی که جهان به سوی جامعهای بدون اعدام پیش میرود عطش جمهوری اسلامی برای اعدام و قتل بیشتر شده است.
فاجعهبار است که درست در روزهایی که از چین خبر میرسد که مجازات اعدام از بسیاری از جرایم اقتصادی حذف شده است، نهادهای حقوق بشری از افزایش اعدام در مقیاس سدها نفر در ایران آن هم به صورت پنهانی گزارش میدهند. نظام جمهوری اسلامی چنان با قتل و اعدام عجین شده است که گویی بدون ارتکاب مستمر آن نمیتواند به حیات خود ادامه دهد. ایران اکنون تنها کشوری است که بر خلاف روند جهانی و مصوبههای سازمان ملل مرتبا به آمار اعدامهای خود در سالهای اخیر افزوده است. چندی پیش سازمان عفو بین الملل از جمهوری اسلامی ایران، به دلیل ادامه اعدام بزهکاران خردسال، به عنوان «آخرین جلاد کودکان» در جهان یاد کرد. اکنون با توجه به این که این رژیم ، پس از دهه خونین اول انقلاب، در سالهای اخیر به طور سرانه بیش از هر کشور دیگری به قتل و اعدام دست میزند باید لقب «بزرگترین جلاد جهان» را نیز به آن اضافه کرد. جمهوری اسلامی سعی دارد که با اجرای مخفی اعدامها جامعه جهانی را از عملکرد خود بیخبر نگه دارد تا بتواند با خیال راحتتر به کشتار خود ادامه دهد. نباید اجازه داد که رژیم در این سیاست موفق شود - و این وظیفهای است که بر دوش همه ما سنگینی میکند.
مسئولیت چپها در جنبش سبز مردم ایران
هواداران فداییان
جنبش اعتراضی مردم ایران در سال ۱۳۸۸، در حقیقت جنبش اعتراضی طبقه متوسط، بخشهایی از بورژوازی و لایههایی از طبقه كارگر ایران بود. به همین سبب، خصلتی كاملا ملی و دموكراتیك داشت. این ویژگی برجسته كه در طول بیش از ۳۰ سال گذشته در هیچیك از اعتراضات كوچك و بزرگ ایران دیده نشدهاست، از تقابل آشكار ساختار دولت و نظام با مصالح و منافع عمومی و مطالبات سیاسی ملی و حقوق مصرحه در قانون اساسی، كه متضمن تامین حدودی از منافع ملی است، حاصل شده، و تا زمانی كه منابع عمده پیدایی آن برقرارند، ادامه و استمرار آن نیز غیرقابل تردید است.
جنبشی با این كیفیت و كمیت، توجه بسیاری از سوسیالیستها و دموكراتها و لیبرالها و همچنین علاقمندان به نظریات اجتماعی را به خود جلب كرده و از هر سو، آرایی درباره ماهیت این جنبش، كیفیت اجتماعی آن و كمیت نیروهای حاضر در آن ابراز گردیده و صدور این گونه آراء همچنان ادامه دارد.
در میان این آراء و عقاید، به ویژه یك مورد آن كه ضمن مقالهای در پانزدهمین شماره نشریه "كار داخل كشور" در سایت اخبار روز منتشر شد، به لحاظ عقاید نویسندگان مقاله درباره كیفیت جنبش و ماهیت رهبران آن و مدعیات نویسندگان مقاله درباره مناسبات جنبش چپ با اعتراضات كنونی و تصورات نویسندگان از تمام پروسهای كه به این جنبش منتهی شد و تعریفی كه نویسندگان از ماهیت مشترك طبقاتی و سیاسی رهبران جنبش و حكومت ارائه كردهاند و سرانجام تعریفی كه از جایگاه خود در جنبش چپ ایران بدست دادهاند، بسیار عجیب، تعجبآور و حتی خطرناك بوده و پاسخگویی به آن و انتقاد از نادرستیهای مقاله به ویژه در ارتباط با آینده مناسبات جنبش چپ و جنبشهای ملی را ضروری مینماید.
این دوستان در مقالهای با عنوان "مروری بر اعتراضات یك سال گذشته" به مطالب متعدد و مفصلی اشاره كردهاند و نظرات خاصی را بیان داشتهاند كه اغلب آنها مردود است. بعضی از آنها در صورت رسوخ در اذهان نیروهای حاضر در جنبش اعتراضی كنونی میتوانند خطراتی جدی برای آینده مناسبات نیروهای ترقیخواه سیاسی و اجتماعی ایران به همراه داشته باشند و نوشته حاضر بیشتر پاسخی به آن دسته از مدعیات مقاله یاد شدهاست كه احتمالا در شرایط كنونی میتواند حساسیتهای بیشتری به همراه داشته باشد و عجالتا تنها به بعضی از نادرستیهای آن میپردازد.
نویسندگان آن مقاله بیهیچ نشانهای، رهبران جنبش را به جبن و بزدلی و ناپیگیری و حتی سازش با حكومت متهم كرده و آنان را از بابت صفاتی كه خود وضع نمودهاند – صفاتی كه تا امروز از رهبران جنبش به دور بوده – محكومشان كردهاند و به این حقیقت توجه ندارند كه آقایان موسوی و خاتمی و كروبی و خانم رهنورد تا امروز، جز آنچه كه میتوانستند و یا آنچه كه ضروری بودهاست، كار دیگری انجام ندادهاند. اعتماد و پیوندی كه میان مردم معترض و رهبران جنبش اعتراضی وجود دارد بیش از هر چیز ناشی از پایبندی رهبران به مطالبات جنبش و خواستههای مسالمتآمیز و قانونی آنها و مطابق مقدورات تاریخی واقعا موجود بوده و حاصل تناسب میان سطح و عمق جنبش است. نویسندگان مقاله با طرح مدعیاتی نظیر اینكه "سران اصلاحطلبان ناخواسته به جنبش اعتراضی پیوستهاند و یا از همان ابتدا لنگیدهاند و یا اینكه اصلاحطلبان جنبش اعتراضی را مصادره كردهاند و اینكه رهبران جنبش سبز، پی در پی عقبنشینی كردهاند" كسانی را با این اتهامات محكوم میكنند كه تا امروز چیزی از آنچه كه خواسته بودند، نكاستهاند و هر روز بر صلابت و ایستادگی خود افزودهاند و خشم و خصومت كودتاگران را هر چه بیشتر برانگیختهاند و در عین حال احترام و محبت هر چه بیشتر مردم را به خود جلب كردهاند. وفاداری این رهبران به مردم یكی از عوامل ناتوانی كودتاگران در مقابله با آنان است. چپها معمولا دوستدار حقیقت هستند و از كاربرد روشهای مخالفان سوسیالیسم و دموكراسی خودداری میكنند. امید است كه نویسندگان این مقاله در نوشتههای آتی خود از احترام و اعتماد به رهبران این جنبش خودداری نكنند.
این دوستان با اطلاق عنوان رقابت بر مناسبات سخت و سنگین رهبران جنبش و حكومت ایران، خصلت طبقاتی جنبش اعتراضی و همچنین گرایشهای طبقاتی ترقیخواهانه رهبران جنبش را نفی كرده و خصلت به شدت طبقاتی كودتای انتخاباتی سال گذشته را كه از همان زمان وضوحی آشكارتر از ماه و خورشید و ستارگان داشت و با مصادره شركت مخابرات - به آن ترتیب زننده و مفتضح – كه هر تردیدی را درباره ماهیت بورژوایی شبه فاشیستی كودتاگران برطرف ساخت، نادیده میگیرند و مخالفت با آن گرایشهای ارتجاعی و ضدملی را به رقابت دوگروه رقیب از یك حكومت تنزل دادهاند و منكر جریان مبارزه طبقاتی میان دو نیرویی شدهاند كه به وضوح علیه یكدیگر صفآرایی كردهاند.
نویسندگان مقاله از حذف اصلاحطلبان در گردش دولت سخن میگویند و توجه ندارند كه بسیاری از رهبران شناخته شده اصلاحطلب و جنبش اعتراضی نه در رقابت بلكه در مبارزهای نابرابر، اسیر و زندانی و شكنجه شدهاند و با همه مظالمی كه دیدهاند، هنوز قدمی از آنچه كه خود و مردم ایران خواسته بودند، فاصله نگرفتهاند. این دوستان آشكارا چشمان خود را بر روی دخالت وسیع و گسترده و اقدامات غیرقانونی سپاه پاسداران و سازمانهای شبه دولتی پنهان و شركتهای مافیایی متعلق به این نیروها بستهاند و مخالفت رهبران جنبش با فعالیتهای سیاسی و اقتصادی ضد ملی و ضد اجتماعی آن نیروها را در كلمه رقابت خلاصه كردهاند.
مخالفت و مبارزه رهبران شناخته شده جنبش با بورژوازی بوروكرات میلیتاریستی، یعنی آن جریان طبقاتی بورژوایی كه به طرزی خشن و غیر اجتماعی و ضد انقلابی، در صدد تغییر آرایش طبقاتی جامعه و تسلط یك جریان بورژوایی شبه فاشیستی بر تمام جامعه و تصرف سریع مواضع و منابع بورژوازی قدیم و جدید ایران و حذف بسیاری از نیروهای اجتماعی و تشكیل بورژوازی جدیدی است، به طور طبیعی مطالبات و مبارزات كسانی و مردمانی است كه خواستار برابری اجتماعی و اقتصادی – در حد مقدورات طبقات میانی – هستند. رهبران این جنبش از توسعه اقتصاد ملی و تقویت تولید صنعتی و كشاورزی و رواج تجارت قانونی و بهبود مناسبات تجاری بینالمللی حمایت میكنند و به همین دلیل بسیار ساده مخالف بورژوازی بوروكرات و دلال و میلیتاریستی هستند.
نویسندگان مقاله با اكتفا به واقعیتهایی نظیر فقدان احزاب سیاسی كارآمد و ریشهدار و سركوبی گسترده نیروهای سیاسی و فقدان تشكلهای صنفی و مردمی و همچنین تاكید به خیالبافی عجیب و زننده "اختصاص تمامی امكانات رسانهای غرب و به خصوص امریكا و انگلستان به اصلاحطلبان حكومتی و محرومیت سایر نیروهای سیاسی از این امكانات" رهبری كنونی جنبش اعتراضی را محصول یك دسته اتفاقات بازدارنده و دخالت امپریالیسم دانستهاند و بیآنكه گفته باشند، تشكیل این رهبری را انتقال از رهبری واقعی به یك رهبری كاذب تعبیر كردهاند.
نویسندگان مقاله در ضمن همین سطور ساده و بیآنكه صراحتا نوشته باشند، رهبری كنونی جنبش را پدیدهای تحمیلی و فاقد اتحاد در ماهیت و رویه و مضمون جنبش میدانند و حتی به تغییر آن نیز اندیشیدهاند. این دوستان پس از طرح مطالبی از این دست، بلافاصله از تمایل بخشی از اصلاحطلبان برای تسخیر خیابانها و به راه انداختن انقلاب رنگین و مخملی با یاری رسانههای امریكایی و اروپایی سخن میگویند و درست همان افترایی را پیش میكشند كه رهبران كودتا از كشف فرضی آن فرضیه خیالی به خود میبالند.
طرح تغییرات رنگی و انتساب آن به بخشی از نیروهای معترض ایران، به خودی خود و بیآنكه مورد نظر نویسندگان مقاله باشد، انكار مبانی عینی و شكلگیری جنبش اعتراضی علیه دولت ستمگر است. زیرا تغییرات رنگین (از كاربرد اصطلاح انقلاب مخملین خودداری كنیم زیرا جعل این اصطلاح متضمن وهن و تحقیر كلمه انقلاب است) جز یك تصفیه حساب گروههای رقیب حكومتها و حذف جریانی كه بیش از همه غرب و متحدان داخلیاش، خواستار آن هستند، چیز دیگری نیست و تغییراتی كه به همراه دارد – به لحاظ تعریف اهداف و تكالیف دولتی – فاقد تفاوت آنچنانی با دولت قبلی است. با ملاحظه این حقیقت آیا میتوان آن جریان سهمگین و كوبنده اعتراضی سال گذشته و یا بخشی از آن را متاثر از كوشش غرب و متحدانش برای ایجاد تغییرات رنگین و همچنین متاثر از فعالیتهای رسانههای امریكایی و اروپایی دانست و آیا چنین نسبتی، انكار فاحش حقیقت نظریههای اثبات شده انقلاب و تحول و اصلاحات اجتماعی و بیاعتنایی گسترده به وحدت میان رهبری هر جنبش و كیفیت سیاسی و اجتماعی و طبقاتی آن نیست؟
نویسندگان مقاله با نگاه به شدت نادرست خود به مولفه دموكراسی در جنبش كنونی، از استقرار یك دیكتاتوری دیگر از درون جنبش سبز به جای دیكتاتوری كنونی، ابراز نگرانی كردهاند و از اینكه رهبران جنبش میخواهند، رهبری كاریزماتیك خود را به جنبش "حقنه" كنند، احساس خطر میكنند و هشدار میدهند كه اینان با چنین رفتارهایی بار دیگر دیكتاتوری را بازسازی میكنند.
ویژگی این جنبش فقدان رهبری كاریزماتیك و خودداری یكایك رهبران شناخته شده آن از شخصیتسازی و قهرمان پرستیهایی است كه معمولا مقدمه ایجاد رهبران كاریزماتیك است. جنبش سبز و انقلاب سال ۱۳۵۷ تفاوت بسیاری با یكدیگر دارند و یكی از مظاهر جدی این تفاوت، شكل منازعهایست كه امروز جریان دارد. امروزه در زندانها به جای چریكهای مسلح و هوادارانشان و یا طرفداران تشكیل دولت اسلامی، اغلب روزنامهنگاران، حقوقدانان و دانشجویان، دانشگاهیان و فرهنگیان آزادیخواه با گرایشهای سیاسی گوناگون و رهبران و فعالان سندیكایی و كارگری و اقتصاددانان منتقد و رهبران احزاب اصلاحطلب قانونی و علنی و اعضای N.G.O ها و تشكلهای صنفی و سیاسی و هنری محبوس شدهاند. مردم در این جنبش به مبارزهای مسالمتآمیز و قانونی روی آوردهاند و خواستار اجرای قانون اساسی - به عنوان كف مطالبات خود – هستند. این جنبش به انتخابات آزاد و منشور حقوق شهروندی و اجرای مواد بازمانده قانون اساسی و به طور كلی خواستههای این چنینی روی آوردهاند و رهبران جنبش نیز تا امروز جز این نخواستهاند. با اطمینان میتوان گفت كه مشروعیت عقلی و اجتماعی تشكیل هر گونه دیكتاتوری كاریزماتیك – از آن گونههایی كه امروزه منقرض شدهاند- دیگر سپری شده و تنها بازماندگان منفرد و غافل روزگاران گذشته، درصدد بازگرانیدن روزگاران منقضی هستند.
یكی از خطراتی كه در این مقاله به وضوح خودنمایی میكند، اعتقاد نویسندگان آن به نمایندگی خود از جانب جنبش چپ ایران است. این ادعا اگر با مطالب نگرانكننده مقاله ایشان، همراه نبود، نگرانی چندانی نداشت اما هنگامیكه عقایدی تا این میزان خطرناك و خلاف مصالح ملی و مخالف اتحاد عمومی نیروهای شركتكننده در جنبش از قلم چنین نمایندگانی ابراز میشود، مخالفت و مبارزه با این ادعا، ضروری و بسیار ضروری است. همینجا تاكید مینماییم در شرایطی كه اغلب دارندگان اندیشه چپ ایران از گرایشهای مختلف، در این انتخابات شركت داشته و صمیمانه از نامزدهای اصلاحطلبان حمایت كردهاند، نباید پاسخگوی مواضع سیاسی ناصوابی باشند كه نویسندگان مقاله ابراز میدارند. همچنین نباید ناگزیر به دفاع از نقش و عملكردی باشند كه اساسا نه منتسب به آنان بلكه از آن بیگانه هستند.
دوستان از تعریف خود به عنوان نمایندگان چپ داخل ایران صرف نظر كنید و با شناسنامه واقعی خود سخن بگویید. چرا آنچه كه در مقاله شما آمده نه در راستای منافع جنبش چپ قرار میگیرد و نه قرابتی با مطالبات جنبش سبز مردم ایران دارد.
جمعی از هواداران سازمان فداییان خلق ایران – اكثریت
تهران - مرداد ۱۳۸۹
Fri 20 08 2010 22:32
مسجد در کنار خرابههای ۱۱سپتامبر
شهلا صمصامی
زمانی که در آن صبحگاه شوم ماه سپتامبر در مقابل چشمان بهت زده میلیونها انسان در آمریکا و سراسر نقاط جهان، دو هواپیما، یکی پس از دیگری وارد آسمانخراشهای شهر نیویوریک شده و سپس این برجهای عظیم در لحظاتی کوتاه فرو نشست و تبدیل به غبار و خاکستر شد، دنیا برای همیشه تغییر کرد. یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ یک واقعه تاریخی بی سابقه و تاریکی بود که فصل جدیدی در روابط ملتها و بویژه مذاهب بوجود آورد. القاعده، بن لادن، خشونت و مرگ مظهر دینی شد که بیش از ۲ بیلیون نفر از مردم دنیا به آن معتقدند. پس ازهالوکاست، این واقعه جنایتی بود که نه تنها مسببین آن، بلکه یک مذهب، تفکر و ایدئولوژی را در نظر بسیاری ننگین کرد. خرابههایی که معروف به «گراُند زیرو» Ground Zero است، ۹ سال پس از آن حادثه هنوز حفرهی عظیمی است که پر نشده و چیزی جای آن ساخته نشده است.
این روزها، دوباره این واقعه دردناک زنده شده و موضوع بحث و گفتگو قرار گرفته است. زیرا قرار است در نزدیکی این محل یک مرکز اسلامی و مسجد ساخته شود. فریادهای اعتراض از جانب مخالفان و بسیاری از خانوادههای قربانیان ۱۱ سپتامبر برخاسته است. ساختن این مرکز اسلامی تبدیل بیکی از حادترین موضوعات سیاسی شده و با انتخابات بسیار با اهمیتی که در نوامبر انجام خواهد گرفت، ساختن مسجد در نزدیکی خرابههای ۱۱ سپتامبر مسائل مهم دیگر را تحت الشعاع قرار داده است.
چندی پیش شهردار نیویورک در دفاع از ساختن مرکز اسلامی گفت: این آزمایشی در مورد جدائی دین از حکومت است» و همچنین اضافه کرد که «مخالفان باید از تعصب خود در این زمینه شرمنده باشند.»
پرزیدنت «اوباما» هفته پیش در شامی که با رهبران مسلمان در کاخ سفید داشت در واقع از ساختن مرکز اسلامی و مسجد در نزدیکی خرابههای ۱۱ سپتامبر دفاع کرد. و وقتی که روز بعد در فلوریدا خبرنگاران از او در این زمینه سئوال کردند توضیح داد که اگر چه همهی مردم در آمریکا آزادند به آن گونه که میخواهند عبادت کنند، ولی سخنان من لزوماً به معنی تأیید حکمت ساختن مسجد نیست. آنروز و روزهای بعد، ابراز عقیده رئیس جمهور که به نظر ضد و نقیض میآمد مهمترین خبر روز بود.
«هری رید» رئیس سنا مخالفت خود را در ساختن مسجد اعلام کرد. ساختن مرکز اسلامی و مسجد، نه تنها بین دو حزب جمهوریخواه و دموکرات اختلاف بوجود آورده است، بلکه در داخل دو حزب نیز موجب کشمکشهایی شده است. در این ضمن خانوادههای قربانیان ۱۱ سپتامبر هم دچار دو دستگی و اختلاف هستند. ولی بر اساس آخرین آمارها بیش از ۶۸ در صد از مردم آمریکا مخالف ساختن مرکز اسلامی و ۲۹ درصد موافق هستند. در حالی که دو سوم از مردم آزادی مذاهب را نیز تأیید میکنند.
ایدهی ساختن مرکز اسلامی از کجا آغاز شد؟
محلی که قرار است مرکز اسلامی در آن ساخته شود به «پارک ۵۱» معروف است. این ایده توسط دو مسلمان «رئوف خان» و «اَل جمال» بوجود آمد. در سال ۱۹۹۷ این دو نفر «انجمن آمریکایی برای پیشبرد مسلمانها» را تشکیل دادند. هدف این انجمن این بود که با مذاهب دیگر همکاری کرده و میانه روی در اسلام را تشویق کنند. «رئوف» همچنین در ۳۰ سال گذشته امام مسجد کوچکی حدود ۱۰ بلوک دورتر از برجهای «ترید سنتر» بوده است.
«جمال» که خود یک مسلمان سرمایه دار است، دفتر کارش در نزدیکی این مسجد کوچک بوده و جمعهها برای دعا و نماز به آنجا میرفته است. این مسجد که تا بامروز وجود دارد، مانند یک مغازه کوچک است که بین یک بار و یک کافه فرانسوی قرار دارد. هر جمعه بعد از ظهر، مسلمانان از طبقات گوناگون چه کارگر، تاکسیران و چه افراد تحصیلکرده حرفهای به این مسجد میآمدند. غالباً جا باندازهی کافی نبود. «جمال» که مادرش لهستانی و پدرش مصری است تصمیم میگیرد که بویژه پس از ۱۱ سپتامبر به همسایگان و دوستان، چهرهی دیگری از اسلام را نشان دهد. وی دو سال پیش ساختمانی را بمبلغ ۵ میلیون دلار خریداری میکند. با کمک «رئوف خان» و چند نفر دیگر نقشه مرکز اسلامی را میریزند. محلی که بتواند در آن استخر شنا، ورزشگاه، اطاقهای کنفرانس، مهد کودک، محلی برای سالمندان و سالنی که ۵۰۰ نفر در آن جا بگیرند بسازند.
برنامه این بود که یک هیئت مدیره از مذاهب گوناگون بوجود آورند و به مردم نشان دهندکه اسلام میتواند صلح جو و دوستانه باشد. مخارج ساختن این مرکز ۱۰۰ میلیون دلار تخمین زده شد که خان میگوید با فروش اوراق قرضه میخواست این پول را جمع کند. این یک محل بسیار بزرگ است که در حدود ۱۰۰ هزار فیت مربع وسعت دارد. از این محل نمیتوان «گراند زیرو» را دید. خان میگوید این یک محل ایده آل بود چون هم بزرگ است و هم میتوانست اجازهی ساختمان بگیرد. خان در مصاحبهای در این زمینه گفت: «ما میخواهیم علیه مسلمانان افراطی باشیم. ما صلح میخواهیم و آن را در جائی که بیش از همه اهمیت دارد، یعنی این محل میخواهیم.» خان و همکارانش هرگز موضوع ساختن یک مرکز اسلامی را با خانوادههای قربانیان ۱۱ سپتامبر در میان نگذاشتند، بلکه مستقیماً به مقامات شورای شهر مراجعه کردند. باوجود مخالفتهایی که از طرف مردم و برخی از اعضای شورای شهر ابراز شد، در نهایت ساختن مرکز اسلامی تصویب گردید. ولی خانوادههای قربانیان ۱۱ سپتامبر و برخی گروههای دیگر به مخالفت ادامه دادند. ایدهای که بنظر ساده و صلح جویانه میآمد امروز تبدیل به یک مسئله حساس در سطح ملی، دولتی و از جنبهای جهانی شده است. خان و همکارانش میگویند حق مالکیت و آزادی مذهب ما توسط قانون اساسی آمریکا تأیید شده است. مخالفان میگویند ساختن یک مرکز اسلامی در نزدیکی محلی که فرزندان، همسران و پدر و مادرهای آنها توسط تعدادی مسلمان به خاکستر تبدیل شدند، زخم بزرگی بر زخمهای التیام نیافته آنهاست. یکی از شعارها در اعتراض به ساختن مرکز اسلامی چنین بود:
«اسلام میکشد». شعار دیگری میگفت: «قاتلان ۳ هزار نفر را تجلیل نکنید، به مسجد پیروزی ۱۱ سپتامبر نَه بگوئید». شعار دیگری که با خط در هم نوشته شده بود میگفت: « همه مسلمانان را برای ۱۱ سپتامبر سپر بلا نکنید».
احساسات دو مادر
در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ دو مادر «سَلی رگنهارد، Sally Regenhard» و «اَدِل وِلتی» «Adele Welty» پسران شجاع و جوان خود، دو مأمور آتش نشانی را از دست دادند. فرزند «ولتی»، «تیم» ۳۴ ساله تنها قطعاتی از بدنش پیدا شد. واقعیتی که هنوز با یادآوری آن لبهایش میلرزد. «کریستین رگنهارد» ۲۸ ساله سوخت و تبدیل به خاکستر شد. حتا سلولی از بدنش یافته نشد. او جزء «شناسائی نشدگان» بود. «آدل» در حالیکه چهره اش از غم و درد پوشیده بود میگوید: «شناسائی نشده چیزی است که در جنگ میشنویم».
خبرنگار نشریهی «نیوزویک» که با این دو مادر مصاحبه میکرده است مینویسد:
«اَدل ولتی» از ساختن مرکز اسلامی حمایت میکند و معتقد است که این مرکز و مسجد چهره و صدای دیگری به مسلمانان میانه رو و صلح جو، یعنی مردم عادی خواهد داد. این مرکز در مقابل نیروهای تروریستی و افراطی میایستد. اگر بتوانیم این مرکز را بدون هیچگونه خشونتی بسازیم، آنوقت دنیا باور میکند که ما ملتی هستیم که به آزادی مذهب اعتقاد داشته و به آن عمل میکنیم.
در مقابل مادر دیگری « سلی رگنهارد» مخالف بوده و معتقد است که خیلی زود است و محل آن خیلی نزدیک «گراُند زیرو» است. وی میگوید: «حساسیت افرادی مانند او که عزیزانشان را از دست دادهاند در نظر گرفته نشده است. کسانیکه میخواهند این مسجد را بسازند، اگر واقعاً صلح جو هستند باید برای احترام به قربانیان ۱۱ سپتامبر و مقدس بودن این محل، مسجد را به جای دیگری منتقل کنند.» برای سلی موضوعی که اهمیت دارد احساس تعلق است. جائی که «گراند زیرو» نامیده میشود وی میگوید: «شاید متعلق به همهی آمریکاییها و یا همه کسانی باشد که به آزادی معتقدند ولی بیش از همه متعلق به خانوادههای قربانیان ۱۱ سپتامبر است». سَلی میگوید: «من هنوز بدنبال یافتن پسرم در این محل هستم». «سَلی» اشاره به اتفاقی میکند که در آلمان افتاد. در سالهای ۱۹۸۰، خواهران روحانی یک صومعه را در نزدیکی «آشویت» و کورههای آدم سوزی اشغال کردند و گفتند که برای روح مردگان میخواهند دعا کنند و محل «هالوکاست» را مسیحی نمایند. یهودیان سخت اعتراض کردند. اگر چه نیت این خواهران روحانی خوب بود، ولی برای یهودیان این یک مکان مقدس و یادآور قربانیان «هالوکاست» بود. بالاخره در سال ۱۹۹۳ «جان پل»، پاپ اعظم، دستور داد که خواهران روحانی را به محل دیگری ببرند و موجب شد که روابط بین یهودیان و مسیحیان بهبود یابد. «سَلی» میگوید: «من میدانم مسلمانانی که میخواهند پارک ۵۱ را بسازند، همان کسانی نیستند که مرتکب جنایات ۱۱ سپتامبر شدند، ولی این یک موضوع احساسی است». برای «سَلی» «گراند زیرو» یک قبرستان و محلی است مقدس.
در ماه می«آدل ولتی» به همراه «تالات هم دانی» در نشریهی «نیویورک دیلی نیوز» مقالهای در حمایت از مرکز اسلامی نوشت. «هم دانی» یک معلم بازنشسته مسلمان است که پسر خود را که جزء تیم پزشکی بود در ۱۱ سپتامبر از دست داد. در این مقاله، این دو مادر نوشتند که هدف ما و توجه ما به نقاط مشترک ماست نه تفاوتهایمان. آنها اضافه میکنند: «ما باید زبانی را که ترس بوجود میآورد رها کرده و اجازه دهیم دیگران نیز آزادانه رفتار کنند». آنها همچنین از مردم نیویورک خواستند که تعهد خود را به کثرت گرائی تجدید کنند.
«وِلتی» به یاد میآورد که بویژه در جوانی فردی خشمگین بوده و میگوید درس بزرگی آموخته است و آن اینکه «عصبانیتی که با خشونت ابراز شود، چیزی است که تأسف ببار میآورد.» اگر چه او از کشته شدن پسرش بسیار خشمگین بود، ولی در ۲۰۰۳ به آن گروه از خانوادههای ۱۱ سپتامبر که متعهد بودند برای رفع اختلافات راههای غیرخشونت آمیز پیدا کنند، پیوست. در سال ۲۰۰۴ به افغانستان سفر کرد تا بتواند نظر مردم افغان را نسبت به آمریکا تغییر دهد. در عوض «وِلتی» میگوید خودش یک انسان متفاوت به خانه بازگشت. وی میگوید: «محبت و توجهی که بمن به عنوان یک مادر داغدیده شد، یکی از بزرگترین تجربیات التیام بخش ز ندگیم بود». وی اضافه میکند: «این مسلمانانی که فرزندان و عزیزان دیگرشان را در بمبارانهای آمریکاییها از دست داده بودند مرا به خانه شان پذیرفتند و قبول کردند که ما باید برای برقراری صلح با هم کار کنیم. هرگز به جهت بلاهایی که آمریکاییها بر سر آنها آوردند، نسبت بمن خشمگین نشدند. مردم مسلمان، همان مردم عادی هستند که مانند ما نگران مدرسه بچهها و اهمیت مسایل زندگی روزمره میباشند.»
«اَدل ولتی» امیدوار است که ساختن مرکز اسلامی کمکی باشد که مسلمانان صلح جو و غیرافراطی بیشتر در جامعه شناخته شوند.
«سَلی رگنهارد» و «اَدل ولتی» به عقاید یکدیگر احترام میگذارند، ولی در مورد مرکز اسلامی دو نظر متفاوت دارند. آنچه هر دو در موردش توافق دارند اینست که ۱۱ سپتامبر و «گراند زیرو» نباید بیش از این تبدیل به یک مسئله سیاسی شود. بلکه هر دو میگویند سیاستمداران باید از خود شرمنده باشند که از این تراژدی هنوز برای منافع سیاسی خود سوءاستفاده میکنند.
سیاسی شدن مرکز اسلامی
بسیاری بر این عقیدهاند که واقعه ۱۱ سپتامبر ریاست جمهوری «جرج بوش» را مستحکم کرد و موجب شد که دورهی دوم ریاست جمهوری را هم ببرد. در عین حال این حادثه بار دیگر به «نئوکنسرواتیو»ها و طرفداران جنگ و مذهبیهای دست راستی قدرت و اجازه داد که ۸ سال حکومت ترس و وحشت را ادامه دهند. «بن لادن» و همکاران بهانهای شدند که جامعه آمریکا به دوران «مک کارتیزم» باز گردد و مخالفان بعنوان خائن از صحنه کنار روند.
جنگ نه تنها خزانهی آمریکا را خالی کرد، بلکه حکومت ترس، روح مردم را آنچنان آزرد که بالاخره با پایان دوران «بوش» جامعه آمریکا به «نئوکنسرواتیو»ها و جمهوریخواهان پشت کرد. ولی طولی نکشید که نتایج جنگهای مخرب در سقوط اقتصادی ظهور کرد. هرج و مرج اقتصادی و بیکاری بار دیگر به «نئوکنسرواتیو»ها اجازه داد به تدریج به اشکال گوناگون قدرت بیابند و حالا کمتر از ۳ ماه به انتخابات نوامبر، ساختن یک مرکز اسلامی در نزدیکی «گراند زیرو» ایدئولوژی ورشکسته «برخورد تمدنها» را زنده کرده است. جنگ بین اسلام افراطی و قدرت طلبان افراطی تر، بهانهی تازهای برای تحریک افکار عمومی مردم آمریکا یافته است.
پرزیدنت «اوباما» آگاهانه کوشید از ایدئولوژی «جنگ با اسلام» دوری گزیند. در اولین سخنرانی خود در دانشگاه قاهره دست دوستی بسوی مسلمانان جهان دراز کرد. «اوباما» بخوبی میدانست جنگ با تروریسم تنها توسط صلح با مسلمانان امکان پذیر است. منصفانه نبود که بیش از ۲ بیلیون مسلمان را جهادی و تروریست نامید. بویژه که مسلمانان بیش از هر گروهی از قربانیان تروریستها و حکومتهای افراطی بظاهر مسلمان بودهاند. ولی حالا افراد و گروههای بسیاری میکوشند که جراحات ۱۱ سپتامبر را با ساختن مرکز اسلامی زنده کنند.
بسیاری از مشاوران «اوباما» در امور خارجی تاکید را بر استفاده از «قدرت نرم» آمریکا گذاشتهاند. اصطلاح «قدرت نرم» در مقابل قدرت نظامی و جنگ است. بخشی از این «قدرت نرم» مربوط به صدور تکنولوژی و علوم بوده بخش دیگری در حمایت از گروهها و حکومتهای میانه رو است. برای مثال در مقابل مدرسههایی که «وهابی»های سعودی در پاکستان و سایر نقاط بوجود آوردند که طالبان تربیت کنند، دولت آمریکا تصمیم گرفت از مسلمانان میانه رو حمایت کند و حتا از زمان «جرج بوش»این افراد و گروهها از طرف دولت آمریکا کمک مالی میشدند. به این معنی که اگر مرکز اسلامی پارک ۵۱ قرار بود در کشور دیگری بوجود آید، آمریکا حاضر بود بخش مهمی از مخارج چنین مرکزی را به پردازد. ولی مرکز اسلامی امروز یک بحث دیگری است.
برخی از مخالفان میگویند این مرکز برای تربیت جهادی و تروریستهای آینده ساخته میشود. «نوت گینگر یچ» Newt Gingich سخنگوی پیشین مجلس که احتمالاً یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری حزب جمهوریخواه خواهد بود با ساختن مرکز اسلامی بشدت مخالفت کرد و ساختن این مرکز را به گذاشتن علامت نازیها در نزدیکی موزه «هالوکاست» در واشنگتن تشبیه کرده است. «سارا پیلن» ساختن مسجد را یک «تحریک غیر لازم» خواند.
اگر چه پرزیدنت «اوباما» از جانب بسیاری از جمهوریخواهان و حتا برخی دموکراتها مورد انتقاد قرار گرفته که در این مورد نظر داده است، ولی یکی از مشاوران وی در کاخ سفید گفت که پرزیدنت چارهای نداشت و باید در این مورد نظر خود را اعلام میکرد. نه تنها آمریکاییهای مسلمان در داخل آمریکا، بلکه سربازان مسلمانی که در عراق و افغانستان علیه مسلمانان افراطی میجنگند امیدوار بودند که «اوباما» در این زمینه ساکت نباشد.
در این روزهای اخیر افراد و گروههای مسلمان عضو حزب جمهوریخواه به مخالفت با حزب خود برخاسته و سیاسی شدن ساختن مرکز اسلامی را محکوم کردهاند.
واقعیت اینست که مرکز اسلامی در «منهتن» دیگر یک موضوع مربوط به آزادی مذهب و یا مالکیت شخصی نیست. این مسئله تبدیل به یک شعار انتخاباتی و بدون شک یک مسئله صد درصد سیاسی شده است.
شاید ساختن یک مرکز اسلامی در شرایطی متفاوت و در محل دیگری براحتی قابل اجرا بود، ولی در حال حاضر که این مرکز تبدیل بیک موضوع حساس سیاسی شده است و با موج مخالفتی که هر روز بیشتر میشود، ساختن این مرکز در آیندهی نزدیک غیر ممکن به نظر میرسد. ولی شاید بار دیگر فرصتی پیش آید که مردم آمریکا بتوانند در این زمینه بحث و گفتگو داشته باشند.
شاید سالها بطول بیانجامد که مردم آمریکا قادر باشند بین اسلام و «بن لادن» تفاوت قائل شوند و همچنین مسلمانان بتوانند نشان دهند که اسلام دین خشونت و جنگ نیست. در حال حاضر با حوادثی که در جهان میگذرد، اثبات این حقیقت کار چندان سادهای بنظر نمیرسد.
Wed 18 08 2010 23:50
کامنت در فیسبوک، تبادل نظر، یا اتهام
معروف عثمانی - اوپسالا
موضوع موردبحث «همایش ایرانیان خارج از کشور»
دیشب با تعدادی از دوستان روی موضوع همایش ایرانیان خارج از کشور بحث کردیم که سرانجام خوبی نداشت، وتصمیم گرفتم در این مورد یاداشتی بنویسم به این امید اثر مثبتی داشته باشد و حاصل ان این یادداشت گردید که تقدیم میشود.
من فکر میکنم شبکههای اجتماعی محل بسیار مناسبی هستند که ما رادر سراسر جهان به هم مرتبط می کنند و ما میتوانیم با استفاده از آنها تبادل نظر کنیم و از دیدگاهها و برداشتهای همدیگراز مسائل گوناگون آگاهی یابیم خصوصا برای ما ایرانیها که کمتر [اگر نگوئم هرگز] از فضائی بهرمند نبودهایم که بتوانیم بصورت دمکراتیک تبادل نظر کنیم و این وسیلهیی گرانبهاست که ما با استفاده از آن میتوانیم بنوعی جامعهی مدنی یا پلورالیسم را درشبکههای اجتماعی بصورت مجازی تمرین نمائیم و کمکی شایانی است برای ایجاد همدلی، تحمل اراء و پذیرش همدیگر با صلایق مختلف، اگر سبزیم یا سرخ، سلطنت طلب یا جمهورخواه، مسلمان یا کمونیست، اما در یک نقط مشترکیم: «ایرانی»
اما متاسفانه به علت استمرار استبداد حاکم بسیاری از ما تحمل بحث کردن نداریم، نقد را برنمیتابیم و تبادل اندیشه را به قبولاندن نظر خود ترجمه میکنیم و راه برون رفت از اختلاف را در نثار تهمتهای زشت و دوراز شان انسانی که مدتهاست خوره ادبیات سیاسی ماست تبدیل میکنیم.
بسیاری در ظاهر از اعلامیه جهانی حقوق بشر دفاع میکنیم بدون آنکه در مواقع پیش امدن اختلاف سلیقه پشیزی ارزش برایش قائل باشیم. به هیچ قانونی پایبند نمی مانیم و خود را ملاک همه ارزشها میپنداریم و آنگاه کار مامور تحقق و بازجو و بازپرس و قاضی و هیئت منصفه را توامان در یک چشم برهم زدن مانند ساحران انجام میدهیم و حکم محکوم را صادر میکنیم: خائن!
خوشبختانه همه چنیین نیستند با کسانی تبادل کامنت کردهام که با وجود اینکه به هیچ نقطه مشترکی نرسیدهایم اما قبول کرده ایم که مثل هم نمیاندیشیم.
دردناک است که بیاد میآورم زنده یاد سعیدی سیرجانی سالها پیش در خارج ایران سخنرانی میکرد، دشنامهای ولی فقیه شادکن نثارش شد ولی تا حالا هم کسی معذرت خواهی نکرده است و عاقبت جنازه مثله شدهاش (بو سیله وزارت اطلاعات) در بیابانها یافت گردید و مشخص است که دستگاههای امنیتی جمهوری اسلامی جز مثله کردن و سر دار فرستادن کاری نمی کنند و پرونده سازیهای کیهان شریعتمداری هم مدتهاست که مدال افتخار است برای ایرانی و سعیدی سیرجانی از ان بهرمند بود، اماان تهمتها، ناسزا ها و دشنامهای خارج ازکشور، هنوز که هنوزه همچون پارازیت رادیو در گوشم میپیچد، و از هر کسی بپرسی میگوید من نبودم و این کافی نیست.
.. از سخنرانی شاملو در دانشگاه برکلی میگذرم که ننگیاست نابخشودنی، و امروز همه اشعارش را به حق در این مبارزه نفسگیر یاریگر خویش مییابیم. و از کنفراس برلن هم چیزی نمیگویم که با گنجیها چه کردیم.
اما آیا با همایش ایرانیان خارج از کشور هم همان نمیکنیم که بارها به اشتباه آزمودهایم؟ طبل رسوائی، وطن فروشی، جاسوسی و... را برای چی و برای کی به صدا در اوردهایم؟ به حقوق انسانی آنها فکر کردهایم؟
در اینجا چند ماده از بندهای اعلامیه جهانی حقوق بشر را ذکر میکنم:
مادهی ۳:
هر فردی حق زندگی ، آزادی و امنيت شخصی دارد.
ماده ی ۶:
هر کس حق دارد که شخصيت حقوقیاش در همه جا به رسميت شناخته شود.
مادهی ۱۱:
۱) هر شخصی که به بزه کاری متهم شده باشد، بیگناه محسوب میشود تا هنگامی که در جريان محاکمهای علنی که در آن تمام تضمين های لازم برای دفاع او تأمين شده باشد ، مجرم بودن وی به طور قانونی محرز گردد.
مادهی ۱۲
نبايد در زندگی خصوصی ، امور خانوادگی ، اقامت گاه يا مکاتبات هيچ کس مداخله های خودسرانه صورت گيرد يا به شرافت و آبرو و شهرت کسی حمله شود. در برابر چنين مداخله ها و حمله هايی ، برخورداری از حمايت قانون حق هر شخصی است.
مادهی ۱۳
۱) هر شخصی حق دارد در داخل هر کشور آزادانه رفت و آمد کند و اقامت گاه خود را برگزيند.
۲) هر شخصی حق دارد هر کشوری، از جمله کشور خود را ترک کند يا به کشور خويش بازگردد.
...
این سند جهانی است هیچ کس نمیتواند و حق ندارد آن را رعایت نکند چون اکثر مردم جهان ان را قبول دارند وهر کسی که انرا نقض کند قانونن مجرم است حتی اگر آن را قبول نداشته باشد.
واگرهم کسی آن را قبول ندارد حداقل جایگزین آن را ذکر کند تا همه بدانیم که ما باید برمبنای کدام اصول گام برداریم و حق و حقوق همدیگر را چگونه مراعات کنیم.
ما مجبوریم مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشررا رعایت کنیم و مانند جمهوری اسلامی آنها را با فرهنگ خود بیگانه ندانیم با این بهانه که مثلا نیت ما خیر است، و امیدوارم که خیر باشد.
از خود پرسیدهایم که اگر مخالفیم که من در مخالف حاکمیت بودن بسیاری از آنهائی که بدین کار(افشای اسامی همایش ایرانیان خارج از کشور) دست زدهاند شکی ندارم، سود و ضرر جنبش دمکراسی خواهی مردم ایران چیست؟
من هم مانند بسیاری از دوستان، مخالف اجابت پذیرش این همایش از طرف شرکت کنندگان بودم و هنوز هم هستم اما با توجه به دلایل بالا پذیرفتن دعوت را حق مسلم آنها میدانم و چه بسا بیشتر انها شرکت دراین همایش را به نفع جنبش دمکراسی خواهی مردم ایران تحلیل کردهاند و بعید نیست که ایده انها برای تاثیرگذاری مثبت بر شرایط، درست تر و صحیح تر از استدلال ما باشد.
همه میدانیم حاکمیت جمهوری اسلامی در دوران حیات خویش به اثبات رسانده که با تخصص، نخبه، دانشگاه، دانشجو وعلوم انسانی سرستیز دارد و نخبگان و دانشگاهیان درون ایران را هرکدام به چوبی و به بهانهای میراند و در این همایش هم هدف جذب دعوت شدگان یا سرمایه گذاری آنها را نداشته است، بلکه من فکر می کنم این همه خرج نمود تا به دو هدف برسد.
۱- مشروعیت طلبی که اکنون شدیدن بدان محتاج است.
۲- ایجاد اختلاف در بین ایرانیان خارج از کشور.
در زمینه استفاده تبلیغاتی چنان گسترده همایش را پوشش داد و برنامه هائی را به اجرا گذاشت که شرکت کنندگان را بیش از دیگران مات و مبهوت نمود.
در نامه های که بعدن به نام تعدادی از این مسافران منتشر شد انها گفتهاند که فریبشان دادند و برنامهای که اجرا شد قبلن در لیست برنامه ها نبود و افرادی که در حضور احمدی نژاد چنیین عمل کردند جزو دعوت شدگان خارج نبودند بلکه جزو افرادی بودند که از داخل به همایش آورده شده بودند، که بعیدهم نیست.
حالا همایش انجام شده و مسافران برگشتهاند ارگانهای جموری اسلامی هم انواع و اقسام عکس و فیلم همراه با نام شرکت کنندگان در همایش را پخش نمودهاند، من نمیدانم اصرار برای این افشای برای چیست؟ که خود جمهوری اسلامی به آن دست زده بود و از طرف مدعیان مخالف حاکمیت چه دستاوردی غیر از ایجاد بدبینی و دلسردی حداقل این بخش از شرکت کنندگان در همایش میشود، خواهد داشت؟
بنظر من این افشاگریها بنام جنبش و به کام حاکمان است.
بدون شک همه مردم نه به یک اندازه وطن پرست هستند و نه تعریفی واحدی از وطن پرستی دارند و هر کسی با هرسابقهای حق ندارد که کسی را به وطن فرشی متهم کند مگر در دادگاهی آن را به اثبات رساند یا حداقل مدارک غیر قابل انکار ان را ارائه نماید.
همه قبول داریم که جمهوری اسلامی با چه قصاوت و شدتی به سرکوب آزادی بیان مشغول است و چه ناجوانمردانه فضا را مسموم نموده است و چگونه علیه مخالفین خود پرونده سازی میکند، افترا میزند، اتهام میسازد و محکوم مینماید و میمیراند.
اما ما چه؟ ما به کدامین ملاکها و قوانین پایبندیم؟ اگر میثاقهای بینالمللی دست و پاگیرند [که نیستند] برای ماکه در حال مباره هستیم حداقل رعایت اصول اولیه اخلاقی و وجدانی ضروری نیست؟ هرچند انهم کافی نیست.
چرا ولایت فقیه غیر انسانی است؟ مگر نه اینست که اتهام میزند، محبوس میکند، شکنجه میکند و بردار میآویزد، چون همچون او نمی اندیشند؟ آیا کسی از ما میپذیرد که بگوئیم بعد از پیروزی تنوع فکری (پلورالیسم) را حاکم میکنیم؟
ادبیات سیاسی ما پر است از اتهامات غیر انسانی و ناجوانمردانه بدون دلیل و سند، همچون «وطن فروش، جاسوس، خود فروش، کاسه لیس، خائن، مزدور و... متاسفانه تعدادی از احزاب و شخصیتهای که ید طولانی در مبارزه دارند در فرهنگ سازی اتهام و ناسزا کارهای تکنیکی خوبی را از خود به نمایش گذاشتهاند و روزانه چندین کلمه جدید به فرهنگ لغات نامیمون دشنام میافزایند.
مشخص است که حکومتهای ما قبح بکار بردن این کلمات را شکستهاند و صد البته همه ما در این وادی مسئولیم اکنون این ناسزاها به چیزی شبیه به تکیه کلام تبدیل شدهاند. اما آیا راضی هستیم کسی این کلمات را در مورد ما بکار ببرد؟
پس شایسته است انچه برای خود نمیپسندیم بار دیگرانش نکنیم و قواعد بازی را رعایت کنیم و بیش از این مصداق اپوزسیون هزار پاره نباشیم.
هموطن گرامی ...
چون من یکی از کسانی هستم که در این گفتگوی فیس بوکی شرکت داشتم لازم دونستم که نظرم را بنویسم و امیدوارم که دوستان ایران امروز مطلب را کامل نقل کنند ضمن اینکه کپیاش را هم در صفحه فیس بوک خودم و هم در زیر مطلبتون در فیس بوک هم خواهم گذاشت:
هموطن گرامی!
شما دو مسئله را با هم قاطی کردید و با طرح یک مسئله درست نتیجه گیری نادرست کردید که این هم خاص برخی روشنفکران ماست. شما به نقل از اعلامیه جهانی حقوق بشر که مورد تایید همه ی انسان های آزاده است خواستید که نتیجه گیری کنید من و دوستان دیگر در فیس بوک که به جز شما و یک نفر دیگر همه با من هم نظر بودند نافی اعلامیه جهانی حقوق بشر هستیم چون با شما هم نظر نیستیم! عزیز من! سی و یک ساله که ایرانیان در حال رفت و آمد به ایران هستند و از مردم عادی تا دانشگاهیان و دانشجویان همه این ارتباط را داشتند بدون درگیری با دیگر هموطنان اگر بنا به دعوت و خواست رژیم سوکوبگر نبوده و از حضور آنها استفاده ی تبلیغاتی علیه دیگر ایرانیان و به نفع خود نکرده باشد. فکر کنم شما 14 ماه است که از اخبار ایران اطلاعی ندارید و نمی دونید که در ایران کودتایی شده و هزاران جوان به دلیل مبارزه با این کودتا دستگیر زندانی شکنجه و اعدام شدند و حتی به فجیعترین شکل های ممکن مردم را آزار و اذیت دادند و یک حکومت فاشیستی نسبتا نظامی در ایران سرکار آمده.
جوانان و دانشجویان با دادن بهای سنگین مدام سعی در افشای این رژیم سرکوبگر در ایران می کنند و بعد عده ای ایرانی به نام متخصص خارج از کشور دعوت این رژیم سرکوبگر را می پذیرند دعوتی که برای همه مشخص بوده برای استفاده تبلیغاتی خودش بوده و باز برای همه مشخص است که این رژیم هیچ کاری را تا برای خودش منافعی نداشته باشد انجام نمی دهد. با این کار اینها مهر تاییدی بر این نظام قرون وسطایی نظامی می زنند و بارها و بارها هم رسانه های رژیم این نمایش مسخره را پخش می کنند تا هم به مردم بگویند ببینید ایرانیان خارج ما را تایید می کنند تا از این طریق هم بیشتر آنها را سرکوب کنند و هم اینکه از متخصصین داخلی که مثل اینها به دست بوسی نرفتند و حتما یکی از افراد خانواده شان هم اکنون در زندان است استفاده نمی کنند. شما خیلی ناصادقانه مسئله را مطرح می کنید و به بخشی که همه ی دوستان و خود من معتقد بودیم که کسی مخالف رفتن ایرانیان به ایران نیست ولی ما مخالف بر سر سفره خونین احمدی نژادها هستیم اشاره ای نکردید. شما همانند برخی روشنفکران که در بیانیه و مقاله نویسی زیبا و مردم پسند استادند ولی در عمل غیر از آن حتی صادقانه بیان نکردید که خود شما بودید که به من که با شما هم عقیده نبودم سریع تهمت مجاهد و حزب کمونیست زدید. من همیشه فکر می کردم که کسانی که مدعی دفاع از مردم هستند حداقل صداقت را ارج می گذارند.
به امید اینکه بدون فکر کردن به منافع شخصی مان از یک اندیشه و یا عملکرد دفاع کنیم.
*
آقای عثمانی
این ایرانیها هم نظیر فرانسویهایی هستند که با نازیها همدستی کردند! کجای دنیا هستید آقا خود شما، در کهریزک
نیستید، شما آن آقایی نیستید که در سوئد هستید؟ و مهم هم نیست که آن آقا باشید، فقط اگر آن شخص هستید، ما را میشناسید.
*
Aghaye Osmani gerami,
ba nazarate shoma dar kol movafegham .moshkelam ba andesteh kasanist ke dar in hamayesh sherkat kardeh ta beghole shoma taasiri mosbat ra be anj montaghel konnand. Aya 30 sal modete kafi nist baraye in edeh ke be mahyate in regime va inke chegooneh mikhahand az in ejtemaat baraye tabligh be soode khodeshan estefadeh konnand shenakht payda kardeh va dar dame faribeshhan ba har niati niaftond?
az inke be elat natavaniam dar estefadeh az nevesht afzare farsi estefadeh nakardam poozesh mikhaham
*
آقای معروف عثمانی!
شما یا این نامت را به صورت مستعار برگزیده اید که شناخته نشوید و یا اگر این اسم، نام شما باشد، شما از کردهای سنی مذهب هستید چون این گونه نامها مخصوص آنهاست. و من نمی توانم قبول کنم یک کرد چنین از حکومت اخوندها جانبداری می کند.
نفرمائید من از حکومت دفاع نکرده ام و از شرکت کنندگان دفاع می کنم. چون هردو موضوع، دو روی یک سکه اند. حضرت کاری به مقدار معلوماتتان ندارم ولی اگر کسی از من ایراد بکیرد که چرا فاشیستم و مثل نازیها فکر می کنم، خلاف میثاق حقوق بشر حرف زده است؟؟ عجب استدلالی دارید حضرتعالی. یعنی هرکس حق دارد هر کاری چه زشت و چه ناپسند انجام دهد و ما حق ایرادگرفتن نداریم ...؟ آفرین براین منطق!!!
این روزها مباحثی بر پایه ی شعار " میر حسین موسوی " مبنی بر اجرای بی تنازل قانون اساسی و بازگشت به ان مطرح می شود، در کنار آن بخشی از بدنه ی حتی خود جنبش سبز نقدی بر این امر وارد می دانند. مطلب " حسن یوسفی اشکوری" نیز دلیلی شد تا در این مقاله سعی به طرح چند نگاه بپردازم.
در کلیت اصلاح طلبی -به معنی رفورم- اقداماتی است که برای تغییر و تعویض برخی از جنبه های حیات اقتصادی -اجتماعی و سیاسی صورت می گیرد بدون آن که بنیاد جامعه را دگرگون سازد. اما بخشی از جامعه ی فکری اشتباه در برداشت دارند که نگاه رفورمیستی نمی تواند متفاوت باشد، نگاه به سطح این رفورم ها، می تواند شکلی متفاوت برای آن قائل شود.
در نگاه اول رفورم آن چنان تغییراتی است که از چارچوب نظام اجتماعی معین فراتر نمی رود و تناسب قوای سیاسی لحظه موجود را کم و بیش منعکس می سازد این رفورم ها به موجودیت و تسلط نظام حاکم صدمه نمی زند و هدفش تثبیت وضع و جلوگیری از تحول بنیادیست و البته در جریان عمل همیشه سعی دارد آنچه را که به زور از دستش گرفته اند دوباره بگیرد یا به شکل نیمه تمام و مثله شده کار را فیصله دهد. این جنس رفورم بیشتر توسط خود ِ حاکمیت اعمال می شود و فشارهای اجتماعی در لحظه بر آن تاثیر آنچنانی ندارد، حاکمیت بر اساس تحلیل های درونی خود آن فشارها را احساس می کنند و پیش از بروز اعتراضات مردمی، اصلاحات را اعمال می کند، که بیشتر از سوپاپ اطمینان از آن نام برده می شود.
اما در نگاه دوم رفورم ها وسیله ای هستند برای پایه سازی های اجتماعی و حتی سیاسی برای ایجاد دتغییرات پایه ای در بخشی بزرگی از حاکمیت ِ موجود. ای رفورم ها در اهداف خود راه های بازتولید ِ قدرت ِ حاکمه را بند کرده و فضا را برای گذار به دورانی دیگر فراهم می سازد. این رفورم ها در کلیت از سوی جامعه به حاکمیت اجبار می شود. در این حالت جنبش های اجتماعی نقش بسیاری باز ی می کنند چرا که اکثرا و یا مطلقا خارج از حاکمیت پیگیر خواسته های خود هستند.
دوران گذار در نوع دومی از اصلاحات را که بر شمردم الزاما نمی تواند برای تغییر در طبقه ی حاکم به عنوان انقلابی اش باشد، اما این برخوردها شامل تغییراتی پایه ای است که در نگاه اولی که بیان داشتیم نظر نمی شود، چرا که در آن حالت رفورم در سطح حکومت می ماند و تغییرات در همین سطح هم بیشتر به جابجایی در پست ها سرانجام می شود، اما در نگاه دوم رفورم به سوی ِ تغیرات در طبقه ی حاکم سر انجام می شود.
حال نگاهی که جنبش سبز برا آن اصرار دارد کدام است؟
تمامی شعار جنبش و رهبران آن بر بازگشت به قانون اساسی است و رفورم را در حد اندکی تغییر در ساختار حقیقی نظام حاکم یعنی تغییر مدیران عالی و تغییراتی را در زندگی پر رنج خود ایجاد کنند. در این راه و با توجه به اتخاظ راه های بدون خشونت و مسالمت آمیز در راه مبارزه و بر اساس نگاه درخواست مطالبات از حاکمیت، قانون اساسی به عنوان تنها سند موجود برای بحث با حاکمیت تعریف می شود.
"یوسفی اشکوری " در مقاله ی خود به خوبی با طرح سوال در مورد ظرفیت های آن، این نگاه را به نوعی به چالش می کشد. اما در ادامه نقش هایی را برای " سید محمد خاتمی" و "شیخ مهدی کروبی" قائل می شود و به " آیت الله منتظری" اشاره می کند و بر آن باور است که مجموعه ای از اقدامات آنها به اصلاحی در سیستم حاکمیت انجامیده است، اما این نگاه را به کل مردود می دانم چرا که این اصلاحات که به واقع در زمان خود تنها تاثیر گزار بوده است و پیامدهای بلند مدتی در همان حوزه به صورت ماندگار نداشته است، به طور مثال تغییرات در سیستم اقتصادی کشور با ایجاد صندوق ذخیره ارزی در دوران اصلاحات، ایجاد فضای باز سیاسی در جامعه و ... در همان حوزه ادامه نیافت و با ظهور و انتصاب " محمود احمدی نژاد" تمام انها به صورتی فاجعه بار در آمد، اما نمی توان منکر آن شد که دوران اصلاحات و با تغییراتی که البته به اقتضای درخواست های وسیع اجتماعی و فشار جامعه بر سران اصلاحات بود، این فضایی که امروز ما حول آن به بحث نشسته ایم خود مرهون همان اصلاحات است یعنی به واقع اصلاحی که در آن زمان ایجاد و اغاز شد نه در سطح سیاسی که در سطح اجتماعی به خوبی تاثیر گذار بوده و است ، اما نگاه به انکه زمانی در گردونه ی اصلاحات سخن از تغییرات قانون اساسی را مطرح نمی کرد و تنها " سرنگونی طلبان " بودند که خواستار برچیده شدن اساس قانون و به طبع آن سرنگونی نظام بودند را مطرح می کردند که در همان موقع " سید محمد خاتمی" در قامت رئیس جمهوری اسلامی ایران از فردای تاریک سرنگونی همین قانون اساسی هشدار داد. توجه به این نکته اساسی است که در آن زمان رفورمیست ها در قدرت بودند و ابزار اجرا و تصمیم گیری را در دست داشتند و مثلا بر آن بودند تا از مجاری قانونی این تغییرات و اصلاحات را پیگیری نمایند. اما امروز می بینیم که رفورمیست ها در خارج از حاکمیت هستند و حالا می بینیم که " میر حسین موسوی" در پیامی ، قانون اساسی را وحی منزل نمی داند و آن را تغییر پذیر می داند که در ادامه ی بیانه هایش به نکته ایی اشاره می کند که در جای خود بر اساس ِ همین بحث است و آن برگزاری انتخابات آزاد بدون نظارت های استصوابی است. این نظر را " میر حسین موسوی : در حالی بیان می کند که " احمد جنتی " مجددا بر مسند شورای نگهبان قانون اساسی ابقا شد، نهادی که بر اساس قانون مسئول نظارت بر انتخابات است، حال ما بر حول محور همان قانون می خواهیم با او وارد مذاکره شویم که نظارت استصوابی اش را برداشته، دخالت های شورای نگهبان در امر شمارش آرا را کنار گذاشته و به رای واقعی مردم و نمایندگان آنها گردن نهد، که این به باور من دور زدن حول یک دایره ی بسته است، حال این نگاه مطرح می شود که شخصیت حقوقی شورای نگهبان بالذات خوب است و شخصیت حقیقی اعضای امروزین آن است که این ظرفیت ها را نا موزون کرده است، با همین فرض هم اگر پیش رویم باز ظرفیت های قانون دچار ایراد اساسی است چرا که این قانون امکان هر لحظه بازتولید این روند را در هر لحظه ایجاد می کند، همان حکمت در سایر ارگان های انتصابی دیده می شود و امروز هم شاهد هستیم به مهر ِ ظهور دولت " محمود احمدی نژاد" نهاد های نیمه انتخابی مردم هم به نهادی های انتصابی بدل می شوند. با این همه در حالت امروزی ایران که رفورمیست ها در خارج از حاکمیت به دنبال ایجاد تغییرات هستند، می توانند با افزایش فشار های اجتماعی حداقل خواست خود برای ورود به قدرت را پیگیری نمایند و این راهی ندارد جز همان که خود ِ " میر حسین موسوی " نیز بر آن تاکید دارد، یعنی برگزاری انتخابات آزاد.
"یوسفی اشکوری" در مورد آینده بحثی را به میان می کشد که در بر فرض شکست اصلاحات آیا آینده هم چنین خواهد بود و بر این باور است که :" باز منطقا نمی توان از آینده خبر داد و گفت که نه، نمی شود، و هر گز هم نخواهد شد. این نوع جزمیت ایدئولوژیک، از جهل و نا آگاهی به تاریخ و قانونمندی تحولات اجتماعی و انسانی خبر می دهد." دقیقا داستان امروز همین است، جنبش های مردمی است که تمامی تغییرات را تعریف می کند، چرا که یکی از دلایل شکست اصلاحات دوره ی اول را در همین عدم حضور جنبشی به این وسعت در حمایت از اصلاحات بود، حظور در انتخابات تنها یکی از عرصه های نمایش حمایت از اصلاحات بوده است اما آنچه امروز شاهد آن هستیم، به بن بست رسیدن خواسته های به حق مردم در چهارچوب قانون بوده ایم، در چهارچوبی که انتخابات پر تقلب، تایید و حمایت می شود و راه کارهای قانونی برخورد با ان بسته می شود. راه اصلاحات همیشه باز است اما ایا زمانی که حاکمیت این اصلاح را بر خود به هیچ عنوان قائل نباشد چه باید کرد؟ این تحلیل را زمانی مطرح می کنم که بر دید بد ِ سرنگونی طلبان نیز اشاره می کنم، که اصلاحات دوره ی اول به عنوان سوپاپ اطمینان نظام برای خروج مقطعی از فشارهای موجود بود، اما بر همین فرض اگر پیش برویم، انتخاب " میرحسین موسوی" نیز می توانست چنین تضمینی را برای حاکمیت به همراه بیاورد، اما تحمل دورانی دوباره برای حاکمیت به واقع دردناک بود و حاظر به گردن نهادن به خواست اکثریت نشده و با تقلب آشکار، کاندیدای خود را منتصب نمودند و هزینه ی سرکوب مردم را به هزینه ی ظهور رئیس جمهوری در لباس " میرحسین موسوی" بر خود خریدند. پس آن آینده ایی که "یوسفی اشکوری" از آن سخن به میان می آورد اصلاحاتی در سطح حاکیت موجود نخواهد بود و می بایست ظرفیت ها و خواسته های خود را خارج از حاکمیت پیگیری کند. اما آیا این به عنوان سرنگونی نظام باید تلقی شود؟ به باور من خیر، اما آنجایی که بخث تغییرات در قانون هم مطرح می شود، در عالی ترین شکل آن، برگزاری رفراندوم قانون اساسی مطرح می شود، سوال اینجا است که آن رفراندوم را چه کسی باید پیش نویس کند، به رای بگزارد و به اجرا در آورد؟ آیا این دید بیش از اندازه خوش بینانه نیست، که " احمد جنتی " در مسندی بنشیند و اعلام دارد که مردم به محدود شدن قدرت های انتصابی رای داده اند؟ به باور من غیر ممکن است. پس باز به آن سمت می رویم که ظرفیت های قانون اساسی باز به اشکال برخورد می کند. این همان نگاهی است که "یوسفی اشکوری" هم بر آن با لفظ پرتناقض ترین قانون اساسی نام می برد، اما حال چه باید کرد؟ اجرای بی تنازل قانون اساسی با توجه به همه ی این شرایط حتی برای خود " میر حسین موسوی" شبه انگیز است چرا که خود برا اجرای انتخابات آزاد تاکید دارد، پس باید قانون تغییر یابد، بر این باورم که حول شعاری که در حال حاظر هیچ عنصری برای اعمال آن نداریم، گشتن، کار درستی نخواهد بود، اینکه ما به سمت به دست گرفتن قدرت در نهادهایی باشیم که توان اعمال اصلاحات واقعی را داشته باشند مهمترین بخش جنبش سبز می تواند باشد. به سمت آن برویم که فشار را چنان کنیم که قانون اساسی با همه ی محدودیت هایش اولین بخشی از حاکیت مردم را بپذیرد تا بتوان اصلاحات را در ان پروسه پیگیری نمیاد. " میرحسین موسوی" در توجیه شعار خود مبنی بر اجرای بی تنازل قانون اساس، آن قانون را تنها سندی می داند که می شود حول آن در یک وحدت عمومی خواسته های جنبش را پیگیری کرد، اما در جایی دیگر خود به آن اشاره می کند که این قانون آن نیست که بخشی از آن اجر و بخشی دیگر اجرا نشود، پس باز هم ما با ظرفیت های اجرایی نا همگون در برابر همان قانون درگیر می شویم، باز ابزار اجرای آن را باید در از نهاد های انتصابی طلب کنیم، نهادی چون نهاد ریاست جمهوری که حتی قوانین مجلس همسو و همراه ِ خود را برای اجرا ابلاغ نمی کند!
نگاه توجیهی بر شعار اجرای بی تنازل قانون اساسی آن است که فعالین داخل کشور را از گزند حملات حاکمیت در امان نگاه دارد که مبارزات آنها در چهارچوب قانون اساسی است و فعالیتی خارج از آن را شعار نمی دهند، اما بر این باورم که لیست زندانیان ِ بعد از 22 خرداد 1388 نشان می دهد که همه بر اساسی همان قانون محکوم شده اند، پس از نظر حاکمیت کلیت جنبش سبز غیر قانونی است و همین امر متسری می شود در انحلال حزب مشارکت و سازمان مجاهدین. بنابر این این سند امروز برای حاکمیت کاغذ پاره ایی بیش نیست و در بازی شطرنج، با طرفی که قاعده ی بازی را رعایت نمی کند نمی شود حول قوانین مصوب وارد بازی شد، در همین راه است که پیشنهاد عملی برای جنبش سبز ان است که "منشور جنبش سبز" را که توسط " میر حسین موسوی" تدوین و برای بحث ارائه شد به صورت عملی پایه کار خود قرار دهد و بر حول آن مبارزات را پیگیری نماید، منشوری که جنس جنبش را از حالت افراطی خارج کرده، در برابر سرنگونی طلبان پاسخ دارد و پیامی روشن نیز به حاکمیت دارد. البته در جایی که این نقد وارد می شود که قانون اساسی، قانونی است با قدرت اجرایی و این منشور تنها نامه ای است پیشنهادی، باز هم همان توجیهی را دارم که تا زمانیکه جنبش سبز قدرت اجرایی و حداقل قدرت های تغییر در آن را ندارد نمی تواند در مورد ان اقدامی انجام دهد و بر همین اساس است که به باور من شعار امروز ما باید به سمت فشارهای اجتماعی برای برگزاری انتخابات آزاد برود و شعار پیرامون قانون اساسی که خود ان را پر تناقض می دانیم نرویم، چرا که در فضایی ایجاد بحث می کنیم که قدرتی بر ان نداریم. نگاه دیگری که در پایان بر آن دارم، جایگاهی است که امروز اکثر آنانی که در فضای رفورم ها توانایی و پتانسیل حضور در مجلس را داشتند در بازداشت هستند، بر فرض خوب ِ داستان که شورای نگهبان و حاکمیت حاظر بر آن باشد که سال آینده انتخابات شوراها و مجلس را برگزار کند، هر کسی را کوچکترین نشانی از سبز بودن را داشته باشد رد صلاحیت خواهد نمود و این همان جایی که باید از امروز فشار های اجتماعی را به سمتی تعریف کنیم که حاکمیت ، حداقل های انتخابات آزاد را فراهم سازد و اگر چنین نشود همان می شود که " ایت الله منتظری" در نامه ی خود به "میر حسین موسوی " می گوید، که ادامه ی این سیاست ها عواقبی دارد که کلیت نظام را زیر خواهد گرفت و به درستی چنین خواهد بود که وقتی مسیر این چنین رفورم هایی به بن بست برسد راهی جز تغییر و تصرف قدرت وجود نخواهد داشت.
Tue 17 08 2010 11:37
ماجرای فرقهی منتظرالظهور
محمد ارسی Mohammad_arasi@yahoo.com
غوغای دیدوبازید امام زمان و ماجرای فرقهی منتظرالظهور
- در جمهوری اسلامی ایران غوغا است. غوغای دید و بازدید و ملاقات با مهدی موعود شیعیان جهان، حضرت حجّت، صاحب عصر، امام زمان.
آقا امام زمان، گویا، پی در پی بر یاران و پیروان مخلص خویش، ظاهر میشود و پس از برآوردن حاجاتشان در یک چشم برهم زدنی از عالم ظاهر به عالم غیب تشریف میبرند.
انبوه مشتاقان دیدار حضرتشان، هم ــ اکنون در مراکز مقدسی نظیر چاه جمکران نزدیک تهران، گرد میآیند و با بیان حاجات و نیازها یا نوشتن عرض حال خویش، شفاهی یا از طریق نامهی پستی با ایشان ارتباط برقرار میکنند.
آنهایی که به شرف دیدارِ صاحب عصر، حضرت حجّت، نایل گشتهاند، در یک جزوهی چند صفحهای مینویسد:
۱- بشارت میدهیم که هر شیعی مؤمن و مخلصی اگر از سر صدق بخواهد، میتواند به چشم خویش آقا را ببیند. لذا به هیچ ولّی و فقیه یا شیخ و ملایی نیازی نیست.
۲- امام زمان درهاله یی از نور ظاهر میشود، و وقتی به شما نزدیک میشود، به سبب نورانیت شدید، سایه یی ندارد.
۳- طول مدت حضورشان از ۱۰ ثانیه نمیگذرد. بکوشید که لحظات حضور حضرت را به قدرت اخلاص و ایمان دریابید.
۴- از آقا، مبادا به جز ظهور چیز دیگری بخواهید. ایشان بر نیازهای شما نیک آگاه است و خود، آنها را برآورده میکند.
یعنی مانند گدایان برای مزد بندگی نکنید که گفته اند:
"خواجه خود روش بنده پروری داند".
ناگفته نگذاریم که از میان هواداران جنبش سبز، یا از طیف ملی مذهبیها، خاصه از لیبرالهای نهضت آزادی، یا از اعضاء مرکز گفتگوی تمّدنها و دراویش گنابادی... که همه و همه شیعه دوازده امامیِ صد در صد مؤمن محسوب میشوند، هنوز کسی به شرف دیدار امام زمان، نایل نگشته، حتی آیات عظام و روحانیون به نام کشور نیز از چنین شانسی برخوردار نبودهاند...
صد البته، کسانی که به چشم خویش ایشان را دیدهاند، (سوای باند حجتیّه که احمدینژاد دوباره آزادشان کرده) عمدتاً از توده ففیر حزباللهی همیشه در صحنه، از عزاداران حسینی و هئیتهای مذهبیِ حامیِ احمدینژاد، زائرانی که به خرجِ دولت محترمه، راهی کربلا و نجف و سامرا میشوند، یا از پاسداران و بسیجیان جان برکفی بودهاند که آقا را دیدهاند. در این میان اخباری هست که اعضاء سپاه قدس و گردان عاشورا از همه موفقتر بودهاند.
البته در اینجا استثنایی وجود دارد آنهم شخص رئیس جمهوری محترم آقای احمدینژاد است که در دیدنِ امام عصر از سپاه قدس و گردان عاشورا هم پیشی گرفته است. شاهد این ماجرا، هفت میلیارد بنیبشری هستند که به سخنرانی عدالت طلبانهی وی در سازمان ملل متحد با همهی وجود گوش میدادند و چهار چشمی مسحور ایشان شده بودند. در آن نطق عدالتگستر بود که وی هالهی نور امام مهدی را دید و داد کشید که "اللّهم عجّل لولیک الفرج" چند بار هم تکرار کرد و بعد هم به جهانیان بشارت داد که مهدی موعود منجی عالم بشریت در راه است و بزودی ظالمان و مستکبران سقوط، و مظلومان و مستضعفان صعود خواهند کرد. یعنی ظهور امان نزدیک است و ما خود از منتظرانیم.
سابقهی ملاقات امام زمان
البته سابقهی رویت امام زمان، مهدی موعود به سالهای اول جنگ برمی گردد. در واقع موضوع نظارت امام زمان بر میدانهای جنگ را شخص آیتالله خمینی برای اولین بار پیش کشید.
در چهارم اسفند ماه سال ۱۳۶۰، ایشان خطاب به سپاه پاسداران چنین فرمودند: "شما الان تحت نظر خدا و امام زمان هستید. شما را شخصاً مراقبت میکنند نامهی اعمال شما را هم مرتباً برای امام زمان میفرستند."
از آن زمان ببعد کنترل اوضاع از دست رفت. هر بچه پاسداری از جای خود بلند شد، گفت با امام زمان ملاقات کرده شخصاً حرف زده است. ماجراهایی نظیر معجرهی اسب امام زمان، زبانزد عام و خاص شد و نقل مجالس.
جوانان چشم و گوش بسته هم ده هزار ده هزار، به عشق رویت ولی عصر، امام غایب، راهی میدانهای جنگ شدند و هرکدام جان از معرکه به در بردند قصهای را در این باب ساز کردند.
مثلاً روزنامهی اطلاعات در ۱۶ مرداد ۱۳۶۱، از قول پاسداری چنین مینویسد: "... دشمن در این عملیات بی هدف شلیک میکرد... ما دراز کشیده بودیم که یکی از رزمندگان فریاد زد: به خدا قسم امام زمان را دارم میبینم. اشگ در چشمان ما حلقه زد... در پشت خاک ریز دشمن بودیم که یکی فریاد زد و خطاب به امام زمان گفت: ببین امام این پرچم دارت را که چگونه عَلم اسلام را به دوش میکشد و یکی دیگر از مجروحین به امام زمان گفت: قربانت بروم امام، به این امام خمینی طول عمر عِطا بفرما."
در این میان رهبران بسیار پاکدامن جمهوری اسلامی نیز قدم به میدان تبلیغاتِ امام زمانی گذاشتند تا تودهی چشم و گوش بسته را راهی میدانهای مین کنند.
آقایهاشمی رفسنجانی که در آن زمان رئیس مجلس، و درحقیقت همه کارهی کشور بود در ۱۴ فروردین ماه ۱۳۶۱، چنین گفت: "امدادهای غیبی زیادی در جریان این عملیات دیده شده از جمله اصابت گلولهی توپ دشمن به سنگر برخی از فرماندهان که عادتاً توسط آن، سنگر متلاشی میشود، ولی به سنگرهای آنان کوچکترین خسارتی وارد نشد. این فتح المبین و همهی پیروزیهای ما از برکات حضور حضرت بقیتهی الله روحی لمقدمه الفداء در جبهه بوده است."
و نیز حرفهای ناطق نوری وزیر کشور وقت، در خطبههای نماز جمعه، به تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۶۱، حقیقتاً شنیدنی ست. وی میگوید: «فردی که به تازگی از جبهه آمده در رابطه با امداد غیبی به من گفت: صدامیان مدرنترین موشکهای خود را به سوی خاک شلیک میکنند اما گویا دستی این موشکها را در آب یا در بیابان و زمین پایین میآورد. وقتی موشک به مخزن بنزین میخورد، از سوی دیگر آن خارج میشود بیآنکه در مخزن انفجاری به وجود آید. اینجاست که انسان وجود صاحب الزمان و نصرت خدا را میبیند و لمس میکند.»
ارتقاء از مقام نایب امام زمان به منصوب ِ امام زمان
بعد از فوت آیتالله خمینی، طرد نظام چپ اسلامی و سپس، استحکام سریع موقعیتِ ملایان دست راستی، و با استناد به افسانهی حضور دست غیب در حمایت از حکومت اسلامی، در ایدهی ولایت فقیه نیز تغییراتی بنیادی صورت گرفت.
آقایان مفصلة الاسامی: مصباح یزدی، جوادی آملی، شیخ محمد یزدی، احمد جنتی و ریز و درشتهای دیگر، از خود آقای خمینی هم پیشی گرفتند و ادعا کردند که مجلس خبرگان رهبری که وظیفهی انتخاب ولی فقیه و نظارت بر کار او را دارد، در حقیقت ولی فقیه را کشف میکند و نه انتخاب.
یعنی در نظام مبتنی بر مکتب ولایت فقیه، که تحتِ نظارتِ حضرت حجت است، ولی فقیه، ابتدا از طرف امام زمان منصوب میشود و سپس به این آقایان که عضو مجلس خبرگان هستند، الهام غیبی میشود که بروید به فلان شخص، مثلاً به آقای خامنه یی رأی بدهید که منصوب امام عصر، حضرت حجت است. یعنی حضرات فقها بدین گونه منصوب امام زمان را کشف میکنند و به او رأی میدهند...
بعد از ارائه این تئوری فوق بشری که با تأیید عملی جناب خامنه یی، و سکوت رفسنجانی به ایدئولوژی مسلط و مقدس و آموزشی در نظام اسلامی تبدیل شد، خامنه یی از مقام نیابت امام زمان، به مقام منصوب وی ارتقا یافت. یعنی از قانون اساسی جمهوری اسلامی از مجلس و دولت و ملت نیز فراتر رفت و فقط، با یک پله پایین تر از حضرت امام زمان، به مقام عَرش اعلی رسید و درست نزدیک خدای تبارک و تعالی جای گرفت.
تبدیل مهدویت به پروژهی سرکوب ملت
بدین گونه بود که ماجرای حضور امام زمان در جبهههای جنگ، یا نظارت وی بر امور حکومت اسلامی ایران از حالت شوخی و قصه بیرون شد و به صورت یک اصل مقدس حقوقی و سیاسی ــ ایدئولوژیکی در جمهوری اسلامی ایران درآمد.
از آنجایی که، حکومت اسلامی تمامی توان تبلیغاتی ــ آموزشی خود را بکار برده بود تا سپاه، بسیج، دستگاه قضایی و امنیتی و مجموعهی نهادهای تودهای سرکوبگر خود را با ایدهی ولی فقیه منصوبِ امام زمان است، شستشوی مغزی بدهد، در این نهادها بود که اذهان ساده و مؤمن و فریب خورده بیشتر از هر جای دیگری آلودهی قرائت فاشیستی از امر رهبری در مذهب شیعه دوازده امامی شدند و در خدمت اهداف سرکوبگرانه مستبدین ضد ملی درآمدند.
یادمان باشد که، در تبلیغ این مرام سوپر فاشیستیِ رهبر بالاتر از همه چیز و همه کس، گروهی که سنگ تمام گذاشت، فرقهی مصباح یزدی بود که به نام ایدهی مهدویت، در تبدیل بخشی از پاسداران و طلاب و بسیجیان، خاصه کادرهای امنیتی و قضایی... به عناصری مطیع و مقلد و تهی از فکر و اخلاق، حقیقتاً چراغان کرد. صد البته که اجر و مزد خود را نیز دریافت نمود...
باری، در زمان اصلاحات محمد خاتمی، وقتی که آزادیهای نسبی مطبوعاتی و سیاسی، "عمود خیمهی نظام اسلامی"، یعنی ولایت مطلقهی فقیه را بلرزه درآورده بود، برای منصوب امام زمان، جهت حفظ خود و نظام، راه و چارهی دیگری جز توسل به قصهی امام زمان باقی نماند.
لذا طیف وسیع ذوب شدگان در ولایت، مافیای ثروت و قدرت، مصباحیه و بیت رهبری، همه و همه به سنگر مهدویت و اسطورهی امام زمان، پناه بردند تا موقعیت خود را استحکام بخشند و مواضع از دست رفته را بازپس بگیرند.
از این مرحله به بعد بود که توطئه از پس توطئه، آشوب پشت آشوب، علیه جنبش اصلاح طلبی و متوقف کردن آزادی خواهی ملی آغاز گردید.
مافیای ثروت و قدرت، بی اعتنا به همه اصول اخلاقی و انسانی، عقب مانده ترین باندهای حزب اللهی خرافی را روانهی میدان کرد، تا به حرکت دمکراتیک ملت ایران نقطهی پایان بگذارد و همهی آثار اصلاحات را محو کند.
آری، احمدی نژاد نتیجهی آن سیاست مافیایی بود که با موضع گرفتن در سنگر مهدویت به جانِ ملت افتادند تا با سرکوب ملت و محو آثار اصلاحات نظام فقاهتی را از سقوط حتمی برهانند.
نظام فقاهتی خمیرمایهی جامعه منتظرالظهور
حال در جمهوری اسلامی ایران، فرقه یی که منتظر ظهور مهدی موعود شیعیان است، به سرکردگی محمود احمدی نژاد، پس از کودتای انتخاباتی سال ۸۸ شمسی، به قدرت برتر در نظام فقاهتی تبدیل شده، و در تلاش است که با هر وسیلهی ممکنی جامعهی منتظر الظهور مورد نظر خود را به سرعت تمام شکل دهد.
این فرقه که در ضدیت با جنبش سبز، و اساساً در ستیزه جویی با حاکمیت ملی و دمکراسی خواهی رو آمده، میکوشد تا با تبدیل ایدهی مهدویت به یک پروژهی سیاسی تمامیت خواه، و ظاهراً عدالت طلب (در عمق فاشیستی ــ عوام گرا و سرکوبگر) ادامهی حیات نظام اسلامی را حتی به قیمت حذف رقبای موجود درون نظام، بیمه کند.
اما نکتهی بحثانگیز این است که بسیاری از روحانیون و اصول گرایانی که از احمدینژاد و فرقهاش، در برابر جنبش سبز حمایت قاطع کرده بودند، امروز عاجز و درماندهاند که با جمع منتظران ظهور مهدی موعود که با یاری سپاه و بسیج و دستگاههای اطلاعاتی، بی اعتنا به نهادهای دیگر نظام اسلامی، به همهی اهرامهای قدرت اقتصادی و سیاسی و مذهبی چنگ میاندازند، چه باید کرد؟
علی مطهری نمایندهی مجلس، از طیف اصولگرایان، در مصاحبه با نشریه سروش میگوید: «مجلس تحقیر شده و احمدینژاد تک روی میکند. ایشان قانون تسهیلات ارزی مترو را اجرا نمیکند. با اینکه قانون کشور است میگوید اجرا نمیکنم... اینها نگاه خاص به اسلام دارند. اینها ظاهراً مقصودشان از ولایت فقیه، ولایت امام زمان است. اینها کمتر به ولایت فقیه توجه دارند.»
احمد توکلی، دیگر نمایندهی اصول گرای مجلس، حرف مطهری را تکرار میکند و میگوید: «احمدی نژاد مصوبههای خود را به مجلس اعلام نمیکند و از اجرای مصوبههای مجلس خودداری میکند.»
ولی آنچه که مهندس مرتضی نبوی، مدیر نشریهی رسالت، از چهرههای سرشناس نظام اسلامی، به زبان آورده از همه هشداردهنده تر است. وی میگوید: «این گروه به دنبال اسلام منهای روحانیت است. اینها به ولایت فقیهی که امام راحل تبین کرده و ما به آن معتقدیم، اعتقادی ندارند.»
درواقع این فرقهی کودتاچی، دارد سخت یکه تازی میکند: یعنی رئیس جمهوری این فرقه، مجلس شورای اسلامی خودشان را تحقیر میکند، دستگاه قضایی رژیم را جدی نمیگیرد، با مجمع تشخیص مصلحت نظام به سبب حضور رفسنجانی، اساساً کاری ندارد. با شخص ولی فقیه نیز به تعارف رفتار میکند و جایی که ضروری باشد حرف دل خود را میزند. مثلاً در یک مجادلهی لفظی با خامنهای گویا علناً گفته است که: «من رئیس جمهوری مورد حمایت امام زمان هستم و نه کس دیگر»
نهایت اینکه، جماعت منتظرالظهور، خود را در تماس مستقیم با امام زمان میداند و به واسطهای به نام ولی فقیه یا روحانی هم اعتقادی ندارند و تنها با روحانیونی که منتظرالظهوراند ارتباطِ دوستانه برقرار میکنند.
لذا، سران فرقهی حاکم بر ایران، حقانیت و مشروعیت اعمال و سیاستهای خود را نه از رأی اکثریت مردم ایران، نه از آن قانون اساسی اسلامی که به آن سوگند خوردهاند، نه از افکار آقای خمینی، بل از اعتقاد به امام زمان و ارتباط مستقیم با او کسب میکنند...
دکترین مهدویت چه میگوید؟
لذا آنچه از تبلیغات مروجین دکترین مهدویت، به ویژه از سخنان شخص احمدینژاد، و فرقهاش دریافت میتوان کرد اینست که:
اوضاع امروزی جهان، خبر از ظهور مهدی موعود میدهد یعنی حوادث داخلی و خارجی مخصوصا رخدادهای منطقهی خاورمیانه، همه و همه بنا بر روایات شیعهی امامیه، نشان از ظهور قریب الوقوع منجی عالم بشریت دارد. این نشانهها کدامند؟ میگویند:
۱- ظلم و جور و فساد در عالم به حد نهایت خود رسیده و فریاد عدالت خواهی از جای جای جهان به گوش میرسد اسرائیل و آمریکا با رهبری صهونیسم جهانی، عامل اصلی این ظلم و فسادند. مردم و ملل جهان به ویژه مسلمانان و در میان مسلمانان، مردم فلسطین تحت ستم این ستمگران بی رحم تاریخ قرار گرفتهاند.
۲- نظام ستمگرانهی حاکم بر روابط بین المللی درحال فروریزی است. مکتبهای سیاسی ــ اقتصادی مخصوصاً دمکراسی لیبرال، و ارزشهای غربی مسلط بر عالم از حل مسایل پیچیدهی امروزی عاجز مانده به پایان کار خود رسیدهاند.
به باورِ منتظران ظهور، آمریکا و اسرائیل به عنوان کانون اصلی این نظام ستمگرانه در حالِ سقوطاند و در طرف مقابل، ملتهای ستمدیده مخصوصاً مسلمانان و در میان مسلمانان، شیعیان دوازده امامی در عراق، لبنان، یمن، بحرین، عربستان، پاکستان و افغانستان... با الهام از انقلاب اسلامی ایران در حال قیام علیه اسرائیل و آمریکا میباشند.
یادمان باشد که رئیس جمهوری منتظر الظهور، آقای احمدی نژاد، بارها گفته و تاکید کرده که: "آمریکا در عراق مانده تا جلوی ظهور امام زمان را بگیرد. زیرا حضرات (منظور وی آمریکاییها) کارشناس تاریخی دارند، خواندهاند که محل ظهور آقا در عراق است."
گذار از نظام فقاهتی به نظام منتظر الظهور
فرقهی منتظر الظهور، با توجه به تحلیلی که اوضاع جهانی دارد، و نظر به اینکه امام زمان مرتب برآنها ظاهر میشود، نتیجه میگیرند که دست به کار باید شد، حال که قدرت دولتی، در اختیار پیروان امام زمان قرار گرفته، باید نظامِ مبتنی بر مکتب ولایت فقیه یا جمهوری اسلامی کنونی را به یک جامعه واقعی منتظر الظهور تبدیل کرد. یعنی مأموریت فقها و بنیادگذاران حکومت اسلامی نیز به پایان رسیده، مثلاً نه تنها خانوادهیهاشمی رفسنجانی یا آقای خمینی و بهشتی را کنار باید گذاشت، بل از خود ولی فقیه هم اگر به راه نیاید باید عبور کرد و به جامعهی منتظر الظهور دست یافت.
ویژگیهای جامعه منتظرالظهور
حجت السلام سید آقایی از گردانندگان کنفرانس تدوین دکترین مهدویت، کنفرانسی که با حمایت احمدی نژاد تشکیل شده بود، در مصاحبه با رسانهی جمهوری اسلامی ایران، اوایل مرداد ماه امسال میگوید: "هدف از تشکیل کنفرانس... این بوده که خصوصیات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی ونظامی جامعهی منتظر الظهور را بشناسیم و با شناخت دقیق به اهداف خود بتوانیم نائل شویم."
اما حقیقتاً ویژگیهای جامعهی منتظری که حضرات با سودجویی از خمیرمایهی نظام فقاهتی، قصد ساختن آنرا دارند چیست؟ نویسندهی این سطور، از مجموعهی کار تبلیغاتیِ عوامل فرقهی یادشده چنین برداشت میکند که خصوصیات مهم آن جامعه عبارت است از:
۱- جامعه منتظر الظهور، اساساً یک جامعهی جنگی است. یعنی آمادگی کامل نظامی و تسلیحاتی، و به وجود آوردن فضای جنگی، برای نابود کردن اسرائیل و آمریکا، از شرایط اصلی آمدن امام مهدیست تا در آخرین جنگ حق علیه باطل که یقیناً جهانی خواهد بود (احتمالاً جنگ سوم)، از آن سلاحهای مدرن استفادهی کامل بشود. تلاش برای ساختن بمب اتمی، در اینجا معنی واقعی خود را پیدا میکند.
۲- دولت منتظر الظهور هم که الان جامعهی ایرانی را برای ظهور آقا آماده میکند، در جبههی داخلی نیز، با تمامی احزاب و محافل و افرادی که به سبک اسرائیلی و غربی، دمکراسی و آزادی میخواهند، یا از صلح و همزیستی میانِ اعراب و اسرائیل سخن میگویند در جنگ است.
پس با قاطعیت تمام، باید جنگید و این محافل وابسته به صهونیسم و آمریکا را از ریشه برانداخت. در حالِ حاضر طیف گستردهی جنبش سبز، انبوه روشنفکران، نویسندگان، روزنامه نگاران و هنرمندان دگر اندیش، پیروان بهاییت، دراویش و اهل تصّوف، طرفداران آزادی زن، تودهی طرفدار سکولاریزم و جدایی دین از دولت... همه و همه عوامل مزدور و گماشتگان اسرائیل و آمریکا هستند پس سرکوب خونین آنها و خالی کردن جامعه از وجود چنین گروههایی، شکل گیری جامعهی منتظر الظهور را ممکن میسازد. زیرا جامعهی منتظر الظهور با اینگونه عناصر بی ایمان غیرخودی نمیتواند کوچکترین سازش و توافقی داشته باشد. در این جا نیز سخن احمدی نژاد جای نقل دارد که گفت: " در نظام مقدس اسلامی ما تنها یک حزب وجود دارد، آنهم حزب ولایت است و بس."
پایان سخن اینکه: افسانهی ظهور منجی عالم بشری، مهدی موعود، اینبار در شکل یک پروژهی سیاسی و دکترین کشورداری، به ایران ستم دیده بازگشته است.
در حقیقت روند سقوط و انحطاطی که پس از انقلاب اسلامی و برقراریِ استبداد دینی، در ایران آغاز شده بود، با کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد ۱۳۸۸، و روی کار آمدن فرقهی منتظرالظهور احمدینژاد... حال سرعت بیشتری گرفته و به پایان تراژیک خود نزدیک و نزدیکتر میشود.
همتی به عظمت تاریخ و فرهنگ ایران میطلبد تا به این روند سقوط و تباهی، نقطهی پایانی بگذارد.
شیکاگوــ ۱۴ مرداد ۱۳۸۹
نظر کاربران:
با سلام خدمت آقای دکتر ارسی و تشکر از مقاله و تفسیر بسیار عالی شما. متاسفانه دروغ و خرافات نشانه ازهم پاشی جامعه و فساد حاکم بر آن است. وقتی جامعه ای در حال سقوط باشد تمامی مبانی آن همانند دین کردار مردمان و اخلاقیات حاکم بر آن دچار فساد و تباهی میشوند. اخیرا با یکی از اعضای تحصیل کرده خانواده که به زیارت جمکران مشرف شده و عرض حال خویش را به داخل چاه انداخته بود بحث میکردم. ایشان با حرارت زیادی از عمل خویش دفاع نموده و حتی مدعی شد که حاجت خویش را دریافت نموده اند!!؟. همانطور که میدانیم مردم اخلاقیات حاکمین خویش را پیدا میکنند و فساد از ارکان بالای قدرت به پائین رسوخ میکند که مولانا میفرماید: عقل اول راند بر عقل دوم ماهی از سر گنده گردد نی زدم.
این رژیم به ورشکستگی کامل چه به لحاظ مشروعیت - اقتصاد و... رسیده و طناب پوسیده دین و ولایت دیگر جوابگوی این شکستها نیست. برای دوام نیاز به جایگزین برای این دو عنصر دارند و راه چاره را در ایجاد مکتب منتظرالظهور دیده تا تمامی مشکلات و مصائبی که به ملت میرود را با این وسیله توجیه نمایند که تمامی این مشکلات پیشنیاز ظهور امام زمان است!!؟ اینان حتی برای بقای خویش آویزان ناسیونالم ایرانی میشوند که خود و امامشان با شدت و حدت با مقابله با آن برخواسته بودند و ملی گرائی را هم وزن شرک برآورد کردند. آقای مشائی که خود از مبدعان این تفکر بوده و از مکتب ایرانی و رستم و سیاووش و... صحبت میکند در صدارت خویش بر میراث فرهنگی از هیچ دشمنی با ایران و ایرانیت کوتاهی نکرد. به آب بستن سد سیوند و مقبره کوروش و ویرانی های جدید در تخت جمشید و آسیب رساندن بر آثار باستانی در اصفهان نمونه ای از دشمنی های ایشان با ملی گرائی ایرانی بوده است. پس سزاوار است ما طرفداران جنبش سبز فریب دقلکاری جدیدشان را نخوریم.
سحر نزدیک است
رضا از تهران
Mon 16 08 2010 8:24
موانع پیش روی جنبش آزادیخواهی مردم ایران حقوق بشر و درجهبندی انسانها
محمد شجاعی
۲۴ مرداد ۱۳۸۹
خانم فهیمه جمشیدی، همسر آقای هدی صابر (زندانی عقیدتی و سیاسی)، گفته است که همسرش پس از دستگیری چهارده روز با چشم بند در سلول انفرادی نگه داشته شده و با وی که یک اندیشمند است مثل آدمکشها و قاچاقچیها برخورد میشود. (منبع خبرنامه گویا)
شکی نیست که بازداشت آقای هدی صابر اقدام دیگری در راستای سرکوب جنبش آزادیخواهی مردم ایران ومثال بارزی است از نقض مکرر حقوق بشر توسط دستگاهها و کسانی که مدعی نجات بشریت هم هستند.
اماهدف این یادداشت کوتاه نه پرداختن به موضوع اصلی خبر بلکه بررسی و تحلیل نکتهای ظاهرا فرعی در این ماجراست که بنظر من یکی از موانع مهم بلوغ جنبش آزادیخواهی مردم ایران میباشد. این نکته برداشتهای موجود از مقوله انسان و حقوق بشر و پیوند آن با جنبش آزادیخواهی است. پیوندی که بدون آن حرکت عظیم آزادیخواهی مردم ایران بار دیگر به مردابی بی حاصل منتهی خواهد شد.
خانم فهیمه جمشیدی به حق اعتراض میکند که چرا همسرش که یک اندیشمند هم هست چهارده روز با چشم بسته در سلول انفرادی محبوس شده است. اما در عین حال ایشان به این هم اعتراض دارند که چرا با همسرش همانند آدمکشان و قاچاقچیها برخورد شده است.
از اظهارات خانم فهیمه جمشیدی چنین برداشت میشود که چنین برخوردی (چهارده روز حبس با چشم بند در سلول انفرادی) با آدمکشان، جنایتکاران، قاچاقچیها و ... رواست واشکالی برآن وارد نیست. ایشان با این نظر، خواسته یا ناخواسته، جنایتکاران و قاچاقچیها و... را در گروهی قرار میدهند که در مقایسه با اندیشمندان و زندانیان عقیدتی و سیاسی ازنظر انسان بودن در درجه پایین تری قراردارند. بر مبنای این نظر اگر فردی به اتهام قتل، قاچاق و نظایر آن بازداشت شود میتوان این فرد را به مدت طولانی با چشمان بسته در سلول انفرادی نگه داشت، احیانا شلاق زد و" تعزیر" نمود و نهایتا اعدام کرد.
من شکی ندارم که خانم فهیمه جمشیدی مطلقا چنین قصد و منظوری ندارد و این رسوبات فرهنگی دیرپاست که در وجدان عمومی و ناخودآگاه جمعی ما چنان ریشههای مستحکمی دارد که موفق میشود راه خود را به اندیشه، زبان و عمل حتی مخالفان نظام استبدادی حاکم باز کند. این فرهنگ کهن نه تنها با انتشار، خواندن و تدریس اعلامیه جهانی حقوق بشر از میدان بدر نمیرود بلکه سعی میکند از آن استفاده ابزاری هم بکند. این همان فرهنگ استبدادی کهن است که موفق میشود با مهار و به خدمت گرفتن انقلاب بزرگی که شعار اولش آزادی بود خود را به شکل هولناکتری باز تولید کرده و با قهقهای مستانه قدرت خود را به رخ کسانی بکشد که جرئت کرده بودند پنجه در پنجه اش انداخته و در فکر نابودیش باشند. این همان فرهنگ استبدادی جان سختی است که درخیابان و میدان آزادی، که دردوازدهم بهمن پنجاه وهفت غرق در پوسترهای " دیو چو بیرون رود فرشته درآید" صدها هزار استقبال کننده از "فرشته" زمان را در خود جای داده بود، راهپیمایی سکوت نسل جدید آزادایخواهان را به خاک و خون کشیده و با رگبار ریشخندآمیز خود اعلام میکند که اینجا هنوز قلمرو حکمرانی دیوان و ددان است.
نطفه جنبش آزادیخواهی مردم ایران در اواسط دوره قاجار بسته شد و با انقلاب مشروطیت این جنبش حضور خود را رسمیت بخشید و مواضع مهمی را هم در قلمرو استبداد تاریخی و بومی فتح نمود. اما فرهنگ استبدادی کهن بتدریج خود را از زیر ضربات غیر منتظره آزادیخواهان خارج ساخته و در مدت کوتاهی مواضع از دست رفته را بازپس گرفت. از آن پس و در طول بیش از یک قرن این دو جریان درحال کشمکش و مبارزه بودهاند و جبهه آزادیخواهان علیرغم وارد کردن ضربات سنگین بر استبدادیان در مقاطع تاریخی مهم هنوز خرما را بر نخیل میبیند.
یکی از موانع عمده پیش روی بلوغ جنبش آزادیخواهی و دموکراسی خواهی مردم ایران علیرغم همه فداکاریها، جان فشانیها و هزینههای پرداخت شده عدم پیوند این جنبش با موضوع حقوق بشر است که با درک ما از مقوله انسان و انسانیت ارتباط مستقیم دارد. در درک مدرن از مقوله انسان فرد بخاطر متولد شدن و نفس کشید انسان است و دارای حقوق طبیعی. انسان برای برخورداری از حقوق طبیعی نیازمند تعلق به گروهی خاص یا انجام عملی خاص نیست. صرف زنده بودن این حقوق طبیعی را برای انسان به ارمغان میآورد و کسی نمیتواند این حقوق را از او سلب کند.
اما در درک غالب و نهادینه شده در فرهنگ ما (منظور اینجا فرهنگ غالب است و نه افراد یا گروههایی که مفهوم مدرن انسان را پذیرفته و حقوق بشر را راهنمای پندار و کردار خود قرار دادهاند ولی متاسفانه هنوز در اقلیت هستند) انسانها آزاد به دنیا نمیآیند، دارای حیثیت و کرامت ذاتی نیستند و همیشه هم حقوق برابر ندارند. فردی که در خانوادهای مسلمان به دنیا میآید مجاز به ترک یا تغییر مذهب خانوادگی نیست و در صورت اقدام عملی در این مورد مرتد است و خونش حلال. غیر مسلمان نجس است و کفار نهایتا به جهنم خواهند رفت. و در برخی موارد دیدگاهها از این هم تنگ تر هستند و حتی شاخههای مختلف یک دین بزرگ یکدیگر را کافر و مستحق جهنم و یا مجازات میدانند. در چهارچوب این فرهنگ و سیستم فکری برآمده از آن است که نمیتوان تصور کرد که یک آدمکش، جنایتکار و قاچاقچی از نظر انسان بودن و کرامت انسانی تفاوتی با یک اندیشمند و قدیس ندارد وکرامت و حیثیت ذاتی انسانی در وجود هر دو باید پاس داشته شده و محافظت شود. این همان فرهنگی است که آزار، محرومیت، حبس و حتی اعدام بهائیان را صراحتا یا تلویحا مجاز دانسته و همجنسگرایان را مجرم میداند.
Sat 14 08 2010 22:33
سکینه…. یازیق سکینه خانیم!
مرتضی نگاهی
دستگاه شکنجه و اعتراف گیری جمهوری اسلامی که پیش از این معمولا در مورد زندانیان سیاسی به کار میافتاد، این بار یک قربانی دیگری را نشانه گرفته است: خانم سکینه محمدی آشتیانی. در نظامهای توتالیتر به ویژه از نوع مذهبی آن، پوشیدن و خوردن و نوشیدن و حتی خصوصیترین اعمال انسانی شهروندان هم در حوزه عمومی قابل مجازات و تنبه و تعزیر میشوند. مصائب خانم سکینه محمدی آشتیانی هم به دلایلی «سیاسی» شده است.
خانم سکینه محمدی آشتیانی چهار سال پیش، یک بار در یکی از همین دادگاههای اسلامی به اتهام داشتن روابط جنسی با دو مرد به ۹۹ ضربه شلاق محکوم شد که حکم هم به اجرا درآمد. اما چون نمایندگان «عدل و عدالت» اسلامی این حکم را کافی نمیدانستند برآن شدند که دوباره این زن بلا کشیده و مادر دو فرزند را به اتهام زنای محصنه محاکمه کنند که مجازاتش سنگسار است. این نوع محاکمه حتی مطابق قوانین خود جمهوری اسلامی هم غیرقانویی است. بنابراین با گرفتن اعترافاتی معمول در زندانهای ایران، تاریخ انجام روابط جنسی را چندماهی به عقب کشیدند که شوهر این خانم زنده بود تا عمل زنای محصنه محرز گردیده و مجازات سنگسار اجرا گردد.
آقای محمد مصطفائی وکیل او و دو فرزندنش دست به دامان وجدانهای بیدار جهانیان شده و تلاش کردند تا حکم غیر انسانی و قرون وسطائی سنگسار در مورد خانم محمدی آشتیانی اجرا نگردد. دو فرزند این بانو، فریده و سجاد نامهای سرگشاده به جهانان نوشتند و از آنان خواستند که تلاش کنند به هر نحوی که شده این حکم اجرا نگردد. این دو جوان ایرانی در زجرنامهای نوشتند:
امروز دست یاری به سوی همه مردم دنیا دراز میکنیم. پنج سال است که بدون مهر مادری و با ترس و وحشت زندگی میکنیم. آیا دنیا آنچنان ظالم است که میتواند این فاجعه را ببیند و راحت از آن عبور کند؟ ما فرزندان سکینه محمدی آشتیانی هستیم. فریده و سجاد محمدی آشتیانی. از سنین نوجوانی با این درد آشنا شدیم که مادرمان در زندان است و ما منتظر یک فاجعه نشستهایم. راستش کلمه سنگسار٬ به خودی خود چنان ترسناک است که ما سعی میکنیم هیچگاه از آن استفاده نکنیم. ما میگوییم٬ مادرمان در خطر است٬ مادرمان ممکنست کشته شود و مادرمان از همه انتظار دارد کمکش کنند.
امروز که تقریبا همه راهها به بن بست رسیده و وکیل مادرمان میگوید وضع مادر ما خطرناک است٬ به شما متوسل میشویم. به مردم دنیا متوسل میشویم٬ فرق نمیکند رنگ پوستشان چیست و یا در کدام کشور و شهر زندگی میکنند٬ به شما مردم ایران٬ به همه کسانیکه درد و زخم اینرا چشیده اند که کشته شدن یک عزیز خانواده چقدر وحشتناک است٬ متوسل میشویم. کمک کنید مادر ما به خانه برگردد!
ما به ویژه دست یاری بسوی ایرانیان در همه جای دنیا دراز میکنیم. کمک کنید این کابوس متحقق نشود. کمک کنید مادر ما نجات پیدا کند. واقعا توضیح دادن لحظه ها و ثانیه های زندگی ما بسیار سخت است. کلمات در مقابل این وحشت ٬ گویایی خود را از دست میدهند…
کمک کنید مادر ما نجات یابد. نامه بنویسید و از مقامات بخواهید او را آزاد کنند. بگویید که او هیچ شاکی خصوصی ندارد و کاری نکرده است. مادر ما نباید کشته شود. آیا این حرف را کسی هست بشنود و به یاری ما بشتابد.
فریده و سجاد فرزندان سکینه محمدی آشتیانی
چون هنوز داغ ماجراهای هولناک قتل و تجاوز و شکنجه در یک سال اخیر در وجدانهای بیدار تازه بود، با انتشار این زجرنامه کوتاه وجدان بیدار جهان بار دیگر تکان خورد. انسانها از انسان بودن خود شرمگین شدند. هنرمندان، سیاستمداران و دیگر شهروندان جهان به پا خاستند و از جمهوری اسلامی خواستند که این زن زجر دیده را آزاد کنند. آقای لولا، رئیس جمهور برزیل و دوست نزدیک آقای احمدی نژاد حتی از همتای ایرانی خود خواهش کرد که با آزادی او رسم دوستی و رفاقت را به جای آورد و اعلان کرد که کشور برزیل حاضر است مقدم خانم محمدی آشتیانی را گرامی دارد. آخر در نظر مردم آزاده او گناهی جز یک رابطه جنسی نداشت.
جمهوری اسلامی به جای این که مثلا رافت اسلامی و مداراگری خود را به نمایش بگذارد، چهره واقعی خود را که سرشار از خشونت و سبعیت است به نمایش گذاشت. دوربین تلویزیون مثلا ملی را به زندان برد (که البته غیر قانونی است) و آن جا بقچهای مشکی رنگی را به نمایش گذاشت که مثلا خانم سکینه محمدی آشتیانی بود. این بقچه بیچاره در سلول زندان مقابل دوربین تلویزیون قرار گرفت و با زبانی که به طور رسمی ممنوع است (به ترکی آذربایجانی سخن گفت) با کلماتی بریده و سخنانی نامفهوم به همدستی در قتل شوهرش اعتراف کرد و از جمهوری عدل و داد اسلامی تقاضا کرد که او را سنگباران و سنگسار کنند. مرتب می گفت که کسی از فامیل های شوهرش او را با «صدا» (این صدا بارها تکرار میشود!) فریب داد تا او - بنا به ترجمهی آخوندی که مثلا قاضی پرونده است - سرنگی به شوهرش تزریق کند و سپس او را با اتصال برق به قتل برساند. (مترجم یا مجری نگفت که این برق چند ولتی بود).
کلمات بریده بریده این بقچه بیچاره البته اصلا مفهوم نیست، بلکه مجری و مترجم و قاضی این همه را با زبان فصیح فارسی به تماشاگران میگویند. آنگاه با اهالی محل سکونت او نیز مصاحبه هائی میکنند و آنان نیز البته با غیرت اسلامی با انزجار از دیدهها و شنیدههایشان در مورد قتلی که در همسایگیشان رخ داده خواهان سنگسار زن میشوند و شاید هم در دل میخواهند اولین کسی باشند که سنگ را پرتاب میکند!
سپس صحنههایی از گزارشهای تلویزیونی کشورهای مختلف را در مورد محکومیت سکینه محمدی آشتیانی به سنگسار و همچنین اعتراضات جهانی علیه آن را به نمایش گذاشته میشود. در پایان، تهیهکنندهی برنامهی اعترافگیری تلویزیونی میگوید که آمریکا به خاطر دستگیری سه آمریکایی در ایران این جنجال را به پا کرده و همو در ادامه به افشاگری علیه محمد مصطفایی میپردازد و میگوید که این وکیل از پروندهی سکینه محمدی سوءاستفاده کرده تا در نروژ پناهندگی بگیرد. (انگار دولت نروژ حرفهای یک وکیل مدافع و فعال حقوق بشری را قبول نمیکند.)
زنی که اصلا فارسی بلد نیست ناگهان تمام مسائل جهانی را از جمله توطئه اسرائیل و روند پناهنده شدن محمد مصطفائی را با همان زبان شیوای فارسی مجری و مترجم (یا بهتر است بگوئیم مامور وزارت اطلاعات) به گوش جهانیان میرساند و التماس میکند که او را سنگسار کنند!
جمهوری اسلامی اولین بار نیست که شهروندانش را در داخل زندان با ترفندهای گوناگون و البته شکنجه و آزار و تجاوز جنسی به اعتراف وامیدارد و البته آخرین بار هم نخواهد بود. اما این بار نیز تیرش به سنگ خورده است. دنیا دست جمهوری اسلامی خوانده است و میداند که این رژیم جهل و جنون و شکنجه و تجاوز با شهروندانش چه میکند.
Sat 14 08 2010 14:32
موسوی رهبری برای امروز و فردای ایران
محسن حیدریان
بی گمان مهمترین دستاورد جنبش سبز شکل گیری، قوام و استمرار یک رهبری آزادیخواه و با پشتوانه اعتماد گسترده مردمی است. این ویژگی جنبش سبز را از یک حرکت صرفا اعتراضی، خودجوش و یا یک برآمد لحظه ای و بی آینده متمایز می کند. اما شکل گیری یک رهبری باورپذیر سه گانه ، با حضور نظریه پردازانه و فرهیخته خاتمی، نقش چالشگرانه کروبی ، تیزهوشی و مدیریت کلان نگر موسوی اهمیتی به مراتب فراتر از تاکتیک های مبارزاتی دارد. در کشورما با نظام سیاسیِ استبداد زدۀ هزارساله، بدون شکل گیری و استمرار یک رهبری آزادیخواه و آزاد منش و حضور زنده و تماس نزدیک آن با مردم، نیروی جنبش به تنگنای مبارزه بی چشم انداز فرو می غلطد و به هرز می رود و در نهایت به شکست و درهم ریزی جنبش می انجامد. کشورما برای فتح قله رفیع آزادی های مدنی ودستیابی به دمکراسی پایدار، علاوه بر آگاهی و خودباوری شهروندان به رهبران دموکرات منش و پایبند به آزادی دگراندیش هم نیاز حیاتی دارد.
تحول ذهنی و رشد چشمگیر جامعه سیاسی کثرت گرای ایران برای نخستین بار در تاریخ معاصر، راه ظهور رهبران فرهمند و ابرمرد را که توده های بی شکل را با یک کلام شورانگیز بسیج کند، بسته است. اکثریت بزرگ مردم ایران آنقدر از جباریت فاصله گرفته اند که دیگر به فرمان هیچ رهبر نابخرد و مستبدی، حتی از نوع ناسیونالیستی و مدرن آن در کسوت "مکتب ایرانی" گردن نمی گذارند. اما این واقعیت هرگز نباید به معنای تقلیل نقش کلیدی رهبری، به معنای امروزی آن تلقی شود. رهبری سیاسی در شرایط پیچیده ایران کنونی، نقش و کارکردی جایگزین ناپذیر دارد. مراد از رهبری مدرن بازیگرانی انی که توان و شایستگی کلام گذاشتن بر خواستهای جنبش، زیر سوال بردن مرزهای خودی و غیر خودی، ارایه راه حل های مشخص، فرمولبندی کردن خواستهای شهروندان به زبانی ساده و روشن، انسجام و پایداری استراتژیک، هنر رهبری در بحران و زیر فشارهای خرد کننده را بنا به خصوصیات فردی و تجارب سیاسی کسب کرده اند. افزون بر اینها در شرایط ایران، رهبری در کوره آزمونهای سخت، در توانمندی با رویایی با وحشتزدگی و تزلزل اطرافیان، توانایی اداره اختلافات، واکنش به موقع و سنجیده، در گذر از تونل تنگ و دلهره آور شکل و قوام می گیرد.
بدون این توانایی ها و خصوصیات فردی و رفتاری هیچ بازیگر سیاسی قادر به کسب اعتماد مردم در شرایط کنونی ایران را ندارد. درست همین قابلیت هاست که خواسته یا نا خواسته میرحسین موسوی و دو همراه دیگر او را به رهبران پرنفوذ اما واقع بین مسالمت جو جنبش سبز تبدیل کرده است.
بنظرم نقش میرحسین موسوی در گذر از گردبادهای تند چهارده ماه اخیر، اهمیتی کم نظیر دارد. مواضع و رفتار موسوی نه تنها تمام تلاش دستگاه تبلیغاتی رژیم را بی اثر کرد، بلکه توجیه و انسجام طرفداران حاکمیت را نیز در عمل نا ممکن ساخت. او در زیر انواع فشارها و دستگیری بیشتر دوستان و مشاورانش، هرگز دچار چرخش های لحظه ای و تصادفی نشد. زیرا رفتار او از یک فکر و ایده روشن و منسجم بر میاید. رفتار و مواضع او تا کنون بیشترین همگرایی در میان طیف اصلاح طلبان، آزادیخواهان داخل و خارج از کشور، نیروهای مدنی و انجمن ها و بازیگران سیاسی و از سوی دیگر حداکثر تفرقه در میان اصول گرایان را در پی داشته است. این توانایی ها که به تسخیر افکار و قلبهای اکثریت ایرانیان منجر شده، براستی خردمندی، استعداد رهبری و سنجیدگی ذاتی او را در مهمترین و پر دلهره ترین چرخشگاه تاریخی ایران، در برابر همگان نهاد.
گفته اند که زندگی هر کس مجموعهای از تصادفها و یک پیوستگی درونی است. این واقعیت هم در دور اول و هم در دور دوم زندگی سیاسی موسوی صدق می کند.
در دور نخست زندگی موسوی، انقلاب بود که او را که پیش تر یک دانشجوی انقلابی اسلامی اما آزاد منش بود با سرعتی باور نکردنی به نخست وزیری رساند. اما پیوستگی درونی، که همان خمیر مایه آدمی است که از آتش درون جان می گیرد، او را که در همان دوران نیز درکی شایسته سالار و ایران دوستانه داشت در مقابل علی خامنه ای که یک انقلابی مکتبی بود، قرار داد. این تنها درست کاری، صداقت و سربلندی ذاتی موسوی بود که آیت الله خمینی را به دفاع از او کشاند.
پس از آن میرحسین مانند تمام سیاسیون درست کار و آزاد منش تاریخ معاصر ایران همچون خلیل ملکی، دکتر مصدق، بازرگان و بختیار، به انزوا و دوری دراز مدت از دنیای سیاست کشانده شد. دورانی که با خلق و خوی درونگرای او هم ساز اما بسی تامل انگیز بود. از رد پای آثار هنری، نقاشی و معماری میرحسین در این سالها می توان آمیزش دو عنصر سادگی و در عین حال پیچیدگی را باز یافت. اما تاملات و مطالعات این سالها بر ژرفش فکری و شناخت تاریخی او افزود. با اینحال همان پیوستگی درونی یعنی آمیزش سادگی با پیچیدگی، خمیر مایه تمام موضع گیری ها و بیانیه های موسوی در دوره کنونی زندگی سیاسی اش را تشکیل می دهد. اما در وحشی ترین رویاهایی میرحسین هم هرگز نمی گنجید که حادثه کودتای انتخاباتی او را به کانون دلهره بار ترین و مهمترین چرخشگاه تاریخی ایران بسوی آزادی، بکشاند.
گفته اند که بخش کمتری از زندگی هر کس به چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد. اما بیشتر آن مربوط به آن است كه چگونه نسبت به حوادث واكنش نشان دهد. این گفته نیز با سرنوشت تا کنونی موسوی خوانایی کامل دارد. حادثه کودتای انتخاباتی بار دیگر پیوستگی درونی میرحسین را به چالشی سراسر غیر قابل پیش بینی کشید. این بار نوع حساسیت، انتخاب و واکنش های او بود که از نخست وزیر دوران جنگ، یک رهبر مدرن و آزموده سیاسی ساخت. در این راه هرچه پیش رفت از حکومت دورتر و با حفظ خصوصیات انسانی، متانت و پیوستگی درونی خود به ارزش های دمکراتیک نزدیک تر شد. او هر روز بیشتر آموخت که در این بازی سرنوشت، باید بر سر ایمان خویش بایستد و بجنگد.
مواضع موسوی در باره "دفاع از حقوق افراد صرفنظر از ايدئولوژی"، دفاع از حقوق اقوام ایرانی با حفظ تمامیت ارضی ایران" دفاع از حقوق مزد بگیران و عدالت اجتماعی" در کنار دفاع جانانه از آزادی و بویژه ایجاد نقطه تعادلی میان دو سر محافظه کار و رادیکال جنبش سبز در یک حرکت بسیار گسترده و متنوع ، کارنامه تحسین انگیزی را پیش روی همه آزادیخواهان ایران گذاشته است.
یک نقطه قوت چشمگیر موسوی او عدم نوسان میان قطب های تسلیم وعصیان، گرفتن نبض افکار عمومی، هنر رهبری در بحران و زیر فشارهای خرد کننده ، بدون وحشتزدگی و تزلزل است. از همین روست که موفق به ایجاد امید در جامعه، بدون ایجاد هیجان دروغین گردید و به رهبر باور پذیر یک جنبش گسترده مردمی دمکراتیک که قادر به گرفتن تصمیات به موقع است، فراروییده است. توانايی فرموله کردن و کلام گذاشتن برای خواستهای جنبش را نظريه پردازان علوم سياسی بخاطر اهميت آن «بعد سوم قدرت» مينامند. این يکی ديگر از بزرگترين پيروزيهای سیاسی موسوی است. زبان و ادبیات ساده و روشن موسوی و نفوذ این ادبيات سياسی در اعماق جامعه از طریق شبکه های اجتماعی گسترده، یک سرمشق رفتاری و اخلاقی تازه ای پدید آورده است. حضور فعال و ابتکار آمیز زهرا رهنورد که کم و بیش به سخنگوی زنان در جنبش سبز تبدیل شده، یکی دیگر از سرمشق های مینیاتوری است که در در درون نظام سیاسی کهن در حال سربلند کردن و نیرومندتر شدن است.
این نخستین بار در تاریخ معاصر ایران است که بتدریج و گام به گام همه اجزا و مینیاتور لازم برای یک ایران دمکراتیک در درون یک حاکمیت ظاهرا مهاجم اما به سرعت رو به زوال، در حال سربلند کردن است. این روند حتی اگر کی دیرتر به فرجام رسد، اما بازگشت ناپذیر و پیروزی آفرین است. زیرا همه مصالح و پیش شرط های دمکراسی پایدار، از افکار عمومی، یک اپوزیسیون گسترده و آزمون شده، کادرها و مدیران، تا رهبران باور پذیر را در روند یک مبارزه گام به گام فراهم آورده است. بدون آنکه آزادی تهدیدی برای "امنیت" باشد. شکل گیری این مینیاتور به رهبری موسوی به معنای آنست که سرنوشت رهبری فردای ایران نیز در همین روند رقم زده می شود.
راهکارهایی که هواداران "جبهه سکولار" یا "انتخابات آزاد" به معنای دور زدن قانون اساسی ایران، در چالش با رهبران واقعی جنبش سبز، پیش می کشند، نه تنها قادر به اثر گذاری در تحولات ایران یا تشکیل یک جبهه وسیع مبارزه نیستند، بلکه برای گذر از بحرانهای سیاسی و اجتماعی ایران که دستخوش شکافهای فاحش نسلی، طبقاتی و سیاسی جدی است، بی اندازه شعارگونه و تخیلی بنظر میرسند. در این راهکارهای کلاسیک که شاید به درد هر زمان و هر مکان بخورد، جز ایران، هیچ یک از پرسش های مرکزی "چگونه" ، پیش شرط های لازم، آرایش قوای سیاسی، جایگاه افکار و اعتماد عمومی در آنها و نیز پرسش مرکزی رهبری، به سنجش و بحث در نمی آیند.
موسوی نه فقظ به خاطر شایستگی ها و قابلییت های آزموده شده رهبر امروز جنبش است. بلکه برای فردای ایران نیز یک سرمایه اجتماعی کم نظیر است. زیرا بدون یک رهبری پایدار و با پشتوانه مردمی، بجای آزادی و تغییر، خطر هرج و مرج و فروپاشی جامعه می تواند همگان را به "جنگ همه با همه" بکشاند. آزادی پایدار که رسالت و پیام اصلی جنبش سبز و رهبران آنست، پیش شرط تحقق هر خواست و مطالبه دیگر در ایران است.
Fri 13 08 2010 18:54
جنبش سبز و بحرانهای سیاسی و اقتصادی پیش رو
گفتوگوی ماندانا زندیان با دکتر شاهین فاطمی برگرفته از فصلنامه ره آورد، شماره، ۹۱ تابستان ۸۹
۱- خیزش جامعهی شهروندی مردم ایران در عمر چهارده ماههی خود با چالشهای سنگینی رو به رو شده که طبیعتاً بر شیوهی ارائهی ساختار بیرونی آن اثرگذاشته است. هر اندازه سرکوبگری و خشونت حکومت اسلامی به سرنوشت دیگر نظامهای ایدئولوژیک تمامیت خواه، وضعیت نظامی- امنیتی، نزدیکتر شد و پس از راهپیمایی روز عاشورا سراسر در قالب آن جای گرفت، ژرفای رواداری و استواری مردم ایران نمایانتر گشت و پالایش فرهنگ سیاسی جامعه ایران، با پایبندی به پیام سیاسی جنبش سبز، جای والاتری در این مبارزه یافت؛ تا آنجا که پارهای منتقدین کمرنگ شدن حضور خیابانی مردم را نشانهی کمرنگ شدن امید به پیروزی دانستند.
پس از یک سال جنبش شهروندی مردم ایران را چگونه تعریف میکنید؟ گستره و ژرفای پیام سیاسی جنبش سبز از آغاز تا امروز چگونه بوده است؟
من احتمالاً از معدود افرادی بودهام که از آنچه در ایران رخ داد و برای بسیاری غیر مترقبه بود، شگفت زده نشدم. برای من روشن بود که روز به روز بر تعداد مخالفان رژیم افزوده میشود و بارها گفته بودم اگر این رژیم پشتیبانی مردمی دارد چرا اجازه نمیدهد برخی روزها "مخالفین اندکش" در خیابانهای شهر تظاهرات کنند.
رژیمهای مستبد که میدانند پشتوانه و مشروعیت مردمی ندارند، چنینند؛ مثلاً چندی پیش روزی که مخالفان دولت روسیه میخواستند بر ضد دولت تظاهرات کنند، دولت میدان سرخ را بست و در آنجا مسابقهی اتومبیل رانی برگزارکرد، با این وجود جمعی از مخالفان به خیابان آمدند و نیروهای سرکوبگر هم بسیاری را دستگیر کردند- درست مانند آنچه در تهران گذشت. چنین عکس العملی نشان میدهد که این دولت خود خوب میداند از پشتیبانی مردمی برخوردار نیست؛ درحالی که در کشوری مانند فرانسه مردم آزادند برای مخالفت با دولتی که خود به آن رأی دادهاند در خیابانها جمع شوند، و دولت هم میداند که مردمی که به آن رأی دادهاند چنین حقی را برای خود محفوظ میدانند، و شاید یکی از دلائلی که مخالفین در این کشورها حکومت را میپذیرند همین است که در قانون اساسی این کشورها حق اعتراض برای آنان محفوظ است؛ البته چنین حقی احتمالاً در قانون اساسی جمهوری اسلامی هم نوشته شده است ولی کسی به آن احترام نمیگذارد.
مردم ایران سالها پی فرصتی بودند تا نارضایتیها و اعتراضات گستردهی خود را به خیابانها بیاورند و جنبش سبز که به شکل یک جنبش اعتراضی آغاز شد این فرصت را به آنان داد. جنبش سبز در عمر چهارده ماههی خود بسیار ژرفتر و گستردهتر شده است- به نظر من این جنبش تازه آغاز شده است- و آنان که صحبت از ضعیف شدن مبارزه یا تمام شدن جنبش سبز میکنند، دانسته یا نادانسته، خواست جمهوری اسلامی را تبلیغ میکنند. به گفتهی یکی از اساتید دانشگاه تهران، مردم ایران برای نخستین بار در جنبش سبز یکدیگر را دیدند و از قدرت خود آگاه شدند.
شعار «ما همه با هم هستیم» بیانگر واقعیتی است که مردم ایران سال گذشته کشف کردند و دیگر ممکن نیست کسی بتواند آن را از آنان بازستاند.
آنچه مهم و باارزش است آن استعداد سرشاری است که جنبش سبز را حرکتی مردمی و متعلق به همهی مردم ایران دانست. جنبش سبز به هیچ گروه خاصی متعلق نیست، نه مذهبیها، نه ضد مذهبها، نه راست، نه چپ؛ همه جمع شدهاند تا کشوری بسازند که در آن حقوق فردی انسانها محفوظ و محترم باشد و همهی نظامهای ارزشی و سیاسی حق برابر داشته باشند و تنها معیار به قدرت رسیدنِ یک گروه، رأی مردم باشد.
به نظر من نسل جوان ایران از انقلاب آیت الله خمینی بسیار درس گرفته است. جوانان ما از حذف کردن یا دشمنی با بخشهایی از جامعه مانند چپ، یا سلطنت طلب یا راست یا مذهبی، خسته شده اند؛ از خشونت، براندازی و ویرانگری انقلابی، حذف مخالف و مبارزه تنها برای به زیر آوردن رژیم- مانند آنچه جوانان انقلابی فعال سال ۵۷ میکردند- پرهیز میکنند.
شاید یکی از خوشبختیهای ما این است که جنبش سبز زود به نتیجه نرسید؛ اگر مانند سال ۵۷ رژیم زود سرنگون میشد، باز هم جمعی فرصت طلب جلومی افتادند و ما به آنچه میخواهیم نمیرسیدیم.
درست است که حضور خیابانی جنبش سبز کم شده ولی گستره و ژرفای پیام جنبش بسیار بیشتر شده و نسبت به هفتههای نخست شهرهای بیشتر و طبقات اجتماعی گوناگونی را در برگرفته است. یکی از دستاوردهای جنبش سبز این است که ایرانیان در نقاط مختلف دنیا با کمک تکنولوژی نوین همدیگر را پیداکردند و شاید برای نخستین بار با همدیگر حرف زدند؛ ما تقریباً هیچ وقت صدای مخالفین خود را نشنیده بودیم، چنان بر سر هم داد میزدیم که حتی صدای درست خودمان را هم نمیشنیدیم. جنبش سبز این فریادهای پنجاه ساله- از 28 مرداد سال ۳۲ تا امروز- را پایان داد. حرمت انسانی را به انسان ایرانی بازگرداند. فعالین جنبش سبز خود را حقیقت کامل و مخالفین را باطل نمیدانند. یکی از مشکلات تاریخی ما که شاید از تعلق فرهنگی ما به دین اسلام، که خود را کاملترین دین میداند و دیگران را همه باطل و جاهل میشناسد، سرچشمه میگیرد. همین بوده است که ما خود را حق میدانستیم و مخالف خود را دشمن و باطل. این نوع قضاوت چنان در فرهنگ ما رسوخ کرده بود که ما فرصت شناختن نظر مخالف را هم به خود نمیدادیم. جنبش سبز فرصتی فراهم کرد تا ما ایرانیان در خود تامل کنیم و از خود بپرسیم ما با این همه ارزشهای مثبت و پشتوانهی صد سال مبارزه برای آزادی چرا به مقصد نمیرسیم؟ در جامعه ایرانی تفکر و تعمق در این امور هرگز به این گستردگی نبوده است.
بحثها و گفتگوهای ایرانیان دورن و برون مرز - حتی صحبتهای غیر سیاسی- سطح بسیار بالایی یافته است و به نظر من ما در حال شکل دادن فصلی نوین و درخشان در تاریخ کشورمان هستیم. مردم ایران خواهان آزادی و دمکراسیاند، و خواست دمکراسی برای مردم- برای عموم مردم- معنای سادهای پیداکرده است که به زندگیشان مربوط است: میخواهند به حساب بیایند، میخواهند کسی از طرف آنها صحبت نکند. رژیم اسلامی این را میداند و از آن میترسد.
به گمان من آنچه پیش خواهد آمد بالاتر رفتن سطح گفتگوها و بحثها میان مردم است، تا آنجا که ما بیاموزیم و بپذیریم به حقوق فردی یکدیگر احترام بگذاریم، آنچه را از حکومتهای خود میخواهیم در برخورد خود با همدیگر رعایت کنیم. احترام به حقوق فردی و شخصیت و حیثیت انسانی وقتی از خانواده و از روابط میان افراد انسانی آغاز شود به احترام به حقوق بشر در حکومت میرسد. من امروز این رفتار را در جوانان ایرانی میبینم و از این رو بسیار به آینده خوشبین و امیدوارم. آیندهای که نه در دستهای یک نجات دهنده یا رهبر یا امام، که به دست ملت ایران شکل میگیرد.
۲- شما گفته اید:«شاید به جرأت بتوان مدعی شد که یکی از دلائل شکست انکارناپذیر جمهوری اسلامی در زمینه کسب مشروعیت درونمرزی اصرار و ابرام آن در حقنه کردن یک هویت اسلامی آن هم از نوع فدائیان اسلام بر جامعه آزاداندیش ایران بوده است... ما ملتی هستیم همانند بسیار دیگر ملتها دارای ویژگیهای گوناگون همراه با غرور ملی سرشار که خود را از هیچ ملت و جامعه دیگری کمتر احساس نمیکنیم، به گذشته پرافتخار خود میبالیم ولیکن متقابلاً از هر گونه نوآوری در دیگر کشورهای جهان با آغوش باز استقبال میکنیم. برخلاف سیاست خانمانسوز جمهوری اسلامی با هیچ کشور و مذهب و ملتی در جهان سر جنگ و عداوت نداریم و خود را در تمدن و پیشرفت جهان آزاد شریک و سهیم میدانیم. مانند هر کشور و ملت دیگری مسائل و مشکلات فراوان در سر راه داریم ولی خود را قادر و شایق به برخورد سازنده با آنها میدانیم. به آینده بسیار خوشبین هستیم و رفاه و آسایش زندگی بهتر را در این دنیا و نه در عاقبت جستجو میکنیم. خوشبینی مانسبت به آینده نه تنها بر مبنای امید بلکه بر واقعیات عینی استوار است. اتکاء به کارآیی و جوانی اکثریت ملت ایران همراه با غنای اقتصادی کشور کماکان ما را به آینده خود و میهنمان خوشبین و امیدوار میکند.»
این گفتاورد تصویر درستی از ناسیونالیسم ایرانی به دست میدهد که به نظر میرسد در جنبش سبز ایران با گذر از فضاهای مذهبی و ملی-مذهبی، اندیشهی پیشرفت و توسعهی ایران و انباشت ملی را محوری برای گردهم آمدن نظامهای ارزشی گوناگون کرده است.
میگویید:«زمانی که انقلاب مشروطیت صورت گرفت پیشروان و مبارزان آن روز تنها تصوری از دموکراسی و آزادی را در ذهن خود پرورانده بودند. زمانی که انقلاب سال 57 پدید آمد مردم ما هنوز گرفتار افسون بهشت برین اسلامی و یا مارکسیستی بودند.»
اگر بپذیریم خواستهای جنبش سبز به آرمانهای جنبش مشروطه نزدیک و مانندند، تجلی این خواستها و شیوهی رهیافت به آنان را در رفتار یک سال گذشتهی کوشندگان این جنبش چگونه میبینید؟ گفتاورد نخست شما چه اندازه به گفتمان جنبش اجتماعی ایران نزدیک است؟
من البته با کلمهی ناسیونالیسم راحت نیستم و هرگز خود را ناسیونالیست نمیدانم، چون به نظر من در این کلمه اندکی برتری جویی مستتر است. شاید پاتریاتیسم را به ناسیونالیسم ترجیح دهم که مفهومی نزدیکتر به «اعتماد به نفس ملی» است؛ اصطلاحاتی مانند ناسیونالیسم آلمانی، ناسیونالیسم فرانسوی و آنچه از تجربهی قرن بیستم در ذهن من به جامانده است به این کلمه مفهوم برتری جویی میدهد. پاتریاتیسم بیانگرحالتی است که شما کشور و ملت خود را دوست دارید و خواهان سربلندی و پیشرفت آنها هستید، اما خود را برتر از کشورها و ملتهای دیگر دنیا نمیدانید، شما از دیگران نه برتر نه دون تر، بلکه متفاوتید و میخواهید با صلح در کنار آنان زندگی کنید.
شاید بتوان گفت برای نسل من اندیشهی ناسیونالیسم سیاسی غیر حکومتی در ایران با نهضت ملی شدن نفت آغازشد. به گمان من این جنبش دو جنبه داشت، یک جنبهی بسیار سازنده و مثبت و دیگری مخرب و دنیای سومی. مثبت و سازنده بود چون ملتی برای پس گرفتن حق خود در برابر بزرگترین امپراتوری دنیا ایستاد و پیروز شد، و این بسیار مهم بود. میتوان گفت که شاید پس از انقلاب مشروطه، ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق و یارانش بزرگترین دستاورد ما ایرانیان بوده است؛ اما جنبهی منفی آن نهضت نوعی عوامگرائی و بیگانه ستیزی بود که در قالب ضد انگلیسی بودن، ضد آمریکایی بودن یا ضد غرب بودن به جامعه واردشد. ما با یک شرکت انگلیسی مسئلهای داشتیم آیا لازم بود که با کشور انگلیس دشمن شویم؟ یادم هست آن روزها من دانش آموز دبیرستان بودم و معلم انگلیسی ما- آقای ترجمان- که در بیشتر دبیرستانهای اصفهان انگلیسی درس میداد، به دکتر مصدق تلگراف زد که برای پشتیبانی از مصدق و ملی شدن نفت دیگر انگلیسی درس نخواهد داد! و این خبر در روزنامههای کشور بازتاب وسیعی یافت و مورد تشویق فروان قرارگرفت و حتی خود ما دانش آموزان از آن استقبال کردیم. اینها نشانه یا بخشی از وطن پرستی یا ناسیونالیسم آن دوران بود. بعدها مارکسیست نماها و مذهبیون نیز این شیوه را دنبال کردند و شریعتی به شیوهی فرانس فانون Frantz Omar Fanon جنبهی مذهبی- سیاسی به این امر داد و بعد هم تمایلات ضد یهودی به آن افزوده شد تا به غایت امروزیاش رسید. این مسائل شاید پیشتر هم وجود داشت ولی بعد از نهضت ملی شدن صنعت نفت دامن زده شد و ملت ایران را در برابر دنیای خارج، که بیگانه خوانده میشد، قرارداد؛ و میبینیم این امر در سی سال گذشته به اوج خود رسید، حکومت اسلامی از بیگانه ستیزی فراتر رفته و جهان ستیز شده است. به نظر من اگر آن زمینه وجود نمیداشت حکومت اسلامی نمیتوانست این همه شعار مرگ بر آمریکا و انگلیس و اسرائیل و فرانسه و سایرین! بر دیوارهای کشور ترسیم کند. متاسفانه تا حدودی آمادگی پذیرش چنینن برخوردهائی در جامعه موجود بود ازاین رو با همه خباثت حکومت اسلامی نمیشود همه چیز را صرفا به حساب این حکومت نوشت. من بخشی از این آمادگی را به ناسیونالیسم افراطی و بیگانه ستیزی یا ترس از بیگانه xenophobia نسبت میدهم که بخش بزرگی از آن پیش از آفت حکومت اسلامی شکل گرفته بود.
اما ارزشهای مثبت مردم ایران را نمیباید نادیده گرفت. من هیچ ملتی را در آن منطقه نمیشناسم که به اندازهی ملت ایران برای آزادی مبارزه کرده باشد. انقلاب مشروطه ایران تقریباً همزمان با انقلاب روسیه و پیش از انقلاب ژاپن رخ داد. سال ۱۹۰۵ که سال صدور فرمان مشروطیت است، در تمام خاورمیانه کسی خیال چنان خواستهایی را در سر هم نمیپروراند. در ترکیه عثمانی دیکتاتوری فردی سلطان برپا بود که بر بخش بزرگی از خاورمیانه به جز ایران فرمان میراند، هندوستان و پاکستان مستعمرهی انگلیس بودند و این میان در ایران چهرههایی استثنایی و درخشان از قانون و عدالت خانه صحبت میکردند و خواستار سازندگی و توسعه بودند. مشروطیت تنها برای احداث حکومت قانون شکل نگرفت؛ مشروطه خواهان تجددخواه و در پی مدرنیته بودند، میخواستند مکتب خانهها را با مدارس مدرن جایگزین کنند، قضاوت را از دست ملایان بگیرند و به دادگستری مدرن بسپارند و بسیاری خواستهای دیگر از این دست که در جهت توسعه و پیشرفت کشور بود. بخش بزرگی از این خواستها در دوران رضا شاه انجام شد. البته در آن دوره متاسفانه استبداد سیاسی شدید وجود داشت ولی نه بیشتر از هیچ یک از کشورهای همسایه (به استثنای ترکیه) که در آنها اثری از سازندگی و توسعه نیز دیده نمیشد.
آنچه ما امروز در ایران قرن بیست و یکم با آن رو به رو هستیم بسیار از آن سرچشمه نصیب برده است. امروز هم جوانان و زنان ما سالها از دیگر کشورهای خاورمیانه جلوترند. حتی در روسیه و چین هم اشتیاق به آزادی و دمکراسی همآیند ایران دیده نمیشود. اگر امروز در روسیه یک انتخابات آزاد برگزار شود هیچ تضمینی نیست که پوتین مجددا انتخاب نشود. من از مخالفین دولت کنونی روسیه شنیدهام که بخش بزرگی از مردم آن کشور اقتصاد و امنیت را به آزادی ترجیح داده، به این معامله تن میدهند؛ در کشور ما هرگز چنین نبوده است. مردم ایران آزادی را فراتر از همه چیز خواستهاند و از هر فرصتی برای به دست آوردن آزادی بهره بردهاند. در زمان پهلوی دوم کشور در رفاه نسبی بود ولی مردم ناراضی بودند چون به حیثیت انسانیشان احترام لازم گزارده نمیشد، مردم در تعیین سرنوشت کشور دست نداشتند، نمایندگان مجلس نمایندگان آنان نبودند، انتخابات فرمایشی و نمایشی بود و مجلس تشریفاتی. این مسائل در کشورهایی مانند مصر، روسیه، یا چین هم هست ولی مردم چندان اهمیت نمیدهند. ولی در ایران هیچ حکومتی نتوانسته است به مردم رشوه دهد، یعنی با افزودن رفاه، آزادی را از مردم بگیرد. در زمان شاه رفاه نسبی و آزادیهای اجتماعی وجود داشت و کشور حقیقتاً در مسیر توسعه بود ولی در زمان خطر کسی پشت نظام نایستاد و از آن دفاع نکرد. البته آنها که به نظام حمله میکردند فرصتی برای تأمل به مردم نمیدادند. حتی در تظاهراتی که به نام قانون اساسی در زمان مرحوم دکترشاپور بختیار انجام شد، جمعی اراذل و اوباش انقلابی با چاقو به مردم حمله کردند و تظاهرات پراکنده شد. با این وجود نظام مدافع جدی نداشت چون مردم آن نظام را از خود نمیدانستند و مشروعیتی برایش قائل نبودند، چون در طول عمر آن نظام هرگز به مردم فرصت داده نشد تا انتخابات آزاد داشته باشند؛ شاید اگر آن نظام چنان فرصتی به مردم میداد، مردم به مخالفانش رأی نمیدادند؛ ولی این فرصت هرگز به مردم داده نشد و مردم هم هرگز آن رژیم را کاملا مشروع نشناختند. بارها بدتر از آن نظام، رژیم اسلامی است. این رژیم به زور مذهب خود را به مردم تحمیل کرد و مردم در اولین فرصت با هم و کنار هم، در جنبشی که متعلق به همهی مردم ایران است، دست رد به سینهاش زدهاند.
۳- مشکلات اقتصادی ایران، که پس از اعتصابهای بازار در چند شهر بزرگ کشور نمود بیشتری در متن جنبش سبز پیداکرد، و صدای اعتراضهای سیاسی و خواستهای اقتصادی را در هیأت خواستهای ملیِ توأمان نزدیک تر، بلکه آمیخته کرد.
محمد باقر قالیباف، شهردار تهران، گفته است: «اکنون ۱۴ ماه است که فعالیت و کار جدی در کشور صورت نمیگیرد و متاسفانه هنوز برخی در پیچ و خم حرفهای پوچ، تهمت و افترا، غیبت، آبروریزی، افراط و تفریط، بیتدبیری و بیصداقتی به سر میبرند.» و غلامعلی رشید، از فرماندهان سپاه پاسداران، در نامهای به آقای خامنهای، وخیم شدن اوضاع اقتصاد را خطرناکتر از جنبش سبز خوانده است.
چگونه است که حکومت اسلامی در چنین بحرانی، به اندیشهی هدفمند کردن یارانهها میپردازد، که به گفتهی یک نمایندهی مجلس شورای اسلامی چهل درصد به تورم بیست تا بیست و پنج درصدی کنونی خواهدافزود؟ (معاون وزیر اقتصاد کشور هدف این طرح را گسترش عدالت مهدوی میداند و ادعادارد اجرای آن ریشهی تورم را خواهد خشکاند.)
اگر منظور از "عدالت مهدوی"، کارایی اقتصادی Economic Efficiency است، سخن درستی است با نامی تازه که جمهوری اسلامی اختراع کرده است، من نمیدانم عدالت مهدوی چه معنائی دارد، ولی هر اقتصاددان میداند که یارانه میتواند اقتصاد هر ممکلت را به کلی متلاشی کند، به ویژه با نوع یارانهای که در ایران داده میشود؛ در ایران لایههای کم درآمدتر استفادهی چندانی از یارانهها نمیکنند و بیشترین سود به پردرآمدترین دهکهای جامعه میرسد. درنتیجه یارانهها به عدالت اجتماعی نیز آسیب میرسانند و اختلاف طبقاتی را بیشتر میکنند.
اما حل مسئلهی یارانهها در ایران هیچ ارتباطی با ازبین بردن ریشهی تورم در کشور نخواهدداشت. تورم در یک کشور همان اندازه با یارانه ارتباط دارد که با ریزش باران؛ حتی شاید بتوان گفت در شرایطی تورم با ریزش باران اندک ارتباطی میتواند داشته باشد و با یارانه هرگز.
تورم در هر کشوری یک عارضه پولی است و دلیل آن افزایش بی رویهی حجم پول است. بررسیهای اقتصادی نشان میدهد که عامل اصلی تورم در شرایط کنونی ایران شخص آقای احمدی نژاد است. با این توضیح که در هر مملکتی دلیل تاسیس بانک مرکزی، تنظیم سیاست پولی آن کشور است؛ از این رو در سراسر کشورهای پیشرفتهی دنیا بانک مرکزی هر کشور مستقل از حکومت عمل میکند و هیچ رئیس دولتی نمیتواند به بانک مرکزی دستور دهد و یا رئیس بانک مرکزی را رأسا تعویض و یا از کار برکنار کند.
دلیل این امر این است که حکومتها معمولا بیش از درآمدشان خرج میکنند و چون شهامت افزایش مالیاتها را ندارند با کسر بودجه رو به رو میشوند. هردولت وظیفه دارد درآمد متقابل برابر آنچه خرج میکند را با اخذ مالیات فراهم آورد. منظور از کسر بودجه این است که دولت بیش از میزان دریافت مالیات از مردم خرج کرده است. برای جبران کسر بودجه دو راه پیش روی دولتهاست؛ در کشورهایی که دولت اعتبار دارد، مردم اوراق بهادار دولتی را خریداری میکنند یعنی به حکومت پول قرض میدهند؛ در کشورهایی که حکومت بی اعتبار و بی برنامه است پول چاپ میکنند، بدین معنا که بانک مرکزی هر اندازه دولت بخواهد پول در اختیار دولت میگذارد، با افزایش بی رویهی حجم پول در کشور از قدرت خرید و ارزش پول کاسته میشود و نتیجهی چنین روشی شیوع تورم است.
این شیوهای بود که آقای احمدی نژاد پیش گرفت، به همین دلیل مجبور شد سه بار رئیس بانک مرکزی را تغییر دهد زیرا رؤسای پیشین با وجودی که از خود حکومت بودند زیر بار چنان کاری نمیرفتند و حداقلی را رعایت میکردند. رئیس کنونی بانک مرکزی فرمانبردار مطلق آقای احمدی نژاد است. احمدی نژاد در سراسر دوران ریاست جمهوریاش با کسر بودجه مواجه بوده است، بی مبالاتی و ولخرجی وی در داخل و خارج کشور دلیل اصلی تورم کنونی است که هیچ ارتباطی با مسئله یارانهها ندارد و حتی اگر تمام یارانهها هم حذف شوند، این تورم از بین نمیرود.
دربارهی این که چرا در چنین شرایط بحران اقتصادی بر طرح هدفمندکردن یارانهها پافشاری میشود، باز میباید به شیوهی برخورد حکومت احمدی نژاد با مسائل برگشت؛ ایشان معمولا تنها بخشی از اندیشهای را که جمعی متخصص و کارشناس با مطالعه و پژوهش بسیار مطرح کردهاند، برمی دارد- مانند همین موضوع هدفمندکردن یارانهها که سالها پیش توسط بانک بین الملل مطرح شد، و طی چندین گزارش نمایندههای صندوق بین المللی پول International Monetary Fund که هرساله به ایران میآیند و گزارش معروف اصل چهار اساسنامهی سازمان را مینویسند که در آن تکرار شده است یارانههای ایران باید هدفمند و به تدریج حذف شوند، ولی همزمان با این اقدام بودجه میباید متعادل باشد یعنی دولت کسر بودجه نداشته باشد، و بهای ریال در برابر دلار این اندازه تصنعی بالا نباشد و ایران نیز مانند برخی کشورهای دیگربه تدریج دلار را شناورکند، تا تعادل بهتری میان صادرات و واردات ایران حاصل شود- بدون انجام هیچ یک از این پیش شرطها دست به کارهدفمند کردن یارانهها شدن ثمر بخش نخواهدبود.
هدفمند کردن یارانهها بدون توجه به توصیههای دیگرِ متفکران دانش اقتصاد ویرانگر است، دولت آقای احمدی نژاد دلار را به طرز تصنعی ارزان نگاه میدارد تا واردات ارزان بمانند و اجناس چینی به سادگی در ایران به فروش برسند؛ میگویند این از تورم میکاهد، ولی نتیجه این میشود که کارخانههای داخل کشور ورشکست و کارگران بیکار شدهاند و اقتصاد کشور از هم پاشیده است.
برای حذف یارانهها لازم است آمار درستی از دهک های جامعه در دست داشت و دقیقا آگاه بود دهکهای اقتصادی کشور چگونه تقسیم شدهاند، متاسفانه ما در ایران چنین آماردقیق وقابل اعتمادی نداریم و آماری که حکومت به سازمانهای بین المللی ارائه میدهد قابل اعتماد نیست؛ مثلا ضریب جینی Gini coefficient که بیانگر اختلاف طبقاتی در کشور است، به طرز مسخرهای ساختگی است و ایران را یکی از معتدلترین کشورهای دنیا در این مورد نشان میدهد؛ دیگر این که آقای احمدی نژاد در نظر داشت پول را به حسابهای بانکی تک تک افراد جامعه بریزد، حال آن که در ایران هستند افرادی در روستاها یا حتی در شهرها که پولشان را به بانک نمیسپارند؛ در نتیجه ایشان احتمالا تصمیم خواهدگرفت که این پول را در اختیار مساجد یا کمیتههای هر منطقه قراردهد- یک نوع گداپروری که پارهای مردم را جیره خوار حکومت کند تا هر آخر ماه به این مراکز مراجعه کنند و در حقیقت از احمدی نژاد وگماشتگانش صدقه بگیرند، درعوض دولت نام و نشانی همه افراد جامعه را در اختیار داشته باشد و زمانی که به آنان نیاز دارد- مثلا برای سرکوب تظاهرات مخالفان- از آنان استفاده کند. این روش آقای هوگو چاوز در ونزوئلاست، او توانسته است با این شیوه برای خود هوادارانی گردآورد که هر زمان لازم شد هرکاری که بگوید برای او بکنند و در انتخابات هم به نفع او رای دهند، در غیر این صورت یارانهشان قطع میشود. اجرای این طرح در ایران به این صورت، البته به جای آن که هر شهروند را مستقل و متکی به خودکند، اختیار جامعه را بیشتر به دست آخوندهای مساجد یا کمیتهها میسپارد و مردم را بیش از پیش محتاج و وابسته به حکومت میکند.
مسئلهی دیگر مالیات است. حکومت ایران هیچ آگاهی از میزان مالیاتی که مردم – جز کارمندان دولت- میپردازند ندارد، در حقیقت دیگران اصلا مالیات نمیپردازند، وهربار بار هم که خواستند برای بازار مالیات تعیین کنند، کار به اعتصاب کشید، بنابراین دولت هیچ اطلاعی از درآمد مردم ندارد، حال آن که برای حذف یارانهها و پرداخت پول نقد به مردم دولت میباید از درآمد مردم مطلع باشد؛ و در نهایت این که سیستمهای اداری و اجرایی سالم و غیر فاسدی که میباید پیشبرد این امور را در دست بگیرند در ایران وجود ندارد، و روزی هم که ایجاد شوند چندین سال برای این سرشماریها و برنامه ریزیها فرصت لازم است، و تازه آن زمان بهتر است نخست این طرح را در منطقهای محدود به صورت نمونه و آزمایشی اجراکنند تا از کمبودها و نواقص کار آگاه شوند. اجرای بی برنامهی این طرح میتواند اقتصاد کشور را متلاشی و منفجرکند.
به همهی این دلائل طرح هدفمندکردن یارانهها یک هوسبازی آقای احمدی نژاد است برای سرگرم کردم مردم که به هیچ نتیجهی مثبتی نخواهدرسید؛ بسیاری از کارشناسان اقتصاد درون کشور بارها در این باره به دولت تذکر داده و اعتراض کردهاند، ولی ایشان به جای درنگ و مطالعه طرح تازه تری هم بر ابتکارهای افسانهای خود افزوده است و آن ماجرای انتقال چهل درصد کارمندان دولت با دو فوریت از تهران به شهرستانهاست که روشن است عملی نیست.
ایشان یا حقیقتا منتظر ظهور امام زمان است و میکوشد کشور را به هم بریزد، یا احساس قادر
مطلق بودن دارد و از این که میبیند هر چه میخواهد انجام میدهد و کسی نمیتواند جلودارش باشد لذت میبرد. به نظر من هیچ دلیل عقلانی دیگری برای طرحهای او نمیتوان یافت. پیش بینیهایی که دربارهی افزایش تورم در ایران میشود، به نظر من درست است. اجرای این طرح، تورم را در ایران تشدید خواهدکرد و مسائل ومشکلات جدید و بسیار جدی تری را پیش خواهدآورد.
۴- آقای احمدی نژاد در همایش«فرصتهای خدمت» گفته است: «هدفمند كردن یارانهها، توسعه سرمایه گذاری در داخل و خارج كشور و حضور در عرصههای مدیریت جهانی اولویتهای كاری دولت در سال آینده خواهد بود... سال آینده سال تحولات بزرگ اقتصادی است و ما در این سال میخواهیم مدیریت جهانی کنیم.»
یکی از شعارهای مردم در روزهای پیش از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری شعار «دروغ ممنوع!» بود که با آقای احمدی نژاد و کابینهی سراپا تقلبیاش، اختلاف وجودی و حضوری دارد؛ از سوی دیگر در تجمعات هموطنانمان در روزهای اعتصاب بازار، شعار «مرگ بر دیکتاتور» بر سبزه میدان تهران چیره بود.
کوشندگان جنبش سبز و سران و سخنگویان راه سبز امید چگونه میتوانند پیام سیاسی جنبش را با خواستهای اقتصادی جامعه هر چه بیشتر بیامیزند تا چنان که در اعتصاب بازار دیدیم، حکومت را وادار به عقب نشینی کنند؟
این یک پرسش بسیار مهم است. متاسفانه نه تنها سران جنبش سبز، که تقریبا هیچ سیاستگر ایرانی تا کنون به ارزش تلفیق درست سیاست و اقتصاد پی نبرده و باورنکرده است که بزرگترین مسائل سیاسی ریشهی اقتصادی دارند. در کمپین انتخاباتی ریاست جمهوری آقای کلینتون، زمانی که با آقای بوش(پدر) مبارزه میکرد، شعاری مطرح بود که یکی از کوشندگان کمپین در دفتر ایشان و بالای صندلی کارشان نوشته بود: «این اقتصاد است، احمق!» It is the economy, stupid! این زمانی بود که آقای بوش با دست پر، از جنگ عراق بازگشته بود، عراق را از کویت بیرون رانده بود، و بسیار محبوب بود؛ ولی آمریکا دچار بحران شدید اقتصادی بود. آقای کلینتون تمام تلاشش را بر صحبت کردن دربارهی مشکلات اقتصادی و میزان بیکاری گذاشت و انتخابات را برد.
شاید اهمیت عامل اقتصادی در تفکر طبقهی سیاسی ما ایرانیان هنوز کاملا درک نشده است. اگر کسانی بتوانند کمک کنند تحلیل صحیح مسائل اقتصادی به گفتمان و شعارهای سیاسی جامعه ما وارد شود، و در نوشتهها و سخنان خود نیز بر مسائل اقتصادی انگشت گذارند و ذهنیت عمومی را چالش کنند که کشوری با این درآمد نفت، این سرمایهی کم همتای نیرو و سرمایهی انسانی،این تعداد مدیران شایسته و کارآمد، این اندازه نیروی کاری تحصیل کرده که در منطقه یا حتی در جهان کم مانند است؛ چرا این اندازه عقب مانده است؛ و عموم مردم را قانع کنند که اقتصاد کشور تنها با یک حکومت شایسته اصلاح میشود و اصلاح مشکلات اقتصادی کشور بر زندگی روزانهی همهی شهروندان اثر میگذارد؛ میتواند بسیار به مبارزه کمک کند. ما باید بتوانیم به مردم نشان دهیم دلیل ویرانی اقتصاد کشور، حکومت اسلامی و نادانی و فساد گستردهی سران آن و انزوای کشور ما در جهان است.
اقتصاد را نمیباید مبحثی جداگانه و آکادمیک درنظرگرفت. همین امروز در آمریکا چشم تحلیل گران مسائل سیاسی به این است که آیا میزان بیکاری در کشورشان تا ماه نوامبر آینده یعنی زمان انتخابات کنگره و سنای آن کشور از نه و نیم درصد کمتر خواهدشد؟ اگر نشود به احتمال زیاد دمکراتها بازنده خواهند بود و بخت پیروزی برنامههای دولت آقای اوباما در دو سال آینده و حتی شانس تجدید انتخاب او در سال 2012برای دور دیگر در خطر خواهد بود.
سیاستگران ما، نویسندگان و جامعه شناسان،و کوشندگان جوان جنبش سبز میتوانند با افزودن موضوع اقتصاد به نوشتهها و بحثهای سیاسی خود پشتیبانی مردمان بیشتری را جلب کنند. شبکههای ارتباطی جوانان در فضاهای انگاری میتوانند بسیار به این آگاهی رسانی کمک کنند؛ ما میتوانیم با کمک همدیگر با طرح راههای گریز از بحران اقتصادیِ کشور، بهترین بهره برداری سیاسی را از این شرایط به عمل آوریم و نقش مخرب رژیم را به عنوان موجب و بانی فقر و فلاکت ملی بهتر فاش سازیم.
آقای احمدی نژاد تا اندازهای به اهمیت موضوع اقتصاد پی برده است و برای همین است که در سفرهای خود به روستاها یا شهرستانهای کوچک به مردم پول میدهد. اما متاسفانه به جای مبارزه با فقر بیشتر گداپروری میکند. او دربارهی مسائل اقتصادی صحبت میکند و هنوز هم پس از پنج سال حکومت فردی مطلق العنان میخواهد از زیر بار مسئولیت فرار کرده، دیگران رامسئول قلمدادکند، و به نظر من متاسفانه تا حدودی هم موفق بوده است و آن چند میلیون نفری هم که به او رأی دادهاند فریب خوردگان همین شیادی هستند.
مخالفین و معترضین به نظام هم میباید بر این نکته انگشت بگذارند که دلیل اصلی فقر و عقب ماندگی مردم و مشکلات اقتصادی کشو ر همین حکومت است. اگر این انقلاب منحوس سی و یک سال پیش اتفاق نیفتاده بود، کشور ما با شرایط و امکاناتی که داشت، امروز دستکم در ردیف کره جنوبی میبود که توانسته است یکی از اقتصادهای شکوفای جهان امروز شود. این انقلاب و این حکومت اسلامی، با فراری دادن نخبگان و با آن قانون اساسی با اصل ۴۴ لعنتی (ملی کردن همه چیز) بسیار به زیان کشور تمام شد و مارا یک بار دیگر به ردیف عقب ماندهترین کشورها تنزل داد.
سران جنبش سبز هرچند در تدوین این قانون اساسی و برخی رفتارهای اشتباه اقتصادی سالهای نخست پس از انقلاب نقش داشتهاند، میتوانند از اشتباهات خود صحبت کنند- چنان که مسائل سیاسی گذشته را نقد میکنند- و مردم درک خواهندکرد که آن روزها که نیمی از دنیا در اسارت کمونیسم یا سوسیالیسم بود، و کشور ما در حال جنگ، شاید برخی سیاستهای اقتصادی آقای موسوی ضرورت میداشت، و بهتر از آن از او برنمی آمد، ولی در دنیای امروز اقتصاد شکوفا همان اقتصاد بازار یا اقتصاد آزاد است و باید بی پروا از آن حمایت کرد، این بحثها را میتوان به بحثهای سیاسی افزود و مسائل و مشکلات اقتصادی را بهتر و بیشتر توضیح داد.
آزادی سیاسی و آزادی اقتصادی همراه هم به دست میآیند. آزادی سیاسی به آزادی اقتصادی میرسد و هر آزادی اقتصادی در نهایت آزادی سیاسی بیشتری را نوید میدهد. در کشور چین، همین میزان آزادی اقتصادی کارگران را به اعتصاب برای حقوق بیشتر و ایجاد سندیکا رهنمون شده است- پدیدهای که در چین مائوتسه حتی تصور آن از محالات بود؛ چندی که بگذرد مردم چین آزادی مطبوعات هم خواهندخواست، و چین به تدریج به یک دمکراسی سیاسی در کنار یک اقتصاد آزاد دست خواهدیافت. یا مثلا در مصر، بزرگترین خیانت به اقتصاد کشور در زمان عبدالناصر انجام شد، امروز شما با هر روشنفکر منصف عرب که صحبت کنید معترف است که سوسیالیسم عرب چه بلائی بر سر اعراب آورد، و متقابلا کشورهای با اقتصاد آزاد با چه سرعتی حیرت آوری پیشرفت کردهاند. هندوستان یکی دیگر از نمونههای موفق کشورهائی است که با پشت کردن به سوسیالیزم و اقتصاد دولتمدار و پذیرش اقتصاد آزاد توانسته است در زمانی کمتر از بیست سال در کنار چین و برزیل و روسیه در ردیف غولهای اقتصادی معروف به گروه BRIC خودنمائی کند.
زمانی که درمورد مسائل اقتصادی در جمهوری اسلامی بحث میکنیم، علاوه بر همهی این مطالب میباید در مورد فساد و تباهی و طمعکاری پاسداران و آخوندها توجه ویژه مبذول داشت؛ مردم را باید آگاه کرد که مشکل اقتصادی و سیاسی ایران با وجود جمهوری اسلامی هیچ راه و امکان بهبود و گشایش ندارد زیرا نخستین و الزامیترین پیش شرط یرای ایجاد و توسعهی اقتصادی پویا و ثمر بخش، امنیت قضائی و حکومت قانون است همراه با شفافیت که تنها در سایهی وجود و استقرار مطبوعات و رسانههای آزاد امکان پذیراست، و نفس قانون شکن و ماهیت فاسد ودغلکار این حکومت با توسعه و بهبود اقتصادی در تضاد است . ما باید بتوانیم اهمیت و لزوم آزادی را در همه ابعاد آن نه تنها به عنوان یک شعار سیاسی بلکه به عنوان یک ضرورت اقتصادی در جامعه مطرح کنیم.
۵- دلنگرانی پررنگتر این روزهای بسیاری از ما ایرانیان مسئلهی تحریمهای اقتصادی و خطر حملهی نظامی به خاک ایران است.
آقای احمدی نژاد میگوید کشور ایران در برابر تحریمها مصون است و قطعنامههای شورای امنیت «کاغذ پاره»ای بیش نیستند.
آقای موسوی، از لزوم اطلاع رسانی صادقانه به مردم دربارهی اثرات تحریمها؛ خطرات امنیتی که کشور با آن روبه روست؛ شکاف بین ملت و دولت سرکوبگر و در حال جنگ با ملت؛ تصفیههای جناحی؛ درگیری سپاه در مسایل سؤال برانگیز، سخن میگوید و با یادآوری «کشورهای دیگر منطقه که در دام لفاظیهای مغرورانه و میان تهی دولتیانشان افتادند»، هشدارمی دهد: «بخشی از دولتیان شانس بقای خود را در ادامه این بحران و تشدید مخاصمات و حتی تشویق دشمنان برای تعرض نظامی ببینند.»
اگر بپذیریم تحریمهای اقتصادی به شتاب بخشیدن به نرخ تورم و بیکاری میانجامد، در شرایطی که هیچ نشانی از تغییر رفتار برهنه از خرد و مسئولیت این حکومت تهی از هر مشروعیت مردمی دیده نمیشود، (آقای احمدی نژاد بی توجه به منافع ملی، میگوید: وظیفهی من نجات بشریت است.) شما چشم انداز این تصویر دلهره آور را چگونه میبینید؟ پندار بخشی از حکومت دربارهی برجاماندن نظام در صورت حملهی نظامی به خاک ایران مانند سالهای جنگ ویرانگر با عراق - چنان که آقای موسوی هشدارمی دهد- چه اندازه میتواند به واقعیت نزدیک باشد؟
من بسیار خوشحالم که آقای موسوی در این باره چنین اندیشیده و چنین نوشته است. چندی پیش در مقالهای نوشته بودم، سخنگویان جنبش سبز خوب است نظر مردم ایران را دربارهی سیاستهای خارجی دولت آقای احمدی نژاد بیان دارند تا دنیا بداند جایگزینهای احتمالی این حکومت با دنیا سر جنگ و ناسازگاری ندارند و گرچه به درستی دستیبابی به انرژی هستهای را حق ملت ایران میدانند، اما با متانت و با برخوردهای منطقی و اصولی با آژانس انرژی اتمی و با پایبندی به تعهدات بین المللی این مسئله را دنبال خواهند کرد. در این مورد باید با صراحت و شفافیت بیشتر جهانیان را مخاطب قرار دهند و بدین وسیله از خطر جنگ و ویرانی بیشتر بکاهند.
مسئلهی جدی دیگر تحریمهاست. تحریمها حتما مؤثر خواهند بود ولی اثری را که دنیا میاندیشد نخواهند داشت. آقای احمدی نژاد و شرکای او در سپاه پاسداران کمبودهای حاصل از تحریم اقتصادی را به بازار قاچاق بزرگ تری برای خود تبدیل خواهند کرد و از آن بهره خواهندبرد. وقتی واردات قانونی بازایستد، وارد کردن قاچاق افزایش مییابد که آن هم در انحصار پاسداران است، این قاچاق تا امسال سالیانه دوازده میلیارد دلار بوده است، از این پس تخمین میزنند تا بیست میلیارد دلار در سال هم افزایش خواهد یافت. زمانی که احمدی نژاد میگوید از تحریمها استقبال میکند احتمالا در فکر افزایش عواید حاصل از معاملات قاچاق است.
دور آخر تحریمها، به ویژه تحریمهای اروپاییان که بر بانکها و بیمه است، بی تردید بر بازار اثر خواهدگذاشت؛ کار بازار با چک و سفته و بیمه است، وقتی بازرگان نتواند ارز منتقل کند، کار بازار میخوابد، و بدین ترتیب تحریمها بیشتر بر مردم اثرمی گذارند تا بر حکومت.
مشکل اینجاست که غرب فکرمی کند اگر دولت ایران سیاستی اعمال کند که به اجرای تحریمهای اقتصادی بینجامد، مردم ناراضی میشوند و برای بار دیگر این دولت را انتخاب نمیکنند. غربیهانمی فهمند کل نظام جمهوری اسلامی نه با رای مردم ایران بر سرکارآمده است و نه با رای مردم برکنارخواهدشد- نظامی که انتخابات شوراها- یک انتخابات دروغین و تقلبی دیگر- را از ترس مردمی که دیگر هیچ ارتباطی با آن ندارند، سه سال به تاخیر انداخته است. (البته جمهوری اسلامی ادعامی کند در سی سال هژده انتخابات آزاد برگزارکرده است، و غرب همین را میشنود.)
اما مخالفت با تحریم به چه معناست؟ چه راه درست تری میتوان یافت تا حکومت ضعیف شود و بیفتد؟ بعضی سیاستگران معتقدند تحریم گزینهای در برابر جنگ است، و اگر تحریمها اثرنکنند، گزینهی بعدی غرب حملهی نظامی به ایران خواهدبود، و از این رو از تحریمها پشتیبانی میکنند. حملهی نظامی به ایران، به هر شکل که باشد، زیانهای بسیار دارد که یکی از آنها خطر تجزیهی کشور و تهدید علیه استقلال و یکپارچگی کشور است، ویرانی و واماندگی عراق و افغانستان پیش روی ماست، ما نمیخواهیم ایران به چنان مصائبی دچارشود؛ و تازه هیچ مشخص نیست نتیجهی حمله به کجا برسد. تضمینی نیست که جنگ رژیم اسلامی را پایان دهد، این رژیم میتواند در جنگ به یک رژیم نظامی-امنیتی کامل و یک استبداد مطلق و مخوفتر تبدیل شود و بهانههای بیشتری هم برای سرکوب مبارزات مردمی به دست آورد. البته من فکرنمی کنم احتمال حمله نظامی به ایران چندان بالا باشد. این حکومت تهران است که بیش از همه خواهان جنگ است چون جنگ را یگانه مفر خود از مشکلات روز میداند، حتی اگر به هزینهی نابودی کشور تمام شود؛ ایران و مصالح مردمش هرگز در محاسباب رژیم اسلامی از اهمیت ویژه برخوردار نبوده است.
به نظر من، پاسخ این حکومت نه جنگ و نه تحریم است؛ راه حل فلج کردن حکومت است و بهترین راه فلج کردن این حکومت از دو مسیر میگذرد؛ یکی تشدید مبارزات بی خشونت و توسعهی نافرمانی مدنی در درون مرز؛ و دیگری انزوای هرچه دامنه دارتر در برون مرز. کمپین در مسیر اخراج جمهوری اسلامی از سازمانهای بین المللی بهترین راهکار برای مبارزان برون مرز است. به عنوان مثال ما میتوانیم توجه دنیا را به این تناقض جلب کنیم که چگونه است که جمهوری اسلامی میتواند عضو سازمان بین المللی کار ILO باشد، در حالی که کارگران ایرانی اجازهی تأسیس سندیکا ندارند و رهبران کارگران و متقاضیان تشکیل سندیکاها در سختترین شرایط زندانی هستند ؟ میشود این گونه مطالب را با تهیهی تومار و گردآوری امضا به گوش کشورهای عضو سازمانهای بین المللی رساند و مثلا یکی از اعضای سازمان بین المللی کار را قانع کرد تا درخواست اخراج حکومت اسلامی را از این سازمان مطرح کند؛ همین کار را میشود در یونسکو انجام داد، رژیمی که دشمن دانش و دانشجوست و بزرگترین آسیبها را به فرهنگ سرزمین ما واردکرده است، استحقاق عضویت در یونسکو، یعنی سازمان بین المللی آموزش و فرهنگ، را ندارد و عضویتش در چنین سازمانی ننگ آور است. این قبیل کارها را در برخورد و مبارزه با رژیم نژاد پرست آفریقای جنوبی آزمودند و نتیجه گرفتند و سر انجام به آزادی و استقرار حکومت قانون در آن کشور دست یافتند.
از آنجا که رژیم اسلامی پشتیبان تروریسم در سراسر دنیاست، و برای ادامه یافتن، برای خود از میان کشورهای کم درآمد پشتیبان میخرد احتمالا از پشتیبانی آنها در سازمانهای بین المللی بر خوردار است. به عنوان مثال چندین سال پیش فرد جوانی را با بودجهی دولت به قم آوردند و برای ریاست جمهوری جزیرهی کومور بیست سال تعلیم دادند . جزیره مذکور درمجاورت ساحل جنوب شرقی قاره افریقا قرار دارد و مدتها از مستعمرات فرانسه بود. ساکنان آن مسلمان هستند. این مجمع الجزایر کوچک افریقائی امروز همانند یکی از استانهای ایران زیر نظر آخوندها و سران رژیم اداره میشود. تاکنون صدها ملیون دلار در آن خرج ویلاسازی برای آخوندها و سران سپاه پاسداران شده است و آن را با انواع سلاحهای مدرن مجهز کردهاند. رئیس جمهورش هم که فارغ التحصیل مکتبخانههای قم است فارسی را به خوبی صحبت میکند و طبعا با حکومت ایران دوست و نزدیک است، و اجازه و امکان جابه جایی اسلحه را هم در آن جزیره به آنان میدهد. جمهوری اسلامی از این نوع مواجب بگیرها در سازمانهای بین المللی زیاد دارد. با این وجود تلاش برای اخراج این رژیم تروریست و ناقض حقوق بشر میتواند بسیار ثمر بخش باشد.
ما میباید پی راهکارهائی باشیم که در درون مرز برای حکومت مشکلات بیشتری ایجادکند و برای مردم کمترین هزینه را داشته باشد. احتمالا انفجار درونی ایران به نظر من بر اثر یک جرقهی اقتصادی رخ خواهدداد- چیزی مانند آنچه در گذشته بلوا مینامیدند، بدین معنا که مثلا مردم به نانوایی میرفتند و نان نبود، مردم مغازه را غارت میکردند و شهر شلوغ میشد. این بار هم به احتمال زیاد تظاهرات و موج اعتراض وسیع و دامنگیر بعدی در درون مرز انگیزه اقتصادی خواهد داشت.
۶- شما در یکی از نوشتههای اخیرتان از «آگاهی تدریجی ایرانیان مهاجر از راز و رمز نهائی پیشرفت و موفقیت جوامع میزبان» سخن میگویید: « آنچه آیندهی ایران را تغییر خواهد داد تنها دانش و فناوری حاصل از این سالهای تبعید نیست. حتی ثروت سرشاری که ایرانیان مهاجر طی این مدت کوتاه در نتیجه تلاش و کار ممتد خود اندوختند (و میزان آن بیش از دوبرابر همه درآمد نفت ایران از روز کشف نفت تا بهامروز است) در برابر آنچه در مقیاس انسانی نصیب ایرانیان شده است ناچیز مینماید. .. ایرانیهای مهاجر بهتدریج و حتی ناخودآگاه با رمز پیشرفت و ترقی این جوامع آشنا شدند و دریافتند که قدر نهادن به حرمت انسانی در جوامع آزاد چگونه میتواند بشریت را از حکومت دین و استبداد رها سازد...در واقع باید گفت برای ایرانیهای مهاجر مسلم شد که رمز موفقیت جوامع غربی در درک این واقعیت نهفته است که حرمت انسانی به مرکزیت فرد و فردیت در جامعه و احترام به حقوق مادی ومعنوی فردفرد انسانها مسیری است که این کشورها را در دستیابی به رفاه و آسایش هدایت کرده است.»
چگونه است که مبارزات هموطنان جوان ساکن ایران که سراسر زندگیشان را زیر سایهی حکومتی فاشیست گذراندهاند، از مبارزات بیشتر ایرانیان مهاجر که انتظار میرفت اهمیت و ارزش «حرمت انسانی به مرکزیت فرد و فردیت در جامعه و احترام به حقوق مادی ومعنوی فردفرد انسانها» را عملا زندگی کرده باشند؛ بازتاب کاملتر و درست تری از سخنان شما را بر رفتار خود نشانده و اساسا جنبش اجتماعی سبز، طرح رفراندم یا پویش یک میلیون امضا و گفتمان مطالبه محور، همه از درون کشور آغاز شدند و با پشتیبانی ایرانیان درون با هر نظام ارزشی و باور سیاسی پیش رفتند، درحالی که کوشندگان سیاسی برون مرز دشوار توانستهاند حتی گرد خواست احترام به اعلامیهی جهانی حقوق بشر- که فرایافت تمام نمونههای بالا بوده است- جمع بمانند؟ شاید بتوان گفت مخالفین و مبارزین ایرانی برون مرز در مواردی حتی به حرکتهای درون آسیب رساندهاند.
من کاملا با نظر شما موافقم و اگر به همین نسلی که شما میگویید امید نمیداشتم،تا این اندازه طی سی سال گذشته در گسترهی سیاست ایران نمیکوشیدم؛ نهایتش این میشد که گوشهای مینشستم و خاطره مینوشتم، ولی من هرگز به نومید شدگان یا نومید کنندگان نپیوستم و تنها امیدم همیشه به نسل جوان ایران بوده است. برای من هرگز شکی وجود نداشت که نسلی پدید خواهد آمدکه با آموختن از اشتباهات پدران و مادرانشان افسونهای دین فروشان در آنها بی اثر خواهد بود. آنچه شما میفرمائید پدیدهای یگانه و بی سابقه نیست، سابقهای تاریخی دارد؛ نسلی که در اروپای شرقی کمونیسم را براندخت نیز دست پروردهی سیستم کمونیستی بود- همانها که قراربود انسانهای طراز نوین باشند و بهشت کمونیست را بسازند. آن نسل در نخستین فرصتی که یافت بر ضد تمامیت خواهی سیستم حاکم برخاست، درست مانند آنچه در ایران مشاهده میکنیم و سرنوشت تمام نظامهای مستبد این گونه است.
مسئله به نظر من این است که این نسل از نزدیک دست بر آتش دارد، ماهیت پلید و دروغگو و ضد انسانی این نظام برای این نسل کاملا روشن است؛ بنا به مثل معروف فارسی که «ادب از که آموختی، از بی ادبان» این نسل نمیخواهد مانند این نظام باشد، جوان ایرانی در سراسر زندگیاش تجربه کرده است که احترام نگذاشتن به حقوق فردی و تحمیل مذهب و باور سیاسی و شیوهی زندگی و نوع پوشش به افراد انسانی چه اندازه دردناک است، و میخواهد آن گونه رفتارنکند؛ یعنی نسل شما اصول لیبرالیسم را در کورهی آزمایش آموخته است، و نه التزاما از مطالعهی آثار پوپر یاهایک؛ برای همین است که در این جنبش این اندازه حقیقت و صمیمیت و پایداری وجوددارد.
دربارهی مخالفین و مبارزین برون مرز، برای من همیشه داستانی تداعی میشود که میگویند مربوط به زمانی است که فرانسه پس از شکست ناپلئون در جدال برای بازگرداندن پادشاهی بود، تالران Talleyrand که بسیار به بازگرداندن پادشاهی به فرانسه علاقه داشت، وقتی دید هواداران سلطنت، بیش از مخالفین سرسختی و بی خردی نشان میدهند، گفت: « اینها نه چیزی آموختهاند و نه چیزی فراموش کردهاند.» این حکایت اگر درست باشد بی شباهت به مواضع پارهای از ایرانیان برون مرز نیست؛ آنها هنوز در سالهای پیش از انقلاب زندگی میکنند و تمام تلاششان به جای مبارزه با حکومت اسلامی، بر تصفیه حسابهای گذشته تلف میشود. هر گروه میکوشد به دیگری ثابت کند نقش کمتری در به ثمر رساندن انقلاب اسلامی داشته است تا به گونهای حساب خود را پاک کند.
اما در درون مرز جوانان درد مشترک دارند، دردی که در زندگی روزانهشان حضور دارد، کنار هم ایستادهاند تا این درد را درمان کنند؛ نسل جوان که درگیریهای نسل گذشته را ندارد، پیشرو و جلودار حرکت است و میداند تمام انرژیاش را میباید برای مبارزه با جمهوری اسلامی بگذارد نه بحث بر اختلاف بر سر نوع پرچمی که یک هم میهن همراه خود به تظاهرات میآورد؛ این نسل نمیگذارد مبارزه در مسیر اشتباه راه خود را گم کند. این البته از سویی باعث امیدواری است چون اصل مبارزه در ایران است ولی همانطور که شما فرمودید گاه برخوردهای ایرانیان برون مرز نومیدکننده یا حتی آسیب زننده است و من امیدوارم ما از مردم درون مرز که حقیقتا فرسنگها پیشتر از ما در حرکتند بیاموزیم، از گذشته بدرآییم و بیشترین توان و تلاش خود را برای دفع شر حکومت اسلامی و پایه ریزی جامعهای آزاد و مرفه متمرکز کنیم.
روزهایی پر از دلهره و نگرانی بر همه گذشت. هر کدام لقمه ای بر دهان بردیم و اندیشیدیم که بر یاران سبز دربندمان چه میرود در این روزهای گرم مرداد ماه در سلولهای داغ اوین. و بعد از گذر پر سوال لحظات با پیامی خطاب به "مردم آزاده" از سوی آن عزیزان دربند این نگرانی ها به پایان رسید. به راستی باید نکاتی را از استقامت این عزیزان در راه سبزِ جنبش سبز متذکر شد؛
اعتصاب غذای یاران سبز دربند ما در ایران نکاتی را به همراه دارد که بررسی آنها می تواند به شناخت راههای پیشرفت وهمچنین ابعاد جنبش سبز ما را یاری رساند.
● جدال بر سر نمایش های دروغین و آنچه به واقع میگذرد:
بسیار واضح است که بیدار نگاه داشتن صدای اعتراض در دوره ای که دولت کودتا تمام امکانات مالی و معنوی خود را برای سرکوب به میان آورده، بسیار ارزنده است. در هفته پیش شاهد بودیم که دولت کودتا با خرج میلیون ها میلیون، در صدد نمایش مضحکی به نام " ایرانیان خارج از کشور " بود. در برابر آن صدای یاران سبز در بند ما از پشت میله های زندان در سرتاسر دنیا پیچید و در این عرصه مبارزه این را میتوان تعبیر کرد که: بر فرض که، دلارهای نقتی که مستقیما به جیب دولت کودتا می رود تا به هر روشی، حتی با تطمیع عده ایی وطن فروش را به بازی در برابر دوربین موجب شود و از اقتدار دولت بگویند، دیگر ارزش واقعی ندارد. یاران سبز ما با باور و ایمانی سبز صدای اعتراض بر این همه بی عدالتی همین دولت عوام فریب را بلند تر از هر فریادی و شفاف تر از هر دوربینی از پشت سلولهای انفرادی فریاد زدند. فریادی که همه وجدان های بیدار را به واکنش نشان داد. و به راستی آنکس که خود را به خواب میزند امیدی بر بیدار کردنش نیست.
● فشار بر دولت کودتا:
این اعتضاب غذا نشان داد که شیوه های برخوردهای غیر قهر آمیز در ابعادی دیگر برای خود نمودهای بارز تری در مبارزات سبز ِ ما پیدا کرده است. درست مثل زمانی که "گاندی" چنین برخوردی را در مبارزه ضد استعماری خود بارها به اجرا گذاشت و این نگاه را به وجود آورد که می توان با پافشاری به خواسته ها، به مطالبات دست یافت. این پافشاری ها هزینه برای دولت ها را بالا می برد، چنانچه امروز دولت کودتا و دستگاه قضایی را مجبور به آزادی "بابک بردبار" نمود و در سویی دیگر می دانست اگر این اعتصاب نتایج ناخشنودی به همراه داشته باشد، با سیلی از اعتراضات دوباره ی عمومی همراه خواهد شد. فرض بر این است که اگر شدت توهمات رییس جمهور انتسابی زیاد نباشد و تنها دروغگوی قهاری باشد لیکن به خوبی میداند که جایگاهش کجاست. رییس جمهوری که این روزها علاوه بر ادبیات دونمایه اش، فقر دانش جغرافی اش هم باید عرق شرم بر پیشانی آنهایی بنشاند که به واقع نامش را در صندوق های رای ریختند. واین مهمان ناخوانده در کشور سبز ما به خوبی ازجمعبندی سطح نارضایتی های سیاسی و اقتصادی مردم می تواند به این جمع بندی رسیده باشد که توان کنترل اوضاع را بیش از این ندارد، بنابر این ضربه هایی اینگونه را نمی تواند به عنوان موجودی که اصل وجودیش به زیر سوال رفته بر پیکره دولت خود تحمل کند و در نهایت اگر باور داشته باشیم که قدرت او در گرو مردم اوست گردن کج خواهد کرد.
● برخورد سیاسی – انسانی پیشروان جنبش سبز:
در مقابل آن بخشی از نیروهای سیاسی که تحلیل های فضایی-سیاسی خود را نمی خواهند به روی زمین آورده تا در کنار واقعیت های روز جامعه ی درون مرز قرار گیرند، "میر حسین موسوی" ،"زهرا رهنورد"، "مهدی کروبی" به همراه جمعی از یاران همیشه در صحنه جنبش در خواست پایان اعتصاب را دادند.آنها زمانی این درخواست را دادند که یاران سبز ما که به اعتصاب در سلولهای انفرادی خود نشسته بودند بر یک مورد اصرار داشتند و آن دریافت کامل مطالبات خود بود. اما از طرفی وجود نازنین تک تک آنان برای جنبش ضروری و لازم می نماید، اینگونه بود که همه از آنان خواستند که با توجه به ضربه ی وارده حاصل از این حرکت بر پیکره بی عدلی و قساوتِ سیستم قضایی، و حفظ جان پر ارزش خود، اعتصاب را پایان دهند.
این برخورد انسانی – سیاسی در بیانه ی پایان اعتصاب این دلاوران ِ سبز نیز با همبستگی زیبایی نمود پیدا می کند و آن زمانیست که از میر حسین موسوی به عنوان"همراه بزرگ جنبش سبز" یاد میکنند هم اویی که قشری در داخل ایران از او و همراهانش به عنوان ساران فتنه نام میبرند و هم اویی که عده ای سعی در کم رنگ نشان دادن جایگاهش در جنبش مردمی ایران دارند. یاران سبز در بندمان به او استناد کردند و با پیامی پر از غرور و افخار اعتصاب خود را پایان دادند. در طول این روزها چه در دنیای سایبری و چه در دنیای واقعی هر کدام از افراد مسئول جنبش با حرکتی نمادین حمایت و همبستگی خود را به نمایش گذاشتند تا علاوه بر آنکه نشان دادند "ما بی شماریم"، شعار " ما همه با هم هستیم" را یک بار دیگر معنی نمودند.
● حمایت ها و همدلی ها:
در پایان ذکر نکته ای که در بیانیه ی بزرگ مردان ِ اعتصابی به نوعی به آن نیز اشاره شده است ضروریست، و آن تاکید و ضرورت حمایت و همصدایی با خوانواده های زندانیان در بند است. آنها این روزها بیش از پیش باید حمایت شوند تا بدانند اگر عضوی از خانواده ی آنان در بند است اما جمع کثیری را همراه و در کنار خود دارند. همان طور که بانوی سبزجنبش "زهرا رهنورد" به همراه مادر عزیز همیشه جاودان ِ جنبش سبز "سهراب اعرابی" به دیدار آنها رفتند ما نیز وظیفه داریم به شکل عضوی از اعضاء خوانواده این عزیزان هر کداممان، یا با شرکت در کمپین ها سایبری و یا با حضور و حمایت مستقیم خود نشان همبستگی و همراهی خود را با آنان پررنگ کنیم تا دولت کودتا و سیستم قضایی بداند، که هرکه از ما را به بند ببرد، هزاران شکوفه سبز می شود تا گلستان ِ فردای ایران را زیبا تر کند.
Thu 12 08 2010 8:10
بازی دوگانه مسکو با تحریم ایران
جواد طالعی
رفتار دوگانه روسیه در برابر جمهوری اسلامی ایران، نشان از آن دارد که روسیه در عینحال که مایل است با جهان غرب همراهی کند، همچنان میکوشد منافع سیاسی و اقتصادی خود را در ایران حفظ کند. بررسی تحولات تازه، این گمانهزنی را نیز تقویت میکند که ممکن است تهران در خفا امتیازات تازهی به مسکو داده باشد.
روسیه، که خود از امضاکنندگان قطعنامه ۱۹۲۹ شورای امنیت سازمان ملل متحد است، در همان زمان اعلام کرد که با تحریمهای مضاعف از سوی ایالات متحده آمریکا و اتحادیه اروپا مخالف است و خود را تنها به رعایت تحریمهای مصوب شورای امنیت موظف میداند.
قهر و آشتی لوک اویل
بهار امسال، حتی پیش از آن که مسکو قطعنامه شورای امنیت را تصویب کند، کنسرن لوکاویل روسیه اعلام کرد که از صدور بنزین به ایران خودداری میکند. این موضوع به مرحله اجرا هم گذاشته شد و در ماههای گذشته، لوک اویل محموله بنزینی روانه ایران نکرد. اما روز چهارشنبه ۱۱ اوت ۲۰۱۰ خبرگزاری رویترز خبر داد که کنسرن روسی، تصمیم خود را لغو کرده و به رغم تحریمهای آمریکا و اتحادیه اروپا، قصد دارد صدور بنزین به ایران را از سر گیرد.
لوک اویل، پیش از آن که در ماه آوریل امسال قطع صدور بنزین به ایران را اعلام کند، حتی حاضر شده بود ۶۳ میلیون دلار زیان را تحمل کند تا بتواند از قرارداد همکاری با میدان نفتی اناران در ایران خارج شود. دلیل لوک اویل برای تحمل این زیان سنگین روشن بود. کنسرن روسی دارای ۲ هزار پمپ بنزین در ایالات متحده آمریکا است و بخشی از سهام آن نیز، به کنسرن آمریکائی "کونوکو فیلیپس" تعلق دارد. بنا براین، ادامه همکاری با جمهوری اسلامی، میتوانست منافع کنسرن روسی را در آمریکا به خطر بیاندازد. منافعی که بسیار بیشتر از منافع حاصل از همکاری با ایران بود.
لوک اویل چه امتیازی گرفت؟
هنگامی که در ماه آوریل امسال لوک اویل از صدور بنزین به ایران خودداری کرد، هنوز کنگره آمریکا شرکتهای تامینکننده بنزین ایران را تهدید به تحریم در بازار ایالات متحده نکرده بود. طرح تحریم همکاری با صنایع نفت و گاز، در اتحادیه اروپا نیز به تصویب نرسیده بود. حالا، با گذشت حدود ۴ ماه، آنهم پس از تهدیدهای شدیدتر آمریکا، چه عاملی سبب شده است که لوک اویل تصمیم خود را پس بگیرد؟
مسئولان لوکاویل، هیچ توضیحی برای لغو تصمیم خود ندادهاند. اما تردیدی نیست که آنها باید امتیاز بزرگی گرفته باشند که ناگهان تصمیم بگیرند منافع خود را در آمریکا به خطر بیاندازند و به بازار ایران باز گردند.
ماجرای موشکهای اس ۳۰۰
روز ۱۱ اوت، همزمان با انتشار خبر مربوط به از سرگیری فروش بنزین لوک اویل، یک خبرگزاری آلمانی به نقل از خبرگزاری فارس فاش کرد که جمهوری اسلامی ایران توانسته است از طریق روسیه سفید و منابع ناشناس دیگر، ۴ موشک اس ۳۰۰ تحویل بگیرد.
جمهوری اسلامی ایران، چند سال پیش قرارداد خرید تعدادی موشک اس ۳۰۰ را با روسیه امضا کرد. دو سال پیش، مسکو زیر فشارهای بینالمللی اعلام کرد که در فضای سیاسی فعلی حاضر به تحویل موشکها نیست. این تصمیم برای آخرینبار، اندکی پس از تصویب قطعنامه شماره ۱۹۲۹ شورای امنیت از سوی مسکو دوباره مورد تاکید جدی قرار گرفت. جمهوری اسلامی میتواند با استقرار موشکهای زمین به هوای اس ۳۰۰ در کنار مراکز هستهای خود، خطر حمله هوائی به آنها را محدود کند.
آیا گزارش خبرگزاری فارس، که در دروغپراکنی شهره است، این بار استثنائا درست است؟ یا ترفندی است برای این که نشان دهد همانطور که احمدینژاد اصرار میورزد، تحریمهای بینالمللی را میتوان دور زد و حتی موشکهای اس ۳۰۰ را هم از طریق کشورهای واسطه یا دلالان تسلیحاتی دریافت کرد؟
اگر این خبر درست باشد، تردیدی نیست که انتقال موشکها با آگاهی و موافقت رهبران کرملین صورت گرفته است. موشک اس۳۰۰ چیزی نیست که بدون موافقت مسکو حتی از سوی "کیف" تسلیم ایران شده باشد.
ریشه دودوزهبازیهای مسکو
دو دوزه بازیهای مسکو در برابر مساله اتمی ایران از کجا ریشه میگیرد؟
روسها ایران را به صورت سنتی یکی از شرکای مهم اقتصادی خود تلقی میکنند. پیش از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ بیش از ۶۰ پروژه کلان با مشارکت روسیه در ایران اجرا شده است. کارخانه ذوبآهن اصفهان، ماشینسازی اراک، نیروگاه برق آبی ارس، و خط لوله گاز گچساران به آستارا از جمله مهمترین این طرحها هستند.
در سال گذشته میلادی، مبادلات بازرگانی ایران و روسیه به حدود ۴ میلیارد دلار رسید. سهم ایران از این دادوستدها، تنها ۴۰۰ میلیون دلار بود. یعنی فقط ده درصد. این یک تراز بازرگانی نابرابر است که نشان میدهد سود اصلی معاملات نصیب روسیه شده است. بخش عمدهای از ۴۰۰ میلیون دلار صادرات ایران را نیز، مواد غذائی تشکیل میداد که سبب کمبود و گرانی این مواد در بازار داخلی شد. اما سود روسها، از معامله با ایران، ظرف ده سال پیش از آن، از این هم بالاتر بود. مثلا در سال ۱۳۸۰ صادرات ایران به روسیه فقط معادل ۴ درصد واردات از این کشور بود.
مشکل سیاسی روسیه
اهمیت ایران برای روسیه، به سود دادوستدها محدود نمیشود. در ماه ژوئیه امسال، پتر اسکندرف مفسر روزنامه "ورمیا نووستی" در مصاحبهای با بخش فارسی دویچه وله گفته است: «موافقت با تحریمها، بزرگترین شکست سیاسی و دیپلماتیک سالهای اخیر برای روسیه بود.»
بسیاری از کارشناسان روسی در همان زمان میگفتند که موافقت روسیه با تحریم علیه ایران، به معنای همراهی بیشتر این کشور با غرب است و پیامدهای سیاسی آن برای روسیه بیش از زیانهای اقتصادی خواهد بود.
آیا مسکو اکنون تصمیم گرفته با بازگذاشتن راه صدور بنزین و تحویل موشکها، هم از ایران و هم از اتحادیه اروپا و آمریکا امتیازات تازهای بگیرد؟ این راز سر به مهر، شاید پس از فروکش کردن شعلههای سرکش آتش در روسیه از پرده بیرون بیافتد. فعلا هوای سوزان و حریقی که در هزار سال گذشته سابقه نداشته است، همه رویدادهای مهم دیگر را در افکار عمومی پس رانده است.
Wed 11 08 2010 6:19
آبشخور اطلاعاتی خامنهای و خطر برای آینده کشور
حسین باقرزاده
سهشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۹ – 10 اوت 2010 hbzadeh@btinternet.com
انتشار متن سخنان یک مقام امنیتی/نظامی جمهوری اسلامی به نام سردار مشفق تصویری مسخره و در عین حال خطرناک و نگران کننده از ذهنیت حاکم بر مقامات ایران به دست میدهد. در این گفتار کمتر کسی از مقامات پیشین و اکنون جمهوری اسلامی از برچسب دشمن و توطئهگر و آلت دست خارجی در امان مانده است، و حتا اصولگرایانی مانند علی لاریجانی رییس مجلس رژیم و محمد باقر قالیباف نیز خواسته یا ناخواسته به مجریان منویات دشمنان داخلی یا قدرتهای خارجی تبدیل شدهاند و یا در خطر آن بودهاند. گوینده تصریح دارد که عالیترین مقام این رژیم یعنی علی خامنهای از «اطلاعاتی» از این قبیل تغذیه میکند و سیاستها و راهبردهای خویش را بر اساس آنها تنظیم میکند. انتشار این سخنان از یک سو رفتار علی خامنهای در تحولات اخیر را تا حد زیادی توضیح میدهد، و از سوی دیگر زنگ خطر بزرگی را به صدا در میآورد: اگر سیاست خارجی و اتمی رژیم نیز بر اساس «اطلاعاتی» با این کیفیت تنظیم شود کشور ما به کجا میرود؟
آن چه که در سخنان سردار مشفق آمده است البته چندان تازگی ندارد. بلندگوهای تبلیغاتی رژیم و در رأس آنها کیهان شریعتمداری مدتها است که «تحلیل و تفسیر»هایی مشابه این سردار عرضه میکنند و زبان و منطق مشابهی به کار میگیرند. از دید اینان نه فقط مخالفان و منتقدان علی خامنهای و بلکه همه کسانی که در برابر احمدینژاد قرار گرفتهاند و یا نسبت به او موضع انتقادی دارند گام در راه دشمن گذاشتهاند. تعبیرهای جاسوس و منافق و خائن و مزدور و آلت دست خارجی صریحاً و به وفور نصیب مقامات برجسته پیشین جمهوری اسلامی میشود، و بسیاری از مقامات کنونی رژیم نیز به تلویح و تصریح از گزند نیش آنان در امان نیستند. این برخوردها را در عین حال میشود نوعی تاکتیک تبلیغاتی دانست. در برخوردهای سیاسی، گروههای مخالف یک دیگر گاه به انواع اتهامات متوسل میشوند - اتهاماتی که خود نیز ممکن است در نادرستی آن شک نداشته باشند. و البته اگر رسانههای حامی رژیم جمهوری اسلامی از وقیحترین زبانها و تعبیرات برای این تبلیغات استفاده میکنند، آن را باید به حساب سطح فرهنگی سیاست در این نظام گذاشت.
ولی انتشار متن سخنان سردار مشفق از یک واقعیت دیگری پرده بر میدارد. آقای مشفق در حال ایراد یک سخنرانی تبلیغاتی نیست. او در جمع خودیها است و از دید خود «واقعیات» صحنه سیاسی ایران را تشریح میکند. او تصویر جامعی از اوضاع فعلی ایران و تحولات یکی دو سال اخیر عرضه میکند و مخاطبان خود را در جریان سیاستهای اعمال شده و دلایل امنیتی و سیاسی آنها قرار میدهد. در این جا دلیلی برای مبالغهگویی تبلیغاتی وجود ندارد. همه خودی هستند و گوش به تحلیلهای سیاسی این مقام امنیتی/نظامی سپردهاند. در جمع خودیهای امنیتی نیازی به داستانسرایی و مبالغه و دروغ نیست. به عکس، اطلاعات صحیح و دقیق مواد اولیه و لازم برای تدوین سیاستهای درست امنیتی است. اگر ذرهای دروغ و مبالغه در این اطلاعات باشد میتواند هزینه سنگینی بر سیاستگذاران کشور - و کشور - تحمیل کند. سخنان سردار مشفق نشان میدهد که آن چه که کیهان شریعتمداری و رفقا میگویند و مینویسند تنها یک کار تبلیغاتی نیست، و بلکه اینان و رهبرانشان (به شمول علی خامنهای) به این داستانها به عنوان یک واقعیت اعتقاد دارند.
گوینده تصریح میکند که او همین تحلیلها را به خامنهای عرضه کرده و خامنهای از آن استقبال کرده است. این سخن باید مبتنی بر واقعیت باشد. نگاهی به اظهارات خامنهای در یک ساله اخیر به خوبی نشان میدهد که نظرات و برخوردهای او دقیقا بر تحلیلهایی از این قبیل استوار بوده است. برای بسیاری از ناظران این سؤال پیش میآمده است که علی خامنهای به عنوان ولی فقیه و رهبر جمهوری اسلامی چرا تا این حد در موضعگیریهای خود یک طرفه به نفع احمدینژاد و حزب پادگانی او و در خط حسین شریعتمداری عمل میکند. بسیاری از کسانی که او را از نزدیک و از پیش از انقلاب میشناسند (به شمول نگارنده این سطور) او را هوشمندتر از این میدانستند که فریب تبلیغات رسانههای حکومت خود را بخورد و آنها را باور کند. ولی وقتی همین تحلیلها، نه در شکل محتویات تبلیغاتی و چاپلوسانه رسانههای دولتی، و بلکه به عنوان ارزیابیهای مبتنی بر واقع امنیتی و به صورت محرمانه، به او عرضه میشود مسئله دیگری است. او اگر به نهادهای اطلاعاتی و امنیتی خود اعتماد میکند (که باید بکند) قاعدتا باید ارزیابیهای آنان را بپذیرد و آنها را مبنای سیاستهای عملی خود قرار دهد.
ارزیابیهای اطلاعاتی و امنیتی نقشی حیاتی و تعیین کننده در سیاستگذاری حکمرانان و دولتها ایفا میکنند. یک گزارش نادرست یا اغراقآمیز میتواند اثری مخرب در سیاست داشته باشد و یا هزینههای سنگینی بر دولت و ملت تحمیل کند. در حمله آمریکا و انگلیس به عراق، اطلاعات امنیتی نقش بسیار تعیین کنندهای ایفا کرد. اغراق نسبتا «کوچکی» که در یک دوسیه اطلاعاتی دولت انگلیس به کار رفت توانست حمله به عراق را به تصویب پارلمان انگلیس برساند. در این دوسیه گفته شده بود که حکومت عراق توانایی آن را دارد که ظرف ۴۵ دقیقه سلاحهای شیمیایی و بیولوژیک خود را (که هیچگاه وجود آنها ثابت نشد) به کار بیندازد. اکنون مسلم شده است که بدون این اغراق بیپایه امکان نداشت که پارلمان انگلیس جواز جنگ را صادر کند. ولی اطلاعات دروغ یا مبالغهآمیز این کشور را به جنگ خانمانسوزی کشاند که علاوه بر عواقب فاجعهآمیز برای عراق و مردم آن، برای انگلیس نیز صدمات جانی، سیاسی، اقتصادی و تروریستی بسیار سنگینی بر جا گذاشت.
در عراق نیز، اطلاعات نادرست و بیپایه در ایجاد فاجعه نقش اساسی ایفا کرد. صدام حسین که با خشونت و قساوت بینظیری بر عراق حکومت میکرد، فرهنگی را ایجاد کرده بود که کمتر کسی از اطرافیانش میتوانست با او صریحاً سخن گوید و واقعیات کشور و حکومت و ارتش و قوه دفاعی آن را مطرح کند. او همیشه انتظار داشت که آنچه را که دوست دارد از اطرافیان خود بشنود. در نتیجه نیز اطرافیان او و از جمله مسئولان امنیتی و نظامی مرتبا در باره قدرت نظامی و تدافعی کشور به او گزارشهای اغراقآمیز میدادند. این گزارشها صدام را قانع کرده بود که در صورت حمله غرب، عراق میتواند با وارد کردن تلفات سنگین به مهاجمان، آنان را به عقب براند. صدام روی این واقعیت حساب میکرد که تلفات انسانی به نیروهای مهاجم بهترین راه برای تأثیر گذاشتن روی افکار عمومی کشورهای مهاجم، و وادار کردن آنان به عقبنشینی است، و تصورش بر آن بود که ارتش عراق میتواند چنین تلفاتی را بر آنان وارد کند. ارتش عراق، ولی، توانایی آن را نداشت و پیش از اجرای این استراتژی شکست خورد. صدام به استراتژی «حد اکثر تلفات» پس از سقوط ادامه داد که البته اثر آن بسیار محدودتر بود و نمیتوانست به عقبنشینی نیروهای مهاجم منجر شود.
نماد فرهنگ مبالغه و دروغ در ارزیابیهای اطلاعاتی و امنیتی در عراق، محمد سعید صحّاف وزیر اطلاعات این کشور در زمان جنگ بود. صحّاف مرتبا با خبرنگاران خارجی سخن میگفت و در جریان جنگ هر روز برای آنان مصاحبههای مطبوعاتی میگذاشت. او در این مصاحبهها مرتبا از «پیشرفت» عراق در جنگ و «شکست» نیروهای مهاجم خبر میداد. مصاحبههای صحّاف موضوع طنز و مطایبه خبرنگاران بود که او را مرتبا سؤالپیچ میکردند. او حتا در آخرین روز جنگ که سربازان آمریکایی به جلو وزارتخانه او و مقر خبرنگاران خارجی رسیده بودند با همان روحیه و بدون کمترین احساس شرم یا خجالت، از این که سربازان عراقی نیروهای دشمن را تار و مار کردهاند و سدها نفر از آنان را کشته یا در محاصره خود دارند، داد سخن میداد. صحاف البته چهره بیرونی نظام اطلاعاتی عراق بود، ولی او نماد خوبی از ساختار و فرهنگ این نظام بشمار میرفت، و تحولات عراق نشان داد که چهره درونی این نظام نیز تفاوت چندانی با چهره بیرونی آن نداشته است.
اکنون نیز ما با فرهنگ مشابهی در نظام اطلاعاتی ایران روبرو هستیم. آن چه را که حسین شریعتمداری صحّافوار در چهره بیرونی نظام نمایندگی میکند، سردار مشفق در چهره درونی آن به نمایش گذاشته است. اکنون میفهمیم وقتی خامنهای ادعا میکند که من با واقعیات کشور از نزدیک آشنا هستم کدام «واقعیتها» را در نظر دارد. اگر آبشخور اطلاعاتی خامنهای اطلاعات و تحلیلهایی است که مشفق ارائه میکند دیگر نباید از موضعگیریهایی که خامنهای در سالهای اخیر و به خصوص پس از انتخابات سال گذشته گرفته شگفت زده شد. ولی باید در مورد آینده کشور زیر حکومت کسانی که بر اساس تحلیلهای تخیلی از این قبیل عمل میکنند عمیقا نگران بود. هم اکنون کشور ما زیر شدیدترین تحریمهای اقتصادی و در خطر حمله نظامی قرار دارد. مشفق نشان داده است که حاکمان ایران در چه دنیای ذهنی خطرناکی به سر میبرند. در شرایط فعلی از حاکمانی که از تحلیلها و اطلاعاتی از قبیل آن چه که مشفق گفته تغذیه میشوند چه انتظاری میتوان داشت؟ ایران و ایرانیان زیر سلطه چنین حاکمیتی یکی از خطیرترین دورانهای حیات خود در تاریخ معاصر را میگذرانند.
Mon 09 08 2010 23:28
گفتگو با جمعی از کوشندگان جوان جنبش سبز جنبش سبز؛ ژرفتر، گستردهتر و خردمندتر
ماندانا زندیان
ماندانا زندیان: یک سال پس از خیزش جامعهی شهروندی ایران، جنبش سبز را چگونه تعریف میکنید؟ گفتمان چیره تر، خواستها و پیام سیاسی، و مسیر و شیوهی رویکرد این جنبش ملی را به مبارزه، در مقایسه با یک سال پیش چگونه میبینید؟
مهشید- جنبش سبز بک جنبش اجتماعی آزادیخواه است که خواستار ایجاد یک دگرگونی بنیادی در اندیشه و اخلاق و فرهنگ و سیاست جامعه ایرانی است. ما میخواهیم ارزشهای باشکوه فرهنگ خود را گردگیری کنیم و خوبیهای فرهنگهای دیگر را نیز بر آن بیفزاییم و خود را تا بهترین جای جهان امروز بالا بکشیم. دریافتهایم تا به حقوق فردی انسان احترام نگذاریم به چنین دستاوردی نمیرسیم و احترام به حقوق فرد انسانی را با اعلامیه جهانی حقوق بشر تعریف میکنیم. اینها به این معنا نیست که جنبش سبز یک حرکت سیاسی نیست.
به نظر من مشکل ما مشکل فرهنگی و سیاسی است. ما میکوشیم یک بار و برای همیشه فرهنگ سیاسی خود را اصلاح کنیم تا هر چه بر آن میسازیم درست پایه گذاری شود.
من تردید ندارم که پیام سیاسی ما ژرف تر و گسترده تر شده است و تقریبا لایهای از ساختار سیاسی جامعه نیست که ما خواست تغییر در آن را بر زبان نیاورده باشیم؛ تا خود قانون اساسی هم رسیدیم و پشتیبانی سخنگویان راه سبز امید را هم جلب کردیم. ولی به نظر من ما باید مراقب باشیم خواستهایمان محدود به پس گرفتن حقوقی که تا پیش از خیزش سبز تا حدی داشتیم یا چنین مینمود که داریم نشوند. آزادی هر زندانی سیاسی پیروزی ماست ولی پیروزیای که ما دنبالش هستیم حذف جرم سیاسی و نداشتن زندانی سیاسی است. این یعنی تغییر در فرهنگ سیاسی جامعه و ما برای این امر به مبارزه بدون خشونت با رژیم اسلامی ادامه میدهیم.
لاله- جنبش سبز یک جنبش شهروندی است برای ساختن ایرانی بهتر؛ ایرانی که شایسته ایرانیان است. یعنی نوسازی ایران که جز با نوسازی فرهنگ سیاسی جامعه که عملا در زندگی روزانه هر شهروند ایرانی وارد میشود، دست نمیدهد. ما خواستار ساختن یک جامعه مدنی هستیم، جامعهای چند صدا و خشونت پرهیز که هیچ صدای آن برای ماندن و پرورش یافتن به حذف صداهای دیگر نیندیشد. این جامعه را طبیعتا نمیشود با خشونت به دست آورد. به نظر من عصر این نوع مبارزه گذشته است، ما به جنبش مشروطه میبالیم چون ذهنیتی نوگرا داشت و به توسعه و پیشرفت کشور ایران میاندیشید. امروز هم ما به توسعه و پیشرفت ایران میاندیشیم و این دست نمیدهد مگر با ذهنیتی نو و امروزی. هزاره سوم روزگار مبارزه مسلحانه و انقلاب برانداز و ویرانگری به منظور ساختن چیزی نامشخص بر ویرانهها نیست، اگر هم کسی فکرمی کند هنوز میشود جایی چنان کاری کرد، در ایران امروز ما نمیشود. کشور ما تاب هیچ ویرانگری را ندارد. نسلها باید به سازندگی بیندیشند و بپردازند تا ویرانیهای انقلاب اسلامی هم در ساختار کشور و هم در بافت فرهنگی و اخلاقی مردم جبران شود. جنبش سبز به نظر من جز به ساختن ایرانی شایسته نمیاندیشد.
سارا- جنبش سبز یک جنبش اجتماعی است که در نهایت دو خواست دارد، آزادی برای شهروند ایرانی در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر؛ و احترام به حق مردم در تعیین سرنوشت خود و کشور خود؛ یعنی آزادی و دمکراسی.
تا آنجا که من میبینم هیچ کدام از کوشندگان جوان جنبش سبز در درون ایران جز به مبارزه خشونت پرهیز نمیاندیشند، به همه دلائلی که دوستان گفتند و نیز به این دلیل که ما میخواهیم ایرانی داشته باشیم که در آن من و بسیجی هوادار ذهنیت واپس گرای آقای احمدی نژاد از حقوق برابر برخوردارباشیم. من بتوانم با همفکرانم روز ۱۴ مرداد را در بهارستان با گل و رنگ و شیرینی و موسیقی و شعر و آواز جشن بگیرم و او و همفکرانش برای درگذشت آیت الله خمینی مشکی بپوشند و مراسمی که دوست میدارند بر پاکنند و برنامه هیچ کداممان به هم نریزد.
همین چند روز پیش آقایان کروبی و موسوی از زندانیان سیاسی که در اعتصاب غذا به سر میبرند خواستند به اعتصاب غذای خود پایان دهند و با ما بمانند که ما به حضور آنان بیش از به رخ کشیدن شهادتشان نیاز داریم. درست برعکس روزهای انقلاب اسلامی که آیت الله خمینی معتقد بود انقلاب اسلامی باید با خون جوانها آبیاری شود و طبیعتا پی شهید بیشتر و خون بیشتر بود.
به نظر من پیام سیاسی جنبش سبز بسیار گسترده تر و ژرف تر شده است. ما از اعتراض به یک تقلب انتخاباتی آغازکردیم، به خواست نوسازی تقریبا سراسر لایههای فرهنگ سیاسی جامعه ایرانی رسیدیم. سخنگویان راه سبز امید از خواست رسیدن به ریاست جمهوری اسلامی آغازکردند، به خواست ساختن ایرانی سربلند رسیدند. به قول دوستان: «زنده باد خودمان!»
احسان- من راستش مدتی از ناامید شدن و کم کار شدن لایههایی از مردم در درون و بیشتر برون مرز آزرده خاطر شده بودم؛ به خصوص از آنها که امید براندازی رژیم اسلامی را به شیوه انقلاب اسلامی در سر داشتند و هنوز هم دارند و مبارزه ما را ضعیف و بی فرجام میخواندند و میخوانند.
می دیدم بحثها و نوشتههای گروهی از اپوزیسیون خارج هنوز در حاشیه روزهای نخست خیزش ماست، هنوز مسئله شان رنگ سبز و رهبری مبارزه و هواداری از جمهوری یا پادشاهی است؛ مسائلی که ما در این چهارده ماه چند قرن از آنها رد شده ایم؛ نه تنها ما به عنوان پارههایی از بدنه جنبش که سران راه سبز امید هم. دیگر سخن از این نیست که هوادار پادشاهی چقدر در این جنبش جای دارد یا ما باید گرد کدام گفتمان جمع شویم تا بیشتر با هم بمانیم،( آنان که چنین حرفهایی میزنند، پیش از هر چیز نشان میدهند مسئله شان ایران نیست، مطرح شدن نام خودشان است.) جایی در نوشتهای از یک هموطن برون مرز از شگفت زده شدن وی از مشروطه خواه بودن برخی غیر سلطنت طلبها خواندم!
این بحثها تا چندی پیش مرا میآزرد، ولی چه باک؛ همه حرفها باید زده شود تا بهترین حرف بیرون آید و بماند. اصلا انقلاب آگاهی در همین مسیر به نتیجه میرسد. نمیشود انتظار داشت لایههای بزرگی از مردم در مدتی طولانی برای هدفی که به نظرشان نمیآید در زندگی روزانه همین امروز و همین هفته شان اثر میگذارد بر راهی استوار بمانند.
در منطق الطیر عطار هم در مسیر دشوار رسیدن به سیمرغ از تعداد مرغها به دلایل متفاوت کاسته شد تا در نهایت سی مرغ به کوه قاف رسیدند، مهم پابرجا ماندن است که به رسیدن میانجامد. همیشه مرغهایی جامی مانند و مرغهایی به آینه میرسند و میبینند «بی شک آن سیمرغ، این سی مرغ بود.» مهم این است که رسیدن همان سی مرغ آن تغییر بنیادی را که دوستان میگویند در ذهنیت جامعه ایجادمی کند و به نسلهای آینده میرساند.
من ادعا ندارم که دریافت من یا این جمع درست ترین دریافت است. این نگاهی انحصاری است که که ما با آن در مبارزهایم. من میگویم هر یک از ما نظرمان را بیان کنیم تا گفتمان مسلط جنبش سبز شکل درست تر و کامل تری بگیرد، ولی همیشه به یاد داشته باشیم همانطور که دوستمان چند روز پیش نوشت روح این گفتمان اعلامیه جهانی حقوق بشر است که حرف من یا این گروه نیست، بهترینی است که بشر تا این زمان دریافته است، این روح را با بستگی عاطفی به سربلندی کشورمان همراه کنیم و به بالیدن گفتمان جنبش سبز یاری رسانیم.
رضا- جنبش سبز یک جنبش ملی است که ما ایرانیان را بسیار به هم نزدیک کرد و به هم شناساند. جنبشی که ما جوانان ایرانی را کاملا از مسائل نسل گذشته رهاکرد. این حرکت مسالمت آمیز جز با این رهایی ممکن نمیبود. من در این حرکت به ارزش گوش دادن و فکرکردن به سخنان مخالف باورهای خود پی بردم و با آن که به آقای احمدی نژاد رای داده بودم، همراه سبزها شعار «زنده باد مخالف من» سر دادم. این شعار جز با شعار «مرگ بر هیچ کس» کامل نمیشود.
من از رفتار غیر انسانی حکومت با مخالفین خود بیزار و شرمنده ام. ما و حکومت دو راه متفاوت را برای مبارزه انتخاب کرده ایم، ما مبارزه فرهنگی میکنیم آنها شکنجه و سرکوب و حذف فیزیکی. به نظر من در کوتاه مدت آنها موفق تر بودند، ولی میبینیم که هر چه میگذرد روشنگریهای ما از موفقیت آنها کم میکند. آنها توانستند خیابانها را از ما بگیرند، ما دنیا را از آنها گرفتهایم. مشروعیت این حکومت میان مردم ایران و مردمان جهان از دست رفته است. ما به حضورمان شکل دیگری دادیم، به سامانهها رفتیم و گفتگوها و بحثهایی اینچنین به راه انداختیم که به رشدمان کمک کرد. آنها در خود خزیدند و به جان هم افتادند. هر چه میگذرد ما بیشتر میشویم آنها کمتر. نهایت این مبارزه پیروزی مردم ایران است.
مینو- جنبش سبز به نظر من مسیری است که در آن سران و سخنگویان راه سبز امید که در بسیاری موارد سخنگویان لایههایی از ما نیز بودهاند، بیش از بدنه جنبش یعنی خود ما رشد کردهاند و سعی کردهاند به گفتمان جنبش سبز- دمکراسی لیبرال- نزدیک شوند و شدهاند. خوب است هر یک از ما در صمیم وجدان خود از خود بپرسیم نسبت به چهارده ماه پیش چقدر پیش آمده ایم؟ چقدر از خود گذشتهایم و به این گفتمان نزدیک شده ایم؟ لازم نیست به کسی پاسخگو باشیم. ما برای این جنبش، برای بهتر شدن کشورمان چه میتوانستهایم بکنیم و چه کرده ایم؟ خود را با سران راه سبز امید مقایسه کنیم. آنها از کجا آغازکردند چه اندازه با ما پیش آمدند و الآن کجا ایستاده اند؟ آیا ما به اندازه آنها رشد کرده ایم؟ به اندازه آنها خواستهای خود را چالش کردهایم و آن را روشن بیان داشتهایم یا چون سالها بر حرفی بودهایم باید همان حرفها را تکرارکنیم. آقای کروبی بارها از بهتر بودن بسیاری شرایط و برخوردها در زمان محمد رضا شاه پهلوی سخن گفت و آقای خاتمی از بسته شدن روزنامههای دگراندیش در زمان ریاست جمهوریاش ابراز تاسف کرد. آقای موسوی همه چیز و همه کس را قابل نقد دانست و همه این افراد مسئله ایران را برتر از همه چیز قراردادند تا آنجا که آقای موسوی چند روز پیش تاکید کرد خواهان پیروزی سریع جنبش سبز به هر قیمت نیست و مسئله کشور ایران برایش پیش از همه چیز قراردارد.
این حرفی بود که من میخواستم بشنوم. همانطور که دوستان گفتند، تفاوت اساسی ما با کوشندگان انقلاب اسلامی و رهبر آن انقلاب همین است، ما برای به زیر آوردن یک نظام و پیروز شدن خود مبارزه نمیکنیم. اینجا در ایران و میان کوشندگان سبز «خود» در میان نیست. حتی سیاستگران از مبارزه برای بهترکردن فرهنگ سیاسی جامعه و نه برای دستیابی به قدرت سخن میگویند. ما برای ساختن ایرانی بهتر میکوشیم و در برابر هر چه به ایران آسیب بزند میایستیم.
احسان- به نظر من تنها شباهت جنبش سبز با انقلاب اسلامی این است که در هر دو مورد شخصیت حقیقی بسیاری از ما ایرانیان عریان شد- از حکومتیان تا اصلاح طلبان و طیفهای گوناگون مخالفین رژیم تا دیگر مردمان. در سال ۵۷ کامل ترین تصویری که این عریانی نشان داد در حکومت و انقلابیون- متاسفانه- ناآگاهی و کاستی و بی کفایتی بود.
در جنبش سبز ارتجاع و پلیدی جمهوری اسلامی برابر بالندگی و شایستگی سبزها قرارگرفت و ما در درون ایران حقیقتا بعد از سی سال به مردمانی که هستیم افتخارکردیم و با صدای رسا به جهان گفتیم سزاوار این حکومت نمیباشیم. این میان در جمعی از مخالفین به ویژه برون مرز هم حقایقی عریان شد که دستکم برای من راز انقلاب اسلامی را گشود. من با شگفتی باورکردم جمعی هستند که نمیتوانستند بیشتر از انقلاب اسلامی بخواهند و به دست آورند.
به نظر من این شناختها مبارک است. امروز ما میدانیم با چه کسانی رو به رو ییم و تا کجا میتوانیم بر هر کس حساب کنیم.
شاید هموطنان درون مرز که عملا این حرکت را زندگی میکنند و البته فاجعه حکومت اسلامی را هم سی سال زندگی کردهاند، در مجموع برخورد واقع گرایانه تری دارند تا آنجا که آقایان موسوی و کروبی هر دو گفتند آنچه این صداها را کنار هم نگه داشته، خواست سربلندی کشور ایران است و هر ایرانی که برای این خواست بلند شده عضو جنبش سبز است. من هم مانند دوستان دیگر این جمع بیشترین ارتباط منطقی را با همین حرف برقرارمی کنم- ایران پیش از هرچیز.
مهتاب- مبارزه ما یک مبارزه طولانی است. بارها نوشتهایم ما خواستار تغییر فرهنگ سیاسی جامعه خود میباشیم و این راه را با آگاهی دادن میپیماییم. تکیه بر مبارزه خشونت پرهیز را ادامه میدهیم و به آن افتخارمی کنیم گرچه حق دفاع از خود را برای خود محفوظ میدانیم هرگز به دام خشونت رژیم نمیافتیم و شبیه آنان نمیشویم. به نظر من جامعه شهروندی را با روش کوشندگان انقلاب اسلامی نمیتوان به دست آورد.
از سوی دیگر رژیم در اعمال خشونت دست بالاتر را دارد. سرکوب مبارزه مسلحانه برای این رژیم ساده ترین کار است. آنچه دشوار است سرکوب روحیه کنونی جنبش سبز است که در هر فرصتی آگاهی میگیرد و آگاهی میدهد و بی کفایتی دولت احمدی نژاد را روشن ترمی کند و مشروعیت نظام را به زیر صفر میرساند.
این حکومت روزی که در بحران اقتصادی که پیش رو دارد از تامین مزدورانش برنیاید هیچ تکیه گاه یا پشتیبانی میان مردم آگاه شده ایران نخواهد داشت.
ما مبارزه با این نظام را تا سطح کلمه کشاندهایم. امروز اصولگرایان بی سواد دولت احمدی نژاد دعواهایشان بر سر ادبیات یکدیگر است. اینها سی سال همین بی کفایتی و شلختگی را در ادبیات سیاسی شان داشتند و کسی اهمیت نمیداد. در این مبارزه احمدی نژادها نمیتوانند پیروز شوند، ما امیدواریم بکوشند و آگاه تر شوند، ولی در کشوری که نزدیک به تمامی جمعیت ۸۰% جوان زیر چهل سالش تحصیلات دانشگاهی دارند و در فضاهای انگاری آگاهی میگیرند و رشد میکنند، پیروزی آگاهی بر نادانی دست یافتنی تر از پیروزی آشوبگری و خشونت بر سبعت آمیخته به نادانی است؛ و رژیم این را خوب دریافته است، روزنامه نگاران و نویسندگان و اندیشمندان ایرانی که مبارزه فرهنگی ما را پیش میبرند، دشمنان نظام و همراهان «فتنه سبز» نامیده میشوند، شمار بسیاری از دستگیر شدگان یک سال گذشته از میان همین گروه بوده است، در بازداشتگاهها و زندانها نوشتهها و نظریات همین گروه را ویرانگر معرفی میکنند؛ ما هیچ ندیدهایم حکومت اسلامی از کسانی که با مسخره کردن، ناسزاگفتن، شعارهای تند دادن، خود یا نظریههای خود را محور مبارزه مردم دانستن و برای جنبش سبز نسخه پیچیدن- به ویژه از برون مرز، یا دعوت به مبارزه غیر مسالمت آمیز کردن، پیش میروند، در هراس باشد؛ میدانند جنبش سبز به این حرفها بهانمی دهد و مبارزه با آنها وقت تلف کردن است، خودشان به پایان میرسند.
ما میگوییم میخواهیم شایسته هزاره سوم باشیم. این شایستگی جنبههای گوناگون دارد، که ما همه را در روح سیاسی گفتمان جنبش سبز میبینیم، ما با هر شکنجه یا قتل یا اعدام مخالفیم از سوی هر کس که باشد و بر هر کس روا داشته شود.
بابک- از زمانی که تظاهرات خیابانی سبزها کمتر شد، مبارزه فرهنگی گسترش بیشتری یافته است. همین امسال در سالگرد انقلاب مشروطه در برخی روزنامههای داخل کشور سلسله مقالاتی پیرامون مشروطه خواهی منتشر شد که برای نخستین بار محور اصلی بحثشان تجدد و نه نقش روحانیت در جنبش مشروطه بود.
آقای خاتمی هم که در نوشتهای پیرامون جنبش مشروطه از نقش روحانیت یاد کرد، نوشته خود را با این بند پایان داد«انقلاب مشروطیت هم نشان ظهور هویت اجتماعی جدید ملت ایران و هم منشأ تقویت این هویت بوده است. مشروطیت یک تجربه ایرانی و حاصل یک کار ملی است و باید با این نگاه به آن بنگریم. مشروطیت ایران در سطحی بسیار وسیع و عمیق مرهون تلاش، فداکاری و کوشش آذربایجانیهاست و آذربایجان در ساختن هویت جدید ملت ایران نقش اساسی دارد. پیام ایران و ملت آن به پاره تن، سینه ستبر و گردن افراشته خود، آذربایجان، این است که «یاشاسین آذربایجان». و پیام مردم تبریز و پیام آذربایجان غیور به مام وطن که برای تمامیت و استقلال آن فداکاری کرده است، این است: زنده باد ایران.» این انفاقها بی سابقه است و به نظر من نشان گسترش جنبش سبز.
دوستان ما در هر جا که هستند میکوشند از امکانی که دارند نهابت استفاده را برای آگاهی رسانی به جامعه بکنند. به همت جمعی از دوستان میهن¬دوست، ایلنا که زیر نظر دولت اداره میشود، ویژه نامه انقلاب مشروطه درآورد و گفتگوهای بسیار روشنگری را بر سامانه خود درج کرد.
استراتژی ما آگاهی رسانی است. این انقلاب «انقلاب آگاهی» است و ما و فرزندانمان نام سبز این انقلاب را با افتخار در نوشتههایمان خواهیم آورد، درست مانند انقلاب مشروطه که هیچ ایرانی هرگز آن را انقلاب مرداد ۱۲۸۵ نمیخواند!
سمیه- درست است، این انقلاب انقلاب آگاهی است و انقلاب آگاهی با خشونت به دست نمیآید. خشونت حتی اگر عکس العمل در پاسخ به خشونت دیگر باشد تصویری از استبداد است و به جامعه مدنی تعلق ندارد چرا که در صدد مخدوش کردن یا حذف فیزیکی یک صداست، یک صدای ناپسند که قرار نیست حذف فیزیکی شود، قرار است به چالش کشیده شود و با رای مردم که بر شناختشان بناشده است، کنارگذاشته شود.
من شخصا از هموطنان برون مرز که بحث پیرامون انتخابات آزاد را به شکل یک پویش در آوردهاند و سامانهای پر از گفت و شنود با باورهای سیاسی و نظامهای ارزشی متفاوت تاسیس کردهاند که با احترام و دور از کنایه و طعنه هر نگاه و نظری را که میتواند پیرامون این موضوع مشخص گردمی آورد بسیار سپاسگزارم و با آن که معتقدم برگزاری انتخابات آزاد در این رژیم ممکن نیست، بحث پیرامون آن را مثبت و آگاهی دهنده میدانم و آگاهی رسانی استراتژی مبارزه جنبش سبز است. روزی که ما بتوانیم در ایران انتخابات آزاد برگزارکنیم همین بحثها و گفت و شنودهای روشنگر راهگشا خواهندبود.
مهتاب- این حرف بسیار درستی است، کم شدن حضور خیابانی ما به گونهای دیگر جبران میشود.
سال گذشته ما در سالگرد انقلاب مشروطه در بهارستان جمع شدیم، برای پس گرفتن رای مان و بزرگ ترین آرزویمان این بود که احمدی نژاد شکست بخورد و رئیس جمهور رسمی همین نظام شناخته نشود.
امسال بسیاری از ما جوانان درون ۱۴ مرداد را در محافلی جمع شدیم و جنبش مشروطه و جنبش سبز را تعریف و تحلیل کردیم . مبارزه فرهنگی یعنی این که ما توانستیم در روزنامههای داخل کشور سالگرد انقلاب مشروطه را به عنوان یک جنبش ترقی خواه ملی جشن بگیریم و بحث بسیاری از محافل غیر سیاسی را نیز به این سو بکشانیم. جمهوری اسلامی نمیتواند در این مبارزه از ما پیش افتد و هراندازه هم جلو بیاید خوشحالی و پیروزی ماست چون ما یک ایران مترقی و متجدد میخواهیم که متعلق به همه ما ایرانیان باشد.
علی- جامعه ایرانی دیگر از انفعال درآمده است. در برابر اعمال رژیم اعتراض میکند. ایران صدای معترضان شده است. هر زندانی، هر آسیب دیده توسط رژیم صدها صدا دارد که در نوشتهها و گفتهها به گوش دنیا میرسد.
این حساسیت به آنچه در کشور میگذرد تمرینی برای فردای آزاد ایران هم هست.
همین دیشب بامهای تهران بدون چندان هماهنگی قبلی پر از صدای مرگ بر دیکتاتور و زندانی سیاسی آزاد باید گردد شد. شبکههای ارتباطی ما گسترده تر شدهاند.
زنده کردن جامعه یک دستاورد بزرگ جنبش سبز است. جامعه زنده مجبور است مانند هر موجود زنده تغییر و رشدکند. جنبش سبز مانند هر موجود زنده دارد عمر میکند و در این عمر به دستاوردهایی هم میرسد، من نگران زودتر رسیدن نیستم. عمر جنبش پیش میرود و زندگانیاش شکل میگیرد. زمان مشخصی ندارد. با شرایط شکل میگیرد.
حفظ چندصدایی جنبش سبز و حفظ گفتمان مسلط آن به نظر من بسیار مهم است.
من هم گاهی برخوردهای هموطنان برون مرز را درک نمیکنم. این همه وقت میگذارند و بحث میکنند تا بتوانند گرد هم آیند و هماهنگ مبارزه کنند، که به نظر من هیچ نیازی به این کار نیست. در مبارزه چندصدای ما هر کس هرکاری میتواند انجام میدهد و ما را اندکی پیش میراند. من نمیدانم تشکیل شورایی از مخالفان در برون مرز چه سودی میتواند برای مبارزه داخل داشته باشد، دلائلی مانند پیشنهاد رهبر یا شورای رهبری یا جایگزین برای نظام کنونی از خارج از کشور واقع بینانه نیست. کوشندگان جنبش سبز و راه سبز امید در درون کشور هم پی قدرت نیستند، یعنی شرایط به گونهای نیست که برای قدرت مبارزه کنند، چگونه ممکن است هموطنان برون مرز در این مورد دست نیافتنی از درون پیش بیفتند و به جایگزین فکرکنند؟!
ما از سخنان و نوشتههای بسیاری از هموطنان برون مرز که شرایط ما را درک میکنند و همراه ما پیش میآیند- نه چند دهه عقب تر یا جلوتر از ایران امروز- آموختهایم و میآموزیم و هر زمان لازم شود در سپهر سایبر با آنها ارتباط مستقیم برقرار میکنیم. فاصلهها طی شده است و هر کس هرکار مثبتی انجام دهد، اثرش به ما میرسد و همین فوق العاده است.
من هم از بحثهای نظری پیرامون انتخابات آزاد استقبال میکنم و پویش انتخابات آزاد را به عنوان یک همراه و همگام در مسیر جنبش سبز، مفید و آگاهی دهنده میدانم.
مهشید- یک نکته که یادآوریاش بی مناسبت نیست، و به سخنان دوستان هم مربوط است، فاجعه سینما رکس آبادان است. انقلابیونی که بزرگ ترین تظاهراتشان را با آتش کشیدن سینما رکس آبادان- که سالگردش نزدیک است- و با خواست و شعار «حکومت اسلامی» به راه انداختند به سرزنش ما نشستهاند که بزرگ ترین تظاهراتمان را با سکوت و با تکیه بر پرهیز از خشونت برپاکردیم. جهان در برابر این هر دو عریانی- به گفته احسان- مبهوت شد؛ یک بار با تاسف یک بار با تقدیر.
پس از چهارده ماه از آن آغاز مردم جهان کنار مردم ایران به انسانیتی که سبزها نشان دادهاند با مباهات نگاه میکنند. نام ایران و ایرانی برای خود ما و برای جهانیان مایه افتخار شده است و همین به ما انگیزه تلاش بیشتر برای بهتر کردن این نام میدهد.
دوستان از خود بپرسند چهارده ماه پس از فاجعه سینما رکس آبادان یعنی حوالی پاییز ۵۸ چند تن از انقلابیون آن روز که گروههایی از آنها متاسفانه هنوز در همان روزها زندگی میکنند حاضر بودند آن حادثه و شعار نخستین تظاهرات خود را برای فرزندانشان بازگو کنند؟
ذهن بسته و تاریک جامعه ایران در آن روزگار چنان بوده است که درج یک نوشته ضعیف بر ضد آیت الله خمینی در یک روزنامه تا برپایی آشوب و آتش زدن دفتر آن روزنامه پیش میرفته است؛ چهارده ماه است ما ایرانیان نوشتهها و سخنان یکدیگر را نقد میکنیم و نوشتههایی موافق و مخالف نظر همدیگر مینویسیم، بازتاب این تبادل اندیشه را در هر کوشنده جنبش سبز در درون ایران میتوان دید- از آقای موسوی تا تک تک ما. در برون مرز برخی چهارده ماه است سخنان سی ساله خود را تکرارمی کنند و از هر فرصتی بهره میبرند تا به ویژه سران و سخنگویان راه سبز امید را به نظر خودشان ضربه زنند تا شاید بتوانند خود یا نظر خود را جایگزین مناسبی برای آنان یا برای گفتمان جنبش سبز نمایش دهند. سران راه سبز امید و عزیزانشان، همراه ما به خیابان آمدهاند، کتک خوردهاند، زندان رفتهاند، شکنجه شدهاند، کشته دادهاند و دیگر هیچ امیدی به دستیابی به قدرت هم برایشان نمانده است؛ ولی مهم تر از همه اینها به باور من این است که رها شدهاند و رشد کردهاند، انسانهای بهتر و سیاستگران خردمندتری شده اند-سیر بیانیههای آقای موسوی از آغاز تا امروز گواه من است. هموطنان عرفیگرای ما هیچ ایراد ندارد گاهی نگاهی به سلوک هموطنان غیر عرفیگرا یا روشنفکران دینی بیندازند و اندکی در خود تامل کنند.
جنبش سبز نه تنها ژرف تر و گسترده تر، که خردمندتر هم شده است.
دوستان حرف بسیار درستی زدند: هر یک از ما از خود بپرسیم در این چهارده ماه چه اندازه رشدکردهایم و آزادتر شدهایم و چه کمکی به مبارزه مردم ایران کردیم؟
این جنبش اگر تا امروز به این شکل فراگیر دست نداده بود یک علتش دست بالاتر نسل گذشته بر جریان امور سیاسی جامعه ایرانی بود. نسلی میباید میگذشت تا ما رها از تصفیه حسابهای گذشته و بی تعصب بتوانیم تنها به ایران فکرکنیم.
سران راه سبز امید این را درک کردهاند و میکوشند از گذشته پاک شوند و خود را به جوان ترها برسانند.
ما جوانان سعی کردیم فکرکنیم تاریخ همروزگار ما از خرداد هشتاد و هشت شروع شده است و گذشته همه پاک است، بیاییم هر چه میتوانیم به امروز و آینده اضافه کنیم و گذشته را به عنوان کتابی برای درس گرفتن و عبرت گرفتن به کاربریم. حقیقتا هم همه را پذیرفتیم. ولی متاسفانه دیدیم بعضیها در عوالم چهل سال پیش ماندهاند و امروزشان همان چهل سال پیششان است.
ماندانا زندیان: تحریمهای اقتصادی و سخن از احتمال حمله نظامی به کشور، باردیگر دست بالاتر را در بحثها و گفتگوهای ایرانیان سراسر جهان یافته است.
آقای احمدی نژاد میگوید کشور ایران در برابر تحریمها مصون است و قطعنامههای شورای امنیت «کاغذ پاره»ای بیش نیستند.
آقای موسوی، از لزوم اطلاع رسانی صادقانه به مردم دربارهی اثرات تحریمها؛ خطرات امنیتی که کشور با آن روبه روست؛ شکاف بین ملت و دولتِ سرکوبگر و در حال جنگ با ملت؛ تصفیههای جناحی؛ درگیری سپاه در مسایل سؤال برانگیز، سخن میگوید و با یادآوری «کشورهای دیگر منطقه که در دام لفاظیهای مغرورانه و میان تهی دولتیانشان افتادند»، هشدارمی دهد: «بخشی از دولتیان شانس بقای خود را در ادامه این بحران و تشدید مخاصمات و حتی تشویق دشمنان برای تعرض نظامی ببینند.»
رویکرد شما به این مجموعه- تحریم و جنگ، بی تفاوتی حکومت، و هشدار سران راه سبز امید- در درون کشور چگونه است؟
بردیا- تحریمها و احتمال حمله نظامی، حتی اگر تنها یک جنگ روانی باشد، دغدغه اصلی امروز بسیاری از ماست. امید من این است ما ایرانیان در درون و برون مرز از هر راهی که میتوانیم به گوش جهان برسانیم که کشور ایران برای ما بالاتر از همه چیز قرار دارد و ما هر اندازه با حکومت خود در مخالفت و مبارزه باشیم در برابر تهاجم نظامی بیگانه به خاک ایران میایستیم،کنار همین سپاه پاسداران و بسیج که ما را میکشند میایستیم و از مرزهای خود دفاع میکنیم.
شاید دست هموطنان خارج از ایران در این زمینه بازتر باشد. خواهش ما این است که صدای ما را در مخالفت با هر حمله نظامی به کشورمان به جهان برسانند.
تحریم البته در مقایسه با جنگ گزینه بهتری به نظر میآید، هرچند فشارش بر اقتصاد ویران ایران، سختیهای بیشتری برای مردم ایجادمی کند که به معنای راستین طاقت فرساست. تنها رژیم اسلامی است که به گفته آقای موسوی از تحریم یا حتی جنگ استقبال میکند، اینان لابد نفعی در هردو میبینند.
احسان- آقای احمدی نژاد و هوادارانش باید بدانند که دفاع ما از کشور ایران و ایستادنمان گرد مرزهای این خاک کمکی به مشروعیت یافتن آنها نخواهدکرد. دولت آقای احمدی نژاد دولت دروغ و تقلب و واپس ماندگی و خرافات است. جنبش سبز ایران در هر شرایطی بر مخالفت و مبارزه با این دولت ادامه خواهدداد. جنگ، دست آنها را در سرکوب جنبش سبز خواهد بست. ما از روز نخست گفتیم خیزش ما انقلاب آگاهی است. ما برای آگاه کردن همدیگر نیازی به لشکرکشی نداریم. جنگ در این شرایط اقتصادی دست دولت دروغ را در خریدن پاسداران و بسیجیان و دیگر مزدوران تنگ تر خواهدکرد و سرکوب جنبش سبز را دشوارتر. ما یادگرفتهایم چگونه با هم در ارتباط بمانیم و این شبکههای انگاری دیگر از بین رفتنی نیست.
به نظر من رساندن صدای جنبش سبز به غرب مهم ترین کاری است که از هموطنان برون مرز برمی آید و به گفته دوستان نیازی به شوراهای هماهنگی و رهبری هم ندارد. هر کس بتواند از هر راه ممکن، از نوشتن مقاله یا ترجمه بحثهای درون جنبش سبز، تا برگزاری تجمعهایی با طرح شعارها و خواستهای انسانی و صلح جوی سبزها یا شرکت در همایشها و مصاحبهها و یا حتی گفتگوهای ساده در محل کار خود، به جامعهای که در آن است آگاهی دهد که جنبش سبز ایران یا در یک نگاه فراگیر مردم ایران با حمله نظامی بیگانه به خاک خود مخالفند، حتی اگر یقین داشته باشند بساط حکومت فاشیست اسلامی تنها با جنگ است که برچیده میشود.
مهتاب- یکی از شعارهای ما دربرخورد با برنامه اتمی رژیم این بود: « ایران سبز آزاد، بمب اتم نمیخواد» جنبش سبز یک حرکت وسیع شناخته شده و مورد توجه و احترام غرب است. سران راه سبز امید همراه با ما اعلام کردهاند که کشور ایران مهم تر و بالاتر از هر نظام و هر خواستی است. ما ایرانیان باید به همدیگر کمک کنیم تا غرب پیام یکپارچه مان را در مخالفت با جنگ بشنود، و در داخل کشور هم با روشنگری و آگاهی رسانی وسیع مردم بیشتری را از مشکلات اقتصادی که بر اثر تحریمها و نیز طرح هدفمند کردن یارانهها تشدید خواهند شد، آگاه کنیم و شیوه و مسیر مبارزه را با مردمان بیشتر در دست خود نگاه داریم.
مهشید- مخالفت ما با حمله نظامی به کشور ایران که هیچ جای بحث ندارد، ایران کشور ماست و ما از مرزهای کشور خود دفاع میکنیم، هر حکومتی بر سرکار باشد همین خواهدبود، که به گفته آقای موسوی مسئله ما پیروزی سریع جنبش سبز به هر قیمتی نیست، مسئله ما کشور ایران است.
من البته از تحریمها هم دفاعی ندارم، چون به نظر من تحریمها در نهایت تنها و تنها به مردم، به ویژه لایههای کم درآمدتر مردم، آسیب میزنند، نه به سپاه پاسداران و کابینهی احمدی نژاد و بیت آیت الله خامنه ای.
به نظر من تحریمها در فاجعه اقتصادی کنونی کشور با این تورم رو به افزایش، به نارضایتیهای عمومی دامن میزند، رژیم اسلامی هم که دیگر مشروعیت ندارد، اختلافات درونی بین جناحهای رژیم هم روز به روز شدت خواهد یافت و نتیجه همه اینها سراسر به زیان رژیم است، ولی میتواند به از هم پاشیدن کشور هم بینجامد.
در شرایط اقتصادی آشفته کنونی، که تصورش هم برای هموطنان برون مرز ناممکن است، نتیجه به هم ریختگی اوضاع کشور مانند سال ۱۳۵۷ نخواهدبود. ما باید دنبال راهی کم هزینه برای مردم ایران و کشور ایران باشیم. به نظر من تحریمها برای ما و کشور پرهزینه و برای نظام بی هزینه است. آقای احمدی نژاد درست میگوید دوستان ایشان در برابر تحریمها مصوناند و برای آنان قطعنامههای شورای امنیت «کاغذ پاره»ای بیش نیستند.
حکومت اسلامی تنها و تنها به منافع خود، و نه منافع کشور ایران میاندیشد. ثروت و سرمایه و منابع کشور ما در سی سال گذشته کمتر برای مردم ایران صرف شده است. هر چه محدودیت بیشتر شود، این کمتر به کمترین میرسد و هرچه بماند صرف حکومتیان میگردد. بی اعتنایی رژیم به منافع ملی ما بعد از جنبش سبز چنان بی پرده شده است که چندی است دیگر از جرم ساختگی «اقدام علیه منافع ملی» هم استفاده نمیکنند و صریح میگویند « اقدام علیه نظام».
ماندانا زندیان: دو روز پیش خبر گشایش شبکه تلویزیونی «رسا»- رسانه سبز ایران- با این توضیح: «رسا برای تحقق استراتژی جنبش سبز ملت ایران یعنی آگاهی بخشی عمومی و ممانعت از دروغ که سکهی رایج حکومت ایران شده است، بازتاب دهندهی مطالبات برحق ملت ایران است.» بر بسیاری سامانههای ایرانی درج شد.
در منشور این رسانه آمده است: «رسا مدافع تنوع و تکثر و تضارب آرا بوده و مخالف هرگونه انحصار طلبی است. رسا در حالیکه سعی میکند اخبار و دیدگاههای جنبش سبز مردم ایران را پوشش دهد، تلاش میکند که از دیدگاهها و جریانهای فکری مختلف که معتقد به استفاده از روشهای اخلاقی، مسالمت آمیز، مدنی و دمکراتیک برای ایجاد تغییرات در کشور هستند استفاده کند. رسا تنوع فرهنگی و قومیتی را نقطهی قوت ملت بزرگ ایران تلقی میکند. احترام به حقوق رقبا و مخالفان و حق پاسخگویی برای افراد از اصول اخلاقی و حرفهای این رسانه میباشد. »
به نظر شما این رسانه چه اندازه میتواند به آگاه کردن مردم و گسترش پیام جنبش سبز یاری دهد؟
لاله- من احساس مثبتی به افتتاح «رسا» دارم. بارها گفتهایم جنبش سبز یک حرکت چندصداست که در آن هر صدا به صدای متفاوت و مخالف خود احترام میگذارد یا به گفته آقای موسوی آن را به رسمیت میشناسد. «رسا» احتمالا بازتاب کامل صدای خواستهای شخص من نخواهدبود، ولی میتواند صدای افشای دروغ و تقلب و جنایتی که جمهوری اسلامی در شکل کنونی خود بر کشور روا داشته، باشد.
برای من و هم نسلان من که خبرها و تحلیلها را بر سامانهها میخوانیم و از طریق ایمیل با هم در میان میگذاریم، شاید رسا توان آگاهی رسانی چندانی نداشته باشد؛ ولی به نظر من چون یک تلویزیون است و میشود از طریق ماهواره و نه تنها در فضای انگاری، مخاطبش بود، به آگاهی رسانی به نسل قبل از ما در درون مرز کمک میکند و این کمک مثبت و افزایندهای به حرکت ماست. هنوز هستند کسانی که از آنچه در سامانههای «کلمه» یا «جرس» نوشته میشود نیز ناآگاهند. من از هر وسیله آگاهی دهنده به لایههای وسیع تر مردم و شهرها و روستاهای بیشتر پشتیبانی میکنم.
احسان- به نظر من هم خوب است تلویزیونی روند اتفاقهای داخل و اعتراضهای ما را به اطلاع شهروندان برساند. تنها باید به یاد داشته باشیم که این رسانه نماینده همه خواستهای همه سبزها نیست، همچنان که هیچ رسانه دیگری نیز نیست. این را میگویم تا پس از آغاز کار«رسا» بخشی از اپوزیسیون به ویژه خارج از ایران وقت خود را برای مقاله نوشتن در این باره صرف نکنند.
رسانههای دولتی داخل که حرفی جز دروغ و خرافه ندارند؛ گذشته از یک دو رسانه دیداری یا شنیداری فارسی زبان برون مرز که به پخش اخبار مبارزات ما کمک میکنند و به دلایلی چند توسط لایههایی از جامعه پذیرفته و باورنمی شوند، ما راهی برای آگاه کردن نسل نه چندان همراه با سپهر سایبر نداریم. «رسا» میتواند دستکم صدای راه سبز امید را به مردمانی که با این چهرهها آشناهستند برساند.
البته هیچ کدام ما هرگز ادعا نکردهایم که نظرمان انعکاس نظر مردم ایران یا نظر سراسر جنبش سبز است و نظر هیچ کس را هم به عنوان حقیقت محض نپذیرفتهایم و نمیپذیریم. جنبش چندصدایی ما از کنارهم گذاشتن نظرات ایرانیان درون و برون مرز به یک گفتمان رسیده و گرد آن ایستاده است. سی و یک سال، و یا صد و چهار سال، مطالعه و مبارزه و بحث و گفتگو پشت این گفتمان است. جنبش سبز متعلق به هیچ کس نیست، متعلق به همه ما ایرانیان است و در دستهای همه ما شکل میگیرد و از هر آگاهی رسانی استقبال میکند.
سمیه- رسانههای دولتی ایران مرا به یاد سخن استالین میاندازند: «وای به حال واقعیتهایی که با تثوریهای ما سازگار نباشند.» نشانی از واقعیت در این رسانهها نیست. ما میگوییم هر شهروند ایرانی یک رسانه است. ولی هر رسانه مخاطب خود را دارد. من به اسلام و حجاب اسلامی اعتقاد دارم، و پیش از جنبش سبز و برخورد اصولگرایان با این جنبش، توجه چندانی به سخنان آنان که شبیه من نبودند نداشتم. بیشتر با آدمهایی مانند خود دوست بودم و اندیشه ام در فضاهایی یکسان شکل میگرفت، سخت حاضر میشدم تلویزیونهای فارسی زبان برون مرز را تماشا کنم یا با مخالفین نظام معاشرت داشته باشم.
رسا مخاطبین خود را میان چنان افرادی خواهد یافت و به نظر من نقش مثبتی ایفا خواهد کرد، چون آن افراد اخبار فجایع داخل کشور مانند اعتصاب غذای زندانیان سیاسی و تهدید مادران آنها، یا دستگیری خانواده آنها را از زبان آقای کروبی یا خانم رهنورد یا مادر سهراب اعرابی بیشتر باورمی کنند تا از تلویزیون صدای آمریکا یا حتی دوستان همین جمع.
بابک- «رسا» میتواند در جایگاه صدایی از درون ایران مخالفت راه سبز امید را با سیاستهای خارجی دولت آقای احمدی نژاد اعلام دارد، کاری که آقای موسوی با شهامت در نوشتههای اخیرشان انجام دادند، دوستان ما هم میتوانند با همتی مانند آنچه که در مطبوعات از خود نشان دادهاند، فضاهای بازتری در این تلویزیون ایجادکنند و صداهای گوناگون گردآمده در جنبش سبز را تا اندازهای به آگاهی بینندگان «رسا» برسانند.
یک نکته دیگر این که رژیم خانوادههای زندانیان را در صورت مصاحبه تهدیدکرده است. ما باید صدای همدیگر باشیم، دوستان برون مرز میتوانند صدای این خانوادهها باشند. من فکرنمی کنم آمریکا سودی در ویران کردن چنین مردم متمدن و صلح جو و خواستار ارتباط با غرب و آموختن بهترین دستاوردهای آنان داشته باشد. ما میتوانیم آرامش و امنیت را به منطقه بازگردانیم. تنها باید این را به جهان ثابت کنیم.
شانزدهم امرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی
Sun 08 08 2010 10:10
سفره رنگين سپاه و بسيج
م. رها
زمانى كه بگفته سردار ذوالقدر، در انتخابات دوره ى نهم رياست جمهورى، احمدى نژاد با يك " عمليات پيچيده و چند لايه" [١] به رياست جمهورى كشور رسيد، هيچكس گمان نمىبرد كه اگر پول نفت بر سر سفره مردم گذاشته نشود، حداقل سفره سپاه و بسيج را رنگين تر خواهد ساخت.
ميزان واقعى بودجه و درآمدهاى نهاد هاى نظامى در ايران از اسرار مگوست بنابراين براى واكاوى اين موضوع بايد به آمار پراكنده ى رسمى بسنده كرد. در حالى كه در بين سال هاى ٨٤-٨٠ بودجه نظامى در لايحه بودجه پيشنهادى دولت خاتمى رو بكاهش بود، در سالل ٨٥ و در اولين بودجه دولت احمدى نژاد اين بودجه ( شامل وزارت دفاع، سپاه و بسيج) ٢٩،٥ درصد افزايش يافت. در اثر اين تغييرات بودجه بسيج به تنهايى از يك افزايش ١١٧ درصدى برخوردار شد. افزون برين دولت احمدى نژاد در همين لايحه بپاس خدمات برادران بسيجى در بقدرت رساندنش، " بسيج را به عنوان یکی از پیمانکاران طرح های عمرانی دولتی به رسمیت شناخت، و بخش قابل توجهی از بودجه ۱۸ هزار میلیارد تومانی بودجه عمرانی کشور را تحت عنوان پروژه های واگذار شده به بسیج به این نیرو واگذار کرد." [٢]
در سال ١٣٨٧ روزنامه صبح صادق نوشت كه بودجه بسيج ٢٠٠ درصد افزايش يافته است و ٥٠ ميليارد تومان براى كمك به بسيجيان بيكار اختصاص يافته است. در سال ١٣٨٨ روزنامه "برنامه" كه وابسته به نهاد رياست جمهورى است خبرداد كه بودجه بسيج بيش از ٤٥ ميليار تومان افزايش يافته است. اين در حالى است كه بنا بر گزارش روزنامه سرمايه بودجه آموزش و پرورش در همان سال ٢٤٢ ميليارد تومان كاهش يافت. [٣] و سرانجام در سال ١٣٨٩ يعنى حدود هشت ماه پس از كودتاى انتخاباتى بودجه سپاه از ٤٨٥٠ ميليارد تومان در سال ١٣٨٨ به ٥٨٢٥ ميليارد تومان رسيد و اصولگرايان مجلس نيز هم صدا با دولت خواستار افزايش امكانات بسيج شدند. و بتازگى سردار نقدى (فرمانده بسيج) از ٢ تا ٧ برابر شدن بودجه ى نيروهاى تحت فرمانش خبر داده است [٤] اين سردار در حالى كه از ميزان افزايش امكانات بسيج هيجان زده شده است گسترش پايگاه هاى بسيج ( هفت هزار پايگاه) را بى نظير خوانده است. وى مى افزايد " «پایگاهها نقش مهمی در كاهش شكاف اجتماعی و مسائل دیگر دارند.» !؟ [٥]. البته ريخت و پاش دولت كودتا و اكثريت مجلس ولايى هشتم براى نيروهاى سركوبگر به اعداد و ارقام رسمى محدود نيست و از منابع نامعلوم ديگرى نيز تأمين مى شوند. در اين رابطه سردار نقدى گفته است "نباید فراموش كرد كه بودجههای دولتی محدودیت دارند و نباید صرفا به این بودجهها اكتفا كرد.» [٦]
اما بودجه هاى دولتى تنها منبعى نيستند كه در دولت نهم ودهم، سفره سپاه و بسيج را رنگين نگه داشته اند. احمدى نژاد پس از فتح كاخ رياست جمهورى در انتخابات نهم دست نيروهاى نظامى و شبه نظامى را در فتح خاك ريزهاى اقتصادى كشور نيز كاملا ً باز گذاشت كه در اينجا به نمونه هايى از آن اشاره مى كنم. در سال ١٣٨٥ به نوشته وال استريت نيروهاى سپاه به يكى از دكل هاى حفارى نفتى شركت رومانيايى سرويچى پتروليره در خليج فارس حمله كردند و آنرا تصرف كردند. به نوشته همين روزنامه در ماه ژوئن همان سال سپاه توانست قرارداد ٢،٣ ميليارد دلارى توسعه ميادين گازى در جنوب را از آن خود سازد. اين نيروى نظامى قرارداد ١،٣ ميليارد دلارى ساخت لوله گازى ايران و پاكستان را نيز تصاحب كرد.[٧]
تحريم هاى اقتصادى غرب عليه ايران كه حاصل تنش افزايى دولت كودتا در رابطه با پرونده ى هسته اى و سياست هاى ماجراجويانه ى منطقه اى جمهورى اسلامى است، راه را براى تصاحب اقتصادى سپاه هموار تر كرده است. بسيارى از اين تحريم ها سبب خروج سرمايه ها و تكنولوژى شركت هاى خارجى از صنايع نف كشور شده است كه بلافاصله به فتح سپاه در آمده اند. آخرين مورد خروج چند شركت نفتى بزرگ از جمله شل و توتال از عسلويه بود كه به قرارداد بدون مناقصه ٢١ ميلياردى با اين نهاد نظامى انجاميد. فتوحات سپاه در صنعت نفت و گاز كشور تأثيرات مخربى بر وضعيت اقتصادى پيمانكاران خصوصى داشته است. براى نمونه بنا بر گزارش تارنماى كلمه در ٥ اسفند ١٣٨٨، شركت هاى مهندسى ناموران و سازه بواسطه سیاستهای نادرست دولت ازجمله عدم جذب سرمايه هاى خارجى و ميدان دادن انحصارطلبانه به سپاه در پروژه هاى نفتى، ناچار شدند تا پايان همان سال اخراج ٥٥٠ تن از پرسنل مهندسى شان در دستور كار قرار دهند.[٨]. جالب اين جاست كه سپاه پس از تصويب آخرين تحريم هاى شوراى امنيت عليه برخى فعاليت هاى اقتصادى اش، به بهانه ى " حفظ منافع ملى " از پروژه فازهاى ١٦ و ١٧ پارس جنوبى بدون پرداخت خسارت به وزارت نفت خارج شد كه بنا بود امسال به اتمام رسد اما تنها ٤٨ درصد آن به اتمام رسيده بود. اين در حالى است كه چندين فاز ديگر پارس جنوبى هنوز در دست سپاه است و بى شك تحريم ها شامل آنها نيز مى گردند.
فعاليت هاى اقتصادى و مافيايى سپاه و بسيج در دوران حكومت كودتا به تمام پهنه هاى اقتصادى كشور گسترش يافته است كه از جمله مى توان به فعاليت هاى بانكى، تجارى؛ توليدى و صنعتى و واردات و قاچاق كالاها نيز اشاره نمود. روزنامهی «دنیای اقتصاد» به نقل از حسن رادمرد رییس مرکز امور اصناف ایران از قصد بسیج در ايجاد ۳۰۰ فروشگاه بزرگ زنجیرهای در سطح کشور خبر داد. پایگاه اینترنتی جرس به نقل از "برخی فعالان بازار منسوجات" در تيرماه امسال گزارش داد كه:«۸۰ درصد پارچه و لباس موجود در ایران به صورت قاچاق از سوی سپاه و بسیج وارد بازار میشود و سبب ورشکستگی صنعت نساجی کشور شده است.» بنوشته اين تارنماى هوادار جنبش سبز:« برخی از نمایندگان استانهای مرزی سپاه را متهم کردهاند که سیگار، مشروبات الکلی و گیرندههای ماهوارهای را به صورت غیرقانونی وارد ایران میکند.»
علاوه بر اسکلههای مخفی، فرودگاه پیام کرج نیز در کنترل سپاه پاسداران است و گمرک ایران هیچ کنترلی بر آن ندارد. همچنین برخی از رسانهها نوشتهاند که ۲۵ راهروی ورودی و خروجی فرودگاه مهرآباد، بدون نظارت ماموران گمرک، مورد استفاده سپاه و بسیج قرار میگیرد. [٩] خبرگزارى آلمان در اوايل امسال گزارش داد باوجودى كه در كشورهاى عربى بر فساد و زدوبند هاى اقتصادى سرپوش گذاشته مى شود، مقام هاى دولتى بحرين و كويت اطلاعاتى در باره يك باند پولشويى در اختيار خبرگزارى ها قرار دادند كه بر پايه آن يك وزير دولت بحرين بجرم پولشويى براى سپاه پاسداران دستگير شده است. [١٠]
سرداران بازنشسته سپاه نيز از ريخت و پاش درآمدهاى نفتى دولت كودتا و اصول گرايان هوادار كودتا بى بهره نبوده اند. گزارشهايى كه از داخل كشور مى رسد حاكى است در حالى كه بخش خصوصى در گرفتن اعتبارات بانكى با مشكلات بزرگى روبرو است وام هاى بانكى در اختيار برخى از سرداران بازنشسته سپاه با بهره بسيار نازل ( حدود ٤ درصد) قرار مى گيرد. سپس آنها با سپردن اين پول در بانك هاى خصوصى و دريافت بهره هاى بسيار بالاتر ( حداقل ١٥ درصد) كه ساليانه به ميليارها تومان مى رسد، قادرند صنايع و يا گارگاه هاى توليدى كوچك را كه با مشكلات مالى دست بگيريبانند براحتى خريدارى كنند. همين سرداران و حتى برخى از اعضاى فعلى سپاه به عنوان كار چاق كن در ازاء دريافت پول و با بهره گيرى از رانت قدرت مشكلات ادارى، بازاريابى و توليدى صنايع را برطرف مى سازند
واكاوى دخالت هاى سپاه و زير مجموعه آن بسيج در اقتصاد كشور و امكاناتى كه دولت كودتا با توافق ولى مطلقه فقيه در اختيار آنان قرار داده و مى دهد مثنوى هفتاد منى است كه از حوصله اين نوشته كوتاه خارج است. اما بايد افزود كه سپاه اين نهاد نظامى توانسته است به بهانه ى "حفاظت ازانقلاب اسلامى" به تمام امور كشور از جمله سياسى - امنيتى، اطلاعاتى، اقتصادى، قضايى، فرهنگى و آموزشى وارد شود و به يكى از نهادهاى فراقانونى كشور كه حتى به نهادهاى دست چين شده ى نظام مانند مجلس نيز پاسخگو نيست تبديل گردد. بسيارى از كنشگران سياسى و مدنى باور دارند كه دولت كودتا خواهد كوشيد براى پيروزى در كودتاهاى آينده سفره سپاه را هرروز رنگين تر از روز ديگر نگه دارد و سرداران راست گراى سپاه نيز هيچ گونه مانعى را در برابر اميال سياسى و اقتصادى خود تحمل نخواهند كرد. اين غولى است كه به فرمان رهبر مطلقه از شيشه در آمده است و روزى گريبان ولايت را نيز خواهد گرفت. دراين رابطه روزنامه كيهان (سخنگوى مطبوعاتى ولى مطلقه) نيز در باره جريان راست افراطى - نظامى و اهداف بلند مدتش چنين هشدار داده است : " در کشور جريانی در حال ظهور است که میخواهد بگويد من از رهبری انقلابیتر هستم. جريانی که در صدد است طيف حزباللهی جامعه را مقابل آقا قرار دهد و نسبت به ايشان مسألهدار کند. اين جريانی است که نمیخواهد کشور روی آرامش به خود ببيند و حتیالمقدور میخواهد دور آقا را خلوت کند و فقط خودش بماند و زمانی که چنين شد بگويد حالا که من فقط ماندهام، بايد اختيارات را تفويض کنيد. چرا که من ۲۵ ميليون رأی دارم."
١٥ مرداد ١٣٨٩
-----------------
١- روزنامه ايران تير سال ١٣٨٤
٢- افزايش ۲۰۰ درصدی بودجه پايگاه های بسيج، بيژن يگانه، راديو فردا، ۱۳۸۷/۰۴/۲۹
٣- ٢٤٢ میلیارد تومان کاهش بودجه آموزش و پرورش، سرمايه، ٢٥ مرداد ١٣٨٨
٤و٥ و٦ - افزایش کمسابقه بودجه و فعالیتهای بسیج، دويچه وله، ٩ مرداد ١٣٨٩
٧- سپاه پاسداران و حضور در عرصه اقتصادی ایران، بى بى سى، ٢٢ مهر ١٣٨٥
٨- http://www.kaleme.com/1388/12/04/klm-12153
٩- فروشگاه بزرگ زنجیرهای برای بسیج، دويچه وله، ٦/٤/٢٠١٠
١٠ - افشای شبکه پولشویی سپاه پاسداران در کشورهای عربی، دويچه وله، ٢٣/٠٣/٢٠١٠
١١- آرايش نيروهای سياسی درون حکومت جمهوری اسلامی، مجید محمدی، راديو فردا، ١٣ مرداد ١٣٨٩ به نقل از مهدی محمدی، دبير سياسی کيهان، تابناک، ۳۱ تير ۱۳۸۹
Thu 05 08 2010 13:43
آقای موسوی! «موقع ضروری» کی میرسد؟
جواد طالعی
در مورد آغاز کشتارهای سال ۱۳۶۷ خورشیدی، دو روایت ثبت شده داریم. یکی ۲۸ تیرماه را آغاز این جنایت هولناک میداند و دیگری از هفتم مرداد یاد میکند.
در یکی از این روزها است که تلویزیونها را از بندهای اوین میبرند، ملاقاتها را کاملا قطع میکنند، نامهها و حتی بستههای دارو را به زندانیان نمیرسانند و دادگاههای چند دقیقهای و جوخههای اعدام را برپا میکنند.
خمینی، در حکمی کوتاه، حجتالاسلام نیری و اشراقی دادستان تهران و یک نماینده وزارت اطلاعات را مامور تصفیه خونین زندانها میکند. به گلوله بستن زندانیانی که برخی از آنها حتی دوران محکومیت خود را نیز سپری کردهاند، به استناد روایات تاریخی، دست کم از هفتم مردادماه تا پایان شهریورماه ادامه مییابد.
از زمان برگزاری انتخابات سراسر تقلب ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ تا به امروز، از آنجا که آقای میرحسین موسوی خواسته یا ناخواسته در جایگاه رهبری جنبش سبز نشسته است، انسانها و گروههای بیشماری از او خواستهاند که درباره کشتار ۶۷ توضیح بدهد.
معمای یک استعفا
آقای میرحسین موسوی، استعفای خود را در اوج قتلعام زندانیان، روز ۱۷ شهریور سال ۱۳۶۷ تسلیم سیدعلی خامنهای رئیسجمهور وقت کرده است. در این استعفا، به سیاستهای خارجی جمهوری اسلامی، وجود مراکز متعدد قدرت نامرئی، عملیات تروریستی گروههای اجیر در لبنان و چند مورد دیگر اعتراض شده است.
آقای موسوی در متن استعفای خود، به این نکته اشاره کافی دارد که به عنوان رئیس دولت، از بسیاری تصمیمات و وقایع بسیار مهم کشور بیخبر میماند. اما هیچ اشارهای به آنچه همان روزها در زندانهای کشور میگذرد نمیکند. در افکار عمومی، معمای مرتبط بودن یا مرتبط نبودن استعفای نخستوزیر با کشتار زندانیان، هرگز حل نشده است. اما، با توجه به متن استعفا، بی ارتباط بودن آن را با آن فاجعه خونین به سختی میتوان باور کرد.
اسناد تاریخی متعددی ثابت میکنند که خامنهای به عنوان رئیسجمهور وقت، دست کم پس از قتل عام، از آن دفاع کرده است، اما تاکنون هیچ سندی نظر آقای موسوی را در این مورد ثبت نکرده است.
ملاحظات احتمالا خطرناک
روز چهارشنبه (۱۳ مرداد ۱۳۸۹) آقای موسوی، در دیدار با گروهی از دستاندرکاران رسانهها و خانوادههای زندانیان سیاسی، تا مرز شکستن سکوت درباره کشتار سال ۶۷ پیش میرود، اما باز هم دیوار سکوت را بنا به ملاحظاتی که خود به آن اشاره دارد، نمیشکند.
آقای موسوی میگوید:«مسئله سال ۶۷ را باید در منظر تاریخی خود بررسی کرد. بعد هم باید دید آیا دولت در این زمینه اطلاعی داشته است؟ نقشی داشته است؟ آیا اصلا امکانی برای دخالت داشته است؟ آیا در احکام و اسناد، نامی از دولت وجود داشته است؟ دولت که نقشی در این مسئله نداشته است. خیلی از کسان دیگر هم اطلاع نداشتهاند.»
آقای موسوی با بیان این جملات، میکوشد تاکید کند که در آن زمان، به عنوان رئیس دولت، صدای رگبارهای شبانه را از پشت دیوارهای اوین نشنیده و از همه چیز بیخبر بوده است. دلیلی هم برای رد این ادعا وجود ندارد. اما جمله بعدی وی به ابهامی تازه دامن میزند:«... اما من برای مطرح کردن این مسائل با ذکر جزئیات محذوراتی دارم.» یعنی او جزئیاتی را میداند. پس بیخبر از همه چیز نمیتواند بوده باشد.
آقای موسوی، در جائی دیگر از همین سخنرانی، باز هم میکوشد نشان بدهد که "محذورات"ش چیست:« ... گفتن این مسایل با جزئیات، به نظر من جز در مواقعی که ضرورتی وجود دارد، به نفع جنش سبز نیست. ما باید نیرو جذب کنیم و همه نیروهای دلسوز انقلاب را با هر اختلاف سلیقه و دیدگاهی کنار هم جمع کنیم. برای ما مهم است که اصول گرایان منصف و علاقمند به حرکت کشور در مسیر درست را، در کنار خود داشته باشیم و به آنها بگوییم ما هدف و حرف مشترکی داریم و آن اصلاح امور است».
کدام موقع ضروری؟
آقای میرحسین موسوی در اینجا نشان میدهد که معتقد است هنوز "موقع ضروری" برای بیان جزئیات کشتار زندانیان و مشکلاتی که احتمالا وی در مقام رئیس دولت با آن داشته، فرا نرسیده است. کاش آقای موسوی میگفت که این "موقع ضروری" کی فرا خواهد رسید.
۲۲ سال از کشتار ۶۷ گذشته است. آقای موسوی! شما میخواهید قوانین حاکم بر انتشار اسناد وزارت خارجه بریتانیا را الگو قرار دهید و هنگامی که ۳۰ سال تمام از این جنایات گذشت، در باره آن حرف بزنید؟ چه کسی تضمین میکند که تا آن زمان "نه از تاک نشان ماند و نه از تاکنشان"؟
و کدام پشتیبان؟
آیا در محاسبات سیاسی آقای موسوی برای جلب پشتیبانی "اصولگرایان عاقل" وزنی سنگینتر از دهها هزار داغدیده کشتارهای سال ۶۷ و صدها هزار انسانی دارند که دوست دارند ایشان با رها کردن مماشاتهای زیادی اعتمادشان را جلب کند؟
نخستوزیر دوران قتلعامها، به صورت تلویحی از خود سلب مسئولیت میکند. پس چرا شفاف حرف نمیزند؟ واقعا چه شرایطی سبب شد که او در مقام رئیس دولت از کشتار زندانها بیخبر بماند یا بنا به گفته خود "امکانی برای دخالت" نداشته باشد؟
آقای موسوی!
به عنوان کسی که در کلام و رفتار شما صداقتی نسبی میبیند، میگویم:«شما، برای کمک به پیروزی جنبش سبز، و برای جلوگیری از زرد شدن این جنبش، به جلب اعتماد همه مردمی نیاز دارید که از فقر و تحقیر و ستم جاری در ایران به ستوه آمدهاند و تغییر در مسیر منافع ملی را میطلبند. نه فرصتطلبانی که هنوز هم شریک دزد و رفیق قافله ماندهاند و شما منتظرید تا با مکتوم گذاشتن حقایقی که میدانید، به صفوف شما بپیوندند.
کشتارهای ۶۷، هرگز از حافظه جمعی لایههای متنفذ و هوشیار و بیدار جامعه ایران پاک نخواهد شد. اگر چیزی میدانید، صریح حرف بزنید تا اعتماد این لایهها را جلب کنید. این تنها خانوادههای زندانیان یک سال اخیر نیستند که به التیام زخمهاشان نیاز دارند. با گذشت ۲۲ سال از کشتار زندانیها، هنوز هیچکس از بازماندگان قربانیان بزرگترین جنایت تاریخ معاصر ایران دلجوئی نکرده است. پشتیبانان واقعی جنبش اجتماعی ایران، را قربانی مصلحتاندیشیها نکنید.
آقای موسوی!
شما در یکی از موضعگیریهای اخیرتان، حاکمان بر کشور را نصیحت کردید که با زعمای معتدل جناحهای مختلف مشورت کنند. یکی از افرادی که در آنجا نام بردید، علی لاریجانی، رئیس مجلس شورای اسلامی بود. لاریجانیها آلودهتر و منفورتر از آن هستند که پیوستنشان به شما کمک کند. لشگر عظیم "تغییر خواهان" صادقی را که به شما احترام میگذارند، فدای مصلحتاندیشی برای جذب این شریکان دزد و رفیقان قافله نکنید.
آیا شما هم در سیاستگذاریهای خود قاعده "دشمن دشمن من دوست من" را به کار میگیرید؟ آیا علی لاریجانی، با همه پیشینه قابل بحث خود، به محض آن که بر سر چند موضوع با احمدینژاد اختلاف پیدا کرد، در صف دوستان جنبش سبز شما جای میگیرد؟ در شطرنج سیاسی شما هم وزن سواران هزاران برابر پیادگان است؟
نظر کاربران:
دوست گرامی، شما با آنکه شاعر با حسی هستید، مشکلات درون جنبش و درون ایران را حس نمیکنید. در شرایط انقلابی بسیاری از عناصر عقب افتاده نیز به جنبش روی می آورند. جنبش سبز ایران با آقای موسوی و یا بدون ایشان به پیش خواهد تاخت، با آنکه آقای مهندس موسوی از انتخابات سال گذشته تا کنون حرکاتی جهشوار همراه مردم داشته است. فقط سیاه و یا سفید نبینیم.
*
بنظر من شطرنج سیاست داخلی ایران پیچیده تر از این حرفهاست است که آقای طالعی در مقاله خود به آن اینگونه نگریسته است. با وجود اینکه حرفهای ایشان حرف دل هزاران خانواده داغدار است و خود بنده هم به حرفهای ایشان احترام کامل را می گذارم، منتها، رهائی از وضعیت بغرنج کنونی پختگی و سیاست ورزی بسیار هوشمندانه تری را میطلبد تا برملا کردن نقش بسیاری از مسئولان کنونی در جمهوری اسلامی ایران.
شخصا" اعتقاد دارم که آقای موسوی با توجه به تجارب تاریخی جنبش آزادی خواهی در ایران در صدد فتح سنگر به سنگر است تا یک دگرگونی اجتماعی به تمام عیار. متاسفانه سیاست فتح سنگر به سنگر زمان بر است و صبر عیوب میطلبد.
با تشکر
*
آقای طالعی از شما به عنوان یک روزنامه نگار در تعجبم که اینگون سوال میکنید(آ. کاش آقای موسوی میگفت که این "موقع ضروری" کی فرا خواهد رسید.) اقای طالعی هم شما هم ما و هم موسوی میداند که آمر اصلی چه کسی است و آقای موسوی میداند که خیلی از کسانی که در دهه ۶۰ اعضای خانوادههای خود را از دست دادند هم پشتیبان او وجنبش سبز هستند اگر خردمند باشند. اقای موسوی در جذب افرادی مثل لاریجانی و غیره هم نیست. او باید هوای اون میلیونها مردم بیسوادی را داشته باشد که در ۲۲ بهمن به خیابان میایند. او باید هوای ان مردمی را داشته باشد که در همدان در خیابان به استقبال احمدی نژاد میایند.
اقای طالعی تمام روشنفکران و تحصیلکرده های ایرانی که در این جنبش شرکت دارند میدانند چه میخواهند حتی اگر طرفدار موسوی هم نباشند.اما میلیونها مردمی که با هشتادهزارتومن رشوه و با یک پرس غذای چرب به دنبال محجورین هستند انها را باید به سمت خود اورد.
*
سلام من نوشته های شما را می خوانم و به نظرم تحلیل بسیار خوبی از اوضاع ایران دارید فقط خواستم نکته ای را گفته باشم زندانیان سیاسی اوین را اکثرا برای اعدام حلق آویز کرده اند واین که هر شب صدای تیراندازی را از پشت دیوارهای اوین شنیده شده شاید ارتباطی به آن اعدام ها نداشته باشد آقای موسوی از راههای دیگر هم می توانسته از این اعدام ها خبر داشته باشد فقط خواستم این نکته را به شما بگم متشکر
Wed 04 08 2010 21:30
آرمانِ پسا متافیزیکی
ناصر کاخساز
وفاق نیمبندِ در عمل شکل گرفتهی موجود میان گروههای روشنفکری، بازتاب موقعیت سیاسی عقب ماندهای است که بر فضای جامعهی ایرانی حاکم است. این شرایط سیاسی عقب مانده، با رشد فرهنگ سیاسی و روحیهی مخالفت با دخالت دین در سیاست، ناهمخوان است. بازتاب این شرایط سیاسی عقب مانده، در سایه قرار گرفتن روشنفکر آزاد است. روشنفکر آزاد- که میان مردم بدون پسوند شناخته میشود- در مقایسه با روشنفکر راست و روشنفکر دینی، نقشی فعال ندارد و درست به همین سبب است که فضای سیاسیْ نامتعادل و نامطمئن است. هدف روشنفکر آزاد، نه در زمان حال دستیابی به قدرت است، و نه در آینده. این است که روشنفکرآزاد اخلاقا هم مستقل و آزاد است و حضور پررنگ او میتواند به تحول اجتماعی اتیک بدهد و بیاعتباری او زمینهی شکلگیری ارزشهای ثابت را درفضای سیاسی از بین میبرد؛ ارزشهائی که میتوانند خلا ایمانی موجود را پر کنند. همین است که چشمانداز سیاسی در ایران را مغشوش میکند.
روشنفکرمذهبی بر بستر باور به یک خدای متافیزیکی در پهنهی جامعه و سیاست حرکت و اندیشهورزی میکند. این باور تا حد قابل توجهی او را از نوسان و چرخشهای 180 درجهای مصون میدارد. روشنفکر غیرمذهبی، اگر بر بستر تحول ملی و عرفی حرکت نکند و نتواند از راه تفاهم عرفی با دین، خود را از برخورد رادیکال با مذهب رها کند، با نفی خدای متافیزیکی، ناچار به پناه بردن به یک جانشین اعتقادی برای آن میشود. او بعد از نفی خدای متافیزیکی، دچار نوستالژی میشود و به نوسان شدید و تغییر رادیکال منازل اعتقادی کشیده میشود. چنین آدمی گرفتار رابطهی ایمانی است؛ پس با نفی خدای متافیزیکی، در پی خدائی متجسم حرکت می کند. یعنی ایدئولوژی، و سازمان و حزب سیاسی برای او، جانشین خدای متافیزیکی میشود. رابطهی ایمانی نشانهی باور به خدا از هرگونهی آن است. یعنی نحوهی رابطه با یک موضوع ایمانی از خود آن موضوع مهمتر است . حال کسی که با نفی خدای متافیزیکی به سازمانی ایدئولوژیک پیوسته است، اگر همین سازمان را نفی کند واز آن جدا شود، میتوان عمل او را یک حرکت آزادنه شمرد؟ یا باید آن را به حساب عادت به چرخش تند، که در او روش شده است، گذاشت؟ پاسخ، به میزان افراط یا مبالغهای بستگی دارد که به تمایلات جدید اعتقادی او شکل میدهد. تغییر منزل سیاسی و حرکت قطبی و چرخش ۱۸۰ درجهای همواره نشانهی برخوردار نبودن از آزادی است.
این مشکل در جامعهی ما ریشه در استبداد سیاسیِ دیرین دارد. استبداد سیاسی، تحول فکری جوانان را از بستر ملی و عرفی، که در شرایط دموکراتیک بستر طبیعی آن است، جدا میکند و راهی بجز واکنشِ ایمانیِ نفی کننده، در برابر ایمان متافیزیکی باقی نمیگذارد . چرخش تند از ایمان دینی به ایمان به اعتقادهای دیگر، کم کم به منش فرد تبدیل میشود. چرا؟ برای این که چرخش تند، به حکم طبیعتاش، بی دوام است و در کوران تحولات، تاب مقاومت ندارد. پس همواره تکرار میشود. این چرخش ایدئولوژیک، از این پس با چرخش سیاسی خود را نشان میدهد. به بیان دیگر، پس از تغییر ایدئولوژیها (ایمان ها)، نوبت به تغییر منزلهای سیاسی می رسد که امکان نوسان در پهنهی آن گستردهتر است. و بدینسان است که یک انترناسیونالیست و ضد ناسیونالیست، هوادار ناسیونالیسم میشود. نوسانهای تند، از بیریشگی روشنفکر سیاسی در هویت ملی و عرفی بر میخیزد. {این البته یک قاعدهی صد در صد نیست. قاعدهی صد در صد وجود ندارد.}
روشنفکر دینی، بجای هویت ملی و عرفی، یک خدای متافیزیکی دارد. باور به این خدا نمی گذارد عواطف، به گونهای واکنشی و لگام گسیخته، در چرخشی ۱۸۰ درجهای به هویت او آسیب بزند. به همین سبب نشنیدهایم که روشنفکر دینی مبارز با دیکتاتوری شاه، هوادار سلطنتگرایان شده باشد. پس خدای متافیزیکی پایداری درونی روشنفکر دینی را تامین میکند و او را از چرخش های توفانی عواطف حفظ میکند.
البته یک دلیل واکنش چرخشی و توفانی برخی افراد از گروههای غیرمذهبی، عملکرد آزادتر حس نزد آنهاست که موجب میشود بند ناف ایمان را پاره کنند و از صدور یک حکم به صدور حکم دیگری تغییر جهت بدهند. اما مشکل اصلی هم همین جاست. نفی خدا غالبا خود یک ایمان است. {البته باید توجه داشت که نفی داروینی، نفی حُکمی نیست، گزارش علمی است.} کارکرد مکانیکی آپارات نفی، پایداری روانی روشنفکر را میگیرد. او بعنوان مثال مارکسیسم را چونان یک متارئال نفی میکند و لیبرالیسم را چونان یک متارئال بجای آن می نشاند. اما شیفتگی، این اثبات و آن نفی را مشترک میکند.
نفی فلسفی خدا، نفی متافیزیکیِ متافیزیک است. یعنی یک متارئال جدید بجای متارئال پیشین به کرسی مینشیند. وجود دو متارئال، مانند وجود دو هویت نشانهی ناپایداری درونی است. هویت جدید با نفی هویت گذشته، مکانیسم انتقال از هویتی به هویتی دیگر را بجای دینامیسم درونی تحول مینشاند. تغییر ایدئولوژی وانشعاب از یکدستهی فکری و پیوستن به قطب مخالف، نمونهی این انتقال مکانیکی است.
در گذشته که مسائل وجودی – عدمی ، یعنی یا این یا آن اهمیت داشتند، هرکدام از دو حکمِ اثبات یا نفی خدا منطق خود را داشتند. اما امروز که آزادی مسئلهی مقدم فرهنگ بشری شده است، و اندیشهی مستقل جزء هویت فردی است، مسائل وجودی – عدمی از اعتبار افتادهاند. این از اعتبار افتادن، یک رویداد پارادایمی است.
رویداد در زمان و مکان رخ میدهد و نه در خلا، نه در متافیزیک و آنسوی طبیعت. یعنی ممکن است در مکانی با زمانی عقب ماندهتر هنوز رخ نداده باشد . مثلا در میان اپوزیسیون ایرانی، مسائل وجودی- عدمی هنوز از اعتبار نیافتادهاند. و در زبان اپوزیسیون، جملههای حکمی بر جملههای اِخباری چیرگی دارد. «خدا وجود دارد» و «خدا وجود ندارد» دو جملهی حکمیاند. اما « خدا مرده استِ» نیچه یک جملهی اِخباری است. یعنی نیچه از رخدادهای خبر میدهد (گزارش می دهد)، حکمی صادر نمیکند.
اپوزیسیون ایرانی میان وجود و عدم تنفس میکند. تجلیات آن را در نمونههای زیر میتوان دید:
۱- آتهایستی که مذهبی میشود؛ یعنی از نفی خدا به نفی تند آتئیسم میرسد.
۲- لیبرالی که ضد مذهبی میشود. حال آن که لیبرال نمیتواند ضدمذهبی باشد. چون حرکت رادیکال، لیبرالیسم را نفی میکند.
۳- گرایش به مشروطهخواهی کسی که ایدئولوژی ضد سلطنتی داشته است.
۴- کسی که شیفتهی دیکتاتوری عدالتخواه بوده، و با نفی این دیکتاتوری چنان شیفتهی دموکراسی غربی شده است که از انتقاد به سلطهی نظام سرمایه داری بر دموکراسی غربی ناتوان است.
این ها نمونه هائی از تبدیل مبالغه به مبالغهاند. آدم با روی آوردن به مبالغهی جدید از مبالغهی پیشیناش ، یعنی از گذشتهی خود، انتقام میگیرد. این تغییرات صدوهشتاد درجهای تنها در فرهنگ وجودی – عدمی رخ میدهند.
یکه تازی عواطف، علت حرکت چرخشی تند است و این از سطحی بودن معرفت نیز برمیخیزد.
مارسل پروست در آغاز شیفتهی مناسبات اشرافی بود، چرا که اشراف به فرهنگ و هنر علاقه نشان میدادند. اما هنگامی که مارسل جوان بدرون این مناسبات رفت، انحطاط درونی اشرافیت و باسمهای بودن علاقهی آنان به فرهنگ و هنر، بر او آشکار شد. درونمایهی اصلی رمان « در جستجوی زمان از دست رفته»، در هم ریختن این متارئال و کشف انحطاط نظام اشرافی دوران بازگشت سلطنت است.
نیچه خدا را از فلسفه بیرون آورد و به قلمرو جامعه شناسی برد. یعنی او را چونان انتزاع فشردهی ارزشهایی که به بنبست رسیدهاند، معرفی کرد و نشان داد که خدا اگر وجود داشته باشد نمیتواند مطلق باشد. یعنی همانگونه که بودریار میگوید، مرگ خدا نتیجهی مطلق شدن اوست. مرگِ خدا اینجا مرگِ یک مجموعهی ارزشی است. مرگ، اینجا یک رویداد جامعه شناختی است؛ در حالی که مطلق شدن، که پیآمد مرگ است، امری فلسفی است.
نیچه با این نظریهی گزارشی درهای عصر پست متافیزیکی را باز میکند و به عصر متافیزیکیِ رد متافیزیک، یعنی ضدیت با خدا، پایان میدهد.
پس کسی که خدا را در یک گزارهی حکمی استخدام میکند، یعنی حکم به وجود او میدهد، او را در واقعیت نفی می کند. چون وجود، نمیتواند صفت فراطبیعت یا نیستی باشد.
نیستی البته میتواند در هستی وجود داشته باشد و چنین نیز هست (ولی نیستی نمیتواند صفت هستی باشد و به همین سبب نیستی نسبی است.)
وجه مشترک ادعای وجود خدا و ادعای نیستی او، ادعا بودن است. نیچه اما مرگ خدا را رویدادی جامعه شناختی میبیند و آن را گزارش میدهد و بدینسان آن را از دایرهی مسائل وجودی- عدمی بیرون می برد.
داستایفسکی نیز خدا را از قلمرو وجود بیرون آورد و به او جنبهی کارکردی داد و گفت اگر خدا نباشد انسان به هر کاری مجاز میشود. منظور او این بود که در چنین صورتی دیگر هیچ ملاک و ضابطهای برای تمیز حقیقت یا ارج نهادن به نیکیها وجود نخواهد داشت. خدا برای او این ملاک ارزشی بود و نه یک حقیقت منتَزَع .
اگر آنچنان که داستایفسکی میگوید آنجا که خدا وجود ندارد، همه چیز مجاز است، باید بگوئیم در جمهوری اسلامی، باوجود این که نام خدا در آن همواره بر سر زبان است، دیگر خدا وجود ندارد. چرا که در این نظام ، به شهادت کهریزک، که یک نمونه از بسیار است، همه چیز مجاز است؛ پس به زبان نیچه خدا [ در ایران] مرده است.
ماجرائی که داستایفسکی از زبان ایوان برای لیوشای راهب، در یک پیاله فروشی، تعریف میکند شنیدنی است:
در قرن پانزدهم مسیح زنده میشود و به شهری، که حاکم آن یک کشیش است، وارد می شود. کشیش دستور بازداشت او را میدهد و تهدیدش میکند که اگر فورا باز نگردد زنده در آتش خواهد سوخت. مسیح در پاسخ تهدیدهای او، هیچ نمیگوید، از زندان آزاد میشود و باز میگردد.
این کشیش، «ساوونارولا» را بیاد من میآورد، که در همان زمان که داستان داستایفسکی جریان دارد، در فلورانس یک حکومت مذهبی طرفدار مستضعفین را بنیاد نهاده بود و چه بسا الگوی داستایفسکی برای کاراکتر کشیش بودهاست. از این داستان به نکتهای میرسم:
اروپای قرن پانزده ، یعنی قرن رنسانس، دیگر به راه حل مسیح اعتقاد نداشت- هرچند به خود او باور داشت. راه حل مسیح شکست خورده بود. مسیحیت، ثمرهی شکستِ راه حل مسیح بود. رنسانس راه حل دیگری داشت. راه حل رنسانس، کارکردی (فونکسیونل) کردنِ مفاهیم مقدس بود. ضعف مسیح در برابر کشیش را نیز، در داستان داستایفسکی، در همین تردید رنسانس به راه حل مسیح میتوان دید.
راه حل مسیح به شکستی فاجعه آسا انجامیده بود: کشیش در همان روز دستگیری مسیح، صد نفر را به اتهام کفر (مثلا اهانت به مسیح) در آتش سوزانده بود. و قرار بر این بود که مسیح، اگر کوتاه نیاید، صدویکمین نفر باشد. دربرابر این قدرت مطلق، که بازتاب قدرت مطلق خدا در قرن پانزدهم بود، مسیح کاری نمیتوانست بکند و دلیلی وجود نداشت که تاریخ تکرار نشود.
پس راه حل رنسانس، راه حل مطمئن تری بود. شک رنسانس به راه حل مسیح، باوجود علاقهای که به خود او داشت، سبب برخورد کشیش از موضع قدرت و کوتاه آمدن مسیح بود.
رنسانس، مسیح را به سازش واداشت و با این سازش به رسالت مسیح پایان داد و همزمان، کشیش ضد مسیح را از عرصهی تاریخ بیرون راند.
در این ماجرا درس گرانبهائی برای جنبش سبز مردم ما نهفته است.
کارکردی (فونکسیونل) کردن مفاهیم مقدس از دو بعدی بودن رنسانس مایه میگیرد. افزون بر بعد عقلی و علمی، بعد حسی و زیبائی شناختی رنسانس نیز نیرومند بود. هنر رنسانس، با مفهومهای مقدس بازی کرد و آن ها را دنیائی کرد. فیلیپو لیپی (Filippo Lippi) استادِ بوتیچلی (Botticelli) در تابلوی مریم و فرشتگان، مریمی آراسته و شیک، با آرایشی زیبا و لباسی فاخر، را بر یک صندلی با دستههای مجلل نشانده است. در این تابلو نگاهها با هم در تماساند، فرشتهها لبخند میزنند و رابطهای حسی و دنیائی میان فیگورها برقرار است. در تابلوی دعوت خدا (Verkundigung)، اثر بوتیچلی، مریم به پیشنهاد خدا با حالتی رقص آمیز پاسخ میدهد. {همین جا باید افزود که رقص و ورزش در رنسانس در برنامهی مدارس گنجانده شد.}
روشنفکر دینی ایرانی با فضای زیبائی شناسی بیگانه است و این، پیآمدِ نگاه شیفته وار او به عقل و استدلال است.
روشنفکر دینی به سبب عدالتخواهیاش، که ریشه در متافیزیک دارد، در بهترین حالت، به لیبرالیستی شدن نظم سیاسی و اجتماعی در ایران تردید دارد. چرا که پایگاهِ مادیِ او، موقعیت پیش لیبرالی است. در دموکراسی لیبرالی، همانگونه که میبینیم، ترکیب روشنفکر دینی از سکه میافتد و از فرهنگ مناسبات سیاسی حذف میشود.
تا حس درونی بر قدرتِ توجیهگرِبیرونی (استدلال عقلی) برتری نیابد، آدم در نقطهای از روندِ آزادیخواهی ترمز خواهد کرد و با آزادیخواهی به تضاد خواهد افتاد.
تنها به سیاسیگری بسنده کردن و خود را در چنبرهی تئوریهای سیاسی پیچاندن، حس را از بین میبرد و فرد را از برقرار کردن رابطهی درونی با مردم ناتوان میکند. مصدق، ماندلا و گاندی دستگاه تئوری سازِ استدلالی نداشتند. و بر سر پیچیدگیهای تئوریهای دینی یا سکولاریستی به چانه زنی نپرداختند. آن ها با مردم رابطهی حسی و درونی داشتند. میتوان تصور کرد، کسی که پیش از کسب قدرت به سود قدرت آیندهاش تئوری سازی میکند یا در تئوری جرح و تعدیل میکند، پس از کسب قدرت، به کمک دستگاه تئوری سازخود، راه همگانی شدن قدرت سیاسی را ببندد.
روشنفکر تئوریکِ دینی ریشه در انقلاب اسلامی دارد. و به همین سبب رادیکال است و در برابر بنیاد گرایی با شجاعت و قاطعیت میایستد. روشنفکر ملی- مذهبی محتاط و محافظهکار است ولی توانائی سکولاریزاسیوناش بیشتر است و این را از نزدیکی با نهضت ملی به ارث برده است. این، ترکیب متناقض ملی – مذهبی را توجیه نمیکند. اما اگر قدرت بدست یک دولت ملی بیفتد، یعنی در شرایط آزاد، عنصر ملی در ترکیب ملی – مذهبی میتواند تقویت شود و عنصر مذهبی را فرعی کند. یعنی در شرایط دموکراتیک، شاید عملگرائی ملی – مذهبی، از تئوریگرائی روشنفکر دینی قابل اعتمادتر باشد.
گفتیم مشکل گروهی از روشنفکران چپ این بود که پس از نفی خدای متافیزیکی ، به ارزشهای ثابت قابل اتکائی نرسیدند و از این رو به نوسان و مبالغه، در گرویدن به گروههای فکری گوناگون درافتادند. درحالی که روشنفکر راست، و نیز روشنفکر مذهبی، با تکیه به حقیقتهایی ثابت، در مکانی که ایستاده بود پایدار ماند. روشنفکر راست به اصول حقوقی ثابتی معتقد است. «رابطهی حقوقی» برای او امری مطلق و چارچوب قاطعی برای مناسبات انسانی است. بیرونِ «رابطهی حقوقی»، بیرون از تاریخ تمدن است. یعنی روشنفکر راست، در اصل، دستکم به عدالت حقوقی باور دارد. روشنفکر مذهبی نیز عدالت مذهبی را حبلالمتین خود می داند.
اما روشنفکری که پس از نفی خدای متافیزیکی و پس از شکست ایدئولوژی، بین آسمان و زمین معلق مانده است، چارهای ندارد جز این که یا به دنبال روشنفکر راست بیافتد و یا بدنبال روشنفکر مذهبی. این چرخش مبالغهٱمیز، از شفاف شدن اختلافها برای رسیدن به وفاق همگانی جلوگیری میکند. مبالغهی عاطفی از کنار ضعفها میگذرد.
حرکت اغراق آمیز بسوی روشنفکر راست، نمیگذارد موقعیت عینی او شناخته شود. نمیگذارد نظام دیکتاتوری، که پشت سر روشنفکر راست ایستاده است، دیده شود. تنها رویکرد او را به دموکراسی، (که البته موجب خرسندی است)، میبیند. چیزی که هنوز به محک تجربه نخورده است (همچنان که باور روشنفکر چپ به دموکراسی هنوز به محک تجربه نخورده است)
نگاه عینی به روشنفکر دینی نیز، (که باید بر نقش مثبت او علیه بنیادگرائی تاکید کرد)، این حقیقت را نشان میدهد که روشنفکر دینی در عین حال، نان عقب ماندگی شرایط سیاسی را میخورد. شرایطی که حاکمیت آن را بوجود آورده است. نظریهی متناقض روشنفکر دینی در بارهی سکولاریسم، ضمن این که در شرایط عقبماندهی امروز پیشرفت را نشان میدهد، به سبب تناقضاش، برای آینده قابل اتکاء نیست.
میگویم شرایط سیاسی عقب مانده و نمیگویم شرایط اجتماعی و فرهنگی عقب مانده . نسبت دادن عقبماندگی به جامعهی ایران غیرواقعی و نادرست است. ایرانیان بارها توانائیهای خود را برای رسیدن به آزادی ملی، به گونهای غرورانگیز نشان دادهاند. حرکت میلیونی آنها در جنبش سبز، در اعتراض به حاکمیت دینی نیازی به یادآوری ندارد.
روشنفکر دینی شیفتهی «عقل» است. چرا که برنامهاش عقلانی کردن دین است. این شیفتگی او را در تنگنای عقل گرفتار میکند . در چنین تنگنائی حس، و از جمله حس آزادیخواهی، نمیشکفد. مدافع حقیقت دینی، مدافع آزاد حقیقتهای عام نیست. برای همین است که او از دخالت مذهب در حوزهی عمومی دفاع میکند و با این دفاع ، طرح جدائی دین از دولت را تضعیف میکند. این که او موافق جدائی دین از دولت است را باید حمایت و تشویق کرد؛ اما این را که او میخواهد مذهب سیاسی را به حوزهی عمومی ببرد، باید به انتقاد گرفت . این خواست، پایداری او را به آن نظر، هنگام رسیدن به قدرت، غیر قابل اعتماد میکند.
مقولهی مقابل روشنفکر دینی، روشنفکر آزاد است. روشنفکر آزاد، پُست متافیزیک و پُست ایدئولوژیک است.
شیوهی نگاه روشنفکر آزاد به جهان، ترانساندانتال- پراگماتیک است و شیوهی نگرش روشنفکر مذهبی به جهان، متافیزیک – پراگماتیک است. وظیفهی پراگماتیسم، در ترکیب متافیزیک- پراگماتیک، این است که در متافیزیک رفورم کند. یعنی متافیزیک را عقلانی کند. کاری که کانت آدم را از آن برحذر داشته بود. این عقل گرائیِ رفورم دینی از نگاه ساده اندیشانه به عقل برمیخیزد. در ترکیب ترانساندانتال- پراگماتیک، اما، ترانساندانس که نگران افراط در عقل، یا به گفتهی نیچه «ایدئوسین کراسی» است، عقل را از بیحسی میرهاند. از شیفتگی به عقل جلوگیری میکند، با تفاهم ارتباطی کنترلاش میکندو تردید ناپذیر بودن قواعد همزیستی را بجای تردید ناپذیر بودن متافیزیک می نشاند. پس ترانساندانتال هم به پراگماتیک روح و آرمان میدهد و هم ارزشهای همگانی همزیستی را مطلق و منازعهناپذیر میکند.
[کاربرد ترانساندانتال پراگماتیک، یعنی اصول برترین عمل، مربوط به کارل اتو اَپِِل است. اپل زیر این مفهوم، فلسفهی ترانساندانتال کانت را تغییر شکل می دهد و میگوید فاعل شناخت به تنهائی نمیتواند به شناخت از خود دست یابد، نظری که کانت به آن باور داشت، بلکه در متنی از تفاهم و ارتباط به این شناخت دست مییابد و بدینسان جنبهی ناب و انتزاعی فلسفهی ترانساندانتال کانت را از آن میگیرد.
جالب توجه است که همین ایده را ژان پل سارتر جوان در دههی ۳۰ میلادی در کتاب «ترانساندانسِ اِگو» به شیوهی خودش بیان کرده است. سارتر هم ترانساندانتال را زادهی ذهن «من» نمیداند. یعنی آن را از فلسفهی ناب بیرون میآورد و جنبهی جامعهشناختی به آن میدهد.
سارتر می گوید: «صفاتی که ما برای خود قائلایم مدیون بازی شطرنج اجتماعی ماست.» و اضافه میکند:« اِگو، ملک آگاهی نیست، بلکه موضوع بررسی آن است» و «من، توپ بازی تفسیر خودِ ماست و برای آگاهی، مشخصتراز منِ دیگران نیست.» یعنی انسان مخلوق ارتباط است و زیر نگاه دیگران به خود آگاهی مییابد. یعنی «من» مخلوق رابطهی اینترسوبژکتیو، یعنی رابطهی میان فاعلهای شناخت، است. حضور من در دیگران و پژواک آن از دیگران به من، من را خلق میکند.
هابرماس نیز مانند اپل، از پراگماتیکی که با شرایط عام تفاهم هماهنگ است، سخن میگوید.
از نظر هابرماس «گفتمان رها از سلطه» (herrschaftsfreie Diskurs) یک ایدهآل، یعنی یک آرمان است. این آرمان «بهترین تضمین برای شناخت واقعی است.» به نظر او این ایدهآل بر «نورم های دیسکورس مبتنی است. یعنی بر: ۱- برابری اساسی شرکت کنندگان در دیالوگ. ۲- قابل منازعه بودن اساسی هر موضوع و نظری ۳- بازبودن اساسی درهای دیالوگ برای مخاطبین ۴- نبود توهم نسبت به منظور گوینده. این نورمها که از نظر هابرماس نیز «پیشفرضهای پراگماتیک ترانساندانتال» (transzendental pragmatische Bedingungen) ، یا اصول برترینِ عملاند، تفاهم را ممکن میسازند. بنظر هابرماس درست است که این قواعد در واقعیت وجود ندارند، اما آرمانی کردن (Idealisierung) را باید قبل از هر دیسکورسی، دستکم بطور ضمنی، مصممانه انجام داد. یعنی بجای تسلیم شدن به پراگماتیک، باید آن را بسوی ایدهآل پیش راند.
پس منظور از آرمانی یا ایدآلیزه کردنِ قواعد یا نورمهای دیسکورس این است که پراگماتیک به سوی ایدهآل حرکت میکند، و این برخلاف پراگماتیک ویلیام جیمز است که با نظریهی اصالت فایده (Utilitarianism) در پیوند قرار میگیرد. بیهوده نیست که سارتر در کتاب ترانساندانس اگو، پراگماتیزم جیمز را رد میکند تا به حس و عاطفهی آگاه انسانی که بنیان نظریهی آزادی است، برسد.
این، در حقیقت چیزی جز تئوری آزادیخواهی نیست که همان جایگزینی تردید ناپذیریِ اصول عام همزیستی بجای تردیدناپذیری متافیزیک دینی درحوزهی عمومی است. این یعنی اخلاق پسا دینی، پسا متافیزیکی، درونی و غیردستوری، فراتر از مرزهای ساختگی اعتقادی که در درازای تجربه و تاریخ، بدون استثناء در عمل، شکنندهی حرمت همزیستی بودهاند.
پس هدفِ همزیستی، تفاهم است. هردین و اعتقادی جایگاه ثانوی دارد. یعنی آنها باید با تفاهم همگانی هماهنگ شوند، و نه برعکس. دین و اعتقادهای ایدئولوژیکی در قلمرو متافیزیکاند و در مرزهای عقیده ای محدوداند. به همین سبب است که کارل اتو اپل، خود را یک فیلسوف پست متافیزیک معرفی میکند.
پس تفاوت میان «متافیزیک – پراگماتیک» ، یعنی عملی که لوجستیک آن متافیزیک دینی است و «پراگماتیک ترانساندانتال»، یعنی اصول برترینِ عمل، تفاوت میان دو آرمان یا دو ایدهآل است: متافیزیکی و پسامتافیزیکی. تفاوت این دو ترم بازگو کنندهی تفاوت روشنفکر دینی و روشنفکر آزاد است.
این تفاوت باید به درستی عمل کند تا دموکراسی زیر سیادت سیاسی یک گروه روشنفکری نرود. و در نهایت از تحقق گونهای جمهوری تئوریک افلاطونی، که میتواند زادهی یک حوزهی عمومی تئوریک باشد، جلوگیری شود.
چه کسانی باید محكوم شوند؟
«گروه خرداد» سرمقاله "كار شماره ۱۵ داخل كشور" كیفرخواست علیه جنبش سبز
سایت «اخبار روز» در روز یكشنبه مورخ ۲۰ تیرماه ۱۳۸۹ اقدام به درج مطالب "پانزدهمین شماره نشریه كار داخل كشور" نموده كه در سرمقاله آن با عنوان "مروری بر اعتراضات یكسال گذشته" به طرح مطالبی در مورد رویدادهای پس از انتخابات ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ و جنبش سبز پرداخته است. ما در انتظار پاسخی از طرف نیروهای جنبش چپ به ویژه چپ خارج كشور به این مقاله بودیم، اما به دلیلی كه برایمان مشخص نیست تا كنون پاسخی به آن داده نشده، كه میتواند ناشی از:
الف – محتوی سرمقاله باشد كه جریان و افراد سیاسی چپ به آن توجه نكرده و بیاعتنا از كنار آن گذشتهاند.
ب –شناخت كامل از نویسنده و یا نویسندگان مقاله و بیاهمیت دانستن این نظرات در جنبش چپ و نداشتن جایگاهی در این بلوك باشد.
اما به نظر ما چون نویسنده مقاله خود را منتسب به جریان چپ داخل كشور میداند و ادعاها و اتهامات بیپایهای را در خصوص تحولات یكسال گذشته مطرح كرده كه ناشی از اشتباهات فاحش سیاسی با ریشه در انحراف برداشت از تئوری دارد، لازم دیدیم به آن پاسخ داده شود.
در سرمقاله مورد اشاره نویسنده یا نویسندگان با تحلیل رویدادهای پس از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری در ۲۲ خرداد ماه ۱۳۸۸ با بیان برخی واقعیتهای درست و غیرقابل تردید، سعی در القاء نتیجهگیریهای ذهنی نادرست به خواننده را دارد. تناقضگویی و برداشتهای مبتنی بر ذهنیات از ویژگیهای اصلی مقاله محسوب میشود، مقاله نقش عوامل موثر در تحولات یكسال اخیر به ویژه مسببان اصلی مشكلات كنونی را ندیده است و بجای آنان رهبران و طرفداران جنبش سبز، در سراسر مقاله مورد ملامت قرار گرفته و محكوم شدهاند و در واقع برخلاف عنوان سرمقاله، این نوشته كیفرخواست علیه جنبش سبز است نه "مروری بر اعتراضات یكسال گذشته".
سرمقاله از ۷ محور یا فراز تشكیل شده كه مورد بررسی قرار میگیرد.
فراز اول: زمینههای شكلگیری اعتراضات و نقش انتخابات
برخلاف تصور عدهای از سخنوران سبز، جنبش اخیر رویدادی صرفا معطوف به انتخابات نبود. ... فوران خشم ملتی بود كه طی سی و یك سال گذشته نقض حقوق خود را شاهد بوده، ... اما نباید فراموش كنیم هر چند كه اعتراض به نتایج انتخابات، آغازگر و دلیل شروع اعتراضات مردمی با شعار " رای من كو؟" بود. اما علت اصلی شكلگیری اعتراضات هم صرفا معطوف به انتخابات نبود. هرچند گروهی در این طیف ( بخوان شركتكنندگان در انتخابات) برای اجتناب از اعتراضات خیابانی، حضور در پای صندوقهای رای را پیشنهاد میكردند، مدعی شدند كه تصمیم اندیشمندانه آنان موجب شكلگیری چنین اعتراضات گستردهای شدهاست. امری كه تا روز قبل از انتخابات چنین شیوههایی را با انگ ماجراجویی رد میكردند.
اولا طرفداران جنبش سبز اعتقاد نداشته و ندارند كه اعتراضات خیابانی بدون هیچ پیشزمینه و صرفا به دلیل تقلبات انتخاباتی و كودتا و در اعتراض به آن آغاز گردیدهاست. ثانیا آنان همواره نظرات خود را مبنی بر اینكه آرمانهای انقلاب مشروطیت كه از سالهای پیش از آن در افكار روشنفكران تكوین و در میان مردم تبلیغ و ترویج و در نهایت با همبستگی و اتحاد ملی به انقلاب مشروطیت فرا رویید تاكنون تحقق نیافته و مبارزات مردم برای تعمیق ودستیابی آن سالیان درازی است كه به اشكال گوناگون بی وقفه ادامه دارد. اتفاقا برخلاف ادعای مقاله، هدفهای جنبش سبز همان اهداف تعمیق یافته جنبش مشروطیت، در ظرف زمان امروز است. بحث شركت یا عدم شركت در انتخابات از این زوایه اهمیت دارد كه حاكی از دو نوع نگاه، و انعكاس دو راهبرد در تحقق اهداف جنبش است و از كنار آن نباید آسان گذشت. باید توجه داشت كه درستی و نادرستی سیاست احزاب، گروهها و جنبشها در چنین مقاطع حساس تاریخی محك میخورد. وقتی در همین فراز گفته میشود "نارضایتی انباشته شده مردم طی سی و یك سال حكومت جمهوری اسلامی به دنبال روزنهای برای نشت و شكافی برای خشم فروخورده ملت بود، ... و انتخابات همان شكافی بود كه بیش از سه دهه مردم بدنبال آن بودند"، .هنگامی كه گفته میشود "تقلب گسترده باند حاكم ... روزنه و شكافی را بوجود آورد تا همان خشم فروخورده با شدتی غیرقابل انتظار فوران كند". باید پرسید فرض كنیم اكثریت مردم در انتخابات شركت نمیكردند، محتملترین حالتها چه میتوانست باشد، اولا حاكمیت بدون مشكل و دردسری با ادعای برگزاری انتخابات آزاد و بدون نیاز به انجام تقلب، پیروز میشد، همانطوریكه در دومین دوره انتخابات شوراها، به ویژه در شهرهای بزرگ از جمله تهران اتفاق افتاد. لذا در این شرایط "روزنه" مورد انتظار مقاله چگونه ایجاد میشد، تا "خشم فروخورده مردم فوران كند". چه رویدادی در آن زمان موجب اعتراضات خیابانی میشد؟ یكی از اصلیترین وظایف احزاب و سازمانهای پیشرو آن است كه زمینه را برای طرح مطالبات مردم فراهم سازد. تاكتیك شركت در انتخابات و تشویق شركت هر چه وسیعتر مردم در آن، كه امكان طرح مطالباتشان را فراهم مینمود و شرایط مناسبتر و فضای قابل تحملتری را با پیروزی نامزد مورد نظرشان ایجاد میكرد و یا از آراءشان در صورت تقلب، دفاع میكردند، كاری كه پس از انتخابات انجام گرفت، درستترین تاكتیك تلقی میشود. پرداختن به موضوع انتخابات و تحولات پس از آن كه تعدادی از هموطنان در آن شركت نكردند، اما با رویكرد سازنده خود به آن، و همگام با هموطنانی كه به پای صندوقهای رای رفتند و آنانی كه با روی برتافتن از دولت كودتا، جنبش سبز را ساختهاند، از این رو حائز اهمیت است كه مخالفان جنبش با گرایشات سیاسی در ماوراء راست و چپ كه دست به تقلب در انتخابات زدند و یا آن را تحریم كردند هنوز هم از این مواضع علیه اتحاد و همبستگی جنبش اقدام میكنند و متاسفانه این همسویی به اندازهای است كه نویسنده مقاله پیشاپیش از زبان جنبش سبز نزدیكی خود را به احمدینژاد بیان میدارد.
ثانیا نویسنده یا نویسندگان مقاله به اعتبار چه مستنداتی اعلام میدارد كه اصلاحطلبان برای اجتناب از اعتراضات خیابانی حضور در پای صندوق رای را پیشنهاد میكردند، آیا قبل از انتخابات شرایط برای اعتراضات خیابانی مهیا بود كه اصلاحطلبان با آن مخالفت میكردند؟ مقاله برای فرار از پاسخگویی و پوشاندن تناقضات آشكار در مواضع خود همواره ضعفها و نارساییهایی را كه به جنبش سبز منتسب میكند با پیشوند "گروهی" ، "بعضی" و یا "بخشی" از جنبش بیان میدارد. اگر این ضعفها و كاستیها كه از ناحیه گروهی و بخشی بر جنبش اعمال میشود كه توانسته مسیر و راستای حركت آن را تعیین كند، منتسب كردن آن به "گروه" یا "بخشی" از جنبش بیمعنا است. اگر آنان در اقلیتاند چگونه قادرند اكثریتی را كه منافع و مصالح خود و كشور را میشناسند در مسیرهایی كه در تقابل با منافع جنبش قرار دارد بكشانند.
فراز دوم: سبزها و جنبش اعتراضی
بخشی از اصلاحطلبان با یاری رسانههای امریكایی و اروپایی در پی تسخیر خیابانها و براه انداختن انقلاب رنگین و مخملی به سیاق گرجستان و اوكراین بودند. ... در مورد سبزها باید به خاطر داشت آنها بخشی از حاكمیتاند و نه اپوزیسیون، كه از بد حادثه به این جایگاه سرانده شدهاند. آنها با هزاران رشته به حاكمیت مرتبط میشوند و با بخش حاكمیت كه اینك قدرت را در ید خود دارند، گذشته مشتركی دارند. ... رهبران سبز با عقبنشینیهای پیدرپی به صدور بیانیههایی بسنده كردهاند كه هر از چند گاهی منتشر میسازند، سیاست كم خطری كه با هزینهای ناچیز، رهبریشان را دوام میبخشد، تا نیروهای دیگر نتوانند بیرقی را كه اینان از سر عافیتطلبی نیمه افراشته نگه داشتهاند به اهتراز درآورند. آنها میخواهند با حذف احزاب و سازمانهای سیاسی از رهبری جنبش... رهبری كاریزماتیك به جنبش حقنه كنند، كاری كه در سال ۵۷ تجربه كرده و نتیجه گرفتهاند...
مقاله ظاهرا اعتقاد ندارد كه در فرایند مبارزات طبقاتی و اوجگیری آن، حاكمیت با ریزش نیرویهای طرفدار خود روبرو میشود و این ریزش نیرو تا نهادهای اداری، نظامی و امنیتی و حتی تا درون خانه حاكمان سركوبگر امتداد پیدا میكند. این روندی طبیعی در مبارزه میان طرفداران حفظ وضع موجود و عقبگرا با نیروهای بالنده تاریخ و مبارزان راه پیشرفت و آزادی است. نویسنده مقاله اعتقاد دارد كه اصلاحطلبان شاخص كه در گذشته در حاكمیت بودهاند و اكنون كه به درون جنبش "سرانده" شدهاند نمیتوانند حافظ منافع مردم و جنبش باشند و ارزیابی خود را نه بر پایه وضع كنونی آنان بلكه بر اساس موقعیت گذشته اصلاحطلبان ارائه میكند. از این رو معتقد است، اصلاحطلبانی كه به جنبش سبز پیوستهاند و به دنبال انقلاب مخملی با كمك رسانههای غربیاند، و در مبارزه متزلزل و ناپیگیر و خواهان حذف احزاب و سازمانهای سیاسی از رهبری جنبشاند، بنابراین سزاوار محكومیت به مراتب شدیدتر علیه آنان، در مقایسه با كودتاچیان میباشند. با فرض صحت اتهامات، نویسنده مقاله باید از تزلزل و ناپیگیری، عقبنشینی و ضعف اصلاحطلبان در مبارزات جاری، استقبال نماید، چرا كه بدون مزاحمت از سوی آنان میتوانند بیرق خود را افراشته سازند. این اعتقاد مقاله كه رهبران جنبش پیدرپی عقب نشینی میكنند و در همان موقعیت قادرند احزاب و سازمانهای سیاسی را از رهبری جنبش حذف و در شرایط بیرق نیمه افراشته خود، چون سال ۱۳۵۷ رهبری كاریزماتیك را به مردم "حقنه" كنند قابل پذیرش نیست. باید از نویسنده مقاله پرسید آیا جمعیتهای میلیونی معترضین در تهران و شهرهای بزرگ با هدایت و مدیریت بخشی از اصلاحطلبان و رسانههای امریكایی و اروپایی به خیابانها آمدند؟ اگر این حضور میلیونی مردم در خیابانها زیر تاثیر رسانههای امریكایی و اروپایی و گروهی از اصلاحطلبان خواهان انقلاب مخملی بوده، چپهای مورد تایید مقاله یا تحریمكنندگان انتخابات در آن میان چه میكردند؟ آیا پس از گذشت یكسال از آن اعتراضات عمومی، ماهیت انقلاب مخملی تجمعات و اعتراضات را كشف كردهاند؟ اساسا وزن و تاثیر رسانههای غربی و ... در مجموع مدیریت جنبش اعتراضی چه میزان بوده و هست؟ آیا بهتر نبود مقاله آن بخش از اصلاحطلبان مورد نظر خود را معرفی مینمود تا شناخت دقیقتری از مواضع سیاسی خود به دست داده و امكان نقد همه جانبهتر را فراهم میساخت. متهم كردن جنبش میلیونی به فرمانبری بخشی ناشناس از اصلاحطلبان و رسانههای خارجی برای براه انداختن انقلاب مخملی كه همواره ورد زبان تئوریسینهای دولت كودتا بوده در این مقاله اهانت به درك و شعور مردم است.
فراز سوم: نقش چپها و سایر نیروها
نیروهای اپوزیسیون، به خاطر سركوبی، كه بیش از سه دهه حكومت جمهوری اسلامی متحمل شدهاند به خاطر اینكه فاقد تشكیلات حزبی در داخل كشورند، نتوانستند در راهبری و هدایت جنبش اثرگذار باشند. آنها مجبور بودند كه صرفا با صدور بیانیه و اعلامیه دنبالهرو جریان حاكم باشند. ... طرفداران احزاب و سازمانهای اپوزیسیون به خصوص چپ با حضور گستردهشان در اعتراضات خیابانی نقش قابل توجهی در ادامه اعتراضات داشتند. حضور این نیروها در رادیكال شدن خواستها و شعارهای تظاهركنندگان نمود مییافت.. چپ در خیابانها حضور داشت، هر چند كه بخش اعظمشان رای نداده بودند.
در خصوص این ادعاها یادآور میشویم كه اولا سازمانها و احزاب چپ و سایر نیروهای ملی و دموكرات به استناد مدارك و شواهد موجود، گستردهتر از انتخابات دورههای قبل، در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۸ شركت كردند و از ماهها قبل از انتخابات در اطلاعرسانی به مردم، نقش ارزندهای ایفا نمودند. همچنین در یكسال اخیر، شاهد تجلی همبستگی هموطنان دور از میهن، با موافقان شركت در انتخابات داخل كشور از طریق برگزاری تجمعات، راهپیماییها، میزگردها، سخنرانیها و شركت در كنفرانسها و تهیه طومارها در كشورهای گوناگون در اعتراض به تقلبات انتخاباتی و كودتا علیه مردم بودهایم. فقط آنانی كه از همه جا بیخبرند، از همبستگی هموطنان داخل و خارج كشور نیز چیزی نمیدانند و نقش مكمل آنان را در اعتلای جنبش نمیبینند.
اساسا انعكاس رویدادها در مقاله مورد نظر، این گمان را تقویت میكند، كه این گرایش سیاسی در داخل كشور حضور فیزیكی ندارد، در غیر اینصورت باید گفت از اتفاقات خارج از چهاردیواری محل سكونت یا كار خود بیخبر است و پا به بیرون از این محلها نگذاشته و ارتباط با مردم نداشتهاست. زیرا چگونه میتوان در ایران بود و به اظهارات ناصواب مبنی بر عدم شركت اكثریت چپ در انتخابات سخن گفت، اگر چه در داخل كشور این اظهارات جدی گرفته نمیشود، اما چون با نام "چپ" این مطالب اظهار شده، ضرورت دارد برای یك بار هم كه شده به آن پاسخ داده شود. به نظر ما مواضع اعلام شده در مقاله، امروز برای اكثریت قریب به اتفاق نیروهای چپ، با گذشت بیش از سی و یك سال از پیروزی انقلاب مردم ایران در سال ۱۳۵۷، حتی از حد و اندازه دوران كودكی نشریات نظیر، كه در آن زمان هم ضعفها و كاستیهای اساسی داشتند، فاصله بسیار دارد. آنچه امروز با این نام انتشار مییابد مصداق ضربالمثل "از آتش خاكستر به عمل میآید" است. مقاله مفتخر است كه توانسته در رادیكال شدن خواستهاو شعارهای مردم، نقش ایفا كند، در حالی كه قدرت جنبش سبز نه در فریاد شعارهای رادیكال زودهنگام و بدون پشتوانه، كه بخش كمی از مردم از آن استقبال میكنند، بلكه طرح مطالبات و شعارهای فراگیرست كه میتواند بیشترین نیروی مادی را با خود همراه كرده تا به هدفهای از پیش تعیین شده جامه عمل پوشد. مقاله اگر به جای پرداختن به رویدادهای یكسال اخیر، اقدام مشترك ده گروه كارگری را در برگزاری گردهمایی و راهپیمایی به مناسبت روز جهانی كارگر را در تهران نقد میكرد و دلایل ناكامی آنان را توضیح میداد بهتر میتوانست به اصلاح مواضع آنان و خود، یاری رساند، چرا كه امروز تامین منافع نیروهای چپ و طبقه كارگر از كانال همراهی، همبستگی با جنبش سبز متشكل از اقشار بینابینی و طرفداران سرمایههای متوسط و بزرگ خصوصی بیبهره از رانتهای حكومتی، كه در برابر دولت كودتاچی حامی سرمایهداری دولتی- نظامی قرار گرفته و برای تحقق اهداف دموكراتیك جنبش، نه توقعات سوسیالیستی مبارزه میكند، امكانپذیر است. امری كه مقاله تا به این راهبرد نرسد همچنان در كورهراهها سردرگم خواهد ماند.
فراز چهارم: پدیده سبزاللهی و تلاش برای تطهیر جنایتكاران
چماقبدستان خمینی تحت نام حزباله به سركوب نیروهای مخالف بخصوص چپ و مجاهدین پرداختند، ... امروز كه بخشی از این نیروها با جناح اصلاحطلبان همراه شدهاند، تنها توانستهاند ادبیات و فرهنگ حزباللهی را رنگ كنند، آن هم رنگ سبز، ... در سایت آنان بایكوت خبری دگراندیشان حاكم است و از زدن انگ طرفداری از احمدینژاد به ناقدین خود ... ابایی ندارند.با شكست پروژه آنان (اصلاحطلبان) برای تقسیم قدرت، هر چند با اكراه به صف معترضین پیوستند، شرایط پیش آمده، موقعیت مناسبی بود برای بعضی از جنایتكارانی كه دستشان تا مرفق به خون مبارزین و اندیشمندان این مملكت آلوده بود. آنها با صفاتی چون مخالف و معترض و یا اصلاحطلب نمیتوانند جنایات خود را به فراموشی سپارند. ... بخشی از چپ و اپوزیسیون نیز در حمایت از سبزها - اصلاحطلبان حكومتی- چون موسوی، كروبی و رفسنجانی تا بدانجا پیش رفتند كه هر انتقاد و اعتراضی علیه سبزها را برنتافته، صدای منتقدان را خفه و شأن خویش را به تایید گران بیچون و چرای سبزها ارتقاء دادهاند، سبزاللهیهای چپ در این راستا از برخورد فیزیكی با چپهای منتقد نیز ابایی ندارند.
در رابطه با این ارزیابی باید پرسید چنانچه در فرآیند مبارزات طبقاتی بخشی از حاكمیت در مقابل و رو در رو با بخش سركوبگر قرار گیرد مگر نه آن است كه، این فرآیند نتیجه طبیعی مبارزه طبقاتی و در راستای تقویت جبههای است كه مردم در آن قرار دارند. ریزش نیروها در پروسه مبارزات جاری به نفع جنبش، به افراد عادی و ناشناخته سیاسی محدود نمیشود بلكه از راس هرم قدرت تا قاعده آن را در بر میگیرد و اساسا این ریزش نیرو در نتیجه عملكرد حاكمیت و از طریق معترضین راس هرم به این پدیده سرعت و وسعت میدهد و آنان كه با الفبای مبارزه، آشنا نیستند، نمیتوانند فرایند شكلگیری اپوزیسیون قدرتمند كه قادر میشود حاكمیت سركوبگر را وادار به عقبنشینی نموده و سیاستهای خود را بر آن تحمیل كند، توضیح دهند. آنان فقط اتفاقات و رویدادها را میبینند بدون آنكه برخلاف ادعایشان فرایندی را كه تحت تاثیر عوامل گوناگون موجب اتفاقات و رویدادها میشود یعنی پروسه تبدیل تغییرات كمی به كیفی را درك كنند. این گرایش نمیتواند برای خود توضیح دهد كه اگر در راس هرم قدرت شكاف ایجاد شود و تحت تاثیر آن شكاف، بخشی از نیروهای درون حاكمیت به نیروی اپوزیسیون متمایل شوند، سیاست درست، جذب آن نیروها به جنبش است. همچنین میتوان پرسید فرآیند شكلگیری اپوزیسیون قدرتمند در برابر حاكمیت سركوبگر چگونه است؟ میدانیم از میان آنان كه به آقای موسوی رای دادهاند دموكراتها و چپها، برغم اثرگذاری قابل توجه بر پروسه افزایش شركتكنندگان در انتخابات به لحاظ كیفی، از نظر كمی تعداد اندكی از مجموعه طرفداران وی را تشكیل میدهند. امروز حتی با پذیرش نظر مقاله در خصوص آقایان رفسنجانی و كروبی و موسوی، آنان در كنار مردم قرار دارند و هر كدام با رویكرد خاص خود به جنبش یاری میرسانند. لذا این چگونه سیاستیاست كه بیش از آنكه منتقد دولت كودتا باشد به حامیان جنبش از جمله نیروهای چپ و دموكرات مدافع همبستگی ملی و چهرههای شاخص آن چون كروبی و موسوی میتازد، این حملات به سود كدام جریان سیاسی است؟ این نگاه به فرایند مبارزات طبقاتی هیچ قرابتی با اصولی كه مقاله خود را منتسب به آن میداند، ندارد و حتی از بدیهیترین معیارهای تحلیل طبقاتی و شكلگیری فرایند مبارزه و توسعه و گسترش كمی و كیفی اپوزیسیون بیخبر است. این نگاه همانند رویكرد پر اشتباه سالهای اولیه بعد از انقلاب به تحولات اجتماعی است كه جای بحث خسارتهای ناشی از آن در این نوشته نیست.
به نظر میرسد اندیشه حاكم بر مقاله به جای كوشش در شناخت عوامل عدم استقبال مردم به مواضعی كه اعلام داشته، در صدد محكوم كردن جنبش است و به ویژه از چپهای پشتیبان جنبش عصبانی است و به جای بازبینی مواضع خود و اصلاح آن و پیوستن به جنبش عظیم تودهای به همراه جریانهای اصلاحطلب، دموكرات و چپ و آموختن از مردم كه در كار هموارسازی مسیر و دستیابی به آزادی و دموكراسی و عدالت اجتماعی هستند، با طرح شعارهای رادیكال، بدون پشتوانه مادی و برداشتهای نادرست از اصول بدیهی مبارزات طبقاتی، از درك ضرورت اتحاد میان اقشار و طبقات مختلف برای رسیدن به آرمانهای مشترك ناتوان است.
در فراز پنجم: ادامه بحران امیدی برای تحول
بدون تردید جنبش اعتراضی مردم ایران بحران سیاسی بزرگی را برای جمهوری اسلامی در پی داشت. بحرانی سیاسی كه به بحرانهای اقتصادی، اخلاقی، ایدئولوژیك، مشروعیت داخلی و جهانی، بحران هستهای و دهها بحران كوچك و بزرگ اضافه گردید. ... بحرانهای موجود هرچند راه برون رفتی را برای جمهوری اسلامی باقی نگذاشته، ولی پدیده مباركی برای مردم و نیروهای اپوزیسیون به شمار میآید، امری كه امید تحول را متبلور میسازد.
در این رابطه، پرسش آن است آیا مردمی كه اشاره میشود، جز آنانی هستند كه به پای صندوقهای رای رفتند و به نماینده اصلاحطلبان رای دادند؟ و یا جز آن مردمی هستند كه در ادامه مبارزات خود و اعتراض به تقلبات به خیابانها آمدند، كشته و زندانی شدند و مورد شكنجه و تجاوز قرار گرفتند؟ جز آنانی هستند كه برغم موضع تحریم انتخابات بر بستر اعتراضات میلیونی به جمع دیگر هموطنان پیوستند و با آنان همراه شدند. نیروهای اپوزیسیون كدامند؟ میتوان از آنان نام برد. تا آنجا كه همگان معترفند اكثریت مردم كشور بعلاوه احزاب و گروهها و سازمانها و حتی آنانكه در انتخابات قبلی نیز به پای صندوقهای رای نرفته بودند این بار در انتخابات شركت كردند و با همبستگی خود جنبش سبز را بنا نهادند، كه عموما نیروهای اپوزیسیون را تشكیل میدهند، روشن نیست منظور مقاله جز جنبش سبز كدام اپوزیسیون است. چنانچه آن اكثریتی كه به پای صندوقها رفتند و آن احزابی كه بر شركت در انتخابات تاكید داشته و آنانی كه با پیوستن به این مجموعه، جنبش سبز را ساختهاند، كنار گذاشته شوند چه نیرویی باقی میماند تا امید تحول مورد نظر مقاله را متبلور سازد.
فراز ششم: دستاورهای جنبش اخیر
بزرگترین دستاورد جنبش اعتراضی یك سال اخیر شكستن ترس از حكومت جمهوری اسلامی بود. ترسی كه بواسطه سه دهه سركوب و كشتار حاصل گردیدهبود. خودباوری مردم به نیروهای سیاسی، ایجاد همگرایی و اتحاد در بین آنها از دیگر دستاوردهای مهم یك سال اخیر میباشد. افشای بخشی از جنایات رژیم در سی سال گذشته و ادامه این افشاگری مورد دیگری است. كه میتوان روی آن انگشت گذاشت. با ادامه جنبش. نقاب از چهره دشمنان مردم به كنار میرود، چهرههایی كه به دروغ خود را حامی مردم و مدافع دموكراسی و حقوق بشر معرفی نمودهاند، اما از مهمترین موارد منفی ... نخست آنكه حوادث یكسال گذشته فرصت طلایی برای سركوبگران مطرود حاكمیت فراهم ساخته تا تحت حمایت مصلحتی از اعتراضات مردم، چهره واقعیشان را پنهان و خود را تطهیر نمایند. ... سبزها و سران اصلاحطلبان هر روز بیشتر از روز قبل انگیزه خود را برای ادامه مبارزه از دست میدهند. این امر در شرایطی كه جنبش فاقد رهبری توانمند و دموكراتیك میباشد، میتواند امری خطرناك برای استیلای مجدد روحیه یاس ... باشد. موضوعی كه حكومت شدیدا به دنبال ایجاد چنین فضایی است، و از بزرگترین دستاوردهای جنبش كسب آگاهی سیاسی در رسیدن به این واقعیت انكارناپذیر بود كه تحول سیاسی بدون ابزار تشكیلاتی غیرممكن و ناشدنی است.
مقاله فراموش كردهاست كه دستاوردهای بزرگ جنبش كه تاكنون در پرتو اتحاد و همبستگی مردم به دست آمده، از یك طرف دولت سركوبگر را در موضع دفاعی قرار داده، و از سوی دیگر مانع از ایراد تهمت و افترا به فعالان جنبش با پوشش نقد نیز شدهاست، چرا كه اگر امروز دولت كودتا در موضع دفاعی قرار نداشت نیات واقعی خود را كه دستگیری رهبران شناخته شده جنبش است، عملی ساخته بود. اما برخلاف دولت كودتا، نویسنده مقاله فاقد ارزیابی از موقعیت جنبش است و به گمان خود شرایط را برای حمله و محكوم كردن آن مناسب دیده و دانسته یا ندانسته و با ابراز مواضع نادرست و انحرافی خود و با تهمت و افترا نقش مخربی را در اتحاد میان اقشار و طبقات مختلف برای كسب هویت ایفاء میكند. به نظر نویسنده مقاله از اینكه سران جنبش سبز هر روز بیشتر از قبل انگیزه خود را برای مبارزه در شرایط فقدان رهبری توانمند و دموكراتیك از دست میدهند، - كه به اعتقاد ما مواضع اعلام شده توسط آنان تاكنون خلاف این نظر است- امری خطرناك برای استیلای مجدد روحیه یاس، موضوعی كه حكومت شدیدا به دنبال چنین فضایی است ارزیابی میكند، بدون آنكه متوجه باشد آنچه با اصرار و ابرام خود در پی آن است آرزوی كنار گذاشتن سران جنبش است كه خطرناكتر از، خطر از دست دادن انگیزه مبارزه از سوی اصلاحطلبان میباشد و در واقع خواست اصلی كودتاگران است. پرسش این است كه این مواضع به نفع چه جناح و جریانی است؟ آیا این مواضع در صورت تحقق یعنی خنثی كردن نقش و كاركرد سران جنبش یا حذف آنان از جنبش و یا از دست دادن انگیزه مبارزه آنان به نفع چه جناحی جز دولت احمدینژاد میانجامد. نوك پیكان حمله مقاله قبل از اینكه كودتاچیان ومسئولین كشتار و زندانی كردن مردم مظلوم را هدف قرار دهد، جنبش سبز و فعالان آن را محاكمه میكند. تاسف بارتر اینكه چنین ارزیابی از جنبش، در سایتی (اخبار روز) كه دفاع از جنبش سبز مردم ایران را از رسالتهای خود میداند، از طریق درج مطالب روزنامه، كه صفحات آن با مطالب اخذ شده از سایتهای دیگر پر شده، منتشر میگردد. اگر این نظر با هویت حقیقی، و نه با نام چپ، انتشار مییافت، اگر چه همه این انتقادات بر آن وارد بود اما، ضرورتی به این نوشته نمیبود، چرا كه مواضعی از این دست با امضاء افراد زیادی، هر روزه انتشار داده میشود.
فراز هفتم: نقد، ابزاری كارآمد
نقائص و ایرادات جنبش اعتراضی را تنها با ابزار كارآمدی به نام نقد میتوان صیقل داد و كارآتر نمود كسانی با اتهامات واهی و منتسب نمودن منتقدین به اردوی احمدینژاد در پی خاموش ساختن مشعل انتقاد هستند. خواسته و ناخواسته آب به آسیاب دستگاه سركوب جمهوری اسلامی میریزند.
نقد ابزار كارآمدیاست. اما در این نقد جنبش سبز به ویژه چهرههای شاخص آن از مواضع به غایت انحرافی مورد بیشترین اتهام و هجوم واقع شدهاند. پرسش اصلی این است كه اگر قرار بود نویسنده مقاله آنان را به خاطر اعمالشان با بدترین صفات معرفی و محكوم میكرد، چه اتهام دیگری جز آنچه به آنان وارد نموده میتوانست بیفزاید. آیا در این نوشته دولت كودتا بیشتر زیر ضرب قرار گرفته یا جنبش سبز؟ مقاله از زبان جنبش سبز اعلام میدارد كه گرایش سیاسی حاكم بر مقاله پشتیبان اردوی احمدینژاد است. واقعیت آن است كه مبنای آن ارزیابی طرفداران جنبش سبز از نویسنده مقاله یا گرایش سیاسی وی و نزدیكانش، برای ما مشخص نیست اما نظر ما آن است چنانچه نویسنده مقاله از حصاری كه خود بدور خویش كشیده خارج و به مطالبی كه در مقالهاش آمده مراجعه نماید، در مییابد، به دلیل آنكه مقاله شدیدترین حملات را به جای دولت كودتا متوجه جنبش سبز نموده، خود این برداشت را به خوانندگان القاء میكند كه البته چنین برداشتی پر بیراه نیست. مقاله سندی است كه به اعتبار آن نیاز به مستندات بیشتر برای اثبات آن ادعا ندارد و یقینا انعكاس اندیشه مشابه این سرمقاله در گذشته باید موجب چنان برداشتی از طرف مخاطبان آن شدهباشد. كافی است به پرسشهای ساده كه جمعبندی نهایی آنها، موقعیت این رویكرد سیاسی را در جناحبندیهای درون جامعه صرف نظر از وزن و اعتبارش تعیین خواهد كرد، پاسخ داده شود: آیا كودتاچیان خواهان حضور حداكثری مردم در انتخابات بودند؟ بیشك پاسخ منفی است. چرا كه شركت حداكثری مردم در شرایط آراء ۱۰ تا ۱۵ درصدی طرفداران اصولگرایان نمیتوانست به نفع آنان باشد. زیرا آنان برای كاستن از تعداد شركتكنندگان در انتخابات دهها مشكل بر سر راه رای دادن مردم همچون نپذیرفتن نمایندگان نامزدها در شعبات رایگیری و عدم ارسال به موقع تعرفههای رای برای شعبات و تمدید نكردن ساعات رایگیری و سرانجام به تقلب در انتخابات متوسل شدند. پس كودتاچیان از عدم حضور مردم به پای صندوقهای رای استقبال میكردند. آیا نقش رهبری جمهوری اسلامی در تایید پیش از اعلام نظر شورای نگهبان و خارج شدن از موضع بیطرفی نسبت به نامزدهای ریاست جمهوری زمینهساز شكلگیری اعتراضات بوده یا عملكردآقایان موسوی، كروبی؟ آیا حمله و ضرب و جرح و كشتار در خیابانها و زندانی كردن و شكنجه و تجاوز به مردم بیگناه كه با شعار "رای من كو" معترض اقدامات متقلبانه دولت احمدینژاد بودند باید محكوم شود یا آنانكه به زعم مقاله از حاكمیت " طرد شدهاند" و با مردمند؟ آیا فعالان جنبش سبز كه امروز بیش از یكسال است در زندانهای جمهوری اسلامی در اسارتند باید محكوم شوند یا لباس شخصیهای طرفدار دولت كودتا؟ آیا چپهایی كه همراه با مردم در انتخابات شركت كردند و دستگیر و زندانی شدند باید محكوم شوند یا آنانكه رهبران و فعالان و طرفداران جنبش سبز را به ناپیگری و دهها اتهام بیپایه متهم میسازند و علیه آنها كیفرخواست صادر میكنند؟ آیا در اعتراضات خیابانی جنبش سبز خواهان خشونت و درگیری بوده یا كودتاگران؟ آیا كودتاگران از جداشدن افراد شاخص درون حاكمیت و نزدیك شدن آنان به اصلاحطلبان و جنبش سبز شادمانند یا طرفداران جنبش سبز؟ آیا كودتاگران منادی همبستگی ملی، قومی اقشار و طبقات مختلف مردماند یا طرفداران جنبش سبز؟ آیا كودتاگران به حقوق پیروان مذاهب و ادیان گوناگون احترام میگذارند یا جنبش سبز؟ آیا رفسنجانی، كروبی، خاتمی، موسوی و ... به مردم نزدیكترند یا احمدینژاد و متحدانش و دهها پرسش دیگر كه جایگاه احزاب، سازمانها و اقشار و طبقات مختلف را در رویارویی طرفداران آزادی، دموكراسی و عدالت اجتماعی با اقتدارگرایان كودتاچی تعیین میكند.
جا دارد در این نوشته به موضوع مورد علاقه نویسنده مقاله، مبنی بر ضرورت افشاگری و مجازات همه آنانی كه طی بیش از سی سال علیه مردم عمل كردهاند، اشاره كنیم. اما پرداختن به اعمالی كه مربوط به گذشته است در مقایسه با جنایتهایی كه هر روز پیش دیدگانمان اتفاق میافتد و مردم را در خیابانها به گلوله میبندند، در زندان مورد تجاوز و شكنجه قرار میدهند، چه اندازه در الویت است؟ آیا متوقف كردن جنایتهایی كه همین امروز علیه مردم انجام میگیرد، باید در الویت باشد یا تعیین عاملان و آمران اقدام علیه شهروندان در سالهای گذشته و محاكمه و مجازات آنان، كه اكنون نیز اكثر آنان در همان موقعیتهای سركوبگری اقدامات ضدبشری خود ادامه میدهند؟ اقدام علیه جنایتكارانی كه این روزها هر لحظه انسانهای بیگناه را به زندان میكشانند و یا جان آنان را میگیرند در الویت است؟ یا تعیین جنایتهای گذشته و عاملان و آمران آنها كه همواره فرصت برای پرداختن به آن وجود دارد، و اتفاقا با مهار و حذف جریان حاكم خشونت طلب این امكان به مراتب بیش از هر زمان دیگری میتواند فراهم شود. یادآوری این اصل بدیهی برای نویسنده مقاله ضروری است كه در هر پدیده، مبارزه بیوقفه میان نو و كهنه، دفاع از وضع موجود و گرایش و تمایل به تغییر و تحول برقرار است كه تكوین و شكلگیری اصلاحطلبان، حاصل این فرآیند است كه همه اتفاقات گذشته را نیز با این پروسه باید توضیح داد و اتفاقا سراغ اكثریت مرتكبین جنایتهای سالهای گذشته را، برخلاف نظر نویسنده مقاله باید در بلوك كودتاگران جستجو كرد. پس ملاك درستی و نادرستی اقدامات افراد، سازمانها و احزاب، عملكرد، رفتار و كردار سیاسی – اجتماعی آنان است نه نیت خیری كه انعكاس بیرونی و وجود خارجی پیدا نمیكند.
سازمان فداییان خلق ایران – اكثریت
هواداران داخل كشور – گروه خرداد
دوازدهم مرداد ماه ۱۳۸۹
نظر کاربران:
فوق العاده با ارزش و راهگشا می باشد. اکنون که جنبش قدرتمند مردمی در راستای اهداف آزادی خواهی و در راستای اعمال اراده ملی بر حاکمیت امنیتی - ولایی- نظامی هر روز باعث فرسودگی حکومت می گردد، اجازه ندهیم تحلیل های به غایت چپ روانه و کودانه که نویسندگان آن بویی از سیاست مداری و سیاست گذاری ندارند ، تاثیری در جنبش مردمی میهن بگذارند که قطعا نمی گذارند. موفقیت و بهروزی را برای عزیزان گروه خرداد آرزومندم.
Wed 04 08 2010 8:58
جنایت کشتار ۶۷ هنوز قربانی میگیرد…
حسین باقرزاده
سهشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۹ – 3 اوت 2010 hbzadeh@btinternet.com
به بیست و دومین سالگرد قتل عام هزارانه زندانیان سیاسی در ایران که یکی از شقاوتبارترین کشتارهای نیمه دوم قرن بیستم در جهان بشمار میرود نزدیک میشویم. اسناد این جنایت ضد بشری اکنون به حد وفور جمع آوری و تنظیم شده، و گزارش ۱۴۵ صفحهای جفری رابرتسون زمینههای حقوقی برای تعقیب قانونی آمران و عاملان این جنایت را به دقت ترسیم کرده است. رابرتسون اضافه میکند که جنایت سال ۶۷ هنوز پایان نیافته است، و بلکه حکومت ایران با خودداری از ارائه اطلاعات به خانوادههای قربانیان در باره چرایی و چگونگی قتل و دفن و محل دفن آنان عملا به شکنجه گروهی این بازماندگان پرداخته و پیوسته به آن ادامه داده و میدهد. علاوه بر این، رژیم این روزها به دنبال کسانی افتاده است که از آن قتل عام جان به در بردهاند. تعدادی از اینان دستگیر شدهاند و هم اکنون در خطر اعدام قرار دارند. این آزمون بزرگی است برای همه کسانی که در سال ۶۷ در برابر آن قتل عام سکوت کردند و اکنون به صف مخالفان رژیم پیوستهاند و یا از رعایت قانون و حقوق بشر سخن میگویند. جنایت سال ۶۷ ادامه دارد، و لازمه برائت از آن، ایستادگی صریح و قاطع در برابر این احکام اعدام و مبارزه برای پایان بخشیدن به شکنجه ۲۲ ساله خانوادهها است.
قتل عام سال ۶۷ قربانیان زیادی گرفت، کسانی که به دلیل مخالفت با جمهوری اسلامی در زندانهای رژیم سالهای پر شکنجه و سختی را پشت سر گذاشته بودند و در انتظار رهایی از آن به سر میبردند. هزاران نفر از همبندان و همگرایان آنان در سالهای پیشتر فوج فوج بیرحمانه اعدام شده بودند. ولی اینان نیز سرنوشت بهتری نداشتند و در تابستان خونین آن سال به استناد دستخطی که بر پشت و روی یک کاغذپاره نوشته شده بود چند هزار زندانی سیاسی در فاصله چند هفته اعدام شدند. اعدامها سریع، دست جمعی و مخفی بود و قوانین داخلی جمهوری اسلامی و قوانین بین المللی را صریحا نقض میکرد. از این رو، این اعدامها عملی جنایتکارانه بوده است، و به دلیل انگیزههای سیاسی و مذهبی و ارتکاب گروهی آن، از بارزترین مصادیق جنایت علیه بشریت بشمار میرود. جنایتی که هیچگاه مشمول مرور زمان نمیشود و آمران و عاملان آن باید روزی در یک دادگاه صالح پاسخگوی نقش خود در این جنایت باشند.
دلایل حقوقی این حکم را آقای رابرتسون حقوقدان مشهور انگلیسی که سابقه و تبحر زیادی در تعقیب کیفری مجرمان و به خصوص مرتکبان جنایت علیه بشریت در سطح بینالمللی دارد، در گزارش پژوهشی خود آورده است. این تحقیق به همت بنیاد عبد الرحمان برومند در آمریکا انجام شده و گزارش آن نیز از سوی این بنیاد منتشر شده است(۱). این برای اولین بار است که قتل عام سال ۶۷ از سوی یک حقوقدان بینالمللی با تجربه از نظر حقوقی مورد بررسی قرار گرفته و ابعاد جنایی آن مشخص شده است. آقای رابرتسون کشتار سال ۶۷ و عواقب آن را از چهار منظر مشمول نقض قوانین بینالملل میشناسد و از افراد متعددی که در جریان این کشتار دخیل بودهاند، و یا مسئولیت داشتهاند نام میبرد. او همچنین در مورد مسئولیت مقامات برجسته آن زمان یعنی آقایان خامنهای (رییس جمهور)، هاشمی رفسنجانی (رییس مجلس) و میرحسین موسوی (نخستوزیر) اظهار نظر کرده است. او میگوید گرچه دلیلی بر دخالت مستقیم آنان در این قتل عام و به خصوص آقای موسوی در دست نیست در عین حال یادآور میشود که آنان در توجیه این قتلها در آن زمان سخن گفتهاند، و اکنون اظهار امیدواری میکند که در فقدان یک شاهد اصلی آن جنایات یعنی آیت الله منتظری، آقای موسوی آن چه را که در این باره میداند با مردم در میان بگذارد.
آقای رابرتسون یکی از موارد نقض حقوق بین الملل از جانب حکومت ایران در جریان کشتار سال ۶۷ را رفتار شقاوتآمیز این رژیم با بازماندگان قربانیان میداند. نفس این واقعیت که رژیم جمهوری اسلامی در طول ۲۲ سال گذشته از پاسخ دادن به هر سؤالی از سوی خانوادههای قربانیان کشتار ۶۷ در مورد کیفیت قتل و دفن و محل دفن عزیزانشان طفره رفته و حتا از ابراز احساسات و ادای احترام نسبت به آنان مانع شده است از دید آقای رابرتسون از مصادیق نقض حقوق آنان بشمار میرود و علاوه بر این، آن را یک رفتار تبعیضآمیز میشناسد. این نقض حقوق در طول ۲۲ سال گذشته مستمرا ادامه داشته و هزاران خانواده عزادار را به درد و رنج مستمر و دایمی گرفتار کرده است. این جنبه از نقض حقوق بینالملل که از سوی رژیم ایران در مورد کشتار سال ۶۷ اعمال شده در هیچ جنایت و قتل عام دیگر جهان در دوره معاصر دیده نشده است. به عبارت دیگر، در هیچ یک از قتل عامهای دیگر یک سد سال گذشته در جهان، از هلوکاست گرفته تا رواندا و بوسنیا و کوسوو دیده نشده است که بازماندگان آنان برای بیش از دو دهه از آگاهی در باره سرنوشت عزیزان خود یا بزرگداشت و سوگواری در باره آنان محروم و ممنوع شده باشند. با ادامه فشار شقاوتآمیز حکومت بر بازماندگان، جنایت فجیع قتل عام سال ۱۳۶۷ پس از ۲۲ سال همچنان ادامه دارد.
و اکنون با سرکوبهای سیاسی یک ساله اخیر، بعد جدیدی به این جنایت مستمر اضافه شده است. در بین دستگیریهای متعددی که در یک سال گذشته صورت گرفته است به نام افرادی بر میخوریم که در دهه ۱۳۶۰ به اتهام عضویت یا همکاری با مجاهدین خلق دستگیر و زندانی و سپس آزاد شده بودند. این افراد بعدا به زندگی عادی روی آورده و بیش از دو دهه به کار و زندگی خود مشغول بودهاند. در یک ساله گذشته در حرکتهای مربوط به جنبش سبز که ملیونها نفر شرکت داشتهاند برخی از این افراد نیز همراه با هزاران نفر دیگر اسیر و زندانی شدهاند. غالب زندانیان به زندانهای کوتاه یا بلند محکوم شدهاند و یا در فاصله کوتاهی آزاد گردیدهاند. ولی رژیم روی افرادی که سابقه نزدیکی با مجاهدین در دهه ۶۰ را داشتهاند حساسیت بیشتری نشان داده، تا آنجا که تعدادی از آنان را به مرگ محکوم کرده و زمزمه اعدام آنان را به راه انداخته است. به این ترتیب، رژیم گویی که از ریختن خون هزاران مجاهد در سال ۶۷ سیر نشده است و اکنون به دنبال آن است که هر مجاهد دیگری را که در آن سال از زیر تیغ جلادان جان سالم به در برده به قتلگاه بفرستد. از دید حاکمان، گویی که قتل عام سال ۶۷ هنوز پایان نیافته است و این جنایت هنوز ادامه دارد.
هم اکنون جواد لاری، زندانی سیاسی ۵۵ ساله از سوی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب به اتهام محاربه و فساد فی الارض به اعدام محکوم شده است. آقای لاری مرتکب هیچ عمل خشونتآمیز یا خلاف قانون نشده است که مصداق این اتهام باشد. ولی او در دهه ۶۰ به دلیل ارتباط با مجاهدین 3 سال در شکنجهگاههای جمهوری اسلامی به سر برده است، و پس از آن به زندگی عادی بازگشته و برای خود کار و کسبی به راه انداخته بود. گزارش شده که او دو سال پیش هم در سفر به عتبات قصد داشته برای دیدار با دوستان قدیمیاش به مقر مجاهدین در عراق برود که پلیس مانع شده است. محمدعلی حاج آقايی یک زندانی دیگر است که سابقه مشابهی در دهه ۶۰ داشته است. او نیز از ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۷ به مدت پنج سال زندان و شکنجه نظام اسلامی را تحمل کرده و در سال ۶۷ از زیر تیغ جلادانی که دسته دسته مجاهدین را قتل عام کردهاند جان سالم به در برده است. او نیز هیچ سابقه فعالیت خشونتبار یا خلاف قانونی که مصداق عبارات کشدار محاربه یا فساد فی الارض باشد ندارد. جرم او هواداری از مجاهدین و یا ارتباط با آنان بوده است.
جعفر کاظمی یکی دیگر از افرادی است که از سوی رژیم به ارتباط و همکاری با مجاهدین متهم و محکوم به اعدام شده است. ظاهرا تنها سند رژیم در مورد این «همکاری»، سفر آقای کاظمی به عراق برای دیدن فرزندش در پایگاه مجاهدین بوده است. حکم اعدام آقای کاظمی به تأیید دادگاه تجدید نظر رسیده و تقاضای وکیل او خانم نسیم غنوی برای اعاده دادرسی بینتیجه مانده است. از این رو، خطر اعدام آقای کاظمی شدیدتر است و اگر به موقع اقدام نشود بیم آن میرود که این حکم حتا بدون اطلاع قبلی به اجرا درآید. به روشنی، احکام اعدامی که در مورد این افراد صادر شده هیچ مبنا و توجیه حقوقی ندارد. اینان که از قتل عام سال ۶۷ جان سالم به در بردهاند صرفا به دلیل سابقه و احیانا گرایش سیاسی خود محکوم به اعدام شدهاند. رژیم جمهوری اسلامی نه فقط از کشتار سال ۶۷ کمترین احساس گناه و مسئولیت نمیکند و بلکه ظاهرا به دنبال شکار کسانی است که سابقه کار با مجاهدین را داشتهاند تا آنان را به بهانههای مختلف سر به نیست کند. پروژه قتل عام سال ۶۷ - دست کم تا آن جا که به مجاهدین مربوط میشود - ظاهرا ناتمام مانده است و حاکمیت فعلی در صدد تکمیل آن است.
جنایت قتل عام ۶۷ با موجودیت رژیم اسلامی حاکم عجین شده و با ادامه حیات آن استمرار یافته است. این جنایت البته آن قدر سنگین است که کمتر کسی از افرادی که در آن سال در قدرت یا حاشیه قدرت بودهاند حاضر است خود را مقصر بشناسد. حاکمان به دلایل روشن در باره مسئولیت خود در آن هنگام سکوت را در پیش گرفتهاند. ولی از کسانی که از حاکمیت رانده شدهاند و امروز داد قانون و حقوق بشر را سر میدهند انتظار دیگری میرود. آنان میتوانند با بیان آن چه که در این باره میدانند به روشنی واقعیت کمک کنند. از همه مهمتر آنان وظیفه دارند که به استمرار ۲۲ ساله این جنایت خاتمه دهند. از یک سو،از خواست خانوادههای قربانیان این فاجعه برای اطلاع در باره سرنوشت عزیزانشان حمایت کنند و از سوی دیگر صریحا با سیاست مجاهدکُشی حکومت به معارضه برخیزند. آیا آقایان کروبی و موسوی حاضرند در سالگرد این جنایت بزرگ برای همدردی با خانوادههای قربانیان به آنان سر بزنند و هم با قاطعیت و بدون قید و شرط سیاست مجاهدکُشی رژیم را محکوم کنند؟ و آیا اگر چنین نکنند میتوانند توجیه قانع کنندهای در باب عدم مسئولیتشان در قتل عام سال ۶۷ ارائه دهند؟
«که نو باش تا هست گیتی کهن»*
ماندانا زندیان
سدهای میرفت و ما همچنان از پشت شیشههای کدر آب را نگاه میکردیم؛ غافل نبودیم، میدانستیم ماهیان در پی آب تازه اند، میدانستیم، ولی باورنداشتیم؛ خود را - دستهای خود را- باورنداشتیم؛ سترون بودیم.
ما صد سال صدای بال زدن پروانهها را شنیده، رهایی رنگ را بر بالهای پرواز خیال پنداشته بودیم. باغ را خواب ربوده بود و مهتاب از پشت آن شیشههای کدر انگار نمیتوانست شب را زلال کند، یا چشمهای ما در ابر، در تیرگی شیشههای قدیمی، گم بود و پیش رو را نمیتوانست دریابد.
اما نور کبودی آسمان را شکافت و رؤیاهای نیاکان ما را بر خاک نقش کرد. رؤیاهایی چنان روشن که آینه را صیقل داد و ما در آینه خود را دیدیم، دستهای خود را دیدیم، و روشنایی و رنگ را باورکردیم. جامهای از صبح پوشیدیم و خواستیم روزی سزاوار خورشید پرچممان بیافرینیم؛ ما خواستن را به رؤیا، رؤیا را به آرمان، و آرمان را به امید رساندیم؛ و این همه را به خرد- که امید آمیخته به خرد توانایی است.
رگبار رؤیاهای چندین نسل در رگها ما جاری بود. دستهای ما نور بود، ما نور را میان چمن زیر درختان کاشتیم و دستهای شهر روشن شد، گرم شد و جاری گشت.
نیاکان ما صد و چهار سال پیش، خواستند و کوشیدند دستهای شهر را از پلیدی واپس ماندگی پاک کنند و اندیشۀ نوگری و نوسازندگی را با پالودن هر چه بر آن خاک نفس میکشید، از سیاست و اقتصاد تا نظامهای ارزشی و اخلاقی، در فرهنگ ما جایگیر سازند. نوگری و نو سازندگی را انجامی نیست، تعریف فرد انسانی و جامعه- آنچه هستند و آنچه میتوانند باشند- پیوسته تازه میشود و تازهتر شدن را چالش میکند.
صد و چهار سال پیش نیاکان ما راهی جز نوسازی جامعه ایرانی نداشتند و طرفه آن که زمینههای سیاسی (بیخردی و بیکفایتی حکومت، از دست رفتن استقلال کشور، محروم ماندن مردم از حق خویش بر ادارۀ جامعه)، اقتصادی (سپردن سرمایه و تولید کشور به دست کشورهای دیگر و فروپاشیدن هر چه صنعت داخلی، بی ارزش شدن پول، فقر چیره بر جامعه و تشریفات جاری در دربار و سفرهای درباریان- از دست رفتن موجودیت ملی) و فرهنگی (آشنایی لایههای روشنفکر جامعۀ ایرانی با جهان و نگریستن به فرهنگ بزرگ تر و روزآمدتر و تلاش برای شناساندن خوبیهای آن به مردمان درون از هر راه ممکن) جنبش مشروطه چنان فراهم است که ما نیز در متنی مانند آن روزها، راهی جز نوسازی ایران امروز نمیبینیم- نوسازی همه چیز و هرچیز، بیش از همه پالایش فرهنگ و اخلاق تا هرکجا که دست میدهد تا ایران به آنچه سزاوار است، آنچه در اندیشه و عاطفه ملت ایران است نزدیک تر شود- نزدیک ترین ممکن؛
نیاکان ما بهترین خواستهای جامعه را در هیأت راهبر دنبال کرده بودند؛ راهبری که آرمان بود، واژه بود، گفتمان بود و زاییده و پرورده برای پالوده شدن، نقد شدن، دیگرگون شدن- رها شدن از هر چه تنگی و واپس ماندگی. اندیشۀ رسیدن به جهان، آرزوی آزادیهای فردی و بازگرداندن حق مردم را بر ادارۀ جامعه در خود و با خود میآورد، چنان که احترام به قانون و عدالت اجتماعی را در کشوری مستقل که میخواست خاکش و هرآنچه بر آن میروید به بالیدن دستهای ملتش تا خورشید یاری دهد.
در روزگار گستردگی و چیرگی ارتباطات در فضای انگاری و واقعی هر دو، جامعه ایرانی از بسا لایههای آن تنگیها و دشواریها رهیده است و میرود تا خورشید را و سپیده را به درفش خود بازگرداند. آگاه شدن و آگاهی رساندن، گسترش ارتباطهای اجتماعی، آمیختن خرد و امید تا ته ظرفیت این مفاهیم، ایستادن بر گرد اعلامیۀ جهانی حقوق بشر که روح گفتمان سیاسی جنبش سبز است، و استواری و پایداری بر مبارزۀ متمدن، خشونت پرهیز، دشوار و طولانی در برابر رژیمی سخت واپس گرا، بی رحم و غیر انسانی، دستهای ما را به خورشید و خورشید را به کشور ایران خواهدرساند؛ که هر چه هست برای توسعه و پیشرفت کشور ایران است.
ما در این صبحگاه به امید نیاز داریم. روزهای ما به درخت و پروانه و نور آراسته است. ما مردمانی که سالها آینه و خود را فراموش کرده بودیم، امروز رها از هر چه گذشته، در آینه مینگریم و چشمان یکدیگر را باز میشناسیم. چشمهای ما، پروانههایی که یک سال است از هر چه تنگی میرهند- هربار گستردهتر، زندهتر، خوشرنگتر، دیگرگونهتر- از خود گذشتهاند، رد شدهاند؛ دستهای ما، پی آن خورشیدند که قلب کشورمان را سپید نگاه میداشت.
انقلاب مشروطه ایران صد و چهار ساله میشود و کبوتران تدبیر و تجربۀ صد و چهار سال پرواز را به روی آینههای شهر میپاشند، نگاه ما به فرداست، به صبح، به خورشید؛ و موسیقی آفتاب مسیر پرواز را هموار میکند: «دوست میدارم آن را که آیندگان را برحق میکند و گذشتگان را نجات میبخشد؛ زیرا میخواهد جان بر سر کار کنونیان نهد... و آن را که فضیلت خویش را خواهش و سرنوشت خویش میسازد زیرا که فضیلت خواست فراشُد و خدنگ اشتیاق است»*
ماندانا زندیان
امرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی
-------------
* برگرفته از شاهنامۀ فردوسی
* چنین گفت زرتشت، فردریش نیچه، ترجمۀ داریوش آشوری، نشر آگاه، تهران، ۱۳۸۸
آنهایی که با دقت و ریزبینی بر تحولات جاری ایران مینگرند، در این نکتهی بس مهم، هم نظراند که شخص شما آقای خامنهای در دام تشکیلات حزب پادگانی سرداران و سرهنگانی که احمدینژاد و شرکایش را سر کار آوردهاند، سخت گرفتار آمدهاید...
میگویند، همه ارتباطات درونی و بیرونی بیت رهبری، هم اکنون تحت کنترل کامل عوامل حزب پادگانی یا حزب ولایت حاکم بر ایران قرار گرفته، به گونهیی که هرگونه تماس و ارتباط عادی نیز غیر ممکن گشته است...
حال، گمانه زنی درباره سرنوشت شما شروع شده.
شماری از روشنفکران رابطه شما با احمدینژاد را شبیه رابطهی هیندنبورگ و هیتلر، میدانند...
اما مردم عادی میگویند که حزب پادگانی، رهبر معظم را خانهنشین و منزوی خواهد کرد به گونهیی که تنها از او نامی باقی خواهد ماند...
برخی نیز براین نظرند که، اصلا کار به آنجا نخواهد کشید، بل به زودی آقا را با ترور نابود خواهند کرد و سخنانی ازین دست که صد البته همه گمانه زنی است....
نویسنده سطور، بر این عقیده است که اگر با تحلیل و تفسیر سیاسی نتوان به این پرسش مهم، پاسخ روشن داد، در ادبیات معاصر ایران و جهان، نوشتهها و داستانهایی هست که به این سوال ملی و عمومی مردم ایران پاسخی پیامبرانه داده است.
مثلا دینو بوزاتی (Dino Buzzati) نویسنده ایتالیایی در داستان "موشها" که شیرین خجسته آن را به فارسی برگردانده از سرنوشت خانواده "کوریو" به گونهیی مینویسد که انسان در حین خواندن، بیاختیار به شما میاندیشد...
"موشها"
ماجرای کوریوها چیست؟ در خانهی قدیمی شان خارج از شهر "دوگانلا" چه میگذرد؟ از سالها پیش هر تابستان میهمانم میکردند، اما امسال برای نخستین بار بی خبرم گذاشتهاند. نامه جیوانی هم چیزی را برایم روشن نمیکند، نامهای غریب که تنها در چند سطر به مشکلات و گرفتاریهای خانوادگی اشارهای مبهم میکند و دیگر توضیحی نمیدهد.
امروز برای نخستین بار ناگهان خود را با خاطرههای قدیمی رو در رو یافتم و پیش آمدهایی که در آن دوران جزیی و پیش پا افتاده بنظر میرسیدند رنگی دیگر گرفتهاند. مثلا این یکی:
در یک تابستان دور، مدتها پیش از جنگ، دومین باری که میهمان کوریوها بودم...
در اطاقم که طبقه دوم خانه قرار داشت و پنجره اش رو به باغ باز میشد – همان اطاق هرسالی – خلوت کرده بودم و آماده خواب میشدم که ناگهان صدای خفیفی شنیدم. از پایین در صدای خرت خرت میآمد.
در را باز کردم. موش بسیار کوچکی از میان پاهایم به آنسوی اطاق گریخت و زیر کمد مخفی شد. با ناشیگری فراوانی یورتمه میرفت، طوریکه بسادگی میتوانستم بگیرمش. اما آنقدر ظریف و شکننده بود که...
صبح روز بعد بیهیچ اندیشهی قبلی جریان را برای جیوانی بازگو کردم.
با حواس پرتی پاسخ داد "بله میدانم. موشها گهگاه در خانه گردش میکنند."
- "آنقدر کوچک بود...احساس کردم نمیتوانم مثل یک آدم ظالم آن را...
- آره میفهمم ... مهم نیست.
و موضوع را عوض کرد، طوریکه بنظر میآمد گفتههای من آزارش میدهد.
سال بعد، شبی حوالی نیمه شب یا اندکی پس از آن در حال ورقبازی بودیم که صدایی فلزی، شبیه به "کلاک، کلاک، یا صدای فلز از اطاق پهلوی، یعنی اطاق نشیمنی که در آن ساعت شب خالی بود بگوش رسید. نگران شدم.
- "صدای چی بود؟"
- جیوانی در حالی که طفره میرفت پاسخ داد "من که چیزی نشنیدم".
و خطاب به زنش پرسید "الفا، تو صدایی شنیدی؟"
الفا که کمی سرخ شده بود جواب داد "نه. چطور مگه؟"
گفتم "اما بنظرم از آن طرف...از سالن، صدایی مثل بهم خوردن دوشیی فلزی میآمد".
آنها بسیار دستپاچه بنظر میرسیدند.
- "اه...مثل اینکه نوبت ورق دادن من است، نه؟"
هنوز صدای ده دقیقه نگذشته بود که دوباره صدای جیغ یک حیوان بگوش رسید.
- "بگو ببینم جیوانی، تله موش گذاشته اید؟"
- "من که چیزی نمیدانم. تله موش گذاشته اید؟"
الفا گفت "شما چتان شده؟ ... خیال میکنید اینجا چقدر موش دارد؟"
سالی دیگر هم گذشت – تازه وارد خانه شده بودم که چشمم به دو گربهی براق و باشکوه افتاد. هر دو پر از نیرویی خارق العاده بودند، گربههای پلنگی با عظلات نیرومند و پوست نرم و مخملی، شبیه پوست گربههایی که فقط از موش تغذیه میکنند.
به جیوانی گفتم "مثل اینکه بالاخره دست بکار شدهاید. حتما حسابی کشتار میکنند و هرگز بابت بیکاری حقوق نمیگیرند".
جواب داد "به! اگر مجبور بودند فقط از موش تغذیه کنند که ببیچارهها تا به حال..."
- "ظاهرا که خوب چاق و چله اند".
- "بله چون ما ازشان مواظبت میکنیم. میدانی، در آشپزخانه هر چه بخواهند میخورند."
سالی دیگر هم گذشت. مثل همیشه برای گذراندن تعطیلات تابستان بمنزل کوریوها رفته بودم که بار دیگر گربهها را دیدم. اما هیچ شباهتی به سال گذشته نداشتند: همه نیرویشان را از دست داده بودند و لاغر و فرسوده و از نفس افتاده بنظر میرسیدند. دیگر در اطاقهای مختلف خانه نمیچرخیدند، بلکه با حالتی سرافکنده و خالی از ابتکار مدام میان پاهای آقا و خانم چرت میزدند. نگران شدم.
- گربهها مریضند؟ چرا اینقدر لاغر شده اند؟ مگر دیگر موش نیست که بخورند؟"
جیوانی کوریو با حرارت پاسخ داد "آی گفتی! اینها احمق ترین گربههای روزگارند. از وقتی در خانه موش پیدا نمیشود بهیچ خوراکی قانع نیستند. میدانی، دیگر حتی یک موش هم در این خانه پیدا نمیشود." و در حالیکه با رضایت میخندید از اطاق بیرون رفت.
کمی بعد، جیورجیو، فرزند ارشد کوریوها دستم را گرفت و مانند کسی که خیال توطیه داشته باشد مرا به کناری کشید.
- "میدانی چرا میترسند؟"
- کیها میترسند؟"
- "گربهها. گربهها میترسند. پدر مایل نیست درباره اش صحبت کنیم. آخر ناراحتش میکند. با این حال راستش اینست که گربهها میترسند."
- "از چه میترسند؟"
- "خوب معلوم است، از موشها. سال گذشته این حیوانهای کثیف ده، دوازده تا بیشتر نبودند، اما حالا صدتا هم بیشترند آنهم نه موشهای کوچک سابق. آدم باورش نمیشود. از موش کور هم بزرگترند. پشمهایشان هم زمخت و انبوه شده و سرتا پا سیاهند. اصلا گربهها دیگر جرات نمیکنند به بآنها حمله کنند."
- "و آنوقت شماها هیچ کاری نمیکنید؟"
- "خوب معلموم است که باید کاری کرد. اما پدر اصلا نمیتواند تصمیم بگیرد. نمیدانم چرا ولی انگار این موضوعی شده که همه کوشش میکنند صحبتش را بمیان نیاورند چون پدر را خشمگین میکند".
سال بعد صداها از همان شب اول بلند شد. سر و صدای تاپ و تاپ طبقه بالا چنان کوبنده بود که سقف را به لرزه در میآورد. باین میمانست که جمعیت دیگری در حال دویدن باشند، حال آنکه من خوب میدانم طبقه بالا خالیست و کسی در آن زندگی نمیکند. آنجا انبار غیر قابل سکونتی است که مبلهای کهنه، صندلی و اشیا بی ارزش دیگر پر شده.
با خودم گفتم عجب سواره نظامی! مثل اینکه موشها باندازه خرس شدهاند!
چنان هیاهویی بود که بسختی بخواب رفتم.
فردا سر میز صبحانه پرسیدم:
- "آخر شما برای این موشها فکری نمیکنید؟ دیشب در انباری بالاخانه مجلس رقص براه انداخته بودند!"
و همان دم چشمم بصورت جیوانی افتاد. با حالتی مبهم گفت:
- "موشها؟. کدام موشها؟ خدا را شکر که دیگر در این خانه موش پیدا نمیشود." و پدربزرگ و مادربزرگ که به مبالغه افزودند "موشهای افسانه ای. خیالی خواب دیدهای جانم."
- "با این وجود و بی آنکه مبالغهای در کار باشد از من بپذیرید که دیشب واقعا انقلابی برپا کرده بودند. سقف زیر پایشان میلرزید."
جیوانی به فکر فرو رفت.
- "میدانی، مسلهیی هست که هرگز با تو در میان نگذاشته ام نمیخواستم ناراحتت کنم، ولی حقیقتش اینست که این خانه محل رفت و آمد ارواح شده. منهم اغلب صدایشان را میشنوم انگار بعضی شبها شیطان به جلدشان میرود."
زدم زیر خنده.
"دیگر بس است. خیال میکنی با بچه طرفی؟
قصهی ارواحت را برای خودت نگه دار. شکی ندارم که از بالا صدای دویدن موش میآمد. آنهم موشهای بزرگ، موش کور، موش خرمایی... راستی چه بلایی بر سر گربههای براقت آمده؟ دیگر پیدایشان نیست."
- "حالا که میخواهی بدانی... ولشان کردم بروند. اما تو که مدام در فکر موشها هستی. انگار از چیز دیگری نمیتوانی صحبت کنی. هرچه باشد این خانه یک ویلای بیرون شهر است و نمیشود کاملا..."
- شگفت زده و به او خیره شدم: جیوانی که مردی آرام و مهربان بود، پس چرا با چنین خشمی با من مواجه میشد؟
اندکی بعد، باز هم جیورجیو فرزند ارشد خانواده واقعیت را با من در میان گذاشت.
- "بحرفهای پدرم توجه نکن. صدایی که شنیدی از دویدن موشها بود. ما هم خودمان گاهی از شدت سر و صدا خوابمان نمیبرد... اگر آنها را میدیدی....دیگر موش نیستند، هیولا شدهاند. مثل ذغال سیاه با پشمهای زمخت و سیخ سیخ، مثل شاخههای درخت. راستش در مورد گربهها هم ... بله، این موشها بودند که گربهها را نابود کردند. یک شب که بخواب رفته بودیم که صدای معو معوی وحشتناکی بیدارمان کرد. توی سالن طوفانی برپا بود. همگی از رختخوابهایمان بیرون پریدیم، اما هرگز نتوانستیم گربهها را پیدا کنیم... فقط جای دستههای پشم کنده شده و لکههای خون دیده میشد."
- پس چرا کاری نمیکنید؟ تله ای، زهری...نمیفهمم پدرت چرا هیچ اقدامی..."
- "نه، اینطورها هم نیست. راستش این قضیه برایش مثل کابوس شده. حالا دیگر او هم میترسه. وانمود میکنه که بهتر است آنها را تحریک نکنیم، مبادا وضع بدتر بشود. میگوید در هر حال نتیجهای هم ندارد چون دیگر تعدادشان خیلی زیاد شده. بعقیده پدرم تنها کاری که میتوان کرد آتش زدن انباری داخل باغ است...و گذشته از آن، میدانی چه میگوید؟ ممکن است بنظرت احمقانه بیاید، ولی او میگوید بهتر است چنین آشکار بآنها دشمنی نورزیم."
- "با کیها؟"
- "با موشها. میگوید دیر یا زود وقتی تعدادشان بیشتر شد بفکر انتقامجویی میافتند، گاهی اوقات تصور میکنم که پدرم دارد دیوانه میشود. یک شب هنگامیکه او و مادرم یک سوسیس بزرگ را توی انباری پرتاب میکردند مچشان را گرفتم. اندکی خوراکی برای حیوانات عزیز کوچولو! از آنها نفرت دارند ولی در عین حال میترسند و نمیخواهند خشمشان را برانگیزند."
و این وضع چندین سال دوام یافت، تا تابستان گذشته. در انتظار شنیدن سر و صدای همیشگی انباری مانده بودم ولی سکوت بر سراسر خانه حکم فرما بود. با خود گفتم، سرانجام به آرامش رسیدیم. تنها صدای قورباغهها بود که از باغ بگوش میرسید.
صبح روز بعد در راه پلهها به جیورجیو برخوردم.
گفتم. "آفرین بر شما! چطور توانستید شرشان را بکنید؟ دیشب هیچ صدایی از انباری نمیآمد."
جیورجیو با لبخندی محو مرا نگریست و گفت" پس بیا، بیا برویم تا نشانت بدهم."
و مرا بسوی زیرزمین هدایت کرد. در آنجا گودال عمیقی بود که دهانه اش را با تختهای بزرگ پوشانده بودند.
جیورجیو زمزمه کرد."آنها حالا این زیر هستند. چند ماهی میشود که همگی در گودال فاضلاب اجتماع کردهاند و فقطگهگاه چند تایی داخل منزل میشوند. همه آنجا هستند. گوش کن."
جیورجیو خاموش شد و صدایی بگوشم رسید که مشکل به وصف میآید: ازدهام، همهمهای کر و کور، طنین مادهای در غلیان یا تخمیر و آواهایی نامفهموم با جیغهای تیز، سوت، زمزمه.
چندشم شد. پرسیدم "چقدر هستند؟"
-"که میداند؟ شاید ملیونها. بیا نگاه کن. اما زود..."
کبریتی آتش زد، تخته را بلند کرد و آن را بداخل سوراخ پرتاب کرد. همه چیز را در برق آن لحظه دیدم. در سوراخی غار گونه هیاهوی متلاطم حجمهای سیاهی که وحشیانه از سر و کول یکدیگر بالا و پایین میرفتند و در این ازدهام منفور، قدرت نوعی سر زندگی جهنمی که کسی را یارای نابودیش نبود. موشها! و چشمهایشان را دیدم. هزاران هزار نگاه که خبیثانه به بالا چرخیدند و شرارتشان برجای میخکوبم کرد. ولی جیورجیو با عجله تخته را برحای نهاد. واکنون جیوانی برایم نوشته است که ازین پس نمیتواند تابستانها میهمانم کند. چرا؟ بر آنها چه میگذرد؟ میلی مقاومت ناپذیر مرا به آنجا میکشاند: تنها چند دقیقه کفایت میکند تا بهمه چی پی ببرم. چند دقیقه، همین و بس. اما اعتراف میکنم که جسارتش را ندارم.
در این باره قصههای غریبی شنیدهام. آنقدر عجیب که بازگوکنندگانش دست آخر بگفتههای خود میخندند. آخر نمیتوانند همه چیز را باور کنند. تنها من هستم که نمیخندم. مثلا تعریف میکنند که پدربزرگ و مادر بزرگ مرده اند، که دیگر کسی از خانه خارج نمیشود و یکی از مردان مایحتاج کوریو را تهیه میکند، ولی بستههایشان را در مرز بیشه مینهد. میگویند دیگر کسی نمیتواند وارد خانه شود، که خانه در اشغال موشهای عظیم الجثه است و خانواده کوریو به بردگی آنها درآمده.
یکی از دهاتیها که به ویلا نزدیک شده بود – ولی نه زیاد، چرا که یک دوجین از این حیوانات کثیف با وضعی تهدیدآمیزاز در ورودی مراقبت میکردند – میگوید که خانم الفا کوریو را دیده است. همسر دوستم، آن زن نرم و دوست داشتنی الفا در آشپزخانه، در کنار اجاق، در لباس خدمتکاران در دیگ بزرگی خوراک میپخته و موشهای گرسنه و حریض آزارش میدادهاند. و الفا با دیدن مرد با دستهایش اشاره میکند که "بخودتان زحمت ندهید، دیگر خیلی دیر است. امید ما مدتهاست که مرده است."
Sat 31 07 2010 10:11
مأموریت آمریکا در افغانستان
شهلا صمصامی
با علنی شدن بیش از ۹۰ هزار اسناد و مدارک محرمانه در مورد جنگ افغانستان از سالهای ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۹، دولت اوباما و سیاستهای آمریکا در مورد این جنگ نا موفق و طولانی، زیر سئوال رفته است. گفته میشود این مدارک توسط یک سرباز آمریکایی از داخل ارتش به یک سایت کامپیوتری فرستاده شده است.
سایت «ویک لیکز» (Wik Leaks) که بنیانگذار آن یک فرد استرالیایی است پس از مطالعهی همه این مدارک تصمیم میگیرد بخش مهمی از آنرا به سه نشریهی مهم دنیا بفرستد: نیویورک تایمز، اشپیگل آلمان و گاردین انگلیس. چاپ این اسناد و مدارک در سه نشریهی مهم در یک زمان توجه دنیا را بار دیگر به جنگ افغانستان جلب کرد.
یکروز پس از فاش شدن این مدارک و پس از یک ماه مذاکرات در کنگرهی آمریکا بالاخره بودجهی جنگ که بیش از ۵۸ بیلیون دلار است به تصویب رسید. ولی این بار ۱۲۰ عضو دموکرات و ۱۲ جمهوریخواه رأی مخالف دادند. نانسی پلوسی و ۴ نفر دیگر از اعضای عالیرتبه مجلس غایب بودند. فاش شدن این مدارک محرمانه که گزارشات روزانه، وقایع، ملاقاتها و حملات جنگی است موجب شده است که آن دسته از دموکراتهای مخالف جنگ در این مورد اوباما را پشتیبانی نکنند و حتا خواهان خروج فوری نیروی نظامی از افغانستان شوند.
اگر چه بیشتر موضوعات این اسناد، اطلاعات شناخته شده است ولی تعداد این مدارک و جزییاتی که در آن آمده است بدون شک تأثیر قابل ملاحظهای در افکار عمومی آمریکا که هر چه بیشتر ضد جنگ میشوند خواهد داشت. از جمله مسائل مهمی که در این مدارک آمده است حمایتهای سازمان جاسوسی پاکستان از طالبان است. موضوع مهم دیگر کشته شدن مردم بیگناه افغانی توسط حملات نیروی نظامی آمریکا و ناتو است. مردم افغانستان به این مسئله حساسیت زیادی دارند و مدارک در این زمینه به طالبان بهانهی مشروعی میدهد که افکار عمومی مردم افغان را ضد آمریکا کرده و بسوی خود جلب کنند. بخش دیگری از این مدارک نمایانگر ضعف، فساد و رشوه خواری دولت کرزای است.
سیاستهای دولت اوباما در زمینهی جنگ افغانستان در یک مرحلهی بسیار حساس قرار دارد و بخشی از این اسناد محرمانه یافتن راه حل و سیاستی را که شانس موفقیت بیشتری را دارد ضروری مینماید.
پنج راه حل
افغانستان نه تنها از نظر جغرافیائی بلکه از نظر تاریخی نیز یک منطقه پرفراز و نشیب و پیچیده است. جنگ، خشونت و خرابی بخش مهمی از تاریخ این کشور بوده است. در دو دهه گذشته با روی کار آمدن طالبان مردم افغانستان شاهد یکی از تاریک ترین و خشونت آمیزترین دوران زندگی خود بودهاند.
طالبان اگر چه بخشی از مردم افغانستان هستند ولی به قدرت رسیدن آنها با کمک ارتش پاکستان و همچنین سعودیها بود. عربستان سعودی بویژه وهابیها، در پاکستان جای پای محکمی داشتند. تشکیل یک حکومت اسلامی و برقراری قوانین شریعت موجب شد که رادیکالهای سعودی به این منطقه جلب شوند. پس از ۱۱ سپتامبر ارتش آمریکا به افغانستان حمله کرد و طالبان به نواحی مرزی پاکستان عقب نشینی کرده ولی به زودی آمریکا این کشور را رها کرده و بسوی عراق رفت.
پرزیدنت اوباما از ابتدا مخالفت خود را با جنگ عراق اعلام کرد و قول داد ارتش آمریکا را به افغانستان باز گرداند و تروریستها را در این کشور ریشه کن کند. ولی بزودی معلوم شد تعداد تروریستهای القاعده در افغانستان حتا بنا برگفته رئیس سیا شاید کمتر از ۱۰۰ نفر باشد. به اینگونه بسیاری از مردم میخواستند بدانند مأموریت آمریکا در افغانستان چیست؟
پرزیدنت اوباما پس از تفکر بسیار و جلسات طولانی با مشاوران نظامی و غیر نظامی خود مأموریت و هدف آمریکا را در افغانستان چنین توضیح داد: شکست القاعده و طالبان، یعنی عملیات ضد شورشی، کمک به بوجود آوردن یک حکومت مرکزی قوی، و تعلیم نیروی پلیس و امنیتی که بتوانند با طالبان مقابله کرده و امنیت را در کشور برقرار کنند. به این منظور اوباما گفت که نیاز به ۳۰ هزار نیروی بیشتر دارد که تعداد قوای آمریکا را به ۱۰۰ هزار برساند ولی این یک مأموریت کوتاه مدت است و از جولای ۲۰۱۱ شروع به خروج نیروهای آمریکا خواهد کرد. بسیاری با افزایش نیروی نظامی مخالف بودند از جمله «بایدن» معاون رئیس جمهور. مخارج جنگی نگرانی دیگری برای مخالفان بود. بویژه که کمکهای مالی و نظامی به حکومت ضعیف و فاسد کرزای نه تنها مؤثر نبود بلکه طالبان را قویتر کرد. پرزیدنت اوباما هر چند ماه یکبار سیاست و استراتژی آمریکا در افغانستان را مورد بررسی قرار داده و تصمیمات لازم را میگیرد. متأسفانه این جنگ غیر ضروری تا کنون با موفقیت چندانی روبرو نبوده است.
راه حلها محدود است. ریچارد هاس (Richard Haass) نویسنده و مفسر سیاسی و رئیس شورای روابط خارجی در مقالهی مفصلی در نشریه نیوزویک، پنج راه حل را برای افغانستان مورد بررسی قرار میدهد.
نخستین راه حل این است که به سیاست فعلی ادامه داد. در طی یکسال آینده همچنان به طالبان حمله کرد. ارتش و نیروی امنیتی افغانها را تعلیم داد و مطابق برنامه پرزیدنت اوباما از جولای آینده به تدریج نیروی نظامی را باز گرداند. ژنرال پتریاس فرمانده جدید قوا در افغانستان قصد دارد همان استراتژی را که در عراق بکار برده که مذاکره با سنیهای مخالف بود در افغانستان پیاده کند و بکوشد با آن دسته از طالبان که حاضر به همکاری با آمریکا هستند مذاکره کند.
ریچارد هاس معتقد است این راه حل نه تنها مخارج هنگفتی دارد بلکه در صد موفقیت آن نیز بسیار کم است. دولت کرزای نتوانسته فساد و رشوه خواری را کم کند و نیروی امنیتی نیز پیشرفتی نشان نمیدهند.
غالب طالبانیها هیچ علاقهای به مذاکره با آمریکا ندارند. آنها مقاوم هستند و تا زمانیکه در مناطق مرزی پاکستان محل امن دارند میتوانند منتظر خروج آمریکا شوند. جنگ افغانستان بشکلی که امروز ادامه دارد در سال پیش از ۱۰۰ بیلیون دلار مخارج آنست و مهمتر اینکه آمریکا در این جنگ تلفات جانی زیادی را میدهد.
«ریچارد هاس» معتقد است افغانستان خطر امینتی واقعی برای آمریکا ندارد بلکه ایران و کرهی شمالی خطر عمده هستند.
دومین راه حلی که «هاس» مورد بررسی قرار میدهد این است که آمریکا بطور کلی و فوری از افغانستان خارج شود. وی میگوید این اقدام بدون شک به سقوط آنی حکومت کرزای میآنجامد. طالبان بخش بزرگی از افغانستان را تحت کنترل در آورده و سرنوشت این کشور مانند لبنان به جنگ داخلی خواهد کشید. در چنین شرایطی همه کوششها و مخارج آمریکا بی ثمر مانده به پرستیژ آمریکا و ناتو صدمه وارد میآورد.
راه حل سوم این است که با طالبان برای آتش بس وارد مذاکره شد و در مقابل سهمی در حکومت افغانستان به آنها داد. ولی این نیز مشکلات خودش را دارد زیرا تشکیل یک حکومت ائتلافی که طالبان نقش مهمی در آن داشته باشند خطرناک است. مردم افغانستان هنوز بیاد دارند زندگی تحت حکومت طالبان چگونه بود.
راه حل چهارم از جانب سفیر پیشین آمریکا در هند پیشنهاد شده است و بر اساس آن آمریکا میپذیرد که طالبان بر بخشهایی که جمعیت آن پشتون هستند حکومت کنند ولی به شرط آنکه القاعده به افغانستان باز نگردد. چنانچه این تعهد را بشکنند آمریکا میتواند به آنها حمله کند. در عین حال آمریکا کمکهای مالی را به مناطق غیر پشتون یعنی شمال و غرب ادامه میدهد. هاس میگوید این راه حل نیز خالی از اشکال نیست. زیرا یک حکومت خود مختار پشتون در افغانستان میتواند پاکستان را به خطر اندازد. در پاکستان ۲۵ میلیون پشتون زندگی میکنند و این میتواند به تجزیه این بخش بیانجامد. علاوه بر اینها اقلیتهایی مانند تاجیکها، بلوچها، ازبکها و سایرین در نقاط غیرپشتون افغانستان زندگی میکنند و شاید بخواهند مناطق خود را از نفوذ طالبان در امان نگه دارند. این خود یکی از دلایل جنگ داخلی خواهد بود.
و بالاخره راه حل پنجم که ریچارد هاس آنرا ترجیح میدهد این است که حکومت را غیر مرکزی نگهداشت. به این معنی که آمریکا اسلحه و تعلیمات نظامی در اختیار رهبران محلی در سراسر کشور بگذارد. به این شرط که القاعده را طرد کنند و امنیت پاکستان را نیز بخطر نیاندازند.
کمکهای مالی به مردم محلی داده میشود که تشویق شوند خشخاش نکارند و همچنین حقوق بشر را زیر پا نگذارند. به این ترتیب هدف و برنامه ساختن یک نیروی پلیس و امنیتی و یک حکومت مرکزی نیست. امتیازی که این راه حل دارد اینست که با سنتهای مردم افغان و بافت این جامعه هم خوانی دارد. ولی باید قانون اساسی فعلی تعدیل شود. زیرا در فرم فعلی رئیس جمهور قدرت بسیار زیادی دارد. آمریکا باین ترتیب مبازه با طالبان را بعهدهی نیروهای محلی میگذارد و میتواند بیشتر قوای نظامی را خارج کند. بر اساس این برنامه رهبران اقلیت غیر پشتون و پشتونهایی که مخالف طالبان جنگجو هستند، کمک مالی و تعلیمات نظامی دریافت میکنند. به این ترتیب طالبان در بیشتر مناطق جنوب که پشتون هستند به قدرت میرسند. ولی طالبان میدانند اگر به مناطق غیر پشتون تجاوز کنند و یا به القاعده اجازهی فعالیت بدهند مورد حملهی نیروی هوائی آمریکا قرار خواهند گرفت. بعلاوه هاس معتقد است که طالبان به احتمال زیاد نمیخواهند این اشتباه تاریخی خود را تکرار کنند و به القاعده اجازه دهند که به مناطق تحت کنترل آنها بیایند.
هاس میگوید آمریکا باید بپذیرد که القاعده و طالبان یکی نیستند و منافع آنها متفاوت است و شاید مغایر با یکدیگر میباشد. ولی حتا در این راه حل نیز نکات منفی وجود دارد. برخی از افغانها میترسند که چنین راه حلی به معنی اختیار و کنترل بینهایت به طالبان دادن است. از سوی دیگر طالبانیها ممکن است فکر کنند این راه حل قدرت کافی به آنها نخواهد داد.
بدون شک حکومت کرزای مخالف سرسخت هر نوع پشتیبانی آمریکا از رهبران محلی است. جنگ و اختلاف برای سالها ادامه خواهد یافت. مناطقی را که طالبان در کنترل داشته باشند مانند گذشته میکوشند قوانین عقب مانده و خشونت آمیز برقرار کنند، چیزی که مغایر با قوانین حقوق بشر در دنیاست.
ریچارد هاس معتقد است که آمریکا بطور منطقی میتواند دو هدف از بودن در افغانستان داشته باشد یکی جلوگیری از بازگشت القاعده و قدرت یافتن در این منطقه، دوم اینکه مطمئن شود افغانستان ثبات پاکستان را به خطر نخواهد انداخت. بنظر «هاس» برای آمریکا پاکستان بسیار مهمتر از افغانستان است. پاکستان دارای جمعیت بیشتر بوده دارای بمب اتم است و تروریستهای واقعی در آنجا هستند. ثبات منطقه بستگی به ثبات پاکستان دارد. جنگ فعلی در افغانستان به بن بست رسیده و زمان تغییر در سیاست آمریکا نسبت به این کشور فرار رسیده است.
نقش پاکستان
بخش مهمی از گزارشات محرمانهای که فاش شده است مربوط به نقش پاکستان بویژه سازمان جاسوسی آن معروف به آی اِس آی (ISI) میباشد. سالهاست که مقامات دولتی، روزنامهنگاران و مفسرین سیاسی به این همکاری اشاره کردهاند ولی اکنون مدارک محرمانه و معتبری این حمایت را ثابت میکند. بسیاری از این گزارشها در مورد رئیس پیشین سازمان جاسوسی پاکستان است. «حمید گل» که از سال ۱۹۸۷ تا ۱۹۸۹ در این پست بوده و اکنون به پدر طالبان معروف است. یکی از گزارشات مربوط به واقعهای است در سپتامبر ۲۰۰۶. حمید گل در ملاقات با رئیس طالبان پاکستان در مورد بمب گذاران انتحاری که به کابل فرستاده است توضیح میدهد. گل گفته بود به مبارزان مأموریت داده که «برفها را در کابل گرم کنند» یعنی کابل را به آتش و خون بکشند.
بخاطر داشته باشیم جنگجویان طالبانی تقریباً همه پشتون هستند و مربوط به منطقهای از غرب پاکستان. این نواحی قبیلهای به داخل افغانستان نیز ادامه مییابد. این جمعیت وسیع بیشتر از آنکه خود را پاکستانی یا افغانی بدانند پشتون به حساب میآورند. پاکستان برای امنیت داخلی خود به طالبان نیاز دارد.
پاکستان همچنین با یک گروه دیگری از مبارزان پاکستانی که برخی آنها را تروریست مینامند یعنی گروه حقانی نیز سر وکار دارد. این گروه به رهبری جلالالدین حقانی در وزیرستان پاکستان هستند. دولت و سازمان جاسوسی پاکستان روابط ویژهای با این گروه دارد. مدارک فاش شده نشان میدهد که در سال ۲۰۰۸ آی اِس آی از حقانی خواست که مهندسین هندی را که روی پروژه جاده سازی در افغانستان کار میکردند به قتل برساند و برای اینکار ۱۵ تا ۳۰ هزار دلار پول در اختیار آنها گذاشت. دشمنی بین هند و پاکستان سابقه تاریخی دارد و پاکستان نفوذ خود را در افغانستان از طریق طالبان محکم میکند.
در گزارش دیگری آمده است که آی اِس آی یک هزار موتورسیکلت در آوریل ۲۰۰۷ در اختیار حقانیها گذاشت که برای بمب گذاری انتحاری در افغانستان علیه غرب و دولت افغانستان از آن استفاده کنند. دولت پاکستان به شدت این اتهامات را رد کرده است ولی گزارشات فاش شده تعهد پاکستان را به برقراری صلح در افغانستان مورد سئوال بیشتری قرار داده است. در عین حال آمریکا نمیتواند روابط خود را با پاکستان قطع کند. برای هر نوع مذاکره با طالبان پاکستان میتواند نقش بسیار مهمی داشته باشد.
یکی از کارشناسان سیاسی که در مورد طالبان تحقیقات زیادی داشته است معتقد است که روابط نزدیک و دراز مدت بین پاکستان و طالبان تنها امید آمریکا برای مذاکره و معامله با طالبان است. در عین حال هم کابل و هم اسلام آباد میدانند نیرویهای آمریکا تا سال آینده بتدریج از افغانستان بیرون خواهند رفت. دولت اوباما هم مصمم است و هم مجبور خواهد شد افغانستان را ترک کند. تنها راه حل واقعی یک حکومت ائتلافی در افغانستان است که طالبان نیز بخشی از آن خواهد بود. پاکستان و افغانستان چارهای بهغیر از همکاری با یکدیگر ندارند. ثبات و امنیت پاکستان و افغانستان همچنین ایجاب میکند که القاعده نیز دیگر نتواند جای پای محکمی در این دو کشور داشته باشد.
Fri 30 07 2010 16:27
احكام حكومتی رهبر: دشمنی اشكار با جمهوریت نظام
م. رها
بهتازگی دفتر آیت الله خامنهای با انتشار استفتائی در مورد " التزام به ولایت فقیه" [١] اطاعت از خود را واجب دانسته است. در این استفتاء رهبر خود را ولی ائمه اطهار و رسول اله خوانده و و به این استفتاء چنین پاسخ میدهد " "ولایت فقیه به معنای حاکمیت مجتهد جامعالشرائط در عصر غیبت است و شعبهای است از ولایت ائمه اطهار که همان ولایت رسول الله میباشد و همین که از دستورات حکومتی ولی امر مسلمین اطاعت کنید نشانگر التزام کامل به آن است". در این جا بدون اینكه به انتخاب بحث برانگیز حجت الاسلام خامنهای به عنوان ولی فقیه، عدم صلاحیت فقهی اش به عنوان مجتهد جامع الشرائط و یا بی اعتقادی پیروان اهل سنت و بسیاری از فقهای شیعه به نهاد ولایت فقیه به پردازم به واكاوی حكم و یا دستورات حكومتی و اثراتش بر جمهوریت نظام خواهم پرداخت كه همچون چماقی علیه منتقدان در دست رهبر قرار گرفته است.
حكم حكومتی ابزاری است برای اعمال خودكامگی رهبر كه در ارتباط با ولایت مطلقه فقیه مطرح شده است و در پی بازبینی قانون اساسی در سال ١٣٦٨ و با تغییر اصل ٥٧ این قانون زمنیهی برداشتهای فراقانونی از اختیارات ولی فقیه را آماده ساخت. این اختیارت را چنین تعریف كردهاند "حكم حكومتی قواعد و مقرراتی است كه حاكم بر سایر اصول قانون اساسی و قوانین و مقررات دیگر است؛ مثل برتری احكام شریعت مقدس اسلام بر سایر قوانین و مقررات.." [٢] در جلسات شورای بازبینی قانون اساسی حجت الاسلام خامنهای بعنوان موافق، لزوم پذیرش ولایت مطلقه را از منظر امور اجرایی چنین توجیه كرد "... من به یاد همه دوستانی كه در جریانهای اجرایی كشور بودند، میآورم كه آن چیزی كه گرههای كور این نظام را گشوده همین «ولایت مطلقه امر» بوده و نه چیز دیگر... اگر مسأله ولایت مطلقه امر -كه مبنا و قاعده این نظام است ذرهای خدشهدار شود؛ ما باز گره كور خواهیم داشت... آنجایی كه این سیستم با ضرورتها برخورد میكند و كارآیی ندارد، آن وقت ولایت مطلقه از بالای سر وارد میشود و گره را باز میكند." [٣]
در تفسیری كه حجت الاسلام خامنهای در ٢١ سال پیش از ولایت مطلقهی فقیه ارائه مینمود بر دخالت ولی امر در امور اجرایی بر حسب "ضرورتها" تأكید داشت. اما برداشت وی از این امر در استفتاء تازه تمام امور زندگی از جمله امور سیاسی و اجتماعی و فردی شهروندان را بطور فراگیر شامل شده و بروشنی در برابر اراده ملت قرار میگیرد. در این استفتاء میخوانیم : "... حاكم مسلمانان پس از این كه وظیفه خطیر رهبری را طبق موازین شرعی به عهده گرفت، باید در هر مورد كه لازم بداند تصمیمات مقتضی بر اساس فقه اسلامی اتخاذ كند و دستورات لازم را صادر نماید. تصمیمات و اختیارات ولی فقیه در مواردی كه مربوط به مصالح عمومی اسلام و مسلمین است، در صورت تعارض با اراده و اختیار آحاد مردم، بر اختیارات و تصمیمات آحاد امّت مقدّم و حاكم است، و این توضیح مختصری درباره ولایت مطلقهاست."[٤]
آیت اله خامنهای در این استفتاء پارا حتی از گلیم فقهایی اش نیز بیرون گذاشته و اطاعت از دستوراتش را بر فقهای شیعه نیز لازم میداند. " بر اساس مذهب شیعه همه مسلمانان باید از اوامر ولائی ولی فقیه اطاعت نموده و تسلیم امر و نهی او باشند، و این حكم شامل فقهای عظام هم میشود، چه رسد به مقلدین آنان. به نظر ما التزام به ولایت فقیه قابل تفكیك از التزام به اسلام و ولایت ائمّه معصومین(ع) نیست."[٥]
البته باید افزود كه رهبر اعتقاد قلبی به ولایت فقیه را برای گردن نهادن به دستورات حكومتی ولی امر لازم ندانسته است وی میافزاید: "ولایت فقیه از شئون ولایت و امامت و از اصول مذهب میباشد با این تفاوت که احکام مربوط به ولایت فقیه مانند سایر احکام فقهی از ادله شرعی استنباط میشوند و کسی که به نظر خود براساس استدلال و برهان به عدم پذیرش ولایت فقیه رسیده باشد، معذور است." با این حال آیت اله به بهانهی حفظ وحدت مسلمین از مخالفین نظریه ولایت فقیه میخواهد كه از تبلیغ باورهایشان خودداری كنند! [٦]
پاسخ آیت اله خامنهای به این استفتاء بروشنی نشان میدهد كه به باور وی دایره وظایف ولی مطلقه فقیه به اصل ١١٠ قانون اساسی محدود نیست و رهبر از اختیارات فراقانونی نامحدودی برخورداراست كه تعیین حد و مرز آن نیز بخشی از این اختیارات به شمار میآید. افزون براین، اطاعت از احكام حكومتی كه بر پایهی "مصلحت اندیشی" ولی مطلقه صادر میشوند از نظر شرعی واجب و سرپیچی از آن از نظر قانونی دارای پی آمدهایی است كه برای نمونه میتوان به محروم شدن از اشتغال در نهادهای دولتی و آموزشی و یا رد صلاحیتهای گستردهی كاندیداها ( مستقل و یا غیر وابسته به جناح مورد علاقه آقای خامنه ای) در دورههای گوناگون مجلس شورای اسلامی و ریاست جمهوری اشاره نمود كه به بهانهی عدم التزام عملی به ولایت فقیه از سوی شورای نگهبان صورت گرفته است.
بازخوانی احكام حكومتی كه در دورههای ریاست جمهوری نهم و دهم از سوی ولی مطلقه فقیه صادر شدهاند نشان میدهد كه این احكام همواره در جهت تحكیم جناح راست افراطی حاكمیت، پوشاندن فساد در دولت احمدی نژاد و تضعیف مجلس در برابر زیاده خواهیهای دولت كودتا صورت گرفته است. در این مورد كافی است به تصویب اعتبارنامه وزاری دولت كودتا اشاره نمود كه با حكم حكومتی ولی مطلقه تحقق یافت در این مورد باهنر باور داشت «اگر توصیه رهبری نبود، احتمال داشت که ۸ الی ۹ نفر از وزرا رای نیاورند». [٧] نمونه دیگر افشاگریهای الیاس نادران (نماینده اصولگرای مجلس) در مورد نقش رحیمی معاون اول رئیس دولت كودتا در حلقه فساد اقتصادی خیابان فاطمی بود كه با حكم حكومتی ولی مطلقه فقیه بالاجبار سكوت كرد. كوتاه آمدن مجلس در مورد زیادی خواهیهای دولت كودتا در لایحهی هدفمند كردن یارانهها كه با دخالت رهبر صورت گرفت نیز نمونهی دیگری از نقش احكام حكومتی است.
پذیرش زود هنگام كودتای انتخاباتی و خطبه نماز جمعه ولی مطلقه در ٢٩ خرداد ٨٨ حكم حكومتی دیگری بود كه آشكارا در برابر ارادهی شهروندان قرار گرفت. در این حكم آیت اله خامنهای به جمهوریت نیمه جان نظام اعلام جنگ داد و بدون آنكه بكوشد با تشكیل نهادی مستقل و بررسی تخلفات انتخاباتی به پرسشهای بی شمار رأی دهندگان میلیونی پاسخ دهد حق تعیین سرنوشت شهروندان را پایمال كرد و با گسیل نیروهای بسیج و سپاه به خیابانها جوانان كشور را به خاك و خون كشید.
آیت اله خامنهای و دفتر نشر آثار وی آزادند منقدین ولایت را دشمن و ضد انقلاب به شمار آورند اما نمیتوانند یك نكته را منكر شوند كه آفتاب ولایت در كشور ایران در حال غروب است. بهترین شاهد این ادعا تكیه كامل ولی فقیه بر نیروهای سركوبگر نظامی است كه در ازای خدماتشان هر روز گوشهی تازهای از اقتصاد و امور سیاسی كشور را تصاحب میكنند. استفتاء اخیر از آیت اله خامنهای را باید تلاش وی برای بازسازی مشروعیت از دست رفته نظام و مقابله "فقهی" ولی فقیه با نافرمانی مدنی شهروندان سبز دانست.
نامه سرگشاده به مهدی کروبی دلاور جنبش سبز
عبدالحسین هراتی
هو الحق
نامه سرگشاده به مهدی کروبی دلاور جنبش سبز
سرور گرامی مهدی کروبی
چندی پیش نامه ای از شما خطاب به آقای موسوی اردبیلی منتشر شد. سوال محوری شما در آن نامه موضوع قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷ به دستور "حضرت امام" (۱) بود. مدتی منتظر ماندیم که ایشان جوابی به آن نامه بدهند که متاسفانه از طرف ایشان جوابی داده نشد و این خود بر حجم ابهامات موجود افزود.
از اینکه شما و مهندس موسوی عزیز پیوسته در سخنان خود از" امام " یاد می کنید، من و بسیاری دیگر در رنج بوده ایم اما پیوسته خود را اینگونه توجیه می کرده ایم که شرایط مبارزه در ایران چنین اقتضایی دارد و لذا خون جگر می خوردیم و سکوت اختیار کرده بودیم، اما سخنان اخیر آقای مهاجرانی که در آن فرموده بودند: هر کس امام و روحانیت را قبول ندارد متعلق به جنبش سبز نیست، طاقت از کف ربود. منتظر بودم که جوابی به این سخن سخیف از طرف رهبران جنبش داده شود که خوشبختانه دو سه روز پیش موسوی عزیز این جواب را داد و گفت که هرکس در هر کجا از عدالت طرفداری کند عضو جنبش سبز است.
ابتدا اجازه دهید یک نکته را روشن کنم و آن اینکه من حضرت عالی و آقای مهندس موسوی و خانم زهرا رهنورد را اکنون مصادیق عالمان قائم به قسط میدانم که خداوند آنان را در کنار پیامبران نشانده و وجود آنان را شاهد بر کلمه توحید دانسته است.
شهد الله انه لا اله الا هو والملايكه واولو العلم قايما بالقسط لا اله الا هو العزيز الحكيم(سوره آل عمران)
اما جناب کروبی عزیز من دفاع شما و بخش عمده ای از دوستان اصلاح طلب از" امام خمینی" را نمی فهمم.. از این جهت می گویم نمی فهمم که هنوز باب گفتگویی در این باره گشوده نشده و هنوز ایشان در زمره تابوهای اصلاح طلبان است و متأسفانه برخی دوستان ما حتی جرأت فکر کردن در باره وی را به خود نمی دهند، و البته اولین سوال بنده در همینجاست که آیا اینکه کسی به خود مجال و جرأت فکر کردن در مورد فردی را ندهد ، این خود از مصادیق شرک نیست؟
و البته خوشحالم که شما دلاور جنبش سبز این مرز را نیز شکستید و مجال گفتگو در باره ایشان را باز کردید.
برادران من شما امروز مصداق این دعوت و امر پیامبر به مومنین هستید که بدانها گفت: موتوا قبل ان تموتوا (بمیرید قبل از آنکه بمیرید)، و شما به واقع چنین کرده اید پس چرا قدم آخر را بر نمی دارید؟
آری: مهدی کروبی دهه شصت، نماینده "امام" در بنیاد شهید و کسی که به امر ایشان زندانهای خصوصی داشت، رئیس مجلس سوم که حتی اجازه سخن گفتن به نمایندگان مستقل را نمی داد و نماینده ای را تنها به دلیل اینکه سخنانش بوی انتقاد از" امام" را میداد از مجلس با خشونت و وضعیتی تحقیر آمیز بیرون کرد، دیگر مرده است.
دهه شصت تونل وحشت تاریخ معاصر ایران بود. دهه ای که همه خشونتها و جنایتها و تحجر ها و بدعتهای غیر انسانی و ضد توحیدی و شرک آلود آن به نام " امام خمینی" در تاریخ ما ثبت و ضبط شده است و کسی را یارای پاک کردن آن از این تاریخ نیست.
آری خداوند این توفیق را به مهدی کروبی داد تا قبل از مرگ بمیرد و در رستاخیز عدالتخواهی این ملت دوباره زنده شود و به پا خیزد و چهره نامدار و قهرمان این رستاخیز گردد. موتوا قبل ان تموتوا. آری بمیرید قبل از آنکه بمیرید.
ما آن مهدی کروبی را دفن کرده ایم. آن مهدی کروبی که همراه با سید احمد خمینی و روحانی درباری سید حمید زیارتی موسوم به روحانی، در لجن مال کردن منتظری از هیچ چیز دریغ نکرد، اکنون مرده است و تورا به خدا نه در زنده کردن او و نه در زنده کردن "امام" نکوشید که این" امام" زنده شدنی نیست بلکه افیون مرگی است که طرفداران خود را به محاق نیستی میکشد.
یقدم قومه یوم القیامة فاوردهم النار و بئس الورد المورود (سوره هود-98) طرفداران خود را پیشوایی میکند و در رستاخیز آنان را به آتش می افکند و چه بد ورودی و چه بد وارد شوندگانی.
این داستان همه طاغوتها و پیروان آنان است.
الم تر الی الذین بدلوا نعمت الله کفرا و احلوا قومهم دارالبوار (سوره ابراهیم-28) آیا ندیدی کسانی را که نعمتهای خدا را به کفر تبدیل کردند و مردم خویش را به دیار نیستی راندند.
خدایا، این قرآن تو چه بزرگ است، گویی این آیه همین امروز در مورد "امام خمینی" و خامنه ای نازل شده است.
مهدی کروبی دهه شصت مرده است و دیگر برای ما وجود ندارد.
همانگونه که جندب ابن جناده ی راهزن و سرکرده قبیله وحشی غفار در بیت ارقم مرد و از پس آن واقعه خورشید ابوذر بر قله کوه صفا طلوع کرد و دیگر هیچ کس اثری از جندب نیافت. آری مهدی کروبی دهه شصت دیگر نیست. او مرده است، همانگونه که آن حاکم ستمگر در بلخ از پی واقعه ای به خود آمد و سر به صحرا گذاشت. از آسمان صحرا عشق باریده بود. پای او به عشق فروشد آنگونه که پای مرد به گل فرو می شود. آن حاکم ستمگر در آن صحرا مرد و از پس آن مرگ خورشید ابراهیم ادهم طلوع کرد.
کروبی عزیز، موسوی عزیز
تا به کی میخواهید با این تناقض زندگی کنید؟
کجای امروز شما به "امام خمینی" و افکار او واعمال او شباهت دارد؟
آیا شما ولایت مطلقه را قبول دارید؟ بگویید تا ما تکلیف خودمان را بدانیم!
آیا شما جنایات سال ۶۷ را تأیید می کنید؟ به خدا قسم میدانم که نمی کنید و حتی اگر روزی خدای ناکرده از زبان شما بشنوم که آنرا توجیه می کنید باز نیز قسم خواهم خورد که در نفس خود از آن متنفرید و به توجیه پناه آورده اید.
وای از پناه آوردن به توجیه. مبادا، مبادا، مبادا که به چنین کجراهه ای دچار شود جنبش سبز ما.
آیا شما شکنجه های درون زندانهای دهه شصت را تأیید می کنید؟
بخدا قسم آنچه که در کهریزک اتفاق افتاد مصداق کوچکی بود از شکنجه ها و کشتارهای دهه شصت در زندانهای "امام خمینی".
مگر نبود که بدلیل وجود این حکم فقهی که نمی توان دختر باکره را اعدام کرد ابتدا با تکیه بر سرفصل فقهی "نکاح فضولی" با حکم "قاضی شرع" ، آن چهارمی لعنتی از "ولات اربع"(2)، به دختران معصوم در زندان تجاوز می نمودند و سپس آنان را اعدام می کردند؟
آیا جنایتی بالاتر از این سراغ دارید؟
اگر کسی ادعا کند که "امام خمینی" نمی دانست که در زندانهایش چه می گذرد به او خواهم گفت که نه این حقیقت نیست، چون شاهد عادلی وجود دارد که می گوید هرچه می گذشته است ایشان از ریز و درشت آن مطلع بوده است و آن شاهد عادل بدلیل اعتراضاتش به همین جنایتها نهایتا مورد غضب و خشم "امام خمینی" و حصر خانگی قرار گرفت. مگر هم او نبود که برای ایشان نوشت که وزارت اطلاعات شما از ساواک بدتر است. بله منتظری را می گویم. مگر هم او نبود که بدلیل مبارزاتش با اعمال و عقاید خشن و نابهنجار "امام خمینی" به قهرمان ملت ایران و جنبش سبز تبدیل شد؟ مگر منتظری نگفت که ولایت مطلقه شرک است؟ و مگر "امام خمینی" واضع تئوری ولایت مطلقه نبود؟
مهدی عزیز، دلاور جنبش سبز، دلمان می خواهد نظر تو را نیز در مورد ولایت مطلقه بدانیم.
در اینکه جنبش سبز منتظری را پدر معنوی خود می نامد برای صاحبان خرد و بصیرت پیامهایی است. دیگر مردم با چه زبانی باید بگویند که خمینی را و خشونتهایش را و عقاید شرک آلودش را دوست نمی دارند. چگونه باید بگویند تا کسانی مانند آقای مهاجرانی که تجاهل می کنند این مسئله را دریابند؟
از دوستان سازمان مجاهدین انقلاب سوالی دارم.
آیا نمی خواهید ماجرای اختلافی را که در نیمه ابتدایی دهه شصت در سازمان رخ داد و نهایتا منجر به آن فتوای عجیب "امام خمینی" شد را برای مردم بگویید؟
اجازه دهید من آن بخشی را که میدانم بگویم و اگر غلط بود شما مرا تصحیح کنید.
در سالهای اولیه دهه شصت بین اعضای سازمان اختلافات جدی نظری و عملی پیش آمد. از طرف سازمان از "امام خمینی" درخواست شد که نماینده ای از طرف خود جهت حل مسائل برای سازمان معرفی کنند و ایشان آقای راستی کاشانی را معرفی کردند. سازمان از طریق آقای راستی کاشانی از ایشان استفتاء و سوال نمود که: حدود اختیارات ولایت فقیه تا کجاست؟ و ایشان جواب دادند:
"بسمه تعالی حدود اختیارات ولایت فقیه همان حدود اختیارات خداوند تبارک و تعالی است".
حال من از شما کروبی عزیز، موسوی عزیز و دوستان سازمان مجاهدین انقلاب سوالی دارم و آن اینکه آیا این فتوا عین شرک نیست؟
آیا خطاب این آیه قرآن به ما نیست که می فرماید:
واذ اخذ الله میثاق الذین اوتوا الکتاب لتبیننه للناس و لا تکتمونه (آل عمران- 187). و آن هنگام خداوند از کسانی که به آنان کتاب داده شد پیمان گرفت که آنرا برای مردم تبیین کنند و حقایق آنرا کتمان و پنهان نکنند.
آیا این فتوای شرک آلود بر خلاف نص صریح قرآن در سوره توحید نیست؟ که می گوید:
ولم یکن له کفوا احد (سوره توحید-5). (برای خداوند هیچ همان و همتایی وجود ندارد).
آیا این مضحک نیست که موجودی که محکوم به بیماری و مرگ و فرسودگی در عقل و جسم است ادعا کند که حدود اختیاراتش همان حدود اختیارات خداوند تبارک و تعالی است؟
آخر "حضرت امام" چه چیز شما به خدا می ماند که اختیاراتتان همان اختیارات او باشد؟
جاودانگی شما شبیه به اوست؟
علم شما شبیه به اوست؟
قدرت شما شبیه به اوست؟ شاید بگویید آری. انا احیی و امیت. (من آنقدر قوی هستم که می کشم و یا محکوم به مرگ را می بخشم). و آنگاه من به پیروی از پیشوایم ابراهیم بت شکن کلمات او را به شما خواهم گفت: فان الله یأتی بالشمس من المشرق فأت بها من المغرب. بله به همین سادگی فبهت الذی کفر
خلاقیت شما شبیه به اوست؟
پاکی شما شبیه به اوست؟
که اختیاراتتان شبیه به او باشد؟
البته این ادعاها در تاریخ زیاد شده است، ایشان هم یکی.
اگر هیچ دلیل دیگری وجود نداشته باشد جز همین یک ادعای ایشان، کسی چون من از نظر دینی و وجدانی این حق را می یابد که "حضرت امام خمینی" را طاغوت خطاب کند.
کروبی عزیز آنچه که بیش از همه مرا وادار به نگارش این نامه کرد نامه شما به آقای موسوی اردبیلی بود و چه خوب مخاطب خود را یافته اید.
ایشان در سال 67 در مقام ریاست قوه قضائیه نامه ای دارند به "امام" با این مضمون که حکم قتل عام شما در مورد زندانیان سیاسی فقط شامل زندانیان تهران می شود و یا در مورد شهرستانها هم این حکم جاری است؟
"حضرت امام" در پاسخ فرمودند: این حکم در مورد شهرستانها هم هست.
این نامه و جوابیه آن را می توانید در خاطرات همان کسی که بحق پدر معنوی جنبش سبز است، ببینید. لذا بد نیست که آقای موسوی اردبیلی نیز راجع به این نامه و جوابیه آن توضیح دهند تا مسائل اندکی روشنتر شود.
آیا آنروز هم مثل امروز همه کارها را از بالای سر قوه قضائیه انجام میدادند و قوه قضائیه مانند امروز تنها ابزاری بوده است در دست رهبر و وزارت اطلاعاتش؟ آیا آقای موسوی اردبیلی هیچ اختیاری از خود نداشته و فقط مترسکی بوده در قوه قضائیه مانند آقای لاریجانی؟
آقای موسوی خوئینی ها چطور؟
ایشان در آن زمان دادستان انقلاب "امام" بودند. ایشان از قتل عام زندانیان و آنچه در زندانها می گذشت چه می دانند و چقدر مطلعند؟
به صلاح همه است که این مسائل هرچه زودتر روشن شوند.
البته میدانم که دوستان ما در ایران درگیر مبارزه ای سخت با حاکمیتی بسیار خشن و خونریز هستند و لذا انتظاری در مورد پاسخ به سوالاتی که مطرح کرده ام از داخل ایران ندارم اما خوشبختانه ما در خارج از کشور یک آقای اطاق فکر(مهاجرانی) داریم که خود را سخنگو و نماینده تام الاختیار جنبش سبز میداند و حتی میتواند افراد را ممیزی کند و بگوید چه کسی عضو جنبش سبز هست و چه کسی نیست. لذا از ایشان می خواهیم تا به شکرانه ی این نعمت که در ساحل امن نشسته اند و خطری ایشان را تهدید نمی کند، پاسخ سوالات ما را بدهند.
با آرزوی سلامتی برای شما و موسوی و خاتمی عزیز، و خانم زهرا رهنورد که به حق اسوه و الگوی این جنبش است.
و به امید پیروزی جنبش سبز مردم ایران
بعد از تحریر:
دیروز هنگامی که می خواستم این نوشته را برای انتشار ارسال کنم، در سایت وزین جرس به نامه ی صدرحاج سید جوادی عزیز برخورد کردم. این پیر بزرگوار نور چشم ماست اما حقیقت گرانقدر تر است. از مضمون نامه ایشان میتوان اینگونه استنباط کرد که حضرت ایشان برحذر داشته اند سخنانی از جنس آنچه که من در این نامه آورده ام. ایشان فرموده اند که مواضع متخذه در خارج بهتر است همگون با مواضع داخل باشد.
من به این عزیز و دیگرانی که اینگونه فکر می کنند باید عرض کنم که:
میدانیم که متفکرین جنبش در داخل امکان گفتن بسیاری سخنان را ندارند در عین اینکه بسیاری از مسائل و حقایق هستند که باید تبیین گردند والا در آینده مسئله ساز خواهند شد. پس بگذارید ما در خارج این سخنان را بگوییم.
اگر افکار و اندیشه هایی که صاحبان آن افکار مدعی پیشوایی جماعت های انسانی هستند، در هنگام بروز، نقد نشوند، آنگاه تاریخ و روزگار آن اندیشه ها را نقد خواهد کرد. و نقد روزگار چه پر هزینه است!
من متعجبم از شما که روزگار قبل از انقلاب را دیده اید، چگونه امروز دوباره ما را اینگونه راه نمایی می فرمایید؟!
سالها پیش از وقوع انقلاب اسلامی "حضرت امام" همه سخنان خود را در کتاب "ولایت فقیه" و فاجعه بار تر از آن درکتاب "کشف الاسرار" گفته بود. اما مگر در آن روزگار کسی جرات این را بخود میداد که آن اندیشه های سخیف را نقد کند؟
اگر کسی چنین جسارتی میکرد بلافاصله متهم به این میگردید که عامل ساواک است و دشمن است و....
حاصل عدم نقد آن اندیشه ها چه شد؟؟
تاریخ آن اندیشه های بغایت ارتجاعی را نقدی خونین کرد و روزگار بر سیاهی هایی که ما حاضر نشدیم با عقل خویش بر آنها اندکی پرتوی از روشنی بی افکنیم، خورشید افکند، و رسوایی آن اندیشه های سیاه را تا ابد بر همگان آشکار نمود، اما با چه هزینه ای برای یک ملت!!؟؟
صدر عزیز که جایگاهت بر صدر دیدگان ماست، آیا شما مجددا ما را به همان راهی که چنین آزمون بدی پس داده است فرا میخوانید؟ مجددا سکوت مصلحت آمیز؟ و فروبستن چشمان بر اشتباهات دوستان؟ فراموش کرده ایم که این اشتباهات میتوانند دوستان امروز را به دشمنان خونین فردا تبدیل کنند؟ مگر یک بار اینطور نشد؟ حال چه اشکالی دارد که افکار دوستانمان را امروز در کمال متانت و با حفظ همه دوستی ها طرح و نقد کنیم؟
بخدا قسم که من حرمت این قلم را پاس خواهم داشت و جز آنچه را که حقیقت می پندارم و نه مصلحت، خواهم گفت و این بار از هیچ چیز نخواهم هراسید تا در روز رستاخیز ملت ایران در مقابل این ملت و در قیامت عظمی در مقابل خداوند شرمنده نباشم. نه، این بار دیگر داستان گذشته نباید تکرار شود.
همه افکار و اندیشه ها و اعمال، متعلق به هر کسی، در زمان ظهور باید نقد شوند و نه در هنگام نشستن بر مسند حکومت.
ارادتمند همه بزرگان و دوستان
عبدالحسین هراتی
-------------------------
۱- کلمه امام در قرآن غالبا به معنی پیشوا بکار برده شده است. این کلمه در قرآن هم با بار مفهومی مثبت آمده است و هم با مفهوم منفی. بعنوان مثال در سوره قصص آیه 41 با مفهوم منفی آمده و در سوره سجده آیه 24 این کلمه با مفهوم مثبت بکار گرفته شده است.
وجعلناهم ائمة یدعون الى النار ويوم القيامة لا ينصرون (سوره قصص، آیه 41). ایشان را امامانی قرار دادیم که بسوی آتش دعوت می کنند و در روز رستاخیز یاری نمی شوند.
وجعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا وكانوا باياتنا يوقنون (سوره سجده آیه 24). هنگامی که از خود مقاومت نشان دادند در میان آنها امامانی قرار دادیم که با فرمان ما دیگران را هدایت می کردند و به آیات ما یقین داشتند.
۲- از نظر فقهی عقد فضولی در حوزه نکاح به این مفهوم است که درمورد کودکان غیر بالغ، پدر، جد، ولی شرعی و حاکم شرع (که به ایشان ولات اربع گفته می شود)میتوانند بدون اطلاع و اجازه آن کودک وی را به نکاح دیگری در آورند و آن دیگری میتواند از آن کودک لذت جنسی ببرد. "امام خمینی" در تحریر الوسیله می فرمایند که این رابطه تا کودک شیرخوار برقرار است.
فارغ از اصل این حکم که بسیار ضد انسانی است سوال این است که آیا دخترانی را که با چنین توجیه فقهی به آنان تجاوز می شد و پس از ازاله بکارت آنان را اعدام می کردند، نا بالغ بودند؟ و یا خود به این رضایت می دادند که بر سرشان چنین بلایی آورده شود؟ طاغوت یعنی همین. یعنی طغیان گری که به هیچ حدی از حدود پایبند نیست حتی به حدود ضد انسانی که مورد قبول خود وی است.
نظر کاربران:
بسیار نوشته ای مدلل و قانع کننده و در عین حال بسیار گزنده برای متجاوزین سابق به حقوق مردم و مدافعین امروزی حقوق مردم. دست شما را میفشارم و امیدم اینست که ڕوشنفکران وطن با این شهامت پا به میدان بگذارند و دست از پنهانکاریهای مصلحتی سیاسی، رفاقتی، خویشاوندی، دینی، دنیوی بردارند و واقیعییت را به مردم بگویند تا دوران سیهروزی بهتکرار مکررات مبدل نشود.
*
جناب هراتی
دست زرین تو را میبوسیم و دعا میکنیم قلمت همیشه پایدار و عادل باشد.
با هزاران درود و تشکر
Wed 28 07 2010 5:39
به یاد سه برادر…
حسین باقرزاده
سهشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۹ – 27 ژوئیه 2010 hbzadeh@btinternet.com
من در دهه اول پس از انقلاب، سه برادر را در مصاف مجاهدین با جمهوری اسلامی از دست دادهام، ولی کمتر در باره آنها سخن گفتهام. این روزها، اما، دو نوشته مرا به یاد آنان انداخت. یکی درج متن «وصیتنامه» منسوب به برادر کوچکم محمد در رجا نیوز[۱] بود که به نقل از کتاب «قدرت، و دیگر هیچ» نوشته خواهرم طاهره در آن جا آمده است. و دیگری، یادداشت آقای هاشمی رفسنجانی به مناسبت سالگرد عملیات فروغ جاویدان/مرصاد[۲] در سال ۱۳۶۷ بود که بیش از هزار کشته از مجاهدین بر جای گذاشت. برادر بزرگ من کاظم (علاوه بر دو تن دیگر از بستگان نزدیک من) یکی از این قربانیان بود. محمد که ۳۱ سال داشت در سال ۱۳۶۴ مظلومانه در اوین اعدام شد. کاظم در سن ۵۰ سالگی در عملیات فروغ جاویدان شرکت کرده بود. به جز این دو، برادر دیگرم قاسم ۳۲ ساله در سال ۶۱ در حمله مسلحانه پاسداران به خانه تیمی او در تهران و در جریان زد و خورد کشته شد.
محمد مظلومانه کشته شد. او پیش از انقلاب نیز به زندان افتاده بود و برایش ۸ سال محکومیت صادر کرده بودند. ولی پس از یکی دو سال با وقوع انقلاب آزاد شد و باز به مجاهدین پیوست. من او را پس از انقلاب یکی دو بار که به مقر مجاهدین در تهران سر زدم در آنجا دیده بودم. در نشریه مجاهد کار میکرد و شب و روزش را آنجا میگذراند. کم حرف بود، و من هیچگاه فرصت نکردم که او را در خارج از مقر مجاهدین ببینم و با او سخن بگویم. دستگیر که شد گناهی جز کار در نشریه مجاهد نداشت. نه دست به اسلحه برده بود و نه به هنگام دستگیری از خود مقاومت به خرج داد. من آخرین تصویری که از او به ذهن دارم در یک نوار ویدیویی از زندان است. یکی از صحنههای بیشماری که با حضور اسدالله لاجوردی و جمعی از زندانیان تهیه و پخش میشد. در این جا او نفر آخر صحنه است. لاجوردی که خشونت وجنایت از چشمانش میبارد با زندانیانی که اظهار ندامت میکنند سخن میگوید. از محمد، اما، حتا یک کلمه شنیده نمیشود. او به شیوه همیشگی خود فقط گوش است.
چند روز پس از تهیه این فیلم، او را اعدام میکنند، و پدرم که برای پرس و جو در باره وضع او به زندان مراجعه کرده بود با بسته حاوی لوازم شخصی او روبرو میشود. مرگ محمد برای پدر ۷۹ ساله آن هنگام من بسیار سنگین آمده بود. محمد در زندان که بود چند بار توانسته بود مرخصی بگیرد و به دیدن پدر و مادر برود. پس از اعدام او، پدرم تا شش ماه نتوانسته بود خبر را به مادرم بدهد، و به پرسشهای او پیوسته پاسخهای مبهم میداد. یک بار که از انگلیس تلفنی با پدرم صحبت میکردم این درد درونی خود را با من در میان گذاشت. برای اولین بار در عمرم، صدای گریههای پدر را میشنیدم. دقیقا سه سال پیش از آن، پدر و مادرم خبر کشته شدن قاسم را شنیده بودند و آن را تحمل میکردند. ولی مرگ محمد چیز دیگری بود. او مظلومترین و بیآزارترین فرد خانواده بود، و این که کسی به عمد و با شقاوت جان او را بستاند برای آنان قابل تصور نبود.
سختتر از همه این که رژیم مدعی شده بود که او «توبه» کرده است، و برای این کار متنی را که میگفتند وصیتنامه او است منتشر کردند. در این متن او ظاهرا اظهار ندامت میکند و به نفع ولایت فقیه و علیه مجاهدین خلق و رهبری آن و به خصوص شخص رجوی سخن میگوید و شعار میدهد. در فقدان او هیچ راهی برای اثبات صحت و سقم ادعای رژیم وجود ندارد. ولی اگر ادعای رژیم راست باشد، اعدام او شقاوت مضاعفی را میطلبیده است. گرچه نمونه او کم نبودهاند - بیشماران زندانی که قلبا و یا از روی تقیه اظهار ندامت کردند و به ترور گذشته خود و اعتقادات خویش تن دادند و در عین حال قربانی عطش سیریناپذیر خشونت عریان رژیم حاکم شدند. متن وصیتنامه منسوب به محمد در کتاب «قدرت، و دیگر هیچ» نوشته خواهرم طاهره آمده است. طاهره نیز به دلیل همکاری با مجاهدین دستگیر و شدیدا شکنجه و محکوم به اعدام شد، ولی بعدا از اعدام و زندان نجات یافت. نوشتن و انتشار این کتاب به نفع جمهوری اسلامی و بر علیه مجاهدین، ظاهرا بخشی از بهایی بود که او برای رهایی خود پرداخت.
قاسم سابقه بیشتری با مجاهدین داشت. او در اوایل دهه ۱۳۵۰ دنشجوی دانشکده فنی بود که به دلیل ارتباط با مجاهدین دستگیر شد و تا وقوع انقلاب در زندان به سر میبرد. پس از انقلاب نیز به عنوان یکی از کادرهای بالای مجاهدین فعالیت میکرد. من چندین بار در یکی دو سال پس از انقلاب با او گفتگو داشتم. او انتقادات مرا در باره عملکرد مجاهدین میشنید، ولی از گفتگو و بحث جدی در این باره احتراز میکرد. پس از خرداد سال ۶۰ به زندگی مخفی روی آورد و در اردیبهشت ۶۱ خانه تیمی او کشف شد و مورد حمله مسلحانه سپاه قرار گرفت. نتیجه اجتناب ناپذیر بود: او همراه دو تن دیگر از مجاهدین در جریان این حمله کشته شد. بسیاری از زندانیان سیاسی دهه ۱۳۵۰ او را از زندان میشناختند و خاطرات شیرینی از او نقل میکردند.
کاظم که پسر بزرگ خانواده بود پیش از انقلاب با مجاهدین ارتباطی نداشت و تنها پس از انقلاب بود که به طرفداری از مجاهدین پرداخت و کمکهای مالی زیادی نیز به آنان کرد. پس از خرداد ۶۰، او از ایران خارج شد و به عنوان یک فرد به عضویت شورای ملی مقاومت در آمد. او به شدت از مجاهدین و رهبری شورا حمایت میکرد. در چند سالی که ما با هم سر وکار داشتیم یا در تماس بودیم از انتقادات من به شورا و مجاهدین خرده میگرفت و دلخور بود. سرانجام در سال ۶۷ خبر آمد که او در عراق بوده و در عملیات فروغ جاویدان در هفته اول مرداد شرکت داشته است. این عملیات بیش از هزار کشته از مجاهدین بر جا گذاشت و کاظم یکی از آنان بود. علاوه بر او، برادر زن من علی زرکش و همسرش مهین رضایی نیز در این عملیات کشته شده بودند. وقتی نماینده مجاهدین تلفن کرد که مرگ این سه تن را «تبریک و تسلیت» بگوید، برآشفتم که مرگ «نیستی» است و تبریک ندارد، و گفتن تبریک تنها نمکی است که بر زخم بازماندگان میپاشید.
در جلسه یادبودی که در لندن برای این سه تن گذاشتیم، از «ایدئولوژی مرگ» که بر ایران تحت سلطه جمهوری اسلامی سایه افکنده سخن گفتم و آن را در برابر «ایدئولوژی حیات» نشاندم. اشاره کردم که فاجعه سقوط هواپیمای مسافری بر فراز خلیج فارس مقدمه قطع جنگ شد، و آرزو کردم که فاجعه «فروغ جاویدان» نیز بتواند مجاهدین را به بازاندیشی وادارد و ایدئولوژی حیات در این تشکیلات به جای ایدئولوژی مرگ و شهادت بنشیند. این سخن که بعد در مصاحبه کوتاهی با بیبیسی تکرار شد خشم جنونآمیز مجاهدین را به دنبال آورد و پاسخشان درج چندین دشنامنامه به امضای تک تک دیگر بستگان مجاهد من (و فرزندان آنان) در نشریه مجاهد بود. در این دشنامنامهها هر اتهام و نسبت قابل تصوری که در قاموس مجاهدین وجود داشت نثار من شده بود.
بیست و دو سال از این ایام میگذرد و ما در شرایط دیگری زندگی میکنیم. سه برادر من که در دهه اول انقلاب جان باختند تنها سه تن از هزاران نفری بودند که در چنبره خشونت گرفتار شدند. اکثریت قاطع این قربانیان بدون این که خود مرتکب خشونتی شده باشند به عمد و با شقاوت به دست کارگزاران رژیم کشته شدند. برادر کوچک من یکی از اینان بود. دو برادر دیگر من به جنگی نابرابر رفته بودند و در این راه جان سپردند. اکنون ایدئولوژی مرگ در جامعه ما رنگ باخته و رو به زوال است. البته هنوز هستند کسانی (به خصوص در حاکمیت) که آرزوی بازسازی فضا و فرهنگ دهه اول پس از انقلاب را در سر میپرورانند، ولی ما در فضای دیگری زندگی میکنیم. و اگر امروز فجایع دهه اول پس از انقلاب را به یاد میآوریم، صرف نظر از ملاحظات عاطفی و انسانی، برای این است که از مسببان و عاملان آن فجایع پاسخگویی بطلبیم و هم به این امید که شاید دیگر چنین فجایعی در جامعه ما تکرار نشود.
دوستان عزیز،
از ابراز همدردیهای شما عمیقا سپاسگزارم. اعدامهای هزارانه دهه اول انقلاب بسیار شقاوتآمیز بوده و خانوادههای زیادی را داغدار کرده است. به امید روزی که مرتکبان این جنایات به پاسخگویی کشانده شوند و خشونت از فرهنگ سیاسی جامعه ما رخت بربندد. تعقیب و مجازات انسانی مجرمان آری، ولی انتقام و اعدام هرگز.
حسین باقر زاده
*
دوستان بسیار عزیزم، یادآوری این غم بزرگ اگرچه برای شماعزیزان خیلی دردناک است اما از نظر انسانی بسیار قابل ستایش. امید وارم موجبات تهیه ی یک مرکز جمعآوری اسامی واسناد این جنایات فراهم شود شاید بنائی باشد برای جلوگیری از تکرار آن. در این ارتباط به یاد عزیزی افتادم که او هم صرفنظر از وابستگی اش به هر ایدئولوژئی بیرحمانه به جوخه اعدام سپرده شد . او عفت خواجه زارع بود یاد او بستگان شما گرامی باد.
بادرود وتسلیت
*
آقای حسین باقرزاده
مقاله شما را با نا باوری و اندوهی سرشار خواندم و بر مصیبتی که بر خانواده شما رفت آگاهی یافتم. لحظه ای اندیشناک به پدر و مادر سالمند شما اندیشیدم ولی هیچ جمله ای را که شایسته وصف و ابراز درد و رنج آنان باشد در توان خود نیافتم.
من نیز داغدار این رژیم جهل و جور هستم. من استادی را از دست دادم که آزارش حتی به مور هم نرسید تا چه رسد به انسان. جناب شاهپور(هوشنگ) مرکزی بخاطر اعتقادش به صلح و آشتی و کوشش در تحقق وحدت عالم انسانی به زندان و شکنجه گرفتار گشت و در این راه مظلومانه جان خویش رایگان فدا کرد. در وصیت خود همسر و فرزند و دوست و همه آحاد عالم را مخاطب قرار داد که مبادا از مرگ او غمگین شده بی قراری کنند و یا در نهایت در فکر انتقام بر آیند که او جان خود را (چنانچه مولایش فرموده) برای ریشه کن کردن خشونت و برقراری صلح و دوستی و آشتی بین امم نثار راه دوست میکند و این شهادت را برای تحقق چنین هدفی والا افتخاری برای خود میشمارد.
آقای حسین باقرزاده، شما با کشیدن خط بطلان بر خشونت و تبلیغ صلح و باز خواست عدالت راهی را میروید و هدفی را دنبال میکنید که استادم جناب شاهپور (هوشنگ) مرکزی جان شیرین خویش نثار این راه کرد و من شکی ندارم که ثمره این منش و این روش نهایتش آزادی همگان از قید روشهای قهر آمیز و سر آمدن اين دور باطل خشونت است. درنزد من شما شهیدی هستید زنده و حاضر. تسلیت صمیمانه مرا بپذیرید.
دعای من بدرقه راهتان. شهرام
*
با درود به آن که مرا بی خرد خواند!
من در مقامی نیستم که بتوانم از محاکمه و یا حتی اعدام کسی جلو گیری کنم ....اما بر این باورم زیر بنای فکری همه آنها که روزی چند نوبت همه را جز خود "والضالین" خطاب می کند به راحتی مناسب آدم کشی است.. وقتی خوارج و ناصبی و کافر را می توان کشت مجوز کشتار بسیاری صادر شده است. وآنها که کسی را که به عبادتگاه دیگران با پتک حمله کرده و بت شکن شده است مورد ستایش قرار می دهند.. بایستی معالجه شوند ... اگر شما با محاکمه و مجازات موافقید حق شماست.
با احترام-اردوان فلاح
*
آقای اردوان فلاح! چطور شما می توانی بگویی که خمینی و شاه و رجوی مقصر نیستند! اخر خرد هم چیز خوبی ست! همه ی اینها مقصرند! رجوی و خمینی آدمکشند، آدمکشی کرده اند و خودشان در رادیو تلویزیونهاشان گفته اند و نوشته! بنا بر این گناه کارند و دست کم باید محاکمه و محکوم شوند ، حالا ما با مجازات ادعام مخالفیم درست اما اینکه باید محاکمه و محکوم شوند حرفی درش نباید باشد.
و البته سلام و همدردی با حسین باقرزاده
*
جناب باقرزاده عزیز
من بعنوان یک هموطن که سالهاست بطور مستمراز نوشتار و گفتار شما بهره می گیرم از این همه مصیبت برای خانواده شما به خود لرزیدم وبه شما آفرین گفتم که روحیه انتقام جوئی در شما بیدار نشده است...
اما به نظر من نه خمینی مقصر است نه رجوی و نه لاجوردی و نه شاه که موقع کشته شدن برادران شما زنده نبوده است...
انقلاب اسلامی نوزاد آمیزش دو گروه مطلق نگر است که یکی هرچه را که در متون قدیمی اسلامی مذکور است حقیقت محض می داند و آن دگر که در عمل حضرت مارکس را خاتم الفلاسفه می شمارد و تنها راه رستگاری بشر را پیروی از افکار جهان شمول وی...
جناب باقر زاده مطابق نص شرع انور بیشتر عالمیان از گاندی و نهرو گرفته تا کانت و هابرماس و نلسون ماندلا با جرائم قرانی بت پرستی و کافری و زندقه و الحاد واجب القتلاند و مستوجب اشداء با لکفار.. و موسوی اردبیلی و تبریزی و خمینی و خوینی و کجوئی و لاجوردی مشمول رحماء بینهم... آقای باقرزاده اگر نخواندهاید بخوانید کشتار ایرانیان را در جلولا و گرگان و نهاوند و قتل عام خوارج را... اشکال در جای دیگری است، در رفع آن بکوشیم.
با احترام-اردوان فلاح
*
جناب باقرزاده درود بر شما
بویژه به زخم های قلب انسانی تان. با انگیزهای قلمی " یاد سه برادر" موافقم. مبادا که این شقاوت ها و جنایت ها رنگ فراموشی گیرد؛ دادگاه وجدان های بیدار بشری بر روی عاملان و موجدان این جنایات بسته شود؛ گرفتن قدرت و معامله با جان انسان ها رویه شود. قلمی که در این سالها هرگز بیاسوده و مدام از سر صدف نوشته است باید به دین سو می چرخید.
اما می خواهم نکته ای را به شکل پرسش مطرح کنم. پیش از آن یادآوری یک نکته را بی فایده نمی دانم و ان ای که به هیچ روی قصد ندارم که از سازمان مجاهدین خلقِ پس از انقلاب و از منطق و سبک و کنش آن در برابر جمهوری اسلامی کوچک ترین دفاعی بکنم.
اما پرسش: آیا جمهوری اسلامی با تمامیت خواهی و بستن راه های مشارکت جز خودش در ادامه ی تلاش جامعه برای رسین به خواست هایش نقش نداشت؟ آیجاد سیکل معیوب کشتار به سبک جمهوری در زندانها یعنی اول روح انسان ها را کشتن و سپس تن درهم شکسته ی آنان را بر دست لاجوردی ها و حاج داوودها بردار کردن برساخته ی جمهوری اسلامی نبود؟ سیکلی که یک سرش تواب سازی بود و سر دیگر آن شهید سازی و هر دو انسان را ابزار قدرت می خواست. جمهوری اسلامی حفظ آن و سازمان مجاهدین کسب آن را غایت عمل خویش می دانست. هر دو سو پیروزمندانه کشته می شمرد. این بازی مرگ را آیا اول نباید در پرونده ی جنایی ی جمهوری اسلامی جست و یافت؟
انگیزه ی شما را به تأیید تکرار می کنم، نوشتن و هر گونه از جنایت و بیداد سخن گفتن مبارزه علیه فراموشی است. کوشش در این راه وظیفه ای انسانی است چرا که« انسان تجسد وظیفه است».
پایدار باشید
*
آقای باقرزاده عزیز
با شما صمیمانه همدردی میکنم، این درد را میفهمم و برای جوانان پاکی (از هر مرام و ایدئولوژی) که قربانی خشونت شدند متاسفام. اما نمیشود حاکمان را با قربانیان جوان هم تراز کرد. شور و شوق آن روزها را بیاد اورید . انتظارتای که هیچ گاه براورده نشد و وعده هایی که دروغ بود..........
چه کسانی مقصرند؟ دیکتاتوری شاه که بیفرهنگی سیاسی را سبب شد؟ نبود آگاهی ملّی؟ اسلام سیاسی که میخواست همه ملت را به بهشت بیندازد؟ یا بی تابی روشن فکران که تشنه دموکراسی بودند و تحمّل نداشتند؟ دلیل هرچه باشد و تاسف هر چقدر بزرگ ، فقط میتوان درس گرفت. شاید این تنها راه برای احترام به همه انهأیست که رفتند. خوش بختانه بنظر میرسد که جنبش سبز اموخته است و این تسلأیست. ملت ما از خشونت بیزار شده و جوانان ما هم همینطور، و این سرمایه عظیم است.
با شما و سرکار خانم زرکش عمیقا همدردی میکنم .و برای همه قربانیان خشونت در میهن آرامش ابدی آرزو دارم.
پیروز باشید
Thu 22 07 2010 14:43
به بهانه ی برگزاری مسابقه ی فوتبال به یاد "ندا آقاسلطان" در لندن مبارزه ی مدنی، شیوه های نوین
کامیار بهرنگ
پنجشنبه ۳۱ تير ۱۳۸۹
در بررسی ابعاد شیوه ی مبارزه ی مدنی در مقابل دیکتاتوری ولایت فقیهی
جنبش مدنی و اعتراضی سبز بیش از یکسال است که شیوه های گوناگونی از مبارزه های بدون خشونت را در ابعاد گوناگون تجربه کرده است، تجربه هایی که گاه با پیروزی همراه بوده ولی به نظر من در این مدت شکست نخورده است که دلیل این استدلال را درمطلب بیان خواهم نمود.
نگاهی به شکل گیری جنبش سبز می تواند ما را در ادامه ی مسیر راهنمایی کند، جنبشی که به واقع نام سبز برای آن مفاهیم گوناگونی را به تفسیر می گذارد، جنبشی که حاصل به نمایش در آمدن خواسته ها و مطالبات سرکوب شده ی 30 ساله ی ولایت فقیه بر ایران است. خواسته ها و مطالبات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی که در ابعاد گوناگون در هر دوره با نام و نشانی با سرکوب مواجه شد، در هیات یک انتخابات خود را شکوفا می کند و سبز می شود و این تازه آغاز رویش است. به خوبی می دانیم همه ی آنان که در انتخابات شرکت کردند، طرفدار "میرحسین موسوی" کاندیدای مقابل نماینده ی سیستم ولایت نبودند و همه ی کسانی که فردای اعلام نتایج به خیابان ها آمدند کسانی نبودند که صرفا به او رای داده بودند، چه بسیار که در انتخابات شرکت نکردند و آمدند و چه بسیاری که رای خود را به نام او به صندوق انداختند و فردا به هر دلیلی در خانه نشستند.
این صف بندی، مبارزات بر علیه دیکتاتوری ولایت فقیه را به سه دسته ی عمومی تقسیم کرد، طرفداران ولایت ، مخالفان دیکتاتوری ولی فقیه و جمعی که تنها نظاره گر هستند. گروه اول یعنی طرفداران نظام ولایت در این انتخابات دچار ریزشی عظیم شدند،چرا که "میرحسین موسوی" کسی بود از جنس خود ِ نظام و در مواردی بسیار باورمند تر از کاندیدای ولایت مدار به آئین ها و دستورات دینی، این موضوع در حدی بود حتی در میان مذهبیون که در دوره ی گذشته تنها به دلیل باورمندی های "دکتر محمد معین" او را انتخاب نکردند، در این دوره خود را به صف طرفداران نخست وزیر دوران جنگ رساندند. در طرف دیگر صف، بودند کسانی که همواره بر طبل تحریم انتخابات می کوبیدند و توجیه اشان این بود که انتخابات در سیستم ولایت امکان ناپذیر است و نتیجه حاصل توافق بالا نشین های نظام است. این دسته نیز در این دوره با نگاهی اصولی به جنبش شکل گرفته ی مردمی بر این باور استوار شدند که ایجاد روحیه ی خودباوری در مردم که همراه با حظور حداکثری ( با همه ی تبلیغات ولایت به نفع خود) می تواند دستاوردهای بلند مدتی را همراه داشته باشد، با این تحلیل آنها نیز خود را در شکل طرفداران ضد جریان موجود ِ مورد تایید ولایت فقیه به صحنه آوردند. دسته ای نیز با باور به وقوع تغلب در انتخابات به خصوص در این دوره و اعتقاد به اعلام پیروزی نتیجه به نفع کاندیدای ولایت، اما حضور در انتخابات را از انجاییکه حقی را ایجاد می کند که برای آن می شود داد بر آورد، حضور در انتخابات در هر چهره ایی بر خلاف جریان موجود را تبلیغ و تشویق کردند، این باور در ما بود که هر نتیجه ایی پیروزی است، پیروزی "میر حسین موسوی" و یا حتی " شیخ مهدی کروبی" نشان شکست ولایت در برابر رای مردم بود که به وضوح اراده ی خود را در اشکال گوناگون در طی دوران تبلیغات انتخاباتی به نمایش گذاشته بودند و اعلام رای به نفع کاندیدای ولایت فقیه، حقی را برای آن دسته ی میلیونی ایجاد می کرد که بعد ها در شعار " رای من رو پس بگیر" به نمایش در آمد. ابعاد پیشرفت این جنبش را می توانید در نگارش بیانه های " میرحسین موسوی" مشاهده کنید که خود به صراحت در تفاوت شکل ِ محتوی ایی جنبش سبز انتخاباتی و جنبش سبز اعتراضی اذعان دارد. به هر سوی این جنبش که حاصل کار چندین ساله ی متفکران و مبارزان بسیاری بوده است از روز اول قیام های بدون خشونت را سرلوحه ی کار خود قرار داد، انتقادات و راهکارها بر این شیوه ی مبارزه را در مقاله ی دیگر (نافرمانی مدنی، خشونت طلبی، حق با کیست؟ / ایران امروز) اورده بودم، اما در این مجال تنها قصد بررسی ابعادی از شیوه های مبارزه ی بلند مدت در برون مرز را دارم.
بیشتر برگزاری یک مسابقه ی فوتبال در شهر لندن مرا مجاب به نگارش این مطلب کرد، جاییکه دو تیم ایرانی لندن نشین مسابقه ایی را به نام "ندا آقاسلطان" برگزار کردند. در نگاه عده ایی این مسابقه، بازی کردن با نام "ندا" بود و ارزش های مبارزه را کاهش می داد اما در نگاه برگزار کنندگان این مسابقه، آن روز فرصتی بود که ایرانیان فارغ از نگاه سیاسی و یا حتی مبارزاتی در فرصتی نشان دهند که برای کشته شدن دختری که حداکثر هزینه را برای مبارزه داده است، حاظراند حداقل وقت را صرف کنند، این توجیه باعث آن شد تا بیش از صد نفری که بسیاری از آنان در تجمعات اعتراضی مقابل سفارت ایران در لندن و یا دیگر مکان ها شرکت نمی کنند، حضور پیدا کنند و با در دست گرفتن عکس های "ندا" نشان دهند نام و یاد او حداقل به فراموشی سپرده نشده است. در حین مسابقه عده ایی از برگزار کنندگان با تشویق دو تیم و هیجان بخشیدن های معمول یک مسابقه ی فوتبال بر آن بودند که لحظه هایی را برای حاظرین فراهم سازند که روز یکشنبه برای انان که می خواهند اعتراض ِ پنهان خود را به نمایش بگذارند، سخت کسل کننده نباشد، که این خود نیز با دو تفسیر مواجه شد، یکی آنکه آن را پذیرفت و هم صدا با جمع فریاد کشید و در پایان نیز شعار " ندای ما نمرده" و " زنده باد ایران و ایرانی " را سر داد و عده ای این های و هوی را بازی کردن با احساسات نامید و انان که فریاد کشیده بودند را بازی گردانان نامیدند و مشابه انانی که پیراهن عثمان بالا برده بودند. به واقع با نگاهی از بالاتر می بینیم که آن جمع ، مجموعه ی نیروهای سیاسی نبود، برنامه برای یک آکسیون اعتراضی نبود و حتی آن موقع که خبرنگاری سوال می کرد و حتی به شوخی می گفت من گزارش سیاسی بنویسم یا ورزشی، جواب اش ساده بود "سیاسی – ورزشی"، بخشی از ان جمع به واقع برای دوری از شعارهای روزمره آمده بودند، پس می بایست با همان دید هم از میدان بیرون می رفتند تا فردا روزی که چنین برنامه ایی مجددا برگزار شد، با دیده ی انکار به آن نظاره نکنند که مسابقه ی فوتبال جوانان ایرانی در لندن، سکوی شعار عده ایی شده است. در عین آنکه آنها برگزار کنندگان برنامه را به خوبی می شناختند و با علم بر اهداف برنامه به انجا آمده بودند.
در بالا و بر اساس تقسیم بندی های جامعه، بخش معترض وضعیت موجود و حاکمیت ولایت فقیه در ایران، خود نیز دو دسته اند، عده ایی که ابعاد مبارزه را به خوبی می شناسند و نقشه ی راه برای مبارزه دارند و بر اساس آن نقشه درگیر روزمره گی نمی شوند، دچار سرخوردگی نمی شوند و در هر برنامه ایی به دنبال هدفی مشخص هستند، که این نیز از پراکندگی و سردرگمی های معمول جلوگیری می کند. اما بخشی دیگر در این جمع راه را بر اساس روز انتخاب می کنند، که در این جمع آشفتگی زیاد دیده می شود، چرا که می خواهد فریاد اعتراض اش را به نمایش بگذارد،اما راه را گاها حتی اشتباه می رود، این درست در دورن مرز نیز دیده می شود، که نمونه ی عیان آن در شرکت معترضین در تظاهرات 22 بهمن بود. جایی که بر اساس یک نقشه ی اشتباه فرصت سوزی کرد و در بخشی از جامعه ایجاد سرخوردگی کرد، در صورتیکه حتی همان شرکت پراکنده نیز بر اساس نقشه ی راه موفقیت آمیز بود و بخشی از پیروزی، چرا که دستگاه سرکوب را به واکنش وا داشت و نقشه ی انان برای نمایش مرگ جنبش را بر هم زد، توجه داشته باشیم ، پیروزی همیشه اجرای برنامه های ما نیست، گاهی بر هم زدن بازی قدرت خود پیروزی است، همان پیروزی که در سالگرد انتخابات، یک بیانیه و در خواست تظاهرات، دستگاه ولایت را به واکنش های مضحک وادار نمود و البته بعد از اعلام انکه به خاطر جان و ناموس مردم از حق مسلم برگزاری یک تجمع صرف نظر شد، باز هم دیدیم که خیابان ها را ماشین های سرکوب چگونه بزک نمودند. نمایش خیابان های خالی از معترضی که پر است از گارد ویژه ی سرکوب خود در نظرمن پیروزی است، ترس از سکوت همه ی وجود دستگاه سرکوب ولایت را گرفته است، ترسی که بارها به شکل های گوناگون تلاش کردند و می کنند آن را به سمت تندروی های غیر منطقی راهنمایی کنند. اعدام های گسترده در استان های حساس کشور به خصوص کردستان، آذربایجان و سیستان و بلوچستان یکی از این برنامه ها بود که با تدبیر و بلند نظری جنبش به شکست انجامید و آبی شد که بجای افتادن به خانه ی معترضین، سیلی شد بر کاخ ِ دستگاه ولایت، جایی که " میر حسین موسوی" و "زهرا رهنورد" را به واکنش وا داشت و استقبال قومیت های ایرانی را همراه کرد، قومیت هایی که به هر دلیل خود را تا امروز به صورت مستقیم درگیر جنبش نکرده بودند را دستگاه ولایت به کرده ی خود همراه جنبش کرد.
این حرکت ها را اگر در کنار هم قرار دهیم می بینیم که از هر فرصتی می توان و می بایست برای نمایش اعتراض استفاده نمود، اینجا است که وقتی کسی بر خود جرات می دهد تا در مراسم ِ مذهبی "مرکز اسلامی لندن" حضور پیدا کند تا نشان دهد، بخش مذهبی جنبش سبز با داشتن باور های مذهبی مخالف دیکتاتوری ولایت فقیه است، برنامه های آنان را بر هم می ریزد، آنجاییکه می دانیم حداقل هزینه بد و بیراه و چند ضربه ی مشت است، اما با این وجود با نماد ِ سبز حاظر شدن، خود مثل شطرنج بازی است که راه پیروزی را در خراب کردن بازی ِ حریف می جوید. با این استدلال است که مسابقه ی فوتبال دو تیم ایرانی در لندن فرصتی است که نشان دهد ایرانیان لندن هنوز فراموش نکرده اند، با این استدلال است که کانون های حمایت از مادران عزا از جمع های چند نفری امروز چند ده نفر می شوند، با این استدلال است که حتی کنسرت های موسیقی به خود رنگ اعتراض می گیرند، کنسرت موسیقی هیپ هاپ می شود " آوای تغییر" و هر که آنجا می آید نشانی از اعتراض را چه نهان و چه آشکار با خود همراه می آورد، با این استدلال است که همه ی مبارزه را در "مرگ بر" و "زنده باد" نمی بینی و راه کارهای جدیدی را برای نمایش اعتراض می جویی، با این استدلال است که اعتراضات چند هزار نفری مقابل سفارت ها را ترک می کنی به میان جامعه ی میزبان می روی و سفارت خالی را تنها می گذاری برای کسانی که اشکال ِ مبارزه را می خواهند در یک مسیر ِ به باور من بی هدف دنبال کنند، مسیری که در آن فرسایش عامل اصلی خستگی است، ایجاد جنب و جوش در جنبش ضروری است و این جنب و جوش، نوآوری می طلبد که جنبش سبز در عمومیت خود نشان داده است در سطح بالایی از ان برخوردار است، کافی است نگاهی به برخورد جامعه های میزبان نسبت به جنبش بیاندازید، برخورد انان با تظاهرات های کلاسیک را ببینید ( یاداور شوم به هیچ عنوان منکر برگزاری تظاهرات یا اکسیون نیستم اما هر چیزی به جای خود).
به هر سوی توجه داشته باشیم جنبش سبز در عین داشتن ریشه های بسیار عمیق در سطح جامعه تنها یک سال است که شکل بیرونی به خود گرفته است، این جنبش نه به سیستم آزمون و خطا، اما می بایست راه کارهای منطقی گوناگونی را به درجه ی عمل برساند تا حداکثر دریافت های عمومی را به دست آورد، همیشه کمیت مهم نیست اما اعتراض های مدنی در شیوه های مبارزات بدون خشونت این امر را می طبلد که حداکثر را همراه داشته باشی. فعالیت مبارزان هدفمند جنبش اگر در این راستا قرار گیرد، اتحاد در عمل مشترک را در عین اختلاف در عقیده به نفع همبستگی عمومی برای مبارزه علیه دیکتاتوری ولایت فقیه، تقویت می کند. صف مبارزان جبهه ی واحد ضد دیکتاتوری را فارغ از جناح بندی تقویت می کند، جمع وسیعی از مردم را که نمی خواهند درگیر فعالیت های حزبی و گروهی شوند را گرد هم می آورد، جمع وسیعی از مبارزان سیاسی را که فعالیت تشکیلاتی ندارند را کنار هم می نشاند و این گام های ابتدایی می شود برای تعیین یک پلاتفورم ِ عمومی برای جنبش. منشوری که سال ها است در مورد ابعاد گوناگون آن بحث می شود.
نکتههایی در بازخوانی مفاهیم استقلال و استعمار
غفور میرزایی
دکتر کاظم علمداری در نوشتاری زیرعنوان "بازخوانی مفاهیم استقلال و استعمار" به یک مشکل اساسی در ذهنیت فرهنگی ما ایرانیان اشاره کرده اند که ما از کلمه "استقلال" تنها مفهوم "استقلال سر زمین" و دولت را درذهن داریم و برای حفظ آن حاضریم به حکومت استبدادی هم تن دهیم. چنین فرهنگی بهانه ای بدست دیکتاتورها داده است که به بهانه دشمن خارجی و تهدید مرزهای کشور بتوانند آزادی و استقلال فردی و جامعه را مورد تجاوز قرار دهند و درواقع ادامه دیکتاتوری خود را بر جامعه مشروعیت بخشند.
نوشته دکتر علمداری مدعی نیست که اگر دشمن خارجی به کشور حمله کرد ما نبایستی اهمیت بدهیم، زیرا در زیرستم دیکتاتوری خودی هستیم. برعکس، مسأله این است که در فرهنگ ما استقلال مرز ها و توجه به دشمن خارجی چنان بزرگ نمایی شده که سلطه گران داخلی، دشمن فرضی را وسیله مشروعیت بخشیدن سلطه گری خود کرده اند. آنها استقلال را فقط در استقلال خاک و مرزهای کشور محدود کرده اند، و وظیفه حکومت را حفظ استقلال آب و خاک تعبیر کرده اند. با این ادعا آنها آزادی و استقلال مردم را به هیچ می گیرند. نمونه های که دکتر علمداری ار این فرهنگ نادرست ارائه می دهد جمله آقای خاتمی است که گفته است: "من استبداد داخلی را بر استعمار خارجی ترجیح می دهم!
مسأله اصلا ترجیح استعمار خارجی به استبداد داخلی و یا ارجحیت دادن استقلال مرزه ها در برابر مشروعیت استبداد نیست، بلکه مسأله فرهنگی است که استبداد با ایجاد دشمن فرضی خارجی برای "مشروعیت بخشیدن و ادامه حکومت استبدادی خود می آفریند. این فرهنگ، درعهد خود باختگی قاجاریان در برابرغرب در ایران پدیدار شد و درعصر پهلوی ها و به ویژه در نظام دیکتاتوری اسلامی برای سرکوب مخالفان به کار گرفته شد. این فرهنگ از یکسو ناشی از بی توجهی به فردیت و استقلال فرد و در نهایت نافی استقلال مردم است، و از سوی دیگر ناشی ازخود باختگی در برابر قدرت و سرانجام وسیله توجیه زورگویی و استبداد حاکمان بر مردم می باشد.
شاید قدرت خارجی در عهد قاجار به آنجا رسیده بود که هر کار کوچک و بزرگی را زیرسر انگلیس و روس می دانستند. تصادفا قدرتمندان نیز در هنگام شکست و ناکامی خودشان به همین استعمارگران می پیوستند. برادر ناصرالدین شاه ازترس ظلم او به انگلیس ها پناهنده می شود و محمد علی شاه در شکست از مشروطه خواهان به سفارت روس می گریزد. مردم همه بزرگان کشور را نوکر اجنبی می دانند و البته حکومت هم هر مخالف و آزادی خواهی را عامل استکبار جهانی می شمارد. بی گمان نسبت دادن هر بد بختی و نا کامی به خارجی را نمی توان جز گریز از مسئولیت خود دانست. این دیدگاه که عقب ماندگی جامعه ما را نقشۀ خارجی ها و خواست امپرالیسم می دانند و ادامه استبداد بومی را به خواست خارجیان نسبت می دهند نیر بی تردید به این فرهنگ دامن می زند. استعمار و امپریالیسم پدیده ای نسبتا جدید و مربوط به سه قرن اخیر است، در حالیکه زوال وعقب ماندگی ایران ریشه های تاریخی در بطن جامعه دارد. کشور همسایه ما ترکیه نیز که تا اوایل قرن بیستم امپراتوری بزرگی بود به دلایل همان ریشه های تاریخی قادر نشد در عصر رشد سرمایه داری که غرب به سرعت رشد کرد قدرت گذشته خود را حفظ کند و مانند ایران در جرگه کشورهای عقب مانده در آمد.
آنچه در مقاله اخیر علمداری مد نظر است، بررسی ذهنیت جامعه نسبت به نقش استعمار و استبداد است که با فرض نقش استعمار علیه ما، نقش مخرب استبداد بومی در حاشیه قرار می گیرد. استبداد از همین ذهنیت و روحیه برای بقای حکومت خود بهره می برد. احتمالا همگی این جمله معروف خمینی را شنیده اند که می گفت: "آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند!"، اما اگر بمبی در اتومبیلی در کنار خیابانی در تهران منفجر می شد، بلافاصله آنرا به آمریکا و صهیونیست ها نسبت می دادند و هنور نیز چنین می کنند. با استفاده از همان ذهنیت فرهنگی است که حتی ضعف حکومت، که مسوول حفظ امینت جامعه است را با توطئه خارجی ها توجیه می کند. همین ذهنیت است که قادربه پذیرش این امر ساده نیست که یک مخالف داخلی می تواند اقدام به عمل تروریستی کرده باشد و برای این کار نیازی به قدرت های جهانی نیست. همین ذهنیت سبب می شود که از سوی دیگر برخی ازمخالفان جمهوری اسلامی، حکومت گران را عرب بخوانند و از پذیرش این واقعیت که ایرانی هم می تواند جنایتکار باشد فرار می کنند، ویا قدرت گیری جمهوری اسلامی را کار انگلیس و آمریکا می خوانند.
همانگونه که اشاره شد این ذهنیت در فرهنگ ایران خاص دوره جمهوری اسلامی نیست. در گذشته نیز دولت مخالفان خود را با انگ وابستگی به استعمار تخطئه و مجازات می کرد. رمز اصلی اینکه چرا پپس از ۳۱ سال خواست مرکزی ایرانیان در انقلاب ۵۷ یعنی آزادی بدست نیامده، در همین ذهنیت نهفته است و استبداد که دشمن اصلی آزادی مردم است، خود را پشت شعار مقابله با استعمار خیالی و نسبت دادن مخالفان به خارجی ها پنهان می سازد. بی تردید برای کسب آزادی و ساخت دمکراسی در ایران باید با این ذهنیت نیز مقابله کرد و اجازه نداد که مستبدان جمهوری اسلامی با وابسته خواندن آزادی خواهان به استعمار- خود را تبرئه و زمینه سرکوب مخالفان را فراهم کنند.
استبداد ریشه عقب ماندگی ما بوده و هست. همین ذهنیت مخرب همدستی با استبداد داخلی برای مقابله با دشمن خیالی خارجی ناشی از استبداد زدگی جامعه است، که اجازه نداده است مردم با استقلال فکری و آزاد اندیشی، نقش استبداد را بشناسند و پی به مشکلات خود ببرند و برای رفع آن به سراغ خارجی ها نروند. در حالیکه دشمن اصلی خواست های آنها در درون ایران وهمان حکومت خودکامه است.
در جهان امروز منافع ملی هر ملتی در پیوند با مناسبات عادلانه و قانونی با کشورهای دیگر بدست می آید، نه در دشمنی با آنها و منزوی کردن خود، امری که امروز جمهوری اسلامی بر ایران تحمیل کرده است. کوتاه کلام اینکه با استقلال مردم نه تنها آزادی و دمکراسی فراهم می شود، بلکه استقلال کشورو دولت نیز تآمین می گردد. ولی بر عکس آن درست نیست. هیچ جامعه آزاد و دمکراتی زیر سلطه خارجی ها نبوده و نیست.
پایان
نظر کاربران:
من به دلیل استفاده ازفیلتر شکن قادر به پاسخ مستقیم به آقای میرزایی نیستم.
اما مطلب ذیل درمورد آخرین نوشته ایشان است.
من نمیدانم نویسنده محترم از نظریه اخیر آقای علمداری که به کرات در آن مقاله اشاره به "استعماری که هرگز نبوده" به چنین برداشتی رسیده است. امتزاج مبارزات آزادیخواهانه و ضد استعماری ملت ایران از دوران مرحوم دکتر محمد مصدق تا سرنگونی دربار پهلوی به دلیل سیاست های استعماری آمریکا و انگلستان بوده است. اسباب تعجب است که آقای علمداری امروز نافی دشمنی غرب با مبارزات آزادیخواهانه ملت ایران در دوران حکومت پهلوی هاست و اعتقاد بر این دارد "که هرگز نبوده" و قلم انتقاد و نکوهش را بسوی مرحوم آل احمد میگیرد. تو گویی او بود که در سال ۳۲ در ایران کودتا کرد.
غرب ستیزی روشنفکران ما و محبوبیت حزب توده در یک دوره از تاریخ کشور بیشتر به دلیل رفتار غرب در ایران بوده تا انحطاط اندیشه سیاسی در ایران. اگر امروز مبارزه با استعمار در داخل کشور از دید روشنفکران و صاحبنظران از اولویت خارج گشته، صرفا به یمن دستاورد انقلاب شکوهمند بهمن ۵۷ است که علیرغم تمامی کاستیهای خود بر کودتای سال ۳۲ فائق شد. این امر مهم و دستاورد گرانبها در مقاله آقای علمداری به هیچ انگاشته شده و به سخره گرفته شده است. آخر حمله مغول ها چه ارتباطی با تاریخ استعمار نوین در ایران دارد؟ دموکراسی کره جنوبی و ترکیه بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوراها چه سنخیتی با مبارزات مردم ایران در دهه ۵۰ دارد؟
نوشته آقای علمداری بنده را به تفکر واداشته که شاید نشان انحطاط اندیشه سیاسی در دوران فعلی غرب زدگی رقت انگیزی باشد که برخی از روشنفکران تبعیدی ما را به دلیل دوری چندین دهه از ایران گرفتار خود نموده است.
Wed 21 07 2010 7:17
جنایتی که فقط جندالله مسئول آن نبود
حسین باقرزاده
سهشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۹ – 20 ژوئیه 2010 hbzadeh@btinternet.com
خونهایی که نباید میریخت – و جنایتی که فقط جندالله مسئول آن نبود
واقعه تروریستی پنجشنبه گذشته در زاهدان که با انفجار مضاعف دو بمب در فاصله زمانی کوتاهی از یک دیگر صورت گرفت فاجعه آفرید و به مرگ دهها نفر و زخمی شدن سدها نفر دیگر منجر شد. عاملان این حادثه، به گفته گروه جندالله، دو جوان بلوچ از طایفه ریگی بودند که به انتقام خون رهبر اعدام شده گروه عبدالمالک ریگی با یک اقدام انتحاری به این عملیات دست زدند. انفجار فاجعه آفرین بود، و انفجار انتحاری مضاعف که هدفی جز افزایش حد اکثر قربانیان را دنبال نمیکند از بدترین انواع عملیات تروریستی است که در سالهای اخیر در خاورمیانه شیوع یافته و اکنون به ایران نیز سرایت کرده است. عملیات انتحاری تحت هر عنوان و بهانه و در هرجا که صورت گرفته و میگیرد مصداق کامل کشتار جمعی است و باید آن را محکوم کرد. واقعه تروریستی زاهدان نیز به همین دلیل به طور وسیع از سوی جامعه ایرانی و جامعه جهانی محکوم شناخته شده است.
در این میان البته مقامات ایران بیش از همه در مورد این واقعه نوحهسرایی کردهاند و آن را به عنوان یک عمل تروریستی محکوم شناختهاند. این اقدام از سوی کسانی که عملیات مشابه فلسطینیان در اسراییل را تحت عنوان عملیات «استشهادی» تقدیس میکنند، و یا در نهادهای نظامی و نیمه نظامی خود «گردانهای استشهادی» تشکیل دادهاند یکی از بارزترین نشانهای نفاق و ریا بشمار میرود. جمهوری اسلامی نمیتواند از یک سو از عملیات تروریستی در این یا آن گوشه جهان حمایت کند و از سوی دیگر وقتی نیروهای خودی او (و به ناچار، مردم عادی کشور نیز) قربانی چنین عملیاتی میشوند داد بر آرد و آن را محکوم کند. اگر تروریسم کور از نوع آن چه که در زاهدان اتفاق افتاد به ایران راه باز کرده، باید آن را در درجه اول مرهون فرهنگ ایدئولوژیکی دانست که جمهوری اسلامی در شکلگیری و تبلیغ و ترویج آن در خاور میانه نقش اول را بازی کرده است. تصادفی نیست که تروریسم کور در خاورمیانه و غرب آسیا و شمال آفریقا عمری کم و بیش برابر با عمر نظام اسلامی حاکم بر ایران دارد و با ادامه حیات آن از طریق تروریستهای اسلامگرا به سراسر جهان نیز گسترش یافته است.
ولی مسئولیت رٍژیم جمهوری اسلامی در مورد فاجعه تروریستی اخیر در زاهدان تنها در سطح ایدئولوژیک نیست. رژیم حاکم با سیاستهای سرکوبگرانه در سطح ملی و کاربرد تبعیضهای قانونی و فراقانونی علیه اقلیتهای مذهبی و قومی به نارضایی و بیگانگی وسیعی در بین این اقلیتها دامن زده است. علاوه بر این، فقر و عدم توسعه بیش از هر جای دیگر نواحی اقلیتنشین در استانهای مرزی ایران را تحت تأثیر قرار داده است. در برابر این تبعیضات و نابسامانیها، رژیم امکان اعتراض مسالمتآمیز را از مردم سلب کرده و هر نوع حرکت اعتراضی را با خشونت (به شمول زندان و شکنجه و اعدام) سرکوب کرده است. در این شرایط، تعجب آور نیست اگر گروههایی دست به خشونت بزنند و با زبانی دیگر با رژیم سخن بگویند. پاسخ رژیم در برابر این حرکت چیزی جز اعمال خشونت بیشتر نبوده و این امر دور باطل خشونت را شدیدتر کرده است. از این رو، اگر در ایران جمهوری اسلامی عملیات قهرآمیز و تروریستی صورت گرفته و تشدید شده سهم عملی سیاستهای رژیم حاکم در آنها کم نبوده است.
به این ترتیب، جمهوری اسلامی از طریق شکلگیری و تبلیغ و ترویج فرهنگ ایدئولوژیک خشونت سهم عمدهای در گسترش تروریسم در خاورمیانه و ماورای آن داشته است. علاوه بر این، در سطح ایران، این سهم از راه اعمال سیاستهای سرکوبگرانه و خاموش کردن صداهای اعتراض مدنی و مسالمتآمیز و تحریک مخالفان به توسل به خشونت، دو چندان شده است. اما در مورد بمبگذاری انتحاری اخیر در زاهنان، سهم رژیم ایران به عوامل فوق خلاصه نمیشود. در مورد این فاجعه به خصوص به جرأت میتوان گفت که عمل رژیم جمهوری اسلامی سهم مستقیم و تعیین کنندهای داشته است، و از این رو باید آن را به همراه جندالله مسئول مشترک خونهای بیگناهانی دانست که در این فاجعه به زمین ریخته شد. به عبارت دیگر، رژیم میتوانست از بروز این فاجعه مشخصا جلوگیری کند و مانع وقوع آن شود، ولی تعمدا به عملی دست زد که احتمال وقوع آن را تشدید و تقاریبا قطعی کند.
دو جوان بلوچ که با بستن بمب به کمر خود در فاصله چند دقیقه به عملیات انتحاری دست زدند و فاجعه خونینی آفریدند انگیزهای جز انتقام نداشتند. آنان به انتقام خون عبدالمالک ریگی پایهگذار و رهبر گروه جندالله که در آخر خردادماه در تهران به دار آویخته شد خود را منفجر کردند. ریگی به چنگ مأموران رژیم افتاده بود و در اسارت به سر میبرد. جندالله نگران سرنوشت ریگی بود و موقتا عملیات مسلحانه خود را متوقف کرده بود. ریگی به اتهام یک سلسله اعمال مجرمانه به شمول قتل و تروریسم به اعدام محکوم شد. جمهوری اسلامی به سادگی میدانست که به دلایل سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، اعدام ریگی واکنش خشنی را از سوی جندالله به دنبال خواهد آورد و این گروه که اقدامات نظامی خود را موقتا متوقف کرده است با اعدام ریگی دیگر انگیزهای برای ادامه این وضع نخواهد داشت و بلکه انگیزههای تشدید عملیات نظامی آن شدیدتر خواهد شد. و رژیم با علم به این واقعیات، و به رغم آن، تصمیم گرفت ریگی را اعدام کند.
برای درک اهمیت خطیر این سیاست کافی است به یک نمونه تاریخی اشاره کنیم. در سال 1378، عبدالله اوجالان رهبر حزب زحمتکشان کرد (پکک) در ترکیه دستگیر و زندانی شد. این حزب نیز در طول 15 سال در ترکیه به عملیات مسلحانه دست زده بود، و اوجالان به اتهام ارتکاب این عملیات به اعدام محکوم شد. دولت ترکیه، اما، زیر فشار افکار عمومی جهانی اوجالان را اعدام نکرد و به جای آن از حضور او تحت اسارت خود برای کاهش عملیات نظامی پکک بهره گرفت. این کار البته به مبارزات مسلحانه پکک در ترکیه (به دلیل ادامه عوامل ریشهای این تخاصم) خاتمه نداد، ولی به طور قطع از بروز دهها و شاید سدها عمل مسلحانه که ممکن بود پیروان فداکار اوجالان به انتقام اعدام او به آن دست بزنند مانع شد. علاوه بر این، وقتی دولت ترکیه از اعدام اوجالان که دهها خونخواه داشت استنکاف کرد دیگر توجیهی برای اجرای این مجازات در مورد سایر جرایم و متهمانی که یک یا چند خونخواه داشتند باقی نماند، و پس از آن مجازات اعدام بالمره در این کشور لغو شد.
اگر رژیم جمهوری اسلامی نیز کمترین مسئولیتی در برابر امنیت شهروندان خود و کاهش یا نفی تروریسم در ایران احساس میکرد، به سادگی در مییافت که نباید عبدالمالک ریگی را اعدام کند و بلکه از حضور او در اسارت برای کاهش عملیات نظامی جندالله در سیستان و بلوچستان استفاده نماید. اهمیت این واقعیت وقتی بیشتر روشن میشود که بدانیم ریگی در اسارت طی یک پیام ویدیویی (که با همکاری عوامل رژیم تهیه شده و به جندالله تحویل داده شده) صریحا و رسما خواهان قطع عملیات نظامی شده و از زمینههای برقراری صلح سخن میگوید. این پیام ویدیویی که از سوی جندالله پخش شده است[1] به خوبی نشان میدهد که عبدالمالک ریگی زنده تا چه حد میتوانست برای کاهش عملیات نظامی جندالله مفید باشد، در حالی که عبدالمالک ریگی اعدام شده (علاوه بر نقش قطرهای برای اطفای عطش سیری ناپذیر حاکمیت به اسیرکشی و اعدام) نتیجهای جز افزایش خشونت و بروز عملیات انتقامجویانه از نوع آن چه که در زاهدان در پنجشنبه گذشته اتفاق افتاد نمیتوانست داشته باشد. همان طور که در یادداشتی پس از اعدام ریگی اشاره کردم[2] با اعدام ریگی، در واقع صلح نیز «ذبح» شده بود.
و سرانجام مسئولیتی که در این زمینه متوجه جامعه مدنی، فعالان سیاسی و به خصوص گروههای حقوق بشری است. به راستی چرا غالب این نیروها در مورد اعدام ریگی سکوت کردند و آن را محکوم نکردند؟ اکنون باید برای همه روشن شده باشد که مسئله اعدام این نیست که آیا کسی مستحق اعدام هست یا خیر، مسئله این است که نباید کسی دست به اعدام (اسیرکشی) بزند. نیروهایی که مخالف مجازات اعدام هستند باید با اعدام ریگی نیز مانند اعدام هر فرد دیگر مخالفت و اجرای آن را محکوم میکردند. کسانی نیز که هنوز مجازات اعدام را یک سره نفی نمیکنند باید دست کم با اعدام ریگی به دلیل عواقب قطعی سوء و قابل پیشبینی آن مخالفت میکردند. محکوم کردن فاجعه زاهدان بدون این که عوامل تعیین کننده آن را محکوم کنیم چه سودی دارد؟ اعدام عبدالمالک ریگی، محمد و عبدالباسط ریگی را با کمربندهای انفجاری به جان مردم انداخت. جندالله مسئول مستقیم طرح و اجرای آن است و رژیم جمهوری اسلامی مسئولیت زمینهسازی این امر را به عهده دارد. ولی جامعه مدنی، فعالان سیاسی و به خصوص گروههای حقوق بشری که به اعدام ریگی اعتراض نکردند نیز نمیتوانند خود را کاملا از مسئولیت بری بشناسند.
«ز نیکو سخن به چه اندر جهان؟»
ماندانا زندیان
«ز نیکو سخن به چه اندر جهان؟»
فردوسی
کودکی نسلهایی از ما ایرانیان پیشباز نوروز را با بسا آیینهای روشن، مانند شستشوی حوضهای فیروزهای رنگ حیاط، آذین میکرد؛ و حوض برای ساعتی از آب تهی میشد و ماهیان را در تشتی موقت مینهادند. حوض خالی اضطراب میآورد و دور ماندن ماهیان از کاشانه بوی مرگ میداد. ولی شوق کودکانه و آن سرسپردگی شگرف به زندگانی چنان از نومیدی و مرگ برهنه بود، که باورداشت عید سراسیمه از چاه آب به خانه خواهدآمد و در حوض انبوه از آب خانه خواهد ساخت. باور اشتیاق میآفرید و خیال حادثهای میشد که بر واقعیت رخ میداد و حوض با سطلهای آب که از چاه کشیده بودند پرمیشد تا ماهیان به خانه بازگردند و تمام آبهای جاری جهان دوباره آبی شوند.
جوانی آن نسلها، با تمام بیتابیها و بیقراریهایش، چنان به اندیشهی تازه شدن- تازه تر شدن- آبهای خانه سرسپرده ماند، که هر سفر را تا هر اقیانوس این جهان به آبهای خانه بازگرداند، تا روح روشنایی را از ژرفای خاک درآورد و نوروز را و نوسازندگی را در خانه جاری نگاه دارد. اندیشههای آن نسلها، اندیشههایی که در خاک ما ریشه دوانیده اند، و روییدن را برای همهی فصلها ابدی کرده اند، سزاوار آموزگاری بودند- برهنه از نومیدی و مرگ؛ بازمی گشتند تا آبها را زلال کنند، خرد و دانستههای خود را به نسل بعد بسپارند و پیش رانند.
اما حادثه رخ داد – به هزار دلیل- و ما ایرانیان چند پاره شدیم. یک ملت در یک کشور با نام ارجمند ایران و در کشوری خارج از کشور- دور از نوروز، دور از هم، دور از خویشتن؛ سرسپرده به تاریخی که داشتیم، خورشیدی که پشتمان بود، و ملتی که بودیم، که هستیم.
بسیار کوشیدند طاقهی اضطراب و نومیدیِ تهی ماندن حوض و دور ماندن ماهیان را بر قامت اشتیاق ما بپوشانند، آیینهای روشن ما را تیره کنند و ما را از ما برهنه سازند، ما را که یک پیکر بودیم، یک پیکر بزرگ با نام زیبای ملت ایران.
ولی بهار و سبزی و نیکی و پاکی، از سیاهی و زشتی و پلشتی پیش افتاد؛ که دستهایی بود- ریشههایی- که دیگر روییده بودند، ستبر و افراشته، و شاخه داده بودند و جوانه بود که بر آبهای شهر سایه داشت- جوانههایی که نسل دیگر، نسل جوان تر آن خاک بودند- ادامهی آن دستها، آن آموزگاران سزاوار.
تاریخ همروزگار ما صد و چهار سالی است خواستهایی روشن و انسانی را به هر زبان- که یک نکته است و نامکرر، به گفتهی حافظ- از خاک به آسمان، از ریشه به جوانه رسانده است: آزادی، دمکراسی، استقلال، عدالت اجتماعی(انصاف)، ناسیونالیسم و توسعه و نوسازندگی.
رسیدن به این خواستها دشوار بوده است، چنان که رسیدن دستهای ما به یکدیگر- به همان هزار دلیل که به حادثه انجامید. ولی هر رسیدن از خواستن و هر خواست از اندیشیدن و هر اندیشه از برخورد با واقعیت موجود آغازمی شود.
فردوسی میگوید:« خرد گر سخن برگزیند همی/ همان را گزیند که بیند همی» که خرد چشم جان است و چشم جان نسلها از روزگار جنبش مشروطه تا کنون کاستیها را دیده و راه بیش شدن را اندیشیده و کوشیده است بیش تر شود.
دهههاست دستهای ما از هم دور افتاده است- در ظاهر؛ نخستین گام در رسیدن، فرو ریختن مرزهای ذهنی و عاطفی و جغرافیایی و سنی میان ما بود که همت جنبش سربلند سبز نیک از آن برآمد.
خواستهای ارزندهی جنبش مشروطه، که در اندیشهی ایرانیان درون و برون ورزیده شده بود،(پارهای ایرانیان برون مرز، به ویژه نسل اول مهاجر، بیتردید سهم شایستهای در تعریف دقیق و جهانروای این مفاهیم و بالا کشاندن سطح بحثهای نظری پیرامون آن تعاریف داشتهاند.) در ذهن لایههایی از جامعه جایگیر شد و از اندیشه به رفتار آمد؛ اندیشهی اصلاحات،جنبشهای دانشجویی، پویش یک میلیون امضا، و گفتمان مطالبه محور نماهایی از این رفتارند- سراسر زمینه ساز جنبش سربلند سبز.
روزگار چشم بستن بر آنچه میتوانستیم از یکدیگر دریافت کنیم- فراگیریم و دریابیم- سر آمده است. پژوهش درخشان دکتر شهرام یزدانی، استاد دانشگاه ملی (شهید بهشتی) پیرامون کم شدن و واپس ماندن بخش مهمی از توان ملی ما- بخش مهمی از آنچه همواره بر انباشت ملی ما میافزوده است- میگوید: «مهاجرت انتخابی نخبگان اثری مخرب بر توسعه ملل میگذارد. بدیهی است که بار توسعه و پیشرفت جوامع بر دوش هوشمندان و نخبگان هر جامعهای است. حال وقتی در یک جامعه شرایط به گونهای باشد که نخبگان در گذر زمان آن را ترک میکنند، نه تنها خروج آنها مستقیماً جامعه را متاثر میکند، بلکه در دراز مدت، ذخیره ژنتیکی کشور را نیز فقیرتر میکند و در نسلهای آتی، روند انتقال ضرایب بالای هوشی به نسلهای آینده با اختلال مواجه میشود.
مهاجرت نخبگان تنها سبب کاهش میانگین ضریب هوشی ملل نمیشود، بلکه این کشورها را از نوابغ تهی میسازد. . . توسعه دانش بشر در طول تاریخ بیش از هر چیز مرهون افراد نابغه میباشد. نوابغ همان کسانی هستند که توان حل پیچیدهترین مشکلات یک کشور را دارا میباشند و مسوولیت راهبری کشور را در وضعیتهای بحرانی بر عهده دارند.»(۱)
دکتر یزدانی باوردارد ضریب هوش ایرانیان در سه دههی گذشته کاهش یافته است و ادامهی غیبت سرامدان در گسترههای فرهنگی و سیاسی همچنان به این کاهش دامن میزند.
و نتیجه میگیرد: «تاثیر نوابغ روی توسعه جوامع به حدی است که میتوان عبارت معروف «ملتی که قهرمان ندارد هیچ چیز ندارد» را با جمله «ملتی که نوابغ را در راس مدیریت خود ندارد، به هیچ جا نخواهد رسید» جایگزین کرد.»(۱)
خانم مهرانگیز کار در نگاهی به سیر انقلاب اسلامی و چیرگیاش بر جامعه میگوید: « آخر عاقبت عقل عامیانه همین است. ارزشها را در هم میریزد . کسانی را که عقل پیشرفته را در کار اداره ی کشور سودمند میدانند و از پذیرفتن عقل عامیانه در اداره ی امور سر باز میزنند، مچاله میکند. جا باز میشود برای ورود تفنگ داران به عرصه ی سیاست.»
اندیشه و خردی كه میتواند کمک کند ما در گذار از امروز به فردای خود حركتی به سوی فروتر شدن نكنیم، رها از توهم تقدیر و توطئه، یا نومیدی زاییده از سایهی جهان سوم و خاورمیانهای که پاک از آن رهیده ایم؛ دریغ است از امر همگانی دور بایستد- نگوید و یا شنیده نشود، به این بهانه که سیاست میباید پی قدرت باشد، نه اندیشه و فضیلت؛ و اندیشه و فضیلت روشنفکر با سیاست یا قدرت آمیخته نمیشود. مرزها، برهنه خواستن فرهنگ از سیاست و سیاست از فرهنگ، دور خواستن ما از یکدیگر و از آرمانهای خود؛ نادانسته به بی توجه شدن ذهنیت جامعه از امور همگانی کمک میکنند؛ همان که تمامیت خواهی استبداد سخت میپسندد- واگذاردن سیاست به سیاستگرانی که آنانند.
جنبش سبز و پژوهش دکتر یزدانی به ما نشان دادند که حضور سرآمدان در ساختن ذهنیت جامعه و در گسترهی عمل و ادارهی امور همگانی بر انباشت ملی ما میافزاید؛ ما هر چه با هم تر بمانیم، با سطح بالاتری در گفتگوها و نوشتههامان، ذهنیت درست تری میسازیم و به عمل کامل تری میرسیم، که همه چیز و هرچیز همیشه میتواند خوب تر از آنچه هست شود.
ارتباط ما ایرانیان رها از مرزهای سنی، جغرافیایی، یا سیاسی، جوهر این جنبش است و بالاتر کشانیدن سطح این ارتباط بالا کشاندن سطح پیشرفت و نوسازندگی سرزمینی که این همه برای اوست.
اندیشهی روشن به پایان نمیرسد؛ همیشه روی زمین کسانی برای ادامهی روز و شب حضور داشته اند، این حضور ابدی نیست، اما دریغ نیست؛ روح پنهان ایدههای آنان از نسلی به نسل دیگر سرایت میکند.
صد و چهار سال است که نسلها از پی هم آمده اند، به جستجوی خوب تر کردن زندگانی بر خاک میهن ما؛ این نسلها، این آرمانها، این تلاشها عزیزند و حرمت دارند. گذشت زمان در کار جوهر یک آرمان انسانی زبون است. تن میمیرد، جوهر میماند و جوهری که در آرمانهای پیشینیان ما بود در حد هر کس از ما تا هست دوام مییابد و در ورای حد هر کس در دیگران و دیگرانِ آینده در یادها میماند و بر رفتارها مینشیند؛ و به گفتهی زیبای ابراهیم گلستان «آدمی چه هست اگر نه فقط یاد است، ما یادیم و حافظه مان ما هست.» حضور زندهی آرمانهای جنبش مشروطه در جنبش سبز گواه این سخن است.
تاریخ یک سال گذشته را بخوانیم، ما بیش از همیشه کنار هم ایستادیم، بیش از همیشه بالیدیم؛ رژیم اسلامی بیش از همیشه پاره پاره شد، بیش از همیشه فروریخت، واپسگرایی نظام بدانجا رسیده است که پس از این همه از حکومت تک حزبی و اعدام مخالف ولایت فقیه سخن میگوید؛ هر چه ما بیمرزتر، چندصدا تر؛ آنان در میان خود غیرخودیتر، تنهاتر؛ ما از لغو حکم اعدام و نفی مقولهی جرم سیاسی در معنای فراگیر آن میگوییم، آنان از فرستادن یک پیام تسلیت برای بازماندگان پاسداران منفجر شده در خشونت و ترور ناشی از نابرابریهای چیره بر جامعه دریغ میکنند؛ هرچه میگذرد راه سبز امید ژرف تر و گسترده تر در چالش و نقد گذشته میبالد- آقای کروبی بارها از انسانی تر بودن برخورد حکومت محمدرضا شاه پهلوی با مخالفین خود سخن گفته است؛ خانم رهنورد از هر انتقاد به جنبش سبز استقبال میکند؛ آقای موسوی در تایید و پذیرش چندصدایی جنبش سبز میگوید هر کس هر جا از حق و قانون دفاع کند عضو جنبش سبزاست؛ آقای محمد نوری زاد مینویسد که ما مردم خود را فریفتیم؛ آقای خاتمی فاشیسم را چیره بر دستگاه حاکم میداند؛ آقای سحرخیز شخص ولی فقیه را خارج از مسیر عدالت و انصاف میخواند؛ و در نهایت سخنگویان راه سبز امید با خرسندی از باختن جایگاه ریاست جمهوری و دست یافتن به امکان ایفای نقشی که در کنار مردم ایران دارند، بزرگ ترین دلیل با هم ماندن صداهای گونه گون را در جنبش سبز خواست سربلندی کشور ایران مینامند- و خامنه ای، سپاه پاسداران، و کابینهی احمدی نژاد چندین پاره و دور از هم در دروغ و تباهی فرومی روند، فرو میریزند.
سطح بحثهای ما از خاک، از جدالهای حقیر، کنده شده و به آسمان دست میساید؛ ارزش اندیشه و خرد روشن را، فرد خردمند و فرهیخته را، در سیاست که سامان بخش جامعه است و در هر امر همگانی بشناسیم، تا محروم از تصحیح خود نشویم.
به گفتهی دوست جوانمان، آریا آرامنژاد، که به جرم دریافتن و سخن نیک گفتن به قفس رژیم رفت و به یاری دستهای توانای واژه - خردی که به سخن نیک رسید- رهاشد: «صد سال دیگه ما زنده نیستیم/ تا زنده هستیم، باید بایستیم/ صد سال دیگه فرصت نداریم/ باید قدم تو میدون بذاریم.» (۲)
ماندانا زندیان
تیر یکهزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی
روند تحول مناسبات قدرت در نظام سیاسی کشور
فرخ نگهدار
متن سخنرانی فرخ نگهدار در سمینار چشم انداز جنبش سبز در استکهلم
با سلام و درود فراوان بر حضار گرامی و برگزارکنندگان سمینار. امیدوارم که بحث های مفیدی برای کشورمان داشته باشیم.
پیش گفتار
با یاد ٣٠ فروردين ۱۳۵۴ صحبتم را شروع می کنم. با یاد روزی که 9 نفر از بهترین فرزندان این ملت را بردند و خودسرانه کشتند. من رابطهى خاصى با آنها داشتم و همهى زندگي ام هم، تحت تأثير رفيق قديمى ام بیژن جزنی و دیگر دوستانى بوده كه روز 30 فروردین 1354 بر تپه های اوین به دستور شاه ترور شدند. بيژن جزنى آموزگار من بود. سياست را از او ياد گرفتم و هنوز هم تأثير عميق او روى رفتار سياسى من، روى زندگى من و تمام سرنوشت رفقا و دوستانى كه با هم داشتيم، همچنان باقى است. يادشان گرامى.
امروز اين مجلس با حضور آقاى همايون و آقاى شريعتمدارى تشكيل شده و اين گفتگو گام مثبتى است. راه رسيدن به دموكراسى در كشور ما راه گفتگو و تعامل نحلههاى سياسى مختلفى است كه در جامعهى ما حضور، و به نظر من هستى غير قابل انكار، دارند. وقتى كه به صحنهى سياسى نگاه مىكنيم، بايد اين فصول مشترك را برجسته كنيم و نقاط افتراق را به توالى بياوريم. اگر بخواهيم اعتماد سازی کنیم و راه همزيستى نحلههاى سياسى را هموار کنیم باید راه گفتگو را باز نگه داريم. رمز موفقيت در ساختن دموكراسى براى ايران، تداوم گفتگوست. این گفتگو چندين سال است كه ادامه دارد، در ميان بخش معينى و طيف معينى از نيروهاى سياسى نهادینه شده است. به يمن شكلگيرى جنبش سبز، اميد مىرود كه در آن سوى ديوار هم صداهايى از اين سو شنيده بشود و از اين سوى ديوار هم پيامهايى براى آن سو فرستاده بشود.
آقاى همايون در سالهاى اخير در دو موقعيت بسيار حساس، موضعگيرى مثبت داشتند و من احساس همدلى كردم. يكى در زمينه دفاع از ميهن در مقابل تجاوز خارجى كه ایشان موضع قاطعانه و روشنى اتخاذ كردند و اين مايه خوشحالى ام شد. دومين موضع در خور، كه ایشان اتخاذ كردند، فراخواندن همگان بود به پیوستن به جنبش سبز.
با آقاى شريعتمدارى ما داستان قديمىترى داريم. ما با هم زمینه های همفكرى بسيار گسترده داريم. ما با هم همراه هستيم. جزو كسانى هستيم كه انديشهى جمهورىخواهى را، در ایران، با تاسیس اتحاد جمهوری خواهان ایران، نهادینه کردیم. البته آقاى شريعتمدارى و دوستانشان قبل تر از ما ترویج جمهوری خواهی را آغاز کردند. آنها قبلاً سازمان جمهورىخواهان ملى ايران داشتهاند.
در ضمن لازم می دانم از اين فرصت استفاده بكنم، و از برخى برداشتهاى نادرست، سیاست های نادرست و یا برخوردهای نادرست نسبت به زنده یاد آیت الله شریعتمداری، پدر مهندس شریعتمداری، كه خود من مسبب بودم يا مبتكر آن بوده ام را مورد انتقاد قرار دهم. در سالهاي قبل و بعد از انقلاب نسبت به آيتالله شريعتمدارى نگاهی داشته ایم که قابل پذیرش نیست. ، بياد مىآورم كه آن رفتار ناشى هم ناشی از تصميمات غلط ما بود و هم ناشی از فضایی انقلابی بود كه ما در آن بسر مىبرديم، البته مسئوليت هر تصميمى به عهدهى خود فعالين هست و آنرا نبايد به عهدهى فضا و يا هر چيز ديگرى بگذاريم.
و اما بحث من در بارهى جنبش سبز و تحولاتى است كه در ايران مىگذرد. اين بحث را من دو قسمت مىكنم. قسمت اول تحليل روند سیاسى است كه از مقطع انقلاب تا ۲۲ خرداد ۸۸ در نظام سیاسی کشور انکشاف یافته. بخش دوم نگاه عميقىتری است به جوهر تحولى است که از ۲۲ خرداد به بعد در فضاى سياسى كشور در حال شكفتن هست. نگاهی برای شناخت عمیق تر ماهیت جنبش سبز؛ جنبشی که، همانطورى كه آقاى همايون يا آقاى شريعتمدارى در صحبتهاى خودشان اشاره كردند، جنبشى در حال تولد است.
خيلى اوقات من بياد آن داستان فيل مولوى مىافتم كه هركسى "آن چیز" را از ظن خود به نام جنبش سبز معرفی می کند و یارش می شود. اين تلاشها خيلى هم بى غرضانه، یا بهتر است بگویم "بی دلیل" نیست. آخر غرض در فرهنگ ما چيز بدى هست. هر نوع تعبيرى، هرنوع تفسيرى، مثلاً اينكه بگوئیم "جنبش سبز رهبرى دارد"، يا بگوئیم "جنبش سبز رهبری ندارد"؛ حتی این که قبول کنیم جنبش سبز باید سبز باشد یا رنگارنگ، همه یک تعمدى، یا هدفى و مقصودى در خود دارد كه ما مىخواهيم آن مقصود را در اذهان عمومى گسترش بدهيم و آن ذهنیتی را بسازيم كه مىخواهيم ساخته شود.
۱. مناسبات قدرت در جمهوری اسلامی از ابتدا تا خرداد ۸۸
وقتى جمهورى اسلامى ايران تأسيس شد، تفكر قالب و بسيار نيرومند در طيف وسيع تشكيل دهندگان جمهورى اسلامى ايران، این بود كه ما يك مجموعهاى هستيم كه مىتوانيم "خودمان" و "غير از خودمان" را هم تعريف بكنيم. ما انقلاب هستيم و يك ضد انقلاب وجود دارد. ما اسلام هستيم و يك غير اسلام وجود دارد. ما مىخواهيم اسلام را و انقلاب را بر كشور حاكم بكنيم و ضدانقلاب را و غير مسلمان را هم برانيم، منزوی، و حتی نابود کنیم.
اين يك پروژهى كاملاً انقلابى بود و ما در تئورى انقلابىها مىبينيم و ديديم وقتى كه به پيروزى مىرسد، يك "دشمن" درمقابل خود قرار خواهند داد، يك "ستيز" یا "تضاد" در مقابل خود قرار خواهند داد و مىكوشند طرف مقابل را مقهور بكند و از بين ببرند. به امید این که همبستگى درونى را به حد اعلا برساند.
فكر مىكنم چنین اندیشه ای در ذهن همه کسانی كه جمهورى اسلامى را تشكيل دادند، در ولوله بوده. همه حول فکر "حذف" متحد بودند. بحث شان این بود که چگونه اين كار را انجام بدهند: به تدریج یا با خشونت؟ در دههى اول همه شان كوشيدند كه هر نوع صداى مخالف را با هر عنوان، سركوب بكنند، برانند و از بين ببرند. در انتهاى دهه شصت دوستانى كه سن بيشترى دارند مىتوانند آن روزها را به خاطر بياورند. نگاههايى كه جمهورى اسلامى ايران را نمىخواستند به شكست مطلق رسیدند؛ به یاس مطلق، به نفرت مطلق رسیدند. و در آن سو، كساني كه در حاكميت بودند، اين سئوال براي شان مطرح شده بود؛ «حالا که همه "دشمنان" را زدیم و کشتیم، حالا که فقط "خودی" ها مانده اند چه باید بکنیم؟ چه طوری کشور را اداره بکنیم؟
از همان نخستین روز پایان جنگ، کشتار فجیع زندانیان سیاسی و فوت آيتالله خمينى از نو يك نوع شکاف در درون حكومت رخ داد. جناح چپ رانده شد و آقاى رفسنجانى با جناح راست قدرت را در دست گرفتند. جناح ميانه و جناح راست قدرت را در دست گرفتند. اما همه پذیرفتند كه درون نظام و در کادر رهبرى آيتالله خامنهاى عمل کنند. همه گفتند حالا همهى دشمنان را منكوب و سركوب كرديم ما خودمان مىتوانيم در درون خودمان وحدت خود را حفظ کنیم و يا يك رفاقت درونى، تحت رهبرى ولى فقيه، جمهوری اسلامی را حفظ بكنيم. شما در اواخر دههى شصت و اوايل دههى هفتاد، هیچ صحبتی در این باره که ما رهبرى آيتالله خامنهاى را قبول داريم و يا نداريم، يا ولایت فقیه را قبول داريم يا نداريم، يا قانون اساسى را قبول داريم يا نداريم، از هیچ کس نمی شنوید. اصلاً از اين حرفها مطرح نيست. همه جاى كافى براى خود احساس مىكنند و ساختار را هم مىپذيرند و مىخواهند كشور را اداره بكنند.
اما دو سه سال بيشتر نمىگذرد که در انتخابات مجلس پنجم، و بعد هم انتخابات مشهور دوم خرداد، مىبينيم براى اولين بار يك نوع رقابت جدى، من زير كلمه جدى خط مىكشم، يك رقابت جدى در درون سيستم جمهورى اسلامى ايران شكل مىگيرد كه خاتمى و يا ناطق نورى، و جنبش دوم خرداد شكل مىگيرد.
من شناخت و تعریف جنبش دوم خرداد را براى شناخت جنبش سبز بسيار ضروری می بینم. اگر آقاى همايون يادشان بيايد، در آن روزها من و ایشان در بى بى سى يك بحث ميزگرد نيم ساعته داشتيم، با باقر معين. بحث اين بود كه آيا دوم خرداد يك "نه" به نظام جمهورى اسلامى ايران است؟ و یا یک "آرى" به خاتمى، به تغييرى در كادر جمهورى اسلامى ايران است؟ اين بحث خيلى مشهورى بود و سالها با فعالين تمام اپوزيسيون بود كه معناى دوم خرداد چه بود؟ رأیی صرفا اعتراضی بود و يا يك نوع اميد به تغيير در درون جمهورى اسلامى آمیخته بود؟ من خودم نظرم اين بود که دوم خرداد رای به تغييرى ممكن در جهت دموكراسى، درجهت قانون مدارى، در كادر جمهورى اسلامى بوده است. بیشتر كسانى كه رأى دادند، چنین امیدی داشتند.
ويژگى دوم "دوم خرداد" اين بود كه آقاى خاتمى بعنوان ليدر نمادين اين جنبش، هيچگاه زاويهى معينى را با رهبرى جمهورى اسلامى ايران باز نكرد. او تعبيرش از پيشبرد سياست و كشورمدارى اين بود كه باید تحت رهبرى آقاى خامنهاى عمل کرد. و من بارها در باره او گفته ام «بدون رهبرم هرگز». آقاى خاتمى از رفتار سياسى تلقی معینی داشت. او معتقد به حفظ نظام بود و آن را ممکن می دید هرگاه همه جناح ها مرجع نهائى را بپذيرند. این تعبیر او از حکومت قانون بود.
به زبان ديگر دوم خرداد راه رقابت جناح ها، رقابت جدى بر سر مسايل سياسى و نحوهى مديريت كشور را در درون جمهورى اسلامى ايران، هموار کرد. دوم خرداد صندوق رای و انتخابات را مهم کرد، معنا دار کرد. دوم خرداد راه را باز کرد كه "من" و "جز من" در كادر جمهورى اسلامى ايران، تحت رهبرى واحد بتوانیم با هم رقابت و هم همزيستى داشته باشيم. دوم خرداد عامل رای مردم را جدی کرد و تعیین تکلیف رقابت های درون سیستم را به رای مردم واگذار کرد. دوم خرداد به صندوق رای اعتباری بیسابقه بخشید. هرچند اين همزيستىها، بيشتر تلخ و کمتر شیرین و همیشه با كشمكش و پرخاش و سوء ظن (من نمىگويم تنها از يك سو بلكه مىگويم بيشتر از يك سو) همراه بود. از دوم خرداد ۷۶ تا ۲۲ خرداد ۸۸ ما در جمهوری اسلامی ایران دوره ای را داریم که برخلاف دوره قبل اختلاف و رقابت در درون نظام نه تنها به رسمیت شناخته می شود، بلکه راه حل این اختلاف و رقابت به رای مردم واگذار میشود و در عین حال طرفین می پذیرند که در اداره امور کشور تحت رهبری عالیه ولی فقیه عمل کنند.
همه از سرنوشت دوم خرداد مطلع هستيد. همه مطلع هستیم که در پایان دوره ۸ ساله چگونه یاس دامن بخش عمده ای از پایگاه اجتماعی دوم خرداد را فراگرفت و راه را باز کرد که کسی از جبهه مقابل پیروز انتخابات شود. در پایان دوره ۸ ساله جبهه اصلاحطلبى تقریباً خودباخته يا متفرق برآمد كرد و آن طرف هم طى چهارسال، هشت سال زندگى با خاتمى ياد گرفت، كه چگونه مىتوان از درون اين آب گل آلود ماهى گرفت!
آنها اين كار را كردند و پيروز شدند و آقاى احمدىنژاد شد رئيس جمهور.
چهار سال بعد وقتى دوباره فصل انتخابات شد براى من اين سئوال مطرح بود كه آيا آقایان كروبى و آقاى باز هم در منازعات سیاسی چنان رفتار خواهند کرد که مردم باور کنند آنها تابع رهبری نظام عمل می کنند؟ يا رفتار این آقایان در انتخابات و پس از روزهاى انتخابات، رفتاری مستقل خواهد بود؟
به نظر من، دست کم از ۲۲ خرداد ۸۸ آقایان کروبی و موسوی طوری عمل کرده اند که جامعه امروز باور كرده كه رفتار آقاى كروبى و موسوى با رفتار آقاى خاتمى در دورهى هشت ساله متفاوت است. همهى ناظران، يك نوع جديت در اين نوع رفتار مىببيند و تمايز قائل مىشوند بين اين رفتار و آن رفتار. آقاى خامنهاى هم از آن سو سخنرانى كرده و بارها هم گفته كه آقايان رئيس مجلس بودهاند، نخست وزير بودهاند، رئيس جمهورى بودهاند. آنها جزيى از نظاماند. اما من به احمدىنژاد و سياستهاى او نزديكتر هستم. يعنى آقاى خامنهاى جانب گرفت و پذيرفت كه آنها گرچه جزو نظام اند اما تحت رهبرى او حركت نمىكنند. شواهد بسیار عدیده وجود دارد که نشان می دهد آقاى خامنه ای می پذیرد که حتی آقای احمدىنژاد هم به تعهدی که آقای خاتمی نسبت به رهبر داشت پای بند نیست.
۲. ماهیت تحولات درون نظام پس از خرداد ۸۸
از اين بحث نتيجه مىگيرم روند سیاسی جاری در جمهورى اسلامى ايران، که با درد بسيار همراه است، درد زايمان اپوزیسیون در درون نظام است. نظام دارد يك تولدى را تجربه مىكند، دارد حس مىكند. سئوال مرکزی این است: آیا می توان در كادر جمهورى اسلامى ايران قرار داشت، وفادار به قانون اساسی وفادار بود، ولی به امر رهبرى حکومت تن نداد؟
جامعه ما هم اکنون باور کرده است که رهبران سبز تابع قانون اساسی هستند، اما تابع رهبرى كل نيستند. بسیاری در میان اصول گرایان می گویند چون آقایان موسوی و کروبی امر ولی امر را اطاعت نمی کنند، لذا دیگر جزو نظام نیستند. آيا ما بايد آقایان را جزو نظام تلقى بكنيم يا نکنیم؟ کشمکش بزرگى در جمهورى اسلامى ايران در جریان است: بخش تندرو صریحا می گوید آقایان جزو نظام نيستند. سران فتنه هستند. بايد بازداشت بشوند، محكوم گردند، اعدام گردند. بخش ديگرى كه مىگويد: اينها از بنيانگذاران نظام اند، اينها وفادار به امام خمينى هستند، معتقد به قانون اساسى هستند و ثابت نشده كه اينها با آمريكا و اسرائيل مربوط شده اند. ما راهى جز تحمل و تعامل يكديگر نداريم، گرچه خطا كردند، همه خطا داریم.
به اين ترتيب جنبش سبز در تحليل نهايى بلحاظ سياسى تلاشی است برای تحمیل (یا تحمل) اپوزيسيون در درون نظام سياسى عملاً موجود كشور است. تمام اين كشمكشها مىخواهد به اين جا بيانجامد كه «حق عدم تمکین به رهبر» در درون جمهورى اسلامى ايران طبق قانون اساسى به رسمیت شناخته شود.
جالب توجه است که کسانی در حکومت که شدیدترین حملات را به رهبران سبز دارند، خود نیز آشکارا و در موارد متعدد و گاه با زاویه ای تندتر، مثل عدم برکناری رحیم مشایی، از امر رهبر سرپیچی می کنند. آنها در عمل "حکم حکومتی" را لازم الاطاعه نمی دانند. باید انتظار داشت که روند استقلال جناح ها از رهبری ادامه یابد و شاید هم شیفتگان صادق "منویات مقام معظم رهبری" هم تبدیل بشوند به یک "جناح سیاسی مستقل"، مثل سایر جناح ها.
جالب توجه تر این که تحول مناسبات در قدرت در نظام، و پیش رفت روند انفکاک و استقلال سیاسی جناح ها از زیر رهبری آقای خامنه ای، در صفوف مخالفان نظام نیز شکاف های عمیق تولید کرده است. این تحول بخش عمده ای از نیروهایی را که طی دهه های گذشته از هرگونه مشارکت سیاسی و تاثیر گذاری بر روندهای درونی نظام بری بودند را به یک باره به صحنه سیاست کشاند و امیدوار کرد. آنچه "ایستادگی" آقایان کروبی و موسوی خوانده می شود بخش عمده ای از فعالان سکولار و مخالف هر نوع حکومت دینی را هم به میدان کشید و به حمایت وا داشت. اگر دوم خرداد موفق شد مخالفان حکومت دینی را به دو گروه تقریبا هموزنِ "اصلاح طلب" و "سرنگونی طلب" تقسیم کند، ۲۲ خرداد موفق شد مخالفان حکومت دینی را به یک اکثریت بزرگ "سبز" و یک اقلیت پراکنده و بسیار نامصمم تقسیم کند.
روندهای سیاسی که اکنون در نظام جمهوری اسلامی در حال انکشاف است از یک زاویه با روندهای سیاسی درون نظام سلطنت از سال 28 تا 32 قابل قیاس است. در سال ۱۳۲۸ آقاى دكتر مصدق با تحصن در دربار پهلوى، االتجاء به مقام سلطنت کرد. این يعنى ما نظام را مىپذيريم و ما حرمت پادشاه را نگه مىداريم. تا آخرين روز هم، كه ۲۸ مرداد هست، وقتي كه حكم نخست وزيرى فضل الله زاهدى و خلع مصدق را به منزلش مىبرند قبول مىكند و امضاء مىكند، مىگويد، من اول شك مىكنم كه آيا اين فرمان اعلیحضرت هست يا نه. ولى بعد امضاء مىكند. این يعنى او وفادار است به نظام. ولى حاضر نیست مجری سیاست های اعليحضرت باشد و هرچه شاه خواست عمل کند. ولى در مورد حقوق قانونى كه قانون اساسى به او داده، مصدق تمكين مىكند. تمام نخست وزیران بعد از ۳۲ همه خود را مجری منویات مقام سطنت می شناسند و نه وفادار به قانون اساسی و مجری آن.
حالا در جمهورى اسلامى ايران، آيا آن تزهایی كه روزى هم آقاى حجاريان مطرح مىكرد كه ما بايد، مشروطه، حكومت جمهورى اسلامى مشروطه، داشته باشيم و قدرت رهبرى تسرى پيدا نكند به رهبرى سياسى و اداره كشور و اينها مداخله نكنند و عرصه انتخابات را آزاد بگذارند، در حال رخ دادن است؟
در تحليل سياسى، من ماهيت اين تحولى كه در درون نظام در حال انكشاف هست، را كشمكشى مىبينيم بسيار حاد در تداوم برآمد دوم خرداد، براى تأسيس يك اپوزيسيون در نظامى كه اپوزيسيون را در درون خودش تا امروز نمىپذيرفت و نمىتوانست تحمل بكند. اما این طور نیست که زایش اپوزسیون در درون نظام فقط از جنس باشد. هم تمرکز گرایانِ پوپولیست دارند برای تامین استقلال سیاسی از رهبری زمینه چینی می کنند و هم طرفداران جمهوریت و انتخابات آزاد حساب خود را از دستگاه رهبری جدا کرده اند. نشانه هایی هم از تاسیس یک جناح سوم "رهبرگرا" به چشم می خورد.
مسیر آینده
این که در نهایت چه رخ خواهد داد و این درد زایمان به تولد کدام نوزاد، و از کدام جنس، خواهد انجامید هنوز روشن نیست. تا امروز من «وجه عدم تحمل» را در درون سيستم جمهورى اسلامى ايران بر «وجه تحمل» غالب ديده ام، به همين دليل كهريزك وجود دارد، واقعهى دانشگاه، به گلوله بستن و روز عاشورا و اينها، اين نوع فجایع، در آينده باز هم رخ خواهند داد. اما وضع حاضر به هیچ وجه پایدار نیست. روندهای پس از ۲۲ خرداد شبیه روندهای بعد از ۲۸ مرداد نیست. راه چرخش مثبت و یا منفی هیچ کدام بسته نیست. هم رخ دادی از نوع ۲۸ مرداد در افق هست و هم رخ دادی از نوع ۳۰ تیر.
تحليلهاى معينى مطرح مىكند كه سلطه سپاه يا نيروهاى امنيتى در حال گسترش هستند و روند ادامه پيدا خواهد و سركوب تشديد خواهد شد.
با شکاف هایی که در حکومت پدید می آید و با ظرفيت هايى كه در درون جامعه پروده شد، من اين ارزيابىها را قبول ندارم، اينها آيههاى یاس است. از سر ترس است. آیه هائیست كه ما را از فعاليت مثمر ثمر روزمره، باز مىدارد. وجهی كه مورد علاقهى من است و فكر مىكنم پيش روى ماست، مسيرى است كه به نظر من كمپين يك ميليون امضاء براى برابرى حقوق زنان برگزید. آن را باید سرمشق کرد. ما می توانیم اجازه ندهيم آن «سايه سياهى» كه بعضىها مىگويند بر سر كشور گسترده خواهد شد و كساني كه به بنيان گزاران و برپاكنندگان اصلى جمهورى اسلامى عنوان "سران فتنه"را مىدهند، اينها غلبه كامل پيدا بكنند. فقط ترسم این است که افزایش تشنج و تشدید تهدیدات بین المللی به غلبه بیشتر این نظامی گرایان کمک کند.
امیدوارم این طور نشود و ما فرصت کنیم از الگوی بسیار زیبای کمپین یک میلیون استفاده بكنيم و جنبش سبز به يك كمپين اجتماعى تبديل شود و براى قانع كردن شهروندانى كه تاكنون همراه با سبز نبوده اند. شهروندانی که به سبز رای داده اند در هر کوی و برزن کمک کنند که دیگران هم به شعار "رای من کجاست؟" بپيوندند و انتخابات آزاد را حق مسلم خود ببینند. ما اكثريت تهران را داريم، اكثريت شهرهاى بزرگ را داريم. اينها همه ناراضى هستند، همه نگاه ديگرى به مسئلهى سياست در كشور دارند، به مسئله فرهنگ دارند، اعتقاد به حق رای دارند. به حق انتخاب حکومت به رای آزاد شهروندان اعتقاد دارند. آنها ضد تبعیض هستند. با حذفِ مخالف، مخالفند. به برابر حقوقی، به خود باوری، به استقلال، به حکومت قانون، به عدم خشونت، و از همه مهم تر، به فضیلت حقیقت بر دروغ، اعتقاد دارند.
باید با اهرم مبارزه ارزشى، مبارزهى اخلاقى، به درون جامعه برويم و سعى كنيم با كسانى كه مثل ما فكر نمىكنند، ارتباط بگيريم و گفتگو بكنيم، در بعد ميليونى. بخصوص در شهرهاى بزرگ، بخصوص در دانشگاهها، ما اهرمهاى بسيار بزرگى داريم. ۲ ميليون و ۷۰۰ هزار دانشجو كم نيست و اينها تقريباً نود يا نود و پنج درصد طرفدار هستند. به کمک آنها می توان بقيه را به اين جنبش كشيد و به ارزشهاى اصیل سبز ملحق کرد.
من قبول ندارم كه در کشور ما يك اكثريت مطلقى طرف دار ارزش های سبز هستند. حداکثر يك اكثريت خیلی لرزان وجود دارد. البته به لحاظ تأثير فرهنگى، به لحاظ تأثير اجتماعى، به لحاظ تأثير سياسى، به لحاظ تأثير اقتصادى، قطعاً موج سبز، موج غالب برجامعه است. ولى به لحاظ تعداد آراء اين خيلى اغراقآميز هست اگر بگويم بلحاظ كمى اکثریتی هستیم مثل سوئد يا مثل انگلستان و یا حتی ترکیه.
ما يكى از آن كشورهايى هستیم مثل کشورهای همجوارمان. شاید فقط كمى متفاوت تر. باور کنیم كار زيادى در درون جامعه داريم براى قانع كردن شهروندان و روى آوردن آنها به ارزش های سبز.
يك اميد هم بدهم در پایان صحبت. ده یازده ماه از انتخابات مىگذرد. يك ارزيابى در محيط اطراف خودتان بكنيد و مقایسه بکنید روحیه كسانى كه به سبز رأى دادند، از لحاظ اعتقاد به عملى كه كردند، با كسانى كه سبز رأى ندادند و به احمدىنژاد رأى دادند. مقایسه کنید ميزان اعتماد به نفس هر دو گروه را. قطعا همه به نتيجه گيرى روشنى مىرسيم: عدم اعتماد بنفس در آن سو خيلى بيشتر از اين سو است. بنابراين اگر ما مراجعه بكنيم، يك كمپين اجتماعى وسيع درست بكنيم، مىتوانيم احتمالاً براى انتخابات آتى چنان موجى درست بكنيم كه اگر با مقاومت از طرف دستگاه مواجه بشود، بتوانيم يك فشار فلج كننده بياوريم. ما در اين دوره نتوانستيم از حربه اعتصاب همگانى استفاده بكنيم. برخى مىگويند: "نگوئید نتوانستیم. بگوئید نخواستند". من نظرم اين است كه با آن تعادل قوا شايد نمىتوانستيم. براى من روشن نيست كه حتماً مىتوانستيم، ولى براى بعضىها كاملاً روشن است كه حتماً مىتوانستيم. ولى اگر اين بسيج اجتماعى را انجام بدهيم در دور آتى به مراتب بیشتر مىتوانيم حكومت را به تسليم شدن واداريم. باشد که چنین شود و ما با موجی بسیار نیرومند تر، با اراده ای بسیار مصمم تر از ۲۲ خرداد خود را برای انتخابات بعدی، برای پیروزی، آماده کنیم.
خيلى متشكرم
------------- توضیح
متن سخن رانی فوق پس از پیاده شدن از روی نوار توسط سخن ران تصحیح و فرازهایی هم به آن افزوده شده است.
ضبط ویدئویی و کامل سخن رانی را در آدرس زیر می توانید ملاحظه کنید.
از قانون اساسی تا اعلامیه جهانی حقوق بشر
حسین باقرزاده
سهشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۹ – 13 ژوئیه 2010 hbzadeh@btinternet.com
جنبش سبز از دو نقیصه مرتبط به هم رنج میبرد. یکی، فقدان یک رهبری منسجم و جامع الاطراف بوده که بتواند اعتماد و حمایت اکثریت قاطع فعالان جنبش سبز را جلب کند، و دیگری ابهام در آرمانهای جنبش سبز که از جامعیت لازم برای تأمین خواستهای مشترک نیروهای فعال آن برخوردار باشد. سخنان و اظهارات رهبران «به واقع» (دو فاکتو)ی جنبش در گذشته غالبا مبهم، چندپهلو، متناقض، بحثانگیز و تفسیرپذیر بوده است. اکنون و در روند تکامل جنبش سبز دیده میشود که این رهبران با صراحت بیشتری به تبیین نظرات خود میپردازند و ابهامات موجود را به کنار میزنند. اظهارات اخیر این افراد همچنین مخرج مشترک طیف وسیعتری از نیروهای فعال در جنبش سبز را در بر میگیرد و از این رو به مقبولیت بیشتر این رهبران و احراز مقام رهبری «به حق» (دو ژور) آنان در جنبش سبز کمک خواهد کرد.
در بین این رهبران، میرحسین موسوی بیش از هر کس دیگری در هفتههای اخیر به تدوین نظریات خود پرداخته و به این ترتیب عملا رهبری به واقع جنبش سبز را به دست گرفته است. بیانیه ۱۸ او و طرحی که تحت عنوان «منشور» جنبش سبز پیشنهاد کرده یکی از بهترین اسنادی است که در ظرف یک سال گذشته از طرف او منتشر شده و مورد استقبال وسیعی قرار گرفته است. در این سند ایشان به تکرار بر برابری شهروندان در حقوق و امکانات «فارغ از ایدئولوژی، مذهب، جنسیت، قومیت و موقعیت اجتماعی» تأکید کرده و «استقرار و تضمین موازین حقوق بشر به عنوان یکی از مهمترین دستاوردهای بشری و حاصل خرد جمعی همه انسانها» را «مورد تایید و تاکید جنبش سبز» شناخته است. در همین سند نیز ایشان بر «احترام به اصولی چون برابری، مدارا، گفتگو، حل مسالمت آمیز مناقشات و صلح طلبی» تأکید کرده و معتقد است که این امر «در پرتو ایجاد زمینه های لازم برای فعالیت آزاد رسانه های مستقل، جلوگیری از سانسور، دسترسی آزاد به اطلاعات، گسترش و تعمیق جامعه مدنی، احترام به حریم خصوصی افراد، فعالیت آزادانه شبکه های اجتماعی غیر دولتی و اصلاح قواعد و مقررات در جهت حذف هرگونه تبعیض میان شهروندان امکان پذیر است».
در برابر این اظهارات، نکتهای که شدیدا به چشم میخورد، تأکید آقای موسوی بر قانون اساسی جمهوری اسلامی و اجرای «تمامی» یا «بدون تنازل» آن بوده است - چیزی که ناقض بسیاری از تأکیدات دیگر ایشان در همین بیانیه بشمار میرود، و حتا اشاره به امکان تغییر قانون اساسی نیز برای رفع این تناقض کافی به نظر نمیرسد. بخش بزرگی از فعالان جنبش سبز با قانون اساسی دقیقا به دلیل این که نافی ارزشهای حقوق بشری مورد تأیید آقای موسوی است مخالفند. آقای موسوی بارها به تلویح و تصریح (و بر خلاف گفته برخی از سخنگویان خودبرگزیده جنبش سبز در خارج کشور) به حضور این نیروها در جنبش سبز اذعان داشته و از حضور آنان استقبال کرده است. در این صورت این سؤال پیش میآید که آقای موسوی چگونه این تناقض را توجیه میکند و یا با تأکید بر قانون اساسی جمهوری اسلامی چگونه انتظار دارد که مواضع اعلام شده در منشور پیشنهادی ایشان مورد تأیید همه نیروهای فعال در جنبش قرار گیرد و مقبولیت عام پیدا کند.
در پاسخ به این سؤال، آقای موسوی و همسر ایشان خانم رهنورد در روزهای اخیر اظهاراتی را بیان داشتهاند که تا حد زیادی منظور ایشان را مشخص میکند. آقای موسوی در دیدار با جمعی از اساتید دانشگاه تربیت مدرس میگوید که «ما احتیاج به متنی داریم که ما را به هم وصل کند» و از قانون اساسی به عنوان این حلقه وصل یاد میکند. خانم رهنورد نیز در گفتگو با «روز آنلاین» از قانون اساسی به عنوان سندی که «ما را از کورمال کورمال راه رفتن و آنارشیسم محفوظ میدارد» یاد میکند. و هر دوی ایشان نیز بلافاصله اضافه میکنند که این قانون وحی منزل نیست و میتوان با اراده ملی آن را تغییر داد - و به گفته خانم رهنورد «وقتی به موفقیت و پیروزی دست یافتیم می توان روی آن بحث کرد و مورد بررسی و بازنگری قرار داد». و باز هر دو نفر تأکید میکنند که به دنبال اجرای اصول مربوط به حقوق ملت در قانون اساسی هستند و آقای موسوی میافزاید که قانونی پذیرفته است که «امکانات انتخابات آزاد و رقابتی و غیر گزینشی را فراهم کند».
از مجموع این سخنان چنین بر میآید که تأکید آقای موسوی بر قانون اساسی به عنوان یک سند «مشترک» و «آغازین» است. البته میتوان استدلال کرد که سند صریحتر، قاطعتر و جهانشمولی به نام اعلامیه جهانی حقوق بشر وجود دارد که ارزشهای مشترک جنبش سبز را در بر میگیرد و میتوان از آن به عنوان نه فقط یک سند آغازین و بلکه سند مشترک همیشگی این جنبش یاد کرد. ولی جنبش سبز با نهادی به نام حکومت جمهوری اسلامی سر و کار دارد که تعهدی در برابر این سند جهانشمول نمیپذیرد، اما ادعا دارد که به قانون اساسی خود پایبند است. و اگر جنبش سبز بخواهد به صورت مسالمتآمیز انتقال قدرت را از نظام موجود به یک نظام دموکراتیک سازمان دهد میبایست قاعدتا با اتکا به سندی آغاز کند که مورد پذیرش حاکمیت موجود نیز قرار گیرد. رهبری جنبش سبز و بخش غالب آن بدون تردید انتقال مسالمتآمیز قدرت را هدف قرار دادهاند، و برای تحقق این هدف راهی جز گذار از مسیری مبتنی بر متنی که مشترکاً مورد قبول حاکمیت و جنبش سبز قرار گرفته باشد نمیتوان تصور کرد.
برای درک این مسئله لازم است سناریوهای ممکن برای انتقال حاکمیت از وضع موجود به وضع آرمانی را مورد بررسی قرار داد. سناریوهایی که نفی قاطع و جامع و ناگهانی حاکمیت موجود را در بر میگیرد، طبعا با مقاومت یکپارچه سودبران از وضع موجود روبرو میشود و نمیتواند مسالمتآمیز صورت بگیرد (انقلاب، کودتا، حمله نظامی). در مقابل، تنها سناریوهایی که در آنها قدرت به صورت مرحلهای و تدریجی جابجا میشود، و در این تحولات تدریجی نیروی حاکمیت موجود رو به زوال میرود، میتواند مسالمتآمیز باشد. البته میتوان استدلال کرد که حاکمیت ایران چنان متصلب شده و از تحولات دموکراتیک در ایران در هراس است که به هیچ عنوان تن به تغییرات مسالمتآمیز تدریجی نخواهد داد، و از این رو یکی از سه سناریوی انقلاب، کودتا یا حمله نظامی در ایران اجتناب ناپذیر است. این استدلال ممکن است درست باشد و از چنین سرانجامی نتوان اجتناب کرد، ولی هیچ یک از این گزینهها مد منظر جنبش سبز نیست، و دست کم این که رهبری به واقع موجود جنبش سبز نه میخواهد و نه میتواند هیچ یک از این گزینهها را دنبال کند.
به هر حال در این جا فرض بر آن است که جنبش سبز تنها انتقال قدرت به صورت مرحلهای، تدریجی و مسالمتآمیز را هدف قرار داده است. در این صورت، و با توجه به مواضع سیاسی و ایدئولوژیک رهبری به واقع موجود جنبش سبز، این جنبش با چه متن مشترک و قابل قبولی جز قانون اساسی جمهوری اسلامی میتواند به مصاف حاکمیت برود؟ اگر این متن نباشد، جنبش هیچ زبان مشترکی با حاکمیت نخواهد داشت و راههای تعامل و تحول مسالمتآمیز خود به خود بسته خواهد شد. در مقابل، تنها با اتکا به قانون اساسی است که جنبش میتواند با بهرهگیری از فشار افکار عمومی حاکمیت را در برابر مردم پاسخگو کند، گسلهای درون حاکمیت را تعمیق ببخشد، و با انگشت گذاردن بر روی اصولی از قانون اساسی که اجازه آزادانه حق انتخاب به مردم را میدهد شاخص نمایندگی مردم در حاکمیت را بالا ببرد. در این سناریو، با قدرت گرفتن صدای مردم در حاکمیت، راه برای اصلاحات/تغییرات ساختاری و از جمله تغییر قانون اساسی باز خواهد شد و با تحقق حاکمیت ملی میتوان نظامی را که تضمین کننده ارزشهای حقوق بشری باشد پایه ریخت. یعنی از قانون اساسی جمهوری اسلامی آغاز کرد و به اعلامیه جهانی حقوق بشر رسید.
این سناریو ظاهرا چیزی است که مد نظر رهبری به واقع موجود جنبش سبز و به خصوص آقای موسوی قرار دارد - چیزی که البته بسیار خوشبینانه به نظر میرسد، ولی غیر منطقی نیست. یعنی این سناریو تناقضی را که ظاهرا در بیانیه 18 آقای موسوی قرار داشت رفع میکند. تمسک به قانون اساسی در واقع یک اقدام تاکتیکی برای تعامل با حاکمیت است، تا مراحل اولیه امکان گذار مسالمتآمیز را فراهم کند. به محض گذار از این مراحل، جنبش هیچ تعهدی برای حفظ قانون اساسی ندارد و بلکه به دنبال تأسیس نظامی خواهد بود که آرمانهای دموکراتیک و حقوق بشری آن را محقق کند. این سناریو، صرف نظر از این که چقدر شانس موفقیت داشته باشد، ساختی منطقی دارد. البته در عمل، با توجه به خصوصیت و عملکرد حاکمیت موجود، بعید به نظر میرسد که تحول دموکراتیک جامعه ایران به صورت مسالمتآمیز پیش برود، و به احتمال زیاد عنصر یا عناصری از خشونت در آن دخیل خواهد بود. ولی به هر نسبت که جنبش سبز بتواند در این تحول اثر بگذارد، سناریوی مورد نظر آقای موسوی در کاهش نسبی این خشونتها و کمک به استقرار مسالمتآمیز حاکمیت ملی مؤثر خواهد بود - به یک شرط:
آقای موسوی بارها بر «انتخابات آزاد و رقابتی و غیر گزینشی» تأکید کرده است. این یک اصل حیاتی برای استقرار حاکمیت ملی است. ولی با تأکیدات ایشان بر قانون اساسی فعلی جمهوری اسلامی بسیاری به این نتیجه رسیدهاند که منظور ایشان از انتخابات غیر گزینشی در محدوده اصلاحطلبان و به اصطلاح «خودی»ها است. باید گفت که قانون اساسی انتخاب رییس جمهور را به خودیها محدود کرده است، و در مورد نمایندگان مجلس نیز آنان را موظف کرده که به کتاب مقدس سوگند یاد کنند که پاسدار قانون اساسی و مبانی جمهوری اسلامی و مانند آنها باشند. این مواد به وضوح با انتخابات غیر گزینشی به معنای عام آن در تضاد است. آقای موسوی در مورد این تضاد چه توضیحی دارد، و آیا حاضر است دست کم در مورد انتخابات مجلس این تضمین را بدهد که در مورد آزاد، رقابتی و غیر گزینشی بودن به معنای عام آن کوتاه نخواهد آمد؟ (به نظر نگارنده، تفسیری از قانون اساسی میتوان ارائه داد که انتخابات مجلس را غیر گزینشی کند.) تنها در صورت غیر گزینشی بودن انتخابات مجلس است که میتوان به تغییرات دموکراتیک در سایر نهادهای حکومتی و استقرار تدریجی حاکمیت ملی (از طریق قوه مقننه) دل بست.
در صورتی که آقای موسوی در برابر جنبش سبز خود را صریحاً به این اصل متعهد کند میتوان پذیرفت که تأکید ایشان بر اجرای قانون اساسی جنبه آغازین، مرحلهای و تاکتیکی دارد. انتخابات آزاد، رقابتی و غیر گزینشی خواست بنیادین جنبش سبز است و «کلمه واحد»ی است که میتواند همه نیروهای داخل جنبش سبز را همپیمان کند. در این صورت، و با تعهد صریح آقای موسوی به انتخابات آزاد، رقابتی و غیر گزینشی در انتخابات مجلس، و با توضیح ایشان در چگونگی حل تناقض متصور این امر با قانون اساسی جمهوری اسلامی، تأکیدهای ایشان بر اجرای مرحلهای و تاکتیکی قانون اساسی و به عنوان سند مشترک آغازینی که هدف نهایی تحقق ارزشهای مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر را دنبال میکند، میتواند مورد پذیرش بخش بزرگتری از نیروهای جنبش سبز (فرای نیروهای اصلاحطلب و هواداران آنان) قرار گیرد.
جنبش سبز بزرگترین طیف نیروهای سیاسی و اجتماعی ایران را در بر گرفته است. آقای موسوی به تصریح و تلویح این واقعیت را پذیرفته و از آن استقبال کرده است. خانم رهنورد تنها سازمان مجاهدین خلق را از شمول آن استنا کرده و با این تصریح همه گرایشهای دیگر را در آن دخیل دانسته است. سکولارها، و گرایشهای سیاسی سکولار، بخش بزرگی از این جنبش بشمار میروند. ولی اشتباه است اگر تصور کنیم که دینمداران درون جنبش سبز به ارزشهای حقوق بشری کمتر اعتنا میکنند. سخن را با نقل قول از یک دینمدار که عالیترین ارزشهای دموکرتیک را از خود به نمایش گذاشته حسن ختام میدهم: دکتر مهدی خزعلی. او در عین اعلام وفاداری به «اسلام و انقلاب و خون شهدا» هرگونه مرزبندی در جنبش سبز را نفی میکند و میگوید که «من دست خويش را به سوی تمامی افرادی که می خواهند سبز باشند دراز می کنم و تا ساحل آزادی در کنارشان هستم» و نتیجه «صندوق رأی آزاد» را هرچه که باشد میپذیرد. او در اهمیت دموکراسی میگوید که «با دموکراسی، اگر رضا پهلوی هم روی کار بيايد، می توانيم با همان شيوه او را برکنار کنيم، اما در فقدان دموکراسی، اگر پسر پيامبر هم ديکتاتور شد، نمی توان او را چاره کرد».
Tue 13 07 2010 15:05
شجاعت مدنی
میرزاسن – تهران
بیتردید کلیت فرهنگ (culture) در معنای عام مقدم بر هر عنصر دیگری است که از اجزاء مرکب آن محسوب میشود. فرآیندهای فرهنگ سازی، دامنهها و قلمروهای گسترده و بسیار کهنی را شامل میشود که از آغاز زندگی گروهی جماعتهای انسانی تا جوامع امروزی را دربر میگیرد و شالودههای امروزی آن به ریشههای بسیار دیرینهای ارتباط دارند که همهی اجزاء زندگی جوامع بشری را دربر میگیرند.
مهمترین جلوه فرهنگ همواره، عناصر سازندهی نظامهای ارزشی هر فرهنگ است، نظامهای ارزشی فرهنگها، عالیترین نوع شاکله فرهنگی است که به عنوان مهمترین معیار سنجش حقوق انسانی در جوامع بشری نیز به حساب میآیند. بدین معنی نظامات ارزشی فرهنگها نه تنها عمق و پیچیدگی و درجات رشد جنبههای گوناگون فرهنگها را نشان میدهند، بلکه عالیترین جلوه از «عدالت» موجود را نیز به نمایش میگذارند.
مقوله «عدالت» نه تنها در گذشته، بلکه در جهان امروز نیز شاخصه اصلی نظامهای ارزشی فرهنگها به شمار میآید و شاید تنها معیار سنجش سازگاری و ناسازگاری نظامهای ارزشی با موضوع «حقیقت» و «آزادی» در فرهنگ جوامع بشری محسوب میشود.
عدالت مظهر داوری میان «حقیقت» و «آزادی» است که ماهیتاً از نظامهای ارزشی حتی از نظام ارزشی غیرعادلانه (به معنای نادیده گرفتن حقوق انسانی) الهام میگیرد. در فقدان «آزادی» کتمان آن بخش از حقیقت که مجرمانه تلقی میشود، ناگزیر میگردد و در واقعیت، بخشی از حقیقت (که چه بسا بسیار انسانی است) قربانی نظام ارزشی میشود و به این معنی، فرهنگی که نظام ارزشی آن به انکار بخشی از حقیقت تاکید دارد، نمیتواند «آزادی» را تمام و کمال به ارمغان آورد و در این صورت، فرهنگ بر عدالت و آزادی و نیز بر حقیقت پیروز میشود و بخشی از حیات اجتماعی مستبدانه را آشکار میسازد، بیآنکه اعتراض عمومی را برانگیزد.
هر نوع گزینه و انتخابی که در همراهی با نظام ارزشی، پدیده یا رابطهای ضد ارزش و ناسازگار محسوب شود، بالاخره ناگزیر از قربانی دادن میشود که به خودی خود و به تنهایی نوعی از فقدان آزادی و عدالت را به نمایش میگذارد و در بازتولید فرهنگ مستبدانه و ستمگرانه در مفهوم آن، نقشی تاثیرگذار ایفا میکند. فرهنگ و نظام ارزشی که قادر به تضمین پیروزی عدالت و آزادی بر ظلم و استبداد نباشد، ناگزیر ضامن پیروزی استبداد بر آزادی و ستمگری بر عدالت خواهد بود.
کوشش برای گسترش موضوع «آزادی» و «عدالت» در نظامهای ارزشی مستبدانه و ستمگرانه مستلزم هزینههای گوناگونی است که میزان آنها به نسبت روشهای انجام آن بستگی دارد. در نظامات ارزشی قدرتمدار (از هر منبعی که الهام گرفته باشد) انکار بر اعتراف و دروغ بر راستی ارجحیت مییابد و فقدان آزادی، فرایند ناراستی و کژی را تشدید مینماید. به عبارتی دیگر انکار حقیقت و حدوث دروغ در جایگاه آزادی قرار میگیرد؛ در اینصورت، «شجاعت مدنی» تنها وسیله آشکارسازی دروغ و انکار حقیقت خواهد بود و آن نیز به درجه ارتقاء مدنی در جوامع بشری بستگی دارد.
در عبور از بحران نظام ارزشی مستبدانه و ستمگرانه به نظام ارزشی آزادی و عدالتگرایانه، شجاعت مدنی اسلحهای گرانسنگ است که نقش فزایندهای در اصلاح فرهنگ و نظامهای ارزشی دارد. و درست به همین دلیل نظامهای مستبد بیش از آنکه به پالایش خود از انواع فساد ناشی از نحوه اداره امور جامعه بپردازند به سرکوب شجاعت مدنی از طریق عوامل فساد که ذاتی اوست، اقدام میکنند و بیرحمانه از شجاعت مدنی و جلوههای بروز آن، مخالفی شبیه دشمن که نه تنها غیرقابل اصلاح است، بلکه غیرقابل سازش نیز میباشد، تعریف میکنند. یاد آوری اینکه در دو قرن اخیر تنها جنبشهایی ماندگار ویا به پیروزی رسیده اند که استراتژی و تاکتیکهای شجاعت مدنی را با فرآیند مبارزات اجتماعی در آمیختهاند.
شجاعت مدنی در دفاع از انواع آزادیهای اجتماعی به جز در مواردی که مستقیماً شریعت رایج و حاکم را به چالش میکشد، هزینههای سنگینی را به نظام ارزشهای غیرعادلانه تحمیل میکند و ذره ذره دیواره سخت و قطور نظام ارزشی را که عمری به قدمت قرنها دارد، میتراشد و مدام قابل نفوذ و قابل ریزش میکند، اما با نهایت تاسف نظام ارزشی در دفاع از حقوق و آزادیهای فردی نه تنها با مشکلات ناشی از داوری شریعت مدارانه مواجه است، بلکه با مشکلات فرهنگی عمیقی نیز رو بهروست که عبور از آنها نه تنها مستلزم تعمیق و گسترش مبارزات اجتماعی دامنهدار و موثری میباشد، بلکه به تقویت مبانی نظری و توسعه فرهنگی حقوق و آزادیهای فردی به ویژه از نظر تولید ادبیات اختصاصی آن نیاز مبرم دارد و بیتردید بطور تاریخی قربانگاه اصلی شجاعت مدنی بهشمار میآید، زنان (و کودکان) نه تنها از قربانیان صف اول این نوع نظام ارزشی و فرهنگ مستبدانه هستند، بلکه از پیشگامان و پرچمداران شجاعت مدنی محسوب میشوند.
مهمترین جلوه ظهور اجتماعی حقوق و آزادیهای فردی در حوزهی مناسبات عاطفی و برقراری روابط عاشقانه در خارج از نظام ارزشی حاکم روی میدهد و در عین حال، غیر عادلانهترین و شاید ظالمانهترین تنبیه در سرکوب چنین فرآیندی رخ میدهد که از خودکشی تا سنگسار را محصول عادی آن میداند و لذا، کتمان حقیقت و واقعیت در این بخش زندگی که سراسر دوران جوانی و پیری انسان را دربر میگیرد، به وسیله تداوم آن تبدیل میگردد؛ و متاسفانه تبلور شجاعت مدنی در این قلمرو شبیه به خودکشی یا قبول داوری ناعادلانه نظام ارزشی و تسلیم در برابر آن است و به همین دلیل رفتار فردی و اجتماعی همراه با ارزشهای مدنی و انسانی به عالی ترین نوع مبارزات آزادی خواهانه و انسان دوستانه تبدیل میشود.
حال سوال اصلی این است که چگونه میتوان در همراهی با تقویت مبانی نظری شجاعت مدنی در قلمروهای اجتماعی و به همان میزان، در قلمرو زندگی خصوصی افراد جامعه نیز قدم برداشت؟ و در عین حال از هزینههای سنگین انسانی آن کاست؟ بهویژه آنکه این دو موضوع از نظر حقوق اساسی، موضوعات موازی و دوروی یک سکه بشمار میآیند.
نگارنده با طرح این سوال صاحب نظران و اندشمندان را به چالش نظری فرا خوانده و آنان را به یاری میطلبد.
میرزاسن – تهران
۲۲/تیر ماه/۸۹
Tue 13 07 2010 11:39
«شکسته جان قفس و جرأت پریدن نیست!» اصلاحطلبان مذهبی و مرزهای جدید جنبش سبز
محسن قائم مقام – نیویورک
«شکسته جان قفس و جرأت پریدن نیست»
نظیری نیشابوری- شاعر سبک هندی
تظاهرات سالگرد ۲۲ خرداد، روز آغاز مبارزات مردم برای دستیابی به آزادی و دمکراسی در ایران صورت نپذیرفت، ولی حرکت مبارزاتی مردم همچنان پویان است. و ما شاهد مقاومت ساکت ولی محکم و مصمم، و اینجا و آنجا با خروش و فریاد مبارزین، در کنار چوبههای دار، در زندانها، در خیابانها و در خانههای خود و در مراکز مقاومت، از دانشگاهها گرفته تا سایر مراکز حضور مبارزین، سازمانهای مختلف سیاسی و بسیاری مراکز کارگری بصورتهای مختلف میباشیم.
بحث و تفسیر در مورد استراتژی مبارزه همچنان ادامه دارد ولی ادامه محکم مبارزه از سوی آقایان موسوی و کروبی بهدنبال ممانعت ایشان از حضور خیابانی مردم در سالگرد ۲۲ خرداد، قاطعآ عدم صحت نظر "مصالحه" ایشان با حکومتیها گردید. بنظر میرسد مبارزه از مرحلهای گذشته باشد که در این میان "مصالحه"ای انجام پذیر باشد. از سوی دیگر در یک مبارزه علنی و یا در وجوهی نیمه علنی مبارزات خیابانی پایه کار است. مبارزین اگر هرگز در خیابان پیدا نشوند مبارزهشان فراموش میشود. ای میل و شبنامه و رادیو و تلویزیون اسباب کار است ولی حضور در خیابان زورنمائی است که بدون آن مبارزه "علنی" بجائی نخواهد رسید.
در ماههای اخیر بسیاری از اصلاح طلبان مذهبی مطالبی پیرامون جنبش سبز و جمهوری اسلامی نوشتهاند. نوشتههایشان با گذشته بسیار توفیر دارد. در ایشان واقع بینی، کم کم جای "تعصب" و دینداری و دفاع کامل از نظام اسلامی را میگیرد. از آقای مصطفی تاجزاده، معاون سیاسی وزارت کشور دولت محمد خاتمی، که در مرخصی زندان به سر میبرد، گرفته که از «خطا»هایی که وی و نسل انقلاب به ویژه در دهه اول انقلاب، انجام دادهاند، پوزش خواسته است. تا گفتار آقای دکتر محسن کدیور، از شبکه جنبش راه سبز(جرس) و از روحانیون اصلاح طلب مذهبی، اکبر گنجی، اصلاح طلبی که افشاگریهای بسیار و تاریخی نمود، دکتر عطا الله مهاجرانی، وزیر فرهنگ دولت آقای خاتمی و بالآخره عبدالعلی بازرگان، از دانشوران اسلامی، جملگی در این زمینه بسیار سخن گفتهاند. فصل مشترک صحبتهایشان در تأئید جنبش سبز است و ادامه راه اصلاحات.
در یک سوی راستای این طیف فکری آقای دکتر مهاجرانی قرار دارد که حتی اعدامهای جنایتبار سال ۶۷ را هم "توجیه" شده میداند[۱] که "مجاهدین خلق" با کمک بیگانگان تصمیم به از میان بردن جمهوری اسلامی داشتند، صحبت بقیه اعدامیها که ربطی به مجاهدین هم نداشتند و دوران زندانشان هم تمام شده بود را نمیکنند، و در سوی دیگر طیف آقای اکبر گنجی است که "مذهبی"ها و آقای مطهری را نمیخواهد از دست بدهد، در حالیکه هم زیر وجود امام زمان زده و هم دوران خمینی را نقد میکند. و آقای عبدالعلی بازرگان فرزند زنده یاد مهندس بازرگان که جمهوری اسلامی و آقای خمینی را نقد میکند ولی دنبال "اتکاء به کتاب و سنت پیامبر" است و اینکه مصلحت دین و دنیا تنها در قبول حاکمیت ملت است"[۲] ، انگار در این ۱۵۰۰ سال اتفاقی و تغییری در پایههای حکومتی در جهان نیافتاده است، و موضوعی بنام "دستورات الهی" که قرآن کتاب دینی مسلمانان مرتب تذکر میدهد وجود ندارد. ایشان تبدیل پیروی از دستورات الهی را با قبول اراده مردم به عنوان منشآ قانون یکی گرفتهاند. شاید مطالعه "تناقضات" در قران که توسط خود علمای دین شرح داده شده به حل مسآله کمک نماید.
آقای دکتر محسن کدیور، از مذهبیهای مترقی، هنوز دنبال دفاع کامل از دوران خمینی است و دفاع ایشان چنان بیپایه است که حتی دوستان و همراهان او نظیرعبدالعلی بازرگان را به پاسخگوئی واداشته است. ایشان به جدائی دین از ساختار حکومتی معترفاند ولی کوشش دارد که عنوان دین در حکومت بنحوی از میان نرود. بطور نمونه میخواهد بگوید که این قانون اساسی که "ولی فقیه" هم در آن منظور شده، اگر اجرا شود، همه چیز درست خواهد بود. باید از ایشان پرسید که ربط این موضوع با قبول جدائی دین از ساختار حکومتی چیست؟ ولی فقیه و آنهم در ولایت مطلقه امر، که منتخب فقهاست، و منتخب مردم نیست، چه نقشی در حاکمیت ملی و مردمی میتواند بازی نماید؟
ایشان در دنباله موضوع میگویند "...در اصل ۵۷ گفته شده است که قوای کشور سه تا است که زیر نظر "ولی مطلقه امر" – که این واژه هم فقط در این بکار رفته است- و امام امت بر طبق اصول آینده همین قانون انجام وظیفه میکند." انگار باید ده بار مینوشتند یا حداقل "سه" بار بهرسم معمول! تا منظور نظر "ولایت مطلقه امر" معنی پیداکند. و اضافه میکنند "...اگر این اصول را در کنار هم قرار دهیم، نتیجه این میشود که رهبری باید کشور را با اتکاء آراء عمومی اداره کند..". در حالیکه هم واژه "ولایت مطلقه امر" در قانون اساسی آورده شده و هم آقای خمینی و بعد آقای خامنهای بدون کم و کاست به آن عمل نمودهاند و آقای خاتمی هم میگوید فقهی یا غیر فقهی، فعلآ قانون اساسی است و باید پذیرفته و رعایت شود! ایشان هیچکدامشان "جرآت" اقرار باینکه قانون اساسی اشکال و تناقض اساسی دارد و کوسه ریش پهن است را پیدا نمیکنند.
تناقض قانون اساسی در این است که در عمل همه قدرت را در اختیار ولایت مطلقه امر قرار میدهد، و موضوعات عمده حاکمیت ملی که بعدآ به آن میپردازد، در واقع ماستمالی کردن موضوع واقعی ولایت مطلقه امر است. و آقای کدیور مدعیاند که قرائتهای مختلف و "کج و معوج" از قانون اساسی میشود. در حالیکه موضوع "ولایت مطلقه امر" بسیار روشن است و قرائتهای مختلف کدام صیغهایست؟ معنی کلمه "مطلقه" نیازی به "المنجد" ندارد.
و اینکه "ولایت مطلقه امر" باید مطیع قانون باشد. که در تبری حضور "ولایت مطلقه امر" در قانون اساسی عنوان شده است. حکایت "گربه عابد" یا "گربه مطیع قانون" و موشهای قانونگذار را تداعی میکند! در مذهب شیعه همه کار را با "کلاه شرعی" درست کردن میشود انجام داد! و ایشان هم از مجتهدین مذهب شیعه میباشند. و " کلاه شرعی" یا در اینجا "کلاه عرفی"، "بی معنی کردن" حکم کامل و روشن "ولایت مطلقه امر" بهصورتی که گذشت را ساختهاند. وگرنه قانون کجا، و ولایت و مطلقه فقیه کجا؟ باز ایشان در بحث دیگری در همان مصاحبه دنباله موضوع رهبری اضافه میکند "... رهبر اگر میخواهد سمبل وحدت ملی باشد میباید تصعید پیدا کند، از دبیرکلی یک حزب و یک جناح خاص فاصله بگیرد، و واقعآ پدر ملت باشد، در این صورت مورد احترام خواهد بود". بهنظر ایشان "رهبر" شکل "شاه" در قانون اساسی مشروطه باید باشد. هم رئیس جمهور داشته باشیم و هم "رهبر" به عنوان "پدر ملت". این قانون اساسی مورد دفاع اقای دکتر کدیور است. و توجیه ایشان از قانون اساسی فعلی و ولایت مطلقه امر است. ایشان نمیتواند یا نمیخواهد هیچ بخشی از قانون اساسی را کنار بگذارد. چون بنا آنست که قانون اساسی فعلی را بپذیریم:
صد جا گره زدیم امید بریده را!
در اینکه ما همه باید باهم و درکنار هم مبارزه کنیم تردیدی نیست. و در حالیکه ما نمیتوانیم نقش با ارزش مبارزین اصلاح طلب مذهبی را در روشن ساختن اذهان تودههای ناآگاه مردم از یاد ببریم. ولی ما سکولارها باید به نقش آگاه سازی خود در تبلیغ جدا ساختن دین از ساختار حکومتی ادامه دهیم و به کوشش برای آنکه دین تنها "امری خصوصی" بهحساب آید همچنان بپردازیم، تا بهحدی که نتوانند دین را وسیلهای برای تحمیل بر اراده مردم گردانند. جنبش سبز جنبش وسیعی است که نقش غالب آن "رهائی از استبداد حکومتی" و برقراری "اراده مردم" بجای "اراده فردی یا گروهی" است.
در مرزهای جدید جنبش سبز آگاهیهای بیشتری از مبارزه حاصل شده است. خیال آشتی یا مصالحه با حکومت استبداد مذهبی تقریبآ از میان رفته است. جرآت و شهامت ابراز واقعیات بهجای "تقیه" در جمع "مسلمین" در پرده دری از دوران سیاه و جنایت بار خمینی بالا گرفته است. دنبال همین "تقیه" سیاسی، اصلاحطلبان مذهبی در خارج از کشور هیچ حقی برای مبارزین "ناخودی" و آنهائیکه خود را "سکولار" اعلام داشتهاند نمیشناسند. گوئی تنها "نوبت" ایشان است که "اسلام راستین" را پیاده کنند. مرتب سخن از انتقادات مردم "دور از گود"، "دور از آبادی" و حمله به "روشنفکران" است. در حالیکه خودشان سالها است در کنار همین "خارج از کشوری"ها، باز از "دور" ناظر مبارزات درون کشور هستند. حضور مصمم و گسترده "سکولارها" را در جنبش بخوبی نمایان است. چه، اگر حضور "سکولار"ها ناچیز بود، بقیه هم دنبال فتوی شخصیت ترسوی آقای خاتمی میرفتند و سکولارها را از میدان مبارزه بدر میکردند. که یادآور شعر سعدی در طنز "گربه مسکین اگر پرداشت"[۳] است.
برعکس اعلامیه شماره ۱۸ آقای موسوی و سخنان بعد از سالگرد آقای کروبی، جنبش سبز را "حرکتی در تداوم تلاش مردم ایران برای دستیابی به آزادی و عدالت اجتماعی و تحقق حاکمیت ملی میخواند" که پیش از این در برهههائی چون انقلاب مشروطیت، جنبش ملی شدن نفت و انقلاب اسلامی خود را جلوه گر ساخته است"[۴] ، با اینکه ایشان هنوز به آقای خمینی "اقتدا" میکنند ولی صحبت از شروع مبارزه از "۱۵ خرداد ۱۳۴۲" و تنها نام بردن از روحانیون صدر مشروطه بکنار گذاشته شده است. ایشان چند روز پیش هم اعلام نمودند که جنبش سبز "رهبر" ندارد که بسیار با معنی است. در تحلیل موضع پایهای آقای موسوی، قدر مسلم آنست که هرچه مبارزه جلوتر میرود مواضع آقای موسوی به پلورالیزم نزدیکتر میشود، اینکه ایشان چقدر به آقای خمینی و کارنامه ایشان در جمهوری اسلامی معتقدند و چقدر این اظهارات تقیه سیاسی است، قدر مسلم آنست که ایشان با زمان جلو میروند و دنبال حفظ یکپارچگی جنبش سبز میباشند.
باز در مرزهای جدید جنبش و مرز مقابله با حکومت و عکسالعملهای سرکوبگران، میبینیم که حکومت با تمام درنده خوئی، و نمایش "دیوانه بازی"، مثل رفتارش در صحنه بینالمللی، جرآت هجوم بیشتر یا بهزعم خود انهدامی به جنبش سبز را پیدا نکرده است. "بهانه" هیچوقت مشکل رفتارهای ددمنشانه حکومت نبوده است. موضوع تنها "توان" انجام جنایت است تا پیدا کردن یا ساختن "بهانه"ای برای انجام آن. و بالاخره مرزهای جدید جنبش سبز با حضور قشرهای وسیعی از جامعه در آن چشمانداز گستردهای را از حرکت ازادیخواهی مردم ایران در آینده تضمین مینماید.
بدون تردید مبارزه امروز برای استقرار آزادی و دمکراسی در ایران به شرکت هر چه بیشتر مبارزین از هر قشر و گروه اجتماعی نیازمند است. در مبارزات آزادیبخش جنگ ویتنام هم هوشی مین اعلام کرد که هر که با امریکا مخالف است به جبهه انها بپیوندد. تنها اشکال در این شد که حزب کمونیست ویتنام، که مانند سایر احزاب شبیه حکومتهای کمونیستی سازمانی غیر دمکراتیک بود، بعد از پیروزی همه را در خود حل نمود. و "همه باهم" در عمل "همه با من" شد. در کنار تجربه انقلاب ایران و رفتار شبیه آقای خمینی باید هوشیار باشیم.
اصلاح طلبان دینی قشر بزرگ و با ارزشی از مبارزین این میدان را میسازند. بهتر آنست که ایشان در این مبارزه با احساس قبول بیشتری از پلورالیزم در حرکت سبز شرکت نمایند. نه آنکه مانند یکی دیگر از اصلاح طلبان مذهبی، آقای حسن اشکوری که از مبارزین بسیار گرامی جنبشاند، بگویند اگر کسی بهر دلیل دنبال سرنگونی است، دیگر نباید "یا حسین میرحسین بگوید و از نردبان اینان بالا رود". و پاسخ دادم که این نردبانی است که مردم و جوانان فداکار ما برپا کردند و میراث شخصی کسی نیست. کسی نمیتواند نهضت یا جنبشی را خلق نماید. پایههای حرکت در میان مردم وجود دارد. تنها شخصیتهائی در این حرکتها نقش برجسته تری را پیدا مینمایند و احیانآ "رهبری" جنبش را احراز مینمایند. مانند دکتر مصدق و نهضت ملی ایران که او رهبر بلامنازع جنبش ملی بود. سی سال اسارت و سی سال جنایت بنام دین بود که این حرکت را بنیاد نهاد و با این حقیقت از خونینترین دوران و جنایتبارترین دوران آن، که سه سال اول حکومت خمینی بود، دفاع کردن چه معنیای برای مبارزین راه آزادی ایران میتواند داشته باشد؟ مردم ستایشهای آقایان موسوی و کروبی از امام راحل را تحمل میکنند، چون حضور ایشان را در رهبری مبارزه ضروزی میدانند و مشاهده میکنند که آنها هم شعارهای رادیکال طیفهای دیگر جنبش را تحمل کردهاند و "خاتمی" وار چوبدستی برای ایشان نکشیدهاند.
بخش بسیار بزرگی از شرکت کنندگان در همایش ملیونی فریاد میزدند "جمهوری ایرانی"، که نفی "جمهوری اسلامی" بود و شعارهای ضد "ولایت فقیه" میداند، در کنار موسوی و کروبی و دوستداران ایشان، شانه بشانه هم پیش میرفتند، این بود پایهریزی "قدرت"، این نردبانی است که مردم آن را ساختند که در برابر حکومت استبدادی برخیزند. جنبش سبز در حقیقت رنگین کمان بود و به همین دلیل رهبری آقایان موسوی و کروبی بجا و مطلوب است ولی تمام سخن را ایشان ادا نمیکنند و خودشان هم باین حقیقت اذعان دارند.
خاموشی و عدم ابراز نظرات سازنده در این مبارزه تنها به نفع آنهائیست که راه نادرست میروند. ما امیدواریم که اصلاح طلبان دینی، حداقل آنهائی که دور از دسترس تیر حکومتیان قرار دارند، "جرأت" انتقاد آشکار به دوران خمینی را پیدا نمایند و کوشش ننمایند که آنهمه جنایت را با لفاظی در زیر پرده نگاهدارند. و امید واریم طیفی از جنبش سبز که هنوز ارادت بامام راحل را از خطبههایشان نمیاندازند، درحالیکه در تظاهرات خیابانی حتی جرآت نمایش عکس آقا را هم بخود ندادند، از این فکر بیرون آیند تا بنام جنبش سبز در خارج از کشور مرکز تبلیغاتی ایجاد شود و در آن تنها ارادتمندان امام راحل حق بیان نظر داشته باشند. و بالاخره امیدواریم هر چه بیشتر از مبارزین اصلاح طلب "جرآت" اظهار نظر از واقعیات آنچه در بیش از سی سال گذشته است را پیدا نمایند. آنچه اخلاق و حقیقت بایشان حکم میکند را بگویند تا آنچه مصلحت "حفظ نظام" میطلبد.
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز/ ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
-----------------------
۱- نقل از "نامه سرگشاده به آقای دکتر مهاجرانی بمناسبت سخنرانی ایشان در ۲۶ جون ۲۰۱۰ در لندن- نوشته گیتی کاوه از - حاضرین در جلسه.
۲ - نقدی بر نامه محسن کدیور به حسن خمینی
۳-ای گربه مسکین اگر پر داشتی/ تخم گنجشک از زمین برداشتی" – گلستان سعدی
۴- بیائیه شماره ۱۸ اقای میرحسین موسوی
Wed 07 07 2010 9:23
جدال بر سر دانشگاه آزاد - گسل بزرگ حکومتی
حسین باقرزاده
سهشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۹ – 6 ژوئیه 2010 hbzadeh@btinternet.com
کشمکش برسر تصاحب و کنترل دانشگاه آزاد و ارزش افسانهای مایملک آن که طرفداران احمدینژاد آن را ۲۵۰ هزار میلیارد تومان برآورد میکنند، در هفتههای اخیر شدت گرفت و سرانجام با دخالت شخص خامنهای موقتا آرام شد. طرفداران احمدینژاد عزم کرده بودند به هر بهایی شده این دانشگاه را از چنگ هاشمی رفسنجانی و عوامل او بیرون بکشند و در این راه از همه اهرمهای ممکن کمک گرفتند. ابتدا در شورای عالی انقلاب فرهنگی که احمدینژاد ریاست آن را به عهده دارد اساسنامه جدیدی گذراندند. سپس وقتی این اقدام هم از سوی قوه قضاییه با یک حکم قضایی و هم از سوی قوه مقننه با یک تصویبنامه قانونی رد شد به مقابله برخاستند. حکم قضایی را با کمک رییس این قوه صادق لاریجانی نقض کردند، و مجلس را با هجوم حزب الله زیر فشار گذاشتند تا تصویب نامه خود را پس بگیرد. و سر آخر، شورای نگهبان مصوبه مجلس را هم خلاف شرع و هم خلاف قانون اساسی تشخیص داد و آن را رد کرد. همه چیز برای تصاحب دانشگاه آزاد آماده شده بود. ولی مراجعه شخص رفسنجانی به خامنهای باعث شد که خامنهای دستور آتشبس صادر کند و به هواداران خود فرمان عقبنشینی بدهد تا کمیتهای تکلیف کار را مشخص کند.
دعوا بر سر این دانشگاه یکی از گسلهای بزرگ حاکمیت جمهوری اسلامی را به نمایش گذاشت. در دو سوی این گسل، دو تن که میتوان آنان را پر قدرتترین عناصر حکومت در طول 31 سال دوران جمهوری اسلامی نام نهاد قرار گرفتهاند. این دو تن - خامنهای و هاشمی رفسنجانی - در طول حیات این رژیم در بالاترین مقامات حکومتی قرار داشتهاند و در تمامی تحولات آن نقش ایفا کردهاند. پیش از انقلاب نیز یکی دو دهه با هم یار غار بودهاند و نقاط قوت و ضعف یک دیگر را خوب میشناسند. گرچه در دو دهه اخیر خامنهای به عنوان ولی فقیه عالیترین مقام حکومتی را اشغال کرده است، ولی کیست نداند که او این مقام را تا حد زیادی مرهون رفسنجانی است. به عبارت دیگر، اگر خامنهای شاه است، رفسنجانی «شاه ساز» بوده است. اکنون نیز گرچه خامنهای در مقام ولی فقیه حرف آخر را میزند و خدایی میکند، رفسنجانی رییس نهادی است (مجلس خبرگان) که باید بر کار خامنهای نظارت کند و در تئوری قدرت عزل و نصب ولی فقیه را دارد - صرف نظر از این که در عمل مجلس خبرگان بتواند به وظایف خود عمل کند یا خیر.
البته خامنهای و رفسنجانی در 25 سال اول پس از انقلاب مشکل زیادی با هم نداشتند. در حیات خمینی، رفسنجانی قدرت بیشتری داشت و در حل و فصل بحرانهای دهه اول پس از انقلاب نقش تعیین کنندهای ایفا میکرد. با مرگ خمینی و نصب خامنهای به عنوان ولی فقیه، رفسنجانی همچنان قدرت خود را حفظ کرده بود و خامنهای که موقعیت خود را مرهون رفسنجانی میدانست با او صریحا از در مخاصمه بر نمیآمد. این وضعیت کم و بیش تا پایان دوره قدرت اصلاحطلبان ادامه یافت و در انتخابات ریاست جمهوری 1384 اولین آثار شکاف در آن نمایان شد. آقای رفسنجانی با سبک سنگین کردن شرایط سیاسی کشور تصمیم گرفته بود که نامزد ریاست جمهوری شود، و میاندیشید که شرایط برای موفقیت او آماده است. او چند سال پیشتر شانس خود را در انتخابات دوره ششم مجلس شورای اسلامی آزموده و شکست خورده بود و اکنون حاضر نبود بی گدار به آب بزند. ارزیابی او این بود که از همه نامزدهای دیگر سابقه کار و معروفیت بیشتری دارد. تنها نگرانیاش این بود که خامنهای به دنبال برآوردن نامزد دیگری از صندوقهای رأی باشد، و وقتی خامنهای به او اطمینان داد که در این مورد «بیطرف» خواهد ماند حاضر شد شانس خود را بیازماید، و با تمام قوا وارد کارزار انتخاباتی شد.
این رأیگیری البته به نفع یک نامزد نسبتا گمنام به نام محمود احمدینژاد تمام شد - امری که بیش از همه نامزدهای دیگر بر رفسنجانی گران آمد. نامزدهای شکست خورده ناله و شکوه سر دادند و سر نخ این اتفاق نامنتظره را در بیت رهبری یافتند. آقای رفسنجانی نیز معتقد بود که تقلبی بی سابقه صورت گرفته است، ولی شکایت در باره آن را بی فایده میدانست، چرا که به گفته او شکایت را باید جایی میبرد که منشأ این تقلب است. او با این گفته، خامنهای و بیت او را مستقیما مسئول این واقعه میشناخت، ولی به کار انجام شده تن داد و سکوت کرد. در هر صورت، رفسنجانی اولین ضربه را از یار دیرین خود خورده بود، و رابطه او و خامنهای پس از یک ربع قرن همکاری در جمهوری اسلامی (و دو دهه پیش از آن) دستخوش تغییر شد. این رابطه با برخوردهایی که بین او و رییس جمهور جدید احمدینژاد پیش میآمد، و حمایت خامنهای از احمدینژاد در غالب موارد، به تدریج رو به خرابی نهاد و به ایجاد بزرگترین گسل درون حاکمیت دامن زد.
طرفداران احمدینژاد در طول پنج سال گذشته گام به گام برای کاهش قدرت و نفوذ هاشمی رفسنجانی در ارکان قدرت پیش رفتهاند. حربه بزرگ آنان در این اقدام، اتهام فساد مالی به رفسنجانی و بستگان و نزدیکان او بوده است. در طول سه دهه حکومت اسلامی، در سایه نفوذ و موقعیت رفسنجانی در قدرت، این افراد به ارگانهای زیادی دست یافتهاند و متهم هستند که مال و منال زیادی به جیب زدهاند. البته در نظام بسته و بدون کنترل جمهوری اسلامی، فساد مالی و اداری امر نادری نیست و سوء استفادههای هنگفت مالی در این حکومت بیشتر قاعده است تا استثنا، و میتوان نمونههای آن را در همه مقامات حکومتی سراغ داد. بنا بر این وقتی اتهامات فساد مالی از سوی احمدینژاد و طرفداران او عمدتا یا فقط علیه رفسنجانی و نزدیکان او مطرح میشود، به روشنی این امر انگیزه سیاسی دارد و لاغیر. و اصولا نمیتوان از حکومتی که ساختار فسادپرور دارد و اعضا و سردمداران خود آن وسیعا به فساد آلوده و یا متهمند، انتظار مبارزه با فساد داشت. بهترین دلیل این مدعا هم همین که به رغم همه سر و صداهایی که در طول پنج سال گذشته در مورد فساد مالی و تعقیب مفسدان از سوی احمدینژاد و طرفداران او مطرح شده تا کنون حتا یک مورد برجسته آن به دادگاهها کشیده نشده است.
علاوه بر اتهام فساد مالی، تسخیر و تصاحب نهادهای تحت کنترل رفسنجانی نیز یکی دیگر از حربههای احمدینژاد، با حمایت ضمنی خامنهای بوده است. دانشگاه آزاد یکی از این نهادها است که ظاهرا با گسترش وسیعی که در سه دهه گذشته به یکی از پردارآمدترین نهادهای آموزشی جهان تبدیل شده است. مطبوعات طرفدار احمدینژاد ارزش مالی تأسیسات دانشگاه آزاد را رقم سرسام آور 250 هزار میلیارد تومان ذکر میکنند که اگر سهام آن بین مردم ایران تقسیم شود به هر نفر بیش از سه میلیون تومان میرسد! ولی تنها ارزش مالی این نهاد نیست که دهان طرفداران احمدینژاد را آب انداخته است. اهمیت دیگر و احیانا بیشتر آن به عنوان پایگاهی سیاسی برای رفسنجانی است. میلیونها دانشجو و دانشآموخته آن در فضایی که تحت کنترل رفسنجانی و طیف او قرار دارد تحصیل کرده و میکنند و دست دولت از نفوذ در این تأسیسات از طریق عوامل بسیجی خود کوتاه است. احمدینژاد از هنگامی که روی کار آمده است به تلاش برای تصاحب و کنترل دانشگاه آزاد برخاسته و متقابلا رفسنجانی با تمام قوا در برابر این تلاشها ایستاده است.
با انتخابات سال گذشته و برآمدن مجدد احمدینژاد از صندوق رأی، کنترل دانشگاه آزاد اهمیت تازهای یافت. جنبش سبز که در جریان این انتخابات شکل گرفت وبه بزرگترین چالش رژیم جمهوری اسلامی تبدیل شد عمدتا بر دوش نیروهای جوان و به خصوص دانشجویان دختر و پسر استوار شده بود. برای سرکوب این جنبش، عوامل رژیم باید کنترل محیطهای دانشگاهی را به دست میگرفتند - کاری که در مورد دانشگاههای دولتی حل شده بود. دانشگاه آزاد نیز باید مستقیما تحت کنترل جناح احمدینژاد قرار میگرفت. از این رو، تصاحب و کنترل دانشگاه آزاد در این دوره اهمیت بیشتری پیدا کرد. به موازات آن، تلاش رفسنجانی برای حفظ نفوذ خویش در این دانشگاه نیز بیشتر شد و هر یک از دو طرف جریان به تاکتیکهای مختلفی برای تحقق خواستهای خود دست زدند. آخرین این تلاشها، تصمیم رفسنجانی برای تبدیل دانشگاه به یک موقوفه و تلاش احمدینژاد برای تصاحب دانشگاه با تغییر اساسنامه آن بوده است. با بسیج همه عوامل به نفع احمدینژاد، روشن بود که شخص خامنهای نیز پشت سر او ایستاده است، و رفسنجانی تنها با مراجعه به خامنهای و اتمام حجت با او میتوانست از اجرای نقشه آنان علیه خود و دانشگاه آزاد مانع شود.
وقایعی که در طول یکی دو هفته گذشته اتفاق افتاد نشان داد که تا چه حد ارگانهای مختلف حکومتی به فساد و ابتذال کشانده شدهاند و شخص خامنهای تا کجا به این فسادها آلوده است. استناد عوامل احمدینژاد در اقداماتشان همواره «نظر رهبری» بود و با همین حربه نیات خود را پیش میبردند. مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی که خود نهادی غیر قانونی است به استناد نظر خامنهای، حتا از سوی شورای نگهبان «قانون اساسی»، معتبر شناخته شد. رییس قوه قضاییه حکم یک قاضی را به استناد نظر خامنهای و بدون رعایت مقررات قضایی نقض کرد. وقتی مجلس مصوبهای گذراند که عملا تصویبنامه شورای عالی انقلاب فرهنگی را لغو میکرد اوباش دولتی به جلو مجلس ریختند و بدترین دشنامها در طول حیات جمهوری اسلامی و شاید در طول دوران مشروطه را نثار آن کردند. در پاسخ به این توهینها رییس مجلس رسما مجلس را نه «مجلس مردم» که «مجلس خامنهای» خواند و فرموده او را قانون شناخت. حتا در طول استبدادهای دوران قاجار و پهلوی نیز هیچگاه هیچ رییس مجلسی تا این حد شأن مجلس را پایین نیاورده بود که آن را مجلس فلان شاه بخواند. تمامی ساختار حکومت جمهوری اسلامی به فرموده ولی فقیه وابسته است و ولی فقیه خود نیز چنین پسندیده است.
در این جا نیز به روشنی خامنهای پشت سر تلاشهای احمدینژاد برای تصاحب دانشگاه آزاد قرار گرفته است. ولی تلاشهای او با مقاومت شدید رفسنجانی روبرو شده و او را به عقبنشینی وادار کرده است. او دستور داده است که فعلا هم مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی و هم طرح وقف اموال دانشگاه آزاد متوقف شود. خامنهای مسلما این تصمیم را با طیب خاطر نگرفته، و رودرویی این دو یار قدیمی طرفداران آنان را بیش از هر زمان دیگر در برابر هم قرار داده است. از هم اکنون طرفداران احمدینژاد نتیجه کار کمیته تعیین شده از سوی خامنهای را تأیید مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی میدانند (مگر میشود از کسی انتظار داشت که نظری بر خلاف رأی ولی فقیه صادر کند؟). ولی نظر کمیته هر چه که باشد، این درگیری به سختی میتواند خاتمه یابد. خامنهای و رفسنجانی در دو سوی یک گسل بزرگ سیاسی جمهوری اسلامی ایستادهاند - و همه شواهد حاکی از آن است که این گسل به تدریج بازتر و عمیقتر خواهد شد.
Sat 03 07 2010 0:06
خلیج مکزیک غرق درنفت سیاه
شهلا صمصامی
نفت این طلای سیاه، با ارزش ترین مادهای است که بشر از قعر زمین بیرون آورده است. نفت خام بعبارتی گویای تاریخ کرهی زمین است. زیرا میلیونها سال بطول انجامیده که موجودات و گیاهان همراه با نوسانات ویژه و تغییرات درجهی حرارت و سایر عملیات شیمیایی، در عمیق ترین لایههای زمین به یک مادهی سیاه، غلیظ و چسبنده که میتواند حیات بخش و در عین حال مرگ آور باشد تبدیل شود.
تکنولوژی، تمدن، شهریت و کیفیت زندگی انسان با کشف نفت خام برای همیشه تغییر کرد. بدون این ماده ویژه بشر قادر نبود از این سوی کرهی زمین تنها در ساعاتی کوتاه به سوی دیگر برود. بدون نفت خام ساختمانهای شهرهایی که امروز میبینیم نمیتوانست وجود داشته باشد. بدون نفت خام حمل و نقل انسان و کالا به این سرعت امکان نداشت. از لاستیک ماشین گرفته تا لوازمی که روزانه مردم استفاده میکنند، بدون این ماده با ارزش از ساده ترین لوازم گرفته تا پیچیده ترین وسایل نمیتوانست به این سادگی و فراوانی و ارزانی وجود داشته باشد.
برای دست یافتن به این مادهی حیاتی در طول صد سال اخیر جنگهای خونینی به راه افتاده است. کشورهای فقیر و گمنامی به ثروت و شهرت رسیدهاند. هر قطره از این ماده سیاه گویای قرنها تاریخ موجودات کرهی زمین و راهنمایی برای دانش زمین شناسی است. نفت خام که میلیونها سال طول کشید ساخته و آماده شود در حدود یک قرن تقریباً رو به اتمام است. ظرفیت چاههای زمین برای رفع نیاز روز افزون مردم و دولتها دیگر کافی نیست به این جهت شرکتهای نفت به سوی دریاها هجوم بردهاند.
استخراج نفت از منابع زیر دریا نیاز به تکنولوژی ویژهای دارد. شرکتهای نفتی ابتدا از چاههای نفت ساحلی استفاده کرده و سپس بسوی آبهای عمیق رفتند. این یک عملیات بسیار پیچیده و حساس بوده و نیاز به یک تکنولوژی متفاوت و پیشرفته دارد.
سالهاست که افراد و گروههای محافظت از محیط زیست با اینوع استخراج نفت مخالف بودهاند زیرا هر نوع حادثهای میتواند نتایج فاجعه آمیز و ویران کنندهای برای موجودات دریایی داشته باشد. این بار این حادثه شوم در آمریکا و در خلیج مکزیک که از نظر محیط زیست حائز اهمیت بسیاری است رخ داد. این بار حرص و طمع و سهل انگاری شرکت بزرگ نفتی انگلیس که دوستان زیادی در تکزاس، کنگره و حتا کاخ سفید دارد موجب یکی از بزرگترین تراژدیها در یکی از زیباترین و مهمترین آبهای آمریکا شده است. تراژدی که هنوز عمق آن قابل پیش بینی نیست.
چاه نفت در ۵ هزار فیت زیر دریا
در ۲۰ آوریل سکوی شناور نفتی روی خلیج مکزیک ناگهان آتش گرفت و سوخت. ۱۱ نفر کشته و تعدادی نیز مجروح شدند. دو روز بعد، این سکو به کلی غرق شد. این سکوی شناور وصل به لولههای استخراج نفت و گاز بود که در عمق ۵ هزار فیت در کف دریا ساخته شده بود. در چنین عمقی انسان قادر به کار نیست و عملیات ساختمانی توسط روبات انجام میشود. یکی از لولههای استخراج نفت و گاز بدلایلی که هنوز معلوم نیست میترکد. در نتیجه نفت و گاز بیرون میزند و بر اساس یک آمار رسمی روزانه ۶۰ هزار بشکه یعنی بیش از 2 میلیون گالون نفت و گاز از عمق دریا بیرون میآید.
این اولین و یا تنها حادثه چاههای زیر دریایی نیست ولی از عمیق ترین چاهها و پر صدمه ترین حوادث در تاریخ آمریکا است. این چاه نفت متعلق به شرکت عظیم «بریتیش پترولیوم» است. شرکتی که این لولهها را ساخته و چاه را حفر کرده است شرکتی بنام هورایزن Horizon است که صاحبانش سوئیسی هستند. گفته میشود بخش سیمان کاری این لولهها با شرکت «هالیبرتون» Halliburton بوده است. شرکتی که دیک چینی از صاحبان آنست. در طول دو ماه گذشته کوششهای متفاوتی برای بستن این لوله بکار رفته است که هیچکدام موفقیت آمیز نبوده است. در حال حاضر شرکت نفت انگلیس مشغول ساختن لولهی دیگری است که نفت و گاز را به این لولهی جدید منتقل کند و لوله صدمه دیدهی قبلی را با سیمان و گل ببندند. ساختمان این لوله گفته میشود تا حدود اواسط ماه اگوست بطول میانجامد. بطور معمول لولههای نفت و گاز باید دارای یک سیستم محافظتی باشند که در صورت هر نوع اشکالی خود بخود بسته شوند. ظاهراً این لوله فاقد چنین سیستمی بوده است و یا اگر سیستم محافظتی وجود داشته کار نمیکرده است. در این ضمن نفت سیاه همچنان در قعر دریا در حال فوران است.
زمانی که آب سیاه میشود
خلیج مکزیک یک محیط زیست ویژه و با اهمیتی برای بسیاری از ماهیها، انواع صدفها، نهنگها، لاک پشتها، پرندهها، ستارگان دریایی و انواع خزههایی است که در بقای نه تنها موجودات دریایی بلکه انسانها نقش حیاتی دارند. نواحی باتلاقی (مردابی) فوائد زیادی دارند. علاوه بر محلی برای رشد و نمو برخی ماهیها و موجودات دیگر دریایی موجب میشوند که طوفانهای فصلی زیانهای کمتری به مردم و موجودات دریائی بزنند. این مردابها در طوفان خانمانسوز کاترینا صدمات زیادی دیدند. حالا با ۶۰ هرار بشکه نفتی که روزانه از عمق این خلیج بیرون میآید و همچنین هزاران گالن مواد شیمیایی که برای پخش شدن نفت خام استفاده میکنند، این مردابها در خطر جدی هستند. بخش دیگر مربوط به خطر صدمات به صخرهها و جزایر مرجانی است. در آبهای عمیق، در کف خلیج مکزیک صخرهها و جزیرههای مرجانی وجود دارند که امروز در خطر جدی قرار گرفتهاند. موجودات و گیاهانی که در این جزیرهها و صخرهها زندگی میکنند از نظر تغذیه و تهیه اکسیژن و بسیاری جهات دیگر برای ادامه حیات همهی موجودات دریا حائز اهمیت ویژهای هستند.
نقش مهم دیگری که این صخرهها دارند مانند ماشینها یا کارخانههایی است که زائدههای دریائی و موجوداتی را که میمرند و به کف دریا میروند در خود حل میکنند. ولی چنانچه موجودات دریائی به تعداد زیادی از بین بروند این زائدهها در کف دریا انباشته شده و سیستمی که قبلاً وجود داشته مختل میشود. تحقیقات دانشمندان نشان میدهد که حداقل دو جزیرهی مرجانی در نزدیکی محلی است که نفت خام از کف دریا بیرون میآید.
خطر دیگر مربوط به مواد شیمیایی است که ««بریتیش پترولیوم» » برای پخش نفت به دهانهی چاه از کنترل خارج شده ریخته است. بیش از ۱۸۵ هزار گالون از این مواد در کف دریا و مقادیر بیشتری در سطح دریا ریخته شده است. ولی این مواد میتواند به صخره های مرجانی صدمه بسیاری وارد آورد. این مواد شیمیایی گفته میشود نفت خام را در پائین و سطح عمیق تر نگهمدارد. آنچه در عمق دریا در خطر است باین ترتیب موجودات و گیاهانی است که شاید به چشم دیده نشود و هرگز به سطح آب نرسد.
زیانهای ناشی از نفت خام به این جزیزهها و صخرههای مرجانی دریا را بیمار کرده و سیستم بسیار حساس و ظریفی را که در عمق دریا وجود دارد برای سالها و شاید همیشه بهم بزند. چنین اختلالی در خلیج مکزیک تنها در این منطقه باقی نمیماند بلکه به کل محیط زیست صدمه میزند. زمانی که آب سیاه میشود همه موجودات درون و برون از دریا در خطرند زیرا آب و نفت با هم در آمیخته نمیشوند.
مرگ لاک پشتها
هر روز ماهیهای سیاه شده و پرندگان غرق در نفت با امواج به ساحل میآیند. این صحنه دلخراشی است. مرموز تر از همه مرگ لاک پشتهاست. این موجودات بسیار قدیمی که عمر طولانی نیز دارند بطور مرموزی در حال از بین رفتن هستند. تحقیقاتی که توسط دانشمندان محیط زیست انجام گرفته به چند دلیل رسیدهاند. یکی اینکه نفت و مواد شیمیائی ماهیها، خرچنگها و موادی را که لاک پشتها برای تغذیه استفاده میکنند مسموم کرده و برخی چنین از بین رفتهاند. همچنین مقدار زیاد نفت در آب میتواند مانع از این شود که لاک پشتها برای گرفتن اکسیژن به سطح آب بیایند و در واقع از کمبود اکسیژن خفه شوند. لاک پشتها همچنین برای تخم گذاری به ساحل میآیند. آب سیاه و قیرآلود مانع از آمدن لاک پشتها به ساحل شده و تعداد لانهها بسیار کم است. به اینگونه میلیونها گالون نفت خام نه تنها موجب مرگ ماهیها، پرندهها، لاک پشتها و سایر موجودات دریایی شده است بلکه نسلهای آینده را نیز بخطر انداخته است. رشد و نمو جانوران، ماهیها صدفها، خزههای و سایر گیاهان دریایی بویژه در منطقهای مانند خلیج مکزیک تعادل طبیعی بین زندگی موجودات دریایی و انسانها را بوجود میآورد، این تعادل آنچنان حساس و ظریف است که تأثیرات آن میتواند موجب مرگ و یا زندگی همه موجودات شود. هر چاه نفتی که در آبهای کم عمق و یا عمیق زده میشود بخشی از این تعادل را بهم میزند. در حال حاضر ۳۳ چاه عمیق در خلیج مکزیک مشغول به کار است. ترکیدن یک لوله چنین تراژدی عظیمی را بوجود آورده است. تراژدی که به قیمت بقای موجودات دریایی و ادامه امرار معاش مردمی است که زندگی شان با خلیج و موجودات آن در آمیخته است. مهمتر اینکه موجوداتی مانند لاک پشتها میلیونها سال توانستهاند در سخت ترین شرایط باقی بمانند ولی در آبهای سیاه دیگر قادر به ادامه زندگی نیستند.
مقصر کیست؟
یکی از شعارهای انتخاباتی «جان مک کین» و بویژه معاون وی «سارا پیلن» این بود «چاه بزن عزیز، چاه بزن» «Drill, Baby Drill» این شعار اشاره به راه حلی بود که از طرف جمهوریخواهان برای دست یافتن به منابع بیشتر انرژی پیشنهاد میشود یعنی منابع نفتی زیر دریا. «اوباما» به همراه بسیاری از لیبرالها و علاقمندان به حفاظت از محیط زیست مخالف بود. پس از رسیدن به ریاست جمهوری نیز اجازه کندن این نوع چاها را بطور موقت لغو کرد ولی در ماه مارچ امسال تغییر عقیده داد و برای اینکه به مردم ثابت کند مخالف به دست آوردن انرژی ارزان نیست، حفر چاههای زیر دریایی را در بخشی از سواحل آلاسکا آزاد ساخت. یکماه بعد تراژدی خلیج مکزیک اتفاق افتاد و اوباما مجبور شد مجدداً این اجازه را لغو کند.
داستان غم انگیز خلیج مکزیک نه تنها مربوط به حرص و طمع کمپانیهای نفتی و نقائص تکنولوژی است بلکه سهل انگاری دولت را در وضع قوانین محکم تر و نقش بازرسان فاسد و رشوه خوار را نشان میدهد.
سازمان دولتی که مسئول رسیدگی و نظارت به چاههای نفت دریایی است «اداره مواد معدنی» نام دارد. در طول سالهای گذشته این اداره مقرراتی را تصویب کرد که بر اساس آن به شرکتهای نفتی اجازه میداد که خودشان بنوعی اختیار تام در نظارت بر خود داشته باشند. همچنین بتوانند تأثیرات عملیات خود را بر روی محیط زیست ارزیابی کنند. بدین ترتیب شرکتهای نفت و گاز به کسی حساب پس نمیدادند. در عین حال واقعیت اینست که حفر چاههای نفت و گاز در دریا نیاز بیک تکنولوژی و معلومات بسیار پیچیده و ویژهای دارد. مأموران دولتی فاقد چنین دانشی هستند و در نتیجه به این کمپانیهای عظیم که پول و تکنولوژی لازم را دارند اختیارات بسیاری داده میشود. البته در این مورد بخصوص بر اساس آخرین تحقیقاتی که بعمل آمده است نشان میدهد که مأموران دولتی از شرکتهای نفتی رشوه به فرم پول و یا مسافرتهای تفریحی دریافت کرده و روابط بین کسانی که قرار بود بازرس و نظارت کننده باشند با شرکتهای نفتی تبدیل به یک رابطه دوستانه شده و حتا بسیاری از این مأموران در گذشته برای این کمپانیها کار میکردهاند.
مسئله دیگر مربوط به بی مسئولیتی شرکتهای نفتی در ساختمان این چاهها بوده است بنا به گزارش نیویورک تایمز شرکت ثروتمند «بریتیش پترولیوم» از متدهایی که خرج کمتری داشته استفاده کرده و سیستم جلوگیری از چنین حوادث خطرناکی را کار نگذاشته است.
در یکی از شمارههای اخیر نشریه تایم مطلبی تحت عنوان «۱۲ مرد خبیث» چاپ شده بود و نام ۱۲ نفر از افراد مهمی را که در این حادثه مقصر میتوانند باشند آورده بود. نفر اول «جان بران» Jogn Browne رئیس پیشین «بریتیش پترولیوم» است که بقیمت بسط دادن این شرکت بزرگ، مخارج را کم کرده و در نتیجه ایمنی را فدای منفعت نمود. وی در سال ۲۰۰۷ کنار رفت. نفر دوم «تونی هیوارد» Tony Hayward رئیس فعلی که اخیراً کنار رفت وی بیشترین مسئولیت را در این حادثه دارد. نفر سوم «کریس اوی نس» Chris Oynes بازرس اصلی دولتی برای خلیج مکزیک است. «دیک چینی» و «جرج بوش» نیز جزء این لیست هستند زیرا که آنها روابط شخصی و نزدیک با شرکتهای نفتی داشته و منافع آنها را مقدم دانستند. ۲۰۰ میلیون آمریکایی که حدود ۲۵۰ میلیون ماشین و وسیله نقلیه را استفاده میکنند و همچنین ۱۱۰ میلیون کامیونی که گرسنه نفت هستند از عوامل دیگرند. «کن سالازار» Ken Salazar وزیر کشور فعلی و «تیم پروبرت» Tim Probert رئیس کمپانی «هالیبرتون» یک شرکت پیمانکاری که سیمان کاری لولهها را بعهده داشتند. حتا پرزیدنت« اوباما »جزء این ۱۲ نفر است زیرا وی تنها پس از این حادثهی بزرگ مقررات و قوانین مربوط به حفر این نوع چاهها را محکم تر کرده و پیش از این حادثه اجازه کندن چاههای زیر دریایی را صادر کرده بود. «استیو نیومن» Stive Newmen رئيس کمپانی سوئیسی که صاحب چاه نفتی و مسئول ساختن چاه بودند. «داگ ساتلز» Doug Syttles که مسئول کنترل و بستن لولهی صدمه دیده بوده است.
«الیزابت برن بام» Elizabeth Birn Baum رئیس ادارهی نظارت بر مواد معدنی که به وظایف خود عمل نکرد. بطوریکه میبینیم رؤسای شرکت «برتیش پترولیوم»، پیمانکاران و مسئولان ساختن لولههای چاه نفت، افراد مهم دولتی چه در دوران «بوش» چه زمان «اوباما »همه بنحوی مسئول این فاجعه هستند.
۲۰ بیلیون خسارت
خلیج مکزیک وسیلهی زندگی و منبع درآمد برای میلیونها سکنه و شهروندی است که در ایالات اطراف این خلیج زندگی میکنند. این تنها ماهیگیران، شرکتهای جمع آوری میگو و انواع صدفها و خرچنگهایی دریایی نیستند که زندگیشان در گرو خلیج مکزیک است، بلکه توریستها یک عامل حیاتی دیگر هستند. در نتیجه هتلها، رستورانها و بیزنسهای بسیاری زندگیشان به سلامت خلیج مکزیک بستگی دارد. امروز روند معمول زندگی در این منطقه از بین رفته است. هزاران نفر بیکار شده و نگران آیندهاند. مردم عادی که باید خود و خانوادههایشان را اداره کنند، دیگر منبع درآمدی ندارند. زندگی در درون دریا و بیرون دریا مختل و در خطر جدی است. حتا کسانیکه در این سکوهای شناور و برای شرکتهای نفتی کار میکنند، امروز بیکار هستند.
پرزیدنت« اوباما» در جلسهای که با مسئولان شرکت «بریتیش پترولیوم» داشت توانست آنها را قانع کند که ۲۰ بیلیون دلار در یک حساب سپرده گذاشته شود که برای پرداخت خسارات بویژه به افرادی که منبع درآمد خود را از دست دادهاند کمک مالی شود. اوباما اصرار داشت که این حساب توسط یک فرد بیطرف اداره شود. در نتیجه موافقت شد که شخصی که پس از ۱۱ سپتامبر مسئول پرداخت خسارت به بازماندگان آن واقعه بود نظارت بر این حسابها را بعهده بگیرد. «کنت فاین برگ» Keneth Feinburg شخص مورد اعتمادی است.
بسیاری این اقدام را یک قدم مفید برای مردم منطقه دانسته، ولی برخی از جمهوریخواهان که از هر فرصتی برای انتقاد از اوباما استفاده میکنند، در این زمینه نیز از شرکت «بریتیش پترولیوم» طرفداری کردند. «جو بارتون» Joe Barton نماینده مجلس از تکزاس در جلسهی کنگره که برای رسیدگی به این واقعه با حضور تونی هیوارد رئیس برتیش پترولیوم تشکیل شده بود گفت: «از اتفاقی که در کاخ سفید رخ داده شرم دارم» وی اختصاص ۲۰ بیلیون دلار برای پرداخت خسارت را یک «اخازی» نامید و از تونی هیوارد عذرخواهی کرد. این اقدام «بارتون »که گفته میشود پول زیادی از این کمپانی نفتی برای انتخابات خود دریافت کرده است سر و صدای زیادی بپا کرد و بالاخره بارتون مجبور شد حرف خود را پس بگیرد.
خسارات مالی تنها چیزی نیست که شرکت جهانی و ثروتمند «بریتیش پترولیوم» باید نگران آن باشد. از دست رفتن پرستیژ، بی اعتمادی مردم به این شرکت و محصولات آن مشکل بزرگتری در آینده خواهد بود. برای سالیان دراز تراژدی در خلیج مکزیک، تصویر آب سیاه، ماهیها، لاک پشتها و پرنده گان غرق در نفت خام، اشک ماهیگیران و مرگ مرجانهای دریائی با یک نام مترادف خواهد بود. کمپانی نفت و گاز «بریتیش پترولیوم» و همچنین حرص و طمع و سهل انگاری و منفعت جوئی صاحبان و رؤسای آن. آینده این شرکت عظیم نفتی مانند آیندهی خلیج مکزیک نا معلوم است.
Wed 30 06 2010 0:08
«عدالتخانه»ای که خود ستمبار است
حسین باقرزاده
سهشنبه ۸ تیر ۱۳۸۹ – 29 ژوئن 2010 hbzadeh@btinternet.com
به بهانه «هفته قوه قضاییه» و «خود گویی و خود خندی»های مقامات جمهوری اسلامی در باره «استقلال» قوه قضاییه و «دادگستری» آن.
جمهوری اسلامی ایران نهادهای متعددی را در جامعه ایران دگرگون کرد. روحانیت و اسلام فقاهتی تمامی ارگانهای سیاسی، اجتماعی و مدنی را در اختیار گرفت. دانشگاها دچار انقلاب فرهنگی شدند و به صورت زایدههایی از حوزهها علمیه درآمدند و استقلال علمی خود را از دست دادند. هنر و ادبیات، بعضا غیر اسلامی شناخته شد و به محاق تعطیل فرو رفت و آن چه که ماند در خدمت تبلیغ فرهنگ و ایدئولوژی اسلامی حکومت درآمد. مجلس شورای ملی وظیفه لباس قانون پوشاندن به احکام شرع را پیدا کرد و در یک نامگذاری احمقانه به مجلس شورای اسلامی تغییر یافت[۱]. مشابه این تغییرات همه ارگانهای دولتی و مردمی را در بر گرفت و حتا نهادهای مدنی از قبیل انجمنها و کانونها و اتحادیههای مردمی نیز یا باید رنگ «اسلامی» به خود میگرفتند و یا تعطیل میشدند. ولی بدون تردید نهادی که بیش از هر ارگان و تشکیلات دولتی یا مدنی دستخوش تحول شد و تغییر ماهیت یافت قوه قضاییه ایران بوده است.
نهاد دادگستری یکی از دستآوردهای بزرگ انقلاب مشروطیت بود. انقلاب مشروطیت با خواست «عدالتخانه» شروع شد و طبیعی بود که دادگستری مدرن نیز یکی از بزرگترین دستآوردهای آن باشد. ایجاد دادگستری به بلبشوی دادگاههای شرع دوره قاجار و سلطه فسادآلود حاکمان شرع که از طریق قضاوت به جان و مال مردمان دست دراز میکردند خاتمه داد و نظم نوینی را در امر قضاوت ایجاد کرد. گرچه نهاد دادگستری نیز در دورههای استبداد دو سلسله قاجار و پهلوی از اعمال نفوذ حکومت در امان نبود و استقلال آن خدشه دار میشد، ولی ماهیت این نهاد تغییر نکرد. علاوه بر این، دادگستری تا آن حد در دوران محمدرضا شاه از خود استقلال نسبی نشان میداد که حکومت نمیتوانست سرکوب مخالفان سیاسی خود را از طریق دادگاههای عادی دادگستری دنبال کند و برای این کار به ناچار از دادگاههای نظامی که جدا از نظام دادگستری عمل میکردند بهره میگرفت.
با پیروزی انقلاب سال ۵۷ و سلطه روحانیت بر همه شئون کشور، دادگستری بیش از هر نهاد دیگری دستخوش تغییر شد و ماهیت آن دگرگون گردید. حاکمیت، امر قضا را مختص روحانیان میدانست و با تصفیه عمیقی که در این نهاد انجام داد قاضیان حرفهای و مجرب را یک سره از کار برکنار کرد و جای آنان را به روحانیانی داد که کمترین آشنایی با نظام مدرن دادگستری نداشتند. روحانیت در واقع شکست خود در انقلاب مشروطه را جبران میکرد و به تلافی هزینه سنگینی که به دلیل از دست دادن امتیازات خویش در امر قضا متحمل شده بود از مدرنیته انتقام میگرفت. نظام قضایی ایران به ناگهان ۷۰ سال به عقب رفت و تمامی دستآوردهای دوران مشروطه در زمینه دادگستری و «عدالتخانه» نابود شد. شکل ظاهری دادگستری و «کاخ»ها و نمادهای آن البته بر جا بود، ولی محتوای آن به کلی دگرگون شد و ماهیت خود را از دست داد.
جمهوری اسلامی البته به ظاهر استقلال قوای سهگانه را پذیرفته بود و از «استقلال» دادگستری در برابر دو قوه مجریه و مقننه سخن میگفت. ولی با نهادن کنترل قوه قضاییه به دست روحانیت وابسته به قدرت حاکم، عملا این استقلال معنایی جز پیروی از امیال و تمنیات حاکمیت نداشت. دادگستری به صورت زائدهای از حوزه علمیه و سلسله مراتب روحانیت در آمد و با کنترل مستقیم این نهاد از سوی ولی فقیه و قدرت بی قید و شرط مسئولان آن (و نهایتا ولی فقیه) در عزل و نصب قاضیان، کمترین استقلال عملی برای آنان باقی نگذاشته است. قاضیان در این نهاد به همان سادگی که نصب میشوند میتوانند عزل شوند و از این رو برای حفظ موقعیت خود همواره باید از منویات رییسان خود و به خصوص ولی فقیه پیروی کنند - و هر چه این تبعیت بیشتر، شانس آنان برای ارتقای مقام افزونتر. علاوه بر این، با «شرعی» کردن دادگستری، ساز و کارهایی در این نهاد راه یافته است که عملا دادگستری را به یک آنارشیسم و بلبشو قضایی مبتلا کرده است. دو مورد مشخص از این موضوع را میتوان در این جا نام برد:
یکی این که از دادگستری به عنوان وسیلهای برای تحقق و اجرای احکام شرع حتا به صورت فراقانونی استفاده شده است. کاربرد وسیع مجازاتهای خشن و ضد انسانی، از شلاق و بریدن دست و پا و قصاص عضو گرفته تا سنگسار و اعدام به شیوههای مختلف، خود یکی از برآمدهای سلطه روحانیت بر نظام قضایی بوده است. ولی به خصوص بسیاری از احکام شلاق که غالبا تحت عنوان مجازاتهای تعزیری صورت میگیرند بدون این که در قانون مشخص شده باشد از سوی حاکم شرعان صادر و اجرا میشوند. در نظام قضایی جمهوری اسلامی، قاضیان اجازه یافتهاند در مواردی که قانون ساکت است بر اساس استنباط خود از مبانی شرعی قضاوت و حکم کنند، و به این ترتیب راه هرگونه سوء استفاده برای قاضی باز گذاشته شده است. برای مثال، در طول سه دهه گذشته، افراد بسیاری به اتهام ارتداد محاکمه و اعدام شدند بدون این که ارتداد در قوانین جمهوری اسلامی به عنوان جرم شناخته شده باشد (در سالهای اخیر برای گنجاندن این جرم در قانون مجازات اسلامی بحثهایی صورت گرفت). وقتی یک قاضی بتواند کسی را به خاطر جرمی تعریف ناشده به مرگ محکوم کند، به وضوح راه برای هر گونه سوء استفاده دیگر نیز باز خواهد بود.
مورد دیگر، استناد به «علم» قاضی به عنوان یکی از راههای ثبوت جرم است. در دادگستری مدرن، تنها بر اساس شواهد و مدارک متقن و خدشهناپذیر میتوان کسی را مجرم شناخت و او را محکوم کرد. اگر جز این باشد، جای هرگونه سوء استفاده مقامات قضایی و پلیس از قدرت خود برای ایراد اتهام و مجرم شناختن شهروندان باز خواهد ماند. این اصل اساسی دادگستری، در نظام قضایی جمهوری اسلامی با استناد به «علم» قاضی نقض شده است. علم قاضی به این معنا است که او میتواند هر فردی را بدون هیچ مدرک و سندی و صرفا به اتکای این که قاضی خود «میداند» که او مجرم است محکوم کند. برای درک عواقب فاجعهبار این مسئله کافی است فقط به یک نمونه اشاره کنیم: در سال ۱۳۸۳ در نکا، دختر ۱۶ سالهای به نام عاطفه رجبی عمدتا بر اساس «علم قاضی» به اتهام «جرایم» جنسی به مرگ محکوم گردید و به وسیله خود قاضی نیز به دار آویخته شد. تنها در یک نظام قضایی فاسد و بلبشو مانند آن چه که در جمهوری اسلامی رخ داده است میتوان شاهد این گونه فجایع بود.
علاوه بر موارد ساختاری که نمونههایی از آن در بالا آمد، به لحاظ عملی نیز دادگستری ایران در جمهوری اسلامی دستخوش بیشترین تغییرات شده است. در بالا اشاره شد که در دوران پیش از انقلاب، دادگستری نوعی استقلال نسبی از خود نشان میداد و حکومت نمیتوانست سرکوب مخالفان سیاسی خود را از طریق دادگاههای عادی دادگستری دنبال کند. پس از انقلاب، عملا این حد از استقلال نیز از دست رفت و دادگستری به صورت ابزاری مستقیما در خدمت سرکوب قرار گرفت. تشکیل دادگاههای انقلاب، که عمدتا سیاست سرکوب را پیش میبرند، و ادامه آن بیش از 30 سال پس از پیروزی انقلاب (که از «ضد انقلاب» سال ۵۷ دیگر نیرویی باقی نمانده است!) نمونه بارز این امر بشمار میرود. تشکیل دادگاههای ویژه (مثلا برای روحانیت) نمونه دیگری از همین امر است. دادگستری در جمهوری اسلامی عملا به صورت ابزاری در خدمت نهادهای سیاسی و امنیتی و نظامی حاکم در آمده و کمترین استقلال عملی از خود نشان نمیدهد، و تحولات یک سال اخیر این واقعیت را بیش از هر زمان دیگر برای مردم برملا کرده است.
تشکیل عدالتخانه خواست اولیه انقلاب مشروطه بود و نهاد دادگستری نیز یکی از بزرگترین دستآوردهای آن. با استقرار جمهوری اسلامی، این نهاد بیش از هر نهاد دیگری صدمه دید و تغییر ماهیت داد. با گذشت زمان، دادگستری در ایران اکنون بیش از هر موقع دیگر سیاستزده شده و به مثابه ابزار سرکوب به کار گرفته میشود. وجود یک دادگستری مستقل نه فقط برای حل و فصل اختلافات مدنی شهروندان و مجازات مجرمان و تأمین امنیت مردم ضروری است و بلکه برای گذار مسالمتآمیز جامعه از بحرانهای سیاسی و اجتماعی نیز ضرورت حیاتی دارد. مسخ این نهاد در جمهوری اسلامی و تبدیل آن به زائده قدرت حاکم به معنای آن است که هیچ مرجعی برای تظلمخواهی مردم و احقاق حقوق از دست رفته آنان باقی نمیماند. در فقدان یک نظام قضایی سالم و مستقل، راههای مسالمتآمیز حل و فصل خصومات هم در سطح فردی و هم در سطح عمومی بسته میشود، و این معنایی جز افزایش خشونت و تمایل به آن در جامعه نخواهد داشت. نظام قضایی موجود در جمهوری اسلامی نه عامل کاهش خشونت و جرم در ایران که خود وسیله افزایش آن است - و با وجود آن به سختی میتوان به گذار مسالمتآمیز به سوی یک نظام دموکراتیک در ایران امید بست.
-----------------
[۱] کلمه «ملی» در «مجلس شورای ملی» صرفا به معنای این بود که این نهاد سرتاسری/کشوری/ یا مربوط به تمام ملت است، و در مقابل مجلس شورای شهر/استان/ایالت/ولایت قرار میگرفت (و ربطی به معنای دیگر «ملی=ناسیونالیست» که مفهومی سیاسی است و «ملیگرا» را نیز از آن داریم ندارد). برداشتن کلمه «ملی» در واقع بخشی از تعریف این مجلس را حذف میکرد و معلوم نبود که این مجلس شورا مربوط به محل/شهر/استان یا کشور است. البته اگر جمهوری اسلامی اصرار داشت که مجلس را «اسلامی» کند میشد این کلمه را به نام اضافه کرد - کاری که در مورد شوراهای شهر و استان شده است. در این صورت مثلا میشد «مجلس شورای اسلامی ملی» یا مانند آن (مقایسه کنید با مجلس «شورای اسلامی شهر» تهران) - که البته مغلق، ولی دست کم درست بود. در هر صورت حذف کلمه «ملی» از «مجلس شورای ملی» (که صرفا به دلیل تعصب کور ضد ناسیونالیستی سردمداران نظام حاکم انجام شده) کار احمقانهای بیش نبوده است. و آیا نباید میاندیشیدند که این نام از صدر مشروطه و پیش از تشکیل هر حرکت سیاسی ملیگرا برای این نهاد انتخاب شده بود - و بنا بر این ربطی به ملیگرایی نداشته است؟! و به یاد بیاوریم که در آن هنگام تنها روحانیان و اسلامگراها در حاکمیت نبودند!
Fri 25 06 2010 8:53
روایتی از بهاری که ماییم
ماندانا زندیان
«عشق؛ تو صاف و سادهای، بحر صفت گشادهای
چونکه در آن همی فتد خار و خسی چه میشود» مولوی
یک سال است ما بر خاک سرزمینمان روییدهایم. آرمانها و آرزوهای خود را با اندکی رؤیا و آفرینندگی بر دیوارها آویختهایم، و استوار کنار دیوار ایستادهایم - سراپا چشم و خرد - تا از اندیشه و رؤیای خویش مراقبت کنیم، چنان که دیوار آینه شده است و ما تصویر آرمانهای خود.
تمام تابشهای جوانی ما در این آینه - در این آرمانها - موج میزند. سنگینی غصههای انبوه جهانی که برایمان ساخته بودند، تنها خستگی میآفرید و نومیدی؛ دستهای ما گشاده بود و سینهمان فراخ؛ گفتیم ما پروازمی خواهیم، روشنایی، رهایی، بیمرزی؛ و ابرها به سان کبوترانی از سینۀ گشودۀ رؤیاهای ما به آسمان رها شدند و باریدند؛ ما سبز شدیم، و سبز روایت زندگی است- روایت خوب ترین فصل زندگی، نیکی و زیبایی برای همه، از جمله- به ویژه- آن که لذت خوب بودن و خوب تر شدن را درک نکرده است.
جنبش سبز بارانی است که هر روز بر چشمها و گوشهای ما میبارد - نیاز ما و اشتیاق باغ است به روییدن؛ و این روییدن سلوکی است که هر ایرانی به اندازۀ توانایی خود - یا اندکی بیش از آنچه هست - از آن برمیگیرد و به آن میافزاید - هر ایرانی از هر پارۀ بدنۀ جنبش تا آقایان موسوی و کروبی و کوشندگان خارج از کشور.
آقای موسوی در همایش خبری اخیر راه سبز امید گفت: «حوزههای علمیه هم درست دچارهمان تحول عمیق و جدی هستند که در مردم شاهدش هستیم. این تحول است که خود به خود مراجع را گویا و در قبال سرنوشت کشور حساس خواهد کرد. من گمان نمیکنم که وضعیت حوزهها امروز مساوی یک سال پیش باشد.»
و این پیروزی ماست.
جنبش سبز یک جنبش اجتماعی است با اندیشه و آرمان پالایش نظامهای ارزشی و ساختن فرهنگ سیاسی انسانی و برهنه از خشونت؛ پیروزی این ستیز در ساختن چنین فرهنگی معنا مییابد. ویرانی یک کشور تنها ویرانی اقتصاد و از دست رفتن آنچه به چشم سر دیده میشود، نیست. در سرزمین ما اخلاق همیشه یکی از استوارترین پایههای ماندگاری ملتی بوده است که ما بدان میبالیم. اخلاق در سطحی که مذاهب و اقوام گوناگون را در گسترۀ اندیشه و عاطفۀ جاری در گلستان فرهنگ ایران کنار یکدیگر نگاه داشته است- سربلند از ایرانی بودن خود و خواستار زیباتر کردن تصویر ایران و ایرانی در چشم جهان و آیندهای که ایران را با جهان پیوند میزند، آنچه ما ناسیونالیسم ایرانی مینامیم.
سه دهه است جمهوری اسلامی نابرابری و خشونت زاییده از آن را چنان سلاحی برای در هم شکستن اخلاق ایرانی و ناسیونالیسم ایرانی در دست گرفته و کوشیده است تا فرهنگ ما را تا سطح واژهها و مفاهیم مبهم و آشفته سازد، که آشفتگیِ اندیشه آشفتگیِ اخلاق است و چیرگی بر آشفتگی ساده و ممکن.
راه پیروزی ما بر بیخردانی از این دست، جابه جایی قدرت نیست، یاری رساندن به بالیدن هر فرد ایرانی در سلوکی است که آغاز شده است - هر فرد ایرانی، حتی آن بسیجی قربانی بیاخلاقی که رهایی روان خود را به جرعهای نوشیدنی میبازد.
آقای موسوی میگوید: «باید قدرت سازندگی ما از تخریب دشمن پیشی بگیرد... هدف جنبش سبز، متحول کردن جامعه و رسیدن به جامعهای مطلوب و در خور ایرانیان است.» و آقای کروبی راز با هم ماندن صداهای گونه گون جنبش سبز را خواست مشترک سربلندی ایران میداند.
جنبش سبز اندیشۀ ایران و ایرانیان را بر اسلام و مسلمانان برتری داده است. ما ایرانیان میخواهیم به آنچه سزاوارش هستیم برسیم: سرزمینی متعلق به هزارۀ سوم با احترام به حق مردم ایران بر حکومتی ایرانی که مرزهایش با اندیشههای اعلامیۀ جهانی حقوق بشر تعریف میشود.
جمهوری اسلامی ممکن است همراه با فروپاشی اقتصاد کشور فروافتد - آن هم با یاری بیخردی و ناراستی کابینۀ احمدینژاد و خردمندی و شکوه مردم ایران در رساندن صدای آنچه بر کشورمان میگذرد به گوشهای کر جهان- متحول کردن جامعه و رسیدن به آنچه سزاوار ما ایرانیان است، راهی درازتر و دشوارتر از به زیر کشاندن یک نظام سیاسی است، راهی که تنها با تلاش ژرف و گستردۀ هر فرد ایرانی پیموده میتواند شد.
آنان که اتاق فکر خود را از انکار وجود هواداری از شکل ویژهای از نظام حکومتی - نظام پادشاهی - آغاز کردند، زود به انکار ناسیونالیسم ایرانی رسیدند و شوربختانه تسلیم سقوط اخلاقی مخالفان خود شدند - آن کس که خواستِ مردم سرزمین خود را تنها از آن رو که بر او خوش نمیآید، به دروغ دیگرگونه بیان میدارد، کشاکش سبز را به سیاهی باخته است؛ (یکی از شعارهای مردم در ماههای پیش از انتخابات ریاست جمهوری شعار «دروغ ممنوع!» بود، آیینۀ تمامنمای اختلاف وجودی ما با آقای احمدینژاد و کابینهاش.) ما برای رهاشدن از همین افتادنهاست که میباید مراقب سطح اخلاق جنبش سربلند سبز بمانیم. جنبشی که هر همراهش میتواند و میباید در همین صفحات انگاری نقد شود و نقد بپذیرد تا سلوک ما به کژراهه نرود. و این نقدها و چالشها نشان سرزندگی و امیدواری و پویایی این حرکت است، چنان که شاملو میگوید: «نومید مردم را معادی مقدر نیست/ و چاووشی امید انگیز توست بیگمان که این قافله را به وطن میرساند.»
جنبش سبز «انقلاب آگاهی» است، سلاح ما - سلاح سبز ما - باهم ماندن، گسترش ارتباطهای اجتماعی با لایههای گوناگون جامعه، بالانگاه داشتن و بالاتر کشانیدن سطح اخلاق جنبش، پرهیز از خشونت و برتر نشاندن اندیشۀ ایران - ایرانی که ما میخواهیم - بر همه چیز است.
خیابان سلاحی است که روزی برخورد کنشگرانۀ ما را در برابر روزهای ویژۀ رژیم بر خود میپذیرفت و امروز برخورد کنشگرانۀ رژیم را در برابر احتمال حضور ما- احتمال سکوت ما حتی؛
کافکا میگفت: «شما نمیدانید چه قدرتی در سكوت نهفته است. پرخاش چیزی جز تظاهر نیست، تظاهری كه با آن میخواهیم ضعفمان را در برابر خود و جهان، پردهپوشی كنیم. نیروی واقعی و پایدار، تنها در سکوت اندیشمندانه و ایستادگی است. فقط ضعفا هستند كه بیصبر و خشن واكنش نشان میدهند و با این رفتار، وقار انسانی خود را ضایع میكنند و بازنده بودن خود را تایید.»
حقارت حضور هواداران آقای احمدینژاد با آن ادبیات واپسمانده در فریادها و نوشتههای برهنه از هر چه ادب و اخلاق، در برابر نماد قانون سرزمینمان؛ تصویر اندیشۀ کافکاست - وقار انسانی از دست رفتهای که ما میکوشیم به باز آفریدنش کمک کنیم، حتی در آن جمع قربانی، تا ما سراسر برنده و آنان سراسر بازنده نباشند؛ دمکراسی پاینده و پایدار در پیروزی همۀ ما ایرانیان بر از دست رفتن اخلاق شکل میگیرد.
و این است که آنان در پی اخلاق ایرانی اندیشه ورزان، سیاستگران و فرهنگ سازاناند - در پی ایرانیان، آنسان که ما تعریف میکنیم.
راز ماندگاری ما حفظ اخلاق و امید است، امید چنان که با تمام دیدگان این هزاره بنگریم تا هر لحظه و هر گوشه را ببینیم - هر جوانه را که روایتی است از بهاری که ماییم.
ماندانا زندیان
تیر یکهزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی
Fri 25 06 2010 1:16
سپاه تا كجا به پیش میراند؟
م رها
كودتای انتخاباتی ٢٢ خرداد سال گذشته و سركوب شدید معترضین، حساسیت رهبران جنبش سبز، كنش گران سیاسی و مدنی و مردم آزادیخواه ایران را نسبت به كاركرد سپاه و نقش این نیروی سركوبگر نظامی در كلیه امور غیر نظامی كشور برانگیخته است. اگر جمهوریت یك نظام را به مردم سالاری و برخورداری شهروندان از حق تعیین سرنوشت تعبیر كنیم امروزه گرایش غالب در سپاه با تسلط بر و یا نفوذ در نهادهای تصمیم گیری، اجرایی و قوه قضایی كشور و پشتیبانی از راست ترین جناحهای حاكمیت و گرایشهایی كه به ارادهی مردم بیتوجهند و نیز تصرف بخشهای كلیدی اقتصاد و خارج كردن این بخشها از نظارت نهادهای انتخابی، به یكی از بزرگترین دشمنان جمهوریت نظام تبدیل شده است.
سپاه پس از پیروزی انقلاب بهمن تشكیل و بنا بر اصل ١٥٠ قانون اساسی برای " نگهبانی از انقلاب و دستاوردهای آن " تثبیت شد. در حالی كه آیت اله خمینی برعدم دخالت سپاه در سیاست كه میتوانست موجب دو دستگی در سپاه گردد تأكید داشت، ولی فقیه دوم كه برای پیشبرد اهدافش بر این نیرو تكیه دارد این امر را ضروری به شمار آورد [١]. سپاه همواره در معرض تصفیهها قرار داشته است. پس از آزادی خرمشهر نیروهای راست در رأس سپاه قرار گرفتند و به تدریج زمینهی خروج نیروهای چپ را فراهم ساختند. هم اكنون گرایش راست افراطی در سپاه غالب است و فرماندهی تمام نیروهای نظامی و انتظامی را در دست دارد. این نیرو همچنین دارای نیروی اطلاعاتی است و شكنجه گاهها، بازجوها و زندانهای مخصوص بخود را داراست.
ولی فقیه دوم به عنوان فرمانده كل نیروهای مسلح، سرداران وفادار را در رأس سپاه قرار میدهد و بر آموزش و تربیت آنها برپایه ایدئولوژی افراطی و با خوانشی فاشیستی و میلیتاریستی از اسلام نظارت دارد . تأسیس و تقویت دانشگاههای نظامی و انتظامی مثل دانشگاه امام حسین و مراكز آموزشی و پژوهشی در قم و تهران زیر نظر روحانیون افراطی مانند مصباح یزدی برای تربیت كادرهای نظامی و امنیتی دست اندركارند. اگر برنامه نزدیكی دانشگاه وحوزه ناكام ماند، این امر میان سپاه و حوزه به ثمر رسید. دانشگاهیان نمیخواستند تحت امر حكومت قرار گیرند اما سپاهیان " به سادگی تحت انقیاد ایدئولوژیک دستگاه انسان سازی حکومت مطلقه قرار گرفتهاند." [٢] تحت آموزشهای عقیدتی سپاه، اعضای این نیروی نظامی مجبورند كه " از آیت الله خامنه ای، که هنوز به مرتبۀ آیت الله عظمی نرسیده است، تقلید کنند". [٣]
آموزشها و تفسیرهای سیاسی سپاه از رویدادها و امور جهانی همچون دیدگاههای جناح راست و ولی مطلقه فقیه، برپایه توهم توطئه بنا شده است. برپایه این دیدگاه "نیروهای شیطانی" مانند آمریكا و اسرائیل همواره در تلاشند كه جمهوری اسلامی را سرنگون كنند در نتیجه لازم است كه سپاه در امور سیاسی دخالت كند تا بتواند نظام اسلامی را پاس دارد. افزون براین "هر كنفرانس علمی یا مؤسسهی تحقیقاتی .. كه خارج از ایران در باره ایران یا اسلام تحقیق میكند، عامل صیهونیست .."[٤] به شمار میآید. احزاب و نیروهای داخلی مستقل نیز اگر كاملا ً به فرمانها و دستورهای ولی مطلقه فقیه گردن ننهند به عاملان دشمنان خارجی بدل میگردند.
پیشینهی تاریخی
در فردای وفات آیت اله خمینی، از آنجا كه حجت الاسلام خامنهای با وجود اختیارات گستردهی قانونی، از كاریزمای آیت اله خمینی برخوردار نبود و در میان روحانیون بلند پایهی قم نیز صلاحیت فقهیاش زیر سئوال بود نتوانست شیرازهی امور كشور را كاملا ً در دست گیرد. از اینروی تكیه بر سپاه و بهره گیری از نیروی نظامی و امنیتی سپاه را برای پیشبرد اهداف و تحكیم قدرتش در دستور كار قرار داد. در این رابطه قابل ذكر است كه پس از پایان جنگ ٨ ساله هنگامی كه هاشمی رفسنجانی پیشنهاد ادغام سپاه در ارتش را مطرح ساخت و با مخالفت سرداران سپاه روبرو شد خامنهای در برابر رئیس جمهور از آنان پشتیبانی كرد.
رفسنجانی به عنوان رئیس جمهور مقتدری كه ولایت فقیه را به حاشیه رانده بود در برابر دخالت سرداران سپاه در سیاست، ایستادگی نشان میداد كه پس از جنگ ٨ ساله خواستار دخالت در عرصههای گوناگون كشور بودند. ابتدا بسیج به "بازوی سیاسی سپاه (در یاری رساندن به یک جریانِ سیاسیِ خاصی که سپاه از آن حمایت میکرد) مبدل گشت" [٥] و در سال ١٣٧٠ تشكل انصار حزب اله ( لباس شخصیها) به كمك سپاه و در كنار بسیج به وجود آمد.[٦] این نیرو علاوه بر تخریب هاشمی رفسنجانی و خانوادهاش، آتش زدن برخی از كتاب فروشیها، بهم زدن سخنرانیها و انجام برخی ترورها را در كارنامه خود به ثبت رساند و در انتخابات دورهی پنجم مجلس یك فهرست انتخاباتی را به سود نیروهای راست در میان بسیجیان و اعضای سپاه توزیع كرد و چون شایع بود كه با نظر مثبت ولی فقیه همراه است توانست آراء نیروهای سنتی و تندرو را بدست آورد و در نتیجه ائتلاف حزب كارگزاران سازندگی و جناح چپ در این انتخابات با شكست روبرو شد. در این دوره سپاه و نیروهای پشتیبانش در برابرهاشمی صف آرایی كردند زیرا باور داشتند كه وی حاضر نیست از رهبری تمكین كند.[٧] این، اولین دخالت وسیع سپاه در سیاست به شمار آمد.
در هفتمین دورهی انتخابات ریاست جمهوری، ناطق نوری با وجود برخورداری از پشتیبانی ولی مطلقه فقیه، نیروهای راست و نظامیان نتوانست در برابر خاتمی پیروز شود. به باوربهزاد نبوی دولت رفسنجانی توانست از تقلب گستردهی انتخاباتی جناح راست علیه رأی گسترده مردم در این انتخابات جلوگیری كند. تشكیل جبهه دوم خرداد و پیروزی اصلاح طلبان در مجلس ششم و انتخابات دورهی اول شوراها، كوتاهی دست ولی فقیه از وزارت اطلاعات، گسترش فضای باز سیاسی و رشد جامعه مدنی، نیروهای راست و سپاهیان را بهراس انداخت و ولی فقیه موقعیتاش را درخطر دید. سپاه دست بكار شد و در كارشكنی در برابر دولت خاتمی گوی سبقت را از قوه قضائیه كه بجان روزنامههای مستقل و اصلاح طلب افتاده بود ربود كه از جمله میتوان به تظاهرات كفن پوشان همیشه در صحنه، سركوب دانشجویان دانشگاه تهران در ١٨ تیر، قتلهای زنجیرهای و نامه تهدید آمیز شماری از سرداران سپاه علیه رئیس جمهور اشاره نمود.
در انتخابات دوره دوم شوراها، سپاه كاملاً وارد صحنه شد. اصغر احمدی مقدم فرمانده بسیج وقت و فرمانده نیروهای انتظامی فعلی حامی سرسخت كودتا، فهرست كاندیداهای مورد نظر سپاه و بسیج را به نام آبادگران ارائه داد كه به پیروزی رسید و در نتیجه آن احمدینژاد كه خود سابقهی سپاهیگری داشت بعنوان شهردار تهران برگزیده شد. این نماینده سپاه در شهرداری تهران به پاس خدمات برادران سپاهیاش قراردادهای اقتصادی و پیمان كاری بسیاری را بدون تشریفات قانونی و اداری به سپاه واگذار كرد كه در دولت نهم و دهم نیز نهادینه شد. از پاداشهای دیگر احمدی نژاد به برادران كودتاچیش افزایش بودجه نهادهای سركوب از جمله بسیج بود كه در سال ٨٨ به گفتهی طائب فرمانده قبلی بسیج ٢٠٠ برابر شد.[٨ ]
عملیات "پیچیده" سپاه در انتخابات نهم ریاست جمهوری كه به "پیروزی" احمدینژاد انجامید و هاشمی رفسنجانی بجای اعتراض به این عملیات "پیجیده" به خداوند پناه برد، راه برای ورود این نیرو به قدرت اجرایی كشور كاملا ً گشوده شد. بسیاری از وزیران و استانداران كشور از میان فرماندهان سابق سپاه و یا كسانی كه دورههای مدیریت خویش را در سپاه گذراندهاند و برپایه ایدئولوژی افراطی و میلیتاریستی این نیرو آموزش دیدهاند، برگزیده شدند. در واقع با پیروزی احمدی نژاد در انتخابات نهم، كودتای خزنده سپاه در كشور به پیروزی رسید و به این نیروی سركوبگر اجازه داد كه نهادهای گوناگون را یكی پس از دیگری از دست نیروهای اصلاح طلب حكومتی خارج سازد.
تقلب گسترده در انتخابات دهم ریاست جمهوری و سركوب وحشیانهی پس از آن را میتوان به عنوان واكنش سپاه و ولی مطلقه فقیه در برابر اكثریت رأی دهندگان كشور تعببیر كرد كه كوشیدند از راههای قانونی و دمكراتیك نماینده تائید شدهی مورد نظرشان را جایگزین نماینده سپاه سازند. واخوانی رویدادها و گفتار فرماندهان سپاه در روزهای پیش از انتخابات نشان میدهد كه این نیروی نظامی از پیش در نظر داشت كه نماینده مورد نظرش را به هر قیمت به رأی دهندگان تحمیل كند. چنانچه سردار یداله جوانی رئیس اداره سیاسی سپاه در مصاحبه با روزنامه صبح صادق [٩] در چند روز پیش از ٢٢ خرداد، عزم این نیرو را در سركوب شدید "انقلاب مخملی" نشان داده است كه به ادعای این سردار با انتخاب نماد سبز از سوی موسوی كلید خورده بود.
پیروزی نماینده سپاه در انتخابات نهم ریاست جمهوری مواهب اقتصادی و مالی فراوان نیز برای سپاه بدنبال داشته است. در دوره خاتمی سپاه برای رسیدن به اهداف اقتصادیش كه شامل قاچاق كالا ( ١٢ میلیارد دلار در سال [١٠]) از دهها بندر در خلیج فارس و فرودگاههای تهران میشد حتی به اشغال نظامی فرودگاه آیت اله خمینی دست زد. در حركتی دیگر برای اخراج پیمانكاران نفتی رومانیایی از یك سكوی نفتی در جنوب از حمله هوایی با بالگرد بهره جست. [١١] اما احمدی نژاد زمینهی تصرف نهادهای اقتصادی مهم كشور ازجمله مخابرات و بسیاری از فازهای پارس جنوبی را به سادگی و بدون تشریفات قانونی و یا با حذف رقبای اقتصادی به بهانههای امنیتی در اختیار سپاه قرار داده است. هرچند جزییات دخالتهای سپاه در اقتصاد و فساد مالی این نیروی نظامی از جمله قاچاق تولیدات مصرفی، بنزین، مواد مخدر، نوشابههای الكلی و پول شویی در كشورهای دیگر از گستره این مقاله خارج است اما لازم به تذكر است كه سپاه در حال حاضر با دهها میلیارد دلارقرارداد دولتی به بزرگترین پیمانكار نفتی و گازی كشور تبدیل شده است و این درحالی است كه اجرا و اتمام برخی از این پروژهها با تأخیر و كم بود بودجه روبروست. گزارشهایی نیز در مورد كیفیت پایین برخی از پروژههای اجرا شده بوسیله سپاه در بخشهای دیگر رسیده است. براساس برآوردی در سال ١٩٨٣سپاه، با دردست داشتن بیش از ٥٠٠ شركت حدود ١٢ میلیارد دلار فروش و حدود ٩/١ میلیارد دلار سود برده است. [١٢] در ضمن این نیروی نظامی از پرداخت مالیات معاف است. افزون براین باید گفت از آنجا كه سپاه تحت نظارت رهبری است، نهادهای انتخابی از جمله مجلس از حق نظارت بر فعالیت اقتصادی و سیاسی غیر شفاف آن محروم است. دخالت سپاه در اقتصاد چنان عرصه را بر بخش خصوصی تنك كرده است كه این امر حتی مورد انتقاد رئیس مجلس ولایی نیز قرار گرفته است.
سپاه تا كجا به پیش میراند؟
امروزه فرماندهان شاغل و یا بازنشسته سپاه در عرصههای كلیدی قوه اجراییه و مقننه كشور مشغول بكارند "۷ وزیر از ۲۱ وزیر موجود در دولت (ازجمله وزیران نفت، دارایی، ارتباطات، دفاع، کشور )، یک سوم از کرسیهای مجلس، یک سوم استاندارها و فرماندارها، تعداد فراوانی از شهرداران و سفیران)" [١٣]. افزون برین یكی از معاونین قوه قضاییه نیز سپاهی است و بتازگی معاونت فرهنگی وزارت ارشاد نیز بدست سپاه افتاد. مراكز فرهنگی كشور نیز از اسیبهای نیروهای نظامی در مصون نیستند. اردوهای تابستانی مدارس از سوی بسیج برای عضوگیری و تربیت ایدئولوژیك خردسالان نیز از جمله خاك ریزهایی است كه هرروزیك به یك به تصرف سپاه در میآید و شهروندان كشور را با بهت و هراسی كه پایانی برآن قابل پیش بینی نیست روبرو ساخته است. رویداد ١٤ خرداد كه بدست وزیر كشور ( فرمانده سابق سپاه) و نیروهای لباس شخصی و شخص احمدی نژاد طراحی شده بود، حمله لباس شخصی و بسیجیها به دفاتر آیت اله منتظری و صانعی در قم و بتازكی تظاهرات بسیجیان در برابر مجلس كه نمایندگان دست چین شده شورای نگهبان را با به توپ بستن مجلس تهدید كردند و سرانجام سكوت معنی دار ولی مطلقه فقیه در برابر این قانون شكنیها بدین معنی است كه تقریبا ً فاتحهی جمهوریت بی یال و دم نظام بدست نیروهای سپاه و بسیج و گروههای فشار خوانده شده است. شعار انتخابات آزاد نه تنها حذف نظارت استصوابی بلكه بازگشت نظامیان به پادگانها و عدم دخالت شان در سیاست را نیز باید خواستار شود.
كشور ایران روزهای سختی را میگذراند و بیقانونی و هرج و مرج در یك قدمی كمین كرده است. نیروهای سركوبگر نظامی - امنیتی، دولت برگزیده آنها و ولی فقیه مشروعیت باخته، با مشكلات اقتصادی، تحریمهای خارجی، خطرات سیاسی داخلی و رقابتهای شدید درونی دست به گریبانند و بی كفایتی و عدم كارآییشان را در حل این مشكلات به خوبی نشان دادهاند. سپاه و نمایندگانش در دولت در پی آنند كه كلیه نهادهای مهم غیر دولتی و انتخابی را به تصرف درآورند و یا كاملا ً بیخاصیت سازند. پرسشی كه مطرح است این است كه آیا حدی برای پیش روی سپاه وجود دارد؟ هدف نهایی آنها چیست؟ آیا نوبت به آخرین سنگر یعنی به ولی مطلقه فقیه نیز خواهد رسید؟ شعار مشكوك "احمدی، احمدی بت بزرك را بشكن" كه در روز ١٤ خرداد در صحن آرامگاه آیت اله خمینی از سوی بسیجیان و هواداران دولت داده شد، شاید پاسخی به این پرسش باشد!؟
٣ تیر ٨٨
--------------
١- بنیانگذار انقلاب چه میگفت؟ جانشیناش چه میگوید؟، تارنمای جرس، ١٤ خرداد ٨٩
اعدام عبدالمالک ریگی – و ذبح صلح
حسین باقرزاده
سهشنبه ۱ تیر ۱۳۸۹ – 22 ژوئن 2010 hbzadeh@btinternet.com
اعدام عبدالمالک ریگی کسی را شگفتزده نکرد. به گفته مسیح پیامبر «کسانی که شمشیر به دست میگیرند با شمشیر هم میمیرند»[۱]. اگر کسی که راه خشونت را پیشه میکند به مرگ طبیعی در بستر بمیرد باید شگفتزده شد. ولی تنها به این دلیل نبود که کسی از اعدام ریگی تعجب نکرد. دلیل مهمتر رفتار حکومتی است که هم با بزهکاران اجتماعی و هم با ناراضیان و مخالفان خود عمدتا با زبان خشونت سخن میگوید. در همین یک ماهه خرداد به گزارش «رهانا» (خبرگزاری حقوق بشر ایران) دست کم ۴۰ نفر در ایران اعدام شدهاند[۲]. این رقم به نسبت از آمار سال گذشته، که به گفته عفو بینالملل به طور متوسط ماهانه ۳۱ نفر در ایران اعدام شدهاند، به مراتب بالاتر رفته است. جمهوری اسلامی در سالهای اخیر مقام اول را در جهان از نظر تعداد اعدام (به نسبت جمعیت) کسب کرده و حال رکورد جدیدی از خود بر جا گذاشته است.
از بین این ۴۰ اعدامی، تنها نام و مشخصات دو تن یعنی عبدالمالک ریگی و برادرش عبدالحمید (که او نیز اوایل خرداد اعدام شد) به طور کامل اعلام شده است. ۳۸ اعدامی دیگر اکثرا بی نام و نشان بوده و عمدتا به جرایم مربوط به مواد مخدر متهم شده بودند. مقامات رژیم جرایم زیادی و از جمله موارد متعددی از قتل و تروریسم را برای ریگیها ردیف کرده بودند و کشتن آنان را بر این اساس توجیه کردهاند. ولی به طور قطع، اتهامات هیچ یک از ۳۸ نفر دیگر به پای ریگیها نمیرسیده است. در عین حال، رژیمی که از اعدام به عنوان حل المسائل همه مشکلات خود استفاده میکند همه آنان را با همین حربه مجازات کرده است: اعدام و اعدام و اعدام - برای مقابله با هر مشکل اجتماعی و سیاسی و یا امنیتی و تروریستی.
این برخورد بیش از آن که در باره قربانیان مجازات اعدام چیزی به دست ما بدهد خصوصیت نظامی را که با این سهولت از این حربه استفاده میکند برای ما تبیین میکند. اعدام اصولا مسئله اعدام کننده است و نه اعدامی، و این حکم در مورد رژیم ایران بیش از هر نظام دیگر صدق میکند. مقامات رژیم همواره اعدام را به عنوان مجازات لازم و مناسبی برای جرایمی از قبیل قتل و تروریسم برشمرده و آن را توجیه کردهاند. ولی، صرف نظر از این که مجازات اعدام برای جرایم بسیار خفیفتری نیز به کار گرفته میشود، به سختی میتوان ادعای رژیم را پذیرفت. اگر ریگیها به اتهام قتل و تروریسم و اسیرکشی و عملیات نظامی که به قتل دهها نفر منجر شده با اعدام مجازات میشوند چرا کسانی که در ایران به ترورهای متعدد و کشتارهای وسیع و گاه در مقیاس هزارانه (از جمله در سال ۶۷) فرمان دادهاند و یا دست زدهاند نه فقط مجازات نشدهاند که بسیاری از آنان هنوز در حاکمیت دارای شغل و موقعیت هستند؟
حکومتی که خود از آدمکشان حرفهای حمایت میکند و آنان را در پناه خود گرفته است به سختی میتواند مدعی اجرای عدالت باشد، و کاربرد مجازات اعدام از سوی این حکومت پس از محاکمات عموما ناعادلانه و بدون رعایت کمترین ضوابط دادرسی تنها بر پرونده قطور جرایم خود حاکمیت میافزاید. برای چنین حکومتی، مجازات اعدام عمدتا یک حربه سیاسی برای ارعاب و سرکوب است، و ربط چندانی به جرایم و جنایاتی که قربانیان اعدام به آن متهم میشوند ندارد. به همین دلیل نیز این حجم بی نظیر اعدام در ایران تأثیری بر کاهش جرم و جنایت در این کشور نداشته و بلکه به استناد دلایل انکار ناپذیر فراوانی که در دست است خود به گسترش و تشدید فرهنگ خشونت و افزایش آمار جنایات در ۳۰ سال اخیر کمک کرده است.
اعدام عبدالمالک ریگی و برادرش نیز به رغم فهرست دراز جرایمی که دادگاه برای آنان ردیف کرده به وضوح سیاسی بوده و همان هدف ارعاب را دنبال کرده است. این واقعیت را میتوان از زبان مقامات جمهوری اسلامی که به این مناسبت به یک دیگر تبریک گفتهاند به وضوح شنید. صادق لاریجانی که به عنوان قاضی القضات کشور بایستی بیش از هر کس دیگر حرمت امامزاده خود را حفظ کرده و شائبه سیاسی بودن اعدام ریگی را دفع کند صریحا گفته است «به كسانی كه به خیال خام خود در مقابل امت و نظام اسلامی ایران ایستاده اند توصیه میكنم از مسیر اشتباه برگردند چرا كه سرنوشت آنان سرنوشتی بهتر از ریگی نخواهد بود»[۳]. او سخنی از قتل و تروریسم و اسیرکشی و اتهامات دیگری که متوجه ریگی بوده نمیآورد و صرفا از «ایستادن در مقابل امت و نظام اسلامی ایران» سخن میگوید. یعنی به گفته او جرم اصلی ریگی این بوده که در برابر نظام جمهوری اسلامی ایستاده و به این دلیل باید اعدام میشده است. علاءالدین بروجردی رئیس كمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی از این فراتر رفته و گفته است که اعدام عبدالمالك ریگی باید برای «كشورهایی همچون آمریكا، انگلیس و همچنین پاكستان» درس عبرت باشد[۴]. ظاهرا از دید آقای بروجردی انگیزه اصلی اعدام ریگی نه اتهامات جنایی منتسب به او و بلکه درس عبرت دادن به این سه قدرت خارجی بوده است!
این سخنان (و به خصوص سخنان آقای لاریجانی) بیش از هر چیز در ظرف زمانی فعلی ایران معنا میدهد. میدانیم که در فرهنگ حاکمیت، این روزها بسیاری از نیروها و رهبران اصلاحطلب به عنوان عوامل «فتنه» شناخته شدهاند - کسانی که در برابر نظام ایستادهاند و یا از قدرتهای خارجی مانند آمریکا و انگلیس «دستور» میگیرند. از دید اینان نه فقط مخالفان دیرین جمهوری اسلامی و بلکه حتا اصلاحطلبانی که با التزام به قانون اساسی و جمهوری اسلامی در جنبش سبز فعالند به دلیل عدم تمکین به نظر ولی فقیه در رده کسانی قرار گرفتهاند که در برابر نظام ایستادهاند. به این ترتیب، ظاهرا آقای لاریجانی (در «خیال خام خود») لازم دیده است که «سر بریده» عبدالمالک ریگی را در برابر این مخالفان قرار دهد تا شاید از آن عبرت بگیرند و «از مسیر اشتباه برگردند». منظور آقای لاریجانی هر چه که بوده، در این نکته تردیدی نیست که او اعدام ریگی را صرفا یک اقدام سیاسی (و نه جنایی) میداند و با این گفته صریحا منظور خود را بیان کرده است.
وقتی رییس قوه قضاییه از مجازات اعدام به عنوان یک حربه سیاسی نام میبرد، آیا دیگر کمترین تردیدی در ماهیت امر باقی میماند؟ اگر کسان دیگری چنین اظهاراتی را بیان میداشتند وظیفه آقای لاریجانی بود که به عنوان رییس قوه قضاییه از «استقلال» دادگاهها و قاضیان دفاع کند و شائبه سیاسی بودن حکم را به کنار بزند. ولی وقتی از دهان خود او میشنویم که این اعدام سیاسی بوده و هدف ارعاب مخالفان رژیم را دنبال کرده است دیگر چه کسی توان انکار آن را دارد؟ واقعیت آن است که مجازات اعدام در ایران عمدتا یک حربه ارعاب و سرکوب سیاسی است، و حجم بزرگ آمار اعدام در این کشور نیز هدفی جز به یاد آوردن قدرت خشن حاکمیت و ارعاب شهروندان دنبال نمیکند. بیهوده نیست که در ماه خرداد و سالگرد وقایع سیاسی بزرگی که به شکلگیری جنبش سبز منتهی شد، و حاکمیت نگران حرکتهای جدیدی از سوی مردم بود، یکی از بزرگترین آمار ماهیانه اعدام در ایران رخ داده است.
اعدام ریگی ظاهرا هدفهای سیاسی دیگری نیز داشته است. گزارشها حاکی از آن است که پیش از دستگیری عبدالمالک ریگی مذاکراتی از طریق واسطهها بین رژیم و گروه جندالله در جریان بوده و به این دلیل جندالله عملیات نظامی خود را متوقف کرده بوده است[۵]. پس از دستگیری او نیز ظاهرا عوامل رژیم در زندان به او چنین فهمانده بودند که به ادامه این گفتگوها علاقمندند، و به او کمک میکنند که یک پیام ویدیویی به همین منظور خطاب به افراد گروه خود ضبط کند. او پیام را ضبط میکند، و مأموران رژیم ویدئو را به گروه او میرسانند. این پیام از سوی گروه او پخش شده است[۶] (و تفاوت بزرگی بین حالات و قیافه او در این ویدئو و ویدئوی دیگری که رژیم از «اعترافات» او در تلویزیون ایران پخش کرده به چشم میخورد). شواهد حاکی از آن است که با اسارت ریگی فرصت مناسبی برای ختم برخوردهای نظامی و کنار گذاشتن آن از سوی گروه جندالله پیش آمده بود. اکنون با اعدام او این فرصت بکلی از دست رفته است. گروه جندالله اعلام کرده که عملیات نظامی و «انتقامی» خود را مجددا شروع خواهد کرد - و اگر چنین شود آن را باید پای کسانی در حاکمیت نوشت که با اعدام ریگی شانس صلح و ختم خشونت را نیز اعدام کردهاند.
گفته شده است که ریگی و گروه او محصول سیاستهای حاکم بر نظام جمهوری اسلامی بودهاند. در این گفته واقعیتی نهفته است. اگر حکومتی خشونت به خرج ندهد و حقوق شهروندان خود را به رسمیت بشناسد، شهروندان به چه انگیزهای ممکن است یاغی شوند و سر به کوه و بیابان بزنند؟ آیا این نکته که جنبشهای چریکی و مسلحانه در دنیای امروز تنها و تنها در نظامهای تمامخواه و استبدادی شکل میگیرند دلیل کافی بر این نیست که خود این نظامها مولد اصلی این جنبشها هستند؟ در ایران جمهوری اسلامی، که حکومت عمدتا با زبان خشونت و اعدام سخن میگوید این واقعیت بیش از هر جای دیگر دنیا صادق و ملموس است. حکومت جمهوری اسلامی خالق گروه جندالله بوده است. همین حکومت نیز با اعدام ریگی عامدا فرصت صلح را از بین برده و گروه جندالله را مجددا به خشونت سوق میدهد و یا زمینه را برای راندن گروههای دیگر به عملیات مسلحانه و خشونتآمیز فراهم کرده است. خشونت و گسترش جنایات در ایران محصول سیاستهای سرکوبگرانه رژیم جمهوری اسلامی است - و مجازات اعدام نه راه حل آن جنایات و بلکه جزیی از این سیاستها است.
راستها، چپها؛ خوبیها و بدیهای هرکدام
ناصر کاخساز
راستها محافظهکارند؛ سخنگویان سرمایهداریاند؛ بازار کار را رشد میدهند؛ طرفدار امنیت اقتصادی و اجتماعیاند؛ تنها زیر فشار به برنامهی عدالت اجتماعی تن میدهند؛ مخالف تعمیق دموکراسی هستند و هرجا دستشان برسد آن را قیچی میکنند؛ پراگماتیستاند، و بسیار بیشتر از چپها به منافع شخصی خود وابستهاند؛ طرفدار تمامیت ارضیاند؛ پختگی سیاسی دارند؛ برنامهی سیاسی و اقتصادی روشنی دارند؛ دچار تغییر و تحول اساسی نمیشوند و به همین سبب در انتخابات آزاد سنتا از اعتماد مردم برخوردارند.
چپها صمیمی و روراست و با شهامت و شجاعاند؛ ساده و عاطفی و عدالتخواهاند؛ طرفدار طبقات محروماند و برای آنها رفاه میخواهند؛ معتقدند که آزادی فردی، اگر از حد معینی بیشتر باشد، به سود سرمایهداران تمام میشود؛ بدبین و اخمو و شتابزده و اهل شعارند؛ و دائم در معرض تغییرات نظری هستند و به همین سبب جهان به آنها بیاعتماد است و در انتخابات معمولا به راستها میبازند.
خطر عمدهی چپها در طرح نابجا و نابهنگام مسئلهی ملی است. این چشم اسفندیار آنان است. آنها در کمال صمیمیت میتوانند تمامیت ملی کشور را برباد دهند؛ خطری که میتواند در روند سوسیال دموکراتیزه شدن آنها منتفی شود. چپ چشم انداز تغییر دارد. اما به سبب سرعت رویدادها در این دوران، این خطر میتواند فرصت تحقق آن چشم انداز را از بین ببرد.
ناصر کاخساز
۲۸ خرداد ۸۹
نظر کاربران:
آقای کاخساز گرامی،
گویا برداشت شما از دمکراسی با برداشت مردم عادی متفاوت است. در ضمن شکسته نفسی فرموده و فراموش کردید که در همین محل بگویید که چپ دمکراسی را رد میکند! لا اقل چپ ایرانی. در ضمن فراموش کردید که بگویید که جنبش ایرانی از مشروطه تا امروز روی کول ملیون میگشت. بی دلیل نیست که جنبش چپ از طرف جدایی خواهان بایکوت و از طرف چپهای ایرانی سر و صدای چند جوان شمال شهری لقب داده میشود. ولی شاید حق با شما باشد.
*
آقای کاخساز برای خودشان میزنند ولی فقط خودشان میرقصند. کدام چپ صمیمی و روراست را میگویید؟ فیدل کاسترو؟ کدام چپ شجاع را میگویید؟ کیم ایل جونگ؟ کدام چپ ساده و عدالت خواه را میگویید؟ استالین؟
از کدام چپ ایرانی صحبت میکنید که دارای یکی، فقط یکی از این خصلتها بوده؟ کیانوری؟ کدام گروه چپ را میگویید که دارای نگرشی به آینده و بدون تبعیض بوده؟ مگر چپها آیت الله خلخالی را نماینده ریاست جمهوری خود نخواندند؟ مگر از پایه گذاری سپاه پاسداران حمایت نکردند؟
کجا بودند چپان ایرانی در سال ۶۷؟ لطفا فقط یک نمونه از اعتراضات ایشان از کشتار ۶۷ بیاورید تا جفتش را ببرید. ما ایرانیان ممکن است احمق و بیسواد باشیم، ولی حافظه مان هنوز خوب کار میکند.
*
تا آنجا که من مشاهده کرده ام نه چپ ها چپ های واقعی با یال و کوپال هستند و نه راست هاو هر دو در یک گیجی و سردرگمی گرفتارند. چپ های ما بیشتر طالب آنارشی و بی برنامه هستند. روزی که بختیار به چپ ها گفت که بروید سازمان های سیاسی تان را درست کنید و وارد کارزار سیاسی شوید، نه تنها غافلگیر شدند، بلکه سعی در تخطئه کردند ونتیجه اش آن شد که امروز به بی عملی و فطرت دچار شدند. تنها ملیون هستند که دردرا میشناسند و بنا به اقتضای زمانی تصمیم میگیرند. گو اینکه ملیون هم دچار اشتباهات زیادی شده اند. ولی بیشترین شانس را هنوز دارا میباشند. من تصور میکنم که آقای کاخساز با طرح این چند سطور در خیال دامن زدن به بحث و یا عکس العمل چپ یا راست را مد نظر دارند.
تراب مستوفی/وین
*
کاخساز عزیز:
گفته ات، بگونه ای گیرا، بس کوتاه بود اما بازتابان مفهومی ژرف... خواندنش مرا در اندیشه فرو برد و حاصلش، در امتداد آنچه گفتی، چنین بود: راست ها اغلب از پشتیبانی نظم حاکم برخوردارند؛ توان مالی گسترده ای دارند؛ در راستای منافع خویش، بی افقی نظم موجود را با نوید تغییرات سطحی و بی مایه از چشم مردم پوشیده می دارند؛ در پرورش امیدهای کاذب بس استادند؛ بر بستر عادات تاریخی سخن میگویند. از همین رو انتخابات را براحتی می ربایند.
چپ ها معمولا با نظم جا افتاده ای در ستیزند، توان مالی چندانی ندارند، از تغییر سخن می گویند و بر هم زن عادت های دیرینند، گفتا رشان باید آموزگر باشد، اما پیش از آن ترس از تغییر را در دل "معتادان" پدید می آرد. هم از اینروست که رای کمتری را از آن خود می سازند.
پایدار و پیروز باشی!
آرمان
*
سادهسازی مسائل ظاهراً حد و اندازهای ندارد. خصلتشناسی مورد اشاره آقای کاخساز بیش از آن که مبانی تحقیقی داشته باشد، احکام دلبخواهی است که شاید بیشتر با دقت در رفتار و کردار چند چپگرا و راستگرا در میان خویشان و دوستان به دست آمده باشد و نه در تامل و پژوهشی گسترده و تطبیقی. در همان کشوری که آقای کاخساز زندگی میکنند نگاهی به رفتار چپها آنها را سرزندهتر و شوخطبعتر نشان میدهد یا چهرههای راست را؟ گیزی و لافونتن اخموتر و دمدمیمزاجترند یا لامرت و وستروله؟ و آیا شکست چپها از راستها که پدیدهای دائمی هم نیست به راستی به تغییرات نظری آنها و ثبات نظری راستها برمیگردد. حزب محافظه کار تحت رهبری کامرون در انگستان در این ماهها بیشتر تغییر کرده است یا حزب کارگر؟ آیا تغییرات حزب دمکرات مسیحی مرکل در این سالها کمتر از سوسیال دمکراتها بوده؟
این که برخی از نحلهی چپ افراطی از جمله مائوئیستها در هند و تا سال گذشته در سریلانکا و ... همچنان با الهام از تئوریهای استالین در زمینهی مسئله ملی ساز تجزیه را مینوازند واقعیتی است آشکار، ولی اگر آقای کاخساز کلاه خود را قاضی کنند و نگاهی به تحولات دو دههی اخیر بیاندازند، متوجه خواهند شد که اکثر انشعابات را نیروهای راستگرا و ملی دامن زدهاند که بازی ژئواستراتژیک قدرتهای بزرگ هم یاریشان داده. بالکان چگونه از هم پاشید؟ اسلواکی را کدام نیرو از چک جدا کرد؟ جنگ در مقدونیه را به حساب کدام نیرو باید واریز کرد؟ چپها یا راستهای ملیگرای تجزیه طلب؟ روند واگرایی در بلژیک و بریتانیا را بیشتر کدام نیروها دامن میزنند؟ در تجزیه جنوب سودان اصلاً یک چپ هم برای نسق دیده میشود؟ تجریهطلبان کنونی در آذربایجان و کردستان ایران چپ هستند یا راست ملیگرا یا از هر دو نحله در آنها دیده میشود؟ تلاش آقای کاخساز برای پاسخ دقیق به این سوالها شاید ایشان را در قضاوت فلهای کمی محتاط کند.
*
in faghat dar morede chape irani o raste Gharbi sedgh mikonand. dar vaghe chape irani anarchist ast o chape ba barname nist. chape gharbi daghigan ba barname ast, hamntor ke raste gharbi daraye barname mi bashad
sirous fani
Fri 18 06 2010 17:42
منشور جنبش سبز، چند نکته اساسی و یک پرسش بزرگ!
ملیحه محمدی
منشوری که به تأکید آقای موسوی برای "تقویت هویت مشترک جنبش سبز" تهیه شده است، در دو عرصه اثر گذار بوده است:
اول، در زمینه تاکتیک سیاسی
دوم، عرصه راهبردی.
در زمینه تاکتیکی این بیانیه دو کار درخشان انجام داده است.
یکم، اعلام قدرتمند حضور جنبش سبز با تمام مطالبات بنیادیاش!
اعلام موجودیت جنبش سبز آنهم با این تأکید و استحکام در شرایط ویژهای که لغو راهپیمایی ۲۲ خرداد که شاید انتظاری بزرگ را بیهوده کرده بود، ضرورت داشت. از یکسو همه چیز نشانه آن بود که اقتدارگرایان نیازمند یک راهپیمایی بی مجوز هستند تا با اتکا به قصه مایخولیایی فتنه آنچنان خشونتی را اعمال کنند که هم جنبشی را که آسایش را از آنان گرفته است، باری مگر مرعوب کنند و هم بیش از آن نیاز داشتند که توجه و نگرانی بدنه اجتماعی خود را از شکستهای پی در پی در جامعه بینالملل به داخل معطوف کنند.
امر با اهمیت دیگر در این عرصه اعلام موجودیت اپوزیسیون قانونی در ایران است.
تحمیل پذیرش اپوزیسیون در کشور استبداد زدهای چون میهن ما تاکتیک موفق دیگر بیانیه هژدهم بود. بیانیه در گفتگوی شفافی با حاکمیت، با توضیح دقیق مطالبات تا کنون مطروح جنبش سبز و قید پیگیری آنها، این اعتماد را رسماً و علناً ایجاد میکند که این جنبش در چارچوب قانون اساسی و جمهوری اسلامی فعالیت میکند. مطلب این نیست که جریان اقتدار گرای درون حاکمیت فعلی ایران که در پی حذف هر نیروی دگر اندیش و آزادی خواه در این کشور است به این اطمینان نیاز دارد یا خیر؛ یا حتا تصادفاً از چنین دیالوگهایی بر آشفته نیز میشود زیرا که کار او را در الغای تئوری سراپا نیرنگ "فتنه" به بدنه اجتماعی ناآگاه خودش که قرار است باور کند جنبش سبز عامل بیگانه و فتنه مجسم است دشوارتر میکند؟ آنچه که در این توضیح مواضع اهمیت دارد اتخاذ یک تاکتیک صحیح از سوی اپوزیسیون است که اولاً نیاز جامعه ما در جهت توسعه سیاسی و قانونمندی است و دوم کار تعرض به جنبش سبز را به همان دلیلی که در بالا گفتم، بویژه در رابطه با بدنه اجتماعی اقتدارگرایان باز هم دشوارتر و پرهزینه تر میکند.
بیانیه این تأکید بر پیگیری مبارزه و قانونیت را اول بار در بند دوم بخش اهداف و ریشهها آورده است: " جنبش سبز با پایبندی به اصول و ارزشهای بنیادین انسانی، اخلاقی و دینی و ایرانی، خود را پالایشگر و اصلاحگر روند طی شده در نظام جمهوری اسلامی ایران در سالهای پس از انقلاب میداند و بر این اساس حرکت در چارچوب قانون اساسی و احترام به نظر و رای مردم را وجه همت خویش قرار خواهد داد" و پس از آن بارها و بارها در تأکید بر قانونیت و قانون اساسی مورد تأکید قرار میدهد و مهمتر آنکه شاید این اولین بار است که اپوزیسیون اندکی آشکار به شکستن تابوی " مذاکره با حکومت " روی میآورد به ترتیبی که در بند پنجم بخش آخر زیر عنوان «مذاکره و گفتگو» صراحت بیشتریبه آن میبخشد و میگوید: ".... این جنبش بر این باور است که حفظ منافع ملی ... همچنین کاستن از تبعات ناخوشایند بحران موجود مستلزم مذاکره و گفتگو ... و در این راستا از هرگونه دعوت به مذاکره و گفتگوی شفاف به منظور دفاع از حقوق مردم و حل منازعات اجتماعی استقبال میکند"
اما! مواردی که در صحنه راهبردی آمده است شاید باز هم از اهمیت بیشتری برخوردار باشند! حداقل سه نکته در این بخش مهم و قابل تأمل است و به نظر میرسد که در نگاه آقای موسوی تعین یافتهاند.
یکم: تعیین استراتژی طولانی مدت جنبش سبز با تعریفی که او به آن باور دارد.
دوم: تعریف مبانی اصلی هویت جنبش سبز.
سوم: گفتگوی صریح با طیف وسیع نیروهای جنبش دموکراسی خواهی ایران که خاستگاه اعتقادی آنان، از آقای موسوی و اکثریت فعالان جنبش سبز متفاوت است و به عبارتی طیف وسیع مبارزان جبهه دموکراسی خواهی ایران.
مسائل این بخش به زعم من دغدغه اصلی تر آقای موسوی بوده است، همان دغدغهای که در بخش مقدمه در عبارات "منشوری برای هماهنگی و همدلی بیشتر و تقویت هویت مشترک جنبش سبز" آمده است. اما او در جهت به دست آمدن این هویت مشترک به آگاهی نیروهای شرکت کننده در جنبش از یکدیگر متکی است و دربند دوم بخش "راهکارهای بنیادین" به این مسئله اشاره میکند جایی که میگوید: "تلاش برای گفتگو و تعامل با رقبا و مخالفان در فضایی سالم و آگاهی بخشی درباره اهداف و اصول جنبش وظیفه همه افرادی است که خود را آگاهانه در زمره فعالان جنبش سبز میانگارند".
و به زعم من، او در جهت روشن کردن این "حضور آگاهانه" اولاً استراتژی جنبش سبز را تعیین میکند که در بخش ریشهها و اهداف به نوعی زمینه آن را بیان کرده است: "تلاش برای تحقق اهداف والای اجتماعی مردم ایران نشان میدهد که تنها از طریق تقویت جامعه مدنی، گسترش فضای گفتگوی اجتماعی، ارتقاء سطح آگاهی و جریان آزاد اطلاعات، مشارکت موثر احزاب و تشکلها وهمچنین زمینه پردازی برای فعالیت آزاد روشنفکران و فعالان اجتماعی- سیاسی وفادار به منافع ملی در چارچوب تحول خواهی و ایجاد تغییر در وضعیت موجود" در تعین بخشیدن به استراتژی جنبش او به «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» به مثابه "راهکار اصلی و بنیادین جنبش سبز" تأکید میکند و بر این قید که: "جنبش سبز توسل به راهکارهای غیر خشونت آمیز را ارزشی خدشه ناپذیر میداند".
و در تعریف مبانی اصلی هویت جنبش سبز بند یکم را اینگونه مینویسد که:
"جنبش سبز با پذیرش تکثر درون جنبش بر استمرار حضور دین رحمانی سرشار از رحمت، شفقت، معنویت، اخلاق و تکریم انسان تاکید دارد و راه تقویت ارزشهای دینی در جامعه را تحکیم وجه اخلاقی و رحمانی دین مبین اسلام و نظام جمهوری اسلامی ایران میداند."
به این ترتیب هویت جنبش سبز با وجود پذیرش تکثر درون جنبش، استمرار حضور دین را در جامعه میطلبد و بر دین اسلام تأکید میکند. او در بند چهار همین بخش روشن تر صحبت میکند:
"جنبش سبز جنبشی ایرانی- اسلامی است که در جستجوی دستیابی به ایرانی آباد، آزاد و پیشرفته است. بر این اساس، هر فرد ایرانی که توسل به خرد جمعی توحیدی را به عنوان مبنای تلاش برای ایجاد فردای بهتر برای میهن خویش بپذیرد در زمره فعالان جنبش سبز به شمار میآید. جنبش “ایران را متعلق به همه ایرانیان میداند".
بحث قابل توجه دیگری که باید از این بیانیه و در متن راهبردی مورد توجه قرار بگیرد، شاید همان است که بسیاری از نیروها در همان اولین برخورد با بیانیه آن را فراخوانی برای بسط همکاری با همه نیروها خواندند و به گمان من درست است و با این تأکید که مهندس موسوی سعی کرده است با روشن کردن همه جوانب این همگرایی را فرا بخواند. در توضیح این مسئله میتوانم بگویم که او آگاهانه در باره " خرد جمعی توحیدی" نه لفظ اعتقاد که عبارت "پذیرش" را به کار میبرد. تعبیری که بسیاری از نیروهای اپوزیسیون قانونی، نظیر «ملی مذهبیها» و « نهضت آزادی» در رابطه با قانون اساسی دارند. و نیز، در اولین بند از تعریف «ارزشهای جنبش سبز» رابطه جنبش را با دگر اندیشان اینگونه بیان میکند:
"نخستین ارزش اجتماعی مدنظر جنبش سبز دفاع از کرامت انسانی و حقوق بنیادین بشر فارغ از ایدئولوژی، مذهب، جنسیت، قومیت و موقعیت اجتماعی است."
بنا بر این با پذیرش تعریفی که بیانیه از جنبش سبز میدهد، موسوی به عنوان یکی از رهبران جنبش این پرسش روشن را با دگر اندیشان در جنبش دموکراسی خواهی ایران طرح میکند که ایا حاضرند همانگونه که جنبش سبز از آنان فارغ از ایدئولوژی و مذهب حمایت میکند، آنان به حمایت از جنبش سبز بپردازند و یا در مواردی ادامه بدهند؟ و فراتر از آن با پذیرش "خرد جمعی توحیدی" به عنوان راهکار در "زمره فعالین جنبش" باشند؟
سوال آسانی نیست.
از سویی روشن است که نظام عقلانی توحیدی که موسوی و شاید رهبران جنبش سبز در داخل به آن قائلند، در تفاوت آشکار با نظام فقاهتی کنونی و برای مبارزه با وجوه غیر حقوق بشری و غیر دموکراتیک آن معنا شده است و این مبارزه مشترک همه حداقل در شرایط کنونی میتواند باشد؛ و از سوی دیگر بسیاری نیروها و جریانهای دمکراسی خواه و عدالتجوی تاریخ مبارزه سیاسی ایران از زمره باورمندان به " نظام عقلانی توحیدی " و " خرد جمعی توحیدی" نیستند اما از آغازین روزهای مبارزه انتخاباتی با این جنبش همراه و در درون آن زیستهاند و اینک تأکید به هویت توحیدی آن میتواند تنش زا باشد.
اما آنچه من به آن باور دارم این است که تلاش برای یافتن پاسخ متین و بی تعصب به این پرسش یک وظیفه دشوار تاریخی است.
در بیانیه شماره ۱۸ آقای موسوی نکات تأمل برانگیز دیگری هست که به لحاظ سیاسی و نیز از منظر تحلیل تاریخی ارزش و اهمیت دارد.
منجمله امتناع آشکار و معنی دار او از درآمیختن با مفهوم مطرح "اصلاح طلبی" حداقل در شکل احتراز از بیان این عبارت!
و دیگر رویکرد او به مسئله عدالت اجتماعی که میتواند جبران نقطه ضعف اصلاحطلبی در دوران اول خود، دوم خرداد باشد و یا خود نقطه ضعفی دیگر....
انگیزهی تحریمهایی که با فشار و نفوذ دولت آقای اوباما و برنامهریزی دولت اسرائیل و لابیهای آن پیش میرود حتی به اندازهی یک گرم اورانیوم غنینشده کمک به مردم ایران و دموکراسی یا کمک به صلح در منطقه و جهان نیست. هدف اصلی این تحریمها در چارچوب یک استراتژی بسیار عظیمتر برای جهان، همانا تقویت یک بلوک نظامی معین است و نه خدمت به صلح. این تحریمها در حالی صورت میگیرد که سیل بیسابقهی صدور تسلیحات فوق مدرن نظامی به اسرائیل و کشورهای عربی حاشیهی خلیج فارس ادامه دارد و با میمنت و مبارکی خبر آماده شدن اسرائیل برای اعزام ناوهای احتمالاً مجهز به کلاهک هستهای به خلیج فارس از همه جا درز میکند. این فشارها و تحریمها تا کنون به روشنی تمام تلاش برای هدفهای زیر بوده است:
١- رقیبزدایی کامل در برابر اتحاد نظامی ایالات متحده و اسرائیل در منطقه و حفظ و تقویت توان تهاجمی و هستهای اسرائیل در منطقه.
٢- سوق دادن هر چه بیشتر ایران به مسیر انزوا و گسترش محاصرهی تکنولوژیک و اقتصادی آن با هدف تضعیف این کشور و نگهداشتن آن در سطح یک نیروی عقبمانده.
٣- تلاش برای کشاندن ایران به سمت همکاری و اتحاد با بلوک ناتو و تبدیل آن به پل پیروزی معروف، به جای گرویدن آن به یک بلوک نظامی با رهبری روسیه یا چین.
۴- پیش برد هماهنگ این استراتژی با استراتژی فراگیر برای گسترش چتر ناتو و تنگ کردن مداوم میدان برای روسیه و چین.
جنگ نفت و انرژی عامل اساسی تحرک دمافزای این تلاشهای استراتژیک است. در چنین شرایط خطیری حکومت ایران خود همهی بهانههای لازم را برای مجریان این نقشهها تولید میکند. از آن جمله:
- تداوم آمریکاستیزی آشکار و تحریککننده.
- اعلام حداکثر دشمنی ممکن با اسرائیل.
- تلاش برای پیوستن به محور نظامی شرق به رهبری روسیه و چین.
- تظاهر به داشتن برنامهها و نقشههایی که خود فاقد توان دستیابی به آنهاست.
- تداوم تلاش برای ایجاد یک صفآرایی اسلامی در برابر دیگران.
- کمک به نیروهای بعضاً نامسئولی که در گیر جنگ با اسرائیل هستند.
- و در آخر ناروشن ماندن بازی هستهای، که بیش از پیش روشن میشود یک کلاه گشاد روسی بر سر ایران فریبخورده بوده است تا به یاری آن منافع خود را تأمین کنند.
بدبختی بزرگ گره خوردن منافع حکومت با تبلیغ مداوم ضدآمریکایی و ضداسرائیلی است. ایران از دو سو در محاصره است. از سوی نقشههای نیروهای تندرو خارجی که تضعیف و تخریب آن را دنبال میکنند و از سوی سیاستهای حکومت که در عمل وجود آن نقشهها را برای اثبات ادعاهای خود لازم میداند. در این میان بخشی از نیروهای مخالف تندرو نیز سهم منفی خود را ادا میکنند و از نقشههای تحریم و تخریب علیه ایران حمایت میکنند.
در این مختصر جای تشریح مسأله نیست. آن چه در اینجا مورد نظر است وظیفهی نیروهای دموکرات علاقمند به کشور و مردم خویش است. این نیروها چگونه میتوانند با تحریمهایی که بنیانهای اقتصادی و فنی کشور را هدف قرار میدهد و باعث افزایش بیکاری و فقر و پایین آمدن سطح زندگی مردم ما میشود مخالفت نکنند؟ ما بیش از هر نیروی دیگری در جامعهی ایران با تجهیز کشور به تسلیحات هستهای مخالف هستیم. ما خواهان یک خاورمیانهی عاری از تسلیحات هستهای و کشتار جمعی هستیم. ما خواهان برچیده شدن اینگونه تسلیحات در مقیاس جهانی هستیم. اما یک عقل سلیم نمیتواند تصور کند تنها خیال حکومت ایران برای داشتن یک بمبک اتمی میتواند تمام کرهی زمین را به لرزه اندازد و موجب جهاد جهانی تمام ادیان ابراهیمی علیه مجوسها بشود. آخر وقتی اعلام میشود که ناوهای اسرائیلی قرار است به سلاح هستهای مجهز و به خلیج فارس اعزام شوند چرا این اعصاب جهانی اصلا مرتعش نمیشود؟
بدبختانه هر یک از تحریمهایی که تصویب میشود حتی با روی کار آمدن جنبش سبز هم به این سادگی پایان نمییابد. شایسته آن است که ایرانی پیام خود را علیه تحریمها اعلام کند و نگذارد به این سادگی سفرهی مردم ستمدیده خالی و خالیتر شود. ایرانیان سلاح هستهای نمیخواهند و این را به جهانیان اعلام کردند. اما ایرانیان تحریم هم نمیخواهند. به عنوان یک علاقهمند به جنبش سبز فکر میکنم این جنبش، به ویژه چهرههای شاخص این جنبش، باید به طور رسا با این تحریمها مخالفت کنند. تخریب هرچه بیشتر شرایط اقتصادی متأسفانه به تخریب هرچه بیشتر فرهنگ و تخریب کیفیت جنبش سیاسی در ایران میانجامد. شایستهی جنبش سبز است که در این شرایط هوشیاری خود را نشان دهد و مخالفت مردم ایران با تحریم را نمایندگی کند. نظر کاربران:
دوست عزیز،
مردم ایران توسط حکومت در تحریم مطلق سیاسی اقتصادی قرار دارند. تمام پروژه های پردرآمد دست سپاه است که در آمد آن برای سرکوب بکار گرفته می شود. از طرف دیگر تا کی باید مردم آگاه زیر شکنجه و زندان و ودیعه های سنگین و اعدام ، از سودهای کلان حاکمان دفاع کنند. مردم آگاه به فلاکت نشسته اند. حکومت خود بینش لازم را برای رشد اقتصادی کشور را ندارد و در سطح بین المللی هم، درایت کافی برای دفاع از منافع ملت ندارند و در عین حال دست مردم آگاه و دانشمند را از هر گونه مشارکت در برنامه ریزیهای اقتصادی و سیاسی کوتاه کرده است. چرا باید موافق سودهای کلان حاکمان بی خرد باشیم که با همین سود ها ما را سرکوب کنند.
*
این تحریمها کاری به مردم ایران به طور مستقیم ندارد و رژیم را تحت فشار میگذارد، اصولا این نظریهها نظریه واخوردههای حزب توده و اکثریت است که به این صورت مطرح میشود، این آقا هم مثل آقای نگهدار عمل میکند که میگوید نباید کاری با خامنهای داشت.
قابل تقدیر است که آقای مومبینی همیشه نظر خود را صراحتا و بدون هراس از انگ خوردن بیان می کند . این نوشته هم نشان می دهد که ایشان "حقیقت" و ایضا منافع ملی را قربانی وجیه المله شدن نمی کند.
*
عزیز جان، این تحریم ها، تحریم "ایران" نیست، تحریم حکومت است ! بلوکه شدن حسابهای بانکی سپاه که تحریم ایران نیست!
Wed 16 06 2010 6:42
«منشوری» برای جنبش سبز
حسین باقر زاده
سهشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۹ – 15 ژوئیه 2010 hbzadeh@btinternet.com
جنبش سبز در یک ساله گذشته راه درازی را پیموده است. این جنبش ابتدا در جریان فعالیت انتخاباتی میرحسین موسوی شکل گرفت، و سپس به یک حرکت اعتراضی به کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد تبدیل شد. با سرکوب خونین تظاهرات ۲۵ و ۳۰ خرداد سال گذشته، جنبش به لحاظ کمی و کیفی تعمیق یافت. از یک سو خواستهای جنبش از محدوده لغو و تجدید انتخابات فراتر رفت و به خواستهای دموکراتیک تحولخواهانه و ساختارشکنانه ارتقا پیدا کرد، و از سوی دیگر جنبش مورد حمایت بیشترین و متنوعترین اقشار و نیروهای سیاسی و مدنی و اجتماعی در داخل و خارج کشور قرار گرفت. علاوه بر این، جنبش در پویایی خود در طول یک سال گذشته شکاف درون حاکمیت را عمیقتر کرد، بسیاری از رهبران و فعالان اصلاحطلب را به بازنگری در مواضع خود واداشت و گفتمان دموکراتیک و حقوق بشری را در متن فعالیتهای سیاسی ایران قرار داد.
جنبش سبز در عین حال از دو نقیصه مرتبط به هم رنج میبرد. یکی، فقدان یک رهبری منسجم و جامع الاطراف بود که بتواند اعتماد و حمایت اکثریت قاطع فعالان جنبش سبز را جلب کند، و دیگری ابهام در آرمانهای جنبش سبز بود که از جامعیت لازم برای تأمین خواستهای مشترک نیروهای فعال آن برخوردار باشد. البته از ابتدا بخش بزرگی از فعالان این جنبش، آقای موسوی (به تنهایی یا مشترکاً با آقایان خاتمی و کروبی) را به عنوان رهبر(ان) جنبش میشناختند، ولی نیروهای دیگری به خصوص در بین سکولارها وجود داشتند که با دید انتقادی به مواضع این افراد مینگریستند و صلاحیت آنان را زیر سؤال میبردند. با گذشت زمان و گسترش گفتمان دموکراتیک در جنبش سبز، این رهبران و به خصوص آقای موسوی به تدریج مواضع صریحتری در حمایت از ارزشهای دموکراتیک و حقوق بشری اتخاذ کردند، و این امر همراه با مقاومت تحسین برانگیزی که آنان در برابر فشارهای حاکمیت از خود نشان دادهاند بخش وسیعتری از جنبش سبز را به حمایت از آنان کشانده است.
بیانیه ۱۸ آقای موسوی[۱] که به مناسبت سالگرد تظاهرات عظیم ۲۵ خرداد منتشر شده از تحول بیشتری در مواضع او حکایت میکند و صریحتر از همیشه بر ارزشهای دموکراتیک و حقوق بشری تأکید دارد. در این بیانیه، آقای موسوی «منشوری» برای جنبش سبز پیشنهاد کرده و آن را «قدم اول» نامیده است تا سپس در «سیر تکاملی خود ... کاملتر و زیباتر» شود. آقای موسوی هدف از تهیه این منشور را «هماهنگی و همدلی بیشتر و تقویت هویت مشترک جنبش سبز» اعلام کرده و میپذیرد که «متن پیشنهادی نتواند پاسخگوی همه سلیقه ها و مطالبات باشد»، و به این ترتیب خواسته است که سایر فعالان جنبش سبز به تدقیق و تنقیح آن کمک برسانند. او از این که تبادل اخبار و اطلاعات و نظر و تحلیل در «شبکههای اجتماعی» جنبش سبز به صورت «کاملا دموکراتیک» جریان داشته اظهار خوشوقتی میکند و معتقد است که «جنبش سبز موجی از گفتگو درباره مسائل مهم و سرنوشت ساز در حوزه عمومی بین مردم ایجاد کرده که در تاریخ معاصر ما بینظیر بوده است».
بیانیه آقای موسوی پس از مقدمهای در باب مقاومت همراه با تحمل زجر و شکنجه جنبش سبز، و رسوایی بیش از پیش حاکمان در برابر مردم، به تشریح منشور پیشنهادی او میپردازد و از اهداف و راهکارها و ارزشهای جنبش سبز سخن میگوید. سخن آقای موسوی البته هنوز در قالب گفتمان جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن جریان دارد و با یک گفتمان سکولار که لازمه یک حرکت ملی و دموکراتیک است دارای فاصله است. ولی در درون این قالب، او بیش از هر زمان دیگر به ارزشهای دموکراتیک نزدیک شده و بر آنها تأکید میکند. علاوه بر این، آقای موسوی سعی دارد با تأکیدات مکرری از قبیل این که ایران متعلق به همه ایرانیان است بر جامعیت ایرانی جنبش سبز تأکید کند و بر واقعیت تکثر در درون جنبش سبز انگشت بگذارد. در عین حال، تعلق ایدئولوژیک و سیاسی آقای موسوی به نظام جمهوری اسلامی باعث شده است که جابجا ایشان نسبت به اهداف «انقلاب اسلامی» و قانون اساسی این نظام به اظهاراتی بپردازد که با واقعیت یا تأکیدات دیگر او تناسبی ندارد.
برای مثال، معلوم نیست که ایشان به استناد چه سندی مدعی است که برقراری آزادی و «برابری» از اهداف «انکارناپذیر» انقلاب اسلامی است. در جریان انقلاب، «برابری» نه در شعارهای انقلاب شنیده میشد و نه در قانون اساسی این نظام اثری از آن وجود دارد. به عکس، مشخصه اصلی جمهوری اسلامی، نابرابری بر اساس عقیده، جنسیت و قومیت است که ساختار آپارتاید مضاعف این نظام را شکل داده است. ایشان به درستی تصریح میکند که «جنبش سبز نیز بر ضرورت دستیابی به آن [آزادی و برابری] تاکید دارد»، ولی چه ضرورتی دارد که این خصوصیات به انقلاب اسلامی، آن هم به صورت «انکارناپذیر» تعمیم داده شود؟ همچنین، ایشان «اجرای تمامی اصول قانون اساسی» را «هدف و خواست تجدید ناپذیر و حتمی جنبش سبز» دانسته است. باید پرسید که از دید آقای موسوی، کدامین بخش جنبش سبز خواهان اجرای اصولی از قانون اساسی است که تبعیض عقیدتی یا جنسیتی را به رسمیت شناخته و یا ولی فقیه را بر کلیه شئون کشور مسلط کرده است؟ میتوان بر اصول ناظر بر حقوق ملت (فصل سوم) که آقای موسوی تحت عنوان «ویژه» از آن یاد میکند تأکید کرد، ولی به طور قطع جنبش سبز خواهان اجرای «تمامی» اصول قانون اساسی، آن هم به صورت «تجدید ناپذیر و حتمی» نیست!
دلیل این مدعا را میتوان از خود آقای موسوی آورد. ایشان به درستی و به تکرار بر برابری شهروندان در حقوق و امکانات «فارغ از ایدئولوژی، مذهب، جنسیت، قومیت و موقعیت اجتماعی» تأکید میکند و «استقرار و تضمین موازین حقوق بشر به عنوان یکی از مهمترین دستاوردهای بشری و حاصل خرد جمعی همه انسانها» را «مورد تایید و تاکید جنبش سبز» میشناسد. او به خصوص معتقد است که «جنبش سبز بر حمایت از حقوق زنان، نفی هر گونه تبعیض جنسیتی و حمایت از حقوق اقلیتها و اقوام تاکید ویژه دارد». آیا ایشان آگاه نیست که قانون اساسی با تبعیضات عقیدتی و جنسیتی که در آن نهادینه شده و همچنین اعطای قدرت و امتیاز نابرابر به روحانیان و در رأس آنان ولی فقیه امکان هرگونه برابری «فارغ از ایدئولوژی، مذهب، جنسیت، قومیت و موقعیت اجتماعی» را نفی کرده است؟ در این صورت چگونه میتوان همزمان هم بر این ارزشها و هم بر اجرای «تمامی» (یا «بدون تنازل») قانون اساسی تأکید کرد؟ در عین حال باید یادآور شد که آقای موسوی بر امکان تغییر قانون اساسی «در فرایند مذاکره و گفتگوی اجتماعی و با مشارکت همه اقشار و گروههای اجتماعی و با پرهیز از تصلب و انحصارگرایی و زورگویی» تأکید کرده است.
در هر صورت، تأکیدات آقای موسوی بر جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن تازه نیست، ولی تصریحات ایشان بر ارزشهای حقوق بشری و دموکراتیک تازهتر است و باید از آن استقبال کرد. نامبرده همچنین در یک جا به درستی از «حفظ استقلال نهادهای دینی و روحانی از حکومت» سخن میگوید و آن را «یکی از اصول بنیادین جنبش سبز» بر میشمارد. این نیمی از روند سکولاریزه کردن حکومت است. ولی در باره نیم دیگر آن، یعنی استقلال حکومت از نهادهای دینی و روحانی، آقای موسوی ساکت است و تنها از «مبارزه با استفاده ابزاری از دین» یاد میکند. شاید بتوان استدلال کرد که هر نوع استفاده از دین در حکومت «ابزاری» است، ولی بدون تردید جنبش سبز در کلیت خود خواهان قطع مداخله نهادهای دینی و روحانی (یا هر نهاد انتخاب نشده دیگر) در حکومت است، و به جا است که در هر منشوری که به نام جنبش سبز منتشر میشود بر آن صریحاً تأکید گردد.
مهمترین و ارزندهترین بخش این بیانیه از دید این نگارنده نکاتی است که تحت عنوان «ارزش های جنبش سبز» از آنها یاد شده و عامترین مشخصات مشترک این جنبش را تشکیل میدهد. آقای موسوی بدون هیچ قید و شرطی «دفاع از کرامت انسانی و حقوق بنیادین بشر فارغ از ایدئولوژی، مذهب، جنسیت، قومیت و موقعیت اجتماعی» را نخستین ارزش اجتماعی جنبش سبز بر میشمارد و با یاد کردن از «موازین حقوق بشر به عنوان یکی از مهمترین دستاوردهای بشری و حاصل خرد جمعی همه انسانها» این حقوق را «خدادادی» میداند که «هیچ فرمانروا، دولت، مجلس یا قدرتی نمیتواند آنها را لغو یا به صورت ناموجه و خودسرانه محدود کند». او سپس از ملزومات این امر که «احترام به اصولی چون برابری، مدارا، گفتگو، حل مسالمت آمیز مناقشات و صلح طلبی است که خود در پرتو ایجاد زمینه های لازم برای فعالیت آزاد رسانه های مستقل، جلوگیری از سانسور، دسترسی آزاد به اطلاعات، گسترش و تعمیق جامعه مدنی، احترام به حریم خصوصی افراد، فعالیت آزادانه شبکه های اجتماعی غیر دولتی و اصلاح قواعد و مقررات در جهت حذف هرگونه تبعیض میان شهروندان امکان پذیر است» سخن میراند.
آقای موسوی همچنین در این بخش بر مدنی بودن این جنبش و پرهیز از خشونت تأکید میکند و در عین حال میافزاید که «جنبش سبز با توجه به شرایط و مقتضیات، از کلیه ظرفیتهای مبارزه مسالمت آمیز استفاده خواهد کرد». این سخن حاکی از آن است که عدم خشونت از دید آقای موسوی با برخورد انفعالی و «مظلومگرایی» مترادف نیست و عند اللزوم میتوان با انواعی از مقاومت منفی یا نافرمانی مدنی به مقابله با خشونت و سرکوب حاکم پرداخت. تأکیدات آقای موسوی بر عدالت، آزادی و برابری نیز در همین بخش آمده و از جمله بدون قید و شرط گفته شده است که «نفی هرگونه انحصار فکری، رسانه ای و سیاسی و همچنین مبارزه با حذف فیزیکی هر اندیشه و دیدگاه در سرلوحه اهداف جنبش سبز قرار دارد». ایشان اضافه کرده است که «ضروری است در این جهت، برای رهایی مردم از هرگونه سلطه سیاسی (استبداد و انحصار طلبی)، اجتماعی (تبعیض و نابرابری های اجتماعی) و فرهنگی (وابستگی و تقید فکری) تلاش شود».
در مجموع، و صرف نظر از انتقاداتی که به دلیل تعلقات ایدئولوژیک و سیاسی آقای موسوی به نظام جمهوری اسلامی متوجه ایشان است (و احیانا به تناقضهایی در متن بیانیه منجر شده ) باید گفت که بیانیه ۱۸ بیش از هر بیانیه و اظهارات دیگری که تا کنون از نامبرده منتشر شده به محتوای دموکراتیک جنبش سبز نزدیک شده و عامترین خواستهای آن را بیان کرده است. جنبش سبز به یک منشور مشترک نیاز دارد و این بیانیه «قدم اول» خوبی برای این کار است. آقای موسوی در یک سال گذشته گامهای بزرگی در همآهنگ کردن خود با خواستهای عام جنبش سبز برداشته و بیش از هر کس دیگری در هدایت جنبش مؤثر بوده است. متقابلاً تحول فکری آقای موسوی در یکساله عمر جنبش سبز را باید از برکات این جنبش دانست. دو روز پیشتر نیز یک شخصیت اصلاحطلب دیگر، آقای مصطفی تاج زاده، در نوشته مفصلی تحت عنوان «پدر، مادر، ما باز هم متهمیم»[۲] به انتقادی صریح و صمیمانه از خود (و همراهان خود) در دهه اول جمهوری اسلامی پرداخت - تحولی که به گفته خود او از برکات جنبش سبز بوده است. جنبش سبز با سرعت هرچه تمامتر گفتمان حاکم بر جمهوری اسلامی را دگرگون میکند.
ضمن تآئید تجزیه و تحلیل ارزنده شما از منشور، باید گفت که نتیجه این تناقض گوئی آقایان موسوی، تاج زاده، کدیور .....این میباشد که ایشان پس از موعطههای فراوان شهروندان را رجعت میدهند به دوران " طلائی" خمینی ، که این نوع نگرش نوستالژک اسفبار است.
چرا این آقایان در اذهان مردم بذر توهم کاشته و حقایق تلخی که امروز در مورد خمینی آشکار شده را به نوعی میخواهند کتمان کنند و شهروندان را بدنبال سراب روانه کنند؟ ایا بهتر این نیست که حد اقل در این مورد سکوت نمایند؟ مگر میتوان به تاریخ دروغ گفت و سپس از آزادی و دموکراسی و....سخن راند؟
Tue 15 06 2010 10:49
«پدر، مادر، ما باز هم متهمیم!»
خلاصه و متن کامل نامه مصطفی تاجزاده
خلاصه:
* خود را موظف میدانم به پرسش های نسل جوان پاسخ بدهم كه چرا و چگونه تفكر آقای مصباح حاكم شد و مشی «نواب صفوی» راهبرد پارلمانتاریستی «مدرس» را كنار زد؟ چرا كیهانِ سیدمحمد خاتمی به كیهانِ حسین شریعتمداری سقوط كرد؟ چرا صادق لاریجانی به جای دكتر بهشتی نشست و رحیمی جای نخستوزیر امام را گرفت؟
* بیمی از زندان و دیگر شدائد ندارم، اما از مسئولیتی كه به سهم خود در قبال نسل جوان دارم، میترسم و امیدوارم خداوند امكان جبران كامل خطاها را نیز به من و دوستانم عطا كند.
* اکنون که به برکت جنبش سبز، شرایطی فراهم شده تا بسیاری از طرف های درگیر منازعات خونین دهه ۶۰ با بازخوانی انتقادی آن سال ها به این نتیجه برسند که آن همه خشونت و خون ریزی «ضرورت تاریخ» نبود و می شد از بروز آن رخدادهای تلخ و ناگوار اجتناب کرد، باید این فضای نقد را زنده نگه داشت؛ زیرا انرژی فوق العاده ای آزاد خواهد شد که می تواند عقب ماندگی ملی و نیز تنگ نظری، انحصارطلبی و بی اعتنایی نسبت به دیگری و حقوق او را در عرصه سیاست، پشت سر گذارد.
* نظامی كه در آن بیشتر جوانان تحصیلكردهاش از دوره دبیرستان مشتاق مهاجرت به خارج از كشور باشند، نمایشگاه كتابش یاد دوران تفتیش عقاید را زنده كند، هنرمندانش در زندان و در انفرادی به سر برند، كجا با وعدههای امام در پاریس سازگار است؟
* نظامی که رتبه های اول را در تورم و فساد به دست آورد و جایگاه آخر را در رشد اقتصادی کسب کند و واردات بی رویه کالا کمر تولید را بشکند و استراتژی دولتش «ایران را سراسر كمیته امداد میكنیم» باشد، آیا می تواند الگوی موفقی از مدیریت به مردم منطقه ارائه کند؟
* نظامی كه در سطح بینالمللی انحصار رسانهای، استبداد و حق وتو را محكوم كند و دولت آمریكا را نماد اعمال استانداردهای دوگانه بخواند، خود از نظر اخلاقی حق ندارد علیه شهروندان خود به همان روشها متوسل شود.
* در نظام مطلوب من استقلال حوزه های علمیه حفظ می شود، دانشگاه پادگان نیست، اساتید برجسته و مستقل بازنشسته یا اخراج نمیشوند، به دانشجویان منتقدش ستاره نمیدهند، آنان را به صورت فلهای بازداشت نمی كنند، اختلاط دختران و پسران در دانشگاه مسأله مقاماتش نیست و دانشجویان رسماً تهدید نمیشوند كه چون نمره میخواهند باید خواستهای مدیریت را اجابت كنند.
* در نظام مطلوب من استقلال حوزه های علمیه حفظ می شود، دانشگاه پادگان نیست، اساتید برجسته و مستقل بازنشسته یا اخراج نمیشوند، به دانشجویان منتقدش ستاره نمیدهند، آنان را به صورت فلهای بازداشت نمی كنند، اختلاط دختران و پسران در دانشگاه مسأله مقاماتش نیست و دانشجویان رسماً تهدید نمیشوند كه چون نمره میخواهند باید خواستهای مدیریت را اجابت كنند.
* در نظام موردنظر من دروغ سكه رایج حكومتداری نیست! در نظام مطلوب من «وجود» كهریزك ننگ است و نه «افشا»ی آن. این نظامی نیست كه ایرانیان در سال ۵۷ خواهان استقرار آن بودند.
* من در محضر نسل جدید شهادت میدهم، نظامی كه ما برای برپایی آن انقلاب كردیم و به قانون اساسی آن رأی دادیم، غیر از نظام نظامیانی است كه میكوشند آن را ملك طلق خویش نمایند و در عرصه سیاست برای خود جایگاهی همانند فرماندهان دخالتگر ارتش تركیه و پاكستان قائل شوند.
* خطای ما آن بود كه تصور میكردیم ما انسانهای متوسط قادریم در میخانهها را ببندیم، بدون آنكه لازم باشد درهای تزویر و ریا را باز كنیم... اشتباه ما این بود كه در عمل به برخی امور عرفی تقدس بخشیدیم، غافل از آن كه نتیجه اش عرفی شدن بسیاری از مقدسات است.
* تحت هر شرایطی، حتی با وجود جنگ و تروریسم، نقض حقوق بشر نه قانونی است، نه اسلامی و نه اخلاقی.
* واضحتر بگویم، سكوت تأییدآمیز درباره نحوه محاكمات دادگاه انقلاب خطای ما بود، اما بازداشت فلهای منتقدان قانونگرا، "كهریزكی كردن" شهروندان معترض و نیز تیراندازی مستقیم به آنان چنان پدیده شومی است كه واژه «خطا» به هیچ وجه نمیتواند توصیف خوبی برای آن باشد. به همین دلیل ما حتماً باید اعتراف كنیم، اما نه در دادگاههای نمایشی و آن طور كه بازجوها میخواهند و به اتهامات موهوم مرتكب نشده، بلكه در پیشگاه ملت و بر اساس حقیقت. نسل انقلاب باید اعتراف كند، ولی نه به دلیل مجاهده امروزینش برای بسط دموكراسی و ترویج حقوق بشر، كه به علت عدم استفاده درست و كامل از فرصتهایی كه ظهور تكصدایی را بر بستر عبور از آرمانهای انقلاب اسلامی و اصول قانون اساسی غیرممكن میكرد. البته ما كوشیدهایم از این خطاها درس بگیریم و به ویژه پس از جنگ، رفتار وگفتار خود را اصلاح كنیم.
* اعتراف میكنم كه اگر در زمان خود در مقابل مواجهه نادرست با آیتالله شریعتمداری و برای حفظ حریم مرجعیت اعتراض میكردیم، كار به جایی نمیرسید كه امروز حرمت مراجع و عالمانی همچون مرحوم آیتالله منتظری و حضرات آقایان وحید خراسانی، موسوی اردبیلی، صانعی، بیات زنجانی، دستغیب شیرازی، طاهری اصفهانی، جوادی آملی و... حتی در صدا و سیما مورد تعرض قرار گیرد و كار به جایی برسد كه حتی بیت و نوه امام و حسینیه و مرقد ایشان و نیز آرامگاه مرحومان صدوقی و خاتمی از تعرض مصون نماند.
* بنابراین اگر خطایی وجود داشته كه داشته است، آن خطایی نیست كه بازجوها میگویند و اگر باید اعتراف كرد و حلالیت طلبید كه باید هم طلبید، باید از برخوردهای ناصوابی كه با مهندس بازرگان و دكتر سحابی صورت گرفت، عذر خواست و نیز باید از همه سیاسیونی كه خواهان فعالیت قانونی بودند و حقوقشان به بهانههای مختلف نقض شد، پوزش طلبید. همچنین باید از تحمیل یك سبك زندگی به شهروندان و دخالت در حریم خصوصی آنان معذرت خواست. خطای ما آن بود كه تصور میكردیم ما انسانهای متوسط قادریم در میخانهها را ببندیم، بدون آنكه لازم باشد درهای تزویر و ریا را باز كنیم. اشتباه ما این بود كه در عمل به برخی امور عرفی تقدس بخشیدیم، غافل از آن كه تلاش مذكور عقیم و نتیجه اش عرفی شدن بسیاری از مقدسات است
* خود را موظف میدانم به پرسشهای نسل جوان پاسخ بدهم كه چرا و چگونه بر نظام برآمده از دل مردمیترین انقلاب معاصر، تفكر آقای مصباح حاكم شد و مشی «نواب صفوی» راهبرد پارلمانتاریستی «مدرس» را كنار زد یا چرا و چگونه كسانی فرصت یافتند تا از تریبونهای رسمی نظام، بخش عظیمی از ملت را «خس و خاشاك» بخوانند و «بزغاله» و «گوساله» بنامند و به جای عذرخواهی از عملكرد غیرقانونی و غیراخلاقی خود در انتخابات، بكوشند فعالان انتخاباتی منتقد آن روشها را به انفرادی و عذرخواهی بكشانند؟ چرا شكل بازسازی شده برخی اشتباهات دادگاههای انقلاب در دهه اول انقلاب در سیمای مرتضویها تكرار شد؟ چرا تلویزیونِ مناظرهها و بحث آزاد بهار ۶۰، به «سیمای میلی» و تكصدا تبدیل شد؟ چرا كیهانِ سیدمحمد خاتمی به كیهانِ حسین شریعتمداری سقوط كرد؟ چرا صادق لاریجانی به جای دكتر بهشتی نشست و رحیمی جای نخستوزیر امام را گرفت؟ و چرا سیداحمد خاتمی ها بر منبر بزرگانی همچون طالقانی و منتظری به ایراد خطبه جمعه می پردازند؟ ما باید به سهم خود از بروز این استحاله پوزش بخواهیم و به بحث درباره ریشهها، علل و عوامل آن بنشینیم.
* من و دوستانم و كثیری از فعالان انتخاباتی كه تا به امروز به لطف الهی از آن مهلكه بزرگ جان سالم به در بردهایم، مدیون مردمی هستیم كه با تظاهرات تاریخسازشان در ۲۵ خرداد، نه فقط كودتای انتخاباتی را افشا كردند و دستكش مخملی را از مشت آهنین كنار زدند و نه تنها من و امثال مرا نجات دادند، بلكه به ایران و اسلام جان تازهای بخشیدند و چهره دیگری از ملت ایران در جهان ارائه كردند. درست است كه همه آن سخنان و اتهامهای طراحی شده، به منظور زمینهسازی برای سركوب منتقدان و حاكمیت تكصدایی بود، اما همه آن بگیر و ببندها و مصائبی كه بر سر مردم آوردند، در مقابل آنچه ممکن بود در صورت عدم شكلگیری تظاهرات میلیونی ۲۵ خرداد بر سر آیین و میهن و مردم بیاید و «اختناقی» كه قرار بود حاكم شود، یك خردهكاری بیش نبود. مردم آن روز نه فقط جان ما، بلكه جانمایه جهادها و تلاشهای آزادیخواهانه و عدالتطلبانه یك قرن گذشته خود را نجات دادند و راه فردا را گشودند.
* امروز آمریکا دیگر آن آمریکایی نیست که ملت ما آن را با کودتای ۲۸ مرداد علیه دولت قانونی و ملّی دکتر مصدق می شناخت، بلكه آمریكایی است كه انتخابات عراق زیر برق سرنیزه های ارتش او با چنان شفافیتی برگزار میشود كه حضور اكثریت ملت و حمایت مرجعیت شیعه و روحانیت اهل سنت را به دنبال دارد.
* به راستی كدام كشور را میتوان نشان داد كه چنین درصد بالایی از مشاركت انتخاباتی داشته باشد و آرای اعلام شده چنان نسبتی میان «اقلیت» و «اكثریت» را ترسیم كند و در همان حال بلافاصله پس از انتخابات، اجرای اصول قانون اساسی آن تعطیل شود، رقبا بازداشت، مطبوعات آزاد توقیف و احزاب منتقد منحل شوند و این همه سركوب و موارد نقض حقوق شهروندی در آن مشاهده گردد؟
آذربایجان و جنبش سبز
گفتوگوی دویچه وله با حسن شریعتمداری
با آغاز اعتراضها به به نتایج انتخابات ریاست جمهوری در پایتخت، چشمها به آذربایجان و به تبریز دوخته شد، اینکه آذربایجان و تبریز چه واکنشی نشان خواهد داد. هر چه زمان گذشت این پرسشها نیز قوت گرفت که چرا آذربایجان ساکت است؟ اگر چه واکنش مردم در شهرهای بزرگ آذربایجان چندان تفاوتی با دیگر شهرهای کشور نداشت و برخی اعتراضها در شهرهای قم و اصفهان و شیراز تنها محدود به هواداران سه روحانی مشهور منتظری، طاهری و دستغیب بودند، با اینحال پرسشها در مورد چرایی سکوت شهرهایی مثل تبریز باقی است.
گفتوگوی دویچه وله با حسن شریعتمداری، فعال سیاسی ساکن آلمان کوششی در جهت ریشهیابی رفتار آذربایجان و فعالین مدنی این خطه از کشور در برابر جنبش سبز و نیز آسیبشناسی جنبش سبز در برابر مطالبات قومی است.
دویچه وله: آقای شریعتمداری پرسش را از اینجا آغاز کنیم که چرا چنین انتظاری از آذربایجان و تبریز وجود داشت؟ آیا دلایل تاریخی دارد؟ یا چون موسوی آذربایجانی بود چنین انتظاری پدید آمده بود؟
حسن شریعتمداری: آذربایجان در جنبش مشروطیت و پس از آن در برهههای تاریخی حساس رل مهمی بازی کرده است. نقش آذربایحان در انقلاب ۵۷ نیرتعیینکننده بود. بنابراین توجه عمومی به آذربایجان طبیعی است. آذربایجانیبودن موسوی نیز میتوانست به علاقهی آذربایجانیان در پیوستن به جنبش سبز بیافزاید. اعتقاد عمومی در ایران بر این است که آذربایجانیها با مبارزه دلیرانه و مقاومت قهرمانانه میتوانند در تغییر صحنه مبارزه اجتماعی و سیاسی مردم رلی تعیینکننده داشته باشند.
پرسش بعدی این است که اساسا چرا آذربایجان و شهری مثل تبریز ساکت ماند؟ در حالی که در سالهای اخیر تحرک نسبتا قابلتوجهی در میان فعالین مدنی آذربایجان دیده میشد؟
برای پاسخ به این پرسش مهم و کلیدی باید مقداری عمیقتر از سطح صرفا سیاسی مساله، به علل آن بپردازیم و از زاویه جامعهشناسی سیاسی به آن توجه کنیم.
واقعیت این است که در عرض سی سال پس از انقلاب جامعه شهری آذربایجان تغییرات مهمی کرده است. من در مصاحبههائی که قبلا با دیگر رسانههای ارتباط جمعی داشته و یا مقالاتی که در این مورد نوشتهام به تفصیل به عوامل عمده این تغییرات اشاره کردهام و آنها را بطور خلاصه تکرار میکنم.
مهمترین نکته «تبدیل شکاف (Social Gap) مرکز و حاشیه به گسل(Social discontinuity) است. شکافهای اجتماعی اجتماعی در بهترین و کارآمدترین نظامهای سیاسی نیز وجود دارند. شکافهای اجتماعی، جامعه را به یک محیط پیوسته ولی قابل تمایز تقسیم میکنند. مثلا در همهی اجتماعات شکافهای معیشتی باعث ایجاد طبقات گوناگون اجتماعی میشود و یا شکاف جنسیتی جامعه را به مرد و زن تقسیم میکند. و یا وجود اقوام و نژادها و زبانهای گوناگون جامعه را از تنوع قومی و زبانی و فرهنگی برخوردار میکند. ولی با وجود این چندگونگی و طیفسانی اجتماعی، وجود اعتماد متقابل و عمومی، فرهنگ مشترک، تاریخ واحد، زبان سراسری و حکومتی کارآمد، وحدتی در کثرت بوجود آورده و جامعه بزرگی را میسازد که نخبگان آن خواستههای اصلی و مهم مشترکی داشته و بینشان اعتماد متقابل وجود دارد.
در حالتهای بدخیم و بحرانی در جوامع، این شکافهای طبیعی موجود به دلایل مختلف، میتوانند به گسلهای خطرناکی تبدیل شوند. گسلهای اجتماعی جامعه را در محل گسل به دو پارچه غیرهمگن و غیرقابل عبور تبدیل میکنند و همگنی اجتماعی (Social Continuity) را از بین میبرند. نخبگان دو سوی گسل دیگر به هم اعتماد ندارند، قابلیت تفاهم در میانشان به حداقل میرسد، ادبیات سیاسی از هر دو سو پرخاشگرانه و و بدبینانه میشود، تاریخ مشترک، با دو تفسیر کاملا متمایز به دو تاریخ جداگانه تبدیل شده و فرهنگ مشترک نکات اشتراکشان مورد حمله و تردید قرار میگیرد. در چنین حالتی، مثلا در صورت تبدیل شکاف طبقاتی به گسل طبقاتی، طبقات رو در روی هم صفآرایی میکنند، و به سوی جنگ طبقاتی میروند.
در مورد اقوام، که مورد بحث ماست، متاسفانه شکاف قومی (یا شکاف مرکز و حاشیه) در حالت تبدیلشدن به گسل است. اگر به ترمیم این گسلها بهجد اهتمام ورزیده نشود، نتیجهی آن بهوجود آمدن زمینه برای نزاعهای قومی و تهدید یکپارچگی سرزمینی است.
اینکه چرا فعالین مدنی آذربایجان در جنبش سبز شرکت نمیکنند، باید علت آن را در تکوین شکاف مرز و حاشیه به گسل عمیقی دید که امروز نتیجه آن: ۱) وجود بدبینی و بیاعتمادی کامل میان نخبگان هر دو سو به همدیگر؛ ۲) وجود اولویتهای متفاوت در خواستههای مدنی در دو سوی گسل و بالاخره ۳) سیاستهای داخلی و خارجی فعال در جهت تعمیق شکافهای قومی به گسلهای خطرناک است و به این دلیل تاکنون جنبش سبز نتوانسته است چنانکه باید و شاید دامنهی خودر ا به درون آذربایجان بگستراند.
من دلایل تکوین این شکاف را به گسل قبلا گفته و نوشتهام. در اینجا به علت رعایت اختصاراز ذکرمجدد آن خودداری میکنم.
فعالین مدنی آذربایجان - دستکم بخشی از آنها - اصرار عجیبی داشتند و هنوز هم دارند که برکنار از جنبش سبز بمانند. چگونه میتوان این رفتار را درک کرد و این موضع از کجا سرچشمه میگیرد؟ آنها در معرض این اتهام هستند که نه لزوما آگاهانه، اما عملا همسو و همراه با گروه حاکم و مجموعهای عمل میکنند که به تقلب در انتخابات و کودتا علیه اراده مردم متهم هستند. چنین اتهامهایی علیه فعالین آذربایجان تا چه اندازه موجه هستند؟
فکر میکنم که دلایل آن را قبلا ذکر کردم. ولی این رفتار دوسویه است. خوب است متقابلا نیز پرسیده شود: چه تلاش بخصوصی از جانب فعالین مهم جنبش سبز برای جلب اعتماد فعالین مدنی آذربایجان شده است؟ چه توجه ویژهای به اولویتهای مهم آنها به عمل آمده؟ این دیوار بیاعتمادی از هر دو سو بسیار بلند و قطور است.
ما به علت ندیدن این واقعیتهای دردناک و با تجاهل العارف کردن بسیاری از نخبگان مرکزنشین و یا تمرکزگرا، چنان وظیفه شرکت آنان را در جنبش سبز بدیهی میدانیم که گویا به خواستههای آنها و حساسیت نسبت به آن و همدردی با آنان در توهین و تحقیری که روا شده و میشود و پبچیده در حکمرانی، محاوره و ادبیات عامیانه است و از ناسیونالیسم رضاشاهی تاکنون آنان را رنجانده است، هیچ توجه ویژهای لازم نیست.
این رنجش باعث بدبینی ضمنی درهر دو سوی این گسل و بخصوص نخبگان دوطرف شده است. برای نمونه من دو قضاوتی را که از دو طرف میشود و شاید شنیده باشید را نقل میکنم:
بسیاری از فعالین مدنی و سیاسی آذربایجان نسبت به جنبش سبز عمیقا بدبیناند. میگویند این جنگ یک جنگ زرگری بیش نیست. نظام که پایههای اجتماعی خود را از دست داده و با انزوای بینالمللی روبروست با این طرفند و برای بقای خود شخصیتهای وجیهالمله و موردتوجه مردم تولید میکند که از لحاظ بینالمللی نیز مورد توجه و اعتماد خواهند بود. سرهمه کلاه گشادی رفته است. میرحسین موسوی نیز مانند پس از کش و قوس زیاد، بهزودی با سلام و صلوات عمومی سر کار میآید ولی همانند خاتمی، مجددا همه را سر کار میگذارد! فعالین مدنی آذربایجان میگویند چگونه است که زندان و اعدام عزیزان ما کمتر مورد همدردی جنبش سبز است، ولی نخبگان آنها از درون زندان اعلامیه میدهند و مصاحبه میکنند و همه متوجه آنان هستند.
فعالین جنبش سبز نیز در مقابل میگویند که پشت سازماندهی عظیم تماشاچیان تیم تراکتور (تراختور) دست نهادهای امنیتی نهفته است و اینکار طبیعی نیست. فعالین مدنی آذربایجان با عمده کردن خواستههای هویتطالبانه و قومی و راهاندازی اجتماعات برای ابراز آن، به ناخودآگاه مردم تلنگر سختی میزنند و آنها را از تجزیه میترسانند و لاجرم به سوی حمایت از نظام موجود و به احمدینژاد متظاهربه اقتدار نظامی، سوق میدهند.
حال ملاحظه کنید از هر دو سو با وجود اینکه امکان دیدن واقعیتهای موجود در وجه غالب و واقعگرایانه آن وجود دارد، با عینک بدبینی و عدماعتماد، بدترین احتمالات را برجسته نموده و تخم تفرقه میپراکنند.
منظور این است که وقتی گسل بوجود آمد رفتار هر دو سو باید مورد توجه قرار بگیرد. سئوال شما به شدت یک سویه بود و معنای سیاسی آن این است که هر که با من نیست لزوما دشمن من است. درصورتی که موضوع بسیار عمیقتر و پیچیدهتر است.
جنبش سبز چه میتوانست انجام دهد تا همراهی فعالین آذربایجان را به سود خود کسب نماید؟ منظور ضعفها و مشکلات جنبش سبز است که منجر به بیتفاوتی فعالین قومی در آذربایجان شده؟
جنبش سبز دارای گفتمان سامانیافته و واحدی نیست. ولی اصولا و گذشته از انتظار از آذربایجانیان، برای شرکت موثرتر در جنبش و توقع یکجانبه از آنان هیچ حرکتی در این جنبش برای شناخت مشکل، پرداحتن به آن و احیانا رفع آن دیده نمیشود. تا آنجا که مربوط به رهبری نمادین جنبش سبز است، اولویت اول آنها جذب نیروهای معتقد به انقلاب و دوران رهبری آقای خمینی است و بیشتر سرمایهشان را در این راه گذاشتهاند تا ثابت کنند که آنان فرزندان خلف رهبر فرهیخته انقلاب و پیروان راستین او هستند و دیگران از این راه منحرف شدهاند. آنان هیچ سرمایه قابل توجهی برای جذب فعالین مدنی و سیاسی آذربایجان و گسترش حوزه نفوذ خود به آنجا نکردهاند. بخش سکولار جنبش سبز نیز این مساله را فقط در سطح سیاسی آن میبیند و در بیشتر مواظب است که توازن قوا حتی در سطح واژههای کلیدی سنتی به نفع فعالین مدنی و سیاسی آذربایجان به هم نخورد.
اصولا تا هنگامی که ما از رویهی سیاسی بدبینانه و سنتی قضیه به درون خواستههای دارای اولویت جامعه آذربایجان نگاهی نیافکنیم و این خواستهها را که از سوی مردم آذربایجان احترام متقابل، اذعان به هویت – اذعان به ادبیات و زبان – حق برخورداری یکسان از امکانات مملکت و از سوی نخبگان آذربایجان امکان شرکت در قدرت سیاسی را جدی نگرفته و وجود بحران را به رسمیت نشناختهایم و با ایجاد گفتوگو و تفاهم، حساسیت فعالین مرکزنشین را در بهرسمیت شناختن حقانیت این ادعاها بالا نبردهایم، ایجاد پروسه اعتمادسازی امکان عملی نخواهد یافت.
شما شهریور سال گذشته آذربایجان را مخاطب قرار دادید و از آنها خواستید که به یاری هموطنان خود برخیزند؟ اکنون اگر بخواهید باردیگر با آذربایجان سخن بگویید چه خواهید گفت؟
من چیزی به مردم آذربایجان نخواهم گفت. اینبار ترجیح میدهم مخاطبین من فعالین جنبش سبز باشد. از آنها میخواهم که حداقل به همان اندازه که در کندن بدنه حزباللهی حکومت از آن و اثبات حقانیت خود در عدم انحرافف از خط انقلاب و رهبری نخستین آن کوشا هستند، در جلب اعتماد مردم آذربایجان و فعالین آن، کردها، عربها، بلوچها و ترکمنستان نیز سرمایهگذاری کنند.
حال میرسیم به آسیبشناسی عمومی جنبش سبز: چرا این جنبش اعتراضی علیرغم گستردگی، نتوانست تغییری در تناسب قوای سیاسی کشور ایجاد کند؟
جنبش سبز اگر در حد جنبش اقشار متوسط شهرهای بزرگ باقی بماند، حتی در صورت توفیق در ایجاد شکاف در حکومت، به ایجاد وحدت ملی موفق نخواهد بود. متاسفانه شاید قرارداشتن آن قسمت از نیروهای جنبش سبز که در داخل هستند زیر ضربات مداوم سرکوب حکومت، به آنها امکان نمیدهد که با دیدی بازتر به مسئلهی حاد «گسل مرکز و حاشیه» در ایران نگاه کنند. این بیشتر وظیفهی کوشندگان سیاسی و مدنی خارج از کشور است که با ایجاد سمینارهای مشترک با فعالین آذربایجانی، کرد، بلوچ، عرب و ترکمن، درک درستی از خواستههای آنان داشته و حساسیت خود را از سطح سیاسی صرف به سطح مدنی و اجتماعی خواستههای آنان ارتقا دهند و با اعتمادسازی متقابل به شکل دادن گفتمانهای مشترک کمک کنند.
جنبش سبز برای بقا و گسترش خود از چه امکاناتی برخوردار است؟ اینکه گفته میشود جنبش سبز باید با مطالبات کارگران، معلمان و قومیتها پیوند بخورد در عمل به چه معناست؟
مساله جنبش سبز فقط بهمزدن تعادل نیرو با حکومت نییست. شاید بتوان گفت که حتی بخش مهمی از جنبش سبز حالتی دو گانه نسبت به بهمخوردن این تعادل حس میکنند زیرا احساساش این است که گسلهای مهم اجتماعی که از مهمترین آنها نام بردید، اعتماد کافی به آنان ندارند و در صورت رهایی از بند سرکوب حکومت، ممکن است در مقابل آنان بایستند. بنابراین سعی میکنند متحدین آینده خود را برای تغییر توازن قوا از نیروهای درون نظام، مانند حزباللهیهای واقعی!! نیروهای سپاه و اصولگرایان عملگرا مانند برادران لاریجانی و خانواده هاشمی انتخاب کنند و در گذر به قدرت به آنان متکی باشند. بنابراین شاید این احساس دو گانه نسبت به آینده باعث میشود که ریسک گسترش جنبش سبز به گسلهای اجتماعی را نپذیرند و آن را خطرناک بدانند. اما برای بقای وحدت ملی و یکپارچگی اجتماعی و حتی سرزمینی ما ایرانیان، دیگر فعالان جنبش سبز که این ملاحظات را ندارند باید در این مسیر یعنی توجه به اولویتهای مدنی و اجتماعی این گسلها و اعتمادسازی متقابل اقدامات عملی نمایند.
Mon 14 06 2010 21:05
قدردانی از استاد منوچهر جمالی
علی اصغر سلیمی
بسیار سرافراز و خوشحالم که امروز در بزرگداشت مصدق بزرگ به نمایندگی از جانب برگزارکنندگان این مراسم از استاد منوچهر جمالی، که به فرهنگ و فلسفه ایران خدمات شایسته ای ارائه داده اند، یاد و قدردانی کنم.
منوچهر جمالی از جمله پرکارترین و برجسته ترین پژوهشگران ایرانی است که در دهه های اخیر ١٢٠ کتاب، رساله و نوشته های گوناگون در زمینه های: فرهنگ ایرانی، فلسفه، تاریخ، زبانشناسی، تاویل و تفسیر متون شاهنامه، بندهشن، اوستا، اندیشه ها و آثار خیام، عطار، مولانا، صائب تبریزی و ... به رشته تحریر کشیده است.
منوچهر جمالی متولد بهمن ١٣٠٧ در کاشان است و اکنون ٨٢ سال از عمرش میگذرد. گستردگی اندیشه، غنای کاربردی واژه ها، گشودگی مرزهای تبیین و استدلال، تجسم و تصور در شناخت گسترده و باز آفرینی فرهنگ مهری و مردمی ایران، صراحت و شفافیت های کلام، درهم آمیختگی فرزانگی و خردمندی با دلیری و بیباکی در بیان اندیشه ها از ویژگی های استاد جمالی است
منوچهر جمالی از جمله اولین منتقدانی بود که پس از انقلاب ١٣٥٧ و تجربه تلخ تاریخی قدرت گیری رژیم جمهوری اسلامی و پایه گذاری رژیم ولایت فقیه به نقد فلسفی و اجتماعی و سیاسی این رژیم پرداخت. وی به بنیان گذاران و پیروان انواع دیگر اسلام راستین هشدار داد که خود را نفریبند و بدنبال خوانش دیگری از اسلام در راستای کسب قدرت، نروند. وی در آثار خود مشروحا خاطر نشان کرد که دینی که مدعی برپایی حکومت و کسب قدرت و از آن طریق به سعادت رساندن انسانها را رسالت خود قرار داده است و برپایی هرگونه حکومت دینی چیزی جز فریب مردم و تکرار تجربه شکست خورده تاریخ نیست
استاد جمالی پایه ریزی حکومت اسلامی و قدرت فقها در ایران را نه یک حادثه غریب تاریخی، بلکه نتیجه منطقی و تاریخی رسوخ اندیشه های خلافت و امامت در بین ایرانیان نامیده و مبرمیت و ضرورت کار فلسفی و فرهنگی و نقد پیگیرانه و همه جانبه این اندیشه ها را برای بهروزی و سعادت انسان ایرانی و ایران آینده در دستور کار قرار میدهد. وی همزمان با قدرت گیری رژیم جمهوری اسلامی هشدار میدهد که دین موبدان و زرتشت و خلافت چند صد سالانه امویان و عباسیان و تشیع صفوی و سپس رژیم جمهوری اسلامی چیزی جز فریب، خشونت و نابسامانی بهمراه نخواهد آورد. از این رو وی خواهان بازگشت دین اسلام و هر دین و بینش دیگر به حوزه های خصوصی انسانها و محدود ماندن آنها در آن حوزه ها میباشد
منوچهر جمالی در کنار نقد حکومت دینی و هر حکومت ایدئولوژیک، تمام مکاتبی که خود را صاحبان انحصاری و مطلق حقیقت می شمارند را نیز به بوته نقد و انتقاد کشیده است. وی برای دست یابی به حقیقت و نوزائی انسان و اندیشه آزاد به تلاشها و آزمایشهای خودزائی و خودآفرینی پرداخته و مینویسد که پیام خداوند مهر چنین است: حقیقتی که خود بجوئی و با آن زندگی کنی، بهتر از زندگی کردن با حقیقت و معرفت منست
استاد منوچهر جمالی در تعدادی از کتاب و رساله هایش به تبیین زندگی در این گیتی کوشیده است. وی احترام به جان انسانی (قداست جان) را پایه و مایه و بنیاد فرهنگ مردمی ایران میداند و می اندیشد که این ایده و سراندیشه میتواند در پایه گذاری و پی ریزی حکومت دموکراسی به ایرانیان یاری رساند. ایرانی نه در تقلید از اندیشه های غربی و نه در تابعیت از اسلام، بلکه در کاوش، آموزش و فراگیری فرهنگ مردمی ایران و خودزائی حقیقت خویش میتواند به ساختن خود مستقل و جامعه ای آزاد و گیتی گرا و خرم نهاد و شادزی دست یازد
امید که ایرانیان و از جمله شرکت کنندگان در نشست ١٢٨مین زادروز دکتر مصدق در خواندن آثار فلسفی و فرهنگی استاد جمالی، به عنوان یکی از پژوهشگران و فیلسوفان پرکار دوره سی ساله اخیر، بکوشند و نیز با این امید که جوانان میهنمان در پایان نامه های تخصیلی آینده خود به این اندیشه ها و کتابها پرداخته، از این گنجینه غنی فلسفی و فرهنگی بهره مند شده تا در ساختن ایرانی آزاد و دموکراتیک و سکولار و آباد این آموزشها را به نحو شایسته ای بکار بندند
با آرزوی شادمانی و تندرستی برای استاد جمالی، لوح تقدیر اهدائی برگزارکنندگان به ایشان، که شامل تصویری از دکتر مصدق با زیرنویسی است، برای ایشان ارسال خواهد شد.
علی اصغر سلیمی
کلن، پنجم ژوئن 2010 میلادی
Mon 14 06 2010 18:30
از شریف حتاته تا جواد توسلیان زن ستیزان به فروپاشی خانوادهها نظر دوختهاند
نیره توحیدی
دیشب ویدئویی را که دوستی برایم از طریق اینترنت فرستاده بود دیدم که برایم باور کردنی نبود که امکان دارد نیروهای امنیتی مملکتی این چنین درمانده شوند که برای تداوم حکومت راهی به جز بهم ریختن کانون خانوادهها برایشان نمانده باشد! نمیدانستم بخندم، عصبانی شوم یا چندش ام شود. هر چه بود تماشای آن فیلم مرا غمگین کرد و به فکر فرو برد که چطور در قرن بیست و یکم با این همه جنبههای درخشان در تاریخ تمدن و فرهنگ ما ایرانیان، هنوز در کشورمان چنین گروههای تیره اندیش و ناتوان فرمان میرانند. اگر در کشورهای دیگر، زنی نخبه، هوشمند و حق طلبی چون شیرین عبادی جایزه نوبل میگرفت، دولت و ملت او را به مثابه یکی از افتخارات ملی و سرمایههای اجتماعی و فرهنگی خود گرامی میداشتند. اما در کشور ما، او و خانوادهاش که گناهی جز مطالبه حقوق قانونی افراد، رفتار قانونی از دولتیان، و تعقیب رعایت حقوق بشر که دولت ایران ملتزم به آن است ندارند، دائما هدف حملات، تهمتها و فشار و تهدید نیروهای حاکم نخبه کش بودهاند. حدود یکسال است که خانم شیرین عبادی به دلیل نبود امنیت، ناگزیر به اقامت در خارج از ایران گشته است. یادم آمد که نه، کشور دیگری نیز بنام برمه وجود دارد که درآن نیز نظامیان دیکتاتور، بانوی دیگری بنام آنگ سان سو چی را که برنده جایزه صلح نوبل شده است در حبس خانگی نگه داشتهاند. چرا که او نیز مانند شیرین عبادی، دیکتاتوری نظامی را بر نمیتابد و از تلاش برای ایجاد دمکراسی در کشورش باز نمیایستد. با این تفاوت که در آنجا چون بنام دین و رافت اسلامی سخن به میان نمیآورند، نه دنبال از هم پاشندن خانواده هستند و نه سفاکی و ستم تا این حد آشکار ، ددمنشانه شده است
به راستی از گروهی که حتی به اعضای خانواده خود آیت الله خمینی هم اجازه سخن گفتن با مردم را نمیدهد و عرصه قدرت را تنها درخدمت نیروهای کاملا مطیع و تک صدا که همراه غارتگری اموال عمومی با انها باشد ، تنگ تر و تنگ تر کردهاند و از هر نوع رقابت سیاسی و سالم و مسالمت آمیز در عرصه نظر و عمل ، پروا دارند، چه انتظاری میتوان داشت؟
به نظر میآید این فیلم ویدئویی که اخیرا از صدا و سیما (برنامه بیست و سی) برعلیه شیرین عبادی پخش شد، به جز درماندگی در برابر رفتار قانونی و انسانی خانم عبادی هیچ چیز دیگری را به نمایش نمیگذارد، درماندگیای که ناشی از آن است که وقتی نتوانند شهروندان منتقد، شخصیتهای متنفذ مخالف و یا رقیب، به ویژه آزادی خواهان و مدافعان حقوق بشر را دستگیر و زندانی کنند(یعنی حذف فیزیکی)، به ترور شخصیت آنها متوسل میشوند.
در این مورد اخیر اما بیش از همیشه پلشتی نشان دادهاند. این بار اعضای غیر سیاسی و غیر فعال خانواده یک فعال سیاسی و حقوق بشری را هم وارد سناریو سازیهای خود کردهاند. پس از چند سال تهدید و فشار بر شیرین عبادی و جستجو در زندگی عمومی و خصوصی او نتوانستند چیز خلاف قوانین مملکت و انسانیت بدست آورند که برای سناریو ترور شخصیت و یا پرونده سازی اخلاقی آنها سودمند باشد لذا به غیر انسانی و کثیف ترین روشها متوسل شدند. وقتی شیرین عبادی و دخترش، نرگس را به بهایی بودن متهم کردند، و شیرین عبادی و دخترش اعلام کردند که بهایی نیستند ولی همچنان از حقوق شهروندی بهائیان و دیگراقلیتهای مذهبی پشتیبانی میکنند، ناگزیر به ترفند دیگری روی آوردند و شروع به ضبط دارایی و خانه شخصی و دفتر شخصی او کرده، خواهر و برادر وهمسرش را تحت فشار و آزار قراد دادند تا بلکه شیرین عبادی را به سکوت و تمکین سیاسی وادار سازند.
در اواخر ماه ژوئیه ۲۰۰۹ (مرداد ۱۳۸۸)، یعنی حدود ۱۰ ماه پیش، مهندس جواد توسلیان، همسر شیرین عبادی را دستگیر کردند. پس از چند روز فشار جسمی و روحی، او را به اعتراف گیریهای مرسوم خود وادار کردند. این بازی را معمولا بر سر افراد سیاسی میآورند ولی این بار یک فرد غیر سیاسی و غیر فعال را که ادعای مبارزه و مقاومت هم ندارد وادار به اجرای نمایش تلویزیونی میکنند. با برون فکنی مبنای فرضیات و گزارههای مرد سالارانۀ خود، هر مردی را که همسرش قویا نقش فعال داشته باشد، "زن ذلیل" به تصویر میکشند. جواد توسلیان را با شیوههایی که همگان با آن آشنا هستند وادار کردند که همسرش را پرخاشگر، سلطه جو، و خود را مظلوم و ستمدیده نشان دهد تا از این طریق کلیشههای زنستیزانه را بار دیگر تقویت کنند و نگذارند به الگوهای مورد تقدس مرد سالارانهشان ضربهای بخورد.
اما به راستی چرا زن ستیزان پس از گذشت حدود ۱۰ ماه از دستگیری مهندس توسلیان و ساخت و ضبط سناریوی رایج اعترافات گیری، این فیلم را امروز از تلویزیون دولتی پخش میکنند؟ آیا نه اینست که در تسلیم کردن خانم عبادی با این حربه شکست خوردند و خانم عبادی به هیچ وجه بر سر اصول و ازرشهای خود معامله نکرد لذا برای خنثا کردن وضعیت اسفبار درونی گروه کوچک مستقر یافته بر مسند قدرت خود چنین ننگی را مرتکب شدند.
این فیلم هیچ نکته اطلاعاتی سیاسی موثق یا غیر موثق منفی علیه شیرین عبادی نتوانسته است ارائه دهد، جز آنکه سازندگاناش را به رسوایی تلاش برای برهم زدن کانون خانواده ای، پس از ۳۵ سال زندگی مشترک آنها، رسانده است . اعتراف گیری زیر فشارهای جسمی و روحی از اعضای خانواده فعالان سیاسی برعلیه خود و یا دیگر اعضای خانواده امر تازهای نیست اما آنچه تازگی دارد، نمایش تلویزیونی آن برای بر هم زدن کانون خانوادهها است. و این یعنی نمایان ساختن چهره زشت و غیر انسانی حاکمان و عواملشان و درمانده تر شدن اینان پس از اوج گیری جنبش اعتراضی مردم در یک سال گذشته. شوهری را علیه یک زن مصمم و تلاشگر حقو ق مظلومان اسیر در پنجه قدرت خود قرار میدهند . زنی که نه تنها جرآت کرده به شخصیتی جهانی تبدیل شود که جهانیان حرفهایش را به گوش میگیرند، بلکه خارچشم دشمنان حقوق بشر نیز شده است. پس باید هر طور شده این الگوی "خطرناک" برای زنان مسلمان را از پای در آورد و شوهرش را وادار کرد تا در برابر دوربین تلویزیون بنشیند و بگوید "از امروز راه من از راه همسرم جداست"، تا شاید برخی از شهروندان ایرانی را به شخصیت شیرین عبادی مظنون و بدبین نمایند. این تلاش غیراخلاقی اما کارساز نخواهد بود و مردم به آن مانند سایر پروژههای تواب سازی خواهند خندید.
برادران مصری بنیادگرای این آقایان ایرانی چند سال پیش (۲۰۰۱) سعی کردند چهره یک زن قوی و مبارز دیگری را با چنین ترفندی خراب کنند و کانون خانواده زوجی را در سن کهولت آنها، برهم بریزند. اما چون بنیادگرایان در مصر قدرت دولتی را در اختیار ندارند، کوشیدند تا از طریق فشار بر محافل دینی و جمع کردن طومار برعلیه نوال سعداوی (نویسنده، روانپزشک و فعال حقوق زنان) او را بر شوهر خود حرام اعلام کرده از دادگاههای قاهره خواستند حکم طلاق آن دو را صادر کنند. همسر نوال سعداوی نیز یک نویسنده و مترجم است به نام شریف حتاته، اما او شهرت و محبوبیت همسرش را ندارد. بینادگرایان زن ستیز مصری میخواستند او را وادار به طلاق همسرش کنند تا زنان دیگر درس عبرت بگیرنند و پا را از گلیم سنتهای مرد سالارانه و الگوهای جنسیت گرا بیرون نگذارند. دادگاه اما به طومار آنها وقعی نگذاشت و آن بازی نگرفت و شریف و نوال به زندگی مشترک با حس برابری جویی و برابری خواهی که هر دو به آن معتقداند ادامه میدهند.
شیرین عبادی: زندانیان سیاسی را دریابید!
امروز وقتی با نگرانی به خانم عبادی تلفن کردم تا حال او را بپرسم و بدانم چه استنباط و واکنشی نسبت به این فیلم دارد و نکند که آشفته و غمگین شده باشد، با خونسردی گفت: نه، من حتی سعی دارم به آنها جوابی ندهم. "این کارها فرومایه تر از آن است که در من خشم و درد ایجاد کند. اما تصور کن اگر آنها با برنده جایزه نوبل، که دنیا او را میشناسد چنین میکنند، ببین بر سر مردم عادی و نا شناخته چه بلاهایی میآورند. مادر شیرین علم هولی را دستگیر و یا تهدید میکنند که با کسی از اعدام دخترش حرف نزند. حتی جنازه فرزندان اعدام شده را به خانوادههایشان نمیدهند. ... من نگران و ناراحت نرگس محمدی هستم که دیشب به خانهاش ریخته و نیمه شب با خود به زندان بردهاند. نگران من نباش، هر کاری میتوانید برای نرگس محمدی و بقیه زندانیان عقیدتی بکنید."
با خود اندیشیدم دو فرزندکوچک نرگس محمدی در غیاب او چه خواهند کرد؟ همسر حق طلب این زن شجاع و هوشمند، یعنی تقی رحمانی هم که سالیان درازی از عمرخود را در زندان گذرانده است، حالا در چه حال و وضعیتی است که این بار همسرش را به زندان بردهاند.
ساعتی دیگر در صفحات اینترنت به دنبال اطلاعات و تلاش برای آزادی نرگس محمدی میگشتم که خبر دیگری توجه ام را جلب کرد. انجمن شهر و شهردار پاریس، به شیرین عبادی و دخترانش شهروندی افتخاری فرانسه را اهدا کردهاند. وضعیت عجیبی است. برنده جایزه صلح نوبل ایران را از شهر و وطن خود میرانند، خواهر و برادر و همسرش را که هنوز در وطن ماندهاند مورد آزار و تهدید قرار میدهند، ولی کشورهای پیشرفته جهان با افتخار آغوش خود را بر روی او میگشایند. مردم ایران میدانند که که حمایتهای عدالتخواهانه جهان از امسال شرین عبادی به پاس خدمات انسانی اوست و تبلیغات وارونه جمهوری اسلامی که کوشش میکند حمایت جهانی را دلیل بر این قرار دهد که این نوع فعالیت ها در مسیر منافع دول غرب است کاملا بی اثر است، زیرا اگر حمایت غرب دلیل همخوانی با منافع آنها باشد، بیش از همه و پیش ازهمه این آیت الله خمینی بود که در مبارزه با شاه و برقراری جمهوری اسلامی از این گونه حمایتها به مقدار فراوان بهره بردند، لذا هر وقت آنها پذیرفتید که جمهوری اسلامی پدیدهای است که منافع خارجیها آنرا به وجود آورد، میتوانند دیگران را هم متهم کنند .
و باز ساعتی دیگر نوشته طنز تیز و هوشمندانهای را از نرگس توسلیان (دختر شیرین عبادی و جواد توسلیان) خواندم که مرا خوشحال کرد. این دختر جوان ضمن ابراز عشق و افتخار به مادرو پدرش، به "برادران اطلاعاتی" نصیحت کرده است دست از این بازیهای زشت بردارند و مطمئن باشند چیزی را که به دنبالش هستند در دورن خانواده آنها نخواهند یافت.
با خود فکر کردم من هم با نوشتن این مطلب، هم اعتراض خود را از این ترورهای شخصیتی ابراز دارم و هم همبستگی و احترام خود را به امثال شیرین عبادی و همه مبارزین راه دمکراسی و حقوق بشر بار دیگر اعلام کنم. به قول نوال سعداوی و شریف حتاته "احترام به زنان و مردانی که حاضر شدهاند بهای آزادی را بپردازند به جای آنکه به پرداخت بهای اسارت و بی حقی ادامه دهند."
۱۱ ژوئن ۲۰۱۰
Fri 11 06 2010 22:59
روبرو، آماده باش!
مزدک بامدادان
سالگرد کودتای انتخاباتی در ایران با آغاز بازیهای جام جهانی فوتبال همزمان شده است. دوستداران فوتبال، بویژه آندسته از آنان که برای دیدن بازیها به ورزشگاه می روند، ندایی را که من برای فرنام این نوشته گزیدهام، میشناسند: نخست تماشاچیان یکسوی میدان فریاد می زنند "روبرو، آماده باش!". آنگاه شعاری سر می دهند که پاسخ آن را تماشاچیان بخش روبر می دهند و این رفت و برگشت شعارها تا پایان بازی میان دو سوی میدان هر بار با فریاد "روبرو آماده باش!" تکرار می شود. با اینکار تیم خودی فریادهای پشتیبانی و ستایش دوستداران خود را از دو سوی میدان می شنود و تیم روبرو نیز خود را در گازانبر دو سوی میدان گرفتار می بیند.
میدان نبرد آزادیخواهی نیز همانندیهای بسیاری با بازی فوتبال دارد. تیم سبزپوش ما با همه ستارگانش به میدان یک بازی یکسویه آمده است که در آن از داور و گردانندگان ورزشگاه و نگاهبانان همه و همه مزدور تیم سیاهپوش و سیاهدل جمهوری اسلامیاند، بازی بیدادگرانهای که در آن سزای جوانمردی گلوله و شکنجه و مرگ است. راستی را چنین است که ما ایرانیان برون مرز، چیزی میان بازیکن و تماشاگریم. بازیکن، از آن رو که توانسته ایم با همبستگی فرا-قاره ای خود ندای رسای ملت و میهن خود باشیم و پیام آزادیخواهی آزادگان را به گوش جهانیان برسانیم، و تماشاگر از آن رو که ما در میدان خونین آن بازی نیستیم و از راه دور و بی هراس از گاز اشک آور و باتوم و گلوله برای پیروزی تیم مان فریاد برمی آوریم.
در این یکسال گذشته جنبش آزادیخواهی ایرانیان توانسته است کارنامه درخشانی از خود برجای بگذارد. ایرانیان در سرتاسر جهان بدور از گرایشهای دینی و قومی و سیاسی خود استوار و پایدار در کنار هممیهنانشان ایستادهاند و صدای آنان را در سرتاسر گیتی گستراندهاند، تا هم "جان بون جووی" برای جنبش ما بخواند و هم گروه "یو-تو" کنسرت خود را به رنگ سبز درآورد. این بازپخش صدا و سیمای راستین ملت ایران بدست فرزندان برومند این آب و خاک – که بخشی از آنان هرگز روی میهنشان را نیز ندیده بودند و در خاک فرنگ پای بر پهنه هستی نهاده بودند – بود که کمر بخش بزرگی از رهبران و سران جهان را به کرنش در برابر بزرگی و شکوه آزادگان خم کرد. نسیمی که از خیابانهای تفدیده تهران برخاسته بود، خواب چندین ساله کوچندگان به فرنگ را برآشفت و آنان را به خیابانهای اروپا کشاند تا جهانی بداند نه چادر سیاه نماد زنان ایرانی است و نه ریش ژولیده و یقه های چرک نشان مردان ایرانی. جهان توانست به تماشای انبوه ایرانیانی بنشیند که در رامش و آرامش پای در خیابانهای گیتی، از تورونتو تا پاریس و از مادرید تا جاکارتا نهاده بودند تا به جهانیان بگویند:
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخــورده در رگ تـاک است
دستآوردهای این جنبش سراسری را نباید دست کم گرفت. گذشته از آنکه بودن هرچه انبوهتر و پرشمارتر ما در خیابانهای اروپا و امریکا و دیگر بخشهای جهان هممیهنانمان را به پیروزی جنبش امیدوارتر می کند و به آنان پیام می دهد که تنها نیستند، همین "بودن" ما در خیابانهای شهر بیاد شهروندان و سیاستمداران کشورهای میزبانمان نیز میاندازد که آتش نبرد ایرانیان نه تنها خاموش و افسرده نیست، که از دل شراره های سرکشش هزاران هزار اخگر سوزان و تابناک به آسمان برمی جهد تا ندای آزادگان در سرتاسر گیتی طنین افکن شود.
ما هرگز نخواهیم توانست مانند ستارگان تیممان در میدان بدرخشیم، برد و باخت این بازی را زنان و مردان ایرانی که با کوبیدن پی در پی توپ به تور دروازه تیم کودتا رقم خواهند زد. اگر نمی توانیم برای تیممان و در میدانی به پهنای ایران زمین بازی کنیم و تیم روبرو را در خانه خودمان در هم بکوبیم، پس دست کم پشتیبانان خوبی باشیم و به نشستن در جایگاه تماشاگران بسنده نکنیم و از سرتا بپا در در پیش پای بازیکنان تیممان برپای ایستیم و نشان دهیم که هم در برد و هم در باخت چون یک تن یگانه بپای آنان خواهیم ایستاد و پشتیبان و یار و یاورشان خواهیم بود، تا در روزانی نه چندان دور پیروزی را به جشن بنشینیم و بر جام قهرمانی بوسه زنیم.
تیم ما فردا بازی دیگری در پیش دارد، فردا چه تیم سبزپوش آزادگان به میدان بیاید و چه در خانه بماند، ما باید با همه توان خود و هرچه انبوه تر و پر شمارتر به خیابانهای شهرمان برویم و بگذاریم که هر کسی با پرچم و نماد و نشان خود بما بپیوندد، تا فریاد پشتیبانی ما گوش جهان را پُر، که کَر کند.
تیم سبزپوشمان تنها چند گام از قهرمانی دور است، فردا به خیابان برویم تا آتش امید در دل ستارگانمان دو باره شراره بر کشد:
"روبرو، آماده باش!"
خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
تئوکراسی و برداشتهای گروههای اجتماعی گوناگون از آن
دکترایرج والا
چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹
بمناسبت سالگرد انتخابات ریاست جمهوری در خرداد ۱۳۸۸ رهبران جنبش سبز در ایران فراخوان به تظاهرات دادهاند. بسیار بعید بنظر میرسد که به اپوزیسیون اجازه تظاهرات داده شود، اما نفس دادن فراخوان پیامی است به دولت حاکم که مخالفان به مقاومت خود ادامه خواهند داد. گزارشهای مربوط به تظاهرات خیابانی، دستگیریها، شکنجه و اعدام مخالفان در ایران بعد از انتخابات ریاست جمهوری در خرداد ۱۳۸۸ در رسانههای گروهی بینالمللی بازتابی گسترده داشته است. قساوتی که برای درهم شکستن تظاهرات آرام بکار برده شد خشم جهانیان را علیه رژیم برانگیخت.
طرفه آن است که هم دولت و هم رهبران مخالفان در جنبش سبز مدعی پاسداری از میراث انقلاب بهمن ۱۳۵۷ هستند. رهبران جنبش سبز، یک نخست وزیر، یک رئیس جمهور ویک رئیس مجلس پیشین، خود از بنیانگذاران جمهوری اسلامیاند. این اپوزیسیون در واقع خواهان چیست و از ارزشهای اسلامی چه برداشتی دارد؟
"جمهوری اسلامی" در این میان مفهومی گنگ بود که برداشتهای متفاوتی از جمهوری و اسلام را در بر میگرفت.
انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ با شعار "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" بر رژیم شاه چیره شد. "جمهوری اسلامی" در این میان مفهومی گنگ بود که برداشتهای متفاوتی از جمهوری و اسلام را در بر میگرفت. در پشت هرکدام از این برداشتها یک گروه، با منافع اجتماعی خاص خود قرار داشت. لحاف چهلتکهی قانون اساسی که بعد از انقلاب دوخته شد، در عمل تلفیقی است از دو بخش کاملاً گوناگون؛ یکی دین سالارانه و دیگری جمهوریخواهانه.
این سیستم پر تناقض وضعیت را از همان آغاز پیچیده و نبرد قدرت را تشدید کرد. رهبری کاریزماتیک آیت الله خمینی این منافع گوناگون را ولو برای مدتی هم که شده، یک کاسه کرد و پاکسازی نیروهای نامسلمان شرکتکننده در انقلاب (ملیون، چپها و ملی مذهبیها) سرآمدان حاکم را متحد ساخت. عامل متحد کننده دیگر اشغال بخشهایی از جنوب کشور توسط ارتش صدام حسین بود. جنگیدن در نبردی که تقریباً همه جامعه جهانی، چه بصورت فعال و چه بصورت غیر فعال، از صدام حسین حمایت میکرد برای سرآمدانی که هیچ تجربهای در هدایت کشور نداشتند ساده نبود. بدنبال مرگ آیت الله خمینی درسال ۱۳۶۸ و درست بعد از پایان جنگ، هاشمی رفسنجانی رئیس پیشین مجلس شورای اسلامی به ریاست جمهوری رسید. به تدبیر او دوست نزدیکش علی خامنهای به جانشینی آیتالله خمینی انتخاب شد با این امید که هاشمی را از حمایتهای خویش برخوردار سازد.
دوران پس از انقلاب، در جامعههایی که آن را تجربه کردهاند، دوران ویژهای است. جای خالی سرآمدان و نخبگانی که یا از کشور گریختهاند یا نابود شدهاند بایستی توسط گروه رهبری تازهای پر شود. نقل و انتقالهای گسترده اجتماعی شروع میشود و مقرراتی که تعیین کننده جایگاه گروهها در صحنه اجتماعیاند موضوع داد و ستدها میگردند. روشن است که سیر حوادث در دنیای پیرامون نیز بر تحولات داخلی تاثیرگذار است.
هاشمی رفسنجانی کاملاً آگاه بود که با سیاستهای رادیکالی که آیتالله خمینی مدافع آن بود، کار بازسازی ویرانیهای کشور پس ازانقلاب و هشت سال جنگ خونین با عراق عملی نیست. فروپاشی اتحاد شوروی و پیشگامی سیاستهای اقتصادی نئولیبرالها در جهان بر جهتگیریهای اقتصادی و سیاسی او نیز تاثیر نهاد. در نخستین دور از دوران زمامداری خود، هاشمی رفسنجانی موفق شد تاحدودی سرمایههای اقتصادی را از دولت جدا کند. وی با خصوصیسازی شرکتهای بزرگ مصادرهشده در بخش صنعت، خدمات و کشاورزی که صاحبان آنها کشور را ترک کرده بودند به این هدف رسید. او همچنین با راهاندازی برخی مناطق آزاد تجاری (به تقلید از چینیها)، بورس تهران و بانک مرکزی مستقل، این سیاست را پیگیری کرد. اما در کنار اینها در زمینه کاهش وابستگی اقتصادی کشور به صدور مواد خام بویژه نفت موفق نبود.
از راه گسترش سیستم دانشگاهی کشور و راهاندازی دانشگاه آزاد به هزاران جوان طبقه متوسط این امکان داده شد تا ادامه تحصیل بدهند. در این دوره دانشگاهیان و اهل فرهنگ امکانات زیادی – و آزادیهای محدودتری – یافتند. اصلاحات رفسنجانی دو گروه تازه اما ضعیف از نخبگان اقتصادی و "دانشگاهی- فرهنگ ورز" آفرید. برای بازسازی کشور متخصصان و فن سالاران به اداره امور شرکتها و سازمانهای دولتی گمارده شدند. از همین جا نخبگان بوروکراتیک شکل گرفتند. اگر بپذیریم که میزان دموکراتیزه کردن یک جامعه بستگی به میزان خودگردانی حوزههای گوناگون اجتماعی دارد، در این صورت میتوان گفت که اصلاحات یاد شده در اینجا، گامهایی بسوی دموکراسی بود.
اما این اصلاحات با مقاومت روبرو شد. نخبگانی که پایههای قدرتشان در سازمانهای سیاسی نظامی، قضایی و امنیتی بود از روند اصلاحات خشنود نبودند. اینان میخواستند که قدرت خود را حفظ کنند اما همزمان قادر به رقابت با یا جذب در گروههای سرآمدان تازه اقتصادی- فرهنگی هم نبودند. از سوی دیگر جنگی هم درکار نبود تا از "تخصص" آنان استفاده شود و مبارزه با "دشمن داخلی" هم دیگر نمیتوانست موقعیت آنان را حفظ کند. باورهای اسلامی آنان و یا وفاداری مطلقشان به نظام هم دیگر نمیتوانست تضمینی برای موجودیت آنان باشد. فضای حاکم برایشان تهدیدآمیز مینمود. از سوی دیگر بخشی از روحانیت نیز مخالف اصلاحات بود. موقعیت کاملاً ممتاز اینان نیز در شرایط تازه در معرض خطر بود. تخصص بر تعهد ارجحیت یافته بود.
آن بخش از قدرتمداران –روحانیان و غیرروحانیان- که سیاستهای تازه موقعیت آنان را بخطر انداخته بود به مخالفت با اصلاحات برخاستند. یک گروه محافظهکا ر با نام "اصولگرایان" پا به صحنه سیاست گذاشت و مدعی شد که میخواهد از ارزشهای اسلامی در برابر ارزشهای غربی دفاع کند. اصول گرایان از سوی سپاه پاسداران و بسیج که پیش از این در جبهههای جنگ فعال و اکنون از جایگاهی در خور محروم بودند، حمایت میشدند. برای این کهنه جنگاوران پذیرفتنی نبود که تصاویر شهدای جنگ در خیابانهای تهران با تصاویر آگهیهای تجارتی عوض شوند. سرمایه نمادین آنان دیگر مانند گذشته با ارزش نبود. رهبر جمهوری اسلامی علی خامنهای بگونه آشکاری جانب این گروه محافظهکار را گرفت.
آن بخش از قدرتمداران –روحانیان و غیرروحانیان- که سیاستهای تازه موقعیت آنان را بخطر انداخته بود به مخالفت با اصلاحات برخاستند
اعتراض این گروه از زبدهگان هاشمی رفسنجانی را مجبور کرد تا در دورهی دوم زمامداری از سیاستهای اصلاحی خود عقبنشینی کند. امری که بنوبه خود باعث شد چندین تن از همکاران او از جمله وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی اش سید محمد خاتمی، از کار کنارهگیری کنند.
کاندیدای هیئت حاکمه برای تصدی مقام ریاست جمهوری پس از هاشمی رفسنجانی، ناطق نوری بود که انتخاب او در واقع سازشی میان رفسنجانی و محافظهکاران محسوب میشد. همه قرائن نشان از یک پیروزی ساده برای ناطق نوری داشت. رقیب ناطق نوری وزیر پیشین فرهنگ و ارشاد اسلامی در کابینه اول هاشمی رفسنجانی و رئیس کتابخانه ملی سید محمد خاتمی، چهرهای ناشناس برای عموم بود. خاتمی از امکانات مالی کافی برای هزینههای مبارزههای انتخاباتی خود برخوردار نبود. با این همه توانست حدود هفتاد در صد آرای رأی دهندگان را بخود اختصاص دهد. میزان مشارکت رأی دهندگان در انتخابات آن سال حدود هشتاد در صد رأی دهندگان بود. با وجود وعده انقلاب به مردم درباره عدالت اجتماعی شکاف و فاصله اقتصادی عظیم میان نخبگان کشور و مردم عادی همچنان پابرجا بود. در عین حال با وجود اینکه ۱۸ سال از عمر انقلاب گذشته بود فساد و رشوه خواری گسترده سراپای نظام را فرا گرفته بود. اکثریت بسیار بزرگی از مردم نارضایی خود را از وضع موجود با یک نه قاطع به کاندیدای هیئت حاکمه نشان داد، امری که برای هیئت حاکمه بسیار غافلگیرکننده بود.
یک عامل تعیین کننده دیگر در پیروزی خاتمی جوانانی بودند که زندگی آزادتری میخواستند. برخلاف انتظار قدرتمداران، فرزندان انقلاب، مسلمانان مومن و دوآتشهای از آب درنیامده بودند بلکه نسل تازه در برابر فشارها بشدت مقاومت میکرد و مقاومت بصورت هویت او درآمده بود. این درحالی بود که از مرحله کودکستان تا دانشگاه تمام تلاشها براین معطوف بود که از اینان نسل مومن مسلمان آفریده شود.
زنان نیز که با حضور پررنگ خود در دانشگاهها و بازار کار بصورت یک گروه اجتماعی مهم درآمده بودند، خواهان دموکراتیزه کردن جامعه بودند تا با آنان بصورت شهروندانی برابر با مردان رفتار شود.
خاتمی آن گروه از سرآمدان حاکم را نمایندگی میکرد که دارای سرمایه فرهنگی هنگفتی است اما از سرمایه سیاسی و اقتصادی چندانی بهرهمند نیست. دغدغه اصلی این گروه اسلام، آئینی که خود به آن مومن بودند، بود که میرفت ارزش و مشروعیت و اعتبار خود را در جامعه از دست بدهد زیرا حکومت تمامیتخواه، در پی وادار کردن مردمش به این بود که بگونهای فکر و عمل کنند که رژیم خواهان آن بود. مذهب در موضع قدرت به همان اندازه ظالمانه عمل میکرد که دیگر ایدئولوژیهای توتالیتر. این نخبگان فرهنگی موفق شده بودند طبقه متوسط شهری و مدرن را قانع سازند که درپی مجبورساختن آنان به تن دادن به مقررات زورمدارانه در زندگی خصوصیشان نیستند. مشخصه بارز اوایل دوران زمامداری خاتمی آزادی شهروندان در زندگی خصوصی، رسانههای آزاد و گشایش فرهنگی در جامعه بود که نشان از این داشت که رئیس جمهور تازه بر سر وعده خود برای جامعهای بازتر ایستاده است. در کشور دورهای از خوشبینی گسترده آغاز شد. خاتمی در برابر اصطلاح "جنگ تمدنها"ی ساموئل هانتینگتن از "گفت و گوی تمدنها" سخن گفت و تلاش کرد روابط با دنیای پیرامون را به حال عادی بازگرداند.
اما تنشهای زیادی در دوران ۸ ساله زمامداری خاتمی در انتظار او بود. گرچه او منتخب مردم و دارای اکثریت بزرگ پارلمانی بود اما کنترلی برروی کل نظام نداشت. بخش دین سالار نظام (رهبر و فرمانده کل نیروهای مسلح و کنترل کننده قوه قضائیه) مخالف او و دولتش بود. زمانی که جناح محافظهکار بر شوک ناشی از پیروزی بزرگ خاتمی چیره شد کار تضعیف دولت او نیز آغاز گردید. مقاومت در برابر دولت خاتمی در دور دوم زمامداری او افزایش قابل ملاحظهای یافت. خاتمی توانسته بود کسانی را که عامل قتل بسیاری از روشنفکران و دگراندیشان در دوران هاشمی رفسنجانی بودند از دستگاه اطلاعاتی کشور پاکسازی کند. بدنبال این پاکسازیها جناح محافظهکار یک سرویس مخفی موازی با دستگاههای اطلاعاتی رسمی کشور برپا نمود که زیر نظر مستقیم ولی فقیه فعالیت میکرد. فرماندهان سپاه پاسداران و نیروهای پلیس بیشتر و بیشتر بدور رهبر حلقه زدند. در استانها نیز گروههای محافظهکار محلی با تمام قوا به مقاومت در برابرسیاستهای دولت دست یازیدند. مشاور خاتمی و یکی از تئوریسینهای بزرگ اصلاحات، حجاریان، توسط عوامل بسیج، ترور و برای باقی عمر فلج شد. وزیر فرهنگ او مورد حمله همان گروه قرار گرفت و وزیر کشورش از کار برکنار و به زندان انداخته شد زیرا از بخش دین سالار قانون اساسی انتقاد کرده بود.
بمثابه بخشی از سرآمدان رژیم اسلامی محمد خاتمی نه میخواست و نه میتوانست دربرابر رهبر و هواداران محافظهکار اوبایستد. از این رو در دومین دور زمامداریاش عملاً قادر به هیچ کاری نبود.
بمثابه بخشی از سرآمدان رژیم اسلامی محمد خاتمی نه میخواست و نه میتوانست دربرابر رهبر و هواداران محافظهکار اوبایستد. از این رو در دومین دور زمامداریاش عملاً قادر به هیچ کاری نبود. گذشته از این سرآمدان فرهنگی و پیشاپیش آنها محمد خاتمی که قدرتهای قانون گذاری و اجرایی را در دست گرفته بودند هیچ برنامه اقتصادی برای کمک به گروههای محروم در جامعه نداشتند. برنامه اقتصادی آنان روی هم رفته ادامه برنامههای اقتصادی دوران هاشمی رفسنجانی بود که سمت گیریهای نئولیبرالی از خصیصههای عمده آن محسوب میشد. بخش بزرگی از طبقات پایین اجتماع (گروههای محروم و حاشیه نشین در شهرهای بزرگ) که میان کارهای موقت در بخش غیررسمی اقتصاد جامعه و بیکاری، در نوسان بودند هرگز بهبودی در وضعیت خود احساس نکردند. همزمان، دیگر گروههای محروم اجتماعی – روستائیان محروم، کارگران و طبقه متوسط پایین – روزبروز فقیرتر و از سیاستهای دولت ناراضیتر میشدند.
در یک کشور درحال توسعه مانند ایران که با امواج گسترده مهاجرت روستائیان به شهرها دست و پنجه نرم میکند، تهیدستان حاشیهنشین که جای ثابتی در سیستم اقتصادی ندارد، یک نیروی مهم اجتماعی است. ارتباط سست اینان با سیستم اقتصادی این امکان را فراهم میسازد که بسادگی آلت دست نیروهای سیاسی شوند. خلافکاری میان بخشهایی از این گروه پدیدهای عادی است. اینان در شهرهای بزرگ کشورهای درحال توسعه بخش قابل توجهی از جمعیت را تشکیل میدهند و گروهیاند که باید آنان را بحساب آورد. همین گروه (که مارکس به اصطلاح آنان را لومپَن پرولتاریا۱ میخواند) در مرداد ۱۳۳۲ خورشیدی نقش مهمی در کودتای نظامیان با کمک سازمان سی آی ای، بازی کرد که منجر به سقوط دولت محمد مصدق و بازگشت شاه به قدرت شد.
اهمیت و گستردگی فقیران حاشیه شهرنشین در دوران انقلاب و پس از آن به مراتب بیشتر از گذشته بود. در دوران جنگ با عراق اینان دارای یک "بازار کار" طبیعی شدند؛ جبهههای جنگ. در جبههها اینان میتوانستند شهامت و شجاعت خود را به نمایش بگذارند و جایگاهی در جامعه برای خود دست و پا کنند. در دوران پس از جنگ گروههایی از اینان در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیز در ارگانهای امنیتی که زیر نظر رهبری برپا شده بود گرد آمدند. زمینههای مشترک میان ادارهکنندگان این ارگانها و گروههای لومپن پرولتاریا منجر به همکاری نزدیکی میان این دو شد. اینان گروههای شبهنظامی انصارحزبالله و بسیج مقاومت مردمی را سازمان دادند که مسئول حمله به دانشجویان و رهبران سیاسی اصلاح طلب، ناراضیهای سیاسی و روزنامهنگاران بود. بخشهایی از همین گروههای انصار و بسیج وابستگیهای مستقیم با نیروی پلیس و ارگانهای امنیتی داشتند. اینان وابسته به شبکههای گوناگونی بودند که در قاچاق مشروبات الکلی، مواد مخدر، روسپیگری و دیگر فعالیتهای غیرقانونی دست داشتند. بسیج بصورت حلقهای میان رهبران سپاه پاسداران و گروههای بزرگ لومپن پرولتاریای شهرها درآمد.
به پرسش کشیدن بخش دین سالار در ساختار حکومت در ایران در دوران خاتمی مهمترین عامل تحریک و برانگیختن محافظهکاران بود. روحانیان سرخورده از حکومت استبداد دینی ، روشنفکران و روزنامهنگاران اطراف خاتمی اینک بچشم خود دیده بودند که حکومت مذهبی، با ایدهآلهای آنان در باره آزادی و برابری فرسنگها فاصله دارد. اینان به این نتیجه رسیدند که ولایت فقیه و هرچه که به آن منسوب بود ریشهای در شریعت و سنت اسلامی ندارد و از این رو بایستی بساط آن جمع شود. آیت الله منتظری که خود در تدوین قانون اساسی جمهوری اسلامی نقشی مرکزی داشت در یک سخنرانی به انتقاد از خود پرداخت و گفت دادن نقش محوری به ولایت فقیه در قانون اساسی بزرگترین اشتباهی بود که او در زندگیش مرتکب شد.
در دومین دوره زمامداری محمد خاتمی سران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و برخی از سیاستمداران و روحانیان محافظهکار افراطی بدور رهبر جمع شدند و گروه سیاسی محافظهکار تازهای را تشکیل دادند. اینان عقیده داشتند که اصول گرایان سنتی بعنوان بخشی از سیستم، به فساد کشیده شدهاند و قادر به مبارزه جدی با اصلاحطلبان نیستند. به گمان این گروه تازه، اصول گرایان سنتی دیگر از آن اعتبار اجتماعی میان مردم که در گذشته داشتند برخوردار نبودند و از این رو نمیتوانستند در مبارزه با اصلاحطلبان، آرای مردم را بخود جلب کنند. به نیروی تازهای در صحنه سیاسی نیاز بود.
تعدادی از رهبران سپاه پاسداران با ترک سپاه رو به سیاست آوردند و در انتخابات محلی و انتخابات مجلس شرکت کردند و برنده شدند. بدبینی گسترده میان طبقه متوسط بدنبال شکست خاتمی در ایستادگی برابر محافظهکاران به این موفقیتها کمک شایانی کرد. گذشته از این نظامیان و شبه نظامیان موفق شدند نیروهای محروم جامعه را نیز بخوبی در انتخابات بسیج کنند. برنامه سیاسی اصولگرایان تازه "پوپولیسم راست" بود. کاندیدای ریاست جمهوری آنان، احمدی نژاد که در آن زمان چهره شناخته شدهای نبود، به جامعه بعنوان قهرمانی معرفی شد که میخواهد به جنگ فاسدان هیئت حاکمه برود. شعار انتخاباتی او "مبارزه علیه فساد" بود. احمدی نژاد در مبارزات انتخاباتی سال ۱۳۸۴ توانست ۱۹ در صد آرا را در دور نخست به خود اختصاص دهد. وی در دور دوم با ۶۲ در صد آرای رأی دهندگان توانست هاشمی رفسنجانی را شکست دهد. میزان مشارکت در انتخابات ۶۰ در صد کل رایدهندگان بود.
نظامیان و شبه نظامیان موفق شدند نیروهای محروم جامعه را نیز بخوبی در انتخابات بسیج کنند. برنامه سیاسی اصولگرایان تازه "پوپولیسم راست" بود.
این گروه پوپولیست راست شباهتهایی با "احزاب برادر" خود در دیگرنقاط جهان دارد مانند حزب سوئدی
"دموکراتهای سوئد" یا "حزب مردم" در دانمارک و "جبهه ملی" ژان ماری لوپن در فرانسه. اینان براین باورند که مردم را نمایندگی میکنند و با هیئت حاکمه فاسد در نبرد هستند، آنان را متهم میکنند که تنها به منافع خود میاندیشد و مردم را فراموش کردهاند. هدف آنان بازگشت به سنتهاست یعنی بازگشت به نظم و ترتیب، اخلاقیات و ارزشهای حانواده و میخواهند احساسات ملی را با آفرینش دشمنهای داخلی و خارجی تقویت کنند. به گمان آنان در راه رسیدن به این هدفها حقوق فردی در درجه دوم اهمیت قرار میگیرد. احزاب راست افراطی نوین به آشکار مخالف دموکراسی پارلمانی نیستند اما با ارزشهای دموکراتیک و شیوه کار نهادهای دموکراتیک دشمنی دارند. ادعا میکنند که نیروهای دموکرات واقعی آنانند اما در عمل مخالف هرگونه چند گانه گرایی (پلورالیسم) و برنامههای حزبیاند. در حوزه اقتصاد و سیاستهای اقتصادی بسیار انعطاف پذیراند، هم پیرو سیاستهای حمایتگرایانهاند و هم پیرو مشی نئولیبرالیسم اقتصادی. یهودستیزی ریشهدار و "توطئه و زد و بند" باوری از دیگر اشتراکات این گروه با احزاب برادر است.
پس از پیروزی احمدی نژاد سپاه پاسداران فعالانه شروع به فعالیتهای اقتصادی کرد، شرکت_های بزرگ را خرید، بدلیل موقعیت خود، مناقصههای پرسود را برنده شد، تاسیسات زیربنایی مهم مانند بنادر، فرودگاهها و پستهای مرزی را به کنترل خود درآورد و به فاصله کوتاهی تبدیل به غولی در اقتصاد کشور شد و تمام رقبای خود را از میدان خارج کرد. سپاه پاسداران موفق شد که در سالهای اخیر بخش بزرگی از بودجه نیروهای مسلح را صرف پروژههای غنیسازی اورانیوم برای استفاده احتمالی در سلاحهای هستهای کند. رویای آنان تبدیل شدن به یک نیروی هستهای است تا بر سر میز مذاکره با دشمن خارجی دست بالا را داشته باشند.
در آغاز، احمدی نژاد تنها طبقات پایین (لومپن پرولتاریا) و تهیدستان روستایی را بخود امیدوار نمیساخت بلکه امید طبقه متوسط پایین و کارگران سرخورده از شکافهای فاحش طبقاتی در جامعه- با اقلیتی از پولدارهای نوکیسه و تازه بدوران رسیده در بالا و اکثریت بزرگی از گروههای تهی دست درپایین- نیز به او بسته شده بود. حتی برخی از فنسالاران و مدیران سازمانهای دولتی که از فساد موجود و ناکارآمدی دیوانسالاری در کشور ناراضی بودند با احتیاط در انتظار برخی تغییرات مثبت بسر میبردند. اما حاصل بقدرت رسیدن گروه تازه، سرخوردگی سریع بسیار کسان بود.
رئیس جمهور تازه و اطرافیان او در صدد آفریدن چهرهای مردمی از خود بودند، اینکه در میان مردم زندگی میکنند، بمانند آنان رفتار میکنند و از دردهای آنان آگاهند. حقوق بازنشستگی افزایش یافت، و صحبت از توزیع "سهام عدالت" بمیان آمد. رئیس جمهور به روستاهای دورافتاده سفر میکرد برای اینکه بطور مستقیم با مردم گفت و گو کند. او خود نامههای مردم را تحویل میگرفت و همانجا میان مردم پول پخش میکرد. سپاه پاسداران نیز شروع به اجرای طرحهای کوچک وبزرگ برای توسعه مناطق روستایی و شهرهای کوچک کرد. اما این اقدامات کوچک و پوپولیستی بدلیل سطحی بودن، تغییری در زندگی مردم بوجود نمیآورد. تورم افسارگسیخته و بیکاری روزافزون بخصوص میان جوانان حکایت از این میکرد که چیزی تغییر نکرده است. سیاستهای تهاجمی سپاه پاسداران برای تبدیل شدن به بزرگترین بازیگر در صحنه اقتصاد کشور حاصلی جز ویرانی و نابودی شرکتها و موسسات کوچکتر نداشت و این به نوبه خود عامل افزایش بیکاری در کشور بود. بیمایگی مدیرانی که برپایه روابط سیاسی و نه براساس دانش و تخصصشان برای اداره شرکتها و موسسات دولتی انتخاب میشدند حیرتآور بود. ویلاهای بزرگ در مناطق اعیاننشین تهران برای رهبران سپاه پاسداران ساخته میشد که نشانه دیگری بود ازاینکه پاک دینی ادعایی آنان چیزی بیش از حرف نیست.
برای جامه عمل پوشاندن خواسته روحانیان اصولگرا مبنی بر مبارزه با مدرنیزم، دولت تازه به بهانه مخالفت رفتار مردم با ارزشهای اسلامی، شروع به دخالت در زندگی خصوصی شهروندان کرد. پلیس جوانانی را که موازین اسلامی را رعایت نمیکردند دستگیر و تحقیر میکرد و به جشنهای خصوصی که گمان میرفت درآنجا الکل نوشیده وموسیقی غربی نواخته میشود یورش میبُرد. این گونه محدودیتها مورد حمایت برخی از روحانیان محافظهکار و برخی گروههای کوچک اجتماعی که به ارزشهای سنتی پایبند بودند، قرار میگرفت اما منجر به نارضایی گسترده میان طبقه متوسط شد که به برخی آزادیهای اجتماعی در دوران محمد خاتمی خو گرفته بودند.
چهارسال زمامداری احمدینژاد کافی بود تا از بخش بزرگی از کسانی که به او امید بسته بودند، پندارزدایی کند. کاملاً آشکار بود که انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ پایان هدایت کشور توسط جناح راست افراطی بود. کاندیداهای هوادار اصلاحات و حتی محافظهکاران سنتی سخت براین باور بودند که دوران احمدینژاد به پایان آمده است. بزرگترین پرسشی که اصلاحطلبان با آن دست بگریبان بودند این بود که چگونه میتوان پس از پیروزی در انتخابات به اوضاع اقتصادی کشور پس از این همه سالهای مصیبتبار سر و سامان داد؟ چگونه میتوان قدرت سیاسی را تقسیم کرد و سازمان داد که رهبر و دستگاههای اعمال قدرت او، نتوانند مانند بار پیشین از هر تلاشی برای اصلاح امور جلوگیری کنند؟ و چگونه بایستی با رهبری سپاه پاسداران که اینک بصورت یک فاکتور سیاسی و اقتصادی درآمده بود برخورد کرد؟
نتایج شمارش آرای مردم همه را غافلگیر کرد. نتایج "مهندسی شده" آرا در واقع به عریانترین شکلی میگفت که رهبر و سپاه پاسداران تمایلی به واگذاری قدرت ندارند زیرا میدیدند از دست دادن پست ریاست جمهوری میتواند عواقب گستردهای برای آنان بهمراه داشته باشد. احمدی نژاد بار دیگر رئیس جمهور کشور شد و شورای نگهبان و رهبر هم این "انتخاب" را تایید کردند.
کاندیداهای هوادار اصلاحات و اکثریت کسانی که به آنان رأی داده بودند در اعتراض به آنچه که مرگ جمهوریت و بخش انتخابی نظام میگفتند، دست به تظاهرات خیابانی زدند. اگر تا امروز همه جناحها قواعد بازی را براساس قانون اساسی، رعایت میکردند، اکنون به نظر میرسید که یکی از جناحها با برهم زدن قواعد بازی میگوید خواست مردم دیگر ارزشی در آینده نخواهد داشت. به عبارت دیگر بخش دینسالار نظام تصمیم گرفت تنها و بدون مزاحمت هدایت کشور را بعهده بگیرد. اکنون بنظر میآمد کسانی که از اسلام برداشت تمامیت خواهانه داشتند، بیش از این توان تحمل برداشتهای دیگر از دین را که تلاش میکرد موضعی بردبارانهتر برابر دگراندیشان در پیش بگیرد ندارند.
تظاهرات مردم بوسیله نیروهای امنیتی، سپاه پاسداران و پیش از همه گروههای بسیجی بشکل وحشیانهای سرکوب شد. جوانان طبقات پایین بگونه ای کارآمد بسیج شدند و علیه تظاهرکنندگان در خیابانها و زندانها مورد استفاده قرار گرفتند. اینان فرصت خوبی نصیبشان شد تا بی هیچ محدودیتی خشم خود را از جوانانی که از زندگی بهتری نسبت به آنها برخوردار بودند ابراز دارند. گذشته از این فرصت خوبی نصیب اینان شد که علاوه بر پول خوبی درآوردن، شبکه ارتباطی خود را گسترش دهند. شکنجه بیرحمانه تظاهرکنندگان و مرگ برخی دستگیرشدگان در بازداشتگاه کهریزک، چنان رسوایی برای رژیم بپا کرد که رهبر را ناچار ساخت دستور تعطیل بازداشتگاه را صادر کند. چندین فقره تجاوز جنسی و ناپدید شدنها از میان جوانان بازداشتی، خبر از این میدادکه رژیم با تمام قوا از هواداران خود میان لومپن پرولتاریا استفاده کرده است. مساجد تاکنون آخرین سنگر مطمئن برای فرار از دستگیر شدن بود. اما اینبار مساجدی که به امامان جماعت طرفدار اصلاحطلبان تعلق داشت از یورش نیروهای بسیجی در امان نماند. درست بمانند دوران استالین در اتحاد شوروی، امواج دستگیریهای گستردهو "اقاریر" رهبران اپوزیسیون، روزنامهنگاران و روشنفکران، خوراک روزانه وسایل ارتباط جمعی شد. دستگیرشدهگان را چنان شکنجه میکردند که حاضر شوند از رهبر تقاضای عفو کنند.
آیا آن بخش ازسرآمدان و نخبگان حاکم که دارای سرمایه فرهنگی هنگفتیاند قادر به ادامه مبارزه با دولت راست افراطی و عقب نشاندن آنند؟ آیا اینان خواهند توانست مردم را دربخشهای پایین هرم جامعه قانع سازند که سیاستهایشان به نفع آنان و فرزندانشان است؟ یا اینکه پوپولیستهای راست افراطی موفق میشوند با خشونت عریان خود قدرت را حفظ کرده و هرصدای مخالفی را خاموش سازند؟ این امکان آخر گفته شده کمتر محتمل بنظر میرسد. دولت حاکم مقدار قابل توجهی از حمایتهای پیشین مردمی را از دست داده و دیگر مشروعیت ندارد. سیاستهای راست افراطی در میان سرآمدان محافظهکار سنتی نیز از حمایتی برخوردار نیست، امری که به نوبه خود تنش میان حاکمان کنونی را افزایش خواهد داد و شکاف میان آنان را عمیقتر خواهد کرد . مردمی که در طول سال گذشته مخالفت خود را با راست افراطی حاکم نشان دادند دیگر ترسی از ادامه ابراز مخالفت با آنان تا رسیدن به خواستههایشان ندارند. خشونت کور حاکمان کنونی مردم ایران را بیش از پیش متقاعد ساخته است که حق با آنان است و سرانجام بر آن پیروز خواهند شد. نیروهای حامی احمدی نژاد نمیتوانند بسادگی اپوزیسیونی را که رهبرانش از نخبه گان بر جسته جامعه و سرآمدان مهم کشورند ریشهکن کند. خشونت ممکن است در کوتاه مدت بعنوان یک راه حل مورد استفاده قرار گیرد اما در بلند مدت دولت حاکم نیاز به حمایت مردمی که اکنون به آزارشان برخاسته است خواهد داشت و چنین حمایتی با خشونت بدست نمیآید. فشار افکار عمومی جهانی مبنی بر رعایت حقوق بشر توسط دولت ایران و زیر ذرهبین قرارداشتن رویدادهای کشور در رسانههای دنیا عامل مهم دیگری است که مانع از طولانی شدن عمر دولت راست افراطی در ایران خواهد شد.
دکترایرج والا پژوهشگر و جامعه شناس مقیم استکهلم
مقاله توسط علی رضایی روزنامه نگار مقیم استکهلم از سوئدی به فارسی برگردانده شده است.
___________________________________________________________________________
۱- لومپَن پرولتاریا Lumpenproletariat اصطلاحی است ساخته کارل مارکس برای عناصر ضد اجتماعی دمدمی مزاج در داخل بینوایان شهرهای بزرگ که از آنان هیچ هویت طبقاتی یا همبستگی نمیتوان انتظار داشت.
Wed 09 06 2010 7:12
«روز باران است و ما جو میکنیم»
ماندانا زندیان
آخرین ماه بهار است؛ ما چشم هایمان را گشوده ایم، چشم هایمان را در عمر باغ تکانده ایم و بر دستان درخت آویخته ایم.
یک سال است چشم های ما در دست های درخت پرنده می شوند، ستاره می شوند، آسمان می شوند و بر شهر می بارند؛ دست های ما زیر این باران سبزمی شوند، درخت می شوند و چشم های بیشتری را به پرواز و روشنایی می سپارند؛ یک سال است ما شبیه خودمان شده ایم- ایرانی.
ما پی ساختن یک جامعۀ شهروندی هستیم. در جامعۀ شهروندی دمکراتیک ارزشها نسبیاند و قابل اندیشیدن، نقد شدن و دیگرگون گشتن؛ حقیقت مطلق وجود ندارد، راه رسیدن به حقیقت است که غایت است و واقعی.
یک سال پیش ما به جستجوی این راه تمام پنجره های خانه را گشودیم تا تمام چشم اندازهای روز را ببینیم. مشت های ما ملحفه های خواب های گذشته را آن سوی پنجره ها تکاند تا هرچه آرمان زخمی و مانده در باغچه سبز شود، گل دهد، باغ شود؛ و رود و قطار و پویایی جاری شوند در این باغ که استوارترین شهر جهان است و رواداری با شکوه روزهای خیابان هایش، هماورد سمفونی شبانۀ بام هایش جهانی را به شگفتی آورده است.
گشودن روزنه های بسته، شرکت در امور همگانی است در جامعهای با فضایی سیاست زدایی شده و بی اعتنا و بی تفاوت به هر امر همگانی- همه به خواست و به دست تمامیت خواهیِ چیره بر آن؛ که در نظام تمامیت خواه همه چیز و همه کس سیاسی می نماید و سیاست زده می شود- بی آن که حقیقتا سیاسی باشد- تا گسترۀ چیرگی نظام بر جامعه پهناور جلوه کند و ارادۀ شهروندان خرد.
کلود لوفور می گوید: «جایی که همه چیز سیاسی است، سیاست مفهوم ندارد؛ سیاست تنها جایی معنا دارد که آدمیان یکدیگر را به عنوان شهروند بازمی شناسند و در صحنۀ جهانی مشترک حضور می یابند و حضور همگانی شان دلیل اختلافاتی می شود که سیاست به سامان دادن آن یاری می کند.»
سیاست هنر سامان دادن جامعه است. روسو دخالت در امور سیاسی را یک وظیفۀ فلسفی می داند و ارسطو سیاست را زیستن بر اساس فضیلت تعریف می کند- شیوه ای که انسان را به نهایت ظرفیتش برای درک نیکی و خوشبختی رهنمون شود، فضیلتی که او در آگاهی توأمان بر چگونه حکومت کردن و چگونه حکومت شدن می دانست.
پنجره های گشودۀ خانه، اندیشۀ ما را بر فرهنگ جهان بازکرده است؛ ما می اندیشیم که لازمۀ ساختن یک فرهنگ دمکراتیک، دانستن، اندیشیدن و آموختن دستاوردهای فرهنگی جهان امروز و تکوین ارزش های فکری و اجتماعی نو در فرهنگ سیاسی سرزمینمان است.
نگاه ما سراسر به جهان و به فرداست. اصول تغییرناپذیر و ماوراء جامعۀ بشری که در گذشت هزاره ها نام ایمان گرفته اند، به کار ما نمی آیند.
سخنان آقای خامنهای در مراسم یادبود آیت الله خمینی روح اختلاف جنبش سبز و او را تا ته ظرفیت خود آشکارکرد- او همچنان در دوران پیامبر اسلام و علی و طلحه و زبیر مانده است، در محدوده ای از زمان و گوشه ای از جهان که آنها بودند؛ می خواهد تاریخی رفته، یا اسطوره ای را که باور دارد یا ندارد، باز بیافریند- دستکم در واژه؛ و ما می خواهیم در جهان امروز، در هزارۀ سوم تاریخی واقعی بسازیم، تاریخی متعلق به امروز ایران و نه دیروز اسلام. هیچ اشتراکی نمی شود میان ما پیداکرد، پاک بیگانه ایم؛ هیچ نمی توانیم یک جا بایستیم، یکی می باید بنشیند (بی آن که آسیب بیند) و بگذارد دیگری پیش رود. رساترین تعبیر این مشکل، اختلاف وجودی و حضوری است. سخن بر سر این نیست که او خود را علی- برابر با حقیقت مطلق، در نگاه او- می داند و چالشگران را دشمن، و ما نه حقیقت مطلق می شناسیم، نه دشمن؛ مهم این است که او پشتیبانی جامعۀ جهانی، به ویژه غرب را از راه سبز امید دلیل دشمن شمردن آنان دربرابر نظام های ارزشی خود می داند و باور به گوناگونی ارزش ها و گردآمدن اندیشه ها و باورهای گوناگون را گرد گفتمان آزادی خواهی جنبش سبز، نشانۀ پذیرفتنی نبودن این گفتمان: تمام آنچه ما را گرد هم آورده است، و ما به آن سرافرازیم، در تضاد وجودی با ذهنیت او و همفکران اوست.
آقای احمدی نژاد می گوید: «انتخابات سال گذشته بسیار عظیم و در نوع خود آزادترین انتخابات بود... در ایران انتخابات متعلق به مردم است به طوریكه خود، انتخابات را برگزار و بر آن نظارت میكنند. ملت ایران از زندگی همراه با آزادی و دمكراسی راضی بوده و در راه آن آماده فداكاری هستند. امروز جمهوری اسلامی ایران با ثباتترین كشور دنیا است، چرا كه پیغام آن در قلب تك تك ملت ایران ریشه دارد.»
آن کس که در جستجوی راهی برای درک حقیقت است، حقیقت به معنای امروزی آن- عقیده ای که می تواند با دیگر عقاید در برخورد باشد و وجدان آگاه و بیدار فرد روشنفکر در این برخورد با نفی هر چیرگی و تمامیت خواهی و وحدت گرایی، به آزادی دست می یابد- چگونه می تواند با چنین ناراستی هایی، چنین ادبیات واپس مانده ای حتی( قلب تک تک ملت ایران)، ارتباط برقرارکند؟
جنبش سبز ایران فرونمیتواند نشست.
*
یک سال است ما در پی هر صدای انسانی خاک و آب و آسمان را می گردیم و مراقبیم چراغ ها در باد خاموش نشوند. باران بر بستر برگ های باغ شناور بوده است. ما در این باران سرگردان نیستیم.
این باران نگاه ندا و ترانه و سهراب و فرزاد است، نگاه ایران است، نگاه آزادی است. ما این نگاه را می شناسیم.
هر جرعه باران که حقیقت جسم را برهنه می کند به تلاطم آتش است؛ می شوید و می سوزاند هر چه کهنه را تا اراده صیقل گیرد و واژه نو شود. ما در پی واژه های نو و حقیقی به راه افتاده ایم- در پی فضیلت. دانه های باران در اندیشۀ ما واژه می شوند و تاریخ می سازند، تاریخی که بستر فرهنگی جنبش ملی ماست.
انسان اگر روزها را در افسوس و اندوه تلف نکند می تواند در تاریکی و باران با کبریتی و چشمانی ببیند، بفهمد و بخواهد- درس بگیرد و عبرت.
امید از بند که رها شود، هر دشواری و ناهمواری را تاب میآورد، و تا زمانی که ما چنین عاشقانه دلنگرانی آیندۀ سرزمینمان را داریم، هر خشونت و گزند را هم؛ آینده از آن ما ایرانیان است، آیندهای که میتواند آبستن واقعیتی دیگرگون باشد- واقعیتی نیک تر، خردمندتر و انسانی تر؛ نزدیک تر به اندیشۀ باشکوه نام ارجمند ایران.
جنبش سبز یک جنبش اجتماعی است، تغییر فرهنگ سیاسی جامعهای کهنسال و بازآفریدن نظام های ارزشی نوین، دشوار است؛ همین که چنین افراشته و مغرور ایستادهایم و تلاش میکنیم پیروزی است. بکوشیم انتظار خود را از خرداد هموطنان درون واقع بینانه شکل دهیم و به احترام هر آنچه از آنان برآید پیشاپیش ازجای برخیزیم.
«روز باران است و ما جو می کنيم/ بر اميد وصل دستی می زنيم
ابرها آبستن از دريای عشق/ ما ز ابر عشق هم آبستنيم» مولوی
ماندانا زندیان
خرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی
Wed 09 06 2010 0:39
خامنهای سرنوشت علی را برای خود رقم میزند!
حسین باقرزاده
سهشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹ – 8 ژوئیه 2010 hbzadeh@btinternet.com
کار شبیه سازی در حکومت ایران به اوج رسیده است. روحانیان حاکم بر ایران از حد مجتهد و نایب امام به مراتب فراتر رفتهاند. اگر روزی آیت الله خمینی نایب امام زمان بود و به نام او حکومت میکرد، در طول زمان او از این مرحله گذشت و به سر حد امام معصوم رسید. لقب امام که در ابتدا مفهوم «پیشوا» را برای او به ذهن میآورد کم کم جایی برای او در ردیف امامان شیعه باز کرد و احکام او، حتا در ارتکاب جنایت و خشونت، لازم الاتباع تشخیص داده شد. او خود تا آنجا پیش رفت که حفظ حکومت اسلامی را از هر چیز واجبتر شمرد و اعلام کرد که به خاطر آن میتوان احکام اولیه و ثانویه اسلامی و حتا ضروریاتی مانند نماز و روزه و حج را تعطیل کرد. یکی از روحانیان برجسته به نام آذری قمی (که در گذشته است) در روزنامه رسالت ۱۹ تیر ۱۳۶۸ نوشت که ولی فقیه میتواند حتا توحید را نیز تعطیل کند. ولی فقیه در قالب شخص خمینی از امام و پیامبر گذشته بود و به مرز خدایی میرسید.
پس از مرگ خمینی و جانشینی سید علی خامنهای در مقام ولی فقیه، کار شبیه سازان ادامه یافت و تلاش برای برکشیدن خامنهای از سوی متملّقان او دنبال شد. او باید ابتدا آیت الله و سپس آیت الله العظمی میشد تا بعدا بتواند جا پای جای سلف خود بگذارد و در ردیف امامان بنشیند. در طول دو دهه حکومت او این مراحل طی شده و اکنون مدتی است که «ذوب شدگان در ولایت» در باب مقام قدسی و لاهوتی خامنهای از هیچ مبالغهای دریغ نمیکنند. آنان دست کم او را یک خمینی دوم میدانند و در عین حال از رفتار «پیامبر گونه» او سخن میرانند و او را با امام همنامش علی ابن ابیطالب همتراز میشناسند. این شبیه سازی اگر از سوی پیروان علی خامنهای شروع و به آن دامن زده شده ، اما به آنان محدود نشده است. اکنون تواضع آقای خامنهای به حدی رسیده است که خود او نیز از این مبالغه ابایی ندارد و به آن رسما و علنا اشاره میکند.
علی خامنهای در نماز جمعه این هفته خود را با امام اول شیعیان علی ابن ابیطالب مقایسه کرد و مخالفان جداشده از حکومت خود را طلحه و زبیر نامید. او صحنه سیاسی ۳۰ سال گذشته جمهوری اسلامی را به 30 سال اول ظهور اسلام شبیه کرد. خمینی را در جای پیامبر محمد گذاشت و خود را جای علی نهاد که، از دید شیعیان، خلیفه بر حق محمد بشمار میرفت. سپس برای تخطئه مخالفان خود که روزی از یاران خمینی بودند و اکنون علیه خامنهای موضع گرفتهاند به نمونههای طلحه و زبیر دو صحابی نزدیک پیامبر که بعد با علی به مخاصمه برخاستند اشاره کرد. از دید او که اکنون جای علی نشسته است کروبی و موسوی همان طلحه و زبیرند - طلحه و زبیری که به رغم خدمات ارزنده آنان در زمان پیامبر به دلیل مخالفت با علی از دید شیعیان مردود و مطرود بشمار میروند و در فرهنگ شیعی جایی ندارند.
تحمل شبیهسازی خامنهای با امام اول شیعیان که اکنون از سوی خود او نیز عنوان میشود برای شیعیان ارادتمند به علی البته بسیار سخت است. از دید اینان، علی مظهر شجاعت و فتوت و انسانیت و دلسوزی و شفقت بشمار میرود و این همه با صفات و رفتار خامنهای کاملا بیگانه است. از دید اینان علی در فرمان معروف به مالک اشتر یا توصیه به بازماندگان خود در باره رفتار عادلانه با قاتلش و مانند اینها تجلی پیدا میکند - خصوصیاتی که حتا متملقترین افراد نزدیک به خامنهای نیز نمیتوانند در او سراغ دهند. در عین حال، دستگاه حکومتی و شخص خامنهای از شبیهسازی خمینی و خامنهای به پیامبر و علی و صحنه سیاسی صدر اسلام باکی ندارند و به این ترتیب سعی میکنند مشروعیتی برای خامنهای بتراشند و موقعیت سیاسی مخالفان او را که زمانی از نزدیکان خمینی بودهاند در انظار هواداران خود لکه دار کنند. در این شبیهسازی، اما، خامنهای و نزدیکان او بیش از هر چیز از شکست سیاسی محتوم خود خبر میدهند!
واقعیت تاریخی این است که هر چه محمد پیامبر اسلام سیاستمدار بود، علی امام اول شیعیان به عکس او در سیاست توفیقی نداشت. سیاست، علم مردمداری است و محمد به این معنا یک سیاستمدار واقعی بود. او توانست در فاصله ده سال حکومت خود (از هجرت تا مرگ) اقوام مختلف و متخاصم عرب را حول خود جمع کند و در این فاصله نسبتا کوتاه از هیچ یک قدرت جهانی بسازد. توانایی او در قدرت جذب او بود - قدرتی که میتوانست ابوسفیانها را نیز در طیف نیروهای خود جا دهد و از بسیاری از دشمنان دیروز خود متحدان جدید بسازد. این کار را محمد در جامعهای به انجام رساند که جنگها و برخوردهای قبیلهای و طایفهای رابطه عادی مردمان آن بود و تخاصمهای تاریخی کار همبستگی آنان را به شدت دشوار میکرد. دوران حکومت محمد هر چه که بود و هر خشونتی را هم که به همراه داشت (از جمله قتل عام یهودیان بنی قریظه) یک موفقیت بزرگ سیاسی و کم نظیر یا بینظیر در تاریخ پیدایش قدرتهای جهانی بشمار میرود.
دوران زندگی و حکومت علی، به عکس، نمایانگر یک شکست سیاسی است. علی هر چه که بود یک سیاستمدار نبود. او در رقابت در جانشینی محمد به حریفان خود باخت و در سه دوره متوالی از آنان شکست خورد. بعد از ۲۵ سال هم که بخت سراغ او آمد و به خلافت رسید دوران پر تلاطمی داشت. پنج سال حکومت او به درگیریهای داخلی گذشت و با هر درگیری شکاف جدیدی در حکومت او رخ داد و جمع بیشتری از حول او پراکنده شدند. جنگهای جمل، صفین و خوارج یکی پس از دیگری او را به انزوای سیاسی بیشتری میکشاندند و به ریزش نیروهای اطراف او منجر میشدند. دور شدن طلحه و زبیر از علی بیش از آن که دلیلی بر انحراف آنان باشد از ناتوانی علی در حفظ این نیروها حکایت میکند. محمد ابوسفیانها را به خود جلب میکرد و علی اصحاب نزدیک پیامبر را (که حتا بمانند طلحه روزی از حق حکومت او در برابر خلفای راشدین حمایت میکردند) از خود طرد مینمود. خشونتی هم که او با قتل عام خوارج به کار انداخت به تثبیت قدرت او کمکی نکرد. علی نه فقط نتوانست بیش از پنج سال به حکومت پر تلاطم خود ادامه دهد و بلکه پس از قتل به دست ابن ملجم نیز قدرتی قابل حفظ برای بازماندگان خود بر جای نگذاشت. بیسیاستی علی، او و خاندانش را برای همیشه از حکومت اسلامی محروم کرد - مصیبتی که شیعیان چهارده قرن به عزایش نشستهاند.
اکنون که روحانیت حاکم با تشکیل جمهوری اسلامی خواسته است این شکست تاریخی را جبران کند، شبیهسازی خامنهای و اطرافیان او نیز بیمناسبت به نظر نمیرسد. در این شبیهسازی خمینی جای پیامبر نشسته است - کسی که همانند او توانست با جلب نیروهای مختلف و پراکنده جامعه قدرتی به هم زند و نظام سلطنتی ایران را ساقط کند. او همچنین در حفظ نیروهای خودی توانایی خاصی داشت و با اتکای به آن میتوانست در قلع و قمع نیروهای مخالف هر گاه لازم باشد با شدت عمل کند، بدون این که به قدرت خود او صدمهای بخورد. از این رو، شرایط خمینی همان طور که در این شبیهسازی آمده به وضع پیامبر بسیار شبیه است. او نیز ده سال بیشتر حکومت نکرد و وقتی رفت حکومتی مقتدر را بر جا گذاشت و به دست جانشینان خود سپرد.
در این مورد در جانشینی خمینی اختلافی بروز نکرد و علی خامنهای به راحتی به جای او نشست. این البته «موفقیت» خامنهای نبود و بلکه عوامل دیگری (و مهمتر از همه نقش رفسنجانی) در این برآمد تأثیر داشته است. ولی منهای این تفاوت، خامنهای پس از این که کاملا بر قدرت مسلط شد (و به خصوص پس از هشت سال اول) سیاستی را در پیش گرفت که همان نقش علی ابن ابیطالب را تداعی میکند. خامنهای نشان داد که قدرت جذب و حفظ نیروهای خودی را ندارد و هر از چند گاه نظام خود را با بحران تازهای روبرو مینماید. خامنهای ابتدا اصلاحطلبان را از خود راند و آنان را به مقابله با خود کشاند. سپس و پس از حمایت از احمدینژاد، او نیروهای عمده بیشتری را که در طیف اصولگرایان و یا هاشمی رفسنجانی قرار داشتند به تدریج از دور خود پراکند. امروز او اقرار میکند که طلحه و زبیرهایی که در به قدرت رسیدن او سهم داشتند اکنون در برابر او ایستادهاند. خامنهای نشان داده که هرچه که خمینی در حفظ نیروهای خودی موفق بوده است او به همان اندازه توانسته آنان را از خود دور کند.
خامنهای با شبیهسازی حکومت خویش به حکومت علی این ابی طالب میخواهد خود را در حد امام اول شیعیان بالا بکشد، ولی عملا از سرنوشت محتوم حکومت خود سخن میگوید. او هم چون علی نشان داده که قدرت جذب و حفظ نیروهای خودی را ندارد و سیاستی را دنبال میکند که به برخوردهای داخلی و هرز رفتن این نیروها منجر میشود. او ممکن است حتا بمانند علی دست به خشونت وسیع بزند و «خوارج» زمان خود را از دم تیغ بگذراند، ولی این سیاست هم همانند سیاست علی او را تنهاتر خواهد کرد. میماند شعار کر کننده حزب الله که «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند». ولی مگر اهل کوفه نیز شعارهایی مشابه برای خوشآمد علی سر ندادند، و یا فرزند او (حسین) را به حمایت خود مطمئن نکردند؟ هرچه آن شعارها و وعدهها در روز تنهایی علی و حسین به دردشان خورد امروز نیز علی خامنهای میتواند به این شعارها دل ببندد و دل خوش کند. خامنهای از یک نظر به درستی خود را با علی مقایسه کرده است - و به سرعتی مشابه، سرنوشت علی و حکومت او را (با یا بدون خشونت) برای خود و نظام سیاسی ولایت فقیه رقم میزند.
Wed 09 06 2010 0:36
شکست افسانه جاودانگی جمهوری اسلامی
نامهای از یک جوان تهرانی
بررسی آنچه در یک سال گذشته بر ما رفت از چند منظر متفاوت مقدور به نظر می رسد. از این میان می توانیم وقایع را در بستر تقویمی دارای شرح به بحث بگذاریم یا اینکه ضمن اشاره ای مختصر به هر رویداد دارای اثر، تحولات مثبت یا منفی ناشی از آن را تحلیل نموده و ارزیابی کنیم. به عقیده نگارنده خواننده ای که این نوشته را پیش روی خود دارد به حد کافی از رویدادهای یک سال پر نشیب و فراز گذشته آگاهی داشته و بدیهی است که با این وصف تمایل بیشتری به رویکرد دوم خواهد داشت. چرا که به این ترتیب ضمن اگاهی از حوادث، تبعات آن را نیز حلاجی نموده، آثاری که این وقایع در سرنوشت ما به ارمغان اورده اند تشریح می گردد. از این رهگذار، نقاط ضعف و قوت جنبش نوپا را بهتر شناسایی می کنیم و اصلاحات لازم را به عمل خواهیم آورد. پس می توان گفت این مقاله ضمن اشاره به حوادث و وقایع کلیدی کشور از خرداد ماه ۸۸ تا کنون تحولات ناشی از آن را نیز که اغلب آثاری بلند مدت را بر پیشانی تاریخ سیاسی ما حک نموده اند به بحث می گذارد.
همه چیز از روزهای گرم خرداد ماه ۱۳۸۸ آغاز شد. بر خلاف تحریم ها و تعارض های آشکار با برخی مواضع اصلاح طلبان و ناامیدی حاصل از دوم خرداد، عطش نیاز به تغییر چنان احساس می شد که جمعیتی کثیر را حتی آنان که با اصل سیستم اختلافات فاحش داشتند را نیز به حرکت واداشت. از سوی دیگر در اردوی حکومت، نیز نیاز به برگزاری نمایش انتخاباتی در صحنه بین المللی باعث شد تا رژیم سعی وافری بر گرم کردن تنور انتخابات خود معطوف دارد. برآیند این دو نیرو چنان بزرگ شد که توانست بر خلاف انتظار حاکمیت، کنترل بازی را از دست آنان خارج کند. در واقع این سیستم حاکم بود که رکود و ناامیدی را از صحنه انتخابات کشور زدود و مردم را به صحنه آورد.
گردهمایی های شبانه طرفداران نامزدها، رقص و پایکوبی های دسته جمعی جوانان در خیابان ها و لذت حرکت همسو و جمعی آنان که پشتوانه امید نیز آن را همراهی می کرد به همراه یادآوری طعم تلخ ۴ سال گذشته، نمایش قدرت جنبشی موجود و اثبات همفکری گروهی بود که تا آن روزها شاید از کثرت تعداد همفکران خود و درد مشترک موجود بی خبر بودند. به عبارتی فضای انتخاباتی موجود توانست به مردم ثابت کند که دغدغه های موجود دلمشغولی گروه کثیری از هموطنان انها نیز هست. اغراق نیست اگر بگوییم، آن روزها شعار " ما همه با هم هستیم" در عمل مصداق یافت. حکومت نیز به دلیل پیش گفته یا سرگرمی به طراحی و مهندسی حوادثی که خود از آن خبر داشت اقدامی برای توقف این حرکتها به عمل نیاورد. روزهای پایانی خرداد ۸۸ را می توان موعد آشنایی اعضای آتی جنبشی که بعداً سبز نامیده شد و تشکیل هسته های اولیه آن دانست. تردیدی نیست که زمینه اصلی گردهمایی های پس از انتخابات فرمایشی در همین روزهای قبل از روز واقعه فراهم گردید. از سویی لذت با هم بودن جوانان در خیابان که در مواقع عادی از آن محروم بودند فضای کشور بدون جمهوری اسلامی را تا حدودی متصور و عینی کرد.
مناظره های انجام شده در روزهای قبل از انتخابات را نیز باید از وقایع دارای منشاء اثر ارزیابی کرد. این اقدام بی سابقه موجب شد تا حرارت موجود در فضای جامعه تندتر شده و علاوه بر این مشاهده آشکار تفاوت رفتار صدا و سیمای ضرغامی با نامزدها، گزینه مورد نظر حکومت و نتیجه مطلوب نظام را آشکارا به مردم نشان داد.استقبال از مناظره ها به حدی بود که تنها در ساعات مناظره ترافیک مداوم تهران اندکی کاهش می یافت و هموطنان برای رسیدن به منزل و تماشای تقابل ها و افشاگری هایی که بعضاً قابل انتظار هم نبود به سمت منزل شتاب می نمودند.
سرانجام بزنگاه ۲۲ خرداد فرا رسید. صف های طولانی در مراکز اخذ رأی از قبل نمایش دهنده نتیجه انتخابات بود. خانواده ها اغلب همه با هم آمده بودند. بسیاری از افرادی که ساعتها در صف های طولانی منتظر بودند را افرادی تشکیل می دادند که شاید تا به حال به هیچ یک از انتخابات جمهوری اسلامی روی خوشی نشان نداده و فقط با انگیزه نجات از وضع موجود و در پی ساعتها مجادله با خود و جوانان به میدان آمده بودند.
بر خلاف رویه جمهوری اسلامی در ۳۰ سال گذشته، مهلت به معنی واقعی تمدید نگردید. شاید بازیگران نمایش نمی خواستند مدعیان بیشتری را در فردای روز اعلام نتیجه در صحنه ببینند. اینجانب شخصاً در ساعت ۱ نیمه شب به وب سایت فارس نیوز مراجعه نمودم و نتیجه را به عینیت و باذکر ارقامی که در بامداد به عنوان نتایج رسمی اعلام شد در صفحه اول مشاهده کردم. در آن ساعت گمان من این بود که این خبر را باید به حساب لاف زنی های همیشگی جناح حاکم گذارد. لذا وقعی به این امر ننهاده و همچون سایر هموطنان به امید فردایی شاید اندکی بهتر به بستر رفتیم.
روز ۲۳ خرداد را باید روز سرخوردگی آشکار مردم دانست. سرهای فروافتاده، سگرمه های درهم و عدم تمایل به هر نوع مکالمه را می شد به وضوح حس کرد. شوک ناشی از اعلام نتیجه شاید حدود ظهر هضم شد. مکالمات و گفتگوها در همه محیط های کاری به موضوع نتایج محدود شد. تا ظهر اعلام موضع رسمی نیز از سوی نامزدهای به ظاهر بازنده صورت نگرفته بود. فقط بحث بود و نا امیدی و خشم فروخورده. نظام جمهوری اسلامی و بالاخص دولت نهم در موارد متعدد به شعور مردم توهین کرده بود ولی نتایج اعلام شده تیر خلاصی به احساسات ملت محسوب می شد. گویی یک نفر داشت با صدای بلند به آن همه امیدها و کوششها می خندید. از سویی تصورتحمل ۴ سال پیش رو با این نحوه مدیریت کشور اصولاً خارج از توان بود.
حوالی ظهر بود که شایع شد مردم در گوشه هایی جمع شده و به سمت ونک حرکت کرده اند. تصور اقدام علیه جمهوری اسلامی آنقدر دور از تصور بود که هیچکس باور نکرد ولی تلفن های متعدد موضوع را تأیید می نمود. در نهایت، جمعیت مشاهده شد. همه باور کردیم که می توان با جمهوری اسلامی مخالفت کرد. اولین بار بود که نسل جوان به این باور رسیدند که می توان با این سیستم آشکارا تعارض نشان داد و علاوه بر این دریافتیم هموطنانی داریم که در زمینه مخالفت با سیستم حاکم با ما همسو و همراستا بوده و تا جایی ثابت قدم هستند که حاضر به پرداخت هزینه های برخورد با رژیمی فاقد هر خط قرمز هستند. خشم و سرخوردگی ناشی از توهین آشکار حاکمیت به مردم امیدوار، باعث شد تا میلیونها نفر در روزهای آتی به خیابانها بیایند. حجم جمعیت حقیقتاً غیر قابل باور بود. بدون اغراق در تظاهرات ان روزها ابتدا و انتهای جمعیت قابل رویت و تشخیص نبود. ترکیب جمعیت اما باور ناپذیرتر می نمود. بانوانی جوان و مدرن دوش به دوش آخوندهایی با ریش بلند حرکت می کردند و در ضمن حرکت با هم بحث و مذاکره داشتند. خانواده هایی آشکارا مذهبی برای ادای تکلیف شرعی بچه ها را نیز بر دوش حمل می کردند. به راستی تجسم هماهنگی همه گروههای اجتماعی را می شد در جمعیت میلیونی روزهای پس از ۲۲ خرداد ۸۸ مشاهده کرد. علاوه بر همه گروههای اجتماعی همه گروههای سنی هم بودند. آنان که به هر دلیل در خیابان نبودند از پنجره ها و بامها با شعار و حرکت دست با جمعیت همراهی می کردند. لذت تظاهرات آن روزها هرگز فراموش نخواهد شد.
برای حکومت مواجه شدن با این واقعیت سنگین بود چرا که جمعیت نیز به طرز روز افزونی افزایش می یافت. اما هنوز اندک اطمینانی به حکومت بین مردم باقی بود. حتی آن روز دوشنبه که گلوله های بسیجی ها از پشت بام سینه اولین شهدای جنبش را شکافت هنوز بسیاری باور نمی کردند که نظام اسلامی با تیر مستقیم به مواجهه با تظاهرات سکوت مردم برود. اکثریت مردم حرکت دهشتناک آن روز را به حساب تمرد از فرمان و یک تصمیم شخصی ارزیابی نمودند. این تصور خیلی زود با خطبه های نماز جمعه خامنه ای رنگ باخت. پیش بینی برخورد قهر آمیز با مردم پس از صحبت های تهدید آمیز آن روز کار دشواری نبود. فردای آن جمعه حکومت با شمایلی تمام دیکتاتور و نظامی به میدان آمد. روز شنبه ۳۰ خرداد نقطه عطفی در تاریخ جنبش سبز بود. شنبه سیاه روزی بود که بخش عمده نقاب جمهوری اسلامی فرو افتاد. سکوت تظاهرات مردم با آوای مکرر گلوله ها شکسته شد. در عمل روند شرکت در تظاهرات برای جنبش سبز پایان یافته بود. حکومت حاضر بود با پرداخت هر هزینه مردم را به خانه ها بفرستد. پروژه پیاده سازی تئوری رهبر نظام یعنی " النصر بالرعب" رسماً کلید خورده بود. بسیاری مرعوب شده و به خانه ها برگشتند و همراهی با جنبش را صرفاً محدود به مباحثات و انتقادات مکرر و پی گیری اخبار تظاهرات نمودند.
تغییر رویکرد حکومت و ارعاب ناشی از آن در بین مردم، تظاهرات منسجم چند میلیونی روزهای نخست را مبدل به گردهمایی های پراکنده در روزهای با مناسبت اتی نمود. اما انگیزه درونی مردم برای تغییر حکومت بی تردید افزایش یافت. از روز ۳۰ خرداد به بعد نیز گردهمایی های زیادی انجام شد، از جمله، نماز جمعه به سخنرانی هاشمی رفسنجانی، روز قدس،... و نقطه اوج خشونت حکومت در روز عاشورا. مسیر طی شده توسط حکومت در این مدت را باید در تلاش همه جانبه برای خفه نمودن هر نوع حرکت در نطفه، حذف هر عنصر خطرناک بدون ملاحظه و برخورد با افراد دارای پتانسیل برای هرنوع ایجاد مخاطره و ارائه تئوری خلاصه نمود. جمهوری اسلامی از روز جنایت ۳۰ خرداد تا روز عاشورا که مردم را با ماشین های نیروی انتظامی زیر گرفت ثابت کرد که دیگر به دنبال حفاظت از نقاب مهرورزی و مردمی بودن نیست بلکه فقط هدف حفظ بقا به هر قیمت و با هر هزینه را پی گیری می کند. ادامه حیات هدفی بود که هر وسیله ای از جمله تغییر ماهیت به یک دیکتاتوری آشکار نظامی را نیز توجیه می کرد. در مجموع می توان تحولات یک سال گذشته را که به گمان نگارنده، خواننده این متن از سیر آن آگاه است سرمنشاء تحولاتی با برآیند مثبت ارزیابی نمود که به شرح موارد زیر جمع بندی می گردد:
- بی تردید در یک سال گذشته پروژه مشروعیت زدایی از نظام جمهوری اسلامی تکمیل گردیده است. تلاش واضح حکومت برای ارعاب و اثبات ماهیت دیکتاتوری بی رحم، قتل های فجیع انجام شده در مناسبتهای مختلف که دنیا از طریق رسانه ها شاهد آن بود، داستان تلخ کهریزک و تجاوزها، دروغگویی آشکار حکومت و در تناقض با واقعیات موجود، فساد به عینیت فاحش دستگاههای دولتی، انحصار بی رقیب نزدیکان حاکمیت در عرصه اقتصادی کشور و گسترش بی سابقه فقر و بی کاری نارضایتی ها را بیش از حد افزایش داده است. از سویی بقای پایگاه دینی حکومت به دلیل سواستفاده نظام از دین به عنوان ابزار سودجویی و توجیه هر عمل غیر اخلاقی ، بسیاری افراد مذهبی را نیز تمام قد در برابر حکومت قرار داده است. به نوعی می توان گفت نظام جمهوری اسلامی در حال حاضر دارای هیچ یک از انواع مشروعیت، حتی سنتی و مذهبی نیز نیست.
- می توان گفت جامعه ایران پس از حوادث اخیر به تکان آمده و بیش از پیش سیاسی شد و برخلاف چند سال قهر با عرصه سیاسی به اندیشه در احوال خود پرداخت. تمامی جلسات و گردهمایی افراد در محیط های کاری، خانوادگی و حتی به ادارات دولتی به بستری برای نقد عملکرد حکومت مبدل شده است. این موضوع تحت تأثیر خشم و سرخوردگی مردم از وضع موجود، تشدید شده و موجب می گردد تا موضوع بحث های کاری و تجاری نیز به سیاست و واگویی خشم فروخورده مبدل گردد.
- بر خلاف هدف تمام عیار حکومت برای ایجاد ارعاب و ترس در مردم، به نظر می رسد تحت تأثیر دلایل متعدد این امر نه تنها محقق نشده است بلکه بر عکس عنصر ترس از حکومت تا حد زیادی کمرنگ شده و انتقاداتی که تا همین یک سال گذشته در محافل صمیمی نیز با احتیاط نقل می شد هم اکنون در مکانهای عمومی و بدون رعایت و بسیار شدید تر از قبل نیز طرح می گردد.
- احمدی نژاد به فراموشی سپرده شده است. پیکان انتقادات اخیراً مستقیماً به سمت رهبری نظام نشانه رفته است. توهین، تمسخر و انتقاد نسبت به خمینی و به ویژه خامنه ای در جامعه دیگر یک تابو نیست بلکه امری عادی و رایج وحتی قابل طرح در ادارات و ارگانهای دولتی است.
- حکومت در هر زمینه یک دروغگوی مطلق تصور می شود. به عبارتی هر اطلاع رسانی، خبر و اعلامیه ای که منشأ آن جمهوری اسلامی باشد قابل باور نیست. حتی در مواردی که اهداف سیاسی از طرف حاکمیت دنبال نمی شود، به طور مثال، مسأله آلودگی هوای تهران، امر به دیده توطئه نگریسته شده و افراد تفسیرهای سیاسی مختلفی را در این خصوص مطرح می گردد. هر حرکت از ناحیه حکومت تعبیر به توطئه علیه ملت و در راستای منافع آخوندها و اخیراً شخص خامنه ای تفسیر می گردد.
- مشکلات اقتصادی خیلی مشهود شده است. کیفیت زندگی قاطبه مردم به نحو محسوس و بی سابقه ای پایین آمده است. بی کاری، عدم پرداخت حقوق افراد شاغل توسط بخش خصوصی، واگذاری بی استثناء کلیه فعالیتهای سودآور به اعوان و انصار حکومت و اقشاری محدود و افزایش بیش از حد فاصله فقیر با غنی، موجب نارضایتی اقشار فرودستی نیز شده است که قبلاً به دلیل پایگاه مذهبی حاکمیت در این طبقه، جزو طرفداران سنتی نظام محسوب می شدند.
- در کل فضای جامعه را می توان به آتشی زیر خاکستر تشبیه نمود. هر گردهمایی حتی بدون برنامه ریزی و اتفاقی می تواند به فضایی برای شعار و راهپیمایی مبدل شود. نظام اسلامی در حال حاضر شبیه به سدی خاکی است که ایجاد یک منفذ کوچک نیز در آن مرگ آور بوده و در کوتاه مدت بنیان آن را ریشه کن خواهد کرد. به نظر می رسد حاکمیت خود بیش از هر کس از این واقیت آگاه شده است. تلاش مضاعف و همه جانبه حکومت حتی برای ممانعت از شورش در جریان یک مسابقه فوتبال موید این واقعیت است.
- وضع سوءمدیریت این ۳۱ ساله و نارضایتی مردم کار را به جایی رسانده که هر دو طرف می دانند امکان ادامه این روند در بلند مدت محتمل نیست. بنا بر این پیش بینی می شود حکومت برای کنترل جامعه و بقای بیشتر خود فضای کشور را به سوی یک دیکتاتوری عریان هدایت کند. ادامه حیات این حکومت در شرایط ایجاد شده فقط با سرکوب بی رحمانه، خفقان، و کور نمودن هر روزنه اطلاع رسانی برای مدتی ممکن خواهد بود. بهانه هایی مثل حجاب بانوان و موارد مشابه را می توان پرده اول این نمایش ارزیابی کرد.
- شاید بتوان تنها عملکرد مثبت جمهوری اسلامی را در ۳۱ سال گذشته ایجاد شک و تردید نسبت به خرافات مذهبی و ابزار دکان داران دین دانست. بدون شک باید گفت هیچ عامل دیگری نمی توانست این چنین پایه های محکم مذهب را سست کند. اغلب افراد جامعه حتی اقشار با سطح سواد پایین نیز اغلب کتابهای ضد مذهب موجود را که به راحتی در دستفروشی های خیابان انقلاب قابل تهیه هستند، مطالعه نموده اند. این درجه از شک و تردید نسبت به مذهب تا قبل از خرداد ۸۸ به هیچ وجه در جامعه مشاهده نمی شده و بی سابقه است.
- هرم قدرت در نظام اسلامی در ذهن مردم عوض شده است. به عبارتی هم اکنون هاشمی رفسنجانی دیگر مرد قدرتمند پشت صحنه انگاشته نمی گردد و حتی در ماههای اخیر برخی افراد خامنه ای را نیز آلت دست سپاه پاسداران می دانند.
به عقیده من در عین اینکه تحولات حادثه مثبت ارزیابی می شوند ولی برخی از شرایط ایجاد شده را نیز باید کند کننده و جزو موانع حرکت جامعه به سمت دموکراسی دانست:
- ۲۲ بهمن ۸۸ بی تردید ضربه محکمی بر پیکر جنبش فرود آورد که بعداً نیز جبران نشده و هیچ حرکت مفیدی نیز پس از آن در سطح جامعه مشاهده نگردیده است. لذا باید اعتراف کرد که جنبش پس از آن روز دچار رکود، ناامیدی و از هم گسیختگی شده است.
- حکومت موفق شده است جریان اطلاعات را در کشور دچار اختلال جدی نماید. سرعت بیش از حد کند اینترنت، عدم وجود روزنامه های مستقل و پارازیت شدید در سراسر کشور بسیاری را از اطلاعات صحیح محروم نموده است. به این طریق تماس های جنبش نیز منقطع و دچار چالش گردیده است.
- بدترین تحول ایجاد شده را باید بالا رفتن ظرفیت تحمل جامعه در برابر خشونت، اعدام های متعدد و قساوت حکومت دانست. این وقایع و اخبار آن موجب تکان در جامعه نشده و به صورت امری روزمره و عادی در امده است. این امر را می توان در عکس العمل منفعل مردم در استانهای غیر کرد زبان نسبت به اعدام های اخیر هموطنان بی گناه کرد به عینیت مشاهده نمود.
- امید به تغییرات که در خرداد ۸۸ و تا مدتها پس از آن در کوتاه مدت محتمل به نظر می رسید، در حال حاضر به آرزویی بلند مدت در افکار عمومی مبدل گشته است. اگرچه افسانه جاودانگی جمهوری اسلامی دیگر باورپذیر نیست ولی زمان به زیر افتادن آن معلوم نیست.
نامهای از یک جوان تهرانی
Mon 07 06 2010 22:36
مصدق، راه ملی و مبارزه امروز ایران
محسن قائم مقام
امروز مصدق تنها سمبل دمکراسی، آزادیخواهی و سکولاریسم، در مبارزه بزرگ امروز ایران که به جنبش سبز موسوم شده شناخته میشود. جوانان که اکثریت مبارزین این جنبش را میسازند عکسهای مصدق را حمل میکنند و نام او را فریاد میکشند. جوانان این نسل که قرنی از دوران مصدق فاصله دارند رفته رفته با نام مصدق آشنا شدند و راه او را در امتداد راهی که در پیش گرفتهاند یافتند. پیکره کورش بزرگ یا نقش پاسارگاد، آرامگاه او، بالا برنده غرور ملی و مخالفت با عرب زدگی حکومتیهاست ولی حرفی برای دنیای امروز را ندارد،عکسهای ستار خان وباقر خان که روزی یادآور نهضت مشروطه ایران بود در این روزها بچشم نمیخورد، شاید بدلیل آنستکه مبارزین امروز راه حل را تفنگ و نشستن بر گرده اسبهای جنگی نمیشناسند. و ادامه نهضت مشروطه را در راه مصدق که راه مبارزه بدون خشونت و دستیابی بحکومتی که بر آن قوانین برآمده از مردم حاکم است میدانند.
آنطور که ما را درغرب شناختهاند و یا شناخته بودند و هننوز بسیاری بر این باورند، اینکه در خاورمیانه هیچگاه دمکراسی وجود نداشته و آنها دمکراسی را نمیشناسند. اینکه آنجا سرزمینی است که همواره سر یکدیگر را بریده اند!، این افسانه وکلیشه باور غربیها درباره خاورمیانه است که از نژاد پرستانشان آموختهاند، خوشبختانه سالهای زیادی نمیگذرد که برخی از رهبران نامدار غرب خلاف این ادعای موهوم ساخته نژادپرستی را بپرسش کشیدهاند. رهبرانی چون بیل کلینتون، مادام اولبرایت و باراک اباما و بسیاری از روشنفکرانشان از مصدق بعنوان سمبل دمکراسی و متنخب مردم یاد کردند و از رفتار نامعقول و خلاف منافع دنیای متمدن کشورهای خود در رفتار خشن و مخرب آزادی در ازمیان برداشتن مصدق با کودتای ۲۸ مرداد پوزش خواستند. و رفته رفته افسانههای تاریخی جای خود را بواقعیات میبخشید.
مصدق در دوران خود پیشتاز مبارزات ضد استعماری در شرق بود. او هنگام بازگشت از شورای امنیت در قاهره برای ملاقات نحاس پاشا مورد استفبال وسیع مردم قاهره قرار گرفت و بسیاری از رهبران دنیای عرب همچون کمال جمبلات از لبنان برای ملاقات او بقاهره شتافتند. ناصر با آنکه در خاطرات خود نوشت که او از مصدق الهام گرفته است، اما هرگز مصدق و راه مصدق را نشناخت و با آنکه روزی قهرمان ملتهای عرب شناخته شد و در برابر استعمار ایستاد و کانال سوئز را ملی کرد، و در تشییع جنازه اش بیش از شش ملیون فلاح مصری درعزا بحرکت درآمند، ولی با تمام وعده و وعیدی که در ابتدای تبدیل سلطنت به "جمهوری" ، برای گشایش پارلمان ملی داد، هیچگاه انتخابات آزاد انجام نداد و همواره "نظامی" و دیکتاتور باقی ماند. رادیوی مصر "صوت العرب" ندای مردم استعمار زده عرب شد ولی هیچگاه نمونهای برای آزادیخواهی و پیمودن راه دمکراسی از آن دوران بیادگار نماند. افتخار بمصدق تنها برای ایرانیان نیست بلکه برای مردم استعمار زده شرق است، که رهبری آزادیخواه و دمکرات در میانشان بوده که در حکومت ملی کوتاه خود بآن عمل میکرده، وافسانه "هیچگاه در خاورمیانه دمکراسی وجود نداشته و مردمان آن دمکراسی رانمیشناسند" را به باتلاق باورهای نژادپرستانه انداخته است.
تاریخ خاورمیانه تنها مصدق را بعنوان رهبردمکرات این سرزمینها در خاطره خود ثبت نموده است. بهمین دلیل نه تنها نام مصدق در این سرزمینهای استعمار زده زنده مانده است بلکه سمبلی برای مبارزات آزادیخواهی مردمانشان گردیده است. در دوران حکومت ملی مصدق در کنار همه کوششهائی که برای تآمین آزادی انتخابات صورت میگرفت، روزنامهها آزاد بودند که شدید ترین حملات را بدکتر مصدق ، نخست وزیر بنمایند و کسی مزاحم ایشان نشود. هر دسته و حزب و گروهی اجازه تظاهرات در میان مردم را پیداکرده بود، حتی احزابی چون حزب توده که بجز حادثه آفرینی علیه نهضت ملی ایران و در خدمت منافع دولت شوروی قرار داشتن کار دیگری در برنامه نداشتند.
سی سال تجربه حکومت اسلامی بروشنفکران، تحصیل کردهها و مردم اگاه جامعه در ایران نشان داده است که "آزادی و دمکراسی" برای بهروزی مملکت و رشد سالم جامعه ضروری است و بدون آن مردم جامعه از خود بیگانهاند وسلامت وامنیت فردی و اجتماعی در جامعه باقی نخواهد ماند. این آگاهی جمعی در طی مبارزات یکساله اخیر گروههای مختلف را بهمدیگر نزدیک کرد تا با یک بردباری جمعی بسوی جامعهای برخوردار از آزادی حرکت نمایند. همه میدانند که آزادی و دمکراسی در نزد گروههائی که در کنار هم در این جنبش قرار گرفتهاند یک معنی مساوی باهم را ندارند. ولی در همین حال رفته رفته آموختهاند و یادگرفتهاند که در این مرحله از مبارزه باید یکدیگر را تحمل نمایند. تحصیل آزادی و دمکراسی در یک پروسه دراز مدت امکان پذیر است. دورانی که همه مردم بخصوص آگاهان مردم و مبارزین تحمل یک دیگر را در تجربه ادامه مبارزه میآموزند، پلورالیزم را درک مینمایند، تفاوتهای، عقیدتی، مذهبی، نژادی ووو در میان گروههای مختلف جامعه را میشناسند و میپذیرند که باید آنرا تحمل نمایند. و بالاخره چگونه زیستن در جامعه با انگارهای متفاوت را میآموزند.
آزادی و دمکراسی را در تجربه بزرگ مملکتی باید آموخت وآموزههای دنیای غرب سرمشقهائی است که راه را بما نشان میدهند. مردم ما در پایه گزاری فرهنگ امروز جهان نقش بزرگی بعهده داشتهاند و این میراث گرانبها ما را در جهان سرافراز نگاه خواهد داشت، که نتوانند افسانهی "در آن دیارها همه دنبال ازمیان بردن دیگری هستند" را برای سرکوبی ما بکار برند. ولی ما هم افسانه "هنر نزد ایرانیان است و بس" را باید فراموش کنیم. کورش مرد بزرگی بود و افتخار ما ایرانیان است که از میان ما پیدا شد وایرانیان در زمان اوبه صاحبان ادیان مختلف احترام میگذاشتند، دین ایشان " آئینی" بود برای خودشان، آئین ایرانیان بود[۱]، بهمین دلیل این دین را مانند صاحبان دینهای دیگری که در همان سرزمینها پیدا شدند، پس از کشورگشائی، بکشورهای دیگر نبردند و مردمان دیگر را در داشتن ادیان خود و حفظ معابد خود آزاد گذاردند. داشتن چنین آئینی در آنزمان نشانه پایههای تحمل ادیان گوناگون در سرزمین ایران بود، و فرهنگی بس انسانی . ولی با شناخت امروز مردم جهان از حقوق بشر دنیائی فاصله دارد. دین زرتشت راه دیگری را گرفت و خمینیهای زمان خود، موبد موبدانها، را بوجود آورد. واز طرفی عمده سربازان کامبوزیا، پسر کورش در گشودن مصر، بسنت رایج آنزمان، از بردگان کشورهای تحت حمایت ایران شکل گرفته بود، که در همهی لشگرکشیهای آنزمان بکار گرفته میشدند. در ایران مانند غرب سیستم برده داری وجود نداشت ولی سربازان جنگها را بردگان تشکیل میدادند و برده خانگی تا این اواخر بسیار مرسوم بود. آموزشهای تحمل دیگران در ایران یکی از پایههای فرهنگ انساندوستی جهانی بشمار میرود که اسباب افتخار ماست، ولی امروزه حقوق بشر را باید از دنیای متمدن امروز یاد بگیریم. اینکه در این دنیای متمدن امروز چه فجایعی در زیر پرچمهائی که روزی پرچم آزادی خواهی مردمی و کشوری بودهاند انجام میشود، خود وظیفهای نو را برای مدافعین حقوق بشر امروز را میسازد که در برابر آن بیعدالتیها بایستند. بعبارتی حقوق بشر را با مفهموم امروزی آن باید یاد گرفت و همه را در استوانه چند خطی بازمانده از کورش بزرگ ندانست، که خود در جای خود آموزش بزرگی برای "بردباری" و تحمل دیگران بود. آنرا پردهای برای چشم بستن بدست آوردهای دنیای غرب از حقوق بشر و دورماندن از فرهنگ مترقی امروز جهانی نساخت. فرهنگ ما که از پایههای فرهنگ پرغنای امروز جهان میباشد، اسباب افتخار ماست ولی نظر بگوشههای درخشان آن نباید ما را از شناخت فرهنگ مترقی امروز جهان دور بدارد. افسانه نه شرقی و نه غربی را برای هموار کردن دیکتاتوری مذهبی بر گرده ما ساختهاند. وگرنه در طول تاریخ، همه ما، شرق و غرب و میانه از هم آموختهایم و بهم میآموزیم!
مصدق بانظر به آموزههای دنیای غرب از دمکراسی کوشید تا دستاوردهای نهضت مشروطه که آنهم نگاهش به دمکراسی بود را بهسرمنزل مقصود برساند. او باهمان دشمنانی روبرو بود که نهضت مشروطه با آن روبرو بود و امروز مردم ما با آن روبرو هستند، لذا نه تنها کار مصدق کار آسانی نبود بلکه امروز هم ادامه راه مصدق کار آسانی نیست. و مردم ما در ادامه راه برقراری آزادی و دمکراسی در مملکت "خوان"های بسیاری را پشت سر گذادهاند و مسلمآ "خوان"های بسیاری را در پیش خواهند داشت.
در ایران " آزادی" همواره معنیای بزرگتر از خود داشته است. مردم مبازرین دوران مشروطه را آزادیخواه مینامیدند. قوانین مجالس اول و بخصوص دوم، در بیان قوانین ناشی از مردم، و توضیح حقوق مردم و روابط دمکراتیک میان مردم، همه را آزادی میخواندند. امروز است که دمکراسی را بیشتر میشناسند و صحبت دمکراسی بیشتر بگوش میرسد. اگر دمکراسی معنی حکومتی که از مردم سرچشمه گرفته است را بدهد که در آن قوانین مردمی حاکم باشند و مردم در کنار هم بتوانند بآرامی و با تحمل در کنار یکدیگر زندگی کنند و در چارچوبی بیاندیشند که چگونه میتوان زندگی در کنار یکدیگر را آسان تر و زیبا تر نمود. آنگاه میبینیم که مبارزات امروز مردم ما با همه تفاوتهائیکه در میانشان وجود دارد با آگاهی از این واقعیات آغاز گردیده است. آنهائیکه همه چیز را مشی الهی میدانند با تمام صورتهای متفاوت ایشان و با تمام معنی و یا فهمهای متفاوت ایشان از آزادی و دمکراسی، زندگی در زیر سقف دیکتاتوری حاضر را بر نمیتابند و آنهائیکه قوانین جامعه را همانطور که قانون گزاران مشروطه نوشتند تنها ناشی از مردم میدانند و هیچ تبصرهای برای سرچشمه قانون بجز مردم باز نمینمایند، در کنار هم مبارزه میکنند. همدیگر را تحمل میکنند و از یکدیگر یاد میگیرند. راه حل دیگری برای پیمودن این راه باقی نیست. آقای میرجسین موسوی و مهدی کروبی به قتل ناحق پنج نفر از هممیهنان مبارز ما اعتراض نمودند، در حالیکه هیچکدام ایشان هنوز بکشتار بالغ بر سه هزار نفر از مخالفین حکومت در زندان، بامر امام راحل در سال ۶۷ سخنی نگفتهاند، و صحبتهای بی مسؤلیت آقای خاتمی که باید سکولارها را کنار گذاشت را هرگز تکرار نمیکنند و شعارهای ضد ولایت فقیه سکولارها را بگونهای تحمل میکنند و از سوی دیگر مبارزین سکولار که ولایت فقیه و حکومت سرکوبگر اسلامی را پایه خرابیها میدانند، از میرحسین موسوی و مهدی کروبی بنوعی بعنوان رهبران امروزجنبش دفاع مینمایند. زندگی در کنارهم ایشان واقعیت جامعه ماست که هنوز فهم از آزادی و دمکراسی و یاد گرفتن آن بزمانهای بسیاری نیازمند است. ولی همه مبارزین میدانند که باید در کنار هم علیه دشمنان آشکار آزادی بمانند و مطمئنآ درسها و تجربیات آینده ایشان راهگشای پیروزی ایشان خواهد بود. و مطمئنآ در پروسه راه همه آزادیخواهان به حقیقت لزوم جدائی دین از ساختار حکومتی پی خواهند برد. و اگر بهر دلیل چنین نشود بهار پیروزی باین زودیها سر نخواهد رسید.
آموزش دمکراسی از یادگیری شخصی تا یادگیری در میان جامعه و یا یادگیری در میان گروههائی از جامعه که با یکدیگر زندگی میکنند و یا یادگیری در سازمانهائی که فعالیت دارند و صورتهای اجتماعی دیگر آموخته میشود و در پروسه تجربه شکل میگیرد. سازمان جبهه ملی ایران نیز در بالغ بر پنجاه سال مبارزه که در سخت ترین شرایط آن برهبری دکتر مصدق پایه گذار آن بود، راههای دمکراسی در درون سازمان را در دورانهای مختلف و در صورتهای گوناگون تجربه کرده است. مصدق در ابتدای کار از جبهه ملی که خود پایه گذارش بود کناره گرفت تا شاید تضمینی برای یگانگی بیشتر اقشار مختلف مرم در مبارزه باشد و اداره امور کشور را بهتر بجلو ببرد.در آنزمان در واقع جبهه ملی هیچ شکل سازمانی بخود نگرفت و احزاب و سازمانهای دیگر جبهه ملی تنها سیاستهای دولت ملی دکتر مصدق، یعنی رهبری کامل مصدق را پشتیبانی و دنبال میکردند و محل دیگری برای بحث و تصمیم گیری و یا سیاست گذاری غیر از آن در جبهه ملی وجود نداشت. در آستانه تجدید حیات جبهه ملی در تابستان سال ۱۳۳۹ باقی مانده احزاب و گروههای وابسته بجبهه ملی نقش اساسی سازماندهی را بعهده داشتند. ولی رشد و گسترش سازمان بزودی ایشانرا به اقلیت کوچکی تبدیل کرد، در حالیکه هنوز آنچه باقی مانده بود، مانند امروز، بهترین و فعالترین افراد سازمان جبهه ملی را میساختند. در این شرایط بود که غیر حزبیها که اکثریت غیرقابل مقایسهای را تشکیل میدادند دررشد چشمگیر سازمان در آنزمان کمک اساسی را نمودند. و برای اولین بار، درزمانی که مصدق گرفتار حبس خانگی و او را از مردم جدا نموده بودند، در جبهه ملی رهبری دسته جمعی بوجود آمد.
در میان راههائی که آنزمان برای گسترش جبهه ملی عنوان میشد سه راه حل بیشتر بچشم میخورد، یکی آنکه تنها مجموعه احزاب و گروههای جبهه ملی در زیر رهبری احزاب و احیانآ برخی از شخصیتهای جبهه ملی سازمانی بسازند، دیگری راهبرد در درون نظام کار کردن را داشت، که تز آنرا زنده یاد خلیل ملکی میداد و صحبت از "اپوزسیون سازنده " و "جناح فاسد و جناح صالح" هیآت حاکمه به میان میآورد، درست مثل بخشی از اصلاح طلبان امروز که تصور میکنند نظام قابل اصلاح است و باید از درون سیستم بدنبال اصلاحات رفت. خلیل ملکی که زمانی آموزگار بزرگی برای نسلی از جوانان ایران بود و بزرگترین خدمت را برای رهائی جوانان از چنگ دیکتاتوری "سوسیالیم" شوروی و انحراف از راه "ملی" و دمکراسی نمود، این بار بدلیل آنکه جبهه ملی تنها "بآزادی، انتخابات آزاد و دمکراسی" و نه سازش با هیآت حاکمه، ولو "سازنده"، تن نمیداد در جبهه ملی "دوم" راه نیافت. جبهه ملی دنبال هیچ برنامه دیگری نمیخواست برود، تزهای ملکی در قالب "اپوزسیون سازنده"، "نقشه و برنامه داشتن" با سیاست تنها دنبال برقراری "آزادی و دمکراسی و داشتن یک مجلس منتخب مردم " بودن جبهه ملی، خوانائی نداشت. جبهه ملی میدید که اگر بخواهد هر نوع نقشه و برنامهای را به هیآت حاکمه برای گذار از بحران مملکت پیشنهاد کند، بفرض آنکه هیآت حاکمه آنرا بپذیرد، در عمل آنرا وارونه و مناسب با منافع خود انجام خواهد داد و سر انجام استقرار آزادی و دمکراسی و داشتن یک مجلس منتخب مردم، که کلید همه مشکلات مملکت است نافرجام میماند.
راه سوم که همان راهی بود که در عمل پیش گرفته شد و سازمان جبهه ملی مجموعهای از احزاب، گروهها و افراد غیر حزبی، که در عمل اکثریت را میساختند، گردید. هرچند افراد غیر حزبی هرکدام بشکلی در گروهی مانند، دانشجویان، بازاریها، اصناف، کارگران، اداریها، معلمین و حتی ورزشکاران حضور یافتند. در خفقان آنزمان، مانند امروز، گسترش احزاب ملی غیر ممکن بود و سازمان جبهه ملی در قالب سازمان وسیعی که همه سازمانهای مختلف و افراد را در بر بگیرد شکل یافت و نضج گرفت. و با اینکه رهبران صاحب نامی چون الهیار صالح، کریم سنجابی، غلامحسین صدیقی و مهدی آذر از سازماندهی جبهه ملی در این شکل سازمانی پشتیبانی کامل میکردند، حمله و فشار برخی از حزبیهای متعصب و افراد و گروههای "چپ" آنزمان که جبهه ملی نیرومندی را بر نمیتافتند و افراد و گروههائی دیگر با پایههای بیشتر شخصی، بصورت یک "باند" متوجه رهبران کمترشناخته شدهای از جبهه ملی ایران گردید، که درعمل جبهه ملی "دوم" را ساختند، یعنی زنده یادان دکتر محمد علی خنجی، از دانشوران فرهیخته زمان خود و دکتر مسعود حجازی، از مبارزین خستگی ناپذیر نهضت ملی ایران و بیجا ادامه یافت. رشد دمکراسی سازمانی اشکال " قالبی" سازمانی را نمیپذیرفت. "جبهه" تنها با تعریف "جبهه مقاومت ضد فاشیست فرانسه" عنوان میشد، که احزاب فرانسه در جنگ جهانی دوم با همکاری با یکدیگرآنرا ساختند. ولی در عرصه مبارزات مملکتی تا وقتی اجازه فعالیت احزاب داده نشده و حزبی در میان نیست و سندیکائی وجود ندارد، ساختن "جبهه" از مجموعه احزاب تنها در تخیل افرادعملی است. اینکه باید حزب ساخت و احزاب رانیرومند نمود و این لازمه رشد دمکراسی در مملکت است، بدون شک خواستهای منطقی است ولی وقتی ساختن احزاب امری غیر ممکن است، و میبینیم هنوز هم پس از گذشت نزدیک شصت سال باز بجائی نرسیده است، باید بجای تشکیل قالبی جبههای مانند فرانسه زمان جنگ دوم، دنبال سازمانهای دنیای سومی مانند جبهه آزادیبخش الجزایر و یا فلسطین بود واز تجربیات آنها که احزبی بآن شکل در میانشان وجود نداشت آموخت، سازمانهائیکه با تعاریف "قالبی" موجود آنزمان نه "حزب" بودند و نه "جبهه"، و سازمانی مؤثر برای ییشبرد مبارزات زمان خود را ساختند. و گرنه صحبت از نقش احزابی که وجود ندارند نمودن، تعلیق بمحال کردن مبارزه است: اگر کوتهی پای چوبین مبند/ که در چشم طفلان نمائی بلند![۲] . در حبس خانگی ماندن مصدق که تنها اجازه ملاقات با افراد خانواده و در شرایط استثنائی افرادی نظیر وکیل او بجا مانده بود اورا ازدسترسی و ارتباط با مردم ایران و در جای خود جبهه ملی ایران محروم ساختند، که بسهم خود مردم ایران را از رهبری خردمند بی نسیب ساخت و درجای خود بر اثر آن صدمات بزرگی بجبهه ملی ایران وارد آمد.
در عرصه جامعه "چپ" کسی استکه پیشرو و معتقد به "عدالت اجتماعی" است. و کسی را "ملی" میشناسند که مدافع منافع مردم باشد و از آنجا که منافع مردم تنها با حضور آزادی و دمکراسی در جامعه تآمین میشود، لذا یک فرد "ملی" اجبارآ طرفدار سر سخت آزادی و دمکراسی است[۳]. این تعریف پایه تاریخی دارد و "ملی" در طول مبارزه از دوران مشروطه تا بامروز اینگونه شناخته شده و اینگونه عمل نموده است. از واژه "ملی" عدالت اجتماعی مستفاد نمیشود ولی "ملی"ها نه تنها در مقابله با "عدالت اجتماعی" نیستند، بلکه رهبران ملی از جمله خود دکتر مصدق طرفدار "عدالت اجتماعی" بودند[۴]. و بسیاری از ایشان مانند رهبران حزب ایران یا حزب زحمتکشان ملت ایران ویا حزب مردم ایران، احزاب "سوسیالیست" زمان خود را میساختند. "چپ " واقعی که طرفدار عدالت اجتماعی است نمیتواند مدافع منافع ملی و آزادی نباشد. و این تنها "چپ" استالینیستی بود که منافع ملی را فراموش کرد و با دفاع از واگذاری نفت شمال به شوروی (منظور "برادران بزرگ" روس)، بنای بزرگ حزبی که با همت و فداکاری وکوشش خستگی ناپذیر انبوهی از روشنفکران ایران ساخته شده بود را ناگهان درهم فروریخت وجای آنهمه وامید و آرزو دردل مردم انساندوستی که به بیراهه کشیده شده بودند، را به ناامیدی و بی اعتمادی اجتماعی بخشید. حزب توده "ملی"ها را "بورژوازی" و وابسته بانگلیس و امریکا معرفی میکرد و نهضت ملی ایران و رهبر مردم دوستش، ناجوانمردانه آماج سنگین ترین ضربات آن حزب قرار گرفتند. حملاتی که در"اطاعت کورکورانه" از حزب برادر بزرگ صورت میگرفت. حزبی که تحت رهبری "آموزگار خردمند طبقه کارگر"، استالین، بسوی "سوسیالیسم" میرفت! ملی شدن صنعت نفت را "چلنگر" نشریه مشهور طنز سیاسی حزب در زمان ملی شدن صنعت نفت، اینگونه معرفی میکرد:
صنعت کشک و لبو ملی شده/ حزب دکتر بق بقو ملی شده!
زمانی که سیاست وابسته و در مقابل منافع مردم ایران حزب توده برملا و رسوا شد، زمانی بود که حکومت ملی دکتر مصدق و نهضت ملی ایران مورد وحشیانه ترین حمله غارتگران نفت قرارگرفته بود و نوکران سیاست استعماری بسرکار آمده بودند. کاخ بزرگی را که مردم با خون دل ساخته بودند را بسر مردم خراب کردند و حزب توده که در شکست نهضت ملی ایران سهم عمدهای داشت از ضربات سهمگین این خرابی در امان نماند. از این زمان بود که نماد "ملی" در میان روشنفکران و آگاهان سیاسی بیشتر و بشکل وسیعتری، برای خود جای باز نمود. و ایشان دور از لجن پراکنیهای حزب توده با مفهوم "ملی" آشنا شدند. و " آزادی ودمکراسی" در میان "چپ"های رهائی یافته از قیود استالینیستی مفهوم واقعی خود را یافت. هرچند معدودی هنوز "عدالت احتماعی" را در میان مردابهای جنایات استالین جستجو میکنند. حزب توده که رشد سازمانهای زنان و کارگران در ایران، هرچند بایک سیاستی ضد ملی، میراث باارزش اوست، در جای خود، مهر استالینیستی خود را بر بسیاری از سازمانهائی که شکل "کلاسیک" سازماندهی را از حزب توده تقلید کردهاند، زده است. در این شکل سازماندهی، درغالب "زرورق" فریب " سانترالیسم دمکراتیک"، محتوی اطاعت کورکورانه و دنباله روی مذهبی، جای گرفته است.
"ملی"ها درهر خط و کشش سیاسی و اجتماعی میتوانند حضور داشته باشند. ترکیب احزاب اصلی جبهه ملی، ناسیونالیست، سوسیالست و خداپرست سوسیالیست[۵] نشان دهنده خوبی برای این واقعیت است. ازجمله بسیاری از عناصر وابسته و یا طرفدار نهضت ملی و جبهه ملی را روحانیون آزادیخواه میساختند، که همه پشتیبان منافع ملی و آزادیخواه بودند. حالا شما با معیارهای خود در این طیف بزرگ نهضت ملی ایران "ملی"های "چپ" و "راست" و "میانه"! را میتوانید از هم جدا کنید. اگر همه چیز را نسبی بدانیم، از آنجا که درک همه از آزادی و دمکراسی و مدرنیته یکسان نیست و "ملی"ها هم از این واقعیت خارج نیستند، مترقی بودن نیز در میان ملیها نسبی است.
شخصیتهای"ملی " مورد احترام و بیش از هر کس دیگر مورد اعتماد مردم میباشند. این بزرگترین سرمایه اجتماعی ایشان را ساخته است. اعتماد مردم بایشان، درسیاستهای مستقل ودردفاع ایشان از منافع ملی، در پاکدامنی ایشان، در نجابت و اصالت ایشان، که حرمت مردم را پاس میداشتند و میدارند، گره میخورد. نهضت ملی ایران الهیارصالح، غلامحسین صدیقی، کریم سنجابی، علی شایگان، مهدی بازرگان، کاظم حسیبی، احمد زیرکزاده، حاج سید رضا زنجانی، محمود طالقانی، مهدی آذر، داریوش فروهر، شاپور بختیار، خلیل ملکی، محمدعلی خنجی،...... را ساخت. که بسیاری از ایشان با دعوت شخصی دکتر مصدق بمیدان سیاست کشانده شده بودند. شاید بهتر بود نامی نمینوشتم تا حق همه آنهائی که نامشان نوشته نشد محفوظ مانده بود و ترتیب نوشتن احیانآ سؤالی را باقی نمیگذاست. اگر چه در نقطه عطف انقلاب ایران درعملکرد برخی از ایشان سؤالهائی باقی است ولی همه ملی بودند و بخاطر منافع مردم ایران مبارزه میکردند.
جنبش آزادیخواهی و دمکراسی طلبی امروز، که در داخل و بخصوص درخارج از کشور جنبش سبز نام گرفته است، همچنان زنده است و محکم و پایدار در برابر سرکوبگران و غارت کنندگان ثروت ملی باقی مانده است. آنچه فصل مشترک میان مبارزین را میسازد قبول یک سیاست دفاع از منافع ملی ایران و مبارزه برای استقرار آزادی و دمکراسی در ایران است. این یک سیاست "ملی" است. و بدون جهت نیست که مصدق را فریاد میکنند و تصاویر مصدق را در تظاهرات خود بنمایش میگذارند. اینکه گروهی از مبارزین هنوز نام امام راحل را تکرار میکنند و از نظر ذهنی و گاه بدلیل سیاسی و احتیاط واقعیات سی سال گذشته را بفراموشی میسپارند و گاه تعصبات مذهبی اجازه قضاوت درست را بایشان نمیدهد، جزئی از واقعیات مبارزات امروز است. باوجود این آشکارا میبینیم که نام وعکسهای امام راحل در تظاهرات بزرگ ملیونی مبارزین بچشم نمیخورد. و این در حالی است که درعمل رهبران فعلی مبارزات را کسانی تشکیل میدهند که امام راحل را هنوز مراد خود میخوانند و میدانند! لذا جنبش آزادیخواهی مردم ایران یک حرکت ملی است تا مبارزهای که خواستههای مذهبی و مکتبی برآن حاکم باشند و برای ما تداعی مصدق و راه مصدق است.
شناختن و روشن کردن این واقعیات در شرایط امروز مبارزه، بخصوص شناسائی راه ملی مبارزه امروز، پیشروی ما بسوی پیروزی را آسانتر وپردوام تر خواهد نمود.
صد و بیست و هشتمین سالروز مصدق، نماد آزادی، دمکراسی و سکولاریسم ایران فرخنده باد!
محسن قائم مقام- نیویورک
پنجم ماه ژوئن ۲۰۱۰
Email Address: mgg19@Columbia.Edu
* این مقاله برای سخنرانی در همایش ۱۲۸ امین سالروز دکتر مصدق در شهر کلن آلمان تهیه شده بود ولی نگارنده موفق بشرکت در این برنامه نگردید و متن تهیه شده برای سخنرانی بصورت مقاله حاضر منتشر میشود.
----------------
[۱] - خانمMary Boyce بزرگترین پزوهشگر دین یا آنین زردشتی، در دانشگاه آکسفورد، در هنگام سخنرانی در دانشگاه کلمبیا در پاسخ سؤال من که چرا ایرانیها مذهبشان را بکشورهائی که میگشادند نبردند؟
[۲] - انچه مرا بنوشتن برخی مطالب مورد اختلاف درونی سازمان ترغیب کرد نوشتههای مکرری است که جدا از آنهائیکه در جریان بودند، آنهائیکه کوچکترین اطلاعی از جزئیات پروسه ندارند، علیه زنده یادان دکتر محمد علی خنجی، دانشمند فرهیخته و دکتر مسعود حجازی مینویسند. خواستم بخشی از تاریخ سیاسی جبهه ملی ایران را آنطور که بود بیان نمایم، وگرنه ادامه اینگونه بحثها را در شرایط امروز مبارزه نادرست میدانم.
[۳] - آقایان دکتر امیر پیشداد و دکتر محمدعلی کاتوزیان در جزوه کوچکی بنام "ملی کیست و نهضت ملی چیست؟ بحثهای جالب و خواندنیای پیش کشیدهاند و در ابتای بحث "ملی" را از "ناسیونالیست" جدا میکنند. بعدها خیلیها ترجمه "ملی" را در "popular" بهتر یافتند، فی المثل حکومت ملی دکتر مصدق را حکومت"popular" خواندند.
[۴] - نگاه کنید بسخنرانی دکتر مصدق در در روز اول ماه مه سال ۱۳۳۰
[۵] - حزب مردم ایران خود را " خدا پرستان سوسیالیست" میخواندند. پان ایرانیستها خود را ناسیونالیست میدانستند و حزب ایران و حزب زحمتکشان ملت ایران (نیروی سوم) احزاب سوسیالیستی بودند.
Mon 07 06 2010 10:55
حقوق بشر تابع استدلال نیست
ناصر کاخساز
پدر حقوق بشر فیثاغورث بود. (همانطور که در گذر از خیال هم نوشتهام) سگی را در خیابان میزدند، فیثاغورث گفت رهایش کنید، روح مادرم در تن اوست. برای فیثاغورث این که سگی که شکنجه میشود، پای چه کسی را پیشتر گزیده است، یا بعد ها خواهد گزید، مهم نبود. واکنش و حس آزادیخواهانه در برابر ستم و تجاوز نه به فلسفه و استدلال احتیاج دارد، و نه به هیچ توجیه عقلی. توجیه عقلی دفاع انسان را از حقوق بشر نسبی میکند. یعنی به خوانشهای خاص وابسته میکند. در حالی که حقوق بشر چیزی جز قواعد مطلق همزیستیِ انسانی نیست. به همین جهت، کسی که میخواهد از حقوق بشر دفاع کند، نخست جنایت معینی را که به وقوع پیوسته است، از همهی مسائل دور و برش ابستراکت و مجزا میکند، و سپس نسبت به آن واکنش نشان میدهد. مثالی عملی بزنم: آقای ناتان یاهو و کابینهاش دستور شلیک به کشتیهای حامل مواد غذائی را دادند، و انسانهائی کشته و زخمی شدند؛ این عمل از سوی جامعهی متمدن مورد انتقاد شدید قرار گرفت. حتا رئیس جمهورآمریکا سنت حمایت یکجانبه را شکست و به رویداد اعتراض کرد.
از سوی عدهای از روشنفکران نیز اعلامیهای در محکوم کردن جنایت اسرائیل منتشر شد. برخی با این اعلامیه مخالفت کردند و گفتند: در اعلامیه، پیشداوری سیاسی نهفته است و این امکان، که منافع حماس پشت رویداد باشد، در نظر گرفته نشده است. منتقدینِ اعلامیه به کمک استدلال، محکومیت قاطع جنایتی را، که به هر حال رخ داده است، فرعی کردند.
از سوی دیگر متن اعلامیهی محکومیت، خالی از پیشداوری سیاسی نیست. و این واقعیت که من آن را امضاء کردهام، (چرا که بر این باورم که عمل انجام شده جنایتی است که باید از سوی روشنفکران محکوم شود) نباید مانع از بررسی آزاد آن شود: اعلامیه میخواهد از حقوق بشر دفاع کند اما از برخورد مجزا با آن ناتوان است و دفاع از حقوق بشر را با دفاع از جنبش سبز، که یک اعتقاد است، میآمیزد. تا جائی که صادر کنندگان خود را «جزء ناچیزی از جنبش سبز» میداند. از «جزء ناچیز» ، «بندهی حقیر و بیمقدارِ» درگاه احدیت به ذهن متبادر میشود. و این واقعیت، به اعلامیهی یاد شده حالتی اسنوبی میدهد و حقوق بشر را با تبلیغ سیاسی آغشته میکند.
شعارهای دولت ایران مبنی بر نابودی اسرائیل، نفی هولوکاست، مدح هرگونه جنگ و نفی هر نوع صلح، جناح های اسرائیلی را متحدتر و ستیز میان گروه های فلسطینی حادتر کرده است. ایران با این سیاست ها به امریکا و غرب کمک میکند حمایت بی قید و شرط از اسرائیل را توجیه کنند. رفتار دولت ترکیه، هم در امریکا و هم در اسرائیل، کمک میکند صف میانه رو از افراطیون هر روز بیشتر از هم جداتر شود. رفتار ترکیه امکان همگرایی و همدلی در میان حماس و فتح را تقویت، و زمینه حمایت بی قید و شرط امریکا از اسرائیل را بشدت تضعیف می کند. شعارهای ایران، همراه با یک سیاست هسته ای تهاجمی، برای ایران زیان و تحریم روزافزون و برای ترکیه اعتبار بین الملی بیشتر و بازار های منطقه ای بیشتر پدید می آورد.
خبر قتل بیرحمانه غیر نظامیانی که کمک انساندوستانه برای مردم غزه می بردند دنیا را تکان داد. در دهها شهر بزرگ دنیا مردم به گرد سفارت خانه های اسرائیل گرد آمدند و این جنایت را محکوم کردند. قساوت شنیع اسرائیل با غزه بار دیگر وجدان بشری را تکان داد.
رجب طیب اردوغان، نخست وزیر ترکیه، بعد از کنفرانس داوس، این بار با قدرتی بیشتر، از اسرائیل خواست که از دروغ دست بردارد و به این بیرحمی در حق غزه فورا پایان دهد. اردوغان با قدرت هشدار داد: ترکیه با همان قدرتی که دوستی می کند دشمنی خواهد کرد. ما را نیازمآئید.
قدرتی شگرف
در کلام اردوغان قدرتی شگرف نهفته بود. او در کلام او اعتماد به نفس موج می زد. سخن رانی او در پارلمان ترکیه با کف زدن یک پارچه نمایندگان مواجه شد. حتی عمده ترین احزاب مخالف دولت هم در همین سو ایستادند. مردم ترکیه، از هر گروهی، با سیاست دولت خود همراهند. این است راز قدرتی که در کلام اردغان است.
جمهوری اسلامی ایران بسیار زود تر و بسیار شدید تر از همان بدو تاسیس خود مبارزه علیه "اسرائیل غاصب" را آغاز کرد. دیدار آیت الله خمینی با یاسر عرفات در تهران قلب مردم ایران در سراسر کشور را فشرد. در کلام او هم همان قدرتی موج میزد که دیروز در کلام اردوغان بود.
همسویی ما و آنها
برای ما ایرانیان، دست کم در این ۳۰ سالی گذشت، روزی نبوده است که دردی که بر مردم فلسطین می رود از پیش چشم دور رفته باشد. ایرانیان هرگز با رفتار دولت اسرائیل با فلسطینیان همراهی نداشتهاند و همواره دلسوز و هموند مردم فلسطین بودهاند. اکنون نیز همین حس با همان قدرت در دل مردم ما هست. مثل مردم انگلستان و امریکا، مثل مردم مصر و سوریه و دیگر جاها. به خصوص امروز نه تنها کشورهای عضو ناتو که تمامی جهانیان دیگر تردید ندارند که هم در ایران و هم در ترکیه هم دولت و هم ملت از رفتار دولت اسرائیل خشم گین و در درد مردم فلسطین سهیماند. امروز ترکیه و ایران در مساله خاورمیانه عملا در یک سمت ایستادهاند.
تفاوت ما و آنها
با این حال میان سیاست دولت ترکیه با سیاست دولت جمهوری اسلامی ایران در قبال بحران خاورمیانه و درد سالدار مردم فلسطین تفاوتی بنیادین وجود دارد. این تفاوت فقط ناشی از آن نیست که دولت ترکیه، از دید اعضای پیمان آتلانتیک شمالی یک هم پیمان قدرت مند و مهم ترین دوست اسرائیل در منطقه، و جمهوری اسلامی ایران، از دید آنها، یک "خطر جدی" و مهم ترین دشمن اسرائیل در منطقه است. این تفاوت مشخصا ناشی از تفاوت بینادین در سیاست خارجی و داخلی دو دولت است.
در سیاست خارجی
در عرصه سیاست خارجی دولت جمهوری اسلامی، به ویژه پس از روی کار آمدن احمدی نژاد، انکار هولوکاست و انکار حق موجودیت اسرائیل را پیش کشیده و هرگونه صلح با اسرائیل را ناممکن خوانده و از هر نوع جنگ علیه اسرائیل حمایت کرده و در همان حال پیگیرانه پیشبرد یک برنامه هسته ای با خصلت تولید توانایی های دو گانه را پی گرفته است. این سیاست ها قطعا هیچ گونه پایگاهی در اروپا و امریکا نداشته و فقط نگاه عقب مانده ترین، مرتجع ترین و سفاک ترین و بی خبرترین نیروهای سرخورده ی درون جوامع اسلامی را به خود معطوف کرده است. این سیاست ها چنانکه می دانیم فشارهای فزاینده ای را متوجه کشور کرده و ما را در زمینه همکاری و رقابت اقتصادی، در مقایسه با رقبای منطقه ای، در موقعیت ضعیف تری قرار داده است. این مواضع، در هر سه زمینه، دولت اسرائیل را موفق کرده است همدلی و نگرانی غرب و قدرت های بزرگ را با خود همراه سوء ظن رقبای منطقه ای را نسبت به اهداف ایران تقویت کند.
در مقابل دولت اسلام گرای ترک نه تنها هیچ گاه سیاست براندازی اسرائیل و انکار هولوکاست و یا ستیز با طرح های صلح را پیش نکشیده است، بلکه با اسرائیل و حامیان جهانی اسرائیل روابطی تنگاتنگ و دو جانبه داشته است. ترکیه اصلیترین گردشگاه خارجی مردم اسرائیل و امن ترین جا در خاورمیانه برای شهروندان آن کشور بوده و هست. دولت ترکیه هیچ گاه از یک راه حل نظامی حمایت نکرده و در هیچ رویارویی نظامی، نه له و نه علیه اسرائیل و یا دشمنان آن، مشارکت نداشته و فتح قدس از هیچ راهی را مسوولیت خود ندانسته است. از سوی دیگر دولت ترکیه با وسواس و دقت بسیار کوشیده است توجه جامعه بین المللی و مردم جهان را به فاجعه ای انسانی که در خاور میانه بر اثر سیاست سرسختانه اسرائیل رخ می دهد معطوف سازد. اعتراض ترکیه به موجودیت اسرائیل نبوده و نیست، به سیاست های اسرائیل است. این اعتراض متمرکز است روی رفتار غیر انسانی و بیرحمانه ارتش اسرائیل با ساکنین در محاصره قرار گرفته ی غزه. این سیاست ترکیه تا این جا نه تنها مانع از شکل گیری رو در رویی و سوء ظن با قدرت های بزرگ شده بلکه با مهارت و تدبیری درخور، موجی بسیار موثرتر و کارسازتر از ایران در جلب حمایت و سمپاتی در عرصه جهانی به سود فلسطین پدید آورده است[۱].
در سیاست داخلی
در عرصه سیاست داخلی نیز دولت ترکیه و دولت جمهوری اسلامی ایران در مسیری عکس پیش رفتهاند.
دولت ایران در سال های اخیر گام به گام و در یک ساله اخیر به یک باره حمایت اجتماعی و اعتماد عمومی را بشدت از دست داده است. دولت ایران در سال های اخیر گام به گام و در یک ساله اخیر هرچه بیشتر به نیروهای مسلح در اداره کشور روی آورده است. نقش نظامیان در ایران افزایش یافته و نقش انتخابات و رای مردم در ساختن قدرت سیاسی به وضوح لگدمال شده است. نقار و سوء ظن میان گرایش های سیاسی کشور به شکلی بیسابقه تشدید شده است. در ایران کار به جایی رسید که، حتی در بدیهی ترین رویکردها در محافظت از منافع کشور یا در جلوگیری از لطمات احتمالی، کوچک ترین اعتمادی به دولت باقی نمانده و گامی نیست که این ها بردارند و، در بعد سیاسی یا اجتماعی، با شک و شبهه و مخالفت گسترده روبرو نشوند[۲].
دولت ترکیه در سال های اخیر گام به گام و در یک ساله اخیر به وسعت از مداخله، حضور و تاثیر نظامیان در سیاست کشور کاسته و بیشتر و بیشتر نهادهای مدنی و نتایج واقعی انتخابات متکی شده است. وضع البته هم چنان بسیار شکننده و بسیار بغرنج است. ترکیه از یک سو با سنت های نیرومند و گاه افراطی لائیک و نگرانی به حق آنها از رشد تمایلات اسلام گرایانه در کشور مواجه است و از سوی دیگر با مساله بسیار پیچیده ارتباط هویت ملی و هویت قومی و مطالبات یک دست نشده ی کردی و تنش های حاد ناشی از آن روبروست. اما علیرغم تمام این مخاطرات به نظر میرسد که هم حزب عدالت و توسعه و هم حزب جمهوریخواه خلق که احزاب اصلی به شمار میروند، هر دو در عام ترین جهت گیری های اساسی کشور، از جمله در زمینه حفظ پای بندی به اصول دموکراسی و یا نوع واکنش در قبال خودداری اروپا از قبول ترکیه در اتحادیه اروپایی و ضرورت اتخاذ نوعی نگاه به شرق، در مقابل هم نیایستاده اند و در مناسبات آنان، برخلاف ایران، تا اینجا در مسیر آلودگی به تنش و بدگمانی سیر نکرده است[۳].
نتایج دو سیاست
ایران و ترکیه در چالش های درون اسرائیل و کشورهای حامی تاثیرات متفاوت بر جای گذاشتهاند. سیاست ایران کمک کرده است این چالش ها در درون آن کشورها کمتر، مقابله با ایران حجت و حقانیت بیشتر، و سرسختی در قبال صلح گسترده تر شود. سیاست ایران کوچک ترین پایگاهی در درون اسرائیل ندارد و نمی تواند داشته باشد. حال آن که با مداقه در واکنش اسرائیل در قبال کاروان حامل کمک های انسان دوستانه به غزه - که آشکارا تحت حمایت و حتی تشویق دولت ترکیه بود، بسیار تدافعی، بسیار سراسیمه بود و یک ضربه واقعا کاری بر دولت راستی نتان یاهو بود. رفتار دولت ترکیه در قبال محاصره غزه واقعا شکاف در درون جامعه اسرائیل و قدرت های حامی آن را روز به روز بارز تر می کند. حال آنکه سیاست ایران در راستای پرتاب موشکچه های دست ساز بی خاصیت زمینه را برای همدستی نیروهای حتی غیر همدست را هم فراهم تر کرد. روش ترکیه و واکنش اسرائیل دولت حتی دولت "خوش رفتار" مبارک را هم وادار می کند گذرگاه رفح را بگشاید. امری که موشک اندازی حماس هرگز نمی توانست و نتوانست به گشایش آن کمک کند. رفتار ترکیه هم در غرب و هم در درون جامعه اسرائیل کمک کرده است نیروهای میانه رو از افراطیون دست راستی فاصله بیشتری بگیرند. رفتار ایران هم در اسرائیل هم در غرب هر دم بیشتر میانه روها را به سوی افراطیون سوق می دهد.
این شهر، سنگستان نیست
این تصور بی پایه و نابجاست که چون ساختار قدرت و پیشینه مناسبات جمهوری اسلامی ایران با قدرت های بزرگ و قدرت های منطقه با ترکیه تفاوت فاحش دارد و یا سیاست در ترکیه Turkish politics در مسیری جز مسیر سیاست در ایران Iranian politics گسترش یافته است، لذا برای دولت ایران سیاست گذاری هایی از نوع ترکی میسر نیست. شک نیست که در ترکیه آقای اردوغان از حداکثر ظرفیت های ساختار حقوقی و مناسبات قدرت برای پیشبرد سیاست مورد نظر خود بهره می برد. این طور نیست که این سیاست ها و تدابیر به آقای اردوغان و حزب عدالت توسعه مربوط نباشد و به فقط برخاسته از ویژگی های ساختار قدرت و نظام سیاسی مربوط باشد.
درست به همین گونه، این طور نیست که آنچه دولت احمدی نژاد و شرکاء در باره هولوکاست و نابودی اسرائیل از راه قهرآمیز و برنامه هسته ای می گویند و می کنند همه "وحی مُنزَل" و ناشی از ساختار قدرت و ماهیت نظام سیاسی ایران و تغییر ناپذیر باشند. اگر راه را بر انتخاب واقعی مردم ایران به زور سرنیزه سد نکرده بودند، اگر رای مردم ما هم، مثل مردم ترکیه، به حساب می آمد و آقای موسوی و همراهان مهار دولت را در دست داشتند، از ایران هم می توانست صدای دیگری، جز صدای هولوکاست و هسته ای و نابودی اسرائیل برخیزد و همدلی و همزبانی جامعه جهانی را هم با ایران برانگیزد؛ می توانست این همه بدگمانی و سوء ظن و ترسی که در تار و پود جناح های سیاسی در کشور ما خلیده است را به عزمی بزرگ و مشترک برای باز یافت جایگاه کشور در عرصه رقابت های سالم و همکاری های سودمند اقتصادی و سیاسی با همه کشورها فرارویاند. آری. اصلا این ناممکن نبوده و نیست که هم قلب ما برای صلح در غزه و لبنان بطپد و هم برای برساختن و برتر نشاندن کشور خود دست در دست هم داشته باشیم.
نه. واقعا همیشه مرغ همسایه غاز نمی نماید. گاه تفاوت ها واقعی است. اما همانقدر که واقعی اند اجتناب پذیر هم هستند. ایران واقعا شایسته حکومت بهتری است. این شهر، سنگستان نیست.
-------------------
[1] واکنش اسرائیل در قبال حمایت آشکار ترکیه از کاروان حامل کمک های انسان دوستانه به غزه آشکار تدافعی، بسیار سراسیمه بود و واقعا دولت دست راستی نتان یاهو را در موقعتی بسیار خفت آلود و منزوی قرار داد. رفتار ترکیه هم در غرب و هم در درون جامعه اسرائیل کمک کرده است نیروهای میانه رو از افراطیون دست راستی فاصله بیشتری بگیرند.
[2] مثلا طبیعتا انتظار میرفت که توافق ژنو برای تبادل سوخت هسته ای با مخالفت و ضدیت وسیع معترضین مواجه نشود. اما چنین نشد و بسیاری این شد که "اینها چون در عرصه داخلی بشدت بی پایگاه اند دارند در عرصه خارجی باج دهی و حاتم بخشی می کنند." و یا طیف های بسیار گسترده ای ضدیت خشن دولت با خود را با جدیت دولت در حمایت از حماس و حزب الله مقایسه کرده و گفتند "نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران". حال آن که اگر رفتار دولت این گونه نبود آنها قطعا بمباران غزه و لبنان را محکوم می کردند و نمی گفتند به ما ربطی ندارد.
[3] کمال قلیچ داراوغلو رهبر جدید حزب جمهوری خواه خلق (کمالیست) که حزب عمده مخالف است مواضع مشابهی با حزب عدالت و توسعه در زمینه ارسال کمک های انساندوستانه به غزه و واکنش یکسانی در برابر حمله اسرائیل به کشتی های ترک اتخاذ کرده است.
نظر کاربران:
جناب آقای نگهدار، با سلام.
کمکهای انسان دوستانه به مردم غزه و هم دلی با آنان یک موضوع انسانی و با ارزش هست. ولی آیا مساله و موضوع اول ما ایرانیها است؟ تحلیلها و راه کارهای منطقی و واقع گریانه شما (و برخی از دوستانتان) جهت پیش برد اهداف جنبش سبز به صورت مستقیم و غیر مستقیم بر هواداران و رهبران جنبش سبز موثر بوده است در یک سال اخیر.
چرا در این ماههای اخیر به بخصوص در این برهه حساس سالگرد ۲۲ خرداد سکوت کردهاید؟ لطفا تا قبل از ۲۲ خرداد بیشتر به این موضوع به پردازید. لطفا جنبش سبز و موسوی را تنها نگذرید. همه ما ایرانی ها به هم فکری جهت استبداد زدأیی از ایران نیاز داریم. تجربیات شما برای ما با ارزش است.
Wed 02 06 2010 9:19
ایران جزو جهان نیست؟!
احمد احمدی
در ایرانی که همیشه در رابطه با اسراییل سروصدا فراوان بود امروزخبری نیست، در کشوری که همیشه درانتظار یک حرکت از سوی دشمن و...بود اینروزها سکوت حاکم است. آیا حمله چتربازان اسراییلی به طرفداران حقوق بشر مهم نبود که یک تظاهرات عظیم خیابانی با صحنه گردانانی چون احمد خاتمی، نقدی و....علیه دشمن جنایتکار راه بیندازند؟ کاری که همیشه میکردند.
امروز در همه دنیا بطور خودجوش مردم به خیابان آمده، تظاهرات کرده، پرچم اسراییل آتش زده و.... واقعا در ایران چه شده است؟ حتی روزنامه کیهان اعلام کرد «اوج گیری تظاهرات مردم جهان علییه صیهونیستها» ولی ایران جزو جهان نیست؟!!
زیرا مردم جهان امروز حق دارند، و طرفدار حقوق بشرند. ولی مردم ایران در برابر دولت حقی ندارند. اینها که برای مردم فلسطین کمک میآوردند متعلق به حقوق بشر وسازمانهای آنان است.
علت آنست که حکومت ایران با مردم خود نیست، رایشان را دزدیده، خیانت در امانت کرده، اعتماد مردم از دست رفته است. دولت جرات ندارد مردم را به خیابان بیاورد، چون خیابان بیکباره همه سبز میشود، مردمی که از دولت کنونی جز دروغ نشنیدهاند، دولت و حکومت بی اخلاق، چاخان، بیاصول که صدای همه را درآورده است.
قهر مردم با دولت وحکومت یکسال است ادامه دارد. این حکومت حتی با مجلس خود رابطه خوب ندارد. گرانی بیداد میکند، چه کسی مسوول است؟ هیچکس در کشور گل و بلبل مسئول نیست. دولتی که فقط ادعا دارد، میلیاردها ثروت نفتی را دراختیار گرفته، تورم را افزوده، به مجلس توهین کرده، فتوا میدهد که قوانین مصوبه مجلس شرعی نیست، و....چه کسی پاسخگوست؟
یک دادگاه بینالمللی باید به جنایت اخیر دولت اسرائیل رسیدگی کند
روز سی و یکم ماه مای ۱۹ انسان خیر و صلحخواه در جریان تلاش کاروان کشتیهای صلح و همیاری برای رساندن کمکهای انسانی به مردم بی دفاع غزه توسط مهاجمان نظامی اسرائیل در آبهای بینالمللی به قتل رسیدند. هم چنین حدود ۶۰ نفر از تلاشگران به سختی زخمی شدند و شمار زیادی دستگیر و به زندانهای اسرائیل منتقل شدند. در شش کشتی تشکیل دهندهی کاروان یاری به غزه صدها نفر از کشورهای مختلف جهان بودند. در میان این جمع شمار زیادی نویسند و هنرمند صلحدوست بودند که قصد داشتند به یاری مردم در محاصره بشتابند.
تشکیل کاروان فعالان صلح و همیاری برای یاری به مردم غزه یک حرکت انسانی و صلحآمیز بوده است که نمیتوانست منشأ خطری برای اسرائیل باشد. اگر دولت اسرائیل برای حقوق بشر اهمیت قائل بود میتوانست با مجاز شمردن این کمک رسانی چهرهای بهتر از خود نشان دهد. اما هجوم نظامیان اسرائیلی به شش کشتی یاری رسان، آن هم در آبهای بینالمللی، و کشتن و زخمی کردن شمار زیادی از این سفیران صلح، یک بار دیگر نشان میدهد که این دولت زورگو و راسیست به هیچ قانون و مقرراتی پایبند نیست و برای منافع قومپرستانهی خود به هر کاری ممکن است دست بزند.
این جای بسی تأسف است که برخی فرصتطلبان در منطقه و جهان میکوشند مردم ستمدیدهی یهودی را به وسیله تبهکاریهای این دولت بدنام کنند. تاریخ نشان میدهد که یهودیان یکی از عدالتخواهترین اعضای جامعهی بشری بوده و هستند و در هر کجا که مبارزهای برای آزادی و عدالت جریان داشته باشد این مردم سهم خود را در آن ادا میکنند. اعمال دولت اسرائیل علیه منافع مردم یهود نیز هست.
سیاست دولت اسرائیل را نمیتوان نمودار هیچ گرایشی جز گرایش توسعهطلبانهی یک جریان راسیستی قلمداد کرد. این دولت هر روز که میگذرد گام جدیدی در ماجراجویی به جلو بر میدارد و هم اکنون در تلاش است که یک جنگ فراگیر منطقهای به راه بیندازد تا در سایهی آن نقشههای خود را پیش ببرد. عدم ایستادگی مؤثر جامعهی جهانی در برابر اقدامات حقکشانهی این دولت به زیان صلح و دموکراسی در منطقه و جهان است.
با هر قضاوتی که در بارهی جنبش حماس وجود داشته باشد نمیتوان مردم غزه را به آن خاطر تنبیه کرد. نمیتوان حق انتخاب را از مردم غزه گرفت و یا بدتر از آن این مردم را به خاطر حماس تنها و بی یاور جلو تانکهای اسرائیل رها کرد. اگر منشور حقوق بشر مورد پذیرش جوامع دموکرات است پس طبق همین منشور میتوان تشخیص داد که تجاوز به آبهای بینالمللی و کشتار انسانهای صلحدوست و بیگناه در آنجا یک جرم آشکار علیه حقوق بشر است و باید به آن رسیدگی قانونی شود.
باید با قاطعیت از درخواست سخنگویان کاروان یاریرسانی به غزه برای رسیدگی به این جنایت در یک دادگاه بینالمللی حمایت کرد. یک دادگاه صالح بینالمللی باید به دقت این ماجرا را بررسی کند و روشن سازد که چرا و چگونه این جنایت صورت گرفت و حکم جامعهی جهانی در این باره چیست. آیا بر پایهی همان پرنسیپهایی که حماس تروریست شناخته میشود نمیتوان ثابت کرد که دولت اسرائیل یک تروریست تمام عیار است؟
واقعیت این است که یکی از کاملترین مصداقهای تروریسم را میتوان در استراتژی و تاکتیک دولت اسرائیل یافت. اما حامیان مقتدر اسرائیل این دولت را همچون بازوی ترور خود و جزئی از پیکر خویش میشناسند و تا کنون هر گز گامی جدی برای مهار گردنکشیهای آن برنداشتهاند. متأسفانه نفوذ اسرائیل در دولت آمریکا بیشتر از نفوذ آمریکا در دولت اسرائیل است. تا چنین است دولت اسرائیل دست خود را برای قانونشکنی و تروریسم باز میبیند. اما وسوسه سودجویی از این وضع بدتر از هر چیز دولت اسرائیل را در دراز مدت به خطر میاندازد. به حساب نیاوردن نظر و حکم جامعهی جهانی سر شاخه بنشستن و بن بریدن است.
برای ملتهای این منطقه، مثل هر جای دیگری در جهان، هیچ استراتژی پیروزمندانه و شرافتمندانهای جز احترام به حقوق همدیگر و همزیستی مسالمت آمیز و همکاری و همیاری وجود ندارد. اگر دولت اسرائیل در فهم این مطلب ناتوان است قبل از همه وظیفهی مردم اسرائیل است که این امر را به دولت خود تفهیم کنند. اگر ما در ایران هنوز از این وسیله، یعنی دموکراسی داخلی، محروم هستیم آنها که آن را دارند.
Sun 30 05 2010 22:09
سه نسل، و دو چرخش جامعهشناختی
ناصر کاخساز
برای اپوزیسیون ایرانی، دوران معاصر از دههی بیست شمسی آغاز میشود، چرا که مسائل پیش از این دهه دیری است به پشت پهنهی خاطرات زنده لغزیدهاند و نقش عملی و فرهنگی کمتری دارند. شکل گیری سه نسل، در عبور از دو چرخش جامعهشناختی، که موضوع بحث ما هستند، در این دوران رخ دادهاند.
چرخش جامعهشناختی را من دارای شناسههای زیر میدانم:
تبدّل نسلی: یعنی نسلی میرود و نسل دیگری میآید، تغییر فرهنگ سیاسی، گسترش تفاهم ارتباطی و نشستن تفکر باز و گشوده بجای تفکر بستهی تشکیلاتی. یعنی برجسته شدن تفاهم برونگروهی نسبت به روابط درونگروهی و سست شدن اتوریتهی حزبی. با توجه به شناسههای یاد شده، یکبار در آغاز دههی چهل شمسی و بار دیگر در پایان دههی هشتاد شمسی، با چرخش جامعهشناختی روبرو هستیم. اما در دههی بیست شمسی، و نیز در انقلاب ۵۷ تا سه دههی پس از آن، با وجود تغییرات مهم اجتماعی نمیتوان از چرخش جامعهشناختی سخن گفت.
در دههی بیست با وجود تغییرات اجتماعی و سیاسی گسترده، تفاهم ارتباطی نه تنها رشد نکرد، که کمتر نیز شد، روابط برونگروهی و غیرخودیخواه، قربانی روابط درونگروهی و خودیخواه شد. در این دهه تنوع احزاب، بدون تفاهم ارتباطی رشد کرد و در نتیجه پلورالیسم نهادی نشد .به همین سبب دولت ملی نتوانست در برابر توطئه ی آمریکا و انگلیس مقاومت کند.
در دههی چهل، اما، در فرهنگ سیاسی و ادبیات، نگرش ایدئولوژیک رنگ باخت و چند صدائی در شعر و ادبیات گسترش جالب توجهی یافت. تفاهم ارتباطی گسترده شد و فرهنگ تک بعدی و خودیخواهِ نسل اول چپ، زمینهی پذیرشاش را از دست داد. در این متن از مناسبات، جنبش ملی دگرباره اوج گرفت و گرایشهای ایدئولوژیکی فرعی شدند. نسل دوم بر این زمینهی اجتماعی به هستی آمد.
انقلاب ۵۷ نیز نه تنها تفاهم ارتباطی را گسترش نداد، بلکه آن را، که در آستانهی انقلاب در حال گسترش بود، تخریب کرد. از سوی دیگر انقلاب ۵۷ زادهی یک تبدل نسلی نبود، حتا راه چرخش نسلی را به مدت سیسال بست. تا هنگامی که نسل سوم با طغیان بزرگ ۸۸ به این دوران خلا نسلی پایان داد.
اکنون بار دیگر با یک چرخش جامعهشناختی روبرو هستیم ، که شناسههای آن را در گرایشهای فرامسلکی نسل جدید، برجسته شدن تفاهم ارتباطی به گونهای بیسابقه و از سکه افتادن تفکر حزب سنتی و گسترش سازماندهی افقی در جنبش ۸۸ میتوان دید.
طغیان بزرگ ۸۸، واکنش نسل سوم به سه دهه خفقان مذهبی بود. جنبش سبز نام دیگر جنبش نسل سوم است و با حساسیتهای مازوخیستی نباید از آن فاصله گرفت. به جای فاصله گرفتن با آن، باید آن را تعریف کرد. نگرش انتقادی و سازندهای که در بدنهی جنبش نسل سوم متولد شده است، زادهی وجود تعریفهای گوناگون از جنبش سبز است. واکنش مازوخیستی از چپ و راست، سبب میشود که اصلاحطلبان مذهبی، این جنبش را تنها به سود خود انتگره کنند؛ در حالی که جنبش سبز به نهضت ملی نزدیکتر است. بدنهی جنبش سبز بر دو پایهی سکولار – لیبرال استوار است و آمادگی دارد با تجربهی نهضت ملی هماهنگ شود. حمایت انتقادی از جنبش سبز، که جنبشی همگانی است، با دنبالهروی از اصلاحطلبان تفاوت دارد. جنبش نسل سوم، رنگین کمانی گسترده است که از علامت خود جوش سبز برای گستراندن ارتباط ملی و جهانی خود سود میجوید.
پیدائی نسل اول
دگرگونیهای اجتماعی پس از جنگ جهانی دوم، که به تکوین قشربندی طبقهای و اجتماعی در ایران شتاب بخشید، تغییرات اجتماعی و سیاسی مهمی بوجود آورد. رشد طبقهی کارگر، بورژوازی، و قشر روشنفکر، چهرهی دیگری به ایران داد؛ با این همه، ساختار فرهنگی سنتی مانعی در راه تفکر مستقل سیاسی و شکوفائی دموکراسی بود. نبود تفکر مستقل سیاسی را در وابستگی حزب توده به همسایهی شمالی، از یک سو، و وابستگی دربار به دولتهای بزرگ غربی، از سوی دیگر، میشود نشان داد. این دو عامل، فرهنگ سیاسی ما را بیشخصیت و بیهویت میکرد. در هردو مورد منافع ملی تابع سیاستهای خارجی بود.
فاجعهی آذربایجان در سال ۱۳۲۴ تا ۱۳۲۵ و انشعاب خلیل ملکی و دوستانش از حزب توده در سال ۱۳۲۶، اهمیت تعیین کنندهای در جنبش روشنفکری ایران دارد و نقطه عطفی در تاریخ تفکر سیاسی است.
انشعاب خلیل ملکی از حزب توده، انشعاب از کمونیزم و تولد جنبش سوسیال- دموکراسی در ایران بود؛ به هنگام انشعاب، همانگونه که نجف دریابندری میگوید، حزب توده به یک حزب کمونیستی و استالینی تمام عیار تبدیل شده بود. انشعاب، اعلام این انحطاط بود. از زبان هگل اگر بگوئیم، در این سال واقعیتی کهنه، حقیقت خود را به واقعیتی نو داد و خود از حقیقت تهی شد.
با پایان یافتن نقش دموکراتیک حزب توده، مفهوم نسل اول چپ در تاریخ روشنفکری ایران به هستی آمد. نسلی از روشنفکران عدالتخواه که پیرامون حزب توده گرد آمده بودند و قربانی کردن آزادی را در راه عدالت اجتماعی لازم میشمردند. گرد این باور و ایمان شبهدینی روشهائی شکل گرفت که بعدها به سنتهای نسل اولی شهرت یافت. پس، مفهوم نسل اول، مفهومی است که نهاد عدالتخواهی با سنتهای ایدئولوژیک و وابستگی سیاسی را در بر میگیرد.
اما روشنفکران انشعابی سوسیال – دموکرات ، که با رد وابستگی سیاسی بر منافع ملی تاکید کردند - و با رد وابستگی مسلکی قربانی ماشین تبلیغاتی نیرومند حزبی شدند- آلترناتیو نسل اول بودند.
سوسیال- دموکراسی با کنده شدن از جنبش ایدئولوژیک چپ، نه تنها راه غیر مسلکی شدن چپ را گشود، که مسیر رفتن بسوی نهضت ملی را نیز باز کرد. یعنی جنبش سوسیال – دموکراتیک بر بستر تحول ملی حرکت کرد و نیروی عدالتخواه نهضت ملی شد.
سوسیال – دموکراسی آلترناتیو سنتهای مسلکی و وابستگی سیاسی است، و بر بستر ملی رشد میکند و بر منافع ملی تاکید میکند. پس نمی توان با حفظ علاقه به ارتباطهای نسل اولی، بدون انتقاد به دشمنیهای گذشته به تاریخ سوسیال دموکراسی در ایران، تنها با تغییری آیینی و شبه مذهبی، یکشبه سوسیال- دموکرات شد.
پیدائی نسل دوم
چرخش اجتماعیِ پس از خفقان هفت سالهی ۳۲-۳۹، با تولد نسل دوم نهضت ملی و شروع مبارزهی نیمه قانونی- نیمه دموکراتیک دوران کِنِدی- امینی همراه بود. در این دوران با سه پدیدهی ظهور جبههی ملی دوم، اصلاحات شاه – کندی، و پیدائی خمینی روبرو میشویم. خمینی در انتظار روشن شدن نتیجهی مبارزهی شاه با آلترناتیو مصدقیاش، جبههی ملی دوم، ماند . و شاه با نادانیِ یک دیکتاتور، با سرکوب جنبش مصدقی، او را برندهی بازی کرد. و بدین گونه روند تکوین نسل دوم نهضت ملی قطع شد. از درون رشد ناقص نسل دوم روشنفکران نهضت ملی، که در صفوف جبههی ملی دوم، یا در فضای فرهنگی و پیرامونی آن، گرد آمده بودند، نسل دوم چپ به ظهور رسید و در پایان دههی چهل سکوت سیاسی جامعهی ایران را در هم شکست.
هرچند نسل دوم چپ در واکنش به زوال قهری نسل دوم نهضت ملی بوجود آمد، اما در دگرگونیهای عمومیِ چرخش اجتماعی بزرگ دههی چهل ریشه داشت. اصلاحات شاه و فشار دموکراتهای آمریکا برای گسترش رشد اجتماعی در ایران نیز، نه بوجود آورندهی این چرخش اجتماعی، که پاسخی به آگاهیهای اجتماعی و نیازهای نوین حاصل از این آگاهی ها بودند.
در آغاز دههی چهل یا بهتر بگوئیم در پایان خفقان هفت ساله، ما با یک جنبش اجتماعی بزرگ روبرو هستیم که خود را با پسوند چپ محدودود نمی کند. شیوهی اندیشیدن و تفکرمستقل، چونان یک آلترناتیو، در برابر وابستگی شاه از سوئی، و حزب توده از سوی دیگر، جنبشی فکری بوجود آورد که همانگونه که در لولی وش مغموم گفتم، نمونههای تیپیک آن را در ادبیات، در تولدی دیگر فروغ و شعرهای شاملو،سپهری، کدکنی، خوئی و... میبینیم. مانند همیشه شعر در ایران پرچم آزادی را برداشت.
جنبش سیاسی نسل دوم درست به همین جهت که بازتاب واقعی چرخش اجتماعی دههی چهل بود، سخت به دل مردم نشست و وجیه و محبوب شد.
زوال سیاسی نسل دوم
نسل دوم، نفی وابستگی سیاسی حاکم و نفی قالبهای بستهبندی شدهی استبداد ایدئولوژیک در سنت چپ را آماج حرکت خود قرار داده بود. نفی حاکمیت دینی، اما، به نسل دیگری با زبان ارتباطی دیگری نیاز داشت که از درون این موقعیت جدید بیرون آمده باشد. به همین سبب نقش سیاسی نسل دوم در نخستین سالهای حاکمیت دینی به پایان رسید. اما حاکمیت فاشیستی، از فهم این واقعیت ناتوان بود، و نمیفهمید، که حتا از زاویهی منافع خودش، به نسل کشی ۶۷، این جنایت وحشتناک و ضد بشری نیازی نداشت.
اما زوال جنبش نسل دوم سببی درونی نیز داشت: جنبش نسل دوم آمده بود تا به نیازهای آزادیخواهانه که در چرخش دههی چهل شکوفا شده بود، پاسخ دهد، اما دچار ایدئولوژی گرایی شد. این جنبش به سبب واکنشاش به دیکتاتوری در قلب مردم نشسته بود، اما با دفاع آشکار از دیکتاتوری طبقهای از قلب مردم بیرون رفت.
پس از این که بازماندگان سیاسی نسل دوم، آلترناتیو سوسیال – دموکراتیک نسل اول را دور زدند و به ایدئولوژی و تجربهی شکست خوردهی نسل اول بازگشتند، انحطاط جنبش نسل دوم چپ کامل شد.
انقلاب ۵۷ در ادامهی فضای سیاسیای که فرهنگ نسل اولی بر آن مسلط بود پدیدهی انقلاب اسلامی را تثبیت کرد.
انقلاب اسلامی با ایجاد فضای خفقان، تاریخ نهضت ملی را از حافظهی نسل جوان پاک کرد و راه ارتباط نسل جدید را، که قالبهای مسلکی نداشت، با تجربههای فرامسلکی نهضت ملی برید.
جنبش اصلاح طلبی دینی، با همهی جنبههای مثبتی که داشت، با اولویت دادن به ایدئولوژی مذهبی به این روند خدمت کرد و با ایفای نقش اپوزیسیون، در جامعهای که به چند گونگی دراپوزیسیون هم عادت نکرده بود، راه را بر رشد و پیدایش یک اپوزیسیون فرامسلکی بست، جنبش نسل سوم با واکنش خود این راه بسته را گشود.
پیدائی نسل سوم
حاکمیت با سرکوب جنبش اصلاح طلبی، که در چارچوب ایدئولوژی حاکم فعالیت میکرد ، جامعهی ایران را به سوی یک جنبش فرامسلکی کشاند- که درست به همین سبب، بنیانی و شکستناپذیر است. پس از زوال نسل دوم، اکنون با جنبش نسل سوم روبرو هستیم. نسلی که نه تنها فرامسلکی و فراحزبی که حتا فراسیاسی است. و به همین دلیل حاکمیت نمیتواند با شکستن رهبراناش، او را مایوس کرده و به خانه بازگرداند. او رهبرش را لحظه به لحظه انتخاب می کند و بدنبال خود میکشد. این نسل جزئی از نظام فرهنگی پسا اعتقادی است. و درست با این شناسه و ویژگی است که با تجربهی نهضت ملی پیوند میخورد. این را من در سخنرانیها و نوشتههائی در ماههای آغازین جنبش سبز، یا جنبش نسل سوم، زیر نام جایگزینی سازماندهی افقی بجای سازماندهی عمودی نیز بیان کردم. هدف من از پیش کشیدن این بحث نیز نشان دادن پیوند میان نهضت ملی و جنش نسل سوم، و نشان دادن شکست تلاشهائی است که در برابر این پیوند آزادیخواهانهی پسا مسلکی ایستادند. این پیوند پسا مسلکی چیزی جز حرکت اندیشهی سیاسی بر بستر ملی و عرفی – یعنی سکولار - در جامعهی ما نیست.
نسل سوم هرچند تجربهی سیاسی و تشکیلاتی ندارد، اما آگاهی اجتماعیاش گسترده است وافق دید جهانی دارد و با درک ملی و عرفی خود توانسته است هستههای افقی سازماندهی را شکل دهد. کاری که ورزیدهترین پراتیسینهای تشکیلاتی از آن ناتوان بودند. چرا که نسل سوم تابع آمریتهای اعتقادی نیست و آزاد و بنابراین خلاق است. انرژی ذهنی و روحیاش، از آنجا که در کانونهای مختلف ایمانی و ایدئولوژیکی پراکنده نیست، به تمامی بر آزادی و رهائی متمرکز است.
جنبش نسل سوم چهار پایه دارد: ملی، سکولار، لیبرال، و سوسیال – دموکراتیک
هر حرکت سیاسی که بربستر تجربهی ملی شکل نگیرد، فاقد چشماندازی روشن خواهد بود. حرکت بر پایهی تجربههای نهضت ملی خود بخود به سکولاریسم و لیبرالیسم میانجامد. و هنگامی که این مثلت شکل بگیرد، شعار عدالت اجتماعی جایگاه خود را پیدا میکند و از فورمالیسم دیریناش جدا میشود.
سازمانهای هوادار نهضت ملی، اگر تفاهم ارتباطی با یاور سوسیال- دموکراتیک خود را گسترش ندهند، به محافظهکاری سیاسی میلغزند. این را در جبههی ملی دوم آزمودیم - هنگامی که از پذیرفتن رسمی خلیل ملکی و حزب او درصفوف خود سر باز زد.
اما سازمان های طرفدار نهضت ملی نباید اکنون برای جبران آن اشتباه، به اشباه مقابل درغلتند و با طرح شعار عدالت اجتماعی، خود جایگزین یک حزب سوسیال – دموکرات شوند. نیروی ملی، سکولار و لیبرال باید با ایدهی سوسیال – دموکراسی، تفاهم ارتباطی برقرار کند. این رابطه، هرچند نه بطور رسمی اما در عمل، میان سوسیالیستهای نیروی سوم و جبههی ملی دوم برقرار بود. این تجربهی گرانبها را باید گسترش و ادامه داد.
حزب سکولار، لیبرال و ملی باید در ایران بیشتر با ابزار تفاهم ارتباطی با ایدهی عدالت اجتماعی نزدیک شود تا بتواند به شکل روشنتری بر پایههای سکولار و لیبرال خود، که برای ساختن ایرانی دموکراتیک، به آنها نیاز است، تکیه کند.
دوست گرامی آقای توسلی،
این نوشته بسیار فشرده است، چرا که موضوع آن گسترده است. اما هدف من، تنها تلنگر زدن به ذهن است. سپس تقاضا، عرضه تولید میکند. اما دوستانی که نام بردید، تردیدی نیست که به ایدئولوژی باور داشتند. گاه حتا از سازمانهای ایدئولوژیک آمده بودند. اما من به پارهای از نسل دوم اشاره کردم که زادهی سرکوب نسل دوم نهضت ملی، پس از پانزدهم خرداد ۴۲ بودند. افزون بر این: اندیشهی سکولار که در چرخش پس از خفقان ۷ ساله در جامعه بوجود آمد تنها نیروهای سیاسی را در بر نمی گرفت. برای همین هم به عنوان نماد این اندیشهی سکولار از تولد دیگر فروغ نام بردهام. که یک اثر تیپیک نسل دومی است. از بیان نظر انتقادی شما سپاسگزارم
کاخساز
*
دوست عزیز کیومرث
این چهار پایه، هم اکنون نیز موجودند. سکولار بودن، یعنی فرامسلکی بودن، روشنترین ویژگی بدنهی جنبش سبز است. از نظر بدنهی جنبش، ایدئولوژی و دین دیگر به حوزهی خصوصی زندگی تعلق دارد. حتا لیبرال بودن جنبش به تبع سکولار بودن آن است. اما در مورد سوسیال - دموکراسی: نام که مطرح نیست؛ عدالتخواهیِ غیرایدئولوژیک و فرادینی، به سبب موقعیت حاد اجتماعی، بسیار نیرومند است. گرایش لیبرال، بیشتر در قشر کارمندی و بازار و قشر مرفه نیرومند است.
کاخساز
*
با سلام،
نوشته شما چون به شدت از تجربه شخصی خودتان تاثیر پذیرفته بسیار فشردهبوده و از نگاه با اطراف خود دوری کرده است.
شما بسیاری از ان چه که برای خواننده بیگانه است را چون امری شناخته شده دانستا، از باز نمودن آن خودداری نموده اید، و بر این پایه مقاله برای نسل جوانی که چندان از گذشته آگاهی ندارد، چندان مفهوم نیست.
شاید مثالی از نوشته شما روشن کننده این نگاه من باشد: شما نسل دوم را نخست رها از ایدئواوژی می دانید(که در حقیقت تجربه خودتان است) و سپس در زوال آن نسل می نویسید"پس از این که بازماندگان سیاسی نسل دوم، آلترناتیو سوسیال – دموکراتیک نسل اول را دور زدند و به ایدئولوژی و تجربهی شکست خوردهی نسل اول بازگشتند، انحطاط جنبش نسل دوم چپ کامل شد."
این گونه پرش در تحلیل خواننده را به میدانی می اندازد که ناآشناست، زیرا به ناگاه آن نگاه نخست را که نسل دوم آغشته به ایدئولوژی نبود باژگونه می کند. بدون آن که بگوید چرایش را. هنوز در تحلیل شما از نسل دوم (جزنی و احمد زاده در طیف چپ غیرمذهبی) و باکری و حنیف و...(طیف مذهبی) را نبا آن ایئولوژی پررنگ در نگاهشان ادیده می گیرید. آیا این نمایندگان چپ که نسل دوم به دنبال آن ها بود رها از ایدئولوژی بود؟ به گمانم با این مثال می بینیم که مقاله بسیار وزین شما می توانست بسیار روشن تر و در پی آن برای جوانان نسل سوم آگاه کننده تر باشد.
ارادتمند توسلی
*
جناب كاخساز با عرض سلام و خسته نباشید. طبق معمول دستتان درد نكند. در مقاله فوق وقتی میفرمایید كه " جنبش نسل سوم چهار پایه دارد: ملی، سکولار، لیبرال، و سوسیال – دموکراتیک" دقیقا منطورتان چیست؟ ایا این جنبش(نسل سومى ها) براین ٤ اصل استوار است یا "بهتر است " باشد . بعد ملى و لیبرال بی شك در این جنبش مشهود است اما بعد سوسیال-دمكراسى به مثابه ایجاد تعادل در حوزه اقتصادى در گفتمان این جنبش تا كنون نبو ده است. بعد سكولار هر چند كه طیف گسترده اى از این جنبش را در بر میگیرد. اما ایا گفتمانی هست كه میباید در صحنه سیاست ایران در این مقطع عمده گردد؟ ملى گرایى، لیبرالیسم در حوزه سیاست و اعتدال گرایى در حوزه اقتصاد (هر جند كه عنوان سوسیال - دمكراسى صریحا استفاده نمیشود) عامل پیوند بین گرایشات غیر مذهبى (سكولار) و مذهبى (غیر سكولار) میتواند گردد و تا حدی نی هست. اما بعد سكولار انگار به معضلی براى هر دو سوى معدله مبدل شده است، چكونه میتوان در مورد این موضوع به تفاهم و مصالحه اى دست یافت؟
با تشكر: كیومرث (وبلاگ وطن)
*
لطفا در مورد "فاجعهی آذربایجان" توضیح دهید آیا مانند سلطنت طلبان و دیگر روشنفکران شوونیست ایران حنبش ملی دموکراتیک آذربایجان را "غائله آذربایجان" می دانید؟ لطفا به وضوح نظرتان را بنویسید.
Sun 30 05 2010 5:26
«ديدگاهها پيرامون چشمانداز جنبشسبز مردم ايران»
داریوش همایون
سخنرانی در سمینار استکهلم
پیشتر گزارش کوتاهی به همراه فیلم مربوط به سخنرانی آقايان داريوش همايون، حسن شريعتمدارى و فرخ نگهدار در سمینار ”ديدگاهها پيرامون چشمانداز جنبشسبز مردم ايران” که به ابتكار «راه سبز اميد – سوئد» برگزار شده بود، و بخش پرسش و پاسخ این سمینار نیز که فیلمبرداری شده بود را همراه با متن سخنرانی آقای شریعتمداری در ایران امروز منتشر شد. اکنون متن سخنرانی آقای داریوش همایون بدست ما رسیده که در زیرملاحضه می کنید.
لازم به ذکر است که این سخنرانیها از روی فیلم پیاده شدهاند و ممکن است که کلمهای جا افتاده باشد که عمدی در کار نبوده و امیدواریم در کل مطلب تأثیری نداشته باشد. در اینجا فرصت را غنیمت می شماریم و از دوستانی که بی دریغ در پیاده کردن سخنرانیها کمک کردهاند نیز تشکر می کنیم.
ایران امروز
متن پیاده شده سخنرانی داريوش همايون
در رابطه با جنبش سبز البته از نظرگاه های گوناگون میشود بحث کرد. من اجازه میخواهم که یک کمی بروم به ژرفای جنبش سبز، حالا مقام مسائل عملی و روز و سیاسی بجای خودش هست و به آن میرسیم اما، ببینیم اما این جنبش سبز چیست، درست است که این جنبش بعنوان اعتراض به انتخابات آغاز شد و درست است که تا چندگاهی خود من هم به این جنبش میگفتم جنبش اعتراضی، ولی آیا جنبش سبز فقط جنبش اعتراضی است؟ فقط با انتخابات شروع میشود و با انتخابات کارش تمام میشود؟
از اینجا من با اجازه تان وارد این بحث میشوم که حالا بهتر است از یک جای پایهییتر شروع کنم. وظیفه هر نسل این است که جامعه خودش را به بالاترین درجه ی انسانیتی که در آن زمان رسیده است جامعه بشری، خودش را برساند. نسل ما فکر میکرد که بالاترین درجه انسانیت در آلبانی ست، در شوروی ست، در چین مائوست، در کوباست، و در جامعه ی مدنی، مدینه، مدینه النبی و یا در حکومت علی بود. این نسل کنونی تغییر داده است این سطح بالای انسانیت را، از اینجا میرسیم به آن گفتمانی که آقای شریعتمداری به درستی به آن اشاره کردند، که در ایران کنونی ما با سه تغییر روبرو هستیم.
اولین آن تغییر نسلی است، میدانید که نسل را میگویند بین ۲۵ تا ۳۰ سال دارد. یعنی دورهای که یک گروه سنی تازهای میرسد به مرحلهای که در کار جامعه موثر میشود. نه اینکه تمام جامعه میشود ۲۵ یا ۳۰ ساله، نه، منظورم این است که یک عنصر جدید وارد جامعه میشود که ادامهیآن نسل برای آینده، (و قبلیها هم بتدریج میروند).
ما این تغییر نسلی را در این ۳۰ سال طبعاً داریم. یعنی از انقلاب اسلامی به این طرف. ولی این تغییر نسلی فقط روی سنّ بازنتابیده است، فقط نمیشود گفت که یک مثلاً عده ی زیادی حالا ۲۵، ۳۰ ساله پیدا کردیم، نه! تغییر نسلی کنونی ویژهگیریهایی دارد که تکلیف تاریخی اش را بسیار سنگین میکند و بالا میبرد. نخست اینکه، این نسل تازه از لحاظ وزنهای که در جامعه دارد، در طول تاریخ ایران بی مانند است، به این معنی که هرگز ما در جامعه ایرانی چنین نسبت بالایی را زیر مثلاً، ۳۰ الی ۴۰ سال نداشتهایم و گمان کنم که دیگر هم نخواهیم داشت، برای اینکه این جوانان مثل پدر و مادر خودشان فرزندآوری نخواهند کرد، به دلایل بسیاری. پس وزنه ی این نسل از لحاظ سهمی که در جمعیت کشور دارد، بکلّی چیزی دیگری است و به هر حال شماره، بیلان و کمیّت خیلی مهم و عامل تعیین کننده ای است.
دوم اینکه این نسل از نظر آگاهی و دسترسی به آگاهی، باز در طول تاریخ ایران بی مانند است، ما هرگز ۲ الی ۳ میلیون دانشگاه دیده در ایران نداشتهایم. هرگز جوانان، زنان و مردان مثلاً زیر ۴۰ یا ۵۰ سال، تقریباً همهشان با سواد نبوده اند و هرگز دسترسی به این تکنولوژی تازه یانفورماتیک هیچ جای دنیا نداشته و خوب ما هم نداشتیم. خوب پس ما با یک توده ی عظیم جمعیت روبرو هستیم که هم وزنه کیفیاش فوقالعاده بالا است و هم آگاهیاش بی مانند. از همه ماها بیشتر و از همه ایرانی های گذشته در موقعیت خودشان بیشتر است. این یک تغییر است و این تغییر کمی نیست. تمام قضیه همین است.
دگرگونی دومی که ما باهاش روبرو هستیم، دگرگونی گفتمان است. یعنی این نسل بر خلاف نسل گذشته، بالاترین درجه انسانیت را در دوره صفوی یا در دوره حکومت علی یا در تیرانا، هاوانا، مسکو و پکن و یا این حرف ها جستجو نمیکند. این نسل بالاترین درجه انسانیت زمان کنونی را در جاهای درستش شناخته است، یعنی در اروپای غربی و آمریکای شمالی. حالا ما موافقیم و یا مخالفیم بحث دیگری است. ولی این نسل مدلاش و آرمانش آنجاست. یعنی به کلی با آنچه که ما باهاش سر و کار داشتیم و آشنا بودهایم، متفاوت است. بکلّی از ریشه با آنچه حکومت، حکومت اسلامی میخواهد و بر آن بنا شده است، مخالف است. مخالفتی که برای نخستین بار، مخالفت سیاسی نیست، مخالفت عقیدتی نیست، مخالفت وجودی است، Existential است. شما با من اختلافتان سیاسی بود، اینها اختلافشان با حکومت کنونی Existential است. اینها نمی توانند، اصلاً وجودشان همدیگر را نفی می کنند، شما وجودتان ما را نفی نمیکرد. کافی بود ما یک کمی شل می دادیم و شما هم کمی عاقل تر می شدید، با هم کنار میآمدیم. ما هم کمی عاقل تر می شدیم، شما هم کمی شل می دادید. اشتباه از هر دو طرف بود و از این تغییرات، تغییر سوم ناشی میشود، که چیست؟ که تغییر این رژیم است.
مگر میشود یک جامعهای، اکثریتاش اشکال وجودی داشته باشند با حکومتشان، نه فقط سیاسی، نه فقط حکومت بد، اینها همه که بجای خود قبول، و جامعه به این همه آگاهی دسترسی داشته باشد و این حکومت هم که واقعاً سراپا نادانی و خرافات باشد و این دستگاه دوام بیاورد؟ امکان ندارد. مسئله زمان است. در این که رژیم اسلامی نابود خواهد شد، سرنگون خواهد شد، بر کنار خواهد شد، تغییر خواهد کرد، حالا هرچی، راجع به آن بحث می کنیم، در این شکی نیست. مسئله این است که کی و چگونه؟ چگونهاش خیلی مهمتر است از کی! اینجا اشاره شد و بسیار هم حرف درستی هست که ما نمیخواهیم خون از دماغ کسی بیاید، نمیخواهیم حتا خون از دماغ خامنهای بیاید، احمدینژاد بیاید، اصلاً آدم چندشش می شود، مشکل وجودی گفتند، ولی مشکل حسی... مثل قورباغه ای که بهش دست نمیتوان زد، بهرحال... مجبوریم. نمیخواهیم خون از دماغ کسی بیاید، آن بجای خود، ولی در اینکه اینها تمام کارشان، شکّ نداشته باشید، ما نمیتوانیم این ها را نگاه داریم، دیگر از این حرفها گذشته است. برای اینکه این جوششی که از پائین جامعه شروع شده، این اجازه را نخواهد داد.
حالا، ما با این سه دگرگونی روبرو هستیم. دوتایش را ما در جریانش هستیم و یکی هم شروع شده است. این چه ویژههای دیگری دارد.
بیشتر از آنچه که مربوط به جنبش سبز بشود، نه در ایران سابقه داشته است و ما باهاش آشنا بودهایم و نه تقریباً در دنیا. برای اینکه این انقلابات که رنگنشان به اصطلاح، آبی، ارغوانی، نارنجی و انقلابات مخملی نام گرفتهاند، اینها در جوامعه هایی سر گرفتهاند که خیلی زیر ساختار داشتهاند، خیلی ارتباطات اجتماعی شان قوی بود و مثل ما اینقدر به سر و کله همدیگر نمیزدند و همه ی اینها یک رهبری، خود بخود از تویشان در آمده بود. همهشان یک رهبری داشتند. چه چکسلواکی هاول (واتسلاو هاول Václav Havel) بود و بیانیه ۷۷ یا آن یکی والسا (لخ والسا Lech Wałęsa) بود و همه اینها به همین ترتیب. در ایران این جنبش یک چیزی است به معنی واقعی خود جوش.
من وقتی آن اوایل بنظرم میرسید که این جنبش سبز را با ویکیپیدیا مقایسه کنم. ویکیپیدیا که آشنا هستید. هرکس یک چیزی به آن میافزاید، بر آن دادههایی که آنجا هست. یک ماهیت پیش ساخته ی فراهم و موجودی نیست، مثل پلاستیک است، پلاستیک که میدانید، یعنی شکل گیر، این هنرهای نقاشی و مجسمه سازی و معماری را بهش میگویند پلاستیک، برای اینکه شکل میگیرد. این یک پدیده پلاستیک است، همینطور دارد تشکل میشود. من هیچ حکمی را قبول ندارم در مورد جنبش سبز. برای آنکه دیروزاش با امروزاش فرق داشته و فردایش با امروزاش فرق خواهد داشت و این یکی از ویژه گیرهای یگانه ای است، برای اینکه چندین ویژهگی یگانه دارد، حقیقتاً چندین ویژگی یگانه دارد، که یکی اش همین است که اصلاً نباید تعریف اش کرد، برای اینکه فردا میبینی که یک چیز دیگری میشود، باز هست، بکلّی گشاده است، بر اندیشههای تازهف تجربههای تازه. گفتیم رهبر ندارد و ما خیال می کردیم (من خوشبختانه جزوش نبودم)، بسیاری خیال می کردند که رهبر نداشتن ضعف است، شما رهبر ندارید، فایدهتان چیست؟ نه! اصلاً تمام قدرت این جنبش سبز همین است که رهبر ندارد و دارد شکل میگیرد. مثل کوه مرجانی است، این کوههای مرجانی که به این زیبایی که میآیند بالا، این جنبش سبز هم همین حالت را دارد، ما حکم نمیکنیم. در نتیجه نمیتوانیم حکم بدهیم. ضعیف شد، تمام شد، شکست خورد، موفق شد! نه هیچکدام اینها نیست، دارد شکل میگیرد. چرا اینطور است؟ تمام این ویژگیها از کجا ناشی میشود؟ از این که این جنبش نه بر گرد یک فرد، نه بر گرد یک رویداد، بلکه بر گرد یک گفتمان شروع شده است. آن گفتمان چیست؟ آن گفتمان همان مدلی است که عرض کردم، همان رساندن جامعه ایرانی به بالاترین سطح انسانیت که اگر شما تعریف سیاسیاش را بخواهید، میشود دموکراسی لیبرال. همین که در این کشور هم هست. حالا دوستان چپ حتماً اینجا زیاد هستند و به محض اینکه من گفتم لیبرال یک خارشهایی احساس کردند در تنشان. نه! لیبرال آنطور نیست که شما فکر میکنید. سوسیال دموکرتها لیبرال هستند. برای اینکه لیبرالیسم سیاسی چیزی دیگری است. با لیبرالیسم اقتصادی فرق دارد. لیبرالیسم اقتصادی، بدترین صورتش که در دنیا وجود ندارد و هیچوقت هم تقریباً وجود نداشته است، لسفر(Laissez-faire let them do it) است، هرکس هر کاری دلش میخواهد بکند! نیست اینطور. همه جا حکومت خیلی خیلی موثر است. ولی آن بجای خود. منظور من از دموکراسی لیبرال، دمکراسی ای است که با اعلامیه جهانی حقوق بشر محدود میشود. یعنی با حکومت اکثریت، ولی نه هرچه که اکثریت گفت، یعنی اکثریتی که فقط در چارچوب اعلامیه بتواند کار بکند. یعنی یک نفر را هم نمیتواند حقش را ضایع کنند، یعنی همه با هم برابرند، یعنی اقلیت وجود ندارد، بر اساس عشق و مَحبت است، تبعیض وجود ندارد. این دموکراسی لیبرال تعریف سیاسی گفتمانی است که جنبش سبز بر آن بنا شده است. باز یکی از دلایل قدرت و شکست ناپذیری جنبش سبز همین است که بر گرد این گفتمان است، نه بر گرد راه سبز امید. حالا برسم به راه سبز امید. چون بسیار بحث زیاد است و میزبانان ما هم امشب از راه سبز امید هستند و خیلی هم من بهشان علاقه دارم و اعتقاد دارم. ولی بگذاریم هرچیزی سر جای خودش قرار بگیرد.
راه سبز امید، سازمان سیاسی است که در جریان زد و خورد و اندرکنش یا ارتباط دوسویه و یا تأثیر دوطرفه روی هم با دستگاه حکومتی است. جنبش سبز با دستگاه حکومتی چندان ارتباطی ندارد و نباید داشته باشد. جنبش سبز آن حالت اعتراضیش را حفظ کرده است و هی گسترش داده است و حالا البته شامل همه چیز شده است. ولی این جنبش سبز یک دستگاه سیاسی لازم دارد، نه از آن خودش. باید این دو تا را از هم جدا کرد. ما یک راه سبز امید داریم و یک جنبش سبز داریم. جنبش سبز باید کار خودش را بکند. باید شکل بگیرد، باید بر گرد آن گفتمان تکامل پیدا کند و باید بسیج کند، در سطح ملی، ملی نه به معنی ملی قومی، چون ملی قومی نداریم یا ملی هست یا قومی، در سطح ملی، یعنی کشور، ملت. ولی راه سبز امید باید آزاد باشد، امکان داشته باشد که در چارچوب حکومت بتواند با او مبارزه کند و با او کار بکند. اگر ما این دوتا را از هم جدا بکنیم، بسیاری از این مسائل که بیرون و درون، و البته درون کمتر، برای اینکه در درون این جدایی حاصل شده است. در بیرون متوجه نیستیم، اینها را قاطی میکنیم با هم. اگر اینها را جدا بکنیم از هم، نه آن بدبینی را پیدا میکنیم به را ه سبز امید و نه به جنبش سبز. بسیاری ایراد میکنند که چرا راه سبز امید در چارچوب حکومت کار میکند، شعارهای حکومتی را میگوید، با خمینی خوب است، خمینی را ستایش میکند، قانون اساسی جمهوری اسلامی را قبول دارد. اولاً اینطور نیست! راه سبز امید در طول این هشت نه ماه همینطور کوشش کرده است که خیلی از جنبش سبز عقب نماند. آخرینش هم همین است که گفتند که قانون اساسی وحی منزل نیست. از آسمان نیافتاده. دوم اینکه، همینطور که عرض کردم جنبش سبز بتنهایی برای این مبارزه کافی نیست. ما با یک رژیم سرکوبگری روبرو هستیم که این رژیم سرکوبگر خوشبختانه درش اختلاف و شکاف فراوان شده است و یکی از عوامل اختلاف و شکاف همین راه سبز امید است. یعنی یک جایی پیدا شده است که جلوی این دستگاه حکومتی یک راه حلی گذشته، که میتوانید از این طریق، اگر تغییر را لازم میدانید وارد شوید و تغییر دهید. اما راه سبز امید متکی است با جنبش سبز، برای اینکه اگر جنبش سبز نباشد، اگر زور مردم نباشد، راه سبز امید همان خاتمی است، هیچی! سخنرانی است، شعار است، تمام میشود میرود. یک اصلاحاتی است و تمام شد. چالش اصلی که ما باهاش روبرو هستیم در همه جا، این است که ارتباط ارگانیک جنبش سبز و راه سبز امید حفظ بشود، در عین حالی که از هم جدا باشند. نه آن میتواند جلوی جنبش سبز را بگیرد، که نمیتواند و نه جنبش سبز آزادی عمل راه سبز امید را محدود بکند، که نمی خواهد. ما الان اتفاقاً به نظر من در بهترین شرایط هستیم. خوب حالا بعد از این مقدمات یک نتایجی بگیریم، چون در فضایی بیرون از ایران داریم بحث می کنیم. من یک مقداری به برکت جنبش سبز در جریان صحبتها و اندیشههای پارهای از فعالین جنبش سبز در ایران هستم. یکی از پیامدهای جنبش سبز همین بود که ارتباطات بین درون و بیرون را خیلی زیاد کرد. و حتا پاریاهایی مثل من یک راه مختصری پیدا کردند، پاریا میدانید این نجس های هندی را میگویند پاریا، حالا خیلی نجس نیستم، ولی از نظر سیاسی می گویم. یعنی ما هم توانستیم یک ارتباطاتی پیدا کنیم و بسیاری از این گرایشهایی را که من در بیرون از ایران می بینم در بین هواداران جنبش سبز، از نظر دوستان درون ایران، ویرانگر محسوب میشود. این را خدمتتان عرض میکنم. این دسته بندی ها، این کوشش برای اینکه هر گروهی خرج خودش را سوا کند، یک گوشه کار را بگیرد، یکی دنبال انتخابات، یکی دنبال سکولاریسم، یکی پشتیبانی از این، یکی پشتیبانی از آن. این برای آنها در درون به هیچ وجه دلگرم کننده نیست. این را خدمتتان عرض کنم. حداقل برای آندسته که من باهاشون آشنا هستم. من شنیده ام مثلاً در این شهر پنج تا گروهبندی است. در شهرهای دیگر هم که رفتهام همینطور، یک دو سه چهار، هستش. حقیقتاً دوستان بنشینید و این روحیه ای که در جنبش سبز هست، این را به بیرون از ایران انتقال بدهند. مرزها را برداشته. این آقای نوری زاده یک وقت یک جملهای گفت که خیلی به دل من نشست. گفت که جنبش سبز مرزها را برداشته است، همه را، منظورش بیشتر داخل ایران بود. آنوقت که او گفت، بیرون هم همینطور بود. ولی الان متأسفانه مرزبندی دوباره شروع شده است. دوستان بنشینند و فکر کنند. البته من نمیدانم. هرکس هوای کار خودش را دارد. ما در خارج از ایران کار راه سبز امید را نمیتوانیم بکنیم. ممکن است دوستان پشتیبان راه سبز امید باشند، خیلی هم خوب است. اما کاری که شما اینجا میکنید ربطی به راه سبز ندارد. راه سبز امیددارد با خامنهای، احمدینژاد، رفسنجانی و این و آن درگیر است. درگیری روزانه معامله، تعامل، حالا این روزها تعامل مود شده است. آنها تعامل میکنند. شما که از این کارها نمیکنید. شما اساساً پشتیبان جنبش سبز هستید. شما جز جنبش سبز هستید. شما راه سبز امید نیستید. راه سبز امید برای مقامات سیاسی و با مقامات سیاسی سر و کار دارد. شما اینجا با توده مردم سر و کار دارید. بنظر من پشتیبانی از جنبش سبز کارسازتر است تا اینکه هی اختلاف بیفتد و آن برای خودش از یک گوشهی کار کند، این برای خودش از یک گوشهاش پشتیبانی کند و این جز دلسرد کردن درونیها نتیجهای نخواهد داشت. و نکته آخری که خدمتتان عرض کنم این است که فاصله ما با درون ایران هی دارد بیشتر می شود. فاصله سنی که چه عرض کنم ولی فاصله سیاسی فوقالعاده است. اجازه بدهید که لااقل فاصله سیاسی زیاد نشود. همان فاصله سنی کافی است.
دوست ناشناس گرامی،
اتفاقا چون همانطور که می گوید دمکراسی تنها به معنی رای اکثریت نیست، رای و حقوق اقلیت حتی اگر دارای ایده های غیردمکراتیک باشد، باید در نظر گرفت. هیچ نیروی سیاسی را نمی شود حذف کرد. می شود در چهارچوب قانون و با ابزارهایی که قانون در اختیار نیروهای دمکراسی خواه می گذارد با نیروهایی که دارای ایده ها و خواست های غیردمکراتیک و مخالف حقوق بشر هستند، مبارزه کرد. در یک دمکراسی نیروهای سیاسی مخالف دمکراسی را یا وارد بازی دمکراسی می کنند یا غیرقانونی اعلام می کنند. می بینید که در هر دوصورت آنها حذف سیاسی نمی شوند. در هر حال ادبیات و روش و منش دمکراسی خواهان مقابله به مثل با جریان های سیاسی طرفدار استبداد نیست.
حمید فرخنده
*
جناب آقای فرخنده
اتفاقن دموکراسی یعنی حذف سیاسی (و نه فیزیکی) نیروهای ضد دموکراسی. دموکراسی فقط آرای اکثریت نیست، بلکه رای اکثریت در چارچوب اعتقاد به بازی دموکراسی و مهمتر اعتقاد به حقوق بشر است. احمدی نژاد یا هر گروه دیگری که به برابری شهروندی و به اصول دموکراسی اعتقادی ندارند حق شرکت در بازی دموکراتیک جامعه را ندارند.
*
آقای همایون در بخشی از سخنان خود می گوید: "ما نمیخواهیم خون از دماغ کسی بیاید، نمیخواهیم حتا خون از دماغ خامنهای بیاید، احمدینژاد بیاید، اصلاً آدم چندشش می شود، مشکل وجودی گفتند، ولی مشکل حسی... مثل قورباغهای که بهش دست نمیتوان زد، بهرحال... مجبوریم. نمیخواهیم خون از دماغ کسی بیاید، آن بجای خود، ولی در اینکه اینها تمام کارشان، شکّ نداشته باشید، ما نمیتوانیم این ها را نگاه داریم، دیگر از این حرفها گذشته است. برای اینکه این جوششی که از پائین جامعه شروع شده، این اجازه را نخواهد داد."
چنین صحبت های تحقیرآمیزی حتی در مورد افرادی مانند آقای خامنه ای یا احمدی نژاد از فردی که خود را دمکراسی خواه و طرفدار حقوق بشر می داند عجیب است. چون درست است که آنها مستبدند اما آنها انسانهایی هستند. از این گذشته در فردای ایران قانونمند آقای خامنه ای یا احمدی نژاد طرفدارانی خواهند داشت هرچند در اقلیت خواهند بود. طرفداران دمکراسی دنبال حذف این یا آن نیرو نیستند بلکه می خواهند مطابق آنچه باسکول اجتماعی نشان می دهد، نیروهای سیاسی جایگاهی در قدرت سیاسی بر اساس وزن واقعی شان در جامعه اشغال کنند.
حمید فرخنده
Sat 29 05 2010 20:01
٢٢ خرداد و ايرانيان خارج كشور
م رها
٢٢ خرداد نزديك است و چنين به نظر مى رسد كه كودتاچيان دروغ گو براى منحرف كردن افكار عمومى از كودتاى انتخاباتى سال گذشته و جنايات بى شمارى كه عليه دانشجويان، نخبگان سياسى، روزنامه نگاران و زنان و مردان دلير معترض صورت گرفت، اقدامات گوناگونى را تدارك ديده اند و مى كوشند با بهره گيرى از تمام امكانات دولتى از اعتراضات گسترده احتمالى در روز ٢٢ خرداد جلوگيرى نمايند. پس از اعدام پنج زندانى سياسى و اعدام هاى ديگر از جمله در شهرهاى رشت و زاهدان، اكنون اذيت و آزار زنان كه در بهار هر سال تحت عنوان مبارزه با " بد حجابى" شدت مى يابد، در ماه اخير در ابعاد گسترده تر و مرعوب كننده ترى طراحى و باجرا در آمده است. از جمله مى توان به تظاهرات " زنان هميشه در صحنه "عليه بى حجابى در چندين شهر از جمله قم و اصفهان اشاره نمود. افزون براين به گفته فرماندار انتظامى تهران در طرح " امنيت اخلاقى" از " بدحجابان" فیلمبرداری شده و این فیلمها در اختیار پلیس امنیت قرار خواهد گرفت. مدير حراست دانشگاه تهران نيز اعلان كرده است كه از ورود دانشجويان " بدحجاب " دختر و پسر به دانشگاه تهران جلوگيرى خواهد شد. و بالاخره برپايه آئين نامه پوشش و رفتار در دانشگاه علوم پزشکی شیراز، خنده با صدای بلند ممنوع شده است ! [١].
از برنامه هاى ديگر حاكميت كودتا مى توان به برنامه ى سپاه و بسيج در روز ١٤ خرداد در آرامگاه آيت اله خمينى اشاره نمود كه مى توان آنرا تظاهرات سانديسى شبه نظاميان ناميد. على فضلى جانشين فرمانده بسيج به بهانه سالروز درگذشت آیت الله خمینی از "انتقال بیش از دو میلیون زائر" به تهران خبر داده و گفته است که: "در مراسم امسال باید چشم فتنه گران را کور کنیم". [٢] اين فرمانده از اسكان اين زائران (بسيجيان) در"قرارگاه شهید فهمیده" و پذيرايى از آنان در اين مكان خبر داده است. البته روشن نيست چگونه اين فرمانده دروغگوى هوادار كودتا قادر خواهد بود ٢ ميليون نفر يعنى تقريبا ً جمعيت يك كلان شهر را در يك پادگان نظامى اسكان دهد؟!
بارى، سپاه امسال با هدف مشروعيت سازى براى حاكميت كودتا در نظر دارد با در حاشيه قرار دادن موسسه تنظیم و نشر آثار آیت الله خمینی كه هر ساله مجرى مراسم بزرگذاشت سالروز درگذشت بنيان گذار جمهورى اسلامى بوده است اين مراسم را مصادره كند و با نظامى كردن آن، معترضين به كودتاى ٢٢ خرداد را مرعوب سازد. افزون براين ستاد برگزارى نماز جمعه از شركت ولى مطلقه ى فقيه در مراسم نماز در آرامگاه خبر داده است. سخن ران پيش از نماز دروغگوى شهر خواهد بود.
در اين ميان جوان آنلين، تارنماى نزديك به سپاه نيز در مورد " احتمال فتنه گرى در مناسبت هاى پيش رو" هشدار داده است. اين تارنماى دروغ و ريا مدعى شده كه موسوى خوئينى ها در دیداری با "سران فتنه" گفته است: "ناراضیها بزودی بمب گذاری و ترور را آغاز خواهند کرد. [٣]. ضرقامى رئيس صدا و سيما نيز بدون توضيح از فتنه ى بزرگترى كه در راه است خبر داده و افزوده است که صدا و سیما برای سالگرد انتخابات ۲۲ خرداد مستندی تهیه کرده که هدف آن "تشریح فتنه از قبل تا بعد از انتخابات" است [٤]. و بلاخره نيروى انتظامى تهران از برخورد با تظاهرات غير قانونى در ٢٢ خرداد خبر داده است. از ايران نيز خبر مى رسد كه پارازيت هاى ماهواره اى در روزهاى اخير شدت گرفته اند.
مجموعه رويدادهاى برشمرده و برنامه هاى كودتاچيان در ماه خرداد نشان مى دهد كه حاكميت در حالى كه از حركت هاى اعتراضى مردم در هراس است مى كوشد با بهره گيرى از همه ابزارهاى حكومتى افكار عمومى را از كودتاى انتخاباتى و نقض حقوق بشر در ايران منحرف ساخته و با ايجاد رعب و وحشت و تبليغات دروغين جنبش سبز را مرعوب سازد.
آيا ايرانيان خارج كشور كه در شرايط دمكراتيك كشورهاى ميزبان و بدور از سركوب سپاه و بسيج و نيروهاى ريز و درشت امنيتى حاكميت كودتا زندگى مى كنند خواهند توانست روز ٢٢ خرداد امسال را به روز اعتراض همه ى ايرانيان به كودتاى انتخاباتى تبديل و اعتراص خود را نسبت به اعدام هاى سياسى و غير سياسى گسترده ونقض حقوق بشر در كشور به گوش جهانيان برسانند؟ آيا گروه ها، احزاب و جامعه هاى مدنى خارج كشور مى توانند از خرده كارى، دوباره كارى و پراكنده كارى در اعتراضات سياسى پرهيز و حركت يك پارچه اى را در سطح جهان عليه استبداد، تبعيض هاى جنسيتى، قومى / ملى و دينى و مذهبى سازمان دهند؟
همانطور كه در مقاله " برنامه هاى كودتاچيان و ايرانيان خارج كشور" [٥] بيان كردم ايرانيان خارج كشور از امكانات و ظرفيت هاى بسيارى در زمينه هاى علمى، حرفه اى، مالى، سياسى و رسانه اى برخوردارند اما در حالى كه در فعاليت هاى فردى كامياب بوده اند، شوربختانه در فعاليت هاى گسترده جمعى از جمله تشكيلاتى و سياسى ناكام مانده اند. علت اصلى اين ناكامى را بايد در كمبود روادارى، ضعف روحيه دمكراتيك در بسيارى از ايرانيان و پافشارى بر خواسته هاى حداكثرى سياسى جستجو كرد كه جملگى سبب تفرقه، پراكندگى و فرقه گرايى گرديده است.
خوشبختانه پس از اعدام وحشيانه ى پنج زندانى سياسى در نوزدهم ارديبهشت امسال برخى حركت هاى دسته جمعى ميان احزاب سياسى كرد [٦] و احزاب سراسرى با گرايش هاى سياسى گوناگون [٧] صورت گرفت كه در نتيجه آن بسيارى از شهرهاى كردستان در اعتصاب عمومى عليه اعدام هاى سياسى اخير شركت كردند و بسيارى از نخبگان، كنش گران و آزاديخواهان با شركت در تظاهرات، نگارش مقاله و يا ارسال نامه و تومار [٨] به مراجع حقوق بشرى به اين اعدام ها اعتراض و نسبت به به اعدام زندانيان سياسى بيشترى هشدار داده اند.
مجموعه ى همكارهى هاى بالا در شكستن سد پراكندگى و فرقه گرايى بسيار اميدوار كننده است اما براى بسيج همگانى ايرانيان در يك تظاهرات سراسرى جهانى كه صداى آزادي خواهى كليه معترضين زن و مرد داخل كشور از جمله اقليت هاى قومى و دينى را به گوش جهانيان رساند، لازم است حركت جمعى از حد همكارى احزاب سياسى سنتى فراتر رود و در يك فراخوان دسته جمعى با امضاى تمام احزاب سياسى سراسرى و قومى، نخبگان حقوق بشرى، دانشگاهى، سياسى، جامعه هاى مدنى و حقوق بشرى، گروه ها و انجمن هاى دانشجويى، زنان و هواداران جنبش سبز، كليه ايرانيان خارج كشور به شركت در اين تظاهرات دعوت شوند. با تماس با احزاب و نخبگان و گروه هاى بالا و تشريح اهميت اين تظاهرات براى درهم شكستن برنامه هاى كودتاچيان، آنها را به اين همكارى سريع تشويق كنيم.
مبارزه رژیم با بدحجابی، سیاسی است
دکتر حسین باقرزاده
سهشنبه ۴ خرداد ۱۳۸۹ – 25 مه 2010 hbzadeh@btinternet.com
گرم شدن هوا در ایران همه ساله با یک سرکوب فصلی همراه است: تعرض به زنان به بهانه بیحجابی یا «بدحجابی». در این فصل که پوشش سنگین سر و تن در هوای گرم غالب نقاط ایران با مشقتی طاقتفرسا همراه است، حجاب اجباری حکومت به عذاب مضاعفی تبدیل میشود. نفس این که زن در این حکومت محکوم به پوشش اضافه در مقایسه با مرد است خود بیان صریح زنستیزی این رژیم است. این که زنان باید در تابستان گرم و در درجه هوای بالای ۳۰ و ۴۰ درجه نیز حکم حجاب را رعایت کنند و در کوچه و خیابان و اتوبوس مغازه و اداره و کارخانه زیر پوشش سنگین سر و تن خود، و گاه همراه با حمل کودک یا بار، عرق بریزند و رنج ببرند خشونت عریان این زنستیزی را به نمایش میگذارد. طبیعتاً بسیاری از زنان در برابر این حکم خشن به مقاومت برمیخیزند و تا آنجا که بتوانند از اجرای دقیق آن سرمیپیچند. و همین امر بهانهای به دست حکومت میدهد تا عوامل نظامی و امنیتی خود را بسیج کند و موج جدیدی از سرکوب فیزیکی و روانی زنان را به راه بیندازد.
این روند بیش از ۳۰ سال در ایران جریان داشته است و امسال نیز مستثنا نیست. عوامل و سردمداران حکومتی در چند هفته اخیر داد وااسلاما و واعفتا سر دادهاند و به نام «مردم» خواهان سرکوب زنان شدهاند. خطیبان نماز جمعه و روحانیان حکومتی عدم رعایت دقیق حجاب را از بزرگترین جنایتها و مفسدهها خواندهاند و آن را باعث زلزله دانستهاند. نمازگزاران پس از نماز جمعه در شهرهای مختلف کشور به راه افتادهاند و به تهدید «بدحجابان» پرداختهاند. مجلسیان خواستار اجرای شدید قانون حجاب شدهاند و سران قوه قضائیه در این مورد اخطار کردهاند. ذوقی دادستان رژیم در مشهد از افزایش 2500 درسدی جریمه بدحجابی از پنجاه هزار تومان به یک میلیون و سیسد هزار تومان خبر داده است. و مقامات امنیتی و نظامی رژیم از آمادگی نیروهای خود برای مقابله با بدحجابی سخن گفتهاند. برنامه سالانه سرکوب زنان به بهانه بدحجابی امسال نیز در راه است - منتها با شدت و حدت به مراتب بیشتر.
زنستیزی در جمهوری اسلامی ایران پدیده شگفتآوری نیست. در فرهنگ مردسالار ایران نمونههای نرم یا خشن زنستیزی زیاد به چشم میخورد. جمهوری اسلامی خشنترین نوع زنستیزی را همراه با منحطترین عناصر فرهنگی دیگر که در خردهفرهنگها یا زوایای فرهنگی جامعه ما وجود داشته، مانند خشونت و قصاص و دیگرستیزی (در انواع عقیدتی، ملیتی، نژادی، فرهنگی و مانند آنها) و شادیکشی و عشقستیزی، در خود انباشت کرده است. در واقع، این نظام را باید برآیند منحطترین عناصر فرهنگی گذشته و حال جامعه ایران دانست. این نظام به دلیل نهادینه کردن تبعیض بر اساس جنسیت و عقیده، به لحاظ حقوقی یکی از نابرابرترین نظامهای جهان بشمار میرود. ولی تبعیض جنسیتی در جمهوری اسلامی (بر خلاف انواع تبعیضهای دیگر) فقط به عرصه حقوقی محدود نمیشود. جمهوری اسلامی با بدن زن نیز مشکل داشته و کنترل کامل آن را با خشونت تمام دنبال کرده است.
کنترل فیزیکی بدن زن عمدتا از طریق اعمال حجاب اجباری صورت گرفته است. این برخورد، زنان را به تنها گروه اجتماعی تبدیل کرده است که آماج حملات منظم فیزیکی حکومت قرار گرفتهاند. اعمال حجاب علاوه بر هدف اولیه آن که کنترل زنان باشد یک هدف ثانوی را نیز دنبال میکند: نمایش قدرت به همه شهروندان. یعنی زن در این جا هم قربانی سرکوب است و هم نماد سرکوب. رژیم از طریق سرکوب زنان اقتدار خود را به رخ همه شهروندان میکشد، و درجه موفقیت رژیم در سرکوب زنان نشانی از درجه موفقیت رژیم در سرکوب تمام جامعه بشمار میرود. متقابلاً، از میزان عقبنشینی رژیم در برابر مقاومت زنان میتوان به عنوان ملاکی برای ارزیابی عقبنشینی رژیم در برابر کل جامعه استفاده کرد. به عبارت دیگر، مبارزه رژیم با بدحجابی یک برخورد سیاسی نیز هست، و از این رو میتوان فهمید که چرا سال به سال رژیم در اعمال حجاب ناتوانتر میشود و یا چرا دستگاههای مختلف حکومتی تا این حد در باره «بدحجابی» حساسیت نشان میدهند.
گسترش و ارتقای جنبش زنان در سالهای اخیر به افزایش مقاومت آنان در زمینه حجاب مبدل شده و کار عوامل رژیم را در تحمیل آن سختتر کرده است. شرکت فعال زنان در جنبش سبز نیز بیشتر آنان را هدف سرکوب رژیم قرار داده است. در آستانه سالگرد انتخابات سال گذشته، عوامل رژیم نقشههای وسیعی برای نمایش قدرت از یک سو و ارعاب مخالفان خود از سوی دیگر طرح کردهاند. برای منظور اخیر، البته رژیم از همه امکانات لازم تبلیغاتی و کاربرد حربههای دستگیری و زندان و شکنجه و اعدام وسیعا بهره گرفته است. یک راه دیگر آن، ترساندن مردم و عناصر فعال در جنبش سبز است. ارزیابی رژیم آن است که زنان «بدحجاب» بالقوه یا بالفعل از جنبش سبز حمایت میکنند و با هدفگیری و سرکوب آنان میتوان همزمان این بخش از جنبش سبز را مستقیما تضعیف یا خنثا کرد و به بخشهای دیگر جنبش نیز نامستقیم ضربه زد.
به این ترتیب، میتوان دلیل پیکار تبلیغاتی وسیعی را که این روزها علیه زنان بدحجاب به راه افتاده است درک کرد. این بخش از زنان «مارکدارترین» افراد مخالف جمهوری اسلامی، خواهان رفع تبعیضات جنسیتی و یا فعال در جنبش زنان و یا جنبش سبز هستند. جمهوری اسلامی با سرکوب این زنان به بهانه بدحجابی، از یک سو بخشی از مخالفان خود را مستقیما هدف میگیرد و از سوی دیگر با نشان دادن اقتدار خود به ارعاب سایر مخالفان میپردازد. رژیم به بهانه مبارزه با بدحجابی در واقع تلاش میکند به جنبش زنان و جنبش سبز نیز ضربه بزند. تبلیغات وسیع علیه بدحجابی در این روزها بیش از هر زمان دیگر انگیزه سیاسی دارد. زنان شجاع جامعه ما که در برابر سرکوب عوامل رژیم مقاومت میکنند تنها به دفاع از حق خویش بر نخواستهاند - آنان در واقع پیشگامان مبارزه آزادیخواهانه مردم در برابر رژیمی هستند که از بدن زن به عنوان یک حربه سیاسی علیه زن و کل جامعه بهره میگیرد.
درک این مسئله که مبارزه رژیم با بدحجابی انگیزه سیاسی بسیار قوی دارد و هدف سیاسی آن سرکوب جنبش زنان و جنبش سبز است وظیفه خاصی بر دوش فعالان سیاسی قرار میدهد. جامعه سیاسی ایران باید درک کند که تعرض به هر زن و دختری به عنوان بدحجاب تعرضی به آزادی و دموکراسی است. آزادی زن در پوشش، شرط لازم آزادی سیاسی در جامعه است، و برخورداری زن از حقوق کامل و برابر با مرد شرط اساسی دموکراسی است. زن در جمهوری اسلامی هم قربانی سرکوب است و هم نماد سرکوب، و رژیم زنان بدحجاب را هم اصالتا و هم به عنوان نمایندگان جامعه مخالف خود هدف قرار میدهد. این وظیفه جامعه مخالف است که به کمک این «پیشمرگان» اجتماعی خود برخیزد و آنان را در برابر سرکوب خشونتبار رژیم تنها نگذارد. روزی که رژیم از کنترل زن عاجز شود آزادی ایران شروع شده است.
نظر کاربران:
با توجه به تحلیلهای روشن و نکات اساسی قابل تأئید در این مقاله، شاید بی مورد نباشد که نیز اشاره ای به کم کاری و کم توجه ای و (تا اندازه ای مرد سالارانه) فعالین، احزاب، انجمنها، و سازمانهای سنتی مدافع حقوق زنان داشته باشیم که از تدوین برنامه های ایشان در دفاع از حقوق زنان گرفته (مراجعه نمائم به برنامه یکصد سال پیش تمامی این نهادها) تا حمایت عملی از حقوق زنان (به یاد بیاوریم ابتدای انقلاب پنجاه و هفت، و تطاهرات زنان برای انتخاب حق پوشش) مورد حمایت اساسی این نهادها قرار نگرفته اند، که بنوبه خود قابل تعمق و انتقاد میباشند.
Sun 23 05 2010 23:34
در ایران مبارزه بر سر چیست؟
ملیحه محمدی
پس از آنکه انقلاب بهمن «پیروز» شد، (بخوان سلطنت سقوط کرد؛ این قطعیترین اتفاقی بود که افتاده بود) تضادهایی که زیر چتر مبارزه با استبداد سلطنتی، پنهان شده بودند، باید اندک اندک خود را آشکار می کردند و همینطور هم شد. به نظر می رسید این اولی ترین حق مبارزین جبهه واحد باشد. طرفداران حکومت ملی لیبرال، هواداران جامعه بی طبقه دینی، حامیان اسلام فقاهتی عدالتخواه، و باورمندان به حکومت کارگری، تا کی و چگونه می توانستند یک پارچه بمانند؟
هدف هایی که آنها را واداشته بود تضادهای دشواری را میان خود نادیده بگیرند، ظاهراً به دست آمده بودند.
آن هدف ها چه بودند؟ هدف عدالت بود و مبارزه با استبداد سلطنتی که به علت دشمنی تاریخی حکومت و ملت در ایران، فقط در شکل سقوط استبداد سلطنتی میسر بود و شد.
این اهداف هر دو به یکسان ممکن و دست آمدنی بودند؟ سقوط سلطنت و عدالت؟ سقوط استبداد سلطنتی حکم تاریخ بود و فقط دیر و زود داشت و البته ضروتاً انقلاب اجتماعی طلب نمی کرد. تا آن زمان هم ساختار اجتماعی و فرهنگی در جوامع مختلف شیوه و شدت و حدت مبارزه با این مشکل را تعیین کرده بود. تحول اجتماعی در فرانسه به فروپاشی نظام حکومتی و در انگلستان به اصلاح آن رأی داده بود و پس از آن جوامع کوچک و بزرگ دیگر از یکی از این راهها یا شیوه های نزدیک به یکی آنها عبور کرده بودند و گویا مقدر بود ما آخرین نمونه ی یکی از انواع باشیم.
باری! سقوط و سرنگونی حاصل شد اما «عدالت» هدفی نبود که دستیابی به آن لحظه مشهودی از تاریخ چون فروپاشی این یا آن حکومت باشد. عدالت در ذهن هر یک از نیروهای دخیل در انقلاب تعریف خود را داشت که بعضاً نه با مال آن دیگری تفاوت داشت که در تضاد بود!
وباز درست از همین دست بود مفهوم شعار مهجور و غریب «آزادی» که فقط در پناه شعارهای بزرگ دیگر قابل طرح و به زمزمه ای شبیه بود. برخلاف سقوط سلطنت برای نیروهای شرکت کننده در انقلاب بهمن آزادی نیز همچون عدالت اصل توافق شده ای نبود. اما همان جذبه و شور ِ عدالت را نیز نداشت گرچه هر گروهی از آن یادی می کرد.
منظور آقای خمینی و هوادارن اسلام فقاهتی از آزادی رفع محدودیتی بود که شاه برای علمای دین و حوزه نفوذ آنان در جامعه ایجاد می کرد . مجاهدین خلق و کمونیست ها آزادی مستضعفان و کارگران را اتفاقاً برای سلب آزادی ِ اغنیا و برقراری دیکتاتوری طبقه کارگر طلب می کردند و ملی یون آزادی را در رهایی بورژای نحیف ملی از چنگال کمپرادور ها که عموماً اصحاب دربار بودند، می دیدند.
چه آن آزادی که مسلمانان سنتی، یعنی همان پیروان اسلام فقاهتی با « استقلال» و «جمهوری اسلامی» عجین اش می خواستند، چه آن آزادی که بدنبال «نان» و «مسکن» می نشست و چه آن مفهومی از آزادی که ملی گرایان و ملی مذهبی ها از آن سخن می گفتند، هیچکدام نه به معنای درک و دریافتی بود که امروز از آزادی های فردی و اجتماعی وجود دارد و نه حتا در جریان شعارهای هر روز توفنده تر انقلاب عبارتی در باره حقوق بشر و زن و کودک و ......یافت می شد.
به شهادت خاطرات ما و اسناد و آثار باقی مانده، مجموعه سازمان های چپ ِ دینی و کمونیستی، جریان های ملی و نواندیشان دینی در آن روزگار، این اندازه که مهدی کروبی از آزادی اندیشه، آزادی مطبوعات، حقوق زن، حقوق، اقلیت ها و آزادی های مدنی دفاع کرده است، سخن نگفته و حمایت نکرده است، تنها امری که در مجموعه حقوق شناخته شده از آن سخن می رفت، حقوق اقوام یا خلق ها ، یا ملیت ها بود با پس زمینه تند و مغلوط حکومت شوراها.
اما وقتی به تاریخچه گشوده شدن و رویارویی تضادهای نهفته در روند انقلاب بهمن برمی گردیم این واقعیت را می بینیم که هیچکدام از این طیف ها ناگهان بر روی حکومت انقلابی که با فرادستی هواداران اسلام فقاهتی عدالتخواه شکل گرفت، تیغ نکشیدند بلکه همه آن گناهکاران آتی که معصومانه و در غیاب تجربه تاریخی به هم پیوسته بودند، در آغازاصل را بر سعی بیهوده ای گذاشتند، که میخواست اثبات کند ایده و اندیشه آنان راهبر و به ویژه به مقصد «عدالت» نزدیکتر است.
و ایضاً اسلام فقاهتی نیز که به علت کثرت مطلق بدنه اجتماعی خود، رنگ و آهنگ خود را در تاروپود انقلاب دمیده بود، هم روندهای طی شده از کف خیابان تا پشت بام ها را تأییدی بر تشکیل حکومت شرعی می دید و هم به واقع توان آن را داشت. اما او نیز از آغاز بر گرایش های دیگر خنجر نکشید. اصلاً گمان نمی برد که آنها خار راه اندیشه ها و اراده او باشند. اصلاً گمان نمی برد که آنها در کمیت و کیفیتی باشند که او ناچار به مقابله با آنان باشد. اکثریت داشت؛ در این شکی نبود یا امروز حداقل نیست. اما اکثریت را «تمامیت» پنداشته بود. تمامیت خواهی امروزش شاید از همان گمان آن روز برخاسته است.
باری! شاید در آغاز کسی در پی حذف دیگری نبود بلکه اثبات خود را چشم داشت. اما اندیشه و قصد و اراده فقط زمانی روند ها را تعیین می کنند که بر معنای واقعیات شکل گرفته باشند؛ در حالیکه تصورات حاکمیت دینی پس از انقلاب و نیروهای دگر اندیش شرکت کننده در انقلاب، هیچیک بر پایه واقعیات موجود نبود. حکومت دگر اندیشان را هیچ پنداشته بود و دگر اندیشان درک واقعی از پایه های اجتماعی و توان مادی خود نداشتند.
اینجا به هیچ عنوان قصد ندارم در درستی یا نادرستی مدعای هیچیک از اینان وارد شوم. بسیاری رازها امروز گشوده شده و بسیاری پرسشها در باره هر یک از این مدعیان پاسخ عیان گرفته است و البته رمز و رازهای بسیار باقی است و راه هنوز یکی و یگانه نیست.
من قصدم از وارد شدن دوباره ـ و دریغا آزار دهنده ـ به روند های گذشته، تلاش برای یافتن پاسخ به این پرسش بود که جدال بر چه چیز بود تا از آنجا بلکه به این برسیم که امروز مضمون مبارزه جاری در ایران چیست؟
آیا نیروهایی که در آن روز گذشته از سرنگونی نظام، بر اصولی چون عدالت و آزادی وحدت کرده بودند؟ می توانستند بعداً در مقابل یکدیگر قرار نگیرند؟ تلاشم این بود که به گویم درک واحدی از عدالت و آزادی ئی که به نظر می رسید همه خواهان آنند وجود نداشت تا از این راه بتوانم بگویم که امروز هم نمی تواند وجود داشته باشد! نمی تواند وجود داشته باشد اگر همچنان از آزادی و عدالت شعار بسازیم و تمامیت آن را ستایش کنیم. اما امروز آن ابهام و تداخل پیش نمی آید زیرا میثاق های حقوق بشر وجود دارند وپروتکل های الحاقی و.. بسیار پیمان ها و توافقات بین المللی وجود دارند که مبارزان و آزادیخواهان جامعه ایران نیز آنها را طرح و دنبال می کنند. یعنی مطالبات معین وجود دارند که بر سر آن می توان توافق های منطقی کرد وپیمان های روشن بست. یعنی جنبش های اجتماعی بلوغ یافته ایران بویژه جنبش زنان ایران! « مطالبه محوری » را مبنای حرکت خود و توافق و همکاری میان نیروها قرار داده است.
و از همه اینها می خواهم به این دستاوردهای مهم برسم که: خواسته های معلوم و معین هدف تغییر و نیز نیروی تغییراند؛ نه آرمان ها و ایده آل های مکتبی و ایدئولوژیک. پس طرح بحث سکولاریسم و دینمداری بحث موهومی و بی ارتباط به واقعیات موجود در جامعه ایران است.
این ادعا را نه همین بحثی که در این روال می کنیم، باید اثبات کند، بلکه رویدادهای جامعه در حال مبارزه ایران آن را گواهی می کند. زندانیان دیندار و سکولاری که در اوین و گوهر دشت و سراسر ایران نه تنها زیر فشار و ستم همسانی نشسته اند، که به جرائم یکسانی متهم می شوند بر این مورد شهادت می دهند. آنچه بر یکی از بزرگترین مراجع شیعه آیت الله منتظری و بر تشییع جنازه او و همسرش گذشت، آنچه در حمله به مساجد و حسینیه ها و آرامگاه روحانیون سرشناس روی می دهد، نه در هدف و نه در شیوه از آنچه با سکولارها می کنند متفاوت نیست، همچنان که از آغاز انقلاب نبود!
تفاوتی در شیوه برخورد با آیت الله شریعتمداری و رهبران حزب توده نبود. در اعدامهای دهه شصت نیز ماشین سرکوب میان کمونیست ها و سکولارها با مذهبیون فرقی قائل نشد. می توانیم وقتی بیرون از ضربات بی امان و دردناک آرامشی داریم، گفتمان های متفاوت مان در مصاف یکدیگر قرار بدهیم اما پیروزی و شکست در کجا تعیین می شود و میان کدام نیروها با هم؟
ملیحه محمدی
دوم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه
نظر کاربران:
پاسخی به کامنت یک "زن": فکر میکنم قدیمها اصطلاحی داشتیم شبیه این که لعنت به کسی که این تخم لق را در دهان مردم کاشت. نپرسید تخم لق چیست که نمیدانم. حال این تخم لق سکولاریسم را در دهان مردم کاشته اند و سر مردم را به آن گرم کرده اند و کسی هم نمیخواهد بداند که فایده و ضرر آن چیست؟
نمیدانم اگر ما به جای اینکلمه سکسی و دهان پر کن ، که تخم تفرقه، بین مذهبی و غیر مذهبی و ضد مذهبی و لا مذهبی و ملی مذهبی می اندازد ، خواهان مراعات و بر قراری اصول بین المللی حقوق بشر که شامل همه این خواسته ها میشود باشیم چه ضرردارد؟ فکر میکنم ضررش آنست که دیگر سکسی و جالب و مد روز نیست. به عبارت دیگر “امل” است. جواب، خانم محترم، مراعات کامل اصول بین المللی حقوق بشر است. احتیاجی به سکولاریسم نیست که خود در این اصل مستتر است.
*
خانم محمدی، تحلیل خوبی ارایه دادید و پیش درامد را خوب ساختید. ولی نتیجه گیریتان گنگ و مبهم است. بدرستی میگویید "خواستههای معلوم و معیّن هدف تغییر و نیروی تغییرند، نه آرمانها و ایده آلهای مکتبی و ایدئولوژیک"، ولی بعد بجز "نفی" بحث سکولاریسم و دینمداری هیچ اندیشه دیگری ارائه نمیدهید. بسیار خوب، بنده با ضابطه خود شما سوالی را مطرح میکنم. کاری به مفاهیم کلی سکولاریسم و دینمداری نداریم، و اصلا کلمات "سکولار" و "سکولاریسم" را در این بحث بکار نمیبریم. حالا لطفا یک مورد مشخص از "خواستهای معلوم و معیّن" مورد نظرتان را برای ما روشن فرمایید. به عنوان یک زن ایرانی من بخشی از "خواستهای معلوم و معیّن" خود را خدمتان عرض میکنم و شما بفرمائید آیا اینها در مجموعه مورد تایید شما قرار میگیرند یا نه. اصلا هم سخنی از "سکولاریسم و دینمداری" نمیاورم.
من میخواهم با برادر و همسرم در تمام حقوق اجتماعی و مدنی مساوی باشم. میخواهم برای مسافرت و کار و هر عمل اجتماعی دیگر درست مانند مردان نیاز به اجازه همسر ناداشته باشم. میخواهم ارث مساوی ببرم. میخواهم "دیه" مساوی داشته باشم. میخواهم شهادتم در دادگاه دقیقا برابر با شهادت یک مرد باشد. میخواهم حق حضانت فرزندانم را درست مانند همسرم داشته باشم. میخواهم قوانین طلاق من با همسرم هیچ تفاوتی ناداشته باشد. میخواهم دختر و پسرم به یک اندازه حق تصمیم گیری در مورد ازدواج داشته باشند (نه اینکه یکی به اجازه پدر نیاز داشته باشد و دیگری نه). میخواهم محدودیت چند همسری برای من و شوهرم یکسان باشد. برای کوتاه کردن سخن، اجازه میخواهم که موارد "خاص" را در همین حد نگاه دارم و عرض کنم که بطور کلی زن بودن من بطور طبیعی و خود به خود در روابط فردی و اجتماعی جایگاه مرا با مردان تعیین میکند، نمیخواهم که در قوانین مملکتم جنسیت من تعیین کننده حقوق انسانی و مدنی باشد. میخواهم از لحاظ حقوقی و مدنی صرفاً بصورت یک "انسان" به من نگریسته شود.
آیا این خواستها از نظر شما قابل قبول است؟ توجه بفرمایید که من نه یک کلمه از "دین" گفتم نه از "سکولاریسم". البته میدانید که سخنان من از دید دینمداران "سکولاریسم" به حساب میاید، و باید هم بیاید، زیرا این خواستهای مشخص در ظل یک نظام سکولار متجلی میشوند. ولی امیدوارم که سرکار این خواستهای مشخص را به حساب بحث "سکولاریسم و دینمداری" ننویسید، وگرنه آنچه فرمودید به همان اندازه مبهم و نا ملموس است که شعارهای "آزادی و عدالت" در سی سال پیش.
Sun 23 05 2010 19:20
دیر است گالیا، به ره افتادست کاروان!
ماسبذان
این یک نامهایست سرگشاده به همه سازمانها و احزاب و گروهها و رهبران سیاسی و همه افرادی در بیرون وطن که درد نجات ایران و هموطنان در بند یک هیولای خون آشام را دراندیشه و در سینه دارند.
ما هنوز آن داستان را، که مادر بزرگهایمان برایمان نقل میکردند بخاطر داریم. آن داستان اژدهای هفت سر را، که راه آب شهری را بسته بود و هر روز مردمان شهر مجبور بودند که برای رفع گرسنگی او چند جوان را خوراک او کنند تا او سیر شود و کمی دم بجنباند تا اندکی آب در رودخانه جاری شود تا مردمان از تشنگی هلاک نشوند. این وضع همچنان ادامه داشت تا پس از سالها دیگر مردمان به تنگ آمده و عاقلانشان عاقبت تصمیم گرفتند که یک روز همه با هم با چوب و چماق براه افتند وکلک اژدها را بکنند. در روز موعود همگی براه افتاده و بر اژدها یورش بردند. با آن که تنی چند در مهلکه جان باختند ولی آنان موفق شدند که با هم اژدها را سرکوب کنند و آب رودخانه را جاری سازند.
میهن ما اکنون به مانند آن شهر است که در دام این آژدها گرفتار شده و هر روز جوانان ما را میبلعد بدون آنکه اندکی آب در رودخانه آزادی و عدالت جاری سازد.
حال بر شما عاقلان قوم است که در این راه و برای نجات وطن چارهای اندیشید.
در درون وطن، بخشی از هوطنان جان بلب رسیده بخصوص جوانان دلیر، از زن و مرد، برای سرکوب این اژدها بپا خاستهاند و شجاعانه خطر کرده و ضرباتی مهلک بر پیکر این اژدهای نابکار فرود آوردهاند.
بزودی سال روز این قیام شجاعانه فرا میرسد و شجاعان داخل برآنند که مبارزه با اژدها را تداوم بخشند. البته عمله و اکره اژدها هم بیکار نیستند و به حملات متقابل آغاز کردهاند.
در این وانفسا ما در کجا ایستادهایم؟
من که خودم کسی نیستم جز سالخورده فردی، که مثل شما هم، درد وطن دارم. اما من از شما، که حرف و نظر و عقیده هرکدامتان را عدهای قبول و از شما حرف شنوی دارند، در حیرتم که چرا مثل عقلای شهر آن داستان، همگی را به همگرائی، لااقل برای یک یا چند روز، در دفاع از آن شجاعان دعوت نمیکنید؟
شما را چه میشود که نمیتوانید همراه هم، از میلیونها ایرانی هموطن برای گرد آمدن در یک روز، فقط یکروز، دعوت کنید؟ باور کنید که اگر شما با هم زیر یک (دعوت به فراخوان) را برای یک روز معین امضا بگذارید، اگر نه ملیونها، بلکه لااقل هزاران نفر به دعوت شما پاسخ خواهند گفت و در دفاع از مبارزات داخل، خارج را به لرزه در خواهند آورد. آنچنان خروشی سر خواهند داد که تمام ساکنان دهکده جهانی را از عمق جنایات جاری در مملکتمان آگاه خواهند ساخت.
فراموش نکنید که هر کدامان از شما، چه بخواهید و چه نخواهید، مورد قضاوت تاریخ قرار خواهید گرفت.
فرزندان ما در فردای تاریخ، نقش فرد فرد سرکردگان قوم را در کتب درسی خود خواهند خواند و به قضاوت خواهند نشست.
من هم مثل دیگران، رفتار و کردار و بیانیهها و نوشتارهای شما را پیگیری کرده و میکنم. هر کدام از شما، هر یک به شیوهای؛ این اندوه بزرگ را در سینه دارید. میگوئید، مینویسید، اعلامیه میدهید. همه اینها خوب است، پسندیده است. اما، اما، اما کافی نیست. خصوصا در لحظهای که در آن ایستادهایم، کافی نیست.
از دست شما، از قلم شما و از بیان شما و از همگرائی شما باید آنچنان آذرخشی بجهد که اژدها را به رعشه درآورد.
خروش شما باید آنچنان باشد که پژواکش در خروش هزاران هزار از هموطنان در خیابانهای شهرها و کشورهای مختلف منعکس شود.
تامل نکنید. دارد دیر میشود. لحظه دیدار نزدیک است!
من بر آن نیستم که به کسی پند و اندرزی دهم، چه شما خود بهترین اندرزگویانید، باری آنچه را که در اندرونم میگذرد و بناچار بر قلم جاری میشود را، دارم فریاد میکنم. این سوال دارد روح مرا مثل خوره میخورد که شما، که شما که همیان زندگیتان پر از تجربیات تلخ و شیرین و پر از دروس حوادث گوارا و ناگوارو پر از اندوختههای مختلف تاریخی است چرا و به کدام دلیل قادر نیستید که در این روزگار نام و ننگ با هم در حداقلی به تفاهم برسید و گرد هم آئید وخروشی هماوا سر دهید؟
طعمه شعله نمیبندم
اندک شرری هست هنوز؟؟
البته گردهمائیها و تظاهرات پر شور سال قبل از مبارزات داخل وطن فراموش شدنی نیست و بسا ستودنیست. اما فراموش نکنیم که در آنجا هم، شور بختانه، آن یکپارچگی مورد انتظار هم خود رانمایان نکرد، چرا که دعوتها به گردهم آئی و با هم بودن هم از انسجام و یکپارچگی مورد انتظار برخوردار نبود. گاهی هم بروز برخی از کوته نظریها و عدم توجه به عمق موضوع در بین افراد گسستگی ایجاد میکرد.
برای فتح یک قله بزرگ بایست از روی چاله چولههای ریزو درشت پرید و از قلبی بزرگ با سعه صدر برخودار بود.
داستان میهن ما بسیار غمانگیز و درد افزا شده. بجرات میتوان گفت که در دنیای امروز تقریبا در هیچ کشوری چنین اختاپوس سخت جانی بر شرف و جان و مال مردمانش پنجه نیفکنده. حتا در عقب ماندهترین کشورها و در دور افتادهترین قبایلی، که هنوز بوئی از تمدن نبردهاند، چنین تراژدئی برقرار نیست.
ملت بخت برگشته ما، پس از صدها سال تلاش و مبارزه برای آزادی و سرافرازی، برای اجرای عدالت و برخورداری از زندگی بهتر، برای رسیدن به کاروان تمدن، اکنون در کابوسی از جهل و جور و جنایت گرفتار شده، که هر روزش بدترو سیاه تر از روز قبل است.
برای رهائی از این وضعیت دهشتناک بایستی همت کرد. آنهم نه فردی و جداگانه، بلکه جمعی و همگانی.
این بار جدا جدا، به منزل نمیرسد.
و همانطور که اشاره شد، مسئولیت بر دوش همه است، تک تک افراد، و مسئولیت سنگین تر بر دوش احزاب، سازمانها و تشکلهاست. و بالطبع از آن میان سنگینترین مسئولیتها بر دوش رهبران، سرکردگان و راهبران و زعما و عقلای این تشکلهاست. فرار و کوتاهی از این مسئولیت خطیر، در این لحظه شوم از تازیخ سرزمین ما، خطائیست سهمگین، که در تاریخ مملکتمان انگاشته خواهد شد. خطائی، که هیچ دلیلی توجیه گر آن نمیتواند باشد.
خوشا بر ملتی که فرزانگانش بتوانند در پیچ و خمهای سخت و ناهموار تاریخش مددکارش باشند و با همت و ایستادگی و اتحاد بیاریش بشتابند.
امیدوارم که مخاطبان این (درد نامه) هر چه زودتر به ندائی که از جان برخواسته پاسخ داده ودر راه انجام این توصیه، یعنی دعوت به یک گردهم آئی اعتراضی در یک زمان معین برای پشتیبانی از مبارزات هموطنان داخل حول یک توافق حداقلی عمل نمایند.
باشد که در تاریخ مبارزات میهن از خود نامی و اشتهاری به نکوئی بر جای گذارند.
همانطور که یاد آور شدم:
تامل نکنید. دارد دیر میشود. لحظه دیدار نزدیک است!
پیروز باشید
ماسبذان
Wed 19 05 2010 20:46
«به امیدی که خرد فرمان خواهدراند»*
ماندانا زندیان
... و وسعت این پنجره همین است. نمیشود دریا را در آن قاب کرد، یا درخت را، یا آزادی را. ما از قامت آزادی دور بوده ایم، آن را به یاد نمیآوردیم تا بدانیم آیا در این پنجره جای میگیرد.
متنها مرثیه بود، آوازها یادِ از دست دادن، خیالها کابوس؛ و صبح- هر صبح- لبخندی که در چهرۀ ما دفن میشد. مسئولیت شهروندی ما پاک از یادها رفته بود.
و مسئولیت، توانایی و قابلیت پاسخ گویی به دیگری است- محترم شدن وجود و حقوق دیگری. حضور و شرکت در ساختن جامعهای خوب تر و پیشروتر- خوب ترین و پییشروترینی که یک نسل میتواند در زمان حضور خود درک و تعریف کند- احساس مسئولیت نسبت به بقای فرهنگی جامعه است؛ و این دلیل مهمی است برای ورود روشنفکران به گسترۀ سیاست، روشنفکری که با احترام به اصول اخلاقی مدنی، مسئولیت خود را در برابر آزادی و مدنیت به جامی آورد.
ارتگا گاست- فیلسوف اسپانیایی- میگوید:«روشنفکر فردی است که از زندگی درونی برخوردار است و هر لحظه میداند چه فکرمی کند و برای چه فکرمی کند.» هنر میتواند روان انسان را- زندگی درونی روشنفکر را- سامان دهد، و سیاست جامعه را- زندگی بیرونی یا همگانی همه از جمله روشنفکر را.
جنبش سبز پی جا به جا کردن قدرت میان چند دست نیست؛ اندیشۀ جنبش سبز مانند خواست تغییر برای برابری که در پویش زنان شکل گرفت، مخالفت و ستیز با فرهنگی است که ناتوانی را با خشونت جایگزین میکند و خودکامگی را با خودکامگی؛ ما ایرانیان میخواهیم اندیشۀ ارزش گزاردن به حقوق فردی را در برابر خواست جمعی با هر تعریفی که هر زمان میتواند داشته باشد پررنگ و دیدنی کنیم.
ما تا به اخلاق دمکراتیک دست نیابیم به جامعۀ سیاسی دموکراتیک نمیرسیم- جامعهای که در آن ارزشها نسبیاند، حقیقت به شکل مطلق وجود ندارد و هیچ حقیقتی یک بار و برای همیشه پذیرفته شده نیست.پایۀ روشنفکری نوین سنجش و نقد است و این هر دو از دستهای فراتر میآیند و از آن توانایی که زادۀ دانایی است، که توانایی اگر امتداد ناآگاهی باشد، در ذات خود نتوانستن است و خشونت.
جنبش سبز به اندیشههای ورزیده و پیشرو نیاز دارد، به تواناییِ خِرَدمند، سیاست اندیشیده توسط روشنفکران و فرهنگ سازان جامعه.
روزهای دشواری است، تنها ده روز پس از اعدام پنج هموطن کرد، سخن از اعدامهای بیشتر میرود و ترساندنهای بزرگ تر- همه زادۀ ترس و جهل. دولت فرانسه یک ایرانی متهم به خرید و ارسال سلاحهای غیرمجاز برای جمهوری اسلامی را به رژیم تحویل میدهد و قاتل دکتر شاپور بختیار- نمادی از تروریسم رسمی جمهوری اسلامی- را پس از نوزده سال آزاد و روانۀ خاکی میکند که بزر گترین زندان روزنامه نگاران است؛ هنرمندانش دربند و برندۀ جایزۀ صلح نوبلش آواره است - با جایزهای همراه صلح در گرو؛ و بیشمارانی از داناترین و تواناترین اندیشههای یک دو نسلش تبعیدی.
دادستان تهران اعتراض آقایان موسوی و کروبی را به کشتار رژیم جرم و معترضین را محارب میخواند و برای نخستین بار پس از ۲۲ سال کشتار تابستان ۶۷ را با سربلندی به ارادۀ آیت الله خمینی نسبت میدهد.
خانم رهنورد اعدام جوانان کرد را شتابزده و به منظور ترساندن مردم در آستانۀ خرداد برمیشمرد، دولت جمهوری اسلامی را «رژیم» خطاب میکند و برای حفظ تمامیت ارضی کشور هشدار میدهد. تحریم ایران همچنان معلق است و مایۀ جدال در داخل و خارج، بازیهای آزاردهندۀ کابینۀ احمدی نژاد، نگاه جهان را بر سیاستهای خارجی جمهوری اسلامی نگاه داشته است، و این همه در آستانۀ بیست و دوم خرداد- سالگرد انسانیترین اعتراض یک ملت به ناشایستگی و دروغگویی دولتمردانش.
اما این خاک میهن ماست و نام ارجمند ایران را بر خود دارد
نسل جوان ایران که دیگر نمیتواند جمهوری اسلامی را برتابد، میکوشد در سایۀ روحیۀ بخشنده و بخشایندۀ جنبش سبز، پایان این زندگی اجباری را بر خانه دشوار نکند، خانه را از هم نپاشد، بایستد، بسازد و پیش رود چنان که «رژیم» واپس بماند و فروریزد.
برخورد سبز جوانان با رژیم اسلامی واکنش به خشونت نیست- یک سال نبوده است و میکوشد نباشد. جنبش سبز میان لایههای جوان، درس خوانده، پیشرو و آشنا با جهان شکل گرفت، کوشید گسترده شود و لایههای گوناگون جامعه را دربرگیرد، گفتمانی با شکوه را جای رهبری گذاشت و اخلاق را با سیاست آمیخت- آنسان که مسئولیت هر شهروند یک جامعۀ مدنی است؛ خیزش سبز، انقلاب آگاهی است- نامی که دوست جوانی از ایران بر این حرکت گذاشت؛ کشاکش جوان ایرانی با حکومت اسلامی بر سر قدرت نیست، برای فرهنگ سازی است؛ پیروزی این ستیز در ساختن این فرهنگ است، نه به زیر کشاندن آن قدرت.
فیتشه میگوید: «هدف از آگاهی دادن، بیدار کردنِ استقلال فکر است.» فکر مستقل، کنشگر نیست، آفریننده است.
عدم برخورد ایدئولوژیک نسل جوان ایران با واقعیت، نقد و بحث و گفتگوی مسالمت آمیز را با ادبیاتی درخور، پذیرفتنی میکند؛ مخالف را دشمن سیاسی و فکری نمیبیند، مانع پیشرفت دمکراسی و اخلاق مدنیای نمیشود که به فردیت و آفرینندگی فردی بهامی دهند؛ تا خودکامگی تازه جایگزین خودکامگی پیشین نشود.
پرهیز از خشونت در این روزهای سراسر بی عدالتی، خردمندی بسیار میخواهد و پالایش روان.
گاندی میگوید: «نخستین شرط عدم خشونت، رعایت عدالت پیرامون خود و در تمام زمینههاست.»
عدالتی نیست، اما آن که خشونت را بازپس میدهد، ناتوانی را تا بی عدالتیِ بیشتر میگسترد، سیاست را از اخلاق برهنه میکند و در استبدادی که شکل میگیرد- به معنای تسلط بر اندیشه و رفتار دیگری- شبیه مخالف خود میشود و نبرد را تلخ میبازد- بسیار تلخ.
ما هزینۀ گزافی پرداختهایم، هر تنی که از پیکر ملت ایران جدا میشود، دریایی به عمق شب اضافه میکند، دریاتر از دریا. آنان که خواستند صاحبان رؤیاهای خویش و خیابانهای شهر باشند، از راههای دراز گذشتند، تا دستهای زخمی و خستۀ آفتاب جان بگیرد، باغ سبز شود و درختان میوههای رنگارنگ رسیده دهند، آنان شگفت در برابر پلیدی ایستادند و رهاشدند.
زمان از دستهای ما گریخته و در گذرگاه روز گم شده است. نمیشود زمان را به خانه بازگرداند؛ اما هر سحر میتوان بهاری دیگر بر تن کرد و سال کهنه را کنارگذاشت؛ کلید سال تازه ارمغان آینههاست.
پایان زندگی با این رژیم میتواند با هرچه آرمان و دلنگرانی برای ایران در دستهای سبز ما شکل گیرد؛ یا به دستهای تمامیتخواه حکومت اسلامی سپرده شود که برای اندکی بیشتر ماندن در این پایان هیچ فروکشاندنی را از کشور و ملت ایران دریغ نخواهدکرد، تا ژرفایی که در حدس ما نیز نمیگنجد.
...و وسعت این پنجره همین است، پنجرهای که رو به فردای میهن ما بازمی شود، میتوان خاموش و ناامید، آرمان آزادی و آبادی ایران را به باد سپرد تا هر چه صاعقه از فراموشی ما بگذرد، به درختان اصابت کند و میوههای کال را در آتش بسوزاند؛ یا باد را در خدمت ناسیونالیسم ایرانی مهارکرد و باغ را به شکوفه و میوه رساند- با هر چه رنگ و هر چه رایحه.
ماندانا زندیان
اردیبهشت یکهزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی
------------
* برگرفته از سرودۀ «تشویش» اثر هوشنگ ابتهاج
نظر کاربران:
نگارشی زیبا و پر محتوا، منتها باید با تأسف گفت که بر اساس تجربه و شواهد موجود، راهی دیگر جز بر گیری سلاح در دفاع مقدس برای مهار کردن این رژیم خودکامه، برای آزادیحواهان ایرانی باقی نمانده است.
Wed 19 05 2010 8:26
آقای دادستان، لطفا بیشتر توضیح دهید!
دکتر حسین باقرزاده
سهشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ – 18 مه 2010 hbzadeh@btinternet.com
اظهارات هفته گذشته میرحسین موسوی در مورد قتل عام زندانیان سیاسی به واکنشهای جدیدی از سوی سردمداران حکومتی و بلندگوهای رژیم منجر شده است. اعدام فرزاد کمانگر همراه با چهار گروگان دیگر موجی از خشم و انزجار را در داخل و خارج کشور برانگیخت و به صورت بیسابقهای به تظاهرات گسترده در شهرهای مختلف جهان و اعتصاب عمومی در منطقه کردستان در ایران منجر شد. هیچ انسان مسئول و آزادیخواه نمیتوانست از کنار این جنایت با سکوت بگذرد و آن را محکوم نکند. آقایان موسوی و کروبی نیز به سهم خود در این باره اظهار نظر کردند و این اعدامها را ناعادلانه خواندند. انتقاد نرم این آقایان، اما، برای سردمداران حاکم گران آمده و به واکنش خشن اینان منجر شده است. تعداد زیادی، از جمله دادستان تهران و ۱۷۰ نفر از مجلسیان جمهوری اسلامی، سخن موسوی را حمایت از محاربان تلقی کرده و آن را جرم دانستهاند - و پیکار سازمان یافتهای برای تعقیب و مجازات «سران فتنه» به راه افتاده است. دادستان تهران هم چنین مناسب دیده است که قتل عام هزارانه سال ۱۳۶۷ را به یاد مردم بیاورد و تلویحا آقای موسوی را دخیل در آن جنایت بشناسد.
آقای موسوی البته نه از عقاید و مواضع قربانیان حمایت کرده و نه آنان را بیگناه شناخته است. او حتا اعدام آنان را محکوم نکرده و بلکه صرفا آن را «شبیه روند ناعادلانه ای» دانسته است «که در طول ماههای اخیر منجر به صدور احکام شگفت آور برای عده زیادی از زنان ومردان خدمتگزار وشهروندان عزیز کشور ما» شده است. از دید آقای موسوی، اعدام این پنج نفر «با حواشی تردید بر انگیز»ی همراه بوده و این امر با «عدل علوی» آرمانی جمهوری اسلامی نسبتی ندارد. ولی همین مقدار کافی بوده است تا وابستگان به حکومت از چپ و راست به حرکت برآیند، تیغ تکفیر را تیز کنند و یا برچسبهایی از قبیل منافق و محارب را نثار موسوی و کروبی کنند. محمدکاظم انبارلویی «حمایت موسوی و کروبی از گرو ههای محارب نظام» را «درآمدی بر دور جدید فتنه گری» خواند[۱]، و ۱۷۵ نفر از مجلسیان به رهبری غفوری فرد و حمید رسایی با نام بردن از موسوی و کروبی تحت عنوان «این منافقین جدید» اعتراض آنان به اعدام «۵ تن از محاربان» را «وقیحانه» خواندند. پیش از این اعدامها و اعتراض موسوی نیز غلامحسین الهام یکی از حقوقدانان شورای نگهبان موسوی را محارب خوانده بود.
ولی گویاتر از همه اینها اظهارات جعفری دولتآبادی دادستان تهران است که در ضمن تلاش برای توجیه وقانونی جلوه دادن قتل عام هفته گذشته، به یک قتل عام به مراتب گستردهتر که دو دهه پیشتر اتفاق افتاده نیز اشاره کرد. جعفری اعتراض موسوی به اعدامهای اخیر را جرمی تلقی کرد که به پرونده سنگین او اضافه شده است و تأکید کرد که «مدعی العموم به طور حتم درباره حمایت یك كاندیدا از افراد اعدام شده اقدام خواهد كرد». او سپس لازم دید که به دو دهه پیش برگردد و با اشاره به موسوی اضافه کند «وی در سال ۱۳۶۷ در جریان احكام حكومتی حضرت امام در مورد منافقین بوده و به خوبی میداند كه قوه قضائیه در چارچوب قوانین و مقررات كشور اقدام میكند». جعفری از قتل عام هزارانه زندانیان سیاسی سخن میگوید که در آن سال به صورت مخفیانه در تهران و بسیاری از شهرهای دیگر کشور انجام شد - قتل عامی که نزدیک ۲۲ سال پس از حدوث آن هنوز ابعاد و جزئیات آن روشن نشده و هزاران خانواده داغدار هنوز در سوک عزیزان خود به سر میبرند.
اشاره جعفری به این فاجعه دردناک بشری از چند جهت قابل توجه است. اول این که شاید برای اولین بار باشد که یک مقام عالی رتبه قضایی جمهوری اسلامی رسما از آن یاد میکند. قتل عام سال ۶۷ در خفای مطلق صورت گرفت و نه آن زمان و نه در هیچ زمانی پس از آن مقامات جمهوری اسلامی حاضر نشدهاند در باره آن سخن گویند و یا به هیچ یک از هزاران سؤالی که حول آن مطرح است پاسخ دهند (به استثنای آیت الله منتظری که در هنگام ارتکاب جرم به آن اعتراض کرد و به همین دلیل از مقام خود عزل شد و بعدها نیز موضوع را علنی کرد) . سردمداران جمهوری اسلامی به خوبی درک کرده بودند که به جنایت بیسابقهای دست زدهاند و صلاح را در این دیدند که بر آن سرپوش بگذارند و سخنی از آن به میان نیاورند. در این توطئه سکوت، البته اصلاحطلبان نیز شریک بودند و به رغم تلاشها و عریضههای متعدد خانوادههای قربانیان این قتل عام، حتا در دوره اصلاحات و پس از آن نیز هیچ یک از رهبران و شخصیتهای اصلاحطلب حاضر نشدند توطئه سکوت را بشکنند و به روشن شدن حقیقت کمکی بکنند. یکی دو مورد هم که افرادی در نشریات آن دوره به این فاجعه اشاره کردند نویسنده و یا نشریه تحت تعقیب قرار گرفتند. تنها در ماههای اخیر برخی از روحانیان تندرو برای ارعاب فعالان جنبش سبز از آن واقعه یاد کردهاند.
دوم، این که کسی این سخن را پیش میکشد که در مقام دادستانی تهران جمهوری اسلامی عمل میکند و باید از معدود کسانی باشد که بر پروندههای مربوط به این قتل عام اشراف دارند، و از جمله فی المثل باید بداند که بر سر اجساد قربانیان آن چه آمده است. او میداند که صرف نظر از جنایت بی سابقهای که در قتل عام صورت گرفته است، مقامات جمهوری اسلامی و از جمله قاضیان و دادستانان آن برای بیش از دو دهه از دادن هرگونه اطلاعی در مورد دفن اجساد قربانیان به خانوادههای آنان ابا کردهاند و به این ترتیب به یکی از مستمرترین و بزرگترین قساوتهای تاریخ (پس از ارتکاب جنایت) دست زدهاند. اکنون که آقای جعفری به این واقعه اذعان کرده است کمترین انتظار خانوادههای قربانیان آن است که او دست کم به آنان بگوید که با هزاران جسد این قربانیان چه کرده اند، آنها را چگونه و کجا دفن کردهاند و یا چگونه میتوان آنها را ردیابی کرد.
سوم، آقای دادستان میگوید که قتل عام بر مبنای «احكام حكومتی حضرت امام در مورد منافقین بوده» و سپس اضافه میکند که «قوه قضائیه در چارچوب قوانین و مقررات كشور اقدام میكند». ظاهرا آقای جعفری میخواهد بگوید که قتل عامی که بر اساس حکومتی آقای خمینی بوده در چارچوب قوانین و مقررات كشور صورت گرفته است. در این صورت بهتر است آقای دادستان توضیح دهد که بر اساس کدام قانون و ماده قانونی جمهوری اسلامی میتوان هزاران نفر را در فاصله چند هفته بر اساس یک دستخط منسوب به رهبر انقلاب سر به نیست کرد. و راستی اگر این کار قانونی بوده چرا در خفای مطلق صورت گرفته و چرا برای بیش از دو دهه مقامات جمهوری اسلامی و قو قضائیه آن سعی کردهاند که به هر بهایی که شده آن را مخفی نگاه دارند؟ آیا مگر نه این است که فقط قانون شکنان و مجرمان و جنایتکاران سعی میکنند کار خود را پنهان کنند و به رغم فشارها و تقاضاها و عریضههای فراوان از ارائه هر گونه اطلاعی در باره آن چه که کردهاند سر باز میزنند - و گر نه آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟
چهارم، باید دید چه امری دادستان تهران را واداشته که در شرایط امروز به این واقعه تاریخی اشاره کند و یک تابوی بزرگ جمهوری اسلامی را بشکند. آقای جعفری یا کسانی که او را واداشتهاند تا این موضوع را پیش بکشد حتما میدانستهاند که با این کار چه هزینه بزرگی را متحمل میشوند و اکنون باید پرسید چه انگیزهای آنان را واداشته است که به چنین کاری دست بزنند؟ او البته خواسته که آقای موسوی را در آن قتل عام مقصر بشناسد و به این ترتیب وجهه او را در بین هواداران جنبش سبز خراب کند. به نظر میرسد که توپخانه این آقایان باید بسیار تهی شده باشد که اکنون ناچار شدهاند تف سربالا بیندازند و تابوهایی از این قبیل را که پای بسیاری از سردمداران فعلی نظام را نیز به میان میکشد و از همه مهمتر استوره خمینی را به عنوان فرمانده این جنایت بزرگ در هم میشکند پیش بیاورند. ستاد کودتا به شدت تضعیف شده است و آخرین سلاحهای خود را به میدان میآورد تا شاید در صفوف جنبش سبز خللی وارد کند. آقای مرتضی نبوی ناله کرده است که «حتی در بین نخبگان اصولگرا هم تفرقه و تشتت آرا دیده میشود و ... بعضی از دوستان نزدیكمان با صراحت میگویند ما بریدهایم»[۲]. جنبش سبز دست آوردهای زیادی داشته است، و اکنون حاکمیت را واداشته تا بزرگترین تابوی ۲۰ ساله خود را در هم شکند. طرح این مسئله از سوی دادستان تهران را باید یکی از موفقیتهای بزرگ جنبش سبز دانست.
پنجم، همان طور که گفته شد، آقای جعفری این موضوع را از این نظر پیش کشیده که آقای موسوی را در آن مقصر بشناسد و وجهه او را در جنبش سبز خراب کند. این امر به معنای این است که آقای جعفری میداند که قتل عام سال ۶۷ چه جنایت بزرگی بوده و انتساب به آن میتواند چه لطمه بزرگی به حیثیت سیاسی یک فرد وارد کند. البته آقای موسوی به عنوان نخست وزیر در آن زمان بالاترین مقام اجرایی جمهوری اسلامی را داشته و بر این اساس ایشان نمیتواند خود را کاملا از مسئولیت بری بداند. ولی نزدیکان آقای موسوی مدعیاند که او در جریان این قتل عام نبوده و فقط پس از خاتمه آن از جریان مطلع شده است. این امر با توجه به ساختار سیاسی چند قطبی جمهوری اسلامی کاملا عملی به نظر میرسد. در عین حال سکوت بیش از دو دهه آقای موسوی در این باره او را در مسئولیت اخلاقی همه کسانی که در آن هنگام در قدرت بودهاند و یا در موقعیتهای نزدیک به حاکمیت قرار داشتهاند و هنوز از اذعان به این قتل عام و محکوم کردن آن سر باز میزنند شریک میکند. اکنون که جنبش سبز در شکوفایی خویش حاکمیت را واداشته تا این تابو را بشکند به جا است که آقای موسوی نیز با شجاعت تمام به این امر بپردازد و با طرح نظر و موضع و احساس و اطلاعات و مسئولیت خود در باره آن قتل عام سرمشقی برای سایر اصلاح طلبان بشود.
و ششم، اکنون که حاکمیت به زبان خود به فاجعه قتل عام سال ۶۷ اذعان کرده، وقت آن است که دادخواهی قربانیان این قتل عام از راههای قانونی و رسمی دنبال شود. اگر تا کنون و حتا در دوره اصلاحات هیچ وکیل دادگستری نمیتوانست خطر طرح این دادخواهی را بپذیرد، اکنون که این تابو رسما شکسته شده خطر این کار به مراتب کمتر شده است. باید اکنون به دادگستریای که آقای جعفری دادستان تهران آن است مراجعه کرد و به استناد سخنان او خواست که پروندههای قتل عام ۶۷ باز شود و به خانوادهها گفته شود که عزیزان آنان چرا و چگونه سر به نیست شدند و با اجساد آنان چه رفته است، چه کسانی و در چه مقام و موقعیتی در این قتل عام دخیل بودهاند و مشخصات قربانیان چه بوده است. باید از طرح این مسئله از سوی دادستان تهران استقبال کرد و از او خواست که پروندهها را باز کند تا حقایق مربوط به آن قتل عام در اختیار مردم قرار گیرد. مهم نیست اگر آن گونه که آقای جعفری ادعا میکند پای آقای موسوی نیز در این واقعه به میان کشیده شود. مهم این است که حقیقت به تمامی روشن شود - چیزی که بی شک بیش از هر ملاحظه دیگری مد نظر قاطبه آزادی خواهان و دموکراسی طلبان و فعالان جنبش سبز نیز هست.
احمدینژاد و مناقشه اتمی: زیانهای سه تصمیم دیرهنگام در تاریخ جمهوری اسلامی
جواد طالعی
جمهوری اسلامی ایران، با اتخاذ تصمیمی دیرهنگام درباره مبادله اورانیوم، همان سیاستی را تکرار میکند که دست کم تاکنون دوبار در حیات سی و یک ساله این حکومت، آسیبهائی جبران ناپذیر به مردم و کشور زده است. یکی ماجرای گروگان گیری و مصادره بیش از ۲۰ میلیارد دلار سرمایه ایران در آمریکا، و دیگری پایان ذلت بار جنگ هشت ساله با عراق.
در این جا، نمیخواهم وارد بحث درباره دلایل پنهان و آشکار تصمیم دولت احمدی نژاد برای مبادله اورانیوم در خارج از کشور بشوم، که خود مجالی دیگر میطلبد. هدف من تنها نشان دادن این واقعیت است که رهبران جمهوری اسلامی، ظرف سی و یک سال گذشته، همواره زمانی در برابر فشارهای خارجی تسلیم شده اند، که همه فرصتها را پیش از آن سوزانده و بیشترین خسارت را به جامعه ایران وارد ساختهاند.
چشم پوشی از امتیازهای آژانس
آژانس بین المللی انرژی هسته ای، در ماه اکتبر سال گذشته، به ایران پیشنهاد کرد که اورانیوم کم غلظت خود را تحویل روسیه بدهد و در مقابل، سوخت مورد نیاز رآکتور تحقیقاتی خود را، از روسیه و فرانسه دریافت کند. آژانس، مشوقهای بسیار خوبی هم برای ایران در نظر گرفت. از جمله همکاری غرب برای ایجاد نیروگاههای اتمی مدرن در ایران، ورود ایران به سازمان تجارت جهانی و گسترش مناسبات تجاری اتحادیه اروپا با ایران.
دولت احمدی نژاد، به این بهانه که غربیها ممکن است زیر قولشان بزنند و پس از تحویل ۱۲۰۰ کیلو اورانیوم سه و نیم درصد غنی شده ایران، ۱۲۰ کیلو اورانیوم ۲۰ درصد غنی شده را تحویل ندهند، این پیشنهاد را رد کرد.
رد پیشنهاد آژانس، این بار جهان غرب را متقاعد کرد که راهی برای مذاکره باقی نمانده است. فشار تحریمها افزایش یافت، کنسرنهای نفتی بزرگ به همکاریهای خود با صنعت نفت و گاز کشور خاتمه دادند، ساخت شش پالایشگاه پیش بینی شده متوقف ماند و هزاران شرکت ایرانی ورشکسته شدند.
اکنون، دولت، از بیم صدور قطعنامه چهارم شورای امنیت، و شاید همچنین به دلیل نقشههائی که برای سرکوب بیشتر معترضان دارد، بدون تعیین هیچ شرطی، حاضر به مبادله اورانیوم در ترکیه شده است. شخص احمدی نژاد هم، که بازنده ماجرا است، در برابر دوربینها، با دستی که باید به علامت تسلیم بالا رود، علامت پیروزی نشان میدهد.
مشابه این کوتاه آمدنهای دیرهنگام را، نسل من یکبار در ماجرای اشغال سفارت آمریکا و یکبار هم در پایان جنگ عراق شاهد بوده است. مخاطب، در این جا نسل امروز ایران است، که شاید هنوز فرصت ارزیابی دقیق این دو ماجرای دردناک را نیافته باشد.
خسارت سنگین گروگان گیری
روز سیزدهم آبان سال ۱۳۵۸ خورشیدی، جمهوری اسلامی، بر خلاف تمام موازین بین المللی، سفارت آمریکا در تهران را اشغال کرد و همه کارمندان این سفارتخانه را به گروگان گرفت.
این گروگان گیری، شوربختانه با پشتیبانی احزاب و سازمانهای طرفدار اتحاد شوروی نیز همراه بود. زیرا آنها آمریکا را دشمن اصلی ایران میدانستند و بر طبل توخالی "ضدامپریالیست بودن خمینی" میکوبیدند.
اندکی پس از گروگان گیری، تلاشهای گستردهای برای حل اختلاف آغاز شد. اما پاسخ رهبری جمهوری اسلامی به این تلاشها، تهدیدهای گسترده تر، سوء رفتار بیشتر با گروگانها، تعطیل دانشگاهها، حذف دولت بازرگان و زندانی کردن عباس امیرانتظام سخنگوی دولت موقت بود. زیرا دولت موقت، نگهداشتن گروگانها را برخلاف منافع ملی ایران میدانست.
در ماههای نخست پس از گروگان گیری، شخصیتهای داخلی و خارجی متعددی کوشیدند در نقش میانجی، بحران را به گونهای حل کنند که آبروی ایران انقلابی نیز حفظ شود. حل به موقع بحران، علاوه بر این که میتوانست مانع از آغاز یک جنگ هشت ساله شود، بیش از ۲۰ میلیارد دلار سپرده ایران را در آمریکا نجات میداد. به گواهی اسناد تاریخی، ایران در آن زمان دارای ۸ میلیارد دلار سپرده نقدی در بانکهای آمریکا بود و حدود دو برابر این مبلغ را، برای دریافت تسلیحات و کالاهای غیرنظامی، به دولت و کنسرنهای آمریکائی پرداخته بود.
با این پول، که قدرت خریدی تقریبا معادل ۲۰۰ میلیارد دلار امروز داشت، میشد علاوه بر جبران خسارتهای اعتصابها و کم کاریهای دوران انقلاب، صنعت نفت فرسوده ایران را نوسازی کرد، پالایشگاههای جدید ساخت و دهها دانشگاه و صدها مدرسه و بیمارستان مجهز ساخت.
اما حکومت اسلامی، که از آغاز، به پیروی از اخوان المسلمین، جلب رضایت نیروهای ضدغربی در جهان اسلام را بر منافع ملی ایران مقدم میدانست، موضوع را آنقدر کش داد که دولت آمریکا این سرمایه هنگفت ملی ایرانیان را بلوکه کرد.
گروگانهای آمریکائی، سرانجام در روز سی دیماه سال ۱۳۵۹ پس از عقد قرارداد الجزایر آزاد شدند، بدون آن که در این قرارداد، حتی یک کلمه درباره سرمایه بلوکه شده ایران ذکر شود.
قرارداد الجزایر، یک معاهده ننگین بود. این قرارداد، در پنج بند خلاصه میشد که 4 بند آن به زیان ایران بود و تنها یک بند آن آمریکا را متعهد میکرد که در امور داخلی ایران دخالت نکند. تعهدی که هیچ ضمانت اجرائی هم نمیتوانست داشته باشد. در مقابل، ایران متعهد شد که گروگانها را "بی درنگ" آزاد کند و "قروض" خود را به نهادهای آمریکائی بپردازد!
ایران، در آن زمان، دیناری بدهی به آمریکا نداشت. منظور از قروض، در این جا خساراتی بود که اتباع حقوقی و حقیقی آمریکا، از جمله صاحبان شرکتهای مصادره شده و گروگانها، مدعی آن بودند. در سالیان بعد، خسارتهای شاکیان، یکی پس از دیگری، از محل سپردههای ایران پرداخت شد. هیچ مقام ایرانی هم خود را موظف ندید در این مورد گزارشی به مردم بدهد. یکی از وکلای "دفتر دعاوی الجزایر" در لاهه، در سال ۱۹۹۰ به من گفت که دیگر چیزی از سپردههای ایران باقی نمانده است.
پایان ذلت بار جنگ ۸ ساله
مورد دوم بر سر عقل آمدن دیرهنگام و زیانبار جمهوری اسلامی، پایان جنگ ۸ ساله با عراق بود.
یک سال پس از شعله ور شدن جنگ ایران و عراق، عربستان سعودی و کویت اعلام کردند که در صورت پایان دادن به جنگ، تمام خسارات دو طرف را جبران خواهند کرد. صدام حسین، حیرت زده از مقاومت جانانه فرزندان ایرن زمین، آماده بود این پیشنهاد را بپذیرد. اما آیت الله خمینی و مشاورانش، شعار "راه قدس از کربلا میگذرد" را تبلیغ میکردند. آنها، با این توهم که میتوانند رهبری تمام جهان اسلام را به دست بگیرند و اسرائیل را، از جغرافیای جهان حذف کنند، به این پیشنهاد خیرخواهانه پوزخند زدند. آیت الله خمینی اعلام کرد که ارتش ۲۰ میلیونی ایران، تا آخرین قطره خون خود، برای پیروزی میجنگد.
صدها هزار ایرانی کشته شدند. ایران، نزدیک به ۱۰۰۰ میلیارد دلار خسارت دید. تمام انرژی موجود برای سازندگی کشور در این جنگ بی معنای ۸ ساله تلف شد. اما جمهوری اسلامی نه تنها پیروز نشد، بلکه حتی نتوانست سربلند از این جنگ بیرون بیاید. رهبر جمهوری اسلامی، پذیرش قطعنامه آتش بس را، سرکشیدن جام زهر نامید، سرزمینی نیمه ویران را، با صدها هزار قربانی و صدها هزار معلول و بیمار روانی، گذاشت و به دیار باقی شتافت. او البته قبل از رفتن، انتقام شکست تلخ خود را با صدور فرمان قتل عام از هزاران زندانی سیاسی بی گناه گرفت.
خود شکن، آئینه شکستن خطاست
همه این خسارتها و تلفات را، مردم ایران تحمل کرده اند، زیرا که در سی و یک سال گذشته، همواره اسیر کسانی بودهاند که وقتی "آینه نقش آنان را راست بنماید" آینه میشکنند تا شکست خود نبینند.
احمدی نژاد، هشت ماه قبل، پیشنهاد آژانس را با همه امتیازاتی که میتوانست برای ایران بیاورد رد کرد، تا اکنون خود پیشنهاد دهنده سازش باشد و به اقلیت ناآگاهی که هنوز دروغ را باور میکنند علامت پیروزی نشان بدهد.
این که سرانجام توافقنامه دولت احمدی نژاد با برزیل و ترکیه به کجا برسد، روشن نیست. این هم روشن نیست که جهان غرب در برابر تسلیم بی قید و شرط دولت احمدی نژاد طرح دعوا در شورای امنیت را متوقف کند یا نه. اما یک چیز روشن است: برای سومین بار، جمهوری اسلامی، منافع ملی مردم ایران را، قربانی بازیهای سیاسی یی کرده است که مدتها است دیگر تماشاگر چندانی ندارد.
Wed 19 05 2010 8:20
رنج نامهی نود سالهی كردستان
م رها
نزدیك به نود سال است كه كردستان همچون كوه دماوند در برابر استبداد ایستاده است. نود سال است كه فرزندان دلیر كردستان پرچم آزادگی و دفاع از حقوق پایمال شده كردها را در سیاه ترین مقاطع تاریخی كشور برافراشتهاند. كردستان خاك ریزی است كه استبداد پس از گذشت نود سال در فتح آن ناكام مانده است.
دولت مدرن رضا خان با شعار تأمین امنیت بر تخت سلطنت نشست و با شعار یك ملت، یك كشور و یك زبان وارد پیكار با ایلات و عشایر و اقلیتهای قومی كشور شد. این قزاق كه در پیش برد اهدافش بجز زور و سركوب ابزار دیگری نمیشناخت در مواجههی با ایلات و اسكان آنها دست به كشتار بی سابقهای زد به طوری كه خانم كاتوزیان برخورد با ایلات را با برخورد سفیدپوستان آمریكایی با بومیان (سرخپوستان) یكسان دانسته است [١]. رضا خان برای غلبه بر ایلات كرد برخی از آنها را به مناطق مركزی كشور راند، پوشش لباس عشایری و فعالیتهای اقتصادی چادردرنشینی را ممنوع ساخت و آنها را به كشاورزی در روستاهای دور از دیارشان وادار ساخت. روشهای زورمدارانه دولت با مقاومت كردها روبرو شد برای نمونه ، قلباغی (Galbaghi)هارا از كردستان به همدان، اصفهان و حتی یزد راندند. این اقدام ناهنجار چنان فشاری بر آنان وارد ساخت كه به كوهها پناه بردند و ماهها با دولت جنگیدند. [٢] كوچ اجباری تلفات سنگینی به ایلات وارد ساخت. بگفته دكتر قاسملو " از ده هزار اعضای ایل جلالی (در مرز ایران، تركیه و روسیه زندگی میكردند) كه به مناطق مركزی ایران تبعید شدند، در سال ١٩٤١، تنها چند صد نفرآنان زنده باز گشتند [٣]. به باور لمپتون اقدامات خشن رضاخان "به كاهش شمار عشایر، تنگدستی، و تلف شدن بسیاری از گلهها منجر شد." [٤]
در این دوران، یكسان كردن اقوام در دیگ درهم جوش ملی گرایی افراطی و زبان فارسی دنبال میشد. از این روی تحصیل به زبانهای محلی به كلی ممنوع و چاپ و نشر كتاب و روزنامه نیز به این زبانها جرم شناخته میشد. بستن مدارس و روزنامههای محلی تبعیض فاحشی بود كه خشم اقلیتهای قومی بویژه كردها را برانگیخت.
سیاستهای تمركز گرایانهی رضا شاه كه با پشتیبانی نخبگان سیاسی نیز همراه بود روابط ایالات و ولایات را با دولت مركزی دگرگون ساخت. به باور ریچارد كاتم در سده نوزدهم دولت مركزی حكمرانان محلی را انتخاب میكرد كه " در عمل به طور غیر رسمی به دولتهای محلی تبدیل میشدند".[٥] یكی از وظایف این حكمرانان جمع آوری مالیات بود كه با تمركز این امر در دست مأموران دولتی پایتخت، اختیارات آنان از میان رفت. بدین ترتیب با اقدامات مزبور امكان خود گردانی استانها ازجمله كردستان بكلی از میان رفت.
خروج رضا شا از كشور و ورود متفقین كه با شكست فاشیزم همراه بود فضای نیمه دمكراتیك را در كشور حاكم ساخت و به آذریها و كردها امكان داد كه برای مدت محدودی با تشكیل دولتهای محلی خودگردانی را تجربه كنند و راهبردهای یكسان سازی دولت مركزی را با چالش روبرو سازند. خواستههای فرقه دمكرات آذربایجان و جمهوری مهاباد را تدریس به زبانهای محلی، صرف در آمدهای مالیاتهای منطقهای در منطقه، برگزیدن مأموران محلی از افراد بومی و تشكیل انجمنهای ولایتی تشكیل میداد كه در قانون اساسی آنزمان پیش بینی شده بود. رهبران دو جنبش هیچ گاه خواستههای جدایی خواهانهای را مطرح نساختند. استالین در ابتدا با دست آویز قرار دادن احساسات ضد تبعیض اقلیت كرد و ترك از جنبش آنها پشتبانی كرد و در نهایت با ساخت و پاخت با دولتهای انگیس و آمریكا و گرفتن امیتاز نفت شمال از دولت شاه، آنها را قربانی نمود. ارتش ایران وارد مناطق تحت نفوذ فرقه و جمهوری مهاباد شد و پس از كشتار فراوان در این دو دیار مستقر گردید. شكست دولتهای خود گردان سبب شد كه اعمال تبعیضها علیه اقلیتهای ترك و كرد ازسرگرفته شود و دوران یكسان سازی ادامه یابد. "اقتدار دولت مركزی در مهاباد دوباره برقرار گشت و دوران دراز فشار سیاسی آغاز شد. سربازان كتابهای كردی را در میدان جمع آوری و آتش زدند و آموزش زبان كردی ممنوع شد". [٦]
پس از كودتای ٢٨ مرداد راهبردهای رضاشاهی با شدت كمتری دنبال شد. درحالی كه تدریس به زبان كردی ممنوع بود، پخش محدود برنامههای رادیویی بزبانهای محلی اجازه داده شد. اما در برخورد با مسایل قومی سیاست دوگانهای اعمال میشد. برای نمونه " ...شاه همان استراتژی آنكارا را در ارتباط با كردها دنبال كرد: نابودی رهبران مخالف كرد اما همكاری با نخبگان مهم سنتی باقیمانده و واگذاری پستهای مهم در دولتش به آنها. در زمان اجرای اصلاحات ارضی ( ٦٣-١٩٦٠) اعلام كرد كه زمینهای رهبرانی كه همكاری نشان دهند، دست نخورده باقی خواهند ماند. اما تفاوت اساسی بین شرایط نیمه دمكراتیك تركیه و استبدادی در ایران در این بود كه در اثر ضعف جامعه مدنی در این كشور، هیچ نیروی مخالف چپ و یا غیر سنتی نمیتوانست دست به اعتراض زند." [٧].
در این دوران نابرابری در توزیع منابع و سرمایه بین استانهای گوناگون تشدید و دركنار فشارهای فرهنگی و سیاسی یكسان سازی، تبعیض علیه اقلیتها را افزایش داد. برای نمونه در سالهای ١٣٥٠، درآمد حاصل از نفت عمدتا ً در بخش صنعت كه بیشتر در استانهای مركزی توزیع شده بود، سرمایه گذاری شد كه شكاف این استانها با استانهای محروم از جمله كردستان را افزایش بیشتری داد. در سال ١٣٥٤، نصف محصولات صنعتی كشور در تهران تولید میشد، در حالیكه تنها ٢٢% نیروی كار صنعتی در این شهر میزیست. شكاف میان استانهای محروم و چند استان مركزی در زمینه خدمات نیز ژرف تر از گذشته شد.
پس از پیروزی انقلاب، اقلیتها كه در تمام مراحل مبارزات علیه شاه شركت كرده بودند از نظام تازه انتظار داشتند كه به خواستههای آنان توجه كند و بتوانند در مدارس به زبان مادریشان درس بخوانند، ادارهی محلی استانها و مناطق اقلیت نشین همچون كردستان بدست نمایندگان آنها و در چهارچوب كشور ایران اداره گردد. اما مقامات جمهوری اسلامی كه یكپارچكی ملی را تحت شعار یك مذهب، یك كشور و یك زبان عملی میدانستند با خواستههای برحق كردها و سایر اقلیتها به رویارویی پرداختند. البته بخشی از مقامات میانه روی جمهوری اسلامی از جمله آیت اله طالقانی و مهندس بازرگان كوشیدند مشكلات كردستان را از راههای مسالمت آمیز حل كنند و تا حدودی به خواستههایشان پاسخ دهند. اما نیروهای سیاسی تندروی هر دو طرف مذاكرات را به رویارویی خشنونت آمیز كشاندند.. در جنگهایی كه میان نیروهای دولتی و پیش مرگههای كرد صورت گرفت هزاران نفر از فرزندان این سرزمین از هر دو سوی به خاك و خون كشیده شدند و خشنونت در این سرزمین به امری روزمره تبدیل شد. بین سالهای ٦٣-١٣٥٨ حدود ٢٥٠ نفر مردم بی گناه شهرو روستا در كردستان بدست ایادی ملاحسنی و طرفداران حكومت قتل عام شند. [٧] تنها بین سالهای ٧٠-١٣٥٨ حداقل ٨٣٠ نفر بجرم همكاری با احزاب كرد و یا هواداری از خواستههای مردم كردستان اعدام گردیدند. [٨] در سال ١٣٦٩ مأموران حاكمیت به بهانهی مذاكره با حزب دمكرات كردستان دكتر قاسملو دبیركل این حزب را در اطریش به قتل رساندند. دو سال بعد محمد صادق شرافكندی، دبیركل تازه این حزب نیز در برلین بدست مأموران حكومت ترور شد. مشكلی كه میتوانست با مذاگره و پذیرفتن خواستههای منظقی كردها حل شود با برخوردهای خشنونت آمیز و غلبه دیدگاههای امنیتی بر رویكردهای حاكمیت در ارتباط با مشكل اقلیتها پیچیده تر گشته و هنوز لاینحل مانده است.
در دوره هفتم انتخابات ریاست جمهوری، ٧٩ درصد واجدین شرایط در كردستان در انتخابات شركت كردند كه در آن آقای خاتمی رئیس جمهور شد. وی برای رفع تبعیضها در كردستان گامهایی برداشت و یك نفر كرد (عبدله رمضان زاده) را به عنوان استاندار این منطقه منصوب كرد. افزون براین از جو نظامی و امنیتی استان كاسته شد. این اقدامات در كنار برخی آزادیهای فرهنگی نور امید را در دل هم میهنان كرد روشن ساخت. براساس یك نظر نسنجی كه در آن سالها انجام شد بیشتر مردم با اقدامات مسلحانه و خشونت آمیز مخالف بودهاند و برای رفع مشكلاتشان از راههای مسالمت آمیز پشتیبانی میكردند.
با روی كار آمدن دولت نهم و برقراری دوباره جو امنیتی در كشور بویژه در مناطق كرد نشین امید به حل مشكلات كردستان از جمله تحصیل به زبان مادری، اداره امور محلی بدست مردم كردستان، استخدام مدیران كرد بجای مدیران غیر بومی، رفع محرومیت از این منطقه و غیره رنگ باخت. فعالان و روزنامه نگاران بیشتری به زندان افتادند و روزنامههای محلی بیشتری توقیف شدند.
پس از انتخابات تقلبی دوره دهم ریاست جمهوری و پیدایش جنبش سبز و وحشت حاكمیت دروغ و ریا از اعتراضات مردمی، اعدام زندانیان سیاسی كرد كه از سال ١٣٨٦ تا ١٣٨٨ متوقف شده بود [٩] با اعدام احسان فتاحیان برای ترساندن هواداران جنبش سبز از سر گرفته شد. در ١٩ اردیبهشت نیز ٥ زندانی سیاسی از جمله ٤ كرد در زندان اوین با هدف پیشگیری از ادامه اعتراضات جنبش سبز در ٢٢ خرداد اعدام شدند. به گفته آقای خلیل بهرامیان وكیل سه تن از اعدامیها، دادگاههای این افراد غیر علنی و بدون حضور هیات منصفه تشكیل شده است كه با قوانین جاری كشور و جهانی مغایرت دارد و حكم صادره هیچ گونه تناسبی با اتهامات آنها نداشته است. در ضمن خانواده اعدامیان و وكیل آنها از اجرای حكم بی اطلاع بودهاند. یعنی حتی مادران آنها نیزنتوانستهاند در آخرین لحظه با فرزندانشان وداع كنند. هم اكنون بپش از ١٥ نفر زندانی سیاسی كرد و ٦ زندانی از جنبش سبز در خطر اعدام قرار دارند و بیم آن میرود كه كودتاچیان برای ترساندن هواداران جنبش سبز و هراسشان از اعتراضات مردمی هر لحظه آنها را قربانی كنند.
با توجه به سكوت كشورهای غربی در برابر تازه ترین اعدامهای سیاسی كه با توافق هستهای اخیر همزمان شده است، بیم آن میرود كه دوباره پشتیبانی از حقوق بشر در ایران قربانی حل مشكل هستهای و روابط سیاسی و اقتصادی حاكمیت استبدادی ایران وجهان خارج گردد. تنها در سایه همكاری فشرده تمام نیروهای قومی و سیاسی و شركت گسترده همه رنج دیدگان كشور در پیكار علیه استبداد و دروغ و ریاست كه میتواند به تحقق دمكراسی، رعایت حقوق بشر و ایرانی برای همه ایرانیان بیانجامد. ٢٢ خرداد را به روز اعتراضی همه اقوام علیه كودتاچیان تبدیل كنیم
٢٨ اردیبهشت ١٣٨٩
------------------
١-
Homa Katouzian, " Riza Shah’s political legitimacy and social base, 1921-1941" in Stephanie Cronin, ed., The Making of Modern Iran, (New York : RoutledgeCurzon, 2005), 22.
٢ - لمپتون، ایلات و عشایر، ٦-٢٨٥
٣-
Farideh Kohi-Kamali, The Political Development of the Kurds in Iran, (New York: Palgrave Macmillan, 2003), 42
٤- لمپتون، ایلات و عشایر ٢٨٨
٥-
Richard Cottam, Nationalism in Iran, (Pittsgurgh: University of Pittsbugrh Press, 1964), 98.
٦-
Farideh Koohi, 121
٧- همان
٨ و ٩- شهابدین شیخی، ٣٠ سال اعدام در كردستان، روز آنلین، چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
Mon 17 05 2010 23:37
گامی مهم در راه حل مسالمت آمیز بحران هستهای
محسن حیدریان
صرفنظر از دلایل و عوامل گوناگون جهانی و داخلی و در پی یک دوران طولانی پر کشمش و بحرانی، سرانجام رهبری ایران با میانجیگری رهبران برزیل و ترکیه، موافقت خود را با تحویل اورانیوم غنیشده اعلام کرد. میزبانی تهران و نیز متن بیانیه امضا شده ، و واکنشهای نسبتا مثبت اصول گرایان و نیز بسیاری از کشورهای جهان جای تردیدی در جدی بودن و اهمیت این توافق نمیگذارد.
همگرايی بیسابقه جهانی از جمله روسیه و چین و بویژه تنگناهای سیاسی درون نظام جمهوری اسلامی، نیاز حکومت یکدست شده به قدرت نمایی در پهنه دیپلماتیک که هیچ برگ برندهای برای کسب مشروعیت در ایران و جهان برایش باقی نمانده است و نوعی پراگماتيسم در سياست خارجی، از مهمترین عوامل این تغيير مهم در رویکرد ايران در بحران هستهای است.
گرچه رهبری جمهوری اسلامی با حضور رهبران برزیل و ترکیه به جای اروپا تلاش کرده است که مواضع ملايم و پراگماتیستی خود را رنگ و پوشش قابل قبولتری دهد اما موضوع اساسی در تغییر یک رویکرد بنیادی در سیاست هستهای ایران است. صرفنظر از همه اینها، حتی اگر نیات و انگیزههای رهبران نظام بر اساس يک انتخاب فعال و آگاهانه از روی محاسبه سود و زيان خردورزانه منافع ملی ايران نباشد، و نیز با وجود اینکه با تاخیر و هزینههای بزرگ سیاسی و اقتصادی صورت میگیرد، اما در عمل به سود منافع ملی ایران است. زیرا از یکسو نیروهای تند رو در درون حاکمیت را بشدت تضعیف و منزوی میکند و از سوی دیگر احتمال بردن پرونده هستهای ایران به شورای امنیت واعمال فشارها وتحریم اقتصادی علیه ایران را بر طرف میکند. و نیر اینکه با افزایش فشار و تغییر تناسب قوا، هر دگوگونی سیاسی حتی در همین حاکمیت جمهوری اسلامی امری ممکن، واقعی و شدنی است. اما مهمتر از همه با این تغییر رویکرد دولت احمدی نژاد بسوی روش دولت خاتمی، سایه یک فاجعه بزرگ از سر کشور ما دور میشود و فضا برای انجام دگوگونیهای مثبت بعدی، با افرایش فشار جنبش سبز باز تر میشود.
بیتردید فراگيری فن آوری هستهای، پژوهش دراين عرصه و کاربرد آن درامورغير نظامی ازحقوق طبیعی ملت ایران است. هیچ کشوری نیز تكنولوژي هستهای مسالمت آمیز را مغایر با کنوانسیونهای بینالمللی و مقررات آژانس بینالمللی انرژی هستهای نمیداند. با این توافق همچنانکه در متن بیانیه امضا شده آمده است، راه برای گامهای بعدی در راه حل مسالمت آمیز بحران هستهای از طریق اعتماد سازی و تفاهم با اروپا وآمریکا بر سر چگونگی و حدود و دامنه برنامههای هستهای ایران وتامین نظارت کامل نهادهای بینالمللی میتواند گشوده شود.
از نگاه و باور همه نیروهائی که مصالح ملی ایران رافراترازانگیزههای گروهی و ایدئولوژیک قرار میدهند، و با حمله نظامی و تحريم اقتصادی ايران مخالفند، این توافق گام مهم اما کوچکی در راه حل مسالمت آمیز بحران هستهای است.
اما باید بیاد داشت که در واقع، برنامههای هستهای ايران، تنها يک عنصر از مجموعه اختلافات آمريکا و ايران است. هنوز کارها و تغییرات بزرگتری نظیر عادی سازی وبرقراری روابط سیاسی اقتصادی وفرهنگی ميان ايران وامريکا وکنارگذاشتن سیاست اسرائیل ستیزی نیاز است که یک سیاست خارحی، به سود منافع ملی ايران در پیش گرفته شود. با این وجود از نگاه کسانی که همواره تاکید کرده اند که تغییر وتحولات آرام وتدریجی مناسب ترین ومطمئن ترین وماندگارترین راه است، به تغییر رویکرد رهبری جمهوری اسلامی نیز از این منظر مینگرند. زیرا این رویکرد بجای تشدید بحرانها و تناقضات اجتماعی وانفجارجامعه، الگوی گفتگو و رقابت و همزیستی مسالمت آمیز را در برابر جامعه قرار میدهد.
در این زمان بزرگترین و اصلی ترین خواست جنبش سبز پیکار برای دموکراتیزاسیون جامعه است، نه تغييرات ضربتي با شعار "مرگ بر ولایت فقیه" یا صرفا برکناری دولت احمدی نژاد که به قطبی شدن بیشتر فضای سیاسی کشور میانجامد. دموکراتیزاسیون جامعه، همان پیکارِآرام وگام به گام با مشارکت آزاد وآگاهانۀ مردم است، که فرجامش جزتامینِ تمام عیارحاکمیّت ملّت نمیباشد. این راهی است که جنبش سبز در نظر و عمل برگزیده است.
اپوزیسیون نیرومندی که بزودی در ایران به استقبال سالگرد ۲۲ خرداد میرود، میتواند و باید تغییر رویکرد رهبری نظام را از دستاوردهای جنبش سبز بشمارد. به عبارت دیگر اگر میتوان در موضوع هستهای که تا دیروز ستون فقرات حاکمیت و همه بود و نبود نظام را تشکیل میداد، دگرگونی ایجاد نمود، چرا در زمینههای اساسی دیگر و در راس آنها آزادی زندانیان سیاسی، آزادی مطبوعات و برگزاری انتخابات آزاد ، نمیتوان حکومت را به عقب نشینی واداشت؟
Mon 17 05 2010 14:12
آیا جای خوشبینی هست؟
فرخ نگهدار
آخر وقت دیروز، یک شنبه ۲۶ اردیبهشت، ۱۶ ماه مه، بین ایران، برزیل و ترکیه توافق نامهای برای تبادل سوخت هستهای امضاء شده است. اساس این توافق نامه همان است که در دوم اکتبر سال ۲۰۰۹ در ژنو بین ایران و کشورهای ۱+۵ انجام شد. منتها این بار به طور مشخص قرار شده است ایران سوخت با غلظت کم خود را به ترکیه تحویل دهد و در مقابل برزیل سوخت غنیتر شده را برای ایران تامین کند.
از همان زمان که توافقات ژنو به دست آمد بر این نظر بودهام که راه حل یافته شده در اساس درست است و نه تنها میتواند سایه تحریمهای بیشتر را فعلا از سر کشور ما تا حدی دور کند، بلکه حق ایران برای تولید سوخت هستهای را هم، نه در حرف که در عمل،ا به رسمیت بشناسد.
ارزیابی من آن بود که توافقات ژنو به این دلیل معوق ماند و پیش نرفت که دولت جمهوری اسلامی ایران در آن زمان در وضعی نبود که بتواند چنین تصمیم خطیری را به اجرا گذارد ولی فشارهای درونی سیستم را افزایش ندهد. به برداشت من بحران درون سیستم یک عامل عمده تعویق در اجرای توافقات ژنو بود.
آن روزها نگران بودم که مبادا از یک سو دولت احمدی نژاد بخواهد از طریق رسیدن به توافق با طرفهای غربی، چیزی از بحران مشروعیت خود بکاهد و از سوی دیگر نگران این که اگر چنین توافقی صورت نگیرد، تحریمهای بیشتر بر ایران تحمیل شود و تمام کشور زیان کند. روند سیاسی یک انتخاب بسیار دشوار را در مقابل همه معترضین به دولت و حاکمیت جمهوری اسلامی ایران قرار میداد. اگر توافقی با غرب، که متضمن منافع ملی باشد و حقوق ایران تضییق نشود، امکان پذیر شود و این توافق سایه تحریمها را از سر کشور دور تر برد، آیا معترضین باید به دلیل اعتقاد خود به عدم مشروعیت دولت فعلی در مقابل آن بایستند و به آن اعتراض کنند؟ و یا باید – با اشعار بر این که این توافق به نفع دولت احمدی نژاد هم تمام میشود، به شرط تضمین منافع ملی، با اساس آن مخالفت نکنند؟
لنگش در اجرای توافقات اصولی ژنو و تشدید تلاشهای غرب برای اعمال تحریمهای بیشتر شورای امنیت، نه تنها جرقههای امید را کم سو تر کرد، بلکه یک فشار یک موضع گیری حساس، پر مسوولیت و دارای پیآمدهای متناقض را هم موقتا از دوش رهبران جنبش اعتراضی سبز برداشت. همان زمان تاکید داشتم که رهبران سبز به هیچ وجه نباید به طور یک جانبه فقط مساله عدم مشروعیت دولت را مبنای قضاوت قرار دهند و یا احیانا این تصور را از نو رایج سازند که این دولت "به دلیل ماهیتاش" قادر به امضای یک توافق اصولی، یعنی متضمن منافع کشور، با غرب نیست[۱]. برایم مسلم بود که چنانچه این طرز فکر مبنا شود، این مقدمهای است که ما را هم به سویی خواهد برد که حتی منافع کشور را هم در سایه مبارزه برای تغییر قدرت سیاسی قرار دهیم.
اکنون هنوز بسیار زود است که اعتماد غرب به اجرایی شدن توافقات دیشب تهران را مورد سنجش نهایی قرار دهیم، و یا در باره اجماع پیرامون آن در درون حکومت جمهوری اسلامی ایران اظهار نظر قطعی کنیم. اما هیچ یک از این دو مجهول مبانی سیاست ما در زمینه مساله هستهای را در حال تعلیق نمیگذارد: ایران، قطع نظر از این که چه دولتی، و حتی چه حکومتی بر آن حکم رانند، مثل هر دولت دیگر عضو NPT، حق غنی سازی اورانیوم و تولید سوخت هستهای را داراست، اما ایران، مثل هر کشور دیگر موظف است نگرانیهای جامعه بینالمللی را مرتفع و از شکل گیری تشنج در رابطه با غرب پیش گیری کند. اگر این دو شرط پایهای در توافقات پیرامون برنامه هستهای ایران ملحوظ شود، همه گرایشها، قطع نظر از این که در حکومت باشند و یا در مقابل آن، نباید به گونهای موضع گیرند که بوی تقدم منافع قدرت گروهی بر لحاظ کردن منافع ملی از آن به مشام رسد.
به خصوص موضع گیری آقایان کروبی و موسوی در این زمینه بسیار حساستر از دیگران است. گرچه فوریتی در این موضع گیری به چشم نمیخورد، اما در واکنش به پرسشها احتمالا این اصول به جاست مورد تصریح قرار گیرد که سبزها نه تنها هیچ گاه تضمین منافع و حقوق ملی را در تضاد و تقابل با رفع نگرانیها و تعامل با جامعه بین المللی ندانسته اند، بلکه همواره خواهان چنین رفتاری بودهاند.
آیا قرار داد دیشب در تهران بر قرارداد نوامبر ۲۰۰۴ دولت خاتمی با ترویکا و تعلیق موقت و داوطلبانه غنی سازی رجحان دارد؟ آقای خامنهای تائید کرده است که در آن زمان صلاح در آن بود و بعد هم صلاح در ایستادگی. میتوان اذعان داشت که انعطاف معقول ایران در ۲۰۰۴ با موضع گیری بسیار خصمانه و نامعقول ایالات متحده امریکا مواجه بود و همان شیوه عمل ایران برای اقناع سایر قدرتها به سوء رفتار ایالات متحده ضروری بود. در حالی که امروز با رویکرد کاملا متفاوتی در امریکا مواجهیم. این احساس وجود دارد که سیاست حاکم بر امریکا در سودای این نیست که از هر انعطاف ایران به عنوان اهرمی برای عقب نشاندن بیشتر و زیادهخواهیها بهره گیرد. فراموش نکنیم که خانم رایس و جرج بوش تعلیق غنیسازی را شرط مذاکره قرار میدادند. در حالی که دو سال و نیم تعلیق داشتیم و طرف مقابل فقط از زبان تهدید حرف میزد و در سودای کارهای دیگر بود. گرچه آمدن و رفتن دولتها در ایران به طور مشخص در چگونگی تعامل ایران و غرب، از جمله در مساله هسته ای، موثر است اما این تاثیر، تا آنجا که من شاهد بوده ام، به مراتب از تاثیر رفتن و آمدن دولتها در ایالات متحده امریکا محدود تر است.
از این روی داوری واقع بینانه حکم میکند بپذیریم اولا نوسان در سیاست هستهای ۲۰۰۴ با ۲۰۱۰ به آن حدی نیست که برخی حکومتیان ممکن است ادعا کنند و اگر ادعا کنند بیشتر به دلایل تبلیغی است. ثانیا، سرنوشت ابتکار ۲۰۰۴ بیشتر به دست طرف مقابل ایران، دولت بوش، موفق نشد و نه به "اعتراضات" جناج مقابل دولت وقت. ثالثا توافق دیشب هنوز در آستانه است و هنوز زمان برای داوری پیرامون حد توفیق آن فرانرسیده است. فقط پیداست که چون این توافق به ابتکار و مشارکت ترکیه و برزیل، که در جغرافیای سیاسی جهان کنونی در موقعیتی نزدیک تر به ایران، نسبت به ۱+۵، قرار دارند، صورت میگیرد، و از آنجا که در امریکا نیز دولتی بر سر کار است که تاهمین جا کارنامهای مثبت در زمینه تشنج زدایی، خلع سلاح، و همکاری سودمند بین المللی ارایه داده است، لذا باید فعلا و تا اینجا با خوش بینی با آن مواجه شد.
----------------
[۱] یک نمونه تاریخی از چنین پیش داوری بی اساس باز میگردد به قضیه بحرین و جزایر سه گانه خلیج فارس و کارهای اردشیر زاهدی که سال گذشته حقایق در باره آن به همت آقای مجید تفرشی به فارسی منتشر شد. این تلقی که دولتهای مدرن ایران منافع ملی را در همه جا خرج حفظ و تحکیم قدرت خود ساختهاند با دادههای تاریخی سازگار نیست. این تلقی مقدمه ایست بر تولید یک خط مشی سیاسی که در نهایت میکوشد هر تحول مثبت سیاسی را به بعد از تغییر حکومت موکول کند. این فکر که دولتهای مستبد و نامشروع هر عملی میکنند همیشه و صرفا به هوای حفظ خویش یا علیه منافع ملی است داستانی بی پایه است که با حقایق تاریخی نمیخواند.
نظر کاربران:
ضمن موافقت با نظر آقای بیژن حکمت، شاید بهتر باشد اگر چنین بگوییم: حتی یک نظام استیدادی نیز برای حفظ خود گاهی اوقات می تواند تصمیماتی در عرصه سیاست اتخاذ کند که بنفع منافع ملی نیز باشد.
حمید فرخنده
*
نباید عجولانه قضاوت كرد. باید دید كه براستی حكومت در یك ماه آینده به تعهدات حود عمل خواهد كرد یا خیر، به نظرم بعید به نظر میرسد.
*
بعد از اینکه جمهوری اسلامی در مدتی بیش از بیست سال با برنامه اتمی اش خلاف منافع ملی ایران گام بر داشته و بهترین فرصت ها را برای حل تعارض در چارچوب منافع ملی از داده، امروز اگر این بیانیه تهران به توافقی بیانجامد، تنها یک عقب نشینی دیرهنگام و خوردن جام زهر دیگری زیر فشارست، نه بدیده گرفتن منافع ملی. مسلمن اگر توافقی شد، خطر تحریم های بیشتر و شاید جنگ منتفی میشود و این بدنیست، جلوی ضرر را هرجا بگیری منفعت است. ولی بر این اساس نباید بیخودی به اینها آوانس داد که در چارچوب منافع ملی عمل کردهاند.
بیژن حکمت
*
آقای نگهدار در نوشته خود به مسله بسیار بدیهی اشاره کرده که فکر نمیکنم کسی منکر این باشد، و آنهم اینه که میتوان نظام استبدادی هم بود در این حال به منافع ملی هم توجه داشت. اما آقای نگهدار عمدن فراموش میکنند که بگویند که نظام استبدادی الویتاش که همان حفظ خود نظام است بر منافع ملی ارجحیت دارد. یعنی منافع ملی که در جهت حفظ نظام نباشد را نادیده میگیرد.
Mon 17 05 2010 11:07
علت نگرانی قوه قضائیه از بیانیه موسوی درباره اعدامها
سعید ایرانی
چرا قوه قضائیه از محکومیت اعدامهای اخیر توسط موسوی نگران شده است؟
میر حسین موسوی در هفته گذشته اعدام پنج نفر از زندان سیاسی را محکوم کرد و پروسه رسیدگی به دستگیری، بازداشت، دادگاه، اعلام حکم و اعدام آنها را شبهه برانگیز و غیر شفاف دانست. محکومیت اعدامهای دسته جمعی در ۳۰ سال گذشته برای نخستین مرتبه بود که توسط یک مقام بلند مرتبه در جمهوری اسلامی صورت میگرفت. همچنانکه برای نخستین بار بود که یک مقام دیگر از این رویه به شدت برآشفت و اعدامهای دسته جمعی زندانیان سیاسی در سال ۶۷ و ۶۸ در زمان موسوی را به نقد کشید.
در سال ۶۷ و درماههای آخر جنگ هشت ساله بین ایران و عراق حکومت ایران دست به اقدامی زد که بزرگترین جنایت و خونریزی در تاریخ شیعه محسوب میشود. آنها در کمتر از دو ماه بین ۴ هزار نفر (مجاهدین خلق صحبت از ۳۰ هزار نفر میکنند. اما تاکنون حدود چهار هزار نفر به اسم شناسایی شدهاند) از زندانیان سیاسی را اعدام کردند و کشتند. این زندانیان در حال گذراندن ایام زندان خود بر اساس احکامی بودند که دادگاههای انقلاب و امنیتی جمهوری اسلامی برای آنها صادر کرده بود. صدها تن از آنها ماهها و هفتهها بود که دوران محکومیت خود را به پایان رسانده بودند و باید آزاد میشدند. بخش عمدهای از آنها از هواداران و اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند و مابقی از وابستگان به گروههای چپ. این اعدامها از شش مرداد شروع شد و در ۲۰ شهریور به پایان رسید.
اعدام این زندانیان اقدامی است که به عنوان جنایت علیه بشریت محسوب میشود. تنها کسی از مقامات جمهوری اسلامی که حاضر شد در مقابل این رفتار خشونت آمیز مقامات جمهوری اسلامی بایستد، آیتالله حسینعلی منتظری بود. او در آن زمان قائم مقام رهبری جمهوری اسلامی بود و کمتر از یک سال به مرگ آیتالله خمینی مانده بود که او نسبت به این رویه اعتراض کرد و اعدامها را افشا کرد. اما او از خیر تمام مناسب و خواستههای مادی دنیا گذشت و خطرات مقابله با دستهای پنهان درون حاکمیت را به جان خرید. منتظری به مدت ۲۰ سال در خانه خود زندانی بود و با بدترین اتهامات و توهینها روبرو شد.
حالا میر حسین موسوی رهبر جنبش سبز ایران در مسیری گام گذاشته که ۲۱ سال پیش آیت الله منتظری پیموده بود. از همان روزهای شروع جنبش سبز مردم ایران در سال ۸۸، صحبتهایی در باره "منتظری شدن" سرنوشت موسوی مطرح بود و اینک به نظر میرسد شرایط از نظر رهبران حاکمیت ایران برای این کار فراهم شده است. او اگرچه در یک سال گذشته بسیاری از تابوهای جمهوری اسلامی را به نقد کشیده بود، اما از هفته گذشته و با نقد اعدام پنج زندانی سیاسی که تداعی کننده رفتار جمهوری اسلامی در سال ۶۸ بود، وارد محدوده ممنوعهای شد که تاوان سختی در پی دارد.
گزارشهای نسبتا موثق میگوید که در سال ۶۸ میر حسین موسوی به عنوان نخست وزیر و سید علی خامنهای به عنوان رئیس جمهور و حتی بسیاری از وزرای کابینه، اطلاعی از آنچه در دهلیزهای زندانها و راهروهای دادگاههای انقلاب جمهوری اسلامی میگذشت، نداشتند. در جلسهای که رئیس جمهور و نخست وزیر در منزل رئیس جمهور داشتند، آن دو از این اتفاقات و اعدامهای گسترده آگاه شدند. اعدامهایی که به نظر این دو غیر اخلاقی و غیرقابل قبول بوده و میبایست برخوردی در برابر آن داشت. آن دو اقدام خاصی در این باره نکردند. هر چند میر حسین موسوی در متن یکی از دو استعفایی که به آیتالله خمینی داده بود، به طور تلویحی با این اعدامها مخالفت کرد. اما سید علی خامنهای ترجیح داد که سکوت پیشه کند و این بزرگترین واقعه انسانکشی در تاریخ شیعه را ندیده بگیرد.
چه کسانی در پشت کشتار این زندانیان سیاسی قرار داشتند؟ پاسخ این پرسش را باید در نگرانی و برافروختگی دادستان تهران و قوه قضائیه به دنبال محکوم کردن پروسه صدور حکم و اعدام پنج زندانی سیاسی توسط موسوی، جستجو کرد.
بر روی دیوار آجری قرمز رنگ ضلع شرقی زندان اوین، جملهای نوشته شده که پس از ۲۴ سال هنوز به وضوح دیده میشود: "درود بر لاجوردی، مرگ بر رجوی" این دیوار آجری، این روزها بخشی از دیوار زندان دو- الف سپاه در زندان اوین را تشکیل میدهد. برای رسیدن به بخش اداری و در اصلی زندان اوین باید از میان دروازهای گذشت که یک ضلع آن، این دیوار است و یک ضلعش منتهی به ۲۰۹ میشود.
با راه اندازی وزارت اطلاعات در سال ۶۳ نمایندگان چهار نهاد اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی، از نخست وزیری، سپاه، کمیته و دادستانی هسته اولیه آن را تشکیل دادند. از همان ابتدا دادستانی که زیر نظر لاجوردی و موتلفه قرار داشت با این ترکیب و ایجاد وزارت اطلاعات، موافق نبود. آنها تمام تلاش خود را در تضعیف این وزارت اطلاعات نهادند. کمترین همکاری و بیشترین کارشکنی را با این وزاراتخانه داشتند. موتلفه و لاجوردی تمام امکانات خود را در قوه قضائیه و دادستانی متمرکز کردند. آیت الله خمینی و بسیاری از روحانیون آن زمان در بالاترین شکل ممکن به این بازاریهای تازه به قدرت رسیده اعتماد داشتند. آنها برای سالیان بسیار هزینههای زندگی و بیوت آنها را پرداخته بودند. حالا نوبت تلافی روحانیون شده بود. آنها هم خیلی خوب پاسخ حمایت کنندگان مالی خود را داده بودند.
البته بخشی از نزدیکان آیتالله خمینی به رهبری احمد خمینی نیز در این باره نقش بسیار بزرگی داشتند. نقشی که منجر به تکمیل اقدام غیر انسانی موتلفه میشد. بازماندگان لاجوردی و همانهایی که در آن روزها دست اندرکار آن اقدامات بودند، در تمام این سالها موقعیت خود را در قوه قضائیه تکمیل کردند و از رانتهای اطلاعاتی – امنیتی برای تقویت بنیانهای اقتصادی خود استفاده کردند. جعفر نیری، مرتضی اشراقی، مصطفی پورمحمدی، ابراهیم رئیسی، اسماعیل شوشتری، رامندی و علی مبشری از جمله این افراد بودند.
به نظر میرسد اقدام عجولانه دادستان تهران در مواجه با بیانیه هفته گذشته موسوی فرار به جلو است برای ترس از مواجه شدن با اتفاقی که به زودی از پرده برون خواهد افتاد. چند گامی بیشر به این روز نمانده است.
خیلیها باید در این باره پاسخگو باشند. وقتی تشت رسوایی این اتفاق از پشت بام بیافتد صدایش برای خیلیها گوش خراش خواهد بود.
با درود
در مورد اینکه آقای سیدعلی خامنه ای از این موضوع ، یعنی قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷ خبر داشت ، بد نبود که مطلبی را که در کتاب (متن کامل خاطرات آیت الله حسینعلی منتظری- صفحه ۳۴۷) ذکر شده میآوردید. این مطلب چنین است: ((... بعد از مدتی یک نامه دیگری از امام گرفتند برای افراد غیر مذهبی که در زندان بودند ، در آن زمان حدود پانصد نفر غیر مذهبی و کمونیست در زندان بودند ،هدف آنها این بود که با این نامه کلک آنها را هم بکنند و به اصطلاح از شرشان راحت بشوند ، اتفاقا این نامه به دست آقای خامنه ای رسیده بود، آن زمان ایشان رئیس جمهور بود، به دنبال مراجعه خانواده های آنان ایشان با متصدیان صحبت کرده بود که این چکاریست که میخواهید بکنید ، دست نگهدارید ، بعد ایشان آمد قم پیش من ، با عصبانیت گفت: از امام یک چنین نامه ای گرفته اند و میخواهند اینها را تند تند اعدام کنند. گفتم: چطور شما الان برای کمونیست هابه این فکر افتاده اید؟ چرا راجع به نامه ایشان در رابطه با اعدام منافقین چیزی نگفتهاید؟ گفتند: مگر امام برای مذهبی ها هم چیزی نوشته؟ گفتم: پس شما کجای قضیه هستید ، دو روز بعد از نوشته شدن آن نامه به دست من رسید و این همه مسائل گذشته است ، شما که رئیس جمهور این مملکت هستید چطور خبر ندارید؟ حالا من نمیدانم ایشان آیا واقعا خبر نداشت یا پیش من این صحبتها را میکرد.))
اگر این اظهارات آقای منتظری درست باشد و آقای خامنه ای آنزمان چنین نظری در این مورد داشته ، سقوط ایشان به وضعیت کنونی واقعا عبرت انگیز است!
پیروز باشید.
ماسبذان
Mon 17 05 2010 10:24
«کردی» در هفت روز!*
مزدک بامدادان
از یکشنبه نوزدهم تا یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ماه تنها هفت روز زمان بود. روز یکشنبه کودتاگران فرزندان کردستان را بدار آویختند و روز پنجشنبه کردستان فراخوان آزادیخواهان را پاسخی در خور گفت و از ماکو تا کرمانشاه را در خاموشی فروبرد، تا ایرانیان در چهارگوشه جهان دست بدست هم دهند و به همدردی هممیهنان کُردشان برخیزند. هنوز هفته به پایان نرسیده بود که انبوه ایرانیان آزادیخواه در شهر کلن به خیابان آمدند و در یک راهپیمائی گسترده و باشکوه یاد دلاوران کُرد خود را گرامی داشتند و در هفتمین روز پس از جانباختن قهرمانان آزادی، اینبار ایرانیان برلین بودند که به سیاست جدائی افکنانه کودتاگران یک "نه" بزرگ گفتند. کردستان روز یکشنبه با اندوه از خواب برخاست، روز سه شنبه خشمش را به آتشی که بر فراز کوههای سنندج برافروخته بود سپرد و روز پنجشنبه توان و خِرد خود را به رُخ رژیم کودتا کشید، تا نشان دهد:
«چنین کنند بزرگان، چو کرد باید کار!»
آنچه که در هفته گذشته رخ داد، چهره جنبش آزادیخواهی ایرانیان را برای همیشه دگرگون کرد. از یک سو کردستان که در دهههای گذشته پیشتاز نبرد با خودکامگی بوده است، در کنار جنبش سبز جای گرفت و از دیگر سو، جنبش سبز نشان داد که در ارج نهادن به آزادی و رزمندگانش همه مرزهای زبانی و قومی و سرزمینی را درنوردیده است و ایرانیان را به نه به کُرد و بلوچ و آذری و ترکمن و فارسی زبان، که تنها و تنها به دوستان و دشمنان آزادی بخش میکند. دستآوردهای این یک هفته را نباید دست کم گرفت:
برای کردستان: کردستان که تا کنون خود را همیشه در راه تلاش و رزم برای آزادی تنها میدید، بناگاه از پشتیبانی سترگ و گستردهای برخوردار شد که تا کنون در تاریخ یکسدساله ایران همانند نداشته است. از یاد نبریم که همان مُهر همیشگی "تجزیه طلبی" اینبار نیز بر پیشانی سربداران روز یکشنبه فروکوفته شده بود، ولی ایرانیان این سخنان را به پشیزی نگرفتند و بهانه "دفاع از تمامیت ارضی" که سالها دستآویزی برای سرکوب همه خواستههای انسانی کُردها، بلوچها، عربها و ترکمنها بود، اینبار کارگر نیفتاد و من بگوش خود از یکی از راهپیمایان شنیدم که: «حتا اگر تجزیه طلب هم باشند، ایرانی و هممیهن ما هستند.» بدینگونه اگر تا به امروز کنشگران کُرد و بویژه رهبران سازمانها و حزبهای کُردی در هر بزنگاهی میبایست نخست وفاداری خود به ایران را نشان میدادند و دستان خود را از گناه جدائی خواهی میشستند، امروزه دیگر کسی واژه "کُرد" را با جدائی خواه یکی نمیداند. بدیگر سخن جامعه ستمزده و سرکوب شده ایران از امروز به خواستههای قومی/زبانی کُردها بدون پیشداوری مینگرد و در راستای پایبندی به حقوق شهروندی و حقوق بشر دیر یا زود به پشتیبانی از آنها خواهد برخاست. این دستآورد را ولی سازمانها و حزبهای کُردی نمیتوانند به پای خود بنویسند. این نامه فرزاد کمانگر است که به واژه "کُرد" درونمایه دیگری میبخشد:
«اما امروز که قرار است زندگی را از من بگیرند با عشق به همنوعانم تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه عشق و مهری که در آن است به کودکی هدیه نمایم. فرقی نمیکند که کجا
باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره مینشیند...»
فرزاد با چنین اندیشهای و با رهائی از بندهای نژاد و زبان و خاک، اگرچه به فرهنگ کردی عشق میورزید با سرودی بزبان مادری اش بوسه بر چوبه دار نهاد، مرزهای کردستان را درنوردیده بود و با مرگش راهی گشود تا "کُرد" بتواند در دیگران چنان بنگرد که در برادری و خواهری، و دیگران "کُرد" را چنان ببینند، که دوستی گمگشته را.
آری! "کُرد" اگر آغوش دیگر ایرانیان را اینچنین بروی خود گشوده میبیند، تنها از آنرو که قلب فرزاد ژرفتر از درهها و روانش فرازتر از کوههای سر به آسمان سوده کردستان بود، که اگر فرزاد کمانگر "کُرد" است، پس "کُرد" نام دیگر آزادگی و فراخ سینگی است.
برای جنبش سبز: سالها پیش در نوشتاری آورده بودم: «هر جنبش مدعی آزادیخواهی در کشوری مانند ایران، باید بر سر دو بزنگاه بنیادین چیستی خود را آشکار کند: حقوق زنان و حقوق خلقها» (۱). در پیوند به خواستههای زنان جنبش سبز نه تنها سخن بسیار گفته است، که این جنبش را براستی باید فرزند جنبش زنان بشمار آورد. و اکنون با پشتیبانی از جنبش مردم کردستان، جنبش سبز گامی بلند بسوی آماج پیش گفته برداشته است. بدین سان دو گفتمان بنیادین "برابری زن و مرد" و "برابری زبانی/قومی" نیز در کنار گفتمان آزادیخواهی و حقوق شهروندی جای میگیرند و جنبش سبز میتواند این گفتمان را با بهره گیری از آموختههای جنبش مدنی کردستان در درون جنبش آزادیخواهی جابیندازد و در آینده نزدیک راهکارهای خود را برای از میان برداشتن نابرابریهای زبانی و قومی برای همه بخشهای ملت ایران به گوش و چشم مردم ایرانزمین برساند.
از دیگر سو همین نمونه اعتصاب روز پنجشنبه نشان داد که جنبش پُر نیرو ولی جوان سبز، میتواند از آموزههای جنبش کهنه کار و سردوگرم چشیده کردستان برای گسترش پهنه نبرد و بکارگیری روشهای نوینتر و کارآمدتر بهره مند شود و بدینگونه راهکار دیگری را جایگزین راهپیمائی در خیابانها کند. گذشته از آن همکاری و همدلی کردستان از آنجایی که "دین" هیچگاه در میان نیروها و گرایشهای کُردی جایی نداشته است، کفه نیروهای گیتیگرا (سکولار) را در ترازوی جنبش سبز سنگینتر میکند و همچنین سُنی بودن بیشینه مردم کردستان از توان آن بخش از گرایشهای درون جنبش سبز که شیعههای باورمندند و هنوز سری با "ولایت فقیه" دارند، میکاهد و باز هم کفه ترازو را بسود نیروهای گیتیگرا سنگین میکند.
اگرچه حزبها و سازمانهای کُردی را نمیتوان "حزب" با اندریافت امروزین آن دانست (برای نمونه کادرسازی و چرخش نیرو که از ویژگیهای بنیادین یک حزب امروزین و دموکرات است، در این حزبها به چشم نمیخورد)، ولی کردستان از یک فرهنگ ریشه دار حزبی (در همان برداشت نیم بندش) برخوردار است. پدیدهای که در دیگر بخشهای ایران ناشناخته است. جنبش سبز میتواند از این آموختهها نیز بهرههای فراوان ببرد و دست به سازماندهی و سامانبخشی نیروها و گرایشهای درون خود بزند.
****
روز شنبه در راهپیمائی بزرگ و باشکوه شهر کلن، ایرانیان تنها با جانباختگان کُرد همدردی نکردند، آنها گامی نیز فراتر رفتند و نمونهای شکوهمند و زیبا از همبستگی ملی را بنمایش گذاشتند. برگزارکنندگان در کنار زبان آلمانی (که بیشتر شعارها به آن بودند) به زبانهای پارسی و کُردی نیز شعار دادند و سرودها و ترانههایی بزبانهای پارسی، کردی و ترکی آذربایجانی پخش کردند. این نیز گامی بزرگ در راستای ملت شدن ما ایرانیان است، چرا که "ملت" چیزی نیست، جز برآیند کیستیهای تک تک مردمان سازنده آن، و ملت ایران از قومهای گوناگون ساخته شده که بر پایه آئین دیرینه کشورداری در ایران در چندگانگی خود یگانهاند. آنچه که در این یک هفته رخ داد، مرا بیاد دو میتخت کهن ایرانی انداخت، که بازگوئی آنها را در اینجا تُهی از هوده نمیبینم:
یک: در بخشی از تاریخ ایران که با افسانه درآمیخته است، آمده است که "دیااکو" پادشاه ماد هفت تیره مادی را همپیمان کرد و نخستین دولت ایرانی را بنیان گزارد. میتختها در بزنگاههای تاریخی بیاری مردمان میآیند تا سپهر اندیشگی آنان را برای دگرگونیهای نوین و آفرینش میتخت-گونههای تازه آماده کنند. دیااکو به گفته هرودوت در نزدیکی همدان میزیست، که در آن روزگار بخشی از سرزمین ماد بود، سرزمینی که از رود ارس تا سرچشمههای کارون گسترده بود. دیااکو توانست مردمانی را که زیر ستم آسوریان میزیستند گردهم آورد و از آنان ملتی یگانه بسازد، اینچنین بود که با به هم پیوستن هفت تیره ایرانی "ملت ایران" برای نخستین بار پا به پهنه هستی نهاد.
روان دیااکو بار دیگر از سرزمینهای باختری ایران برخاسته است. همبستگی گسترده و ژرف ایرانیان گام بلندی در راستای یکپارچگی ملی ما است. دیااکو با جانباختن آن پنج جوان بیگناه کُرد بار دیگر سر از خواب هزاران ساله برداشت، تا بار دیگر تیرههای ایرانی را از پارسی زبان و کُرد و بلوچ و ترکمن گرفته تا عرب و آذری و لُر و گیلک و مازنی و ارمنی و یهودی و... همپیمان و همسوگند سازد، تا برای آزادی ایران برخیزند و خود را از یوغ ستم فرمانروایان خودکامه رهایی بخشند، تا ایرانی بار دیگر "آزاده" باشد. این بازگشت دیااکو را در همبستگی سراسری ایرانیان در هفته گذشته بخوبی میتوان دید.
دو: از زیبا ترین افسانههای ایرانی، باید از افسانه آرش کمانگیر نام برد. افراسیاب پس از شکست دادن ایرانیان و برای خوار کردن آنان گفت که بهترین تیرانداز ایران تیری بیفکند و هرکجا که تیر او فروآمد، همانجا مرز ایران باشد. آرش کمانگیر جان خود را در تیری نهاد و با پرواز جادوئی آن تیر، خاک ایران تا جیحون گسترده شد، و آرش جان باخت.
هفته پیش نیز کمانگری دیگر جان خود را تیرک دار کرد، برای گستردن مرزهای جنبش آزادیخواهی ایرانیان. فرزاد کمانگر و چهار همرزمش جان خود را قربانی گسترش آرمان آزادیخواهی کردند، تا رهائی از آن مردمان گردد و آئین مردمی از جهان رخت برنبندد و فریاد آزادیخواهی ایرانیان جهان را پُر کند.
«آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش»
و در این روز همه آزادیخواهان جهان کُرد و ایرانی شدند، و زنان افغان چهره به آب دیده شستند که: «ما همه فرزاد کمانگریم» (۲)
******
مرگ پنج جوان آزادیخواه اگرچه بسیار دلخراش و سوزناک بود، ولی دریچههای نوینی را بروی آزادیخواهان ایرانی گشود. مردم کُردستان با بهره گیری از آموختههای خود آموزه بزرگی برای جنبش سبز به ارمغان آوردند و راه نویی را در برابر چشمان آن گشودند. کردستان دید، کردستان خواست، کردستان انجام داد. اکنون بر ما است که بیاموزیم،
یک هفته زمان داشتیم، کُردی را در یک هفته هم میتوان آموخت!
خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
مزدک بامدادان
mbamdadan.blogspot.com m.bamdadan@gmail.com
تظاهرات ایرانیان در برلین - یکشنبه ۱۶ مه ۲۰۱۰
------------
*. فریدریش انگلس نامهای به کارل مارکس نوشته است، بنام "پارسی در سه هفته"، که در آن داستان پارسی آموختن خود را بازمی گوید. نام این نوشته را از او وام گرفته ام. بنگرید به:
„Persisch in drei Wochen“, Friedrich Engels Profil, Helmut Hirsch, Peter Hammer Verlag, 1 Auflage 1970, Seite 244
۱. بنگرید به تارنمای همستگان، بایگانی سال 2003، «فاشیسم دینی، نژادپرستی کور و کابوس فروپاشی ایران»
به بهانه تکذیب یک خبر
دکتر هوشنگ امیراحمدی
استاد دانشگاه راتگرز آمریکا
«دختر هوشنگ اميراحمدی پيمانکار بزرگ دولت برای ساخت بزرگترين هتل و سالن در کيش شد»
در ۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ «آخرین نیوز» خبر بالا را به مثابه یک حقیقت کتمانناپذیر درج نمود و متعاقبا سایتها و روزنامههای بیشماری، از جمله سایت «گویا» آن را بدون هیچ چون و چرائی منتشر کردند. دوستان زیادی که با من و خانوادهام آشنائی داشتند و میدانستند که تنها فرزند من، دختر ۱۸ سالهام، دانشجوی سال اول در یکی از دانشگاههای امریکا است، تماس میگرفتند و از من میخواستند که حداقل بهخاطر دخترم هم که شده این شایعه را تکذیب کنم. منتها من به رسم خونسردی همیشگیام و با علم به این حقیقت که شایعهسازان جماعتی بیفرهنگ و بیاخلاق هستند، بر آن شدم که کمی حوصله کنم تا تف سربالائی را که رها کردهاند به صورت خودشان برگردد چرا که در غیراینصورت تکذیبیه صادقانه من را هم بهعنوان یک دفاعیه نا مشروع بهخورد بخشی از ملت شریف ایران میدادند. ممکن است کسانی یاد داشته باشند که «آفتاب نیوز» هم در تابستان ۲۰۰۹ چنین تف سربالائی را رها کرد و نوشت که مرا از دانشگاهم اخراج کردهاند. درحالیکه من در آنوقت برای گذراندن فرصت مطالعاتی یک سالهام به عنوان استاد مدعو در دانشگاه آکسفورد انگلستان مشغول تحقیق بودم.
شاید بیمورد نباشد که در اینجا گریزی به صحرای کربلا بزنم و از بیعدالتی روزنامه کیهان علیه من هم یادی بکنم. سالهاست که این روزنامه و بعضی از ویراستارانش، بیاساسترین اتهامات را به من نسبت میدهند و ادعاهای خود را نیز چنان بیان میکنند که انگار وحی نازل هستند! در آخرین اقدام ضداخلاقی خود علیه من، سردبیر این روزنامه به بهانه دفاعیه خود در دادگاه از شکایت آقای اسفندیار رحیممشائی، رئیس دفتر رئیس جمهوری کشور، ادعانامهای سراسر کذب علیه من تنظیم کرده، منجمله اینکه اینجانب مامور سازمان سیای امریکا هستم. این در حالی است که تلویزیونچیهای معلومالحالی در برنامههای تلویزیونی فارسی خود که از آمریکا پخش میشود مرا بهعنوان «لابی» جمهوری اسلامی معرفی میکنند و در باره من لجن میپراکنند. اما آنچه که بیشتر موجب رنجش من میشود سکوت معنیدار کسانی است که مدعی دفاع از حقوق بشر و دمکراسی هستند! حشراتی که خبر دروغ هتلسازی دخترم و یا اخراج من از دانشگاه را بیصبرانه و با آب و تاب منتشر میکنند و آنرا نقل مجالس سبکسر خود مینمایند، ناجوانمردانه در مقابل اتهامات کیهان و تلویزیونچیهای بیفرهنگ علیه من سکوت میکنند. شاید اینها فکر میکنند که شایعهپردازیهای جناح به اصطلاح راست علیه من نامشروع میباشد اما دروغ پراکنیهای جناح به اصطلاح طرفدار اصلاحات و مخالفین جمهوری اسلامی علیه من موجه است!
بهراستی چرا این موجودات رذل چنین برخورد میکنند؟ شاید برخی بر این تصور باشند که این شایعهپراکنیها ریشه در حسادت و غرضورزیهای شخصی دارند. بیشک این دلایل بخشی از مشکل را توضیح میدهند. اما به اعتقاد من مشکل این حشرات ریشهدارتر از اینهاست: نیش عقرب نه از ره کین است، که اقتضای طبیعتاش این است! در روزگاری نه چندان دور، مطبوعات و مطبوعاتیها در ایران سنگردار و حافظان شرافت و حقیقت بودند و نجیبترین و اخلاقیترین ایرانیان در این جامعه جمع میشدند. آنها در واقع پیشتازان جنبش مشروطیت و از مدافعین حقوق ملت در مقابل زورگویان، استثمارگران و استعمار گران بشمار میآمدند و میکوشیدند تا در کنار روشنفکران دانشگاهی و حرفهای، فرهنگ و اخلاق دمکراتیک تازهای را که عاری از دروغ، تزویر و بیخردی باشد، ترویج کنند و نگذارند فرصتطلبان و بیمایگان بر صنعت نو فرهنگسازی وطن عزیز ما مسلط گردند. متاسفانه بخشی از آنها حتی مجبور شدند تا با خون خود این درخت تازه فرهنگ خردگرا و اخلاق حقیقتجو را آبیاری کنند. آنان که با تاریخ ایران معاصر آشنا هستند باید این فرهنگسازان بزرگ را بخوبی بشناسند و جا دارد که در باره ارزشهای اخلاقی آنها برای نسل جدید ما هرچه بیشتر بنویسند.
امروز هم فرزانگان زیادی در مطبوعات ایران قلم میزنند و سعی دارند که کماکان فرهنگ خردگرائی و حقیقتجوئی را جانشین دغلبازیها و شایعه پراکنیهای بیفرهنگی معمول و متداول بکنند. اما متاسفانه هر روز تعداد این بزرگان فرهنگی و اخلاقی کمتر و نفرات مطبوعاتیهای بیفرهنگ و بیاخلاق افزونتر میشود. در واقع امروز کار بجائی رسیده است که مطبوعات ایران، از روزنامه و تلویزیون گرفته تا سایتهای اینترنتی و بلاگها، پناهگاه بخش بزرگی از بیفرهنگترین، بیمایهترین و بیاخلاقترین افراد شدهاند. این جماعت لجنپراکن و فاسد به بهانه مبارزه با جمهوری اسلامی و یا مبارزه با مخالفین و منتقدین حکومت، از بهکارگیری فرومایهترین اتهامات و طرفندها علیه آنان که با حماقت و رذالت آنها هم سو نیستند، کوتاهی نمیکنند. این وسط، و باید بنویسم با کمال تاسف، مطبوعاتیهای ارزنده ما که خوشبختانه هنوز هم تعدادشان کم نیست، اکثرا تماشاگر معرکه شدهاند و از روی حیا و یا به دلیل مرعوب بودن، کمتر لب به سخن میگشایند. در حالیکه نوشتن این جملات مرا بسیار متاسف میکند، و از این بابت از مطبوعاتیهای شریف ما طلب بخشش دارم، اما کتمان حقیقت جنایت است، بخصوص که پای مطبوعات و فرهنگ جامعه هم در میان است.
انگیزه من از نوشتن این سطور صرفا تکذیب شایعه هتلسازی من یا دخترم در کیش نبود و قصد دفاع از خود را هم نداشتهام. ایکاش قوانین تحریمهای آمریکا به ما اجازه شرکت در سازندگی ایران را میداد. اما متاسفانه اینطور نیست و آنانی هم که سعی کردهاند در حاشیه این تحریمها کمکی به مام وطن بکنند توسط این قوانین مجازات شدهاند. این در حالی است که افراد زیادی جیرهخوار اشخاص و سازمانهائی میشوند که آشکارا با منافع ملتهای ایران و امریکا دشمنی میکنند و در پناه قانون هم هستند. در واقع آنچه مرا بر آن داشت که این سطور را رقم بزنم این باور است که امروز ما به هیچ چیز به اندازه حقیقتجوئی، خردگرائی جمعی، و اخلاقسازی نیاز نداریم. آنان که میخواهند دمکراسی و یا قدرتسازی را بر پایه بیفرهنگی، دروغ، و ریاکاری بنا نهند آب درهاون میکوبند. حتی بدتر، آنها ما را به قهقرای عمیقتری بردهاند و بیاخلاقی را در جامعه ترویج میکنند. بیدلیل نیست که کورش کبیر از خدا میخواهد که ملتش را از گزند دروغ مصون بدارد. من به نوبه خود امیدوارم که مطبوعاتیهای فرهنگ ساز و اخلاق پرور ایران یک بار دیگر به میدان مبارزه بیایند و با تمام قدرت خود به سلطه شایعه سازها و بیخردها در مطبوعات کشور، از هر جمعیت و جناحی که باشند، پایان بدهند. باشد که چنین شود و اخلاق مطبوعاتی ما یکبار دیگر شکوفا گردد. مطبوعات ما نمک هستی ما هستند و باید برای سالمسازی آنها از هیچ کوششی دریغ نشود. هر چه بگندد نمکش میزنند، وای به روزی که بگندد نمک!
نظر کاربران:
آقای هوشنگ امیراحمدی،
من متأسفانه شما را نمی شناسم، اما با این جملاتِ شما - از روی تجربۀ خودم - کاملاً موافقم: «در روزگاری نه چندان دور، ... امروز هم فرزانگان زیادی در مطبوعات ایران قلم میزنند و سعی دارند که کماکان فرهنگ خردگرائی و حقیقتجوئی را جانشین دغلبازیها و شایعه پراکنیهای بیفرهنگی معمول و متداول بکنند. اما متاسفانه هر روز تعداد این بزرگان فرهنگی و اخلاقی کمتر و نفرات مطبوعاتیهای بیفرهنگ و بیاخلاق افزونتر میشود».
بسیاری از این حضراتِ "یعنی خبرنگار یا نویسنده یا مترجم" حتی الفبای کارِ حرفهای را نمیدانند و زحمتِ یادگیریِ آنرا نیز متحمل نمی شوند. اما امروزه به برکتِ اینترنت "مینویسند" و "بیچاره ترانی" هم میخوانند. اگر داستانی را که شما شرح دادهاید صحت داشته باشد، آنگاه نهایتِ تأسف است، و نهایتِ بی مسئولیتیِ این "مسئولان"، و خدا با ما رحم کند.
با احترام - خسرو ثابت قدم
16.05.2010
*
آقای امیر احمدی در نوشتە خویش نیز، علائق خود را نسبت بە حکومت پنهان نمی کند. تنها اشکال برای ایشان اینست کە حکومت ایران، بسان اعراب بادیە نشین های جزیرە العرب، دارای ساختاری ناهمگون با دنیای مدرن امروز است و نهادهای قدرت در آن حکومت از قوانین و الزامات یکسان پیروی نمی کنند. در این حکومت (درمیان دارندگان قدرت) هرکی زورش رسید حرف اول را میزند و امروز سپاە زورش از همە (از جملە آقای خامنەای) بیشتراست.
در ضمن آقای امیر احمدی هنوز نمیخواهند صادقانە با کیهان (نماد نهاد قدرت و مراکز امنیتی در حکومت فعلی ایران) برخورد کند. بهمین دلیل درحین انتقاد از این مرکز (مرکز رسانەای هدف نیست) عناصری را بە بد سلیقگی متهم می کند.
کلام آخر اینکە مطمئنن، عکومت اگر از بحران کنونی بتواند جان سالم بدر برد(کە غیر محتمل است)، انگاە بسراغ امیر احمدیها خواهد رفت. همانکاری کە پیغمبر اسلام در پروسەی جنگ و قدرت انجام داد.
Sat 15 05 2010 20:00
آدمکشی عامدانه، برای ایجاد وحشت
دادستان، پشت پنجره
کاری از «گروه تحلیلگران انقلاب سبز»
دادستان تهران در مصاحبه با نشریه پنجره "فراهم کردن موجبات خوشحالی دشمنان انقلاب اسلامی" را جرمی جدید میداند که به پرونده جرم های موسوی اضافه شده است. هرچند خود وی اذعان میکند که نظام در حال حاضر محاکمه سران جنبش سبز را به مصلحت نمی داند و به این ترتیب اعتراف میکند که عدالت در ایران نسبی و تابع مصالح سیاسی است. به همین ترتیب، دفاع دادستان از اعدام های اخیر، دفاعی سیاسی و نه حقوقی است و مرور سخنان و تهدیدات وی وضعیت و آرایش نیروهای سیاسی را به خوبی نشان میدهد.
انتقادات موسوی در مورد اعدام های اخیر، به روند محاکمه و ابعاد شکلی پرونده آنان ناظر بوده است و از آنجا که محاکمات غیر علنی بوده اند، وی از اظهار نظر در خصوص بیگناه یا مجرم بودن آنان خودداری کرده است. شکی نیست که محاکمه و اعدام این پنج شهروند به لحاظ شکلی و روند دادرسی و اجرای حکم، حتی بر اساس قوانین فعلی، کاملا مخدوش و غیر قانونی بوده است. در چنین شرایطی دادستان تهران بدون این که قادر باشد از تخلفات دستگاه قضایی دفاع کند، به مانور در خصوص محتوای پرونده پرداخته و به دفاع سیاسی از اعدام های اخیر روی آورده است. این امر آشکارا نشان دهنده سیاسی بودن پرونده این شهروندان و قتل برنامه ریزی شده و هدفمند آنان است؛ پروژهای که نشانههای شکست آن را میتوان در همین مصاحبه رصد کرد.
برای تحلیل اعدام های اخیر باید اظهارات موسوی و کروبی در خصوص دعوت سازمان ها و احزاب منتقد به دریافت مجوز و برپایی تظاهرات در سالگرد ۲۲ خرداد را مورد توجه قرار داد. با نزدیک شدن به ماه خرداد، شماری از هواداران و شبکه های اجتماعی حامی جنبش سبز آمادگی خود را برای برگزاری مراسمی در این روز اعلام کردند و رسانه های وابسته به کودتاچیان نیز از خیزش موج دوم "فتنه" خبر دادند. به این ترتیب فضای سیاسی و اجتماعی کشور علائمی مبنی بر بروز یک التهاب و تنش سیاسی قریب الوقوع را از خود نشان داد و حاکمیت را با چالشی جدید رو به رو ساخت.
این امر برای حکومتهای متزلزل و درگیر بحران مشروعیت به شدت آزار دهنده و فرساینده است. اثر فرسایشی و دلهره آور چنین تحرکاتی در این است که به علت شدت سرکوب و خفقان در عرصه عمومی، شکل گیری و سازماندهی آنها در "بک استریت" عرصه سیاسی صورت میگیرد؛ حوزه ای که در گفتار رسمی همواره انکار شده و به همین دلیل خارج از دسترسی و کنترل حاکمیت قرار دارد، اما جریان اصلی سیاست کشور را شدیدا متاثر و بحرانی میکند. این در حالی است که حاکمیت در اجرای سیاست های اقتصادی و اجتماعی عادی هم ناتوان است و نزدیک به یک سال است که ارتباط خود را با اکثریت شهروندان از دست داده است. سران جنبش سبز در چنین شرایطی، حدود ۵۰ روز قبل از فرا رسیدن سالگرد وقوع جنبش سبز بر تحرکات خود افزوده و تشکل های مدنی و شبکه های اجتماعی را به حضور در صحنه تشویق کردند. اما پیش از آن، این کودتاچیان بودند که سراسیمه خود را در گوشه رینگ قرار دادند.
یک حکومت در حالت عادی باید قادر باشد بحرانهای سیاسی و اجتماعی را پیش بینی و برای پیشگیری از وقوع آن چاره اندیشی کند. این امر در شرایطی که حکومت با بحران عمیق مشروعیت مواجه است و قادر به برقراری ارتباط با شهروندان نیست، عملا غیر ممکن میشود. در چنین شرایطی کودتاچیان ابتدا با تاسی از تاکتیک های "جنگ نرم" تلاش های خود را بر انحراف اذهان عمومی معطوف کردند: مسائلی همچون زلزله قریب الوقوع، برخورد نظامی با حق انتخاب پوشش شهروندان، افزایش جمعیت، انتقال جمعیت تهران، اعلام زمانهای مختلف برای اجرای طرح حذف یارانه ها و نظایر آن در دستور کار رسانه ها و تریبونهای دولتی و نظامی قرار گرفت و بعضا صحنه های تمسخر آمیزی رخ داد. استیصال کودتاچیان به حدی رسید که حاکمان خود راسا و بدون تحریک و فعالیت جنبش سبز، جهت تخریب باقی مانده وجهه و آبروی خود همت کردند.
با این تحلیل به نظر میرسد که اعدام پنج شهروند، در آستانه ورود به ماه خرداد، حرکتی مایوسانه در جهت سنجش قوت اپوزیسیون و کنترل فضای سیاسی کشور بوده است: یک آدمکشی عامدانه، با هدفی جنایتکارانه برای ایجاد وحشت و سود جستن از ترس شهروندان، به منظور تحکیم و تثبیت قدرتی خودسر و ویرانگر. رفتاری که در اغلب دیکتاتوری های رو به زوال مشاهده شده است و – همانطور که ایوان کلیما در مشاهدات خود از سقوط دیکتاتوری چکسلواکی نوشته است – نقض روند دادرسی و قواعد اجرای حکم، به دست خود حاکمیت نه تنها به ترس شهروندان منجر نشد، بلکه نقاب از رخ قدرت بر افتاد و این امر فقط مقاومت مردم را سفت تر و سخت تر کرد. اعدامهای اخیر تنها تکرار نفرتانگیز تجربهای با نتایج محتوم بود که با واکنش شدید شهروندان ایرانی و همدردی شهروندان کشورهای همسایه و مجامع بینالمللی همراه شد.
این بار علاوه بر شهرهای اروپایی، از سلیمانیه عراق تا جلال آباد افغانستان در محکومیت این آدمکشی تظاهراتی برپا شد و کردهای ایرانی اعتراض غیر خشونت آمیز خود را از طریق اعتصابی یکپارچه و شکوهمند به رخ کودتاچیان کشیدند و در آستانه سالگرد ۲۲ خرداد، بر شدت بحران و استیصال کودتاچیان افزوده شد. در چنین شرایطی بود که موسوی در ۲۲ اردیبهشت از احتمال "بی معنا شدن کل قانون اساسی" سخن گفت و عرصه بر کودتاچیان تنگ تر گردید.
برای درک شدت استیصال کودتاچیان باید به آن بخش از سخنان دادستان توجه کرد که تلاش میکند جنایات اخیر سپاه و قوه قضائیه را از طریق یادآوری اعدامهای دهه شصت به حاشیه براند و بحران درون حاکمیت را به بدنه جنبش سبز تزریق کند. تندترین اتهامات بخش های رادیکال اپوزیسیون به صورتی ناشیانه بر زبان دادستان تهران جاری میشود تا تلاشهای تیم سایبری و رسانهای سپاه برای ایجاد انحراف و تفرقه در جنبش سبز «لو» برود. این امر نشان میدهد که کودتاچیان رسانه های خرد و شبکه های اجتماعی و مباحث مطرح شده در آنها را به دقت دنبال میکنند؛ واقعیتی که در کنار ناکارآمدی ماشین تبلیغات دولتی، انفعال کودتاچیان را آشکار می سازد.
اما انفعال کودتاچیان، علاوه بر رشد نیروهای اجتماعی و پویایی جنبش سبز، در شکنندگی بلوک قدرت ریشه دارد که اجزای آن سعی میکنند با ایجاد بحرانهای گوناگون سیاسی و بین المللی یکدیگر را مهار کنند. آدم کشی و ترویج ترس و نفرت و خشونت، آن هم در منطقهای محروم و مستعد خشونت یک تاکتیک خونبار و خودویرانگر برای ایجاد بحران است. اکنون در بهار ۸۹ بر خلاف تابستان ۸۸ ، این رهبری- سپاه است که به منظور مهار قوه مجریه دست به آدمکشی و بحران سازی میزند تا تمام نیروی حاکمیت حول قدرت شخصی شده ولی فقیه متحد شود و رئیس مجلس با یادآوری جملهای از آیتالله خمینی که در خصوص دولت بنیصدر گفته شده بود، تلویحا دولت احمدینژاد را به کودتا تهدید کند.
دادستان خوب میداند که در شب اعدام، تلفنهای زندان اوین را نه قوه مجریه، بلکه سپاه قطع کرد.
این به معنای تطهیر دولت کودتا نیست، اما باید به این دادستان "زیرک" که در قحط الرجال حاکمیت از پشت پنجره برای موسوی خط و نشان میکشد، گوشزد کرد که فرمان اعدامهای اخیر – همچون اعدام های سال ۶۷ – از جایی غیر از قوه مجریه صادر و اجرا شده است.
Sat 15 05 2010 18:35
جنبش مردمی و آغاز فرایند همبستگی ملی
علیاصغر سلیمی
این مقاله در روز ۲۵ خرداد سال ۱۳۸۸ نگاشته شده است. بنا به درخواست نویسنده، بدلیل موضوعات مهم مطرح در آن مجددا در اختیار خوانندگان ایران امروز قرار میگیرد.
انتخابات ۲۲ خرداد، جنبش مردمی و آغاز فرایند همبستگی ملی
آخرین حلقه نمایش انتخاباتی ۲۲ خرداد تقلب و دهن کجی بزرگ رژیم به ملت ایران است که در پی آن سرکوب وحشیانه، شوهای مطبوعاتی برای تثبیت دولت دروغ و کودتا تدارک دیده میشود. شناخت پویا و دقیق خواسته ها و مطالبات گوناگون مردم و فرارویی این فرایند، ارزیابی میزان ذخایر و مخازن انرژی نیروهای شرکت کننده در این برامد و جنبش دموکراسی شاغول و راهنمای حرکت داهیانه و خردمندانه نیروهای آگاه جنبش مدنی و احزاب و سازمانهای سیاسی خواهد بود.
برامد مردمی کنونی نه تنها دربرگیرنده گروهها و قشرهای آگاه از قبیل جوانان و زنان و قشر متوسط جامعه، بلکه شامل وسیعترین گروههای مردمی متعلق به قشرهای پایین و یا سنتی و زحمتکشان حاشیه نشین شهرهای بزرگ و مردم شهرهای کوچک و روستاهای کشور میباشد. مردمی که با امید و آرزوی تغییر در وضعیت زندگی معیشتی و روزانه و تحقق ضروری ترین خواسته ها و حقوق شهروندیشان در ماهها و هفته های آخر قبل از انتخابات به تدریج جلب و جذب شعارهای انتخاباتی شده بودند و پای صندوقهای رای رفتند تا یکبار دیگر با این دولت و رژیم ناکارآمد ولایت فقیه دست و پنجه نرم کنند و یکبار دیگر نه با تف و تحریف و اهانت رژیم، بلکه با مشتهای آهنین ولی فقیه، پاسداران، نیروهای امنیتی و اوباشان بسیج روبرو شدند. نظامیان و اوباشانی که با اونیفورم و لباس شخصی، با میلیاردها دلار پول نفت تامین مالی شده اند تا در شرایط مقاومت جنبش مدنی برای سرکوب و چنین کودتایی به میدان آیند.
در این برامد جنبش مردمی که میتوان آن را بعنوان گام مهمی در رستاخیز سرتاسری مردم تلقی نمود، حدود نیمی از جوانان جمعیت زیر سی سال شرکت میجویند. زنان و مردانی که بیگانه با رژیم ولایت فقیه، تمام ساختارهای حقوقی و حقیقی قدرت ولایت فقیه و نظام عقب مانده و قرون وسطایی جمهوری اسلامی را بزیر سئوال خواهند برد.
این برامد انقلابی تمامی سازمانهای مردم نهاد صنفی، مدنی، فرهنگی (غیر از تشکلهای اقتدارگرایان و پایگاه آجتماعی و بازوهای اجرایی آن) را در بر خواهد گرفت. نه تنها اصلاح طلبان حکومتی از هم اکنون آماج حملات کودتاگرانه رژیم گردیده اند، بلکه هواداران رفسنجانی یا بخشی از اصول گرایان که به بقای طولانی نظام می اندیشیدند، نیز باید جل و پلاس خود را جمع کنند.
حکومت فقیه - پاسدار وارد فاز جدیدی از اعمال سلطه و ایجاد و تمرکز و انحصار قدرت گردیده است. در چنین شرایطی مختصات کامل و زمینه تحولات ساختاری و بنیادی، چند جانبه جامعه - محور و دولت - محور فراهم آمده است، یعنی وسیعترین اقشار مردم همراه با نهادها و تشکلهایشان و بیشترین آمادگی برای پذیرش برنامه ها، فکرها و پروژه ها و شعارهایی جهت تغییر نظام ولایی به میدان آمده اند. علاوه بر آن در داخل نظام اختلاف و کشمکش به بحران در سلطه منجر گردیده و زمینه فروپاشی رژیم فراهم آمده است. اکنون بخش کوچکی از هیئت حاکمه و نظام همراه با دستگاه سرکوبگر نظامی و صدا و سیما و روزنامه رسمی رژیم عزم مقابله و سرکوب جنبش دموکراسی و برامد سرتاسری مردمی را دارد.
بدین ترتیب توجه به نکات زیرین برای توانمندی و فرارویی مقاومت و جنبش مردمی حائز اهمیت است:
- در کشورمان مانند بسیاری از کشورهایی که در دهه های اخیر در تدارک نظام دموکراسی بوده اند، تحول ساختاری و بنیادین تنها در صورتی به کامیابی بی بازگشت خواهد انجامید که حرکت از پایین (مردم)، حرکت از بالا (بخش منتقد و اصلاح طلب حاکمیت) و حرکت از بیرون (ایرانیان برون از مرزها، سازمانها و نهادهای بین المللی و دولتهای مدافع حقوق بشر) بطور متقابل و موثر درهم آمیخته گردند و ساختار بازدارنده حقیقی و حقوقی قدرت را به زیر کشند و منکوب کنند.
اکنون به درجات بالایی پایین (مردم) و بالا (اصلاح طلبان) در یک آرایش متقابل و هماهنگ به درهم آمیختگی فکری و دیدگاهی و کنشی و حرکتی جدید و پیچیده ای نائل آمده اند، که بنوبه خود درخور کنکاش و بررسی است. در این اوضاع عامل بیرونی (بویژه حرکت گسترده پشتیبانی ایرانیان برون از مرزها) نقش تکمیلی موثری را ایفا خواهد کرد.
- در جامعه ما در جریان تجارب یکصد سال اخیر، تجربه و توان انباشته شده تحول خواهانه در طی مدت کمتر از یکسال و حتی چند ماه به یک حرکت عظیم انقلابی منجر گردید و برنامه ها، سیاستها، عملکردها و ساختارهای خود را تکمیل و طراحی نمود و از نو ساخت. اکنون نیز مردم در انتخابات 1388 با شعارهای دفاع از حقوق شهروندی، انتخابات آزاد، دفاع از حقوق زنان، نگهداری از نسل جوان و سلامت جسمانی و روانی آنان، تساوی حقوق قومها و رفع تبعیض و دفاع از حقوق اقلیتها، تغییر در اوضاع اقتصادی همراه با گسترش بخش مولد، حل معضل اشتغال، خدمات درمانی و بیمه بیکاری و غیره رژیم اسلامی را به چالش کشیده اند.
- بدون سراسیمگی و با اتکا به شعور تاریخی – تجربی و با آهنگ لازم باید در همه عرصه ها کوشید. باید با کاربرد تمام قوا و با نگاهی مدرن به تعهد اجتماعی و رسالت تاریخی یک شهروند آگاه، مستقلانه و همیارانه، به مقاومت و نافرمانی مدنی برخاست. ایستادگی و اعتراض در خیابانها، آغاز و گام مهمی در مقاومت است. از نافرمانی مدنی در بخشهای تولیدی و کلیدی اقتصادی یعنی صنعت نفت و صنایع سنگین، تا شبکه های خدماتی در همه نقاط کشور، تا مرحله محاصره مدنی رژیم فقیه – پاسدار میتوان صدها پروژه موثر ریز و درشت را شناسایی و به کار گرفت. تولید فکر و طراحی نقشه ها و راهکارها برای این نافرمانی مدنی و فرارویی آن به محاصره مدنی رژیم نیازمند کار و پیکار مداوم، خلاقانه، دلسوزانه و متعهدانه و روشمندانه همه شهروندان ایرانی در درون و برون مرزها است.
- برافراشتن پرچم انتخابات آزاد با دفاع از آرای مردم در مقابله با دولت خلافکار، متقلب و کودتاگر همراه میباشد. ابطال این تقلب انتخاباتی، برگزاری مجدد یک انتخابات آزاد و سالم به هیچ وجه در دور دستها قرار نگرفته است. شهروندان میتوانند با امیدواری با باور راسخ و روشن به خود و نیرو و اراده ملی با کار و پیکار روشمندانه و مداوم این امر را از یک تصمیم و برنامه به واقعیت مسلم تبدیل نمایند. آنگاه میتوان زودتر و سریعتر از آنچه که به فکر میرسد، شاهد تحقق این امر بود.
- حرکت و جنبش مردمی و مدنی به شکل انتقالی و مولکول وار، به شکل جابجایی از بخشی از ملت به بخشی دیگر و یا از منطقه ای از کشور به ناحیه ای دیگر انجام میپذیرد. بخصوص در عصر ارتباطات و اینترنت با گردش آزاد اطلاعات، در امر آگاهگری و ارتقای افکار عمومی تسهیلات بیشتری فراهم آمده است. در این راستا رسانه ها و سایتهای دموکراتیک ایرانی در خارج از کشور بمثابه زرادخانه های کارا به این انتقال و جابجایی فکر و تجربه ملت کمک موثر میرسانند.
- از آنجا که موسوی بعنوان کاندیدای اصلاح طلب با بیشترین آرا در این دوره، چنانچه انتخابش به قطعیت میرسید، خود با مشکلات زیادی روبرو میشد، زیرا وی بناچار همراه با دستگاه ولایت فقیه و تحت کنترل او و در چهارچوب قانون اساسی و نظام جمهوری اسلامی و احیانا همراه با اعمال قدرت از سوی یک "دولت پنهان" و ارگانهای مقننه و قضائیه و دستگاههای اداری و صدا و سیما، میبایست قدرت اجرایی را در تسهیم و مشارکت سازمان میداد. در آن صورت وی بدون پشتیبانی منتقدانه و نظارت و کنترل آگاهانه مردم، احزاب سیاسی و سازمانهای مردم نهاد و بتنهایی و همراه با گروه کوچکی از حامیان و هوادارانش (یعنی مدل خاتمی و اصلاحات از بالا) قادر به پیشبرد امر توسعه سیاسی در وضعیت پیچیده کنونی نمیتوانست باشد. از این رو نقش مردم، احزاب سیاسی و نهادهای مدنی، چه در صورت موفقیت موسوی و چه اکنون که او مسئولیت قوه مجریه را به عهده ندارد، حائز اهمیت و تعیین کننده است.
این تقلب بزرگ و توطئه فاجعه وار برای ملت ما ننگین و خفت آور است و موجب انگیزش به خیزش و رستاخیز قشرها و گروههای اجتماعی گردیده است. خاصه که این فشار موقعی به ملت تحمیل شده است که مردم در اوج یک روحیه تغییر و سازندگی ملی و گسترش آگاهی شهروندی بوده اند. این اقدام کودتاگرانه و ضد ملی در زمان و وضعیتی در کشور ما به اجرا گذارده شده است که نه تنها نیروهای اصلاح طلب درون رژیم، بلکه حتی برخی از سازمانها و نیروهای منتقدی همچون نهضت آزادی و ملی – مذهبی ها و برخی از آگاهان نسل جوان و نهادهای دانشجویی در گیرودار یک گفتمان و بحث پردامنه درباره چگونگی حرکت احتمالی دولت موسوی بودند.
از آنجا که مدل توسعه اصلاحات از بالا، بشکل توسعه سیاسی آرامتر و همراه و هماهنگ با اصولگرایان که در واقع با هماهنگی با نظام و اراده ولی فقیه و در چهارچوب قانون اساسی به پیش میرود (آنگونه که موسوی تا آخرین روزهای قبل از 22 خرداد در بیانیه ها و نظرات خود بیان کرده بود)، یکجانبه، مردم گریز و نظام باور است، خود میتوانست سرمنشا مشکلات عدیده ای در امر تغییر جامعه گردد و موجب تردید در نیروهای اصلاح طلب و سردرگمی در گفتمان دموکراسی خواهی و ضعف و پراکندگی در امر تشکل و سازمانیابی نهادهای مردمی و درجازدن در جنبش شهروندی و پریشانی افکار عمومی گردد.
- اکنون که این سقف حداقلی و این مدل توسعه سیاسی امکان ظهور نیافته است و جنبش مردمی نیز برای مقابله با کودتا و دفاع از آرای خود و رویارویی با تقلب بزرگ رژیم گسترش مییابد و فراروئیده میشود، راههای پیشرفت تا پیروزی را نیز خواهد جست. همه نیروها، چه اصلاح طلبان حکومتی و چه سازمانهای سیاسی ناپیگیر منتقد رژیم در طی این حرکت ملت و فرایند فرارویی گفتمان و جنبش دموکراسی در برابر حکومت فقیه - پاسدار، خود شفافیت برنامه ای و دیدگاهی و صلابت بیشتری مییابند و در حل مشکلات آینده جامعه قاطعتر گشته و به اتکای جنبش مردمی و اراده سازمان یافته ملت قوی تر خواهند گردید.
- تصمیم کودتاگرانه فقیه - پاسدار و این رویداد نامیمون برای ملت ایران از سویی هزینه های زیادی خواهد داشت و از سویی دیگر دستاوردهایی به بار خواهد آورد. ملت ایران راه و روش ویژه ای برای نیل به آزادی و دموکراسی را طی خواهد کرد. این ویژگی ها که موجب طولانی تر و دشوارتر شدن فرایند آزادی و دموکراسی در ایران است بنوبه خود موجب آگاهی بیشتر و فشردگی صفوف همبسته ملت خواهد گردید. چنان که مشاهده میگردد آغاز فرایند همبستگی ملی هم اکنون و در روزهای اخیر در جنبشهای خیابانی، در محیطهای دانشجویی، در واحدهای کار و تولید به پیش میرود. در گفتگوهای همیارانه و متفاهم در همپرسیها و هم اندیشیهای مردم در همه نقاط کشور، در عزم و اراده شهروندان برای ایجاد نهادهای جدید و دفاع از خود در مقابل رژیم تجلی یافته و در برون از مرزها در همکاری و هماهنگی و همصدایی ایرانیان آگاه برای پشتیبانی از جنبش مردم و ارتباط و جلب حمایت آنها و ارتباط با سازمانهای بین المللی و در جلب حمایت دولتهای دیگر از جنبش مردم ایران تکامل مییابد.
- فضای همبستگی ایرانیان که مدتهای طولانی رازآمیز و ابرآلود مانده بود و کاریزمای رهبران و چهره های ملی و کوششهای منفصل سازمانهای سیاسی قادر به گشودن این قفل تاریخی تشتت و پراکندگی نشده بود، اکنون جهش وار، دری پس از در دیگر، دروازه ای بدنبال دروازه دیگر گشوده میشوند. قلبهایی در پی قلبهایی دیگر، دستهایی به همراه دستهای دیگر، چشمهایی به انتظار جرقه های روشنی بخش چشمهای دیگر به کار و پیکار خلاق و زایش و افرینش اراده رهایی ملی برخاسته اند.
- آنچه که اکنون رخداده است، در صورتیکه ما بخود آئیم نمیتوان گفت الزاما و تماما نتایج زیانبار و منفی ببار می آورد، اگر از این نگاه به رهایی انرژی و آمادگی برای تغییر و دفاع از حقوق شهروندی در بین مردم که راه یگانه شدن و همبستگی ملی را میپیمایند، بنگریم به جنبه های مثبت رویدادهای پس از انتخابات پی خواهیم برد.
- نافرمانی های مدنی در کنار جنبشهای خیابانی و صفوف متحد گروههای مردمی میتوانند اوج گیرند. مردم نشان داده اند که میتوانند و میخواهند در تغییر و سازندگی بزرگی نقش ایفا کنند. اکنون آگاهان و نخبگان کشور در هر کجا که هستند باید به وظایف گوناگون خود پاسخ گویند. تولید فکر، تنظیم برنامه ها، جستجوی راه کارها، تشخیص و رفع موانع و عوامل بازدارنده در راه گسترش جنبش دموکراسی خواهی، همپرسی و هم اندیشی فروتنانه همه نیروها با یکدیگر از جمله اساسی ترین وظایفی هستند که در این زمان و موقعیت میتوانند نیروهای مردمی را همبسته تر نمایند.
- ایرانیان برون مرزی پلهای ارتباطی مردم و جنبش مردمی توسعه یابنده و حلقه اتصال آنان با دنیای بیرونند. نقش ایران برای روند صلح در خاور میانه و جهان امروز بسیار مهم و کلیدی است. از حدود بیش از 3 میلیون ایرانیان خارج از کشور، دهها هزار نفر میتوانند به پشتیبانی از هم میهنان خود برخیزند. دهها سایت و رادیو و رسانه ارتباط جمعی، صدها کانون و نهاد اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و هزاران شخصیت سیاسی – اجتماعی – فرهنگی و گروههای سیاسی دموکرات و مدافع حقوق بشر و آزادی و دموکراسی میتوانند با عشق و علاقه به ایران و ایرانی که امروز بپا برخاسته است به این رستاخیز ملی کمک جدی برسانند. با حضور فعال و اعتراض علیه این متقلبان و بربرها و کودتاگران در جلوی سفارتخانه ها و کنسولگریها و یا دادخواهی و افشای رژیم در نزد جهانیان و سازمانهای بین المللی و کار گسترده در این راستا میتوانیم حرکت ایرانیان برون مرزی را گسترش داده و ارتقا بخشیم.
- باور روشن و کار مسئولانه یکایک ما، همصدایی و هم اندیشی، همدلی و همبختی، همگامی و هماهنگی و سرانجام خیزش و رستاخیز همبسته ایرانیان کلید گشایش این دشواریها، تردیدها و ناکامی هاست. ایرانیان با همبستگی ملی خود در این نبرد تاریخی علیه جهل و خرافه قرون وسطائی حاکمان شیعی – اسلامی سرانجام نوزاد دموکراسی را شاداب و نیرومند به زندگی و حیات و بقا خواهند رساند.
بذری دگر به سینه این دشت کاشتن
طرحی دگر به باغ بهاران نگاشتن
در رهگذار غارت طوفان ریشه کن
پیوند داشتن
رفتن ولی به لب
لبخند داشتن
…….
در پنجه های بسته تو این درنگ چیست؟
گاه درنک نیست
پیش آی و باز شو
بر دست من بایست
بر دوش من بمان
همبسته با شکسته دل پر نیاز شو
…..
باشد به روزگاری از عهد ما نه دور
بینم به سایبان تو خورشید باده را
بینم به پایکوبی مستانه و سرود
انبوه خستگان غم از دل نهاده را
Fri 14 05 2010 8:52
درسهای اعتصاب کردستان برای جنبش سبز
جواد طالعی
در ثبت تاریخی مبارزات ضداستبدادی یک سال گذشته مردم ایران، اعتصاب سراسری روز پنجشنبه ۲۳ اردیبهشت مردم کردستان جای ویژهای خواهد داشت. این اعتصاب، به دو دلیل، با تظاهرات میلیونی مردم تهران در روز ۲۵ خرداد سال ۱۳۸۸ قابل مقایسه است. یکی به دلیل نشان دادن یکپارچگی مردم، و دیگری به علت دست یابی به یک موفقیت قابل ثبت، با هزینهای اندک و قابل تحمل.
بر پایه گزارشهای مستند، اعتصاب سراسری مردم کردستان در بخشهائی از آذربایجان و کرمانشاهان نیز در عمل همراهی شد، اما به لحاظ عاطفی و روانی، همراهی همه آزاداندیشان و آزادیخواهان ایرانی را، در داخل و خارج از کشور، به همراه داشت.
شریعتمداری چرا عصبی است؟
فحاشیهای حسین شریعتمداری در کیهان وزارت اطلاعات، خود بزرگترین دلیل موفقیت بیهمتای اعتصاب سراسری کردستان است. درست در همان روزی که بازارها و مغازههای بیشترین شهرهای کردستان، یکپارچه، در اعتراض به اعدام چهار جوان کرد و یک جوان غیر کرد تعطیل شدند، نماینده ولی فقیه در کیهان، در یادداشتی مثل همیشه پرخاشگر و عصبی فریاد میکشد که چرا از ملی مذهبی و مذهبی گرفته تا غیر مذهبی، همه یکپارچه اعدام "پنج تروریست" را، نقض حقوق بشر دانسته و محکوم کردهاند.
اشاره نماینده ولی فقیه به بیانیههای همسوئی است که گروههای مختلف سیاسی ایران، همراه با مدافعان مستقل حقوق بشر، در محکومیت اعدامها و پشتیبانی از اعتصاب سراسری کردستان صادر کردند.
بی تردید، عصبیت شریعتمداری، بیشتر ناشی از موفقیت اعتصاب سراسری کردستان است. این اعتصاب، بدون آن که خون از دماغ کسی بریزد، نه تنها یکپارچگی مردم کردستان را، در مقابله با ترور حکومتی به روشنی آفتاب نشان داد، بلکه نخستین بارقههای وحدت و همدلی میان همه خلقهای ساکن ایران زمین را نیز، در دوره فعلی، آشکار ساخت. برای خود من، که نظمی دموکراتیک و فدرالیستی را برای فردای ایران آرزو میکنم، دریافت خبر شرکت مغازه داران باکو و بازرگان و ارومیه در اعتصاب، نوید بخش روشنائی و امید بود.
مقایسه دو تجربه
جنبش سبز ایران، از طریق مقایسه تجربههای یک سال گذشته خود، به ویژه تجربه تلخ ۲۲ بهمن با اعتصاب سراسری کردستان، میتواند به راهکارهای بسیار درخشانی برای گام نهادن در راه پیروزی، با پرداخت هزینهای کم و قابل تحمل دست یابد. تجربه کردستان را به ویژه میتوان به عنوان برابرنهاد تجربه ۲۲ بهمن مورد ارزیابی قرار داد و از این ارزیابی نتیجهای مثبت برای پیشبرد مبارزات مردمی کسب کرد:
آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی، به عنوان تنها شخصیتهائی که در میان طیفهای گوناگون جنبش سبز بر سر صلاحیت رهبری آنها، توافق هست، مردم را به شرکت در مراسم ۲۲ بهمن با حمل نمادهای سبز فراخواندند. اما گروهی دیگر از "رهبران خودگزیده"، با طرح پیشنهاد نامتناسب "اسب ترویا"، همه قواعد بازی را به نفع نیروی سرکوب به هم زدند. عاشورا، به همین دلیل، آخرین آزمون حضور خیابانی طرفداران جنبش سبز بود، آن هم با خاطرهای تلخ. تلفات و خسارات ین روز آنقدر زیاد بود که نمیتوان آن را با این دلخوشی که "دست کم حکومت مجبور شد همه نیروهای خود را به خیابان بکشد" توجیه کرد.
اما اعتصاب سراسری کردستان، همانطور که اشاره رفت، بدون آن که امکان سرکوب مردم را به سرکوبگران بدهد، نیروی تازهای در کالبد خسته آزادی خواهان سراسر ایران دمید که میتواند پشتوانهای برای ادامه مقاومت باشد.
دلیل شکست تجربه ۲۲ بهمن و پیروزی تجربه کردستان، چیزی نیست جز آن که مردم کردستان و رهبران آنان، در کوره مبارزات صد ساله خود، آبدیده شدهاند و طرفداران جنبش سبز، حتی اگر این جنبش دنباله مبارزات صد سال گذشته ایرانیان باشد، به دلیل گسست نسلها، در عرصه سازماندهی مبارزه، نخستین قدمها را بر میدارند.
درسی برای جنبش سبز
جنبش سبز، میتواند از تجربه اعتصاب سراسری کردستان درس بگیرد. راهکار مبارزه این جنبش، در شرایطی که ماشین سرکوب برای کشتارها و تجاوزهای فاشیستی بیشتر روغنکاری شده است، باید افزودن بر پیروزیها و کاستن از هزینهها باشد. اعتصاب، این امکان را به مردم ایران خواهد داد که لای چرخ دندههای این ماشین مخوف چوب بگذارند، بدون آن که هزینه سنگینی بپردارند، چنان که برای ۲۲ بهمن پرداختند و هنوز هم دارند میپردازند.
شاید فراخواندن مردم به اعتصاب عمومی در روز ۲۲ خرداد امسال، و دعوت از آنها برای ماندن در خانه و پیگرفتن گزارشهای شبکههای خبری درباره کیفیت اعتصاب، بتواند آن نیروئی را که مردم برای ادامه راه نیاز دارند به آنان بدهد.
بگذارید همانطور که در کردستان اتفاق افتاد، نیروهای انتظامی و نظامی هم مجبور شوند قدرت سکوت مردم را ببینند، بدون آن که کسی بتواند آنها را به جان هم میهنانشان بیاندازد.
تصمیم با رهبران واقعی و جدی جنبش سبز است که توازن قوا را با دقت بررسی کنند. اما برای من، تصویر بازارها و مغازههای بسته، خیابانهای تهی از جمعیت و ماموران علاف، خوشایندتر است تا تصویر جوانانی که در خون میغلتند و پیرانی که زیر دست و پا لگدمال میشوند.
جنبش سبز، مردم را، تنها زمانی میتواند به خیابان بکشد که آنها یا مورد تعرض قرار نگیرند و یا اگر گرفتند مجهز و مجاز به دفاع از خود باشند. نظر کاربران:
باسپاس از دوستان گرانقدری که اشتباه مرا تذکر دادهاند، و با پوزش از همه خوانندگان، از سردبیر گرامی ایران امروز در خواست کردهام هرجا در متن "عاشورا" آمده آن را با ۲۲ بهمن جایگزین کنند.
طالعی
*
جناب طالعی، با سلام های دوستانه:
۱ـ موردی را که از تظاهرات خیابانی جنبش سبز آورده اید (تاکتیک اسب تروا) مربوط به ۲۲ بهمن بود و نه عاشورا. تظاهرات عاشورا به تصدیق اکثریت اپوزیسیون بسیار موفقیت آمیز بود.
۲ ـ شرایط اعتصاب عمومی در شهرهای بزرگی مانند تهران، با جمعیتی بسیار متکثر، باشهرهای کردستان قابل مقایسه نیست. اعتصاب عمومی به حد بالایی از همبستگی نیاز دارد. چنین چیزی با توصیه و نسخه به وجود نمی آید، بلکه با تداوم صبورانه و آگاهانهی جنبش.
ارادتمند خسرو
*
دوستان گرامی،
از دیدگاه من جناب جواد طالعی شکست تلخ جنبش در روز ۲۲ بهمن را با پیروزی جنبش در روز عاشورا جابجا گرفته اند. مهروزانه این لغزش را بزُدایید.
با سپاس -خشایار رخسانی
*
اعتصابات نیم بند و پراکنده میتواند همان نتایج جگر سوز پروژه ی اسب تروا را بهمراه داشته باشد. شخص معتصب (چه کارمند و چه مغازه دار) بلافاصله شناسایی و اذیت خواهد شد. در صورت درخواست اعتصابات سراسری از سوی موسوی و یا کروبی هم، شخص فراخوان خیلی زود دستگیر خواهد شد که این دستگیری در حال حاضر هیچگونه نفعی برای جنبش ندارد و آب را از آب تکان نخواهد داد. باید تا ۲۲ خرداد صبر کرد و دید آیا جنبش هنوز جانی در کالبد دارد که بتواند وارد فاز های جدی تر شود یا خیر
Fri 14 05 2010 8:02
موجهای تازهی جنبش
علی سعیدزنجانی
اولش با همین جشنوارهی خیابانی شروع کرده بودم. با لباسهای رنگ و وارنگ کارناوالیها و صدای طبلها و شیپورها. به نیمههای روز که رسیدم سر و صداها خیلی زیاد شد. تلفنم را هم که پیدا کرده بودم، میخواستم حرف بزنم، نمیتوانستم، همهمهی مردم زیاد بود. صدای تیراندازی هم میآمد. منهم همه چیز را به عقب برگردانم. بردم به خیابانهای خلوت سر صبح، به صندلیهای پراکندهی روی ماسهها، به جاپاهایی که از شب پیش مانده بودند. اینجا هنوز تلفنم را پیدا نکرده ام، حرفهایی را هم که ظهر زدهام یادم نیست، اما میتوانم همینجور که دارم به طرف میدان میرم توی راه از "گلایدر"های روی هوا حرف بزنم. میتوانم این دانهها را از اینجا بردارم بجایش از جنبش سبز بگویم. میتوانم کوره راههایی را که باون سمت نمیرن پشت علفها پنهان بکنم، یا فقط فاصلهی میان اینجا تا کنار جاده را بردارم که زودتر برسم، یا همین چند قدم را بگذارم که بگویم، به خداناباورها چه مربوط ، اینها را دوباره که برگشتهام دیده ام، به خداناباورها چه مربوط که اکثریت ما خداباوریم./ اینجاها را هم هنوز نگشتهام./ به خداناباورها و یهودیها و مسیحیها و زرتشتیها و مارکسیستها و ادیان دیگر چه مربوط که اکثریت ما مسلمانیم./ اینجاها هم هستند./ به خداناباورها و یهودیها و مسیحیها و زرتشتیها و مارکسیستها و سنیها چه مربوط که اکثریت ما شیعه ایم./ به خداناباورها و یهودیها و مسیحیها و زرتشتیها و مارکسیستها و سنیها و شیعهها چه مربوط که اقلیتی سه چهار درسدی، شیعهی "جمهوری اسلامی"اند و به دینداری و دین ورزی در "راه"های موازی باور ندارند و بدون هیچ شرمی و بدون هیچ احساس گناهی سالهاست دارند با زور و چماق و زندان و شکنجه و کشتار، "راه"های دینی و باوری دیگران را درهم میریزند و از رویشان عبور میکنند تا به دین "هدف" شدهی خودشان برسند. همهمهی میدان.
فاصلهها را کم گذاشته بودم زود رسیدم. بیشتر از اینها باید به سمت صبح بر میگشتم. ظهر هم که میآمدم اینجا همینجوری بود. چند تا "هواگرد" روی هوا دور میزدند. یک دسته از موزیک چیها هم آمده بودند جلوی صفها میزدند، حرکت نمیکردند، فقط میزدند. من بی تاب شده بودم. میخواستم عبور کنم. نمیتوانستم. راهها بسته شده بودند. رفت و آمد نمیشد. برای همین دوباره برگشته بودم سمت همون جایی که گفتهام مگر قانون اساسی یک قولنامه ی"سیاسی" است که اکثریت، اقلیت داشته باشد. پیشتر از اینها هم چند بار از همین راه آمده بودم. یکبار هم همینجا کنار اینها ایستاده بودم، هواگردها را از زیر درختها دیده بودم، گفته بودم، قانون اساسی یک منشور "حقوقی" ست نه یک قرارداد سیاسی. خط و خطوط "سیاسی" و سیاست ورزی را مشخص میکند، اما خودش ماهیتی "حقوقی" دارد. از حقوق "انسان" حرف میزند. باید از حقوق انسان حرف بزند. از حقوق "جامعه" حرف میزند. از حقوق انسان و جامعهی "عام" حرف میزند. از حقوق "اکثریت، اقلیت" نمیگوید. نمیتواند بگوید. سهم مشاع است، حق عمومی ست، مال همه ست. "حقانیت"ش را نمیتوان با شمارش آرا ارزیابی کرد. نمیتوان در دستگاه برهانی اش با اکثریت آرا برده داری را قانونی اعلام کرد/ با اکثریت آرا حقوق زن و مرد را نا برابر خواند/ با اکثریت آرا کسی را بنام "شاه" یا "امام" بر بالای سر جامعه ایی نشاند/ با اکثریت آرا باورهای دینیی دسته ایی را بر کل جامعه ایی تحمیل کرد./ با اکثریت آرا، و یا با ادعای اکثریت آرا، بچههای مردم را دسته دسته به زندان انداخت و شکنجه کرد و بی شرمانه در"روز مادر" و در "هفتهی معلم" به جوخههای تیرباران سپرد. قانون اساسی یک "حق مشترک" است میفهمی؟ دوباره همهمهی مردم.
بازهم زود رسیدم. اینها سر و صداهای آغاز کارناواله. مردم هنوز منتظر ایستادهاند. شهردار نیامده. یک بادکنک هم تا نزدیکیهای صبح آمده بود. ظهر هم که میآمدم ساعت درست همین وقت بود. منهم تازه آمده بودم. این گوشه ایستاده بودم. میخواستم برگردم توی راه، دور و بر بوتهها جایی تلفنم را پیدا کنم، بوتهها را پیدا نکردم، برگشتم همینجا. کنار همینها. کسی از اون طرف میدان چیزی میگوید. نمیفهمم. سر و صدا زیاده. به سمت خیابان میرم. یک پرچم صورتم را میپوشاند. ما اینجا چکار میکنیم؟ نمیدانم. دوباره باین سمت بر میگردم. ما توی خیابانیم. ما همیشه توی خیابان بوده ایم. ما همیشه آزادی را میفهمیده ایم. یک گروه از کارناوالیهان. از کنارم عبور میکنند. و ما هیچگاه در هیچ کجای تاریخ آزادی مان را دلخواهانه با هیچ دینی معامله نکرده ایم.
مردم دست میزنند. سر و صدا میکنند. کارناوالیها وسط خیابانند. آماده شدهاند. یکی از بلندگوچیها چند بار اسم شهردار را میبرد. کسی جلو نمیآد. موزیک چیها بیشتر میزنند. مردم به دور و برشان نگاه میکنند. من فاصلهی صبح و ظهر تا اینجا را فراموش کردهام. نمیدانم از کدام سمت آمدهام. آیا ما دوباره به خیابانها نیامدیم؟ دوباره از حقوق ساده مان و آزادی مان نگفتیم؟ انگار کسی چیزی پرسیده. به پیاده روی اونطرف نگاه میکنم. ساعت نمیدانم چنده. صدای تیراندازی را اینجاهاست که میشنوم. مردم میدوند. پیاده روها پر از دود میشود. موزیک چیها همینطور ایستاده اند، میزنند. من دنبال تلفنم میگردم. آیا ما جنبش مان را با ساختن رهبران "انتخاباتی" آغاز نکردیم؟ آیا همراه همین رهبرها و آرزوها و امیدهامان به پای صندوقهای رای نرفتیم؟ از کنار موزیک چیها عبور میکنم.
آیا حکومت ترسیده و بی اعتنا به خواستها و احساسهای مردم مثل همیشه تلاش نکرد با تقلب و دروغ و تحقیر و کشتار و شکنجه و زندان، امیدشان را سرکوب بکند؟ آیا مردم ما همچنان در برابر این زورگوییها مقاومت نکردند؟ به پشت بامها نرفتند؟ فریاد "الله و اکبر" سرندادند؟ به خیابانها نیامدند، مرگ بر دیکتاتور نگفتند؟ توی استادیومهای ورزشی از آزادی شعار نساختند؟ نام "میر حسین، یا حسین" و "کروبی دلاور" را فریاد نزدند؟ در همایشهای هنری سرود نخواندند؟ از اتحاد نگفتند؟ صلح را نکشیدند؟ با "عقب نشینیهای تاکتیکی"ی حیرت انگیزشان نیروهای سرکوب را به بازی نگرفتند؟ همهی تواناییها و قدرتش را به میدان نکشاندند؟ دوباره ظاهر نشدند، دوباره آشفته شان نکردند؟ در روز"عاشورا" تا بیستم بهمن پنجاه و هفت به پیش نرفتند؟ در چکاچاک درگیریها، همانند یک لشگر فاتح و مغرور راه عقب نشینیی نیروهای شکست خوردهی سرکوب را باز نکردند؟ پس از آنهمه رفتنها و آمدنها و زخم برداشتنها باز هم با آتش "چهارشنبه سوری" و فریاد الله اکبر "سال نو" و همایش عظیم "سیزده بدر" نشان ندادند که همچنان در میداناند و همچنان در حال گسترده شدن و آمادهی پیشرویهای بزرگتر؟ بیشتر از این نتوانستم بسمت ظهر حرکت بکنم. پیاده روها شلوغ بودند. راهم دور میشد. باید برمی گشتم، برگشتم.
حالا نزدیکیهای صبحم. کنار صندلیهای این کافهی پیاده رویی ایستادهام. میخواهم تلفنم را از زیر روزنامههای یکی از همین میزها پیدا بکنم برگردم. پیدا میکنم. بر میگردم. حالا اینجام. کنار پیاده روهای ظهر. کارناوالیها وسط خیابانند، به راه افتادهاند. مردم دست میزنند. شهردار از وسط صفها برای مردم دست تکان میدهد. چند تا هواگرد روی هوا دور میزنند. از بالای تپهها آمدهاند. من از خیابان عبور میکنم. کنار این پارچهها میایستم. یک دسته از موزیک چیها دارند به اینجا نزدیک میشن. حالا نزدیک میشن. حالا میرسند. حالا عبور میکنند. حالا صدای طبلها و شیپورها. حالا من میتوانم حرف بزنم.
بچه سبزهای خیابانهای ایران، بچه سبزهای پیاده روهای جهان،
در پی یازده ماه پیشرویی پنهان و آشکار جنبش/ و هماهنگ شدن شتاب "رهبران" جنبش با "بدنه"ی جنبش / و کم شدن فاصلهی میان اپوزیسیون داخل و خارج / و جا افتادن فرماندهیی فرماندهان گمنام/ و آماده شدن زمینه برای برآمدن رهبریهای ذخیره و جانشین/ و ریختن بیشتر ترس تودهها/ و ریزش روزافزون نیروهای سرکوب/ و به مرز کرختی و گیجی رسیدنشان/ و بی انگیزه شدنشان / و سردر گمی و درهم ریختگی شان/ و واکنشهای آشفته و از سر درماندگی و سراسیمه گی شان/ جنبش سبز حالا ، در آستانهی حرکت بزرگ بهاره/ تابستانه اش ایستاده است. بیست و دوی خرداد در پیش است و قرار و مدارهایش و همینطور روزهای پر حماسه تر و بیشتری آنسوتر. در انتظار نمانید. نیروهایتان را از "همین حالا"هماهنگ بکنید و قرارهایتان را و نوشتهها و شبنامهها و شعار نویسیها و الله اکبر گفتنها و کاریکاتورها و طرحها و طنزها و بلاگها و همایشهای دانشجویی و خیابانی تان را کنار هم بگذارید، و موج تازهی جنبش را برای وادار کردن حکومت ترسیده و آمادهی ساخت و پاخت با بیگانهها، به مذاکره آغاز بکنید. هیچ فرصتی را از دست ندهید و هیچ تواناییی را بیمصرف نگذارید. در کنار رهبران و پرچمداران پر آوازهی جنبش که "مسئولیت در اختیار گرفتن زمان و مکان جنبش و قرار و مدارهایش را دارند" دهها صدای شناخته شده و ناشناس دیگر هم در اینجا و آنجا وجود دارند که میتوانند به سادگی هماهنگی حرکتهای یک جنبش دیجیتالی را بدست بگیرند. بکارشان بگیرید و بدون هیچ تعصبی از تواناییشان بهره ببرید. به "اسبهای تروا" و "اشتباهات محاسبهایی" کسی خیره نشوید، به توانایی یک "طنز نویس" در خلق کردن اسب نگاه بکنید. فرمانده شمایید بچهها و سازندگان "روزهای شناخته شده" هم. فرمان بزرگ تان را صادر بکنید و به خیابان و پشت بام بیایید و با روحیهی مسالمت آمیز اما مصممتان دوباره روزهای شناخته شده تری را برای فردا بسازید. مردم منتظرند و بچههامان توی زندانها.
اینجاها بود که ایستادم تا هواگردها را تماشا بکنم، از بالا، از کنار این سنگها. آمده بودم سمت ظهر برای همین. یکی توی سرازیری میدوید. گلایدرش پشت سرش بود. رنگ و وارنگ بود. باز بود. اینور و ونور میرفت. بعد ثابت شد. بعد بالا کشید. بعد قوس زد. بعد پرواز کرد. بعد رفت بسمت شهر. من یک لحظه حواسم پرت شد. انگار صدای تیراندازی شنیده بودم، نشنیده بودم. همهمهی شهر بود. مردم توی خیابانها بودند. کارناوالیها داشتند به آرامی از نیمههای روز عبور میکردند.
پنج شنبه ۲۳ اردیبهشت ۸۹
Thu 13 05 2010 17:53
آقای كديور لطفا ً به اين پرسشها پاسخ دهيد!
م رها
با تأكيد بر اينكه جنبش سبز در سايه همدلی تمام نيروهای پشتيبان آن و خواستههای حداقلی كه شامل دفاع از موازين حقوق بشر از جمعله آزادی زندانيان سياسی و برگزاری انتخابات آزاد در كشور میگردد، نقد نظری ديدگاههای درون جنبش میتواند به شفاف تر كردن خواستهها و انتظارات هرگروه ياری رساند و سبب كاهش برخی بدبينیها و پراكندگیها در ميان جنبش گردد و شرايط همكاری فعالتر و نزديك تر اين گرايشها را در پيكار با برنامههای كودتاچيان فراهم سازد. اين نوشته میكوشد به اتهاماتی كه آقای كديور به سكولارها نسبت دادهاند پاسخ دهد و در پايان پرسشهايی را مطرح سازد با اين اميد كه پاسخ شفاف اين دوست بتواند در رفع ابهامات نظری شان مؤثر واقع شود.
كديور بتازگی در دومين نوشته خود (جنبش سبز و قانون اساسی) [١] به كندوكاو چهار ديدگاه در مواجهه با قانون اساسی ازجمله بينش سكولارهای ايرانی پرداخته است. هرچند محتوی نوشتهی تازه تفاوت چندانی با مقالهی پيشين (جنبش سبز در چهار راه جمهوری) [٢] ندارد اما در آن از "سكولاريزم عينی (جدايی دين از دولت)" پيشيبانی شده است كه نسبت به نوشته گذشته تحولی تازه به شمار میآيد.
با اين حال كندوكاو اين روشنفكر دينی از بينش سكولارها دارای ايرادی پنيادی است. در اين بررسی با تعميم نظرات شخصی برخی از سكولارهای بنيادگرا و روشنفكران حد اكثر خواه به كليه سكولارها تلاش شده كه اين جريان را به دشمنی با دين و اعتقادات مذهبی متهم سازد. در اين نوشته میخوانيم: " از منظر دیدگاه چهارم [سكولار] اشکال اصلی جمهوری اسلامی استبدادی بودن آن نیست، دینی بودن آن است. بلکه استبدادی بودن آن ناشی از دینی بودن آن است. هر رژیم دینی استبدادی میشود. اگر فریب اصلاح جمهوری اسلامی از طریق اجرای بی تنازل قانون اساسی آنرا بخوریم، اصلاح بنیادی امور را به تاخیر انداخته ایم. اگر بپنداریم که اسلام با دموکراسی امکان سازگاری دارد، همانند این است که بگوئیم دیکتاتوری با لیبرالیسم توان جمع شدن دارد. با عناوینی از قبیل اسلام رحمانی میخواهند چهره خشن اسلام را بزک کنند. اسلام همانند هر دین دیگری در ذات خود با دموکراسی متضاد است. تنها ره رهائی سکولاریسم است و ورود دین در عرصه عمومی ام الفساد تمام تباهیهاست ".
پيش از هرچيز بايد تأكيد كرد كه گرچه برپايه پژوهشهای موجود ٦٦ درصد كشورهای دينی [٣]غير آزاد (استبدادی) و باقی مانده نيمه آزاد اعلان شدهاند اما كشورهای سكولار نيز از اين بلای سياسی و اجتماعی در امان نيستند بطوريكه در سال ٢٠٠٨ به باور خانه آزادی٢٠ كشور از ١١٦ كشور سكولار جهان "غير آزاد" (استبدادی) بودهاند [٤] اما اولين برداشتی كه از جمع بندی آقای كديور درباره ديدگاه سكولار به ذهن هر خواننده (به ويژه كسانی كه با اصول و موازين سكولاريزم آشنايی كافی ندارند) میرسد اين است كه تمام سكولارها دين ستيزند و هدف واقعی شان در مخالفت با حاكمان كودتاچی پيكار با دين و دين داری است. در زير با ارائهی تعريفی كوتاه از سكولاريزم به بی پايگی اين اتهامات پاسخ خواهم داد.
در باره دليلهای تاريخی جدايی دين و دولت سخن بسيار گفته شده كه پرداختن به آن در هدف اصلی اين نوشته نمیگنجد اما لازم میدانم از جبنهی نظری به دو گونه از سكولاريزم اشاره كنم كه شوربختانه تفاوت ديدگاهی ميان آندو در جمع بندی كديور فراموش گرديده و كليه سكولارها به داشتن گرايشهای تندروانه متهم شدهاند. گونه اول سكولاريزم منفعلانه و يا ميانه رو است كه بر جدايی دين و دولت تأكيد میكند و باور دارد كه دولت بايد از نهادينه كردن دين، تقويت آن و يا پشتيبانی رسمی از آن خودداری كرده بطور كلی در برابر دين بی تفاوت باشد. گونه دوم سكولاريزم بی چون و چرا (و يا تندرو) ناميده شده است. در اين گونه علاوه بر مبانی بالا بحثهای سياسی و بررسی امور تنها در گفتمان سكولار جايز شمرده میشود. به عبارت ديگر اين گونه از سكولاريزم خواستار خروج دين از پهنه عمومی است كه باز تأكيد میكنم بمعنی دين ستيزی نيست.
در ديدگاه ملايم سكولاريزم كه گونه انگلو آمريكن نيز خوانده شده و بوسيله لاك ((Lock و اسپينوزا (Spinoza) شرح و بسط داده شده است، حقوق فرد از اهميت مركزی برخوردار است كه در آزادی انديشه تبلور میيابد. اما در سنت سكولاريزم تندرو يا لائيسيته، اين آزادیها بوسيله دولت تضمين شدهاند كه متعهد است پهنهی همگانی را در رابطه با مذهب خنثی نگهدارد. در فرانسه ايدهی پهنه همگانی بطور تنگاتنگی با دخالت دولت پيوند خورده است. مدارس دولتی بخشی از اين پهنه به شمار میآيند زيرا در اين مكانها آموزش مدنی تحقق میپذيرد. دستگاه اداری دولت نيز شامل اين پهنه است. بهمين علت در اين كشور، برخلاف انگليس و كانادا، نمیتوان كارمند سيك را با عمامه و لباس سنتی شان در ادارات ديد. اين امر در فرانسه مرسوم نيست. [٥]
حال به بينيم در دنيای واقعی رويكرد سكولاريزم واقعا ً موجود در برخی از كشورها چگونه است. هند نمونهای از كشورهايی است كه با نظام سكولار ميانه رو اداره میشود. در اين كشور كه از تنوع دينی بسيار برخوردار است تنها در سايهی بیطرفی دولت و قانون اساسی در برابر مذاهب، مهار كشمكشهای فرقهای ميان مسلمانان و هندوها امكان پذير گرديده است. علی اصغر اينجينير اسلام شناس معروف هندی سكولاريزم هندی را چنين تعريف میكند: "سكولاريزم در هند به معنی احترام يكسان برای تمام دينها و فرهنگها و عدم دخالت دين در امور دولتی است. افزون براين بر اساس قانون اساسی اين كشور هيچ گونه تبعيضی بر پايه كاست، دين، جنسيت و طبقه اجتماعی پذيرفته نيست و تمام شهروندان هند بی توجه به گرايشهای دينی، وابستگی كاستی و جنسيت شان میتوانند در انتخابات شركت كنند." [٦]
به باور علی اصغر سكولاريزم در هند به معنی رواداری است. وی مینويسد: "سكولاريزم در اين كشور به معنی غير مذهبی بودن نيست سكولارها و غير سكولارها قابل شمارش نيستند. در برابر در بافتار هند میتوان پرسيد چه تعداد اقليت ستيزاند (عليه مسلمانان و مسيحيان) و چه تعداد حقوق آنها را برسميت میشناسند. در واقعيت امر اكثريت بزرگی از مردم هند مذهبی و روادارند و به پيروان دينهای ديگر احترام میگذارند. از اينرو در بافتار هند، سكولار به شمار میآيند. از اين ديدگاه حتی مرشدان صوفی و بكتی نيز سكولاراند....روح و معنای سكولاريزم در هند دگرپذيری، تكثرگرايی دينی و همزيستی مسالمت آميز است " [٧] آمريكا نمونه ديگری از نظامهای سكولار است كه جامعهای بسيار مذهبی دارد و " دين با سياستهای بسيج گر مردم برای رسيدن به هدفهای سياسی در هم آميخته است " [٨]. تجربههايی از اين دست در جهان بسيارند و نسبت دين ستيزی به سكولارها اتهامی نارواست.
نكته دومی كه در نوشتهی آقای كديور جلب نظر میكند ناروشنیها و تناقضاتی است كه خواننده را با سردرگمی روبرو میسازد و اميدوارم پاسخ شفاف ايشان به پرسشهای زير تصوير روشن تری از نظام مطلوب شان در اختيار هواداران جنبش سبز قرار گيرد و راه همدلی بيشتر ميان نيروهای استبداد ستيز را فراهم سازد:
١- در اين نوشته از يك سو از ايدهی جدايی دين از دولت پشتيبانی شده است اما از سوی ديگر به سكولارها انتقاد شده كه مخالف دولتهايیاند كه هويت دينی دارد. آيا اين تناقض را چگونه توضيح میدهيد؟
٢- در هردو نوشته تان در باره گرايشات و بينشهای سياسی در جامعه ايران بر جمعيت ٩٨ درصدی مسلمان كشور تأكيد كرده ايد با توجه به اين كه بسياری از سكولارهای كشور نيز مسلمانند اما از آنجا كه در جمهوری اسلامی با تبعيض، سركوب و استبداد روبرو شدهاند و در نتيجه از ايدهی جدايی دين از دولت پشتيبانی میكنند، تاكيد شما بر مسلمانی اكثريت جامعه از نظر حقوقی و سياسی به چه معناست؟
٣- تفاوت نظام مطلوب شما با يك نظام سكولار ميانه رو از نوع واقعا ً موجودش در چيست؟
٤- جايگاه حقوقی نهادهای دينی در نظام مورد نظر شما ناروشن است. در اين مورد توضيح دهيد.
٥- اگر احكام و دستورات دينی با حقوق بشر و اصول دمكراسی كه مورد پشتيبانی شماست سر ناسازگاری نشان دهد، قوانين نظام مورد مطلوب شما چگونه واكنش نشان خواهد داد؟ برای نمونه آيا حقوق زن و مرد در كليه امور برابر است؟
٦- در جمهوری مورد نظر شما آزادی فردی تا چه حد رعايت میشود؟ بطور نمونه پوشش اجباری است يا اختياری؟
٣- يعنی دارای مذهب رسمیاند و قوای قضائيه و مقننهی آنها به نهادهای دينی وابستهاند
٤- - اين آمار با استفاده از دو منبع زير تهيه شده است:
- Ahmet T. Kuru, Secularism and State Politics Toward Religion, (Cambridge: Cambridge University Press, 2009), 247.
-http://www.freedomhouse.org/uploads/fiw08launch/FIW08Tables.pdf
٥-
Nader Hashemi, Islam, Secularism, and Liberal Democracies, (Oxford University Press, 2009), 112.
٦ و ٧
Asghar Ali Engineer, The Milli Gazette Online, 23 Jun 2006
٨-
- Corwin Smidt, Lyman Kellstedt, John Green and James Guth, "Religion and Politics in the United State", in William Safran, ed., The Secular and the Sacred, (London: Frank Cass Publishers, 2003), ISBN, 0-7146-5368-3.
Wed 12 05 2010 8:02
حربه اعدام را باید از دست رژیم گرفت
دکتر حسین باقر زاده
سهشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ – 11 مه 2010 hbzadeh@btinternet.com
قتل عام پنج زندانی سیاسی در روز یکشنبه این هفته در زندان اوین خشم و نفرت هر انسان آزادیخواه و با وجدان را برانگیخته است. خشم از این که در جمهوری اسلامی همچنان به سادگی آب خوردن آدم میکشند و کسی را ظاهرا توان توقف آن نیست. و نفرت از کسانی که هر سخن اعتراضی را با گلوله و اعدام پاسخ میدهند، بذر خشونت میکارند و جنایت درو میکنند. و به راستی، با حکومتی که مرتبا بر آمار قربانیان خشونت خود - که در جهان بینظیر است - میافزاید و به اعتراض جهانیان میخندد چه میتوان کرد؟ آیا راهی برای به شرم آوردن این حکومت که گویی عطش خون دارد پیدا نمیشود، و آیا نمیتوان تیغ اعدام را از دست این «زنگیان» مست گرفت و آنان را خلع سلاح کرد؟
اعدام در ایران یک حربه سیاسی است. در این امر تردید نباید کرد. اولا این مجازات برای طیف وسیعی از رفتار و گفتار که متضمن هیچ خشونت یا تهدید و تعرض به حق فرد دیگری نیست، از روابط جنسی و صرف الکل گرفته تا تغییر عقیده، تجویز و یا اعمال شده است. این رفتارها جنایی نیستند و بلکه از مقوله کنترل شهروندان از سوی حکومت بشمار میروند. کنترل شهروندان از سوی حکومت یک امر سیاسی است، و کاربرد حکم اعدام در این موارد جنبه سیاسی دارد. ثانیا این مجازات برای «جرایمی» مانند محاربه یا فساد در زمین تجویز و وسیعا اعمال شده است. محاربه و فساد در زمین تعریف شناخته شده حقوقی ندارد و حکومت حق تفسیر و تعبیر آن را برای خود نگاه داشته است. از این رو کاربرد اعدام درمورد این گونه «جرایم» در گرو تفسیر خود حکومت است و حکومت میتواند هر فرد مخالف خود را به این بهانهها سر به نیست کند. یعنی که باز اعدام کاربرد سیاسی دارد. و سوم این که حکومت از اعدام برای حذف فیزیکی گروههای مخالف خود بارها بهره گرفته است و قتل عامهای وسیع دهه اول انقلاب بهترین نمونههای آن بشمار میروند.
به لحاظ آماری نیز میتوان دید که تنها کسر کوچکی از اعدامها در جمهوری اسلامی به دلایل جنایی صورت گرفته است. در دهه اول حیات این رژیم، تعداد اعدامهای سیاسی چندین برابر اعدامهای جنایی بود. در دو دهه بعد، این نسبت کم و زیاد شده ولی تغییر چندانی در کل آمار رخ نداده است: جمهوری اسلامی بیشترین اعدامها را در مورد مخالفان خود، یا به منظور کنترل شهروندان کشور، به کار گرفته است. در بسیاری از پروندههای جنایی نیز، به دلیل عدم رعایت کمترین موازین حقوقی و صدور حکم بر مبنای اعترافات اخذ شده در زیر شکنجه، انگیزه جزایی کاربرد اعدام رنگ میبازد و انگیزههای سیاسی ارعاب و کنترل شدیدتر به چشم میخورد. از این رو، هم از نظر قانونی و هم به لحاظ عملی، کاربرد اعدام در جمهوری اسلامی عمدتا انگیزه سیاسی دارد. اعدام در جمهوری اسلامی یک حربه سیاسی است و تا مجازات اعدام در این کشور وجود دارد، کاربرد آن علیه مخالفان سیاسی رژیم ادامه خواهد داشت.
رژیم جمهوری اسلامی همانند یک دزد سر گردنه عمل میکند. رژیم سعی دارد شهروندان را به انقیاد و تسلیم بکشاند و هر گاه با مخالفت مردم روبرو میشود دست به گروگانگیری میزند. سپس برای این که شهروندان معترض را بترساند با صدور حکم اعدام، تیغ بر گلوی گروگانها میگذارد، و هر از چندگاه برای این که ثابت کند در این تهدید جدی است تعدادی از گروگانها را میکشد. این سیاستی است که رژیم پیوسته به کار گرفته است. هر زمان که مخالفت مردم بیشتر شده و یا اعتراضها بلندتر شده است، دستگیریها، صدور احکام اعدام و یا اجرای آنها افزایش یافته است. رژیم در کشتن گروگانها زمان مناسب را نیز خود انتخاب میکند. فرزاد کمانگر، علی حیدریان و فرهاد وکیلی نزدیک چهار سال پیش دستگیر شده بودند و اکنون این سه نفر به همراه شیرین علم هولی و مهدی اسلامیان که در زمانهای دیگر و به دلایل دیگر دستگیر شدند یک باره و بدون اطلاع قبلی قربانی خشونت رژیم شدهاند. رژیم به زندانیان به چشم گروگان نگاه میکند و هر لحظه مناسب دید تعدادی از آنان را بدون هیچ ضابطهای و صرفا برای ایجاد رعب میکشد.
برای پایان دادن به این خشونت وحشیانه چه میشود کرد؟ تنها راه پایان دادن به خشونتهای یک «زنگی» مست، گرفتن تیغ از دست او است. تا وقتی او تیغ در دست دارد محاجه با او به جایی نمیرسد. سی و یک سال است که جمهوری اسلامی از حربه اعدام برای ارعاب شهروندان استفاده میکند، و توصیههای اخلاقی به او که این حربه را «درست» به کار بگیرد به جایی نرسیده است. کافی نیست بگوییم که روند دادرسی این قربانیان ناعادلانه بوده است (که بوده) و یا این که اعدام آنان «حواشی تردید برانگیز» داشته است[1] (که داشته). مهم این است که همه فعالان سیاسی و مدنی و در صف مقدم آنان رهبران سیاسی این واقعیت را ببینند که تا اعدام وجود دارد اعدام سیاسی هم وجود خواهد داشت و همان طور که در سالهای اول پس از انقلاب شاهد بودیم حربه اعدام به سرعت متحدان دیروزی حکومت را که به صف مخالفان آن بپیوندند نیز در بر میگیرد. اگر امروز یک عنصر حکومتی به گزافه میرحسین موسوی را محارب میخواند[2] فردا اگر مجازات محارب در مورد فعالان برجسته اصلاحطلب جنبش سبز نیز به کار گرفته شد نباید تعجب کنیم (هم اکنون چند تن از فعالان جنبش سبز در خطر اعدام قرار دارند).
در هر صورت، برای پایان دادن به جنایت فجیع قتل عامهای سیاسی در ایران باید تیغ اعدام را از دست رژیم گرفت. در صحنه داخلی، باید برای لغو اعدام در ایران به یک پیکار ملی و همگانی دست زد. نیروهای اصلاحطلب و به خصوص فعالان و رهبران اصلاحطلب جنبش سبز باید به حرکت جهانی لغو مجازات اعدام که از سوی اکثریت قاطع کشورها و نیروهای سیاسی جهان پذیرفته شده بپیوندند و خود را با فرهنگ حقوق بشری زمان همآهنگ کنند.
مخالفت با اعدام مخالفت با مجازات جانیان نیست (در واقع، میتوان استدلال کرد که اعدام برای مجازات جانیان کافی نیست)، مخالفت با اعدام مخالفت با خشونت است، مخالفت با مجازات بیگناهان است، مخالفت با آدم کشی است، مخالفت با گروگان کشی است، مخالفت با وحشیت بدوی است. اعدام تنها اعدامی را از حیات محروم نمیکند و بلکه اعدام کننده را از انسانیت تهی میکند. اعدامی میرود، ولی اعدام کننده میماند با همه آثار و عواقب روانی و فرهنگی و اجتماعی اعدام برای او و جامعه و محیط و نزدیکان او. اعدام مسئله اعدام کننده است نه اعدامی.
پیکار ملی و همگانی لغو اعدام در ایران البته برای پایان دادن به فرهنگ خشونت و انتقام و اعدام لازم است، ولی به روشنی برای جلوگیری از کاربرد حربه اعدام از سوی رژیم کافی نیست. همزمان با پیکار ملی باید به یک پیکار جهانی نیز دست زد. باید با انعکاس اخبار و اطلاعات مربوط به کاربرد حربه اعدام در ایران، از جامعه جهانی خواست که از اعمال هیچ گونه فشار سیاسی یا اقتصادی علیه رژیم کوتاهی نکند. باید به جهانیان نشان داد که چگونه رژیم ایران از حربه اعدام علیه شهروندان بی دفاع خود استفاده میکند و از آنان خواست که برای قطع یا کاهش تدریجی اعدام در ایران به مردم ایران کمک کنند. این کار جز با فشارهای سیاسی و اقتصادی، و از جمله اعمال تحریمهایی علیه سران رژیم، عملی نخواهد بود. باید از جامعه جهانی خواست که رژیم ایران را برای بهبود حقوق بشر تحت فشار قرار دهد، و از آمار اعدامها به عنوان متراژی برای ارزیابی اثر این فشارها استفاده کند. رژیم ایران باید درک کند که آدمکشی و قتل عامهایی که به راه میاندازد هزینه دارد - و باید هزینه این کار را تا حد ممکن برای رژیم بالا برد. در غیر این صورت فجایعی از قبیل آن چه که در روز یکشنبه اتفاق افتاد بدون تردید تکرار خواهد شد. هم اکنون شانزده گروگان سیاسی دیگر کرد و نه تن از افرادی که در جریان تظاهرات سال گذشته اسیر شدهاند در خطر اعدام قرار دارند[3].
اعدام، آیینۀ هراسی که خرداد بر تن استبداد افکنده است
ماندانا زندیان
«آه اگر آزادی سرودی میخواند کوچک/ همچون گلوگاه ِ پرنده ای،
هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمیماند./
سالیان ِ بسیار نمیبایست دریافتن را/ که هر ویرانه نشانی از غیاب ِ انسانی ست/ که حضور ِ انسان آبادانی است.» ا. شاملو
غم روی غم؛ بهار را زخمی کردهاند، مرگ برهنه است و ما رها در محاصرۀ بیم و امید میکوشیم از مرز باغها بگذریم، از کرانۀ دیوارهای نفوذناپذیر که در کاشیهای پژمرده پیچیده شدهاند عبورکنیم؛ و چهرۀ گمشدۀ خویش را در تلاطم آینهها بازیابیم: آنان که به دلیل دگراندیشی، به نام جرم سیاسی اعدام میشوند به آینه بازمی گردند. ما هر روز آنها را میبینیم، ستارههایی سرشار از عصیان آدمی، ما حقیقت خویش را در این آینهها در مییابیم - بیمها و امیدهای خویش را.
جنبشی که در رگهای ایران جاری است -ستیزی انسانی برهنه از هر خشونت بر ضد خشونتی پلید برهنه از انسانیت؛ با گفتمان آزادی خواهی در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر- در گسترۀ سیاست خلاصه نمیشود، هرچند در سرزمین ما انسان بودن، اندیشه و عاطفه و خواست انسانی داشتن سیاسی ترین منشها و لاجرم جرمهاست؛ ردپای جنبش سبز همان اندازه بر فرهنگ سیاسی کشور ما نقش بسته است که بر گسترۀ واژهها و رنگهای فرهنگ و هنر، و بر گسترۀ زندگانی در معنای فراگیر آن.
جنبش سبز، حرکتی آفریننده است؛ آفرینندۀ معنا و پویایی؛ و آفرینش اگر زیبا نباشد و زیباتر نشود، خسته میشود، روزانه میشود و میپژمرد؛ زیباتر شدن دیگرگون شدن است، ما نمیتوانیم مانند دیروز خود باشیم، اندیشۀ ما جاری است، ما دیگرگونه میبینیم و دیگرگونه میاندیشیم- ما یک ملتیم، لایه لایه و سرتاسر پیچیده در جرم سیاسی.
سازمان عفو بین الملل میگوید دولت ایران از اعدام به عنوان یک «ابزار سیاسی» استفاده میکند. بر اساس گزارش این سازمان، حکومت اسلامی در یک بازۀ زمانی هشت هفته ای- از برگزاری انتخابات دهم تا اجرای مراسم سوگند ریاست جمهوری توسط محمود احمدی نژاد- ۱۱۲ تن را اعدام کرده است. یکشنبه ۱۹ اریبهشت ماه، رژیم اسلامی هستی پنج هموطن دیگر ما را به اتهام عضویت در گروههای ضد انقلاب بر خاک سرزمینمان نقش کرد.
میان این به اصطلاح ضد انقلابها یک معلم و مدافع حقوق بشر ، فعال محیط زیست و روزنامه نگار حضور داشت و دیگری که نپذیرفت برای ولی فقیه توبه نامه بنویسد و دیگرانی که جان خود را به اعترافهای اجباری در برابر سیمای استبداد باختند.
ما ایرانیان صد سال است پشت درهایی همیشه بسته زیستهایم، ایستادهایم، کشته شده ایم- به جستجوی آزادی. اما پشت این درهای همیشه بسته که تلاشی ابدی زنده است و چهار فصل در یک لحظه قابل رؤیت و تجربه، دل جهان بر شاخههای تاک میتپد و سبزی بهار بر گیسوان انسانها جاری است؛ کسانی در شبهای بیپایان از هر چه نتوانستن رد شده اند، به روشنایی دست ساییدهاند و ما را در آن روشنایی که در تلاطم دستهایشان میوزید رهاکردهاند و خود به تاریکی بازگشتهاند و در آنجا جان باخته اند- در پی روشنایی بیشتر. انگار زاده شدن بر خاک این سرزمین را به این شرط پذیرفتهاند که ناممکنی را ممکن سازند،در زمان ذوب شوند، تا در ممکنها جاری گردند.
ما چهرۀ مبهم و گاه گم شدۀ خود را درآن چهرهها میبینیم و میشناسیم. کشته شدگان امروز به آن روشنایی پیوسته اند، آنچه برای ما میماند، آینه است و نگریستن؛
خشونت زاییدۀ نابرابری است، حکومت اسلامی تعبیر نابرابری است تا ته ظرفیت این واژه؛ با هم ماندن ما- این ارتباط و اعتماد شگفتآوری که یک سال است ما را از هر چه نابرابری، هر چه خودی و غیر خودی پاک نگاه داشته است، کابوس این حکومت است. به آینه نگاه کنیم، مادر فرزاد کمانگیر میگوید: فرزاد من نمرده، فرزاد تازه زنده شده و همه دانش آموزان او هركدام يك فرزاد هستند.
چگونه میشود از این سخنان رد شد، خسته شد، دلسرد شد و زیبا و زیباتر نیافرید؟ چگونه میشود با فروتنی و احترام بر فراز خاک این کشور خم نشد- بر این خاک غرق شده در پیکر عشق- و واژۀ رهایی را در برابر مرگ نکاشت؟
خشونتِ زاییده از ترس و نابرابری جمهوری اسلامی، به خرد، رواداری و آفرینندگی ما خواهدباخت. کنار هم بایستیم، بنویسیم، بیافرینیم و مرگ را با زندگی پاسخ دهیم.
پراکندن بذر هراس میان درختان سبز باغ، در آستانۀ خرداد، ساده اندیشی حکومتی است که با شکوه ملت ایران پاک بیگانه است. حکومتی که نمیفهمد پیکر مرگ در برابر هر واژهای که نوشته میشود میلرزد؛ اعدام آیینۀ هراسی است که خرداد بر تن استبداد افکنده است؛ طنین ارادۀ واژه در دستهای ملتی که کابوس زندگیِ سراسر تاریکی حکومت خویش است، ملتی که بر خاک نمیماند، به گفتۀ نرودا «بر خاک خم میشود تا لبهای معشوق را ببوسد.» و بوسه از زندگی میآید و از رهایی؛ در سرزمین ما عشق مترادف مرگ شده است، معرفت هم معنای گناه؛ با این همه دستهای ما سرد نمیشود، سفید نمیشود، ما تمام نمیشویم؛ آرمانهای کشته شدگان خون را در رگهای باغ گرم نگاه میدارد و کاشیها دوباره فیروزهای میشوند، و همۀ کشته شدگان این جنبش از همه جای این خاک میرویند- زنده و رها.
«و نیمروز بزرگ آنگاه خواهدبود که انسان در میانۀ راه خویش، میان حیوان و َابَرانسان ایستاده باشد و رهسپاری خویش به شامگاه را چون برترین امید خویش جشن گیرد؛ زیرا که این راهی است به بامدادی نو. . .
خدایان همگان مرده اند: اکنون میخواهیم که اَبَر انسان بزید! این باد آخرین خواست ما روزی در نیمروز بزرگ.
چنین گفت زرتشت.»۱
ماندانا زندیان
اردیبهشت یکهزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی
-----------
۱. چنین گفت زرتشت، فریدریش نیچه، ترجمۀ داریوش آشوری،(ویرایش پنجم)، نشر آگاه/ تهران، بهار ۱۳۸۸
نظر کاربران:
در قالب و مضمون زیبا است. بسیار خوب نوشتهاید خانم زندیان. چنین باد که شما خواستهاید و همه ما میخواهیم.
Sun 09 05 2010 23:28
با احترام به روان پاک اعدام شدگان امروز
ناصر کاخساز
...اصلاح طلبان و از جمله آقای موسوی، تا هنگامی که خواستار لغو مجازات اعدام نشوند نمیتوانند طرفداران واقعی حقوق بشر باشند. [۱]
مطابق قوانین موجود، که آزادیخواهان خواستار لغو آن هستند، مجازات ولی فقیه و گروه او، به جرم قتل نفسهای مکرر و همگانی، اعدام است. اگر اصلاح طلبان در تمامی دستهبندیهایشان همچنان طرفدار مجازات اعدام بمانند به این معناست که با اعدام گروه ولی فقیه نیز عملا مخالفتی ندارند. پس به صلاح آنان و سیاست حفظ حدود و ثغور با رژیم حاکم است که خواستار لغو مجازات اعدام شوند تا هم باور راستین خود را به حقوق بشر اعلام کنند و هم بتوانند یک سیاست رفورم تمام عیار در پیش بگیرند. وگرنه با روشهای پر از ابهام و تناقض اعتماد مردم را هرچه بیشتر از دست میدهند و به شور اجتماعی آنان آسیب جبران ناپذیر میزنند. مقاومت برخی از رهبران اصلاح طلب و از جمله آقای موسوی همچنان قابل ستایش است ولی برای خون رسانی به جنبش کافی نیست. جنبش، انگیزههای انسانی فراتری را میطلبد. بدون این روشهای انسانی اصلاح طلبان ناچارند بین دو صندلی بنشینند یا دائما صندلیهای خود را تغییر دهند. و این به افول هرچه بیشتر چنبش میانجامد. روشهای انسانی به سیاستهای روشن نیاز دارد . شور اجتماعی مردم بدون سیاست روشن بتدریج فرو خواهد کاست. این آیندهی تلخ شاید هم اکنون آغاز شده باشد.
شمار بسیاری از مردم از خود میپرسند که آیا اصلاح طلبان اساسا از اعدام غیر خودیهای متاثر میشوند؟
در واقع هم کافی است که تنها متاثر بشوند. اگر متاثر بشوند تاثر آنها به هر حال درز میکند و به مردم امید میدهد. پس مسئله عدم درک مشکلات آنها نیست. متاسفانه مسئله ریشههای ژرفتری دارد. رهبران اصلاح طلب با اکتفا به مقاومت خود در برابر حاکمیت، تنها سطح انتظار هواداران اصلاح طلب را پائین میآورند. سطح انتظار عموم مردم، ولی، فراتر از مقاومت به تنهائی است. دفاع از شعائر انسانی و حقوق بشری و همگانی، و ایرانی برای همهی ایرانیان، از طرفداری از لغو مجازات اعدام در ایران میگذرد. این، خواستگاه و آستانهی سیاستهای انسانی و همگانی دیگری است که باید به مقاومت رهبران اصلاحطلب معنای ژرفتری بدهد. به قول ژان پل سارتر، روشنفکر آزادیخواه، وجود مقدم بر ماهیت است. ماهیت آزادیخواهانه، که به وجود انسانی معنا میدهد، در جریان حرکت اجتماعی بوجود میآید. برای همین است که میگویم مقاومت به تنهائی اکنون دیگر بسیار کم است.
ناصر کاخساز
نهم مای ۲۰۱۰
------------------------
[۱] ممکن است گفته شود که در آمریکا نیز مجازات اعدام وجود دارد در پاسخ باید گفت که در آمریکا کسی به سبب ارتکاب جرم سیاسی اعدام نمیشود و با این همه، نیروهای مترقی در جهان، و از جمله سازمان عفو بین الملل، سالهاست که برای لغو مجازات اعدام در آمریکا مبارزه می کند. از سوی دیگر مجازات اعدام در جامعهی استبدادی، زیر حاکمیت دینی، مورد سوء استفادهی گستردهای است و به خشونت و انتقام جوئی در جامعهی ایران دامن میزند. برای خشک کردن ریشهی خشونت و انتقام جوئی در چنین جامعه ای باید نخست خشونت را از دست قانون گرفت. با اعتقاد به قصاص و خون در برابر خون و قتل نفس در برابر قتل نفس نیز نمیتوان طرفدار راستین حقوق بشر بود.
نطر کاربران:
ناصر عزیز سخن بسیار درستی گفتید. بسیاری از ما از عملکرد اصلاح طلبان ناخرسند هستیم و به آنها انتقاد داریم. اما دوست عزیز بیایید منصف باشیم. ما اپوزیسیون سکولار و دموکرات کجا هستیم. کدام ما توانسته ایم در ایران بمانیم و بابت خواسته هایمان هزینه بدهیم. سوسیال دموکراتهای ما کجا هستند؟ لیبرال دموکراتهای ما کجا هستند؟ چقدر کار جدی انجام می دهند؟ ملی-مذهبی ها جز موعظه حکومت به رعایت حقوق بشر چه قدمی به جلو برداشتهاند؟ وقتی همه ما ضعیف هستیم و کنار نشستهایم هرکه میان گود باشد برنده است. با هر عقیده ای و هر اندازه دموکرات یا غیر دموکرات وبا هر اندازه شجاعت یا ترس. ما چگونه می توانیم از اصلاح طلبان تندروی بخواهیم وقتی خودمان کنار کشیده ایم و حتی در آزادی غرب هم نتوانسته ایم به همسویی فکری و همگرایی تشکیلاتی دست پیدا کنیم؟
درود بر شما
*
پیشنهادى بسیار بجا و درست. امروز بیش هر زمان دیگر ضرورى است كه اعتدال گرایان وطن از هر گرایش سیاسى، سلیقه و اعتقاد دینی صفوف خود را بر حول و حوش این موضوع به هم نزدیكتر كنند.
ارادتمند - كیومرث
Sun 09 05 2010 23:23
مرگ پیشمرگان
مزدک بامدادان
در آستانه یکمین سالگرد آغاز جنبش سبز، کودتاگران دست به کشتار هم میهنان کُردمان گشودهاند. پنج کُرد سرافراز در پگاهان این یکشنبه شوم بوسه بر چوبه زدند و سربدار شدند. این نامها را هرگز از یاد نبریم:
شیرین علمهویی،
فرزاد کمانگر،
علی حیدریان،
فرهاد وکیلی،
مهدی اسلامیان.
نمیدانم چه کسی، کِی و کجا نام پیشمرگه را بر رزمندگان کُرد نهاد. همین اندازه میدانم که این واژه کوتاه سرگذشت خونبار و اندوهناک کُرد و کردستان را به خوبی بازگو میکند، هرچه بر این خاک رفته و از چه بر سر ایرانزمین گذشته، کُرد پیشمرگه ایرانیان و سپر بلایشان بوده است.
تاریخ کُرد و کردستان، گویی زنجیره بی پایانی از دلاوریها و سرفرازیها و گردنکشیها است، و داستان اندوهبار کشتارها و سرکوبها، که کُرد همیشه بهای آزادی ما را با جان و تن خویش پرداخته است و چه ناسپاس بوده ایم ما در ستایش بزرگواریهایش آنگاه که دست ستم و سرکوب کوچکمان میداشت، و از جان گذشتگیهایش، آنگاه که بیم جانمان میبود و از میهمان نوازیهایش، آنگاه که گریختیم و بدو پناه بردیم.
از همان آغاز پیدایش این آب و خاک و پیش از آنکه تاریخ نگاشته شود، سرنوشت کُرد چیزی جز کشتار و گریز و پناه جُستن در کوه و کمر نبود. فردوسی مینویسد که خورشگران ضحاک ماردوش از دو جوان یکی را گریزاندند و به کوه فرستادند و چون شمار آنان انبوه شد، بدور از شهر و آبادانی گرد هم زیستند و این چنین قوم کُرد پدید آمد، مردمی که همان آغاز اسطورهای شان نیز با کشتار و گریز از کشتار پیوند خورده بود.
یـکی را به جــان داد زنــــهار و گفت /// نگــــــر تا بیـــــاری ســـر اندر نهفت
نگــــــر تا نباشــی به آبـاد شــــــهر /// تو را از جهان دشت و کوه است بهر
کنـــــون کُرد از آن تخـــــمه دارد نژاد /// کـــــه زآبــــــاد نایــد به دل برش یاد
و اینچنین بود که سرنوشت این قوم با آوارگی و کشتار و جنگ و گریز پیوند خورد و در هم آمیخت، تو گوئی گرمایل، خورشگر آژیدهاک ماردوش سرنوشت آنان را بدست خود نوشته بود که میگفت بهره ایشان از این جهان تنها دشت و کوه است.
کُرد هرگاه که نیاز میبود، تن خود را سپر نیزههای دشمنان این آب و خاک کرد و جان و تن ما را نگاهبان شد. چه آنزمان که اسکندر گَجستک آهنگ ایران کرده بود و چه آن هنگام که نیزه داران مسلمان سرزمینهای ما را گشودند و چه آنروز که سردار قادسیه میخواست بنیان ایرانزمین را برکند و روی سعد وقاص و خالد بن ولید را سپید کند، کُرد پیشمرگ ما شد از تن خود دیواری ساخت تا ما در پناه آن دمی از سرنیزه دشمن بیاساییم. و سد افسوس و هزار دریغ که ما چون همیشه این سرزمین ناسپاس بودیم و ارج دلیریهایش را نشناختیم و بزرگمردیهایش را به اندازه نستودیم.
در دهه خونبار و سیاه شصت، هنگامی که داس مرگ دینفروشان خرمن خرمن یاس درو میکرد، ما جان خود را برداشتیم و به کردستان گریختیم و کُرد، چه میهمان نوازانه آغوش برویمان گشود و نانمان داد و از ناممان مَپُرسید، هرچند نه در اندیشه و نه در آماجهایمان با او یکسر و یکراه نبودیم، آنگاه که نیاز افتاد پیشمرگه ما شد تا جان از آن خاک نفرین شده بدر بریم؛ و ما همچنان ناسپاس ماندیم و آنگاه که او بپاخاست، هر بار به بهانهای تنهایش گزاردیم و پشتش را تهی کردیم.
در این سی سال، هرگاه که دینفروشان آهنگ سرکوب و کشتار کرده اند، نخست به سراغ کُرد و کردستان رفتهاند و نمایش خونین خود را از آنجا آغاز کرده اند، کشتار کُردان همیشه پیش درآمد کشتار دیگر ناسازگاران بوده است، بیهوده نیست که کُرد نام "پیش-مرگه" را بر خود نهاده است. بهوش که اگر اینبار نیز چون همیشه ناسپاسی کنیم، خون دلاوران کرد پیش از هر کسی دامان ما را خواهد گرفت و اینبار سزای ناسپاسیهای بی پایانمان سخت و دردناک خواهد بود.
برخیزیم و صدای فرزادها و شیرینهای این سرزمین را به هر زبانی که میتوانیم بگوش جهانیان برسانیم و نقطه پایانی بر سه هزار سال ناسپاسی در برابر پیشمرگان آزادی نهیم، بکوشیم که خون فرزاد و شیرین و علی و فرهاد و مهدی هرگز از جوش و خروش نیفتد، تا در ایران آزاد فردا، ما به دلاوران کُردمان ببالیم و کردستان بما ببالد، و بداند که ناسپاسی از قاموس ما رخت بسته، و کُرد با زبان مادریش و با فرهنگ و دین و آئینش، دیگر نه پیشمرگه، که چشم و چراغ کیستی و هستی ایرانی خواهد بود، و در کردستانی خواهد زیست که در آن بزبان خود بگوید و بسراید و بیاموزد و بیاموزاند، "کُرد" بماند و فرهنگ خود را ببالاند آنرا چون گوهری تابناک بر افسر پرشکوه فرهنگ ایرانی بنشاند.
هله! تا زمانمان هست کاری کنیم تا خون دلاوران کُردمان بیهوده بر زمین نریخته باشد،
که فردا دیرتر از آنست که میپنداریم.
خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
”ديدگاهها پيرامون چشمانداز جنبشسبز مردم ايران”
متن سخنرانی حسن شريعتمدارى
چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹
پیشتر گزارش کوتاهی به همراه فیلم مربوط به سخنرانی آقايان داريوش همايون، حسن شريعتمدارى و فرخ نگهدار در سمینار ”ديدگاهها پيرامون چشمانداز جنبشسبز مردم ايران” که به ابتكار «راه سبز اميد – سوئد» برگزار شده بود، در ایران امروز منتشر شد.
بخش پرسش و پاسخ این سمینار نیز فیلمبرداری شده که از این محل قابل مشاهده است.
همانطور که مطلع هستید، نخستين سخنران اين سمينار آقای حسن شريعتمدارى از فعالين و صاحبنظران سياسى جمهورىخواه و سوسيالدموكراتِ و فرزند مرحوم آیتالله شریعتمداری، بودند که متن زیر از روی فیلم این سخنرانی ایشان در این سمینار پیاده شده است و میتواند خالی از ایراد نباشد.
ایران امروز
متن سخنرانی آقای حسن شريعتمدارى؛
دوستان عزیز، خانمها و آقایان!
خیلی تشکر میکنم از دعوتی که انجام شد و فرصتی که فراهم شد تا در خدمت هممیهنان گرامی باشیم، هرچند دیرهنگام، عید نوروز را به دوستان تبریک بگویم. در عرض این نیم ساعت من سعی میکنم بصورت فشرده، نظراتی را که در این باره دارم بیان کنم.
نظام جمهورى اسلامى ايران، پس از انتخابات، دچار یک تحول كيفى شد، بدين معنى كه جمهورى اسلامىاى كه هرگز نبود، در حال تبديل شدن به يك خلافت اسلامى است و در اين نكته نبايد ترديدی داشت. نظامهاى برآمده از انقلاب معمولاً در ابتدا با موجى از مقبوليت و مشروعيت مردمى آغاز مىكنند و اگر قدرت را به دو نوع قدرت نرم و قدرت سخت تقسيم كنيم، ابتدا با قدرت نرم فوقالعادهاى در صحنه اجتماع ظاهر مىشوند، سپس و به تدريج اين قدرت نرم كاهش پيدا مىكند و زمان ادمينيستراسيون تنظيمات فرا مىرسيد. چون نظامهاى ايدئولوژيك اگر موفق نشوند به نظامهاى دموكراتيك برآمده از آراى آزاد مردم تبديل بشوند، لاجرم تفكيك آنها از قدرت اجتماعى آنها را تبديل مىكند به يك قدرت ديكتاتورى كلاسيك يا نيمه كلاسيك متكى به قدرت سرد، يعنى به اقتصاد و اسلحه و اين همان چيزى است كه در جمهورى اسلامى اتفاق افتاد. در دوره آقاى خمينى انقلاب با نسلى آغاز شد كه ايدههاى بسيارى داشت، صحبت سر بدى يا خوبى آنها، از عملى بودن يا عملى نبودن ایدهها نيست، صحبت از نوع ارتباط اجتماع با اين حکومت است و به تدريج و به دلايلى كه اينجا جاى شكافتن آن نيست، بخصوص در دورهى آقاى خامنهاى، اين جدايى حكومت از مردم ادامه يافت و كار به آنجا رسيد است كه آخرين گروهى از نظام، كه واسطهى اين نظام با مردم بودند، به بيرون از دايره قدرت دارند پرتاب مىشوند. اين نظام حداقل در بخش ميانى، بريدهی از مردم، متكى بر قدرت نظامى و اقتصادى است، مسيرى را مىرود كه اگر به آن خلافت اسلامى بگوئيم، داراى شباهتهاى بيشمار تاريخى است، با دوران ابتداى اسلام، دوره عباسيان، از موقعى كه به نظاميان ترک و سرداران ايرانى متكى شد و البته بازيچه دست آنها قرار گرفت! بنابراين اگر وضعيت نظام را بخواهيم باز بشكافيم، بعد از اين اگر سه پايهى استوارى يك نظام را مشروعيت يا مقبوليت قانونى، كارائى و قدرت تصور كنيم، كه مجموعاً اقتدار يك نظام را تشكيل مىدهد، از مشروعيت و كارائى اين نظام كمتر اثرى هست. هم در بعد داخلى و هم در بعد بينالمللى. و آنچه كه باقى مانده است، قدرت مبتنى بر قدرت سخت يا پول و اسلحه است. چه در سطح داخلى و چه در سطح بين المللى. در سطح داخل متكى به دستگاههاى سركوب و در سطح بين المللى متكى به تهديد به دستيابى به انرژى اتمى. در مقابل، بحران انتخاباتى را بايد آغاز تولد جامعه مدنى مستقل از حكومت دانست. جامعه مدنى كه اين بار با مطالبات مدنى در صحنه ظاهر شد كه ابتدا، با شعار «رأى من كجاست؟» كه مطالبه بسيار مهم مدنى است آغاز شد و ساير مطالبات مدنى بتدريج شكل گرفت. بىترديد جنبشسبز از طيفهاى مختلفى تشكيل شده و روايت خاصى از آن كه امكان بودن در داخل را به خاطر استفاده از رانت قدرت همچنان دارد، يك تشكيلات و يا گفتمان گسترده بر همهى جنبشسبز نيست.
جامعه مدنى ايران در بخش شهرنشين آن، آنهم شهرنشينهاى بزرگش، موفق شد كه آنچه را كه در عرض سى سال بتدريج مطالبه مىكرد، اما بدليل اينكه يك نظام برآمده از انقلاب، همواره پايى هم در جامعه دارد، جامعهاى مدنى متكى به، در بخشهايى از خودش كه در گذشته بخشى از نظام بود، پس از اين انتخابات به نظر من حساب خودش را از حساب اين نظام جدا كرد. البته جامعهى مدنى موقعى چهرهى واقعى پيدا مىكند كه تبديل به يك دولت-ملت بشود. يعنى دولت خودش را هم تشكيل بدهد. ما جامعهى مدنى داريم كه هنوز هيچ دولتى ازآن خودش ندارد و هنوز هيچ آلترناتيوى هم براى تبديل شدن به دولت بعدى ندارد. اين مطلب مهمى است كه امروز مىخواهيم راجع به آن بحث بكنيم.
برآمدگان از اين انتخابات كه رهبران نمادين جنبش در داخل هستند، هنوز گفتمانى را نمايندگانى مىكنند كه گفتمانى متناسب با ساختن يك دولت-ملت نيست. گفتمانى است كه در اين گفتمان باوجود اينكه همهى خواستههاى مدنى ابراز مىشوند، ولى راههاى تحقق آن به نظر من خيلى ناقص و و غير كافى بیان میشود. مدلى كه رهبران نمادين جنبشسبز براى تحقق خواستههاى مدنى ابراز مىكنند، آنجائى كه «به روشنى» ابراز مىشود، اجراى بىتنازل قانون اساسى است. و با هر نيتى و با هر تاكتيكى كه اين مدل ابراز شود، يك چيز مسلم است و آن اين است كه خواستههاى شهروندى قابل تحقق در اجراى بىتنازل قانون اساسى نيست! يعنى اجراى بىتنازل قانون اساسى، هرنوع تعادلى از قدرت را در ايران ايجاد كند، قادر به تأمين آزادى احزاب، آزادى دين، آزادى عقيده، آزادى مطبوعات و ايران براى همهى ايرانيان، نخواهد بود. قادر به اين نخواهد بود كه گسلهاى مهم جامعه را كه در عرض اين سىسال، فزونى يافته و بسيار بحران آفرين شده، مانند گسلجنسيتى، گسلمعيشت، گسلاقوام، در مركز و حاشيه و گسلنسلى و تمدنى را با اجراى بىتنازل قانوناساسى حل كند. بنابراين به نظر من جامعه مدنى در حال گذار از يك گفتمان واسطه، به يك گفتمان واقعى است و اين دوره، دورهى بسيار حساسى است. دورهاى كه از يك سو اپوزيسيون سياسى ايران، آنهايى كه دل براى ايران مىسوزانند، نمىخواهند آلترناتيوى ايجاد كنند كه بوى تقابل با كوشندگان جنبشسبز داشته باشد و از سوى ديگر مدلى كه كوشندگان جنبشسبز در داخل ايران ارائه مىكنند، به هردليلى، (حالا آنها را بررسى مىكنيم و خواهيم ديد كه دلايل براى ابراز آن كافى نيست). گفتمانی پوشش دهندهى اين جنبش و رسانندهى اين جنبش به مقصد خودش، يعنى براى تأمين مطالبات شهروندى نیست. بنابراين آنچه دربدو امر به نظر مىرسد، اين است كه اين جنبش در سطح گفتمان هنوز ناقص است، در سطح اجرا از جنبش طبقهى متوسط شهروند گسترش نيافته به مليتها، قوميتها، كارگران، مزدبگيران، زحمتكشان و ديگر اقشار اجتماع و در نتيجه، جنبشی محدود مانده و در شكل سازماندهى، سازمان مناسب خودش را پيدا نكرده است. دلايل آن مىتواند سركوب باشد، يا مىتواند عدم بلوغ جنبش باشد. همهی اینها بجای خودش، ولی بهاى آنرا را جنبش خواهد پرداخت. فرقى نمىكند که دلايلش چيست.
ولی این جنبش یک کار مهم نیز انجام داده و آن این است که این جنبش شکافی را در درون این نظام ایجاد کرده، که این شکاف جبران شدنی نیست. یک، مشروعیت را از این نظام سلب کرده و عدم کارایی این نظام را نشان داده و این نظام را دچار تغییر دچار یک تغییر کیفی کرده. از یک نظام برآمده از انقلاب، که دارای پایههای اجتماعی در درون مردم بود، نقطهی عطفی بود که تبدیل کرده به این نظام متکی به اسلحه و نیروهای امنیتی و پول و این هنری است که این بحران انتخاباتی به وجود آورده و باید قدر آن را داشت. چیزی که اگرهمهی ما سالها تلاش میکردیم امکان بوجود آمدن در این وسعت و در این حجم را نداشت. عدهی زیادی میگویند که رهبری جنبش در ایران به دلایل امنیتی، به دلیل بودن زیر فشار، بیش از این نمیتواند بیان کند. خوب این تا حدودی معقول است، ولی آیا دلایل فقط همینهاست.آیا هیچ رابطهای بین رهبران جنبش سبز، بین گفتمانشان، بین ایدئولوژی مسلط بر ذهنشان نشان و منافشان وجود ندارد؟ بیگمان این ارتباطات هم وجود دارد.
بی گمان وقتی آقای موسوی، دهههای اول انقلاب دههی شصت را بعنوان سالهای طلایی، سالهای مدل، آقای خمینی را بعنوان اسطورهی ملی، بیان میکند، این فقط از روی مصلحت شناسی نیست. بیگمان این دهه، دههی پرافتخاری نیست که برای نسل امروز بتواند بعنوان مرجع یا ریفرنس بازگشت باشد و بیتردید آقای خمینی اسطورهای نیست که امروز بتواند برجان و دل و روح نسل جوان چنان حکومت بکند که برای آنها یک منبع نیرو بخشی باشد. لاجرم چنین گفتمانی، حمایت جامعهی مدنی را از رهبران جنبش سبز به یک حمایت تاکتیکی و عمل گرایانه تبدیل خواهد کرد تا یک اعتماد متقابل، و این چیزی است که به این جنبش ضرر میرساند. ممکن بخشهایی از ایرانیان هنوز بازگشت به دهههای شصت، اجرای تنازل قانون اساسی و وجود آقای خمینی را بعنوان یک اسطورهی تاریخی و یک مدل برایشان قابل قبول باشد ولی شاید با این نکته با من هم عقیده باشید که اکثریت نسل جوان و ملت ایران هم امروز چنین برداشتی ندارند. اکثریت ملت ایران امروز چنین برداشتی ندارند. و وقتی بین رهبری واقعی، رهبری عملی یک جنبش و کوشندگان آن حق همکاری و همکاری تاکتیکی و عملگرانه تقلیل یافت، در بحرانها امکان زندگی این جنبش به شکل سابقش دیگر مسیر نیست .
در بحران هاست که انتقادها شروع میشود و گفتمانها و گفتهها خیلی شفافتر بیان میشود، زیرا ملاحظات عملی برای مدتی به تعطیلی تاریخ میرود و اینجاست که یا رهبری جنبش، رهبری عملی جزیی کار خودش را اصلاح میکند گفتمان جدید را انتخاب میکنند گفتمانی که در برگیرندهی همه است و البته به نظرمن این بهترین راه است که کسانی که از درون این واقعهی انتخاباتی یک رهبری نمادین و اخلاقی پیدا کردهاند، بتوانند چنان خودشان را اصلاح کنند که رهبری آیندهی این جنبش هم باشد. یاجنبش راه خود را جدا خواهد کرد و این راه پرهزینهای است. برای اینکه بخش میانی ما که خود خیلی نازک شده، کمتوان شده است، حداقل ضرر این است که این را به دو بخش یا چند بخش تقسیم کنیم و بنابراین به نظر من یکی از مهمترین چالشهایی که ما با آن رسالت داریم این است که این نقایض را که از بیرون میبینیم بازگو کنیم . بسیاری میگویند شما که در خارجید، زیاد حق دخالت در معقولات را ندارید من همیشه میگویم که یک ماهی حوض کوچک ممکن است که سردی آب را خیلی خوب لمس کند، ولی کوچکی حوض را نمیتواند ببیند. شاید آنکه در کنار قرار دارد سردی آب را درک نکند ولی کوچکی حوض یا بدبویی آب را بهتر تشخیص میدهد و این است که ما باید نقایص این حرکت را هم با شهامت صداقت بیان کنیم.
منظوراز بیان این نقایض با جنبش سبز نیست منظورم این است که این نقایص به هر دلیلی قیمت خودش را به این جنبش تحمیل خواهد کرد و اگرگفته نشود و اصلاح نشود و به بحث گذاشته نشود... من مدعی نیستم که این حرفهایی که میگویم درست است ولی حداقل بحثی را بازگشایی همه برخورد آرا و عقاید بتواند به غنایی بحث کمک کند.
من این را قبول ندارم که وظیفهی ما فقط حمایت از جنبشی است که در ایران جریان دارد. ما ایرانی هستیم و در آنچه در آنجا میگذرد شریک هستیم، سرنوشت ایران سرنوشت ماست و ما باید مسئولانه و دلسوزانه با آنچه در ایران میگذرد برخورد کنیم و نظرات خودمان را بگوئیم. پایهی این حکومت طبق نظرخواهیهای داخلی به هشت درصد الی ده درصد رسیده است. چنین حکومتی با چنین پایهای، وقتی امبارگوی اقتصادی، بالا بودن قیمتها، سوء مدیریت اقتصادی به آن اضافه شود، زمینه را معمولاً نه برای حرکتهای متمدنانهی بخش متوسط، بلکه برای حرکتهای شورشی در جامعه فراهم میکنند و این خطری است که ایران ما را صرف نظر از اینکه نظام تهدید میکنند. من فکر میکنم که امیارگوی اقتصادی اگر جهتدار نباشد، به ایجاد شورشها در ایران کمک خواهد کرد. ممکن است که بزرگترین خواستهی کشورهای غربی را که ایجاد عدم تعادل در این نظام هست، برای عدم دست یابی به نیروی اتمی برآورده بکند، ولی مسلماً هدف ما را که گذار به یک دمکراسی با یک حالت مدنی و آرام بدون از بین بردن دست آوردههای ملی است، بر آورد نخواهد کرد. بنابراین باید دنبال این باشیم که تحریمها هوشمندانه و در صورت امکان سیاسی باشد تا اقتصادی، یعنی پولهای سران این مملکت را توقیف کنند، امکان رفت و آمد به خودشان ندهند. سطح دیپلوماتیک را با ایران پائینتر بیاورند و هر امبارگویی که باعث حرکتهای بعدی شورشی بشود، مسلماً به نفع یک حرکت مدنی در جامعهی ایران نیست. اقشاری را به میدان خواهد آورد که آنها هر چیزی رامی شناسد جز حرکت مسالمت آمیز و دولتی را با آنها رودررو خواهد کرد که هر چیزی را میشناسد جز راه حل عقلانی برای بحرانهای اجتماعی. من بحث خودم را با این خلاصه میکنم که نظام با یک بحران درونی روبروست. این بحران به رودررویی در نیروهای اصولگرا منجر خواهد شد.
از لحاظ اجتماعی پایه خودش را از دست داده، صحنهی بعدی رودررویی در بخش اصولگرای نظام است و شورشهای اجتماعی در داخل اجتماع است، مگر اینکه ما بتوانیم به سمت یک حرکت مدنی آنرا راهنمایی کنیم. حرکت مدنی به نظر من در این مرحله، اصلاح گفتمان رهبران نمادین در داخل ایران است، به کمک انتقادهایی که از اینجا میشود .
ایجاد کمیتههای دفاع از انتخابات آزاد، برای اینکه کمیتهها دفاع از انتخابات آزاد، کمیتههایی است که در آن بدون توجه به هرگونه ایدئولوژی میتوان شرکت کرده هدف ایجاد انتخابات آزاد در ایران هست .
نوع انتخابات، بسته به تعادلقواست. اگر زورمان رسید رفراندوم، اگر زورمان نرسید، حتا انتخابات شوراها، هرنوع انتخاباتی تعادل نظام را به هم میزند. البته انتخابات با در نظر گرفتن استاندارهای بینالمللی و تحت نظارت نیروهای سازمانملل. این آن چیزیی است که به تشکل جامعهی مدنی فعلی کمک میکنند. من بقیه صحبتهایم را در بخشهای دیگرخواهم گفت.
لازم به توضیح است که یکی دو قسمت از این فیلم ها بعلت جایگزینی فیلم جدید، دارای برش های کوتاهی می باشد که در اصل سخنرانی ها و پرسش و پاسخ ها هیچگونه خللی ایجاد نکرده است.
Wed 05 05 2010 7:54
جنبش سبز و اهداف آن
دکتر حسین باقرزاده
سهشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ – 4 مه 2010 hbzadeh@btinternet.com
آز آغاز شکلگیری جنبش سبز در پسامد انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته، گفتگوهای زیادی در باره اهداف این جنبش (چه به صورت نهایی یا مرحلهای) صورت گرفته است. نطفه این جنبش البته در آستانه انتخابات شکل گرفت و هدف اولیه آن انتخاب میرحسین موسوی به ریاست جمهوری بود. ولی پس از برگزاری انتخابات و باور عمومی مبنی بر این که تقلبی وسیع در انتخابات صورت گرفته است میلیونها نفر به اعتراض به خیابانها ریختند و جنبش سبز به عنوان یک جنبش اعتراضی موجودیت پیدا کرد. هدف اولیه جنبش، که در شعار «رأی من کو؟» خلاصه میشد، ابطال انتخابات و تجدید آن بود. ولی با مقاومت حاکمیت در برابر این خواست و سرکوب شدید معترضان، شعارها و خواستههای دیگری از سوی معترضان مطرح شد و جنبش حال و هوای دیگری به خود گرفت.
شعارها و خواستهها عمدتا به دو صورت مختلف از سوی معترضان مطرح میشد. یکی اظهارات رهبران اصلاحطلب جنبش و به خصوص آقایان کروبی و موسوی بود که هرچند یک بار به صورت بیانیهها و گفتگوها انتشار مییافت و در آنها خواستههایی پیش کشیده میشد. این خواستهها اولا فقط در چهارچوب قوانین جمهوری اسلامی بود و ثانیا به عنوان خواستههای اولیه و مرحلهای مطرح میشد. دیگری خواستهایی بود که از سوی معترضان در تظاهرات خیابانی و پشت بامی و یا در بیانیههای گروهی و وبلاگها انعکاس مییافت. برخی از این خواستها مانند دسته اول در چهارچوب قانون قرار میگرفت و مرحلهای بود (آزادی زندانیان سیاسی و مانند آن)، ولی بخشی دیگر از خواستها درازمدت، فراقانونی و ساختارشکن بود (جمهوری ایرانی، نفی ولایت فقیه و مانند اینها). جنبش سبز با مجموعه این شعارها شکل گرفت و معروفیت و حمایت جهانی یافت.
تنوع شعارها از تنوع و گستردگی طیف فعال در جنبش سبز حکایت میکرد و بیانگر این واقعیت بود که جنبش سبز در محدوده هیچ گرایش سیاسی یا ایدئولوژیک مقید نشده است. البته رهبران اصلاحطلب جنبش در مواردی سعی کردند حساب خود را از ساختارشکنان جدا کرده و توصیه کنند که مردم از این گونه شعارها کنار بکشند. ولی حضور فعال نیروهای ساختارشکن در صفوف جنبش سبز آنان را واداشت که این واقعیت را بپذیرند و با اظهاراتی در زمینه «فراگیر» بودن جنبش به شمول ایرانیان خارج کشور فعال در جنبش سبز (که گرایش ساختارشکنی در میان آنان غالب است) به تنوع سیاسی و ایدئولوژیک جنبش اذعان کنند. به عبارت دیگر، این رهبران در عین این که بر مواضع خود در فعالیت قانونی در چهارچوب جمهوری اسلامی تأکید داشتند پذیرفتهاند که جنبش سبز به مراتب وسیعتر از نیروهای اصلاحطلب و خواستهای مطرح شده آنان است.
گوناگونی نیروهای فعال در جنبش سبز، کار تحلیلگران را در تعریف و تبیین اهداف و خواستهای آن دچار مشکل کرده است. و به واقع، چه معیار مشخصی میتوان برای این منظور در نظر گرفت؟ اگر ملاک، اظهارات رهبران اصلاحطلب جنبش باشد، به روشنی اهداف جنبش در قانون اساسی جمهوری خلاصه میشود و چیزی از آن فراتر نمیرود. ولی اگر برای شعارها و خواستهایی که در تظاهرات خیابانی و پشت بامی متعدد در طول چندین ماه گذشته مطرح شده حسابی باز کنیم قطعا با وضع دیگری روبرو خواهیم بود. این دسته شعارها و خواستها از آن ِ اقلیتی کوچک نیست. همه میدانند که در جریان انتخابات ریاست جمهوری، بخش عظیمی از مردم که از اصلاحطلبان مأیوس شده بودند به امید وعدههایی که از چهارچوب قوانین موجود فراتر میرفت، به صورت تاکتیکی به آقایان کروبی و موسوی رأی دادند، و بخش عظیم دیگری که در انتخابات شرکت نکرده بودند به جنبش سبز پیوستند. مجموعه این نیروها خواستهایی به مراتب فراتر از اجرای قانون اساسی جمهوری اسلامی داشتهاند.
با این تنوع، به روشنی نمیتوان اهداف سیاسی مشخصی (مثلا اجرای قانون اساسی یا تغییر ساختاری نظام حاکم) را به عنوان خواستهای جنبش سبز تعریف کرد. اگر چیزی به نام هدف یا خواست جنبش سبز وجود داشته باشد، این امر باید بین همه نیروهای فعال در این جنبش مشترک باشد. ولی آیا چنین وجه مشترکی وجود دارد؟ این وجه مشترک را میتوان نه در آرمان سیاسی و بلکه در اعمال یک حق پیدا کرد: حق انتخاب آزاد. شعار «رأی من کو؟» عامترین شعار جنبش سبز بوده، و اعمال حق انتخاب خواستی است که همه این نیروها را به هم پیوند داده است. یعنی که خواست عام جنبش، دموکراسی به عنوان یک وسیله است - وسیلهای که هر نیروی فعال در این جنبش بتواند آرمانهای سیاسی خود را از آن راه دنبال کند. هر خواست و آرمان سیاسی دیگری ممکن است در درون جنبش سبز طرفدارانی داشته باشد، ولی به روشنی نمیتواند به عنوان خواست مشترک همه این نیروها و در نتیجه به عنوان هدف و آرمان جنبش سبز مطرح شود.
در عین حال، متأسفانه کسانی هستند که به خود اجازه میدهند آرمانهای سیاسی خویش را به عنوان اهداف جنبش سبز پیش بکشند و دیگران را از محدوده شمول جنبش سبز بیرون نگهدارند. این کار اولا لازم نیست. جنبش سبز یک حرکت ملی و فرا گروهی و فرا ایدئولوژیک است و لازم نیست همه فعالان در آن مثل هم بیندیشند. ثانیا خواست ما تعیین کننده واقعیت نیست. یعنی نباید بیندیشیم که با این کار ما جهتگیری جنبش سبز را تعیین کردهایم و جنبش بدانگونه که ما میاندیشیم پیش خواهد رفت. سوم این که با این کار به یک بحث حاشیهای دامن زدهایم و در مورد این که مثلا جنبش باید اجرای قانون اساسی یا تغییر ساختاری نظام حاکم را هدف قرار دهد جر و بحث راه انداختهایم. و چهارم (که مهمتر و مخربتر از همه است) با این کار به تجزیه و پراکندگی در جنبش سبز و تضعیف آن کمک کردهایم.
از جمله کسانی که تلاش کردهاند جنبش را در چهارچوبهای سیاسی یا ایدئولوژیک خاصی محدود کنند و یا آرمانهای سیاسی مشخصی برای آن برشمارند اعضای «اتاق فکر» (به تعریف آقای مهاجرانی) محفل جرس هستند. در هفتههای اولیه پس از انتخابات، آقای اکبر گنجی بر اساس اظهارات رهبران اصلاحطلب جنبش (و تفسیر خود از این اظهارات) برای حضور در جنبش سبز قالبهای سیاسی خاصی تعیین کرد و معیارهای سیاسی معینی برای شرکت در جنبش سبز برشمرد[۱]. پس از آن این تلاش از سوی برخی دیگر از اعضای این اتاق و به خصوص آقای محسن کدیور دنبال شده است. ایشان در طی مقالاتی، چهارچوبهای سیاسی تعریف شدهای برای جنبش سبز تعیین کرده و حتا مسایلی از قبیل «اصلاح قانون اساسی» را («تا اطلاع ثانوی»!) از «دستور کار» آن خارج کرده است[۲]. معلوم نیست چه مقام و نیرویی «دستور کار» برای جنبش سبز نوشته است و یا قرار است «اطلاع ثانوی» را در این مورد تعیین و ابلاغ کند!
نه دوستان - اجازه دهید به جنبش سبز در کلیت آن نگاه کنیم و آرمانهای خود را به عنوان اهداف یا دستور کار جنبش سبز پیش نکشیم. «قل تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم»[۳] و بر خواست مشترک این جنبش یعنی حق انتخاب آزاد و یا به قول آقای موسوی «انتخابات آزاد رقابتی غیر گزینشی» توافق و تأیید کنیم. مسلم اگر این خواست تأمین شود تکلیف آینده ایران از طریق نمایندگانی که به این طریق انتخاب خواهند شد در یک ساز و کار دموکراتیک تعیین خواهد گردید. هیچ لازم نیست الآن تعیین کنیم که کدامین آرمان بهتر است، شدنی است، با فرهنگ جامعه ما بهتر میخواند یا باید از چه مراحلی بگذرد. مهم این است که همه بر این خواست مشترک توافق کنیم و برای تحقق بدون قید و شرط آن بکوشیم. حق انتخاب آزاد باید برای همه باشد و نه این که یک اصلاحطلب از این حق برخوردار باشد و دیگری نتواند نامزد شود و یا به نامزد مورد علاقه خود رأی دهد. اگر همه ما بر این خواست مشترک توافق و خود را به آن متعهد کنیم به تقویت جنبش سبز کمک کردهایم، و اگر نه با خط و مرز کشیدن دور این جنبش یا تحمیل آرمانهای خود بر آن تنها آن را تضعیف میکنیم. علاوه بر این، تعهد عملی ما به آزادی بدون قید و شرط حق انتخاب تنها چیزی است که میتواند ادعاهای دموکراسیخواهی ما را محک بزند.
متهم و حق خاموشی
مجید نفیسی
پس از تقلب انتخاباتی دولت در خرداد ۱۳۸۸ که منجر به برآمد جنبش حق طلبانه و مسالمت آمیز مردم شد، سران جمهوری اسلامی به سرکوب خونین تظاهرکنندگان دست زدند. آنها در کنار کشتار ندا آقاسلطان و یارانش در خیابان و محسن روح الامینی و همبندانش در زندان، گروه زیادی از شخصیتهای اصلاح طلب چون ابطحی و حجاریان را به دادگاههای نمایشی خود آورده و آنها را مجبور کردند که بر پردهی تلویزیون علیه خود شهادت داده و از دگرگونی در نقطه نظرات سیاسی خود سخن گویند.
همانطور که سه سال پیش در مقالهی "به آذین و حق خاموشی" در "شهروند" نوشتهام، شك نیست كه انسانها عوض میشوند و اگر بخت با آنها یار باشد میتوانند با آموختن از تجربههای عملی خود و مطالعهی نظریات و تجارب دیگران دست به تغییر و اصلاح عقاید خود زنند و دیگران را نیز از ثمرهی این تحول باخبر سازند. بسیاری از اندیشمندان ما طی زندگی خود دچار تحول فكری شده و در آثار خود از آن حرف زدهاند. ناصرخسرو در ابتدای «سفرنامه» اش از تغییری روحی صحبت میكند كه پس از عمری خدمت دیوانی در سن چهل سالگی در او رخ میدهد و او را به سفر به مصر فاطمیان و دیگر بلاد اسلامی ترغیب میكند. با وجود این كه او در «سفرنامه» اش از ماهیت این استحاله حرف نزده ولی ما از كتابهای دیگرش در مییابیم كه این تغییر برای او چیزی جز شیفتگی به مذهب اسماعیلی فاطمیان مصر نبوده است. در ادبیات اروپایی نوع ادبی خاصی به نام «اعترافات» وجود دارد كه به بیان این تغییر روحی مربوط میشود و بزرگانی چون سنت آگوستین، ژان ژاك روسو و لئو تولستوی به ترتیب از رسیدن خود به مسیحیت، دمكراسی و آنارشیسم صحبت كردهاند. خواندن این اعترافات به ما كمك میكند كه با استحالهی فكری نویسنده آشنا شده و به تاریخ سیر اندیشه پی ببریم.
مشكل به اصطلاح «اعترافات» شخصیتهای اصلاح طلب در این است كه آنها تنفر و تبری از نقطه نظرهای سابق خود را تحت فشارهای جسمی و روانی در زندان نوشتهاند.
حقوق بشر به كنار، حتی اگر به رسالههای عملی مجتهدین كه حكومت دینی حاكم در ایران از آن پیروی میكند هم نگاه كنیم، درمی یابیم كه در آنها یكی از شروط ضروری صحت یك «سند» آن است كه امضاكننده آن را در كمال آزادی و دور از فشار امضا كرده باشد. هر چقدر هم كه مقامات امنیتی بكوشند به ما بباورانند كه این «اعترافات» واقعی ست و نویسندهی آن آزادانه به تحول فكری و روانی دست یافته است، برای ما كه میدانیم شرایط دستگیری، بازجویی، محاكمه و حبس دیگراندیشان در ایران چگونه است صحت این ادعا هرگز باوركردنی نیست. هیچ كس با خواندن اعترافات زندانیان این دولت دینی، متدین نمیشود بلكه تنها با نویسندگان آن احساس همدردی میكند كه قربانی دستگاهی هستند كه از تجربیات تمام ستمگران پیشین برای خرد كردن شخصیت افراد دیگراندیش استفاده كرده زندانی را وادار میكند كه در انظار همگان به شهادت علیه خود بپردازد.
۱ــ میراث استالین و مك كارتی
در دوران شاه، ساواك برای خرد كردن شخصیت مخالفان از تجربیات استالینیسم و مك كارتیسم در روسیه و آمریكا استفاده میكرد. شاید یكی از اولین قربانیان آن در اواخر دههی چهل، پرویز نیكخواه بود كه در سال ۱۳۴۴ در ارتباط با تیراندازی دو گارد به شاه بازداشت و به حبس ابد محكوم شده بود. میگویند كه نیكخواه در زندان تا پنج سال نمونهی مقاومت بوده ولی پس از آن تحت فشار شكنجههای جسمی و روحی درهم شكسته میشود.
او با شهادت علیه خود در تلویزیون راه را برای دگردیسی كامل خود هموار میكند و تدریجا به صورت یكی از كارگزاران سیاسی رژیم درمی آید. دهها كوشنده دیگر سیاسی كه پس از نیكخواه به درجات گوناگون به این سرنوشت غم انگیز دچار شدند اگر هنوز زنده باشند كماكان از بیدادی كه بر آنها رفته در رنجند و شاید تا پایان عمر از به یاد آوردن آن لحظاتی كه مجبور شدهاند علیه خود شهادت دهند شرمسار باشند.
محاكمات مسكو كه در اواخر دههی ۱۹۳۰ به بهانهی پیگیری قتل سرگئی كیروف دبیر حزب كمونیست لنین گراد صورت گرفت كادرهای قدیمی حزب بلشویك چون بوخارین، كامنوف و زینوویف را به محاكمه نمایشی كشاند كه حكم محكومیت متهمان آن از پیش صادر شده بود. اكثر این یاران قدیم لنین به «سرسپردگی» خود به فاشیسم هیتلری و «خرابكاران» تروتسكیستی شهادت دادند و خود از دادگاه خواستند كه آنها را به تیرباران محكوم كند. در میان استغفارنامههای نزدیك به پنجاه تن از این تیرباران شدگان تلخ تر از همه «آخرین دفاع» نیكلای بوخارین است كه در آن از جمله میگوید: «تا مدت سه ماه من از سخن گفتن سر باز میزدم اما بعدا لب به شهادت گشودم. چرا؟ زیرا هنگامی كه در زندان بودم دست به ارزیابی مجدد از گذشتهی خود زدم. وقتی از خود میپرسی كه اگر باید مرگ را انتخاب كنی برای چه میخواهی بمیری، ناگهان یك خلا مطلقا سیاه با وضوحی خیره كننده در برابر تو قد میكشد. اگر بخواهی توبه ناكرده بمیری چیزی وجود ندارد كه به خاطر آن جان بسپاری، و برعكس، اگر توبه كنی هر چیز مثبت كه امروزه در اتحاد جماهیر شوروی میدرخشد در ذهن تو بعد تازه ای به خود میگیرد. این امر دست آخر مرا به كلی خلع سلاح كرد و واداشت تا در برابر حزب و كشور زانو بزنم.» (از «گزارش دادگاه ائتلاف ضد شوروی راست و تروتسكیستها در برابر شورای نظامی دیوان عالی شوروی» ۱۳ــ۱۲ مارس ۱۹۳۸)
شاید اگر در نظام شوروی متهم حق داشت كه بدون ترس از شكنجه در برابر بازجو خاموشی بگزیند، بوخارین میتوانست به تدریج در درستی آرمان خود شك كند و به جای پذیرش خرد شدن شخصیتش در برابر یك دولت تمامیت گرا، به نقد آرمانش بنشیند و در آن تاریكی مطلق دریچهی امیدی بیابد.
مك كارتیسم در دوران پس از جنگ جهانی دوم با معركه گردانی سناتور جوزف مك كارتی در آمریكا پا گرفت و هدف آن پاك كردن عوامل نفوذ شوروی و كمونیسم از دستگاههای دولتی آمریكا بود. «كمیته رسیدگی به فعالیتهای ضد آمریكایی» كه از طرف مجلس نمایندگان اداره میشد تعداد زیادی از روشنفكران و هنرمندان آمریكایی را به زیر منگنهی تفتیش كشید و بیش از سیصد نفر از هنرمندانهالیوود را از كار بركنار و سه تن از كاركنان دولتی به نامهای راجرز هس، جولیوس روزنبرگ و زنش اتل را به جرم جاسوسی برای مسكو اعدام كرد. برخی از روشنفكران در این محیط ارعاب دستخوش تغییر مرامی شدند و به جنبش كمونیسم ستیزی پیوستند ولی بخش عمده ای از آنها با استفاده از متمم پنجم قانون اساسی آمریكا كه بر اساس آن متهم را نمیتوان به شهادت علیه خود مجبور كرد از پاسخ به این دو پرسش كه: آیا عضو حزب كمونیست آمریكا هستند و نام رفقایشان چیست خودداری كردند و بدین ترتیب از خرد شدن شخصیت خود در انظار عمومی رهایی یافتند.
آرتور میلر كه نمایشنامهی «بوته آزمایش» را بر اساس تجربه مك كارتیسم و بخصوص شیوه برخورد فیلم ساز آمریكایی ایلیا كازان نسبت به آن در سال 1953 نوشته خود از كسانی بود كه در سال ۱۹۵۶ به كمیته فعالیتهای ضد آمریكایی احضار شد تا نام دوستان انقلابیش را افشا كند، اما او برای دفاع از خود به جای استفاده از متمم پنجم قانون اساسی، به متمم یكم استناد كرد كه بر پایه آن دولت نمیتواند آزادی بیان و انجمن شهروندان را محدود نماید. با وجود این به این دلیل كه از پاسخ به پرسشهای كنگره خودداری كرده بود، مورد توبیخ قرار گرفت ولی دو سال بعد پس از فرجام خواهی، حكم فوق پس گرفته شد. در این نمایشنامه جریان محاكمه متهمان به جادوگری كه در سال ۱۶۹۲ در دهكده «سیلم» در ایالت ماساچوست اتفاق افتاده بازسازی شده است. امروزه برخی از پژوهندگان معتقدند كه مردم سیلم به خاطر استفاده از نان كپك زده دچار بیماری وهم زدگی شده و چون سرچشمه آن را نمیدانستند جادوگران و شیاطین را مسئول آن پنداشتهاند. در نتیجه این اتهامات، نوزده مرد و زن و دو سگ به دار آویخته شدند. آرتور میلر بین این تب جادوگرــ كشی سیلم و «ترس سرخ» مك كارتیسم وجه شباهتی یافته و راه رهایی از این تب را در مقاومت وجدانهای بیدار میبیند.
۲ــ تجربه حكومت دینی
ولایت فقیه نیز از ابتدای محاكمات نمایشی زندانیان توبه كرده خویش از تجربه ساواك، استالین و مك كارتی استفاده كرده با این ویژگی كه به دلیل ماهیت مذهبی خود اكنون به همان كاركردهای اختناق آمیز شكل دینی داده است. نادمین در این دوره «توابین» لقب گرفتهاند و ابراز تنفر آنها از مرام سیاسی شان اكنون تحت عنوان توبه و بازگشت به اسلام توجیه میشود. این شكل دینی سركوب مخالفان دولت، یادآور اسلام آوردن اجباری یهودیان در زمان صفویه و قتل عام بابیان و بهائیان در دوره قاجاریه، و همچنین تفتیش عقاید كلیسا در قرون میانه و نوزایی است. هدف كلیسا در هم شكستن جنبشهای دینی بدعت آمیز چون «كاثار»های مانوی ــ مسیحی در جنوب فرانسه و پروتستانها در آلمان و بالاخره متفكران دانش پژوه چون جوردانو برونو و گالیلیو گالیله در ایتالیا بود. راهبان خشكه مقدس فرقه دومنیكن كه مجریان اصلی تفتیش عقاید، بخصوص در قرون میانه بودند، به هنگام ورود به یك دهكده تحت قرنطینه، نخست همه ساكنان ده را در كلیسا یا میدانچه روستا گرد میآوردند و از افراد میخواستند كه پیشقدم شده و به خطای خود اعتراف كنند و آنگاه از همه دعوت میكردند كه علیه یكدیگر شهادت دهند. افراد مظنون به بد دینی به سیاه چالهای انفرادی برده میشدند تا پس از شكنجه توبه كرده و آنگاه در حضور همگان به ابراز تنفر از كفر و ارتداد خود دست بزنند. در دوران ما این رادیو و تلویزیون است كه نقش میدانچه ده را بازی میكند و به خمینی و گیلانی و امامان جمعه امكان میدهد تا از طریق آن از مادران بخواهند كه فرزندانشان را لو دهند و از فرزندان، پدرانشان را. رژیم ولایت فقیه كاركردهای نظامهای تمامیت گرای جدید و حكومتهای دینی گذشته را یك جا در خود گرد آورده است. در این كار رژیم نه تنها قوانین مربوط به محاكمه عادلانه مندرج در منشور حقوق بشر را نادیده میگیرد، بلكه هم چنین با سوء استفاده از پوشش مذهبی برای مقاصد سیاسی خود دست به تحریف مفاهیم دینی چون «توبه» میزند. توبه یك امر اختیاری و خصوصی است و نباید از دایره فردی خارج شده و به صورت محملی برای در هم شكستن شخصیت فرد در انظار عمومی و عبرت و ارعاب دیگراندیشان در آید.
با وجود اینكه ماده ۳۸ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران استفاده از شكنجه را برای گرفتن اعتراف از متهم ممنوع كرده و تخطی كنندگان را شایسته مجازات دانسته است، اما «قانون مجازات اسلامی» تحت عنوان «تعزیرات» به شكنجه شكلی قانونی داده است. بنابر این قانون، مجازاتهای اسلامی دو دسته اند: یكی «حدود» كه چگونگی آن در قرآن و احادیث تعیین شده چون سرقت، زنا و ارتداد و دیگری «تعزیرات» كه حدود آن نامعین است. «ماده ۱۶ ــ تعزیر، تادیب یا عقوبتی است كه نوع و مقدار آن در شرع تعیین نشده و به نظر حاكم واگذار شده از قبیل حبس، جزای نقدی و شلاق ... («شرح قانون مجازات اسلامی» بخش كلیات: حقوق جزای عمومی ــ عباس زراعت ۱۳۷۹ تهران، صفحه ۱۵۸) بر اساس این قانون اولا بر خلاف منشور حقوق بشر، قاضی در عین حال نقش دادستان و بازجو را نیز بازی میكند و ثانیا برای اثبات جرم میتواند از اقرار متهم، سوگند، شهادت شهود و قرائن استفاده كند. بنا بر آئین نامه تعزیرات، قاضی میتواند متهم را به خاطر دروغ گفتن به ۷۴ ضربه شلاق محكوم كند و این دورههای شلاقی را آنقدر ادامه دهد تا به نتیجه مطلوب برسد. در ماه مارس ۲۰۰۲ لایحه ای برای محدود كردن شكنجه از سوی مجلس اسلامی تهیه شد كه استفاده از شكنجه را در موارد جنایی ممنوع كرده بود بدون اینكه متهمان به محاربه و ارتداد و خیانت به وطن شامل حال این ممنوعیت شوند. با وجود این بنا به گزارش «دیده بان حقوق بشر» این لایحه در تاریخ ۱۲ ژوئن همان سال از سوی شورای نگهبان رد شد.
۳ــ شهادت علیه خود
متمم پنجم قانون اساسی آمریكا چون متممهای دیگر این قانون از تجربیات مردم انگلیس منشور «ماگنا چارتا» در سال ۱۲۱۵ تا اعلام استقلال آمریكا در سال ۱۷۷۶ استفاده كرده است. در قرون شانزدهم و هفدهم در انگلستان كشمكشهای دینی شیرازه جامعه را از هم گسیخته بود. از یك سو كلیسای انگلیس از كلیسای رم و پاپ جدا شد و از سوی دیگر میان خود انگلیكنها دو دستگی افتاد و منزه خواهان علیه اسقف گرایان شوریدند. دسته اخیر كه سلطنت را زیر نفوذ خود داشت از طریق دادگاه مشهور به «اتاق ستاره ای» و دادگاههای مشابه مخالفان را به بازجویی و محاكمه میكشاند. متهمان مجبور بودند كه در آغاز محاكمه، «سوگند دیوانی» (Ex-Officio) بخورند كه بر اساس آن باید علیه خود شهادت میدادند. در سال ۱۶۳۷ در زمان چارلز اول یك مبارز منزه خواه به نام جان لیلبرن حاضر به ادای سوگند دیوانی نشد. صدها زندانی دیگر از این روش آموختند و حاضر به خوردن سوگند نشدند. اسقف گرایان بر فشار خود افزودند و بسیاری از منزه خواهان تصمیم گرفتند كه برای فرار از اختناق دینی و از جمله خودداری از ادای سوگند دیوانی به مستعمرات آمریكا مهاجرت كنند، اما جالب اینجاست كه به دستور دولت مسافران را در كشتیها نگاه داشتند تا همه سوگند وفاداری به سلطنت و كلیسای انگلیس را بخورند و سپس به آنها اجازه حركت دادند. در سال ۱۶۴۱ مجلس عوام كه اكثریت آن از منزه خواهان تشكیل میشد دادگاههای قرون وسطایی چون «اتاق ستاره ای» را منحل كرد. در سال ۱۶۴۹ كرامول در صدر لشكر منزه خواه خود به قدرت رسید، چارلز را اعدام كرد و برای یك دهه در انگلیس نظام جمهوری برقرار شد. مهاجران منزه خواهی كه به آمریكا رفتند در سال ۱۶۴۱ در منشور «آزادیها»ی مستعمره ماساچوست ادای سوگند دیوانی را غیر قانونی اعلام كردند.
(رجوع كنید به «تاریخ شهادت علیه خود در زمان مستعمرات و تدوین قانون اساسی آمریكا» تالیف ر.كارتر پیتمن)
با وجود این كه سلطنت پس از یك دهه به انگلستان بازگشت، اما در سال ۱۶۸۹ شهادت علیه خود غیر قانونی شد و «حق خاموشی» به عنوان یكی از مواد «لایحه حقوق» در كشور مادر نیز رسمیت یافت. بر پایه این حق شخص مظنون میتواند در برابر پرسشهای پلیس سكوت كند بی واهمه از این كه این سكوت در دادگاه علیه او به كار گرفته شود. متمم پنجم قانون اساسی آمریكا كه در آن از جمله مجبور كردن شخص مظنون به شهادت علیه خود غیر قانونی اعلام شده است، در سال ۱۹۶۶ از سوی دیوان عالی آمریكا با قانون دیگری تكمیل شد كه به «هشدار میراندا» مشهور است. در سال ۱۹۶۳ ارنستو میراندا در ایالت آریزونا به جرم قتل و تجاوز دستگیر شد و دادستان فقط با تكیه بر اقرار او پس از دستگیری میراندا را محكوم كرد. ولی سه سال بعد دیوان عالی این حكم را باطل اعلام كرد به این دلیل كه پیش از گرفتن اقرار به متهم توضیح داده نشده بود كه: ۱ــ میتوانی با استفاده از حق خاموشی به پرسشهای پلیس پاسخ ندهی. ۲ــ میتوانی درخواست وكیل كنی و در صورت عدم بضاعت مخارج آن را از دولت بگیری. از آن پس پلیس موظف شد كه پس از دستگیری هر فرد مظنون «هشدار میراندا» را به او ابلاغ كند. در غیر اینصورت اقرار متهم در دادگاه معتبر شناخته نخواهد شد. «هشدار میراندا» در واقع اقدامی است برای جلوگیری از احتمال شهادت متهم علیه خود. اگر متمم پنجم، متهم را از اتهام خود مانع میشود، «هشدار میراندا» اساسا موجب پیشگیری از این خطر میگردد.
با وجود این كه اصل غیرقانونی بودن شهادت علیه خود در موارد ۳ و ۴ قرارداد ژنو مورخ ۱۹۴۹ و همچنین ماده ۱۴ پیمان جهانی حقوق مدنی و سیاسی برای اسرای جنگی پیش بینی شده، دولت بوش به این بهانه كه بازداشت شدگان در جنگ علیه القاعده اسرای جنگی نیستند از رعایت این اصل برای زندانیان در گوانتانامو خودداری کرد و بدین ترتیب حقی را كه آزادیخواهان دینی نزدیك به ۴۰۰ سال پیش برای احقاق آن به آمریكا كوچیدند زیر پا گذاشت.
۴ـ حق خاموشی
«حق خاموشی» بر این اصل بنیادی عدالت استوار است كه شخص متهم تا هنگامی كه پس از محاكمه «به دور از هر گونه، شك منطقی» جرم او ثابت نشده، باید بی گناه شمرده شود. وجود این اصل باعث میگردد كه دادستان در جستجوی شواهد عینی بر آید تا این كه بتواند میان جرم و متهم رابطه ای پیدا كرده و موفق به ارائه یك ادعا نامهی استوار گردد. بدین ترتیب حق خاموشی تضمین میكند كه وظیفه اثبات جرم كاملا بر دوش دادستان افتاده و مانع آن میشود كه او با مكر یا ارعاب و شكنجه متهم را به اعتراف وا دارد یا زمینه را به نحوی بچیند كه متهم گیج شده و با حرفهای متناقض ناخواسته خود را در معرض اتهام قرار دهد. این اصل همچنین موجب آن میشود كه پلیس به دنبال شواهد محكم و قرائن عینی برای اثبات جرم بگردد و در صدد تهدید متهم برای اعتراف و اتهام به خود برنیاید. در نتیجه حق خاموشی نه تنها موجب تضمین حقوق متهم میگردد بلكه همچنین پلیس و ماموران آگاهی را وادار میكند كه در كار تجسس و گردآوری شواهد جرم كوشا باشند. اگر متهم در هنگام دستگیری تصمیم بگیرد كه در برابر پرسشهای پلیس خاموش بماند دادگاه نباید و نمیتواند این خاموشی را به عنوان دلیلی بر مجرم شناختن او بشمارد. به قول جیمز همرتن، كارشناس انگلیسی حقوق مدنی در مقاله اش «در دفاع از حق خاموشی» كسانی كه میگویند شخص بی گناه نیازی به خاموشی و پنهان كردن ندارد در واقع درنمی یابند كه شخص متهم گاهی مجبور است كه اطلاعات خود را پنهان كند زیرا از آن بیم دارد كه بدون حضور وكیل مدافع دچار تناقض گویی شده و خود یا كسان دیگر را ناخواسته به دردسر بیندازد. مخالفان این اصل كه میگویند مجرمان واقعی نمیتوانند با استفاده از حق خاموشی از زیر بار مسئولیت شانه خالی كنند در نظر نمیگیرند كه شخص مجرم میتواند زبان بازی كرده و با حرفهای خود پلیس را گمراه نماید. پس آنچه مامورین آگاهی را در كشف جرم كمك میكند نه خاموشی یا سخن گفتن متهم، بلكه شواهد عینی و قرائن محكم است.
آنچه كه ما باید از لحاظ قانونی در ایران به دنبال آن باشیم، فقط غیر قانونی شدن «اقرار اجباری» و شكنجه نیست، بلكه مهمتر از همه محترم شمردن «حق خاموشی» برای متهم از لحظهی دستگیری تا پایان محاكمه میباشد.
۵ــ دو نوع قربانی
با وجود این كه در دوران شاه و ولی فقیه، شهروندان هرگز از حق خاموشی بهره مند نبودهاند ولی افراد زندانی بنا به شخصیت فردی خود و جو سیاسی جامعه در مقابل فشارهای جسمی و روحی واكنشهای متفاوت نشان دادهاند. شاعر و بازیگری چون سعید سلطانپور را در سال ۱۳۶۰ اعدام كردند ولی نویسنده و مترجمی چون م . الف. به آذین را واداشتند كه علیه خود شهادت دهد. بدون شك پایداری سلطانپور شایسته ستایش است و درهم شكسته شدن به آذین مایه افسوس. ولی آنچه كه در مورد هر دو صادق است این است كه هر دوی این شخصیتها به دو شكل مختلف قربانی رژیمی هستند كه برای حقوق بشر كوچكترین ارزشی قائل نیست: كسی را كه در برابر شكنجه تاب میآورد و مرگ را به خرد شدن شخصیت ترجیح میدهد نابود میسازد و دیگری را كه تاب تحمل شكنجه ندارد وا میدارد كه خود به خرد كردن شخصیتش دست زند. من از دسته اول ستایش میكنم و به دسته دوم با نظر همدردی مینگرم و مخالف سیاست طرد و انزوایشان هستم. آنها نیز چون دسته اول قربانی رژیم تمامیت گرا هستند و اگر فرصت بیابند میتوانند بار دیگر بدرخشند.
به اصطلاح "اعتراف" شخصیتهای اصلاح طلب در ایران سندی است برای محکومیت رژیم ولایت فقیه و نه متهمان در بند آن. بیاییم با قربانیان تازهی رژیم ابراز همدردی کنیم نه اینکه آنها را سزاوار "سوختن در آتش خودافروخته" دانسته و از شوربختی شان شاد شویم. بیاییم به جای اینکه از این نمایشها چون مدرکی علیه شخصیت و کارنامهی سیاسی متهمان استفاده کنیم، آن را تنها در خدمت مبارزه برای قانونی شدن "حق خاموشی" متهم و غیرقانونی شدن شکنجه و اقرار در میهن خود قرار دهیم.
سپتامبر ۲۰۰۹
نظر کاربران:
دکتر نفیسی:
صرفنظر از اطلاعات مدون و وسیعی که در این مقاله به خوانندگان می دهید و بسیار آگاه کنندهاند، زاویۀ نگاه شما به موضوع را دقیق و منحصر به فرد یافتم. در بازنگری به پدیدۀ اعتراف های سیاسی، اگر مانند شما مبانی حقوق بشری را ملاک قرار دهیم، تصویری به کلی متحول گشوده می شود. خوانندگان را تشویق می کنم که به تبادل نظر در مورد نوشتۀ مهم شما بپردازند.
شیرین دخت. د.
Mon 03 05 2010 23:20
اتمی شدن ایران مانع صلح خاورمیانه
شهلا صمصامی
در دوم آگست ۱۹۳۹ پیش از شروع جنگ جهانی دوم، «آلبرت اَنشتاین» و چند دانشمند دیگر نامهای به پرزیدنت «فرانکلین روزولت» نوشته و ضمن آن گفتند که آلمان نازی سعی بر غنیسازی اورانیوم دارد که میتواند به ساختن بمب اتم بیانجامد. در آن زمان بود که دولت آمریکا بطور جدی برنامهای را که به «پروژهی منهتن» (Manhattan Project) معروف شد، آغاز کرد. این پروژه با تحقیقاتی شروع شد که در نهایت به ساختن بمب اتم انجامید.
در طی ۶ سال از ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ اولین آزمایش اتمی انجام شد. گزارشهایی که از آن واقعه وجود دارد حاکی از آن است که ناگهان نور خیره کنندهای حتا تا ۱۲۰ مایلی محل آزمایش دیده شد. گفته میشود حتا دختر نابینایی متوجه این نور شدید شده بود. سپس ابر خاکستری که معروف به قارچ خاکستری است به آسمان رفت. پس از مشاهدهی این انفجار، پدید آورندگان این بمب احساس دو گانهای پیدا کردند. « ایزادر رآبی» یکی از دانشمندان سازندهی بمب گفت: احساس میکند که تعادل طبیعت در هم ریخته، مانند اینکه انسان تبدیل بیک خطر برای دنیایی شده که در آن زندگی میکند. «رابرت اوینهایمر» در عین احساس هیجان از این موفقیت گفت: «من مرگ شده ام ، نابود کنندهی دنیا».
پس از این اولین آزمایش اتمی شرکت کنندگان در پروژه «منهتن» دادخواستی علیه غولی که بوجود آورده بودند تهیه کرده و تقاضای نابودی بمب اتم را کردند. ولی دیگر دیر شده بود. آلمان نازی هیچگاه به بمب اتم دست نیافت. بمب اتمی، به عکس تصور سازندگان آن منجر به پایان جنگ نشد. امریکا اولین کشوری بود که از بمب اتم علیه مردم بیگناه دو شهر ژاپن «هیروشیما »و «ناکازاکی» استفاده کرد. زخمهای جسمی و روحی ناشی از بمب اتم هنوز پس از اینهمه سال التیام نیافته است.
بمب اتم همانند قارچ افزایش یافت و امروز بمب اتم بیش از هر زمان مردم دنیا را به دلایل گوناگون مورد تهدید قرار داده است. امروز تعداد بمبهای اتمی به آن اندازه است که میتواند تمام کرهی زمین را همراه با کلیهی موجودات آن بارها بکلی از بین ببرد.
در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، « اوباما» وعده داد که چنانچه به این مقام برسد کوشش خواهد کرد تعداد این سلاحهای کشتار جمعی را کم کرده و از دسترسی احتمالی تروریستها به بمب اتم در حد امکان ممانعت کند. این چالش بی نهایت بزرگی است. امروز دولت «اوباما» نه تنها با کشورهای دارای بمب اتم و مشکل محافظت این سلاحهای مخرب روبروست، بلکه چالش بزرگ تر خطر اتمی شدن ایران است، چرا که بنظر میرسد صلح خاورمیانه این بار با اتمی شدن ایران ارتباط پیدا کرده و خطر جدی برای صلح و مردم ایران است.
معاهدهی کاهش سلاحهای اتمی
شاید بشود ادعا کرد که جنگ سرد بین آمریکا و روسیه سرانجام با امضای معاهدهی کاهش سلاحهای اتمی بین این دو کشور به پایان رسیده است. رؤسای جمهور آمریکا و روسیه اخیراً در «پراگ» پایتخت تاریخی جمهوری «چک» که زمانی مرکز تنش بین این دو ابر قدرت بود، معاهدهی کاهش سلاحهای اتمی را به امضاء رساندند. این ملاقات و امضای عهدنامه پس از ماهها مذاکرات پشت پرده به انجام رسید. «اوباما » در این مورد گفت: «این مهمترین عهدنامه بین دو کشوری است که ۹۰ درصد از سلاحهای اتمی جهان را در اختیار دارند». این عهدنامه باید از جانب سنای آمریکا نیز به تصویب رسد.
بخش اصلی این معاهده مربوط به موشکهای اتمی دور پرواز است. در حال حاضر تعداد این موشکها ۲۲۰۰ است که قرار است به ۱۵۵۰ کاهش یابد. مفسرین سیاسی بر این عقیدهاند که حتا اگر این معاهده به مرحلهی عمل برسد بطور واقعی تنها ۱۳ درصد از موشکهای اتمی دور برد کاهش خواهد یافت. ولی این معاهده از چند جهت حائز اهمیت است. یکی برقراری روابط نزدیک سیاسی با روسیه است. در دوران ریاست جمهوری «بوش» روابط این دو کشور به سردی و حتا خصومت رفت. یکی از برنامههای مهم «اوباما» این بود که به جنگ سرد پایان داده و با روسیه روابط بهتری برقرار کند. به قول یکی از مفسرین سیاسی: «با فروپاشی امپراطوری شوروی، روسیه مانند یک گرگ زخم خورده است. ولی هنوز میتواند با قدرتی که دارد به نفع و یا زیان آمریکا اقدام کند.» روسیه بویژه در مورد ایران و جلوگیری از اتمی شدن ایران میتواند نقش بسیار مهمی داشته باشد.
اهمیت دیگر این معاهده در این است که پرزیدنت اوباما قصد دارد با همکاری کشورهای دیگر از جمله کشورهای صاحب سلاحهای اتمی مانع دست یافتن احتمالی گروههای تروریست به این سلاحها شود. همچنین محافظت از مراکزی که بمب اتم در آن وجود دارد و تحت کنترل بودن موادی که برای ساختن بمب از آن استفاده میکنند، حائز اهمیت زیادی است. به این دلیل در کنفرانس سران کشورها موافقت شد که مقامات مسئول کشورهای دارای بمب اتم بودجهی بیشتری برای محافظت این سلاحها اختصاص دهند. در حال حاضر ۱۶۰۰ تُن اورانیوم کاملاً غنی شده و ۵۰۰ تُن پلاتونیوم در نقاط مختلف دنیا در خطر هستند. کارشناسان معتقدند با این مواد میتوان به سادگی صد هزار تا صدوبیست هزار موشک اتمی ساخت. آمریکا در بودجهی امسال ۳ بیلیون دلار برای حفاظت مراکز و مواد اتمی خود اختصاص داده است. «سارکوزی» رئیس جمهوری فرانسه پیشنهاد کرد کسانی که مواد نیروی اتمی در اختیار تروریستها بگذارند در هر مقامی که باشند باید از جانب یک دادگاه بین المللی مجازات شوند. یکی دیگر از هدفهای مهم این کنفرانس جلب همکاری کشورهای دیگر بویژه روسیه برای ادامهی تحریمهای اقتصادی و فشار به حکومت ایران بوده است.
صلح خاور میانه در گرو جلوگیری از اتمی شدن ایران
حکومت ایران قصد دارد این کشور را تبدیل به دهمین کشور اتمی جهان نماید. اسرائیل بارها اعلام کرده است که اتمی شدن ایران یک خطر حیاتی برای این کشور است. در عین حال تخمین زده میشود که اسرائیل خود اتمی بوده و بین ۷۰ تا ۲۰۰ بمب اتمی در اختیار دارد. اسرائیل هرگز آشکارا به داشتن بمب اتمی اقرار نکرده و هیچ یک از معاهدههای بین المللی محدود کردن بمب اتم را امضاء نکرده است. آمریکا بخوبی واقف است که دست یافتن به صلح در خاور میانه با اتمی شدن ایران تقریباً غیر ممکن خواهد بود. در عین حال کوششهای دولت اوباما برای آغاز مذاکرات صلح در خاور میانه به بن بست رسیده و روابط آمرریکا و اسرائیل تیره شده است.
اخیراً مقالهای توسط معاون سر دبیر نشریه «وال استریت» به چاپ رسید که حائز اهمیت زیادی است. «برت استفنز» (Bret Stephens) در یک مقالهی تحلیلی مینویسد: «زمانی که هواپیمای «جو بایدن» معاون ریاست جمهوری آمریکا در «تل آویو» به زمین نشست، هیچ نشانهای نبود که این ملاقات شروع یکی از جدی ترین بحرانها در روابط بین آمریکا و اسرائیل است. «بایدن» با متن سخنرانی نوشته شدهای که بسیار دوستانه بود وارد اسرائیل شد. وی میخواست به اسرائیلیهایی که هنوز مشکوک بودند اطمینان دهد که دولت «اوباما» مانند دولتهای قبلی متعهد به حفظ امنیت اسرائیل است. تصور بر این بود که این اطمینان خاطر لازم است تا «ناتانیاهو» و دولت اسرائیل را قانع کند که برای ایجاد یک دولت فلسطینی از بخشهای اشغالی کرانهی غربی عقبنشینی کند. ولی برنامههای «بایدن» به زودی متوقف شد. روز پس از ورود «بایدن» یک مقام وزارت داخلی اسرائیل اعلام کرد که چهارمین بخش از یک برنامه ۷ مرحلهای برای ساختن ۱۶۰۰ واحد مسکونی در یکی از محلههای «اورشلیم» آغاز خواهد شد. این محله از نظر اسراییل در بخش شمال «اورشلیم» قرار دارد و حکومتهای اسرائیلی همیشه گفتهاند که این نواحی را هرگز در هرگونه مذاکرات نهائی با فلسطین از دست نخواهند داد. غیر از اسرائیلها، فلسطینیها و سایرین این منطقه را بخشی از اورشلیم شرقی میدانند. این همان منطقهای است که فلسطینیها آنرا پایتخت کشور آیندهی فلسطین تصور میکنند. بایدن این عمل اسرائیل را به شدت مورد انتقاد قرار داد.
«استنفز» معتقد است روابط آمریکا و اسرائیل به دلیل محاسبات اشتباه اوباما و فشاری که به اسرائیل وارد میکند تیره شده است. وی میگوید: «در حال حاضر مسئله فلسطین برای اسرائیل حیاتی نیست و اسرائیل میتواند چند سالی در همین وضعیت باقی بماند. موضوعی که برای اسرائیل فوریت دارد اتمی شدن ایران است».
مفسر سیاسی «وال استریت ژورنال» معتقد است که آمریکا میتواند به اسرائیل تعهد دهد که به ایران اجازه نخواهد داد که به بمب اتم دست یابد. در مقابل اسرائیل مناطقی را که در سواحل جنوبی مسکونی کرده است رها خواهد کرد. (البته اورشلیم مسئله جداگانهای است). به این ترتیب به نظر این مفسر سیاسی توقف اسکان دادن اسرائیلیها در مقابل تحریم اقتصادی و قدمهای لازم دیگر برای جلوگیری از اتمی شدن ایران یک معاملهی قابل قبول خواهد بود. وی میگوید شاید این یک معامله خیالی به نظر آید، ولی واشنگتن به همان اندازه که از اسرائیل انتظار همکاری و گذشت دارد خود نیز باید تعهدات بیشتری قبول کند.
«استنفز» در پایان مقاله اش مینویسد: «این شاید تنها برخوردی است که بین اسرائیل و همسایگانش پیشرفتی بوجود خواهد آورد. آمریکا باید دست از فشار بر اسرائیل بردارد در غیر اینصورت باید در انتظار سالها دیپلماسی به هدر رفته به همراه رودخانههایی از اشک فلسطینیها و اسرائیلیها باشد».
مانع واقعی صلح
«رشید خالدی» نویسنده و استاد دانشگاه کلمبیا در مقالهای در نشریه «امور خارجی» (Foreign Affairs) در زمینهی موانع صلح در خاور میانه مینویسد: «علیرغم کوششهای دولت «اوباما» در یکسال گذشته که اسکان دادن اسرائیلیها در سواحل غربی بویژه «اورشلیم» شرقی متوقف شود، اعلان پروژه جدید اورشلیم تنها میتواند یک عمل تحریک آمیز تلقی شود».
«خالدی» در مورد عکس العمل آمریکا در این زمینه مینویسد: «بطور معمول آمریکا مراقب است که بویژه طرفداران اسرائیل در این کشور را که معروف به «کمیته امور بین آمریکا-اسرائیل» است راضی نگهدارد. ولی امسال مقامات عالیرتبه دولت آمریکا پیشنهاد کردند که پشتیبانی بدون قید و شرط آمریکا از اسرائیل نه تنها خدمتی به منافع ملی آمریکا نمیکند، بلکه میتواند این منافع را به خطر اندازد. بنا بگزارش یکی از نشریات اسرائیلی جو بایدن این مسئله را با «ناتنیا هو» مطرح کرد و متعاقب آن دریادار «مایک مولین» این نظر را تأیید کرد. همچنین ژنرال «پترواس» فرمانده قوا در گزارش به کنگره گفت: «خشم اعراب بر سر مسئله فلسطین قدرت ما و عمق همکاری ما را با حکومتها و مردم منطقه محدود میکند».
پرزیدنت «اوباما» در جلسهی سران کشورها در ماه آوریل در مورد اهمیت صلح در خاور میانه و حل مسئله فلسطین صحبت کرد و گفت: «وقتی این نوع در گیریها اتفاق میافتد، بنحوی ما هم به وسط این اختلافها کشیده میشویم و این برای ما بهای سنگین چه از نظر جانی چه مالی دارد.»
«رشید خالدی» معتقد است «توسعهی اسکان اسرائیلیها در «اورشلیم» شرقی و جدا کردن مردم عرب از یکدیگر و از محل زندگیشان یکی از بزرگتری موانع صلح میباشد». وی اضافه میکند: «در دو دههی گذشته پروسهی صلح در خاور میانه با شکست مواجهه شده است. وظیفه پرزیدنت اوباما اینست که در مورد رعایت قوانین بین المللی و قطعنامههای سازمان ملل اصرار ورزد». «خالدی» میگوید: « روزنامهها و وسائل ارتباط جمعی توجه را به تیرگی روابط بین آمریکا و اسرائیل گذاشتهاند و مسئله اصلی که اشغال هر چه بیشتر خانهها و محل زندگی مردم در «اورشلیم» شرقی و سواحل غربی است در این میان لوث شده است».
به نظر میرسد با شکست تلاشهای دولت «اوباما » برای مذاکرات صلح آمیز و ادامهی اشغال سرزمینهای فلسطین، اختلافات بین دو دولت آمریکا و اسرائیل واقعی است. شاید از زمانهای نادری است که پشتیبانی بی قید و شرط آمریکا از اسرائیل مورد سئوال قرار گرفته است. ولی دولت آمریکا با مشکل بزرگ تری در زمینهی خاور میانه و صلح در این منطقه روبروست و آنهم مسئلهی اتمی شدن ایران است. زیرا به نظر میرسد دولت اسرائیل سعی دارد ادامهی اشغال سرزمینهای فلسطینی را با اتمی شدن ایران ارتباط دهد. اتمی شدن ایران بدون شک میتواند بهانهی مناسبی باشد که صلح در این منطقه هر چه بیشتر به خطر افتاده و شاید حملهی به تأسیسات اتمی ایران قابل توجیه شود. در نهایت به نظر میرسد اسرائیل میکوشد هر نوع مذاکرات صلح و یا توقف اسکان دادن را در گرو جلوگیری از اتمی شدن ایران قرار دهد.
به اینگونه راه حلها را چه برای آمریکا چه سایر کشورهای دنیا مشکل تر و محدودتر میکند. اتمی شدن ایران بار دیگر نشان میدهد نه به نفع مردم ایران، نه مردم فلسطین و نه صلح در خاور میانه است.
Sun 02 05 2010 23:09
در بارهی جنبش سبز (بخش دوم و پایانی)
امیر مومبینی amir.mombini@gmail.com
مصاحبه با نشریه آرش شماره ١۰۴
- علاوه بر آن چه گفتید چه ویژگیهای دیگری را در جنبش سبز قابل تأکید میدانید؟
- جنبش سبز در تاریخ ایران و خاورمیانه کممانند است. در تاریخ طولانی این منطقه مبارزه در راه استقلال، عدالت، عقیده و قدرت همیشه جریان داشته است. ایرانی و عرب و یهودی حرفهایهای این گونه مبارزات در هزارههای گذشته هستند. اما مبارزهی میلیونی مردم در راستای تأمین آزادیهای سیاسی و حقوق بشر، به میدان آمدن میلیونها زن برای آزادی و حقوق خود، نخستین بار است که به این صورت پیشمیآید. این جنبش میتواند یک مکتب جدید بشود در منطقه و به خاطر آزادی. در کوتاهترین تعریف، جنبش سبز یعنی تولد جنبش فراگیر مردمی برای آزادی. سرشت اجتماعی این جنبش بسیار بلندپروازتر از شعارها و برداشتهای چهرهها و تودههای جنبش سبز است. جنبش سبز یک راه است. بلندی این راه بیشتر از آن حدی است که گفته میشود. کسانی که فکر میکنند این غول سبز را مهار و سرکوب میکنند آب در هاون میکوبند. جنبش سبز در مغز و در قلب میلیونها ایرانی در حال بالیدن است. جنبش سبز در تمام خانوادهها راه باز میکند و مرتجعان را در میدان خانوادگی و خصوصی خود نیز به چالش میکشد. جنبش سبز نگاه ما به خودمان را تغییر داد. همینگونه نگاه جهان به ما نیز تغییر کرد. ایران دوستداران بسیاری پیدا کرد. کین ورزیدن به ما و پیاده کردن نقشه روی کشور ما دشواتر شدهاست. در کوتاه مدتی ایران یک حرمت جدید در جهان پیدا کرد. همهی شخصیتهایی که در شکل گرفتن این جنبش نقش داشتهاند حرمت تاریخ را پاداش خواهند گرفت.
- گاه گفته میشود که جنبش سبز در مسیر تکمیل انقلاب بهمن سیر میکند و خواستهایی را که با انقلاب بهمن جامعهی عمل نپوشیدند و عقیم ماندند تعقیب میکند. مثلا، آزادی یک شعار اصلی در انقلاب بهمن بود و امروز آزادی مهمترین شعار جنبش سبز است. آیا شما با این نظر موافق هستید؟ آیا جنبش سبز یا طبقهی متوسط مدرن همان خواستهای انقلابیون پیشاهنگ انقلاب بهمن را تعقیب میکند؟
- انقلاب اسلامی بهمن هیچ هدف فکر شده یا برنامهریزی شدهای برای آزادی نداشت. در ژرفنای برنامهی ایدئولوژیک آقای خمینی آزادی همانند دهانهی مرموز یک غار تاریک بود که دایناسوری هولناک جلو آن کمین کرده بود تا هر که را بدان سو برود به یک ضرب وارد جهاز حاضمهی خود کند. آزادیخواهان واقعی قبل از استقرار جمهوری اسلامی و در جریان انقلاب نیز خود را در مسیر هیستری و هیاهوی تودهای پدید آمده آزاد احساس نمیکردند. من از آذر ماه 57 که در زندان کرمان بودم به این نتیجه رسیدم که آزادی تنها یک کلام بدون محتوا در برنامهی آقای خمینی است. نه تنها جنبش اسلامی پیرو آقای خمینی طرفدار آزادی نبود بلکه چپها و التقاطیها (سوسیالیستهای اسلامی و اسلامگرایان سوسیالیست) نیز نیروی آزادی در مفهوم امروزین آن نبودند. تصوری که چپ کمونیست ایران از آزادی داشت همچون فرصتی بود برای بسیج نیرو. ما نیروی استقلال و عدالت و انقلاب بودیم. آزادی نزد ما با یک برداشت خاص همراه بود و وعدهای بود برای آیندهی دور. طیف مختلف کمونیستها، طیف مختلف مذهبیها و طیف مختلف التقاطیها هر کدام یک سناریوی کامل برای ایران و آیندهی آن داشتند و قصدشان این بود که با کسب رهبری، یعنی با تحمیل خود، سناریوی خاص خویش را به کشور تحمیل کنند. تنها گروهی از روشنفکران و نیروهای لیبرال و دموکرات خواهان آزادی در مفهوم امروزین آن بودند. اما متأسفانه این بخش از نیروهای جامعه، که باران میخواستند و نه سیل، در هیاهوی انقلاب صدایشان نارسا و خفه شد. مقالهی سترگ دکتر مهدی بهار در آستانهی انقلاب، که طی آن به چپها و روشنفکران در بارهی سرانجام فاجعه بار این انقلاب هشدار میدهد بهترین و بارزترین نمونه ایست که نشان میدهد یک آزادیخواه چگونه روند را میدید. باری، رنسانس آزادی در میان مردم ایران و جریانهای سیاسی انقلابی پس از استقرار استبداد مذهبی از یک سو و انقلاب نوسازی شوروی از سوی دیگر شروع شد. کسی قدر عافیت داند که به مصیبتی گرفتار آید. مصیبت حکومت فقیه بود که کمکم عافیت دموکراسی را به ما نیروهای سیاسی تفهیم کرد. پس، درک نوین ما از آزادی و جنبش سبز مردمی برای آزادی بکلی از طراز دیگری است. روشن است که جامعهی امروز ما از گذشتهی خود و از آن جمله از انقلاب بهمن بسیار آموخته است. اما جنبش سبز و روند کنونی مبارزه برای آزادی نه ادامهی انقلاب اسلامی بلکه آلترناتیو آن است.
- شما هم به عنوان چپ از خود انتقاد میکنید. ما چپها دیوارمان از همه کوتاهتر است. همیشه با انتقاد از خودمان شروع میکنیم.
- من قصد کوبیدن ندارم و بحث من هم محدود به چپها نیست. ما ایرانیها تا همین امروز هم در درک دموکراسی دچار مشکل هستیم. برای این که موضوع روش شود به جای آزادی به خواستها بپردازیم. مقایسه کنیم خواستهای نیروهای مبارز آن نسل و این نسل را. در آن زمان برای یک مبارز آرمانگرا، چه کمونیست و چه مسلمان، و چه التقاطی اصولی به شکل زیر وجود داشت:
نفی اهمیت فرد و فردیت، مطلقکردن اهمیت جنبش و جمعیت.
کاهش اهمیت زندگی واقعی، افزایش اهمیت زندگی آرمانی.
کاهش اهمیت آزادی اکنون اجتماعی، افزایش اهمیت عدالت آتی اجتماعی.
کاهش اهمیت اکنون، افزایش اهمیت آینده.
کاهش اهمیت موقعیت و بهرهوری فرد در جامعه، مطلق کردن موقعیت و بهرهوری فرد در جنبش و گروه.
خلاصهی کلام، نسل انقلابی ما آماده شده بود تا خود را به خاطر آیندهی که در تصور داشت فدا کند. وقتی این موارد را با هم جمع کنیم میبینیم که در آن زمان و در آن جنبشها زندگی واقعی انسان، یعنی خود زندگی، در برابر جنبش و بهشتآرمانی یا وهمی آن کمبها و یا نفی میشد. مسألهی اصلی اصلا «زندگی امروز من و ما» آن گونه که برای جوانان سبز در داخل کشور مطرح است نبود. به آسانی میشد زندگی فدای آرمان و اوهامای شود که کسانی چون من و آقای موسوی به آنها باور داشتیم. شاعر گرانمایهی آن نسل در بارهی زندگی سروده است:
آن چنان زیباست این بیبازگشت
کز برایش میتوان از جان گذشت
تمام افتخار فدایی و مجاهد همین گذشتن از زندگی و توانایی فدا کردن آن پیش پای آرمانهای بهشتگونه بود. اما امروز، جوانان جنبش سبز خود را مثل ما گول نمیزنند و میگویند:
آن چنان زیباست این بیبازگشت
کو نمیخواهد کسی از آن گذشت
تفاوت دید این جوانان با ما بسیار است. آن چه در دوران ما بیاهمیت شده بود اهمیت واقعی خودش را تا حدی باز یافته است:
فرد و زندگی او.
حق فرد و خواست فرد برای بهره وری لذت بخش از زندگی خود.
زیستن با اکنون و در اکنون.
میل به همرنگ شدن با جهان مدرن و پیشرو.
چشیدن طعم آزادیهای اجتماعی.
و خواست آزادی سیاسی به عنوان مهترین وسیلهی اجتماعی بهسازی زندگی.
برای مبارزان نسل قبل فدایی بودن و فداشدن در راه آرمان خود والاترین بود. برای اغلب جوانان امروز فدایی نبودن و فدا نشدن زندگی فرد والاترین خواست است. این به هیچ وجه فردگرایی نیست بلکه رعایت زندگی است. رعایت زندگی و شخصیت فرد است که خود مبنای انسانی دموکراسی و جامعهگرایی مثبت است.
- اما برخی چهرههای جنبش سبز، خصوصا آقای موسوی، با نوعی نگاه به عقب، نگاه به دوران انقلاب، نگاه به دوران آرمانگرایی، میخواهند جنبش را پیش ببرند. حتی میگویند ما باید به آن دوران بازگردیم. آیا این در تضاد با ارزیابی شما قرار نمیگیرد؟
- نه! در سالهای ۶۳ تا ۶۶، ما، جناح منتقدان خطمشی شکوفایی سازمان فداییان خلق و منتقدان سوسیالیسم واقعأ ناموجود شوروی، با این که مسیری به سوی آینده را طی میکردیم اما نخست گامی به عقب، به سوی سر منشأ جهانبینی و سیاست چپ برداشتیم و کوشیدیم نقد راه طیشده را به کمک نیرو و اتوریتهی سرچشمههای جنش پیش ببریم. ما نیاز داشتیم نخست از آرمانگرایی ناب آغازین کمک بگیریم تا عدول از آرمانها را و شوروی و استالینیسم و انترناسیونالیسم زیر سیطرهی آن را، آن هم در خاک آن کشور، نقد کنیم. سپس، بر بستر همان نقد آشکار میشد و شد که نگرش سیاسی لنین و لنینیسم و نگاه مارکسیسم به تاریخ و جامعه و انقلاب جزء تفکیکناپذیر این نقد است. ما تحلیل و برنامهی مشترک مصوب احزاب کمونیست و کارگری را به یاری لنین نقد کردیم و لنین را به یاری نقد آن برنامهی مشترک. نمونهها در این زمینه بسیار است. نخست نقد اشکالات راه طی شده در قیاس با وعدهها و آرمانهای نخستین، سپس ارائهی برنامه برای عبور از آن آرمانها و حرکت به سوی آینده. این پروسه در همهی جنبشها رایج است. پس، از دید من برخورد آقای موسوی کاملأ قابل درک است.
- رابطهی جنبش سبز و طبقهی کارگر را چگونه میبینید؟
- بخش زیادی از این دانشآموزان و دانش آموختگان و جوانان پرشور از خانوادههای کارگری هستند. همچنین شمار عظیمی از این مردم معترض کارگران و زحمتکشان هستند. این که بورژواها میل دارند واکس بورژوایی به کفشهای جنبش بزنند نباید کسی را فریب دهد. مطمئن باشید کارگران و زحمتکشانی که روز به روز زندگی آنها بیشتر زیر فشار قرار میگیرد با جنبش سبز هستند و به آن امید بستهاند. زحمتکشان به حرکت سبز همچون یک حرکت اعتراض به وضعیت موجود نگاه میکنند و بیشتر و بیشتر به یاری آن خواهند پرداخت. آنها به سفرهی خود نگاه میکنند و همه چیز را میفهمند. روشن است که در آغاز و تا پایان نیروی جوان و بخش مرفهتر جامعه امکان بیشتری برای حرکتهایی از نوع حرکت خیابانی خواهد داشت. روش مبارزهی کارگران متفاوت است. کارگران در مرز فقر قرار دارند و معمولا نمیتوانند با مزد خود و با شغل خود ریسک کنند. گره خوردن کارگر با شغل خود چنان است که دست زدن به ریسک را برای او دشوار میکند. از همین روست که کارگران مبارزهی ماجراجویانه و پرخاشجویانه را دوست ندارند. مبارزهی کارگران معمولا در محیط کار خودشان صورت میگیرد و مبتنی بر اهرمهایی است که وضعیت شغلی آنان در اختیارشان میگذارد. شغلی که زنجیر برگردن کارگر افکنده به نوبهی خود زنجیری بر گردن کارفرما نیز هست. کارفرمایان و حکومت هم وابسته به کارگران و شغل آنها هستند. این مهمترین اهرم طبقهی کارگر در مبارزه است. اعتصاب یک شکل شناخته شدهی مبارزهی کارگر است. اعتصابات کارگری و این همه درگیری کارگران با حکومت و کارفرمایان بخشی از جنبش اعتراضی مردم علیه استبداد حاکم است. جنبش سبز باید از تعریف این جنبش در محدودهی طبقات متوسط و مرفه پرهیز کند و تا میتواند برای جلب طبقهی کارگر و زحمتکشان تلاش کند. بدون حمایت تودهی زحمت پیروزی دشواریهای بیشتری پیدا میکند.
- با این هم اغلب اصلاحطلبان میکوشند تا جنبش سبز را تنها جنبش طبقهی متوسظ مدرن قلمداد کنند.
- طبقهی کارگر شامل بخشها یا لایههای متعددی است. لایهی بالایی یا آن بخش از طبقهی کارگر ایران که در شرکتهای بزرگ و معتبر و با سابقهی طولانی مثل شرکت نفت و ذوبآهن مستقر است دارای یک سطح زندگی بالاتر و منظمتر از قشر پایین طبقهی متوسط است. شغل معتبر، درآمد به طور نسبی بهتر، قرارداد بهتر کاری، امنیت بیشتر در محیط کار، برخورداری نسبی از سواد و دهها پدیدهی خاص دیگر سبب میشود که این بخش از طبقهی کارگر علاوه بر عدالتخواهی مدرن فکر کند. این بخش از طبقهی کارگر در گذشته هم نیروی تجدد بود، هم نیروی چپ و هم مدافع جنبش ملی ضد استعماری. اینان بودند که در جنوب به دفاع از نهضت ملی شیرهای نفت را بستند و انگلیسیها را بیرون کردند و آن همه حماسه آفریدند. نه تنها در ایران بلکه در اروپا نیز بخش بالایی طبقهی کارگر در اغلب میدانهای آزادیخواهی دوش به دوش مدرنترین نیروهای جامعه پیکار کرده است. علاوه بر این، کلیت طبقهی کارگر در جریان مبارزهی حقطلبانهی خود خویش را نیازمند تشکل، نیازمند حق اعتراض و مبارزه و نیازمند آزادی مییابد و به آزادی میگرود. نیروی کارگری صنعت مدرن نیروی جامعهی صنعتی مدرن، یعنی نیروی تجدد و آزادی است. تلاش برای به حساب نیاوردن طبقهی کارگر یک شیطنت خردهبورژوایی از نوع نه چندان مدرن است.
- بخش آخر این گفتگو را به رابطهی جنبش سبز و سکولاریسم اختصاص بدهیم. این رابطه را چگونه میبینید؟
- در صفوف جنبش سبز هم غیرسکولارها وجود دارند و هم سکولارها. هم سکولارهای مذهبی وجود دارند و هم سکولارهای غیر مذهبی. این جنبش مال همهی این نیروهاست. تعریف جنبش سبز بر این اساس که سکولار است یا غیر سکولار در بطن خودش نوعی تحمیل را به همراه دارد.
- شما در مقالهی خودتان، نقد نظر خاتمی، وزن سکولاریسم را در جنبش بالاتر از این ارزیابی کردید.
- تا آنجا که یادم هست من در ارزیابی سمتگیری نهایی جنبش گفتم که این جنبش در مسیر و بر جادهی سکولاریسم سیاسی است. اکنون هم همین نظر را دارم. مبارزه با استبداد دینی، تلاش برای تقویت دولت در برابر ولایت، تقویت انتخابات در برابر انتصابات، تقویت سیاست در برابر شرع سیاسی، تقویت عرفیگری در برابر مذهبگرای در ادارهی امور جامعه، اینها خواستهای نیروهای مذهبی مترقی جامعهی ما است. این خواستها در مسیر حرکت جامعهی ایران به سوی جداسازی امور دین و دولت از همدیگر است. روشن است که جامعهی ایران را نمیتوان در مسجد سنتی حبس کرد و کلید آن را گذاشت در جیب دینسالاران. این جامعه نه تنها برای رهایی سیاست از سیطرهی دین بلکه همچنین برای رهایی دین از سیطرهی سیاست و تأمین حرمت و جایگاه معنوی آن راه سکولاریسم سیاسی را میپیماید. یک نیروی این راهپیمایی همین جنبش سبز است.
- شما گفتید سکولارهای مذهبی. آیا در چنین بیانی تناقض نیست؟
- بهتر است ما ایرانیان از سکولاریسم یک دستگاه متحجر ایدئولوژیک درست نکنیم. تلاش برای تعریف ناب ضد مذهبی از سکولاریسم و مخلوط کردن سکولاریسم فلسفی و فرهنگی و سیاسی تنها بدرد این میخورد که بر شکاف جامعه بر اساس عقیده بیفزاید و ما را به جان هم بیندازد. خیرخواهی این است که در تعریف سکولاریسم سیاسی برداشت روشنفکران مذهبی سکولار مستتر باشد. این ما را به هم نزدیک میکند. دولتهای سکولار موجود را ماتریالیستها و کمونیستها به وجود نیاوردند. باورمندان به مذهب یک نیروی عمده در پدید آوردن اغلب این دولتها بودند. باور به مذهب یک چیز است و باور به حکومت دینی و سیطرهی دین بر سیاست چیزی دیگر. در ایران حتی سکولاریسم میتواند وسیلهی اصلی و عمدهی دینداران واقعی برای نجات دیدن از چنگ سیاست و دکانداران دین باشد. در ایران تنها سیاست نیست که باید نجات داده شود. در ایران دین به اندازهی سیاست نیازمند نجات است، چون حکومت دینی محتوای معنوی دین را از آن گرفته و آن را در معرض خشم و کین قرار داده است. اگر کسانی از صمیم قلب به دین خود باور داشته باشند و بخواهند دین را از چنگ سودجویان حاکم نجات دهند چه باید بکنند؟ باید برای ایدهی جداسازی دستگاه دین از دولت و دستگاههای اداری جامعه تلاش کنند. از همین رو، به عکس دورانهای پیشین، بین آزادیخواهان مذهبی و دیگران امکان اتحاد و مبارزهی مشترک و همسو تقویت شده است. این که آقای سروش و بسیاری دیگر از روشنفکران دینی سکولاریسم سیاسی را از سکولاریسم فلسفی تفکیک میکنند و جدایی دین از دولت را مضمون عمدهی سکولاریسم سیاسی در ایران معرفی میکنند درست و با نیازهای جامعهی ایران همخوان است. ما دنبال یک ایدئولوژی نفاقافکن جدید زیر عنوان سکولاریسم نیستیم. متأسفانه در حالی که روشنفکران پیشرو دینی در مسیر راهگشایی برای کشور به چنین تعاریف منعطفی میرسند برخی از سیاستگران سکولار عکس آن را انجام میدهند و بدون تعمق و محاسبهی حساسیتها سکولاریسم را طوری تعریف میکنند که میتواند بهانهای شود برای مخالفت بیشتر با آن.
- آقای خاتمی گفته است که سکولاریسم با فرهنگ و جامعهی ما همخوانی ندارد. در عین حال او از شخصتهای جنبش سبز است. این معضل را چگونه میتوان حل کرد؟
- لزومی ندارد که ما از آقای خاتمی بخواهیم از سکولاریسم دفاع کند. او نظر خود را دارد. اما وقتی ما در صف مشترکی برای ابتداییترین خواستها مبارزه میکنیم طبیعی است که از او انتظار داشته باشیم روی سکولارها فشار نیاورد. ایشان چند وقت پیش در یک سخنرانی دیگر گفتهاند زندانیان مدافع نظام را آزاد کنید. خوب منتقدین نظام چی؟ آنها که به مراتب بیشتر زیر فشار هستند. در این بیان تبعیض دیده میشود. تبعیض مهمترین دشواری جامعهی ایران است. هدف اساسی سکولاریسم در جامعهی امروز ایران رفع این تبعیض است. فراموش نکنیم که تبعیض شدید هم از آغاز انقلاب با تفکیک زندانیان سیاسی شروع شد. خمینی نمیگفت زندانیان سیاسی را آزاد کنید. او فقط میگفت زندانیان سیاسی مسلمان را آزاد کنید. ما هرگز از زندان آزاد نشدیم. ما فقط از زندان با عزت شاه به محبس بر ذلت خلیفه منتقل شدیم تا از آنجا روانهی خاوران شویم یا بیاری شانس به باختران بگریزیم.
- اگر بخواهید این گفتگو را با چند جمله تمام کنید چه خواهید گفت؟
- جنبش سبز پیش خواهد رفت و استبداد در دموکراسی ذوب خواهد شد. تاریخ ما تاریخ آرزوهای نیک است دیگر!
تحلیلی است ژرفنگر که خواننده خودرا با آن همهویت میبیند. همچون آینهای که خود و جنبش را در آن میبینی. زیبا بود. آفرین بر این تلاقی منطق و احساس.
*
واقعبینی شما در بارهٔ سکولاریسم بسیار درست و سیاسی است. این نشانه بلوغ سیاسی و درک غیرا ایدئولوژیک از سیاست است که با آموزههای سیاست مدرن هم آهنگی دارد.
پیروز باشید
*
واقعا چه مقاله زیبایی از آقای مومبینی. با خواندن آن به این نتیجه میرسم که روشنفکران ما چقدر تغییر کردهاند برای من که در سالهای ۱۹۷۰ در دانشگاه بوده ام این یک تغییر انقلابیست. به امید اینکه روزی بتوانیم از فکر و تجربه این روشنفکران در داخلی مملکت استفاده کنیم. دور نیست ان روز!
Sat 01 05 2010 9:32
خانم شادی صدر حق دارد، اما
جواد طالعی
شمار فراوان واکنشهای اغلب منفی مردان ایرانی به نوشته خانم شادی صدر، اثبات کننده این واقعیت است که او به یک غده چرکین در جامعه ایران نشتر زده است.
اگر چنین نبود، در شرایطی که این همه نگرانی جامعه ایران را احاطه کرده است، کمتر کسی حاضر میشد وقت خود را، به جای اندیشیدن به نشانههای هراس انگیز آمادگی دو سویه برای جنگ، صرف پاسخ گفتن به حرفهائی کند، که، قاعدتا باید عادی تلقی شوند.
چه کسی میتواند این واقعیت را انکار کند که در جامعه امروز ایران، مجموعه بزرگی از قوانین و مناسبات و اخلاقیات، زن را در جایگاه یک "کالای جنسی" ارزیابی میکنند؟ کنشی که سبب میشود زنان نیز، بعضا این جایگاه را بپذیرند و مثلا هنگام ازدواح، طالب مهریه سنگینی شوند که خیال میکنند علاوه بر تضمین آینده، نشانه تشخص و برتری آنان نیز هست؟
چه کسی میتواند انکار کند که یک زن تنها در ایران نه تنها از سوی حکومت زیر فشار دائمی است، که از سوی اکثریت مردان هم یک "طعمه" به حساب میآید؟
چه کسی میتواند انکار کند که بسیاری از مردان تحصیل کرده و مدعی روشنفکری مقیم خارج از کشور، با سوء استفاده از فقر حاکم بر ایران، به کشور خود رفته و در سنین بالای پنجاه سال، دخترانی هم سن دختران خود را، خریده اند؟
چه کسی میتواند انکار کند که تعداد بی شماری از مردان ایرانی، از قوانین زن ستیزی که جمهوری اسلامی تدوین و تصویب کرده است، به نفع خود بهره میبرند تا برتری خود را بر "جنس دیگر" حفظ کنند؟
چه کسی میتواند انکار کند که اگر در سالهای نخست حاکمیت مذهبی، مردان از مبارزه همسران و دختران خود با تحمیل حجاب اسلامی پشتیبانی میکردند، کار نظام حاکم برای اعمال این فشار دست کم دشوارتر میشد؟
شما که دارید این نوشته را میخوانید، اگر در شمار مردانی هستید که موضوع این بحث نیستید، هیچ دلیلی برای برآشفتگی ندارید. به نظر من، هرچند که خانم شادی صدر عصبی بوده و به استثناها اشارهای نکرده، اما منظورش شما نبوده اید. او، بی شک از مردان موج سواری خشمگین است که به نفع خود دیدهاند یا بر تحقیر نیمی از جامعه ایران چشم بپوشند و یا حتی با این سیاست همسو شوند.
آنچه خانم شادی صدر ادعا میکند، قابل انکار نیست. اما نوشته او دارای یک اشکال ساختاری است که حتی مرا نیز، نه به عنوان یک مرد، که به عنوان یک روزنامه نگار، به واکنش میخواند: او، با صرفنظر کردن از بررسی رابطه علت و معلولی مساله، کاری کرده که نوشته اش، بیش از همه، مطلوب طبع همان سیستمی باشد که این همه ناهنجاری را پرورش داده است.
در جامعه ایران، متاسفانه روند اندیشیدن و تفکر بر سطح شناور است و تنها در مواردی استثنائی به عمق میرسد.
چه عواملی سبب میشود که نه تنها بیشترین مردان ایرانی، بلکه بیشترین مردان همه جوامع پیرامونی، به ویژه جوامع اسلامی، نگاهی تحقیرآمیز و جنسی به زن داشته باشند؟
سن خانم شادی صدر، آنقدر نیست که بتواند رفتار مردان با زنان را، در دوران پیش از حاکمیت مذهب بر ایران، به خاطر بیاورد. بنا بر این، بد نیست تصویرهائی از آن دروان را در برابر دیدگان وی زنده کنیم، تا شاید اگر بار دیگر تصمیم گرفت به این مقوله بپردازد، رابطه علت و معلولی قضایا را فراموش نکند:
در سالهای پیش از حاکمیت مذهب بر ایران، زنان ایرانی مختار بودند هر طور که دلشان میخواهد، لباس بپوشند. مینی ژوپ پوشش اکثر دختران شهرنشین و در سواحل شمالی، استفاده از بیکینی، دیگر امری کاملا رایج بود. با این همه، زنان و دختران، دست کم در محلههای متوسط نشین شهرهای ایران، بی واهمه مزاحمتهای مردان، تا دل شب، رفت و آمد کنند و همسران و پدران و مادران آنان نیز، هرگز بیم آن را نداشتند که به آنان آسیبی برسد.
جمهوری اسلامی، زنان را مجبور کرد که اندام خود را، بپوشانند. با همان تصور عقب افتادهای که امام جمعه موقت تهران، امروز بیان میکند. یعنی با این تصور که پوشاندن زن میتواند مانع از تحریک مردان شود. اما نتیجه چه شد؟ همان که خانم صدر در نوشته خود بیان میکند: مردانی حریص، بی ادب، مزاحم و تجاوزگر، که سبب میشوند یک زن تنها، فاصله خانه تا محل کار خود را، هرگز نتواند بی هول و هراس مزاحمتها سپری کند.
یک همکار زن من، دو سال پیش، به تهران رفته بود. وقتی بر گشت، میگفت: "یک روز غروب، برای سر زدن به یک دوست، از خانه بیرون آمدم. اما آنقدر خودروها برایم بوق زدند که ده دقیقه بعد، پریشان و عصبی به خانه باز گشتم و تصمیم گرفتم دیگر هرگز تنها به خیابان نروم".
چنین صحنه شرم آوری را، تا پیش از حاکمیت اسلامگرایان متحجر، شاید از هر هزار زن ایرانی ،یک نفر در طول یک سال تحربه میکرد. اما امروز، شاید از هر هزار زن ایرانی، ۹۹۰ نفر، هر روز چنین تجربه تلخی را از سر میگذرانند.
نمی توان همه گناه را به گردن نظام انداخت. اما گناه نظام را در این میان نباید فراموش کرد. رفتار انسانها، تابعی از متغیرهای اجتماعی است. این را نباید فراموش کنیم. در عین حال، تسلیم شرایط حاکم شدن، کار فرزانگان نیست.
اگر خود را فرزانه میپندارید، به همسران و دختران و مادران خود احترام بگذارید و از آنان، در برابر تجاوز و تحقیر نظام حاکم و مردان همسو با این نظام، دفاع کنید. خانم صدر هم حتما با دیدن رفتار شایسته شما، دیگر در قضاوت جمع نخواهد بست و شتاب نخواهد ورزید. هرچه باشد ایشان یک حقوقدان است!
مادر شما، آفریننده شما است. همسر شما، آفریننده فرزندان شما. دختر شما، آئینه شما. به آنها احترام بگذارید. مهم نیست که خانم شادی صدر شما را باور کند یا نکند. ایران صدها هزار شادی صدر دارد. بقیه شما را باور خواهند کرد و به شما احترام خواهند گذاشت، اگر چنین کنید.
نظر کاربران:
آنچه به نظر من در نوشته ی شادی صدر خیلی باید مورد نقد و بررسی قرار می گرفت، چگونگی شکل-گیری هویت های مردانه است. یا همان ماسکولینیتی. در نوشته ی شادی صدر هویت زنانه بدرستی محصول ساختار نظام مردسالار است اما به هویت مردانه که می رسد گویا که این هویت چیزی ثابت و ذاتی و ازلی و ابدی است. هویت مردان هم از ابتدای کودکی با هزار سازوکار پیچیده برای پسران تعریف می شود و الگو قرار می گیرد. سازوکارهایی که تغییرشان لزوما در اختیار هر مرد منفرد یا حتی گروه های مردان نیست. بسیاری از جنبه های این هویت، درونی مردان می شود و بعنوان خصلت آنها در می آید. همینطور است البته در مورد زنان. آنقدر این درونی شدن عمیق است که حتی حس زیبایی شناسی مردان و زنان را هم تحت تاثیر قرار می دهد. مثل رنگ ها و نوع پوشاک و آرایش مثلا. مردان هم در جامعه ی سالار زیر استرس مداوم ثابت کردن خودشان بعنوان "مرد" هستند. به این جنبه ها هم باید توجه کرد تا مثل شادی صدر در دام تقسیم جامعه به "مردان ذاتا بد" و "زنان قربانی" نیافتاد. تمام تلاش فمینیسم هم برای درک و آشکار کردن ساختارهای پیچیده ای است که اجتماع مردسالار و هویت های مردانه و زنانه را می سازند. تازه پس از فهم اینهاست که می توانیم بدانیم چگونه می توان این ساختار را تغییر داد. راه حل های شادی صدر مثل "توبه ی مردان جلوی آینه" فقط ساده و مبتذل کردن کل بحث است به نظر من. جاهایی که کار جدی می خواهند بکنند، مثلا بعضی کشورهای آمریکای لاتین، گروه های کاری آموزشی مثلا برای مردان خشونت گر ترتیب می دهند و تلاش می کنند دو مفهوم مرد بودن و خشونت گری را برای شان از هم جدا کنند و نشان دهند که خشونت گری لزوما با مردانگی مناسبت ذاتی ندارد. چیزی که از ابتدای کودکی با آن بزرگ شده اند یعنی مردانگی مساوی است با خشونت. اینطوری آنها را مسئولیت پذیر می کنند. آنچه شادی صدر می نویسد فقط ساده و یکسویه کردن و تنزل دادن مطلب است با رنگ و لعابی از فمینیسم که در واقع ربطی هم به آن ندارد. و راه هم به جایی نمی برد.
ممنون از شما
نریمان رحیمی
*
شما درست میگویید که شادی به زخم چرکینی نیشتر زده است. اما این زخم تازه نیست با حکومت مذهبی نیامده در دوره پیشین هم با وجود آن آزادی پوشش و کار ما همیشه در خیابان اذیت میشدیم. واز سوی دیگر هم از سوی خانواده و مدرسه و همکلاسیها با نگاههای سرزنش آمیز (چپ چپ) روبرو بودیم اگر میخندییم یا بلند سخن میگفتیم. حتما شما یادتان هست که با چه واژه ای دختران و زنان را میخوانند اگر مثلا با پسری دوست بودند. خلاصه اینکه سخن شادی خانم اگر چه به ناروا همه مردان را به یک چوب رانده دور از حقیقت نیست و خاص این رژیم هم نیست.
*
زنده یاد دکتر غلامحسین صدیقی، در دوره جوانی ما، در کلاسهای درس جامعه شناسی بسیار به دانشجویان یاد داد. یکی از سخنان
بیاد ماندنی ایشان این بود که میگفت: من از چند کلمه خیلی بیزارم: همه، هر ، تمام، کلیه، و...
ایشان معتقد بود که اگر هر مقاله و یا پژوهش جامعه شناختی را با این کلمات بپایان بریم آن نتیجه گیری ها اعتبار علمی نخواهد داشت. چون امکان تعمیم در این عرصه، بخلاف علوم طبیعی و ریاضی، کاری بیهوده و غیر علمی است. او معتقد بود که بجای کلمات بالا ، درست تر آنست که از واژه هائی مثل: برخی، بعضی، گونه ای، اقلیت، اکثریت و شبیه آنها ، استفاده نمود.
متاسفانه خانم صدر در مقاله خود، با بکارگیری این کلمات و تعمیم یک نظر به، همه، هر و تمام، اعتبار علمی نوشته خود را، اگر نگوئیم ابطال، که بسیار کاهش داده است. موضوع بحث ایشان یک مطلب پیچیده تاریخی، سیاسی و فرهنگی است که با ترک متلک گفتن جوانان بهمدیگر قابل حل نیست. نهاد های فرهنگی هر جامعه ای متناسب با میزان رشد (و یا عدم رشد) فرهنگی آن جامعه است و از عوامل گوناگونی متاثر است. البته در دنیای کنونی، یکی از اصلی ترین عوامل رشد و یا جلوگیری از رشد فرهنگی جامعه، نظام سیاسی بر قرار در آن جامعه است که تقریبا نقش اساسی را در اختیار دارد. زیرا تمام امکانات و عوامل این موضوع را در برنامه ریزی های فرهنگی عملی میسازد. برای مثال، همانطور که آقای طالعی اشاره کردهاند، وضع حجاب و پوشش در نظام سیاسی قبلی به گونه امروزین نبود.برای ایجاد این وضع و تبدیل آن به نهادی فرهنگی، نظام بر آمده از انقلاب تا امروز برنامه ها و امکانات و قوانین مختلفی را به اجرا در آورده که مخالفت های افراد و یا گروه ها و جمعیت ها ، آنرا به شکل قبل از انقلاب تغییر نداده است. برای تغییر نهاد های فرهنگی موجود راهی جز تغییر نظام سیاسی ، که عوامل اصلی را در دست دارد ، وجود ندارد. نظام سیاسی باید به گونه ای باشد که امکانات خود را در جهت برنامه ریزی برای رشد فرهنگ بکار گیرد.
پیروز باشید.
ماسبذان
*
شاید خانم صدر و طرفدارانش تسلی در این شعر شهریار بجویند که:
این قصه اگر عبرت ارباب نظر بود – من تهمت خود خواستم و عبرت مزبور
که البته در آن شک دارم. بهر حال در بهترین حالت، ایشان با گفتن بتمرگ بجای بفرما انگشت روی یکی از صد ها معایب اجتماعی ما گذشته اند ولی راه درمانی ارایه نفرمودهاند. واضح است که تمام راه ها به روم ختم میشود و گر چه از گرایش مذهبی ایشان اطلاعی ندارم باید به عرضشان برسانم که این ناهنجاری و یا به عبارت صحیحتر تشدید آن هم از برکات جمهوری اسلامیست. تا زمانی که پسران و دختران این پنجاه در صد تازه شهرنشین، از کودکستان تا دانشگاه روی یک نیمکت ننشینند (همان که سالها پیش داشتیم) امیدی به بهبود این نا هنجاری نیست. مشابها تا زمانی که کشیش کاتولیک اجازه ازدواج ندارد باید انتظار این کثافت کاری ها را داشت. متاسفانه فکر نمیکنم که این نفسکش طلبی ایشان ظاهرا به علت سانسور و فیلترینگ در داخل ایران شنونده زیادی داشته باشد و ۷۲
ملت خارج نشین هم جز لگد زدن به این توپ فوتبال و لذت بردن از آن کار دیگری نمیتوانند بکنند و باز ما میمانیم و این آش و این کاسه.
*
آقای طالعی، این مورد تنها در جمهوری اسلامی و این ۳۰ سال نیست. کوچه برلن زمان شاه که یادتون هست. من بزرگ شدهی تهرانم و همه چی را دیدهام. در این مورد فرقی بین دو رژیم نیست. فرهنگ باید تغییر کند.
*
فکر می کنم باید دنیا را با نگاهی غیر جزمی/اخلاق سنتی دید. چرا جوانهای ایران نباید بهم متلک بگویند حتی از نوع جنسیاش؟ چرا باید ازاین ادبیات قرون وسطی برای زندگی امروز استفاده کرد؟ چرا جامعه ایران اینقدر معلم اخلاق داره؟ ولی یکی از فاسد ترین جوامع بشریست؟ من وجدانا از همه معلمهای اخلاق! خواهش میکنم بروند دنبال یک کار آبرومند و گیر ندهند تا فضایی نسازیم که جوانان بتوانند در آن جوانی کنند، بدون پنهان کردن عشق در پستوی خانه! محکومیم که کماکان معلم اخلاق تولید کنیم، و تاریخ همواره نشان داده است که وجود زیاد از حد معلم اخلاق در جامعه نشانه بی اخلاقی و فساد آن جامعه و نامتعادل بودن زندگی مردم آن است.
Fri 30 04 2010 21:47
خاک این کشور رنگ این ملت را به یاد خواهد داشت
ماندانا زندیان
بهار بود، ما برای زمانی محدود همدیگر را گم کرده بودیم؛ تاریخ گسترده بود و زمانِ بی خبری لحظهای بود سراسر فراموشی که از بلندای قامت افراختۀ ملتی که ماییم افتاد و شکست؛ مصیبت بر ما چیره بود و رنج گشاده؛ روزهایمان از دیوارهای بلند خانه نمیگذشت، هراس داشتیم زمان هیچ گاه نتواند از این دیوارها عبورکند و ما ساکنان خانه چهار فصل را فراموش کنیم. اما دیوار نابودی ابدی نیست، ما یکدیگر را بازیافتیم و دوباره به هم بافته شدیم، ریشههایمان در خیابانهای این خاک دوید، دستهایمان برای ادامۀ عمر این خاک، این ملت،ترس و سرما را ذوب کرد، چشمهایمان به آینه سفرکرد و کلید سال تازه را ارمغان آورد- امید که از خانه به خیابان راه مییابد روشنایی در چشمهای مردمان جوانه میزند، در دستهایشان نیز.
ما از خود رد شده بودیم ، صدای رویش دیگری را در خویش شنیدیم و دانستیم دری پنهان است که یک روز شکفته میشود، دری که در تلاطم آینههایی که ما بودیم به دیگری گشوده میشد؛
از نو آغاز شدیم دستمان به سوی سیب رفت،بی خبری آتش گرفت، دیوار خاکستر شد و ما یکدیگر را دیدیم، و دیگر همه چیز سبز شد، نور شد، امید شد.
و آن درِ شکفته ناسیونالیسم ایرانی بود، دری که گشودیم- برفراز ایدئولوژی و جهان بینی مذهبی و آخوندی- تا جهان را ببینیم و جهان ببیندمان. اما جهان تکیه گاه امنی نیست، ما میبایست به خود تکیه میکردیم؛ به نوگری، به قدکشیدن تا بلندای هزارۀ سوم؛ خورشید پشتمان بود، گفتیم: فرهنگ ما در کورههای ادوار گوناگون آبدیده شده است، ما میتوانیم رود شویم و جاری بمانیم، از سنگها عبور کنیم، از کنار درختان به مزرعه برسیم، خاک را صدا کنیم- هرچه را در این خاک است صداکنیم- و در بیداری رهاشویم، که بیداری رهایی است. ما میباید در آزادی و نوگری فخرآسا شعله کشیم.
جنبش شهروندی ما، به جستجوی حقوق فرد انسانی است، حقوقی که با انسان زاده میشود. این انسان از هر طبقۀ اجتماع، با هر نظام ارزشی، هر شغل، هر باور و آیین و دین، حقوقی دارد که اندیشه و عاطفۀ جهان آزادی و دمکراسی را بر اساس آن تعریف کرده است- به آن محدود کرده است.
جنبش سبز در امتداد دستهای پویش زنان، اعتراضهای دانشجویان و کارگران، کانونهای مدافع حقوق بشر، نهادهای پشتیبان محیط زیست، شبکههای گستردۀ زیرزمینی جوانان، و دیگر نهادهای مدنی جامعۀ ایران- هر اندازه اندک و محدود- تسلط بر فضاهای عمومی را از حکومت پس گرفت- جمعههای دانشگاه تهران، روز به اصطلاح قدس، عاشورا و ... اما این روزها را میان حزبها و صنفها و سندیکاها قسمت نکرد؛ جنبش سبز برای سربلندی ملت ایران بالیده است، هر کس برای خود و برای دیگری میایستد، هر کس به امر عمومی اهمیت میدهد، هر کس نگران بیدادی است که دیگری را از او جدامیکند- آن لحظۀ فراموشی و بیخبری دیگر رخ نخواهد داد.
ماه اردیبهشت نام ارجمند کارگر و معلم را بر پیشانی خود دارد؛ جنبش سبز آموزگار چیره دست تاریخ همروزگار ماست؛ اندیشه و عاطفۀ بسیاری از ما - از پویندگان راه سبز امید تا عرفیگرایان مخالف رژیم اسلامی - هرگز در زمانی کمتر از یک سال این اندازه پالایش نیافته بود، زلال نشده بود، نبالیده بود و بالیدن ملت ایران را بر خواست شخصی خود از زندگی برتری نداده بود.
جنبش سبز به ما آموخت نیکی را، آنچه سرزمینمان را پیش میبرد و ما را نیز- از دست و زبان هر که برآید، موافق یا مخالف باورهای خود- ارج بگزاریم؛ هر فرد انسانی به فراخور دانایی و توانایی خویش رشد میکند؛ ما ایرانیان با این خیزش رشد کرده ایم، بالیدن هر شهروند به زیبایی جامعۀ شهروندی میافزاید، از فرصتهایی مانند روز کارگر یا روز معلم میتوان همان اندازه برای اعتراض به حکومت اسلامی بهره برد که برای شادباش گفتن به هر قدم رو به جلوی دیگری، هر که باشد- اگر هدف ساختن ایرانی آزاد و آباد است، آنچه در جام بلورین آزادی خواهی و ترقی خواهی ریخته ایم.
سالی که رفت، تنها یک حضور محدود در گذران روز و شب نبود؛ یک افشای ابدی بود از زمانها و مکانهایی که تاریخ و جغرافیا را پشت سر گذاشته اند، افشای این راز که انسان، فرد انسانی، سرانجام خاک میشود و پارهای از وطن؛ تاریخ اما همیشه حضور خواهد داشت و وطن نیز.
کارگران ایرانی، این را خوب دریافته اند، انگار در یک خیابان بلند به تماشای جهان رفته اند، در سیلاب عطر گل چرخ زده و به آن روز نو دست ساییده اند- روزی که میدانند اگر مراقب خورشیدش نباشند، جان میدهد؛ تشکلهای کارگری ایران در یک قطعنامۀ پانزده مادهای آورده اند: «ما خواهان لغو مجازات اعدام و آزادی فوری و بی قید و شرط ... کلیه فعالین کارگری و دیگر جنبشهای اجتماعی و اعتراضی از زندان و توقف پیگردهای قضایی علیه آنان هستیم ./ ما خواهان لغو کلیه قوانین تبعیض آمیز نسبت به زنان و تضمین برابری کامل و بی قید و شرط حقوق زنان و مردان در تمامی عرصههای زندگی اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و خانوادگی هستیم./ما بدینوسیله پشتیبانی خود را از تمامی جنبشهای اجتماعی آزادی خواهانه اعلام میداریم و دستگیری، محاكمه و به زندان افكندن فعالین این جنبشها را قویا" محكوم میكنیم.»
آزادی را اگر برای همه کس و هر کس نخواهیم، هیچ به کار خودمان نیز نمیآید. ما ایرانیان دیگر این را دریافته ایم.
دانشجویان برخی از دانشگاههای کشور و جمعی از زندانیان سیاسی، در اقدامی خودجوش در حمایت از کارگران و معلمان دست به اعتصاب غذا زدهاند.
آزادی خواهی خواست و شعار فرادست جامعه شده است، آزادی به آن معنا که منشور جهانی حقوق بشر میگوید، آزادی برای انسان که به گفتۀ شاملو دشواری وظیفه است.
رژیم اسلامی ایران ما را در آزادی مطبوعات تا رتبۀ ۱۸۷ فروکشانده است، کارگران و آموزگاران کوشندۀ اجتماعی در زندان اند، دبیر کل سازمان معلمان ایران توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده است.
این روزها، این مناسبتها، فرصتهایی هستند برای بازنگری خویشتن خود و روح سرشار و بخشندۀ جنبش سبز؛ جنبشی که دیگر نمیخواهد جهان را از درون اشک و عطش دریایی ویران ببیند.یک سال است همۀ سالهای عمر ما عطر این بیداری را گرفته است- همۀ سالهای رفته و نیامده.
کسی که بخواهد از چهرۀ خواستهای تاریخی ملتش صورتی واقعی بسازد بی محابا به درون آتش و باد میرود، بر زخم کهنه مرهم بودن همدردی است- یک لبخند ناتمام همیشگی، مانند بهار.
یازده ماه گذشت؛ خاک این کشور رنگ این ملت را به یاد خواهد داشت. حکایت این ماهها را زلال ببینیم و زلال بنویسیم.
ماندانا زندیان
دهم اردیبهشت یکهزار و سیصی و هشتاد و نه خورشیدی
Fri 30 04 2010 10:37
برنامههاى تازه كودتاچيان و ايرانيان خارج كشور
م رها
در ارديبهشت سال گذشته تارنماى خبرى سلام گزارشى را از نشست انتخاباتى احمدى نژاد منتشر كرد كه با شركت دوستان وهمكاران نزديك وى و برخى از هواداران مورد اعتمادش در مجلس هشتم، تشكيل شده بود. در اين گزارش كه در آن تاريخ بازتاب زيادى نيافت، احمدى نژاد نه تنها با اطمينان به پيروزى اش در انتخابات دوره دهم رياست جمهورى اشاره مى كند بلكه از برنامه هايش براى "غربال كردن" مخالفان و تغيير قانون اساسى بمنظور نامحدود كردن دوره هاى رياست جمهورى نيز سخن مى راند و براى اين كار به تجربه دوستانش در آمريكاى لاتين چنين اشاره مى كند: " مگر آقاي چاوز نبود كه با مقاومت وصف ناشدني همين تغييرات را در قانون اساسي خودشان اعمال كردند؟" [١] پس از گذشت يك سال جا دارد گزارش مزبور كه به روايتى از كانال هاى امنيتى به ييرون درز كرده است باز خوانى شده و با توجه به رويداد هاى يك سال گذشته و مطا بقت آنها با بخشى از برنامه هاى اعلان شده احمدى نژاد، براى پيش گيرى از تحقق بخش هاى ديگر آن تلاش كرد.
در يك سال گذشته در كنار سركوب وحشيانه ى اعتراضات خيابانى، دستگيرى بيشتر رهبران اصلاح طلب بويژه از جبهه مشاركت و مجاهدين انقلاب اسلامى، روزنامه نگاران مستقل و منتقدين دولت، طبق برنامه عملى گرديد كه حكم دستگيرى بسيارى از آنها ( به گفته بهزاد نبوى پس از آزادى موقت از زندان) چند روز پيش از انتخابات به امضاى سعيد مرتضوى دادستان وقت تهران رسيده بود. گام دوم طرح حذف هاشمى رفسنجانى است كه گرچه دولت كودتا تاكنون در انجامش ناكام مانده است اما توانسته برخى از نزديگترين افراد به وى را به زندان اندازد و در تلاش است كه حتى فرزندانش را تحت تعقيب قرار دهد. بتازگى پروانه ى فعاليت دو حزب مهم اصلاح طلب نيز توقيف شده است. رويدادهاى بالا درست برپايه برنامه هاى احمدى نژاد پيش رفته است.
به گفته عزت اله سحابى آقاى احمدى نژاد برنامه هاى دور و درازى براى خود تدارك ديده است. چنين بنظر مى رسد كه رئيس دولت كودتا در گام بعدى در پى آنست كه مجلس شوراى اسلامى را در انتخابات دوره نهم بطور كامل تسخير كند و آنرا به عنوان " سكوى پرتاب " براى انجام هدف هاى ديگر از جمله تغيير قانون اساسى و رفع محدوديت هاى قانونى (همانطور كه در برنامه هاى انتخاباتى اش گفته است) براى انتخاب مجدد مورد بهره بردارى قرار دهد. بى سبب نيست كه براى به كرسى نشاندن خواسته هايش در مورد در آمد حاصل از يارانه ها در برابر مجلس با تمام نيرو ايستادگى كرد و سرانجام توانست با حمايت ولى فقيه اين نهاد را براى اجراى طرح خود يعنى هزينه كردن مبلغ ٣٥ ميليارد دلار در سال جارى بنام هدفمند كردن يارانه ها به عقب نشينى وادار كند. عباس عبدى هدف هاى دولت را از گرفتن مبلغ بالا در مصاحبه با تارنماى فرارو چنين شرح مى دهد " دولت می خواهد درآمدها را وارد خزانه دولت كند و خود را در مقام مادر خرجی كه مالكالرقاب است قرار دهد"، "قرار است این پول موجب استحكام بیشتر در وابستگی ملت به دولت فعلی شود و آینده آن را تضمین کند" و همچنین اینکه: "دولت میداند در اجرا و نحوه تخصیص پولها با مجلس وارد مناقشه میشود. به ویژه پرداخت این پولها در شهرستانهای تک نمایندهای، تأثیرات زیادی بر وضعیت نامزدهای نمایندگی دارد و دولت درصدد آن است كه مجلس بعدی را دربست در اختیار بگیرد. لذا از الآن باید حساب خود را با نمایندگان مخالف روشن كند." [٢].
در اين رابطه حتى هواداران دولت و يكى از روزنامه هاى اصولگرا نيز گام هاى اوليه را براى نامحدود كردن انتخاب احمدى نژاد برداشته و از اين ايده با بهانه هاى گوناگون از جمله انجام موفقيت آميز چشم انداز بيست ساله كشور و " دمكراتيك بودن " حذف محدوديت دوره ى انتخابات رياست جمهورى پشتيبانى كرده اند. تارنماى حقيقت نيوز كه از حاميان مشايى است مى نويسد " افق ۱۴۰۴ در پیش است و ما طبق سند چشم انداز بیست ساله، بایستی در آن زمان در عرصه های گوناگون اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، علمی و نظامی قدرت اول منطقه باشیم ...بایستی تمهیدی اندیشیده شود تا محمود احمدینژاد پس از پایان دوران ریاست جمهوریاش، همچنان در سطوح عالی تصمیمگیری و در کنار مردم حضور داشته باشد." [٣] و در سرمقاله روزنامه ابتكار روز چهار شنبه ٨ ارديبهشت آمده است " چرا قانون اساسی انتخاب سه باره رییس جمهور را ممنوع کرده اما انتخاب نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی، شوراها و خبرگان رهبری بدون محدودیت است." [٤] اين روزنامه از اين تفاوت به عنوان " تضاد با دمكراسى " !!! ياد كرده است.
آيا جنبش سبز خواهد توانست دولت كودتا را از دست يابى به خواسته هايش از جمله تغيير قانون اساسى براى رسيدن به اهدافش باز دارد و حكومت را به رعايت حقوق بشر و اصول دمكراسى از جمله آزادى زندانيان سياسى، حق بر گزارى اجتماعات ، فعاليت رسانه هاى مستقل و برگزارى انتخابات آزاد بدون دخالت نيروهاى غيبى فراهم سازد؟ پاسخ به اين پرسش امكان پذير نيست اما مى توان گفت كه تحقق خواسته هاى بالا با توجه به حمايت هاى بى دريغ ولى فقيه از دولت كودتا، پشتيبانى نيروهاى سركوب اطلاعاتى و نظامى از احمدى نژاد و غير مستقل بودن دستگاه قضايى كشور، تلاش ها و استقامت زياد جنبش سبز چه در داخل و چه در خارج را طلب مى كند. احمدى نژاد در پنج سال گذشته توانسته است جامعه مدنى كشور را در تنگ نا هاى بسيار قرار دهد و از توان بياندازد. ده ها روزنامه ى منتقد را توقيف كند، رسانه هاى ملى را تصاحب كند، سپاه و بسيج را با واگذارى قراردادهاى بزرگ اقتصادى، افزايش بى سابقه بودجه و امكانات ديگر خريدارى كند، و با پشتيبانى ولى فقيه كودتاى انتخاباتى راه بياندازد و پس از آن چنان كند كه همگى از آن آگاهيم.
آيا نقش ايرانيان خارج كشور به عنوان بخشى از نيروهاى دمكراسى خواه در يارى رساندن به كنش گران داخلى و جوانانى كه جان بركف در برابر استبداد دينى ايستاده اند چيست؟ آيا ايرانيان در غربت از كليه امكاناتشان براى تحقق دمكراسى در ايران و اجراى موازين حقوق بشر بهره جسته اند؟ پاسخ به اين پرسش دشوار نيست. به باور نگارنده نقش ايرانيان در غربت تنها به پشتيبانى از جنش داخل از راه اعتراض به نقض حقوق بشر در ايران، حساس كردن مردم جهان به شرايط سياسى ايران، جلب نظر سازمان هاى مدنى فراملى مانند سازمان هاى حقوق بشرى، سنديكاهاى بين الملى و غيره در وارد كردن فشار به دولت ايران براى آزادى زندانيان سياسى و در صورت امكان تأثير گذاردن بر سياست هاى دولت هاى غربى در جهت پشتيبانى از پيكارهاى دمكراسى خواهانه مردم ايران برجسته مى گردد.
برآورد مى شود كه بيش از ٤ ميليون ايرانى در خارج از كشور زندگى مى كنند[٥] كه در سراسر جهان پراكنده اند. ايالات متحده بيشترين ايرانيان را در خود جاى داده است ( بيش از يك مليون و ششصد هزار نفر). از ميزان تحصيلات ايرانيان در غربت آمار دقيقى در دست نيست اما بر پايه بررسى دفتر نمايندگى جمهورى اسلامى نزد سازمان ملل تنها در آمريكا ٢٤٠ هزار ايرانى داراى تحصيلات عالى در سال ١٣٨٣ زندگى مى كرده اند [٦]. در اين سال تنها در آمريكا و كانادا حدود ٥٠٠٠ استاد و استاد يار تمام وقت و نيمه وقت مشغول به تدريس بوده اند. تعداد پزشگان در آمريكا در همان سال به بيش از ٥٠٠٠ نفر مى رسيد [٧]. براساس واكاوى مركز پژوهش هاى مجلس، ميزان سرمايه هاى ايرانيان خارج كشور در سال ١٣٨٦ بالغ بر ١٣٠٠ ميليارد دلار مى رسيده است [٨].
ايرانيان در فعاليت هاى فرهنگى، اجتماعى و سياسى نيز بسيار فعالند. تاكنون ده ها شبكه راديوى و تلويزيونى، ده ها و يا صدها نشريه، بيش از ده سازمان سياسى، بيش از ده انجمن علمى و چندين سازمان ورزشى از جمله اين فعاليت هاست. اداره ده ها تارنماى فارسى زبان كه به مسايل سياسى ايران مى پردازند نيز بخشى از فعاليت ايرانيان خارج به شمار مى آيد.
اما آيا جامعه مدنى ايرانيان خارج كشور توانسته است از كليه امكاناتش براى يارى رساندن به پيكارهاى دمكراسى خواهى داخل و رعايت حقوق بشر بهره گيرد؟ شوربختانه پاسخ به اين پرسش منفى است. واقعيت اين است كه ايرانيان بيشتر در فعاليت هاى فردى كام ياب بوده اند و معمولا ً تلاش هاى جمعى شان بويژه در فعاليت هاى تشكيلاتى و سياسى ناكام مانده است. شايد يكى از دليل هاى آن حد اكثر خواهى بسيارى از ايرانيان در فعاليت هاى سياسى و اجتماعى است كه سبب ناكامى ائتلاف ها و اتحاد ها شده است. دوم جنبش و جوش و فعاليت هاى سياسى ايرانيان خارج كشور معمولا تابعى از افت و خيز جنبش در داخل كشور بوده است و نه تابعى از امكانات دمكراتيك كشورهاى ميزبان.
بى سبب نيست كه با شروع اعتراضات خيابانى در ايران، جامعه مدنى خارج كشور نيز بحركت در آمد و در سوم تيرماه سال گذشته به دعوت برخى سازمان هاى حقوق بشرى و خانم عبادى در ١١٠ شهر جهان بطور يكپارچه در اعتراض به سركوب در ايران دست به تظاهرات زدند كه به يكى از بزرگترين وگسترده ترين تظاهرات ايرانيان در تاريخ مهاجرت ايرانيان به خارج كشور تبديل شد. از حركت هاى شكوهمند ديگر ايرانيان در اين مدت مى توان به جمع آورى تومار " احمدى نژاد رئيس جمهور ايران نيست " و اعتراض به شركت رئيس دولت كودتا در سازمان ملل در نيويورك اشاره كرد كه در افشاى تقلب انتخاباتى و نقض حقوق بشر در ايران نقش مهمى بازى نمود.
با توجه به مشكلات بالا آيا مى توان جامعه مدنى پراكنده ايرانيان را بشكلى دركنش هاى دسته جمعى گرد هم آورد و از امكانات موجود در خارج كشور براى يارى رساندن به تحقق دمكراسى و رعايت حقوق بشر در داخل بهره جست؟ به باور نگارنده اين امر امكان پذير است و بايد در اين راه از نفوذ نخبگان سرشناس ايرانى در ميان ايرانيان در غربت و جامعه مدنى فرا ملى ( مانند سازمان هاى حقوق بشرى، سنديكاهاى بين الملى كارگرى، روزنامه نگارى و غيره ) بهره جست؟ خوش بختانه در ميان ايرانيان خارج كشور نخبگان سياسى و فرهنگى و كنشگران پرآوازه اى همچون خانم عبادى، اكبر گنجى، عبدالكريم لاهيجى، مهرانگيز كار، يرواند ابراهاميان و حسن شريعتمدارى وجود دارند كه هم در ميان ايرانيان داخل و هم خارج شناخته شده اند و فعاليت هاى شفاف حقوق بشرى، فرهنگى و دفاعشان از حقوق زنان و اقليت هاى قومى و مذهبى از هيچكس پوشيده نيست.
نخبگان بالا كم و بيش در ميان سازمان هاى بين الملى همچون سازمان ملل، شوراى حقوق بشر و روشفكران، سياستمداران و كنشگران پر آوازه جهان نيز شناخته شده و مورد احترامند، در عين حال آئينه اى از گرايشات متنوع سياسى، دينى، جنسيتى و قومى ايرانيان به شمار مى آيند. اينان در صورتى كه نقش گروه هماهنگ كننده ى كنش هاى اعتراضى ايرانيان خارج كشور را به عهده گيرند مى توانند در هماهنگى اعتراضات دسته جمعى ايرانيان خارج كشور به نقض حقوق بشر در ايران، آزادى زندانيان سياسى، رفع فضاى امنيتى، آزادى تجمعات جنبش سبز و براى برگزارى انتخابات آزاد يارى رسانند و ايرانيان را از خرده كارى سياسى و پراكندگى رها سازند. حركت هاى دسته جمعى و ممند ايرانيان براى خنثى كردن برنامه ى كودتاچيان در انجام كودتاهاى تازه امرى حياتى است. براى نمونه برگزارى راهپيمايى جهانى ايرانيان در روز ٢٢ خرداد آينده مى تواند اولين گام به شمار آيد
وظيفه ديگر اين گروه هماهنگ كننده مى تواند جمع آورى كمك هاى مالى براى خانواده هاى زندانيان سياسى و كنشگرانى باشد كه بخاطر فعاليت هاى سياسى شان منابع امرار معاش خود را از دست داده اند. بسيارى از ايرانيان خارج كشور كه از رفاه نسبى برخوردارند بى شك از پرداخت كمك هاى مالى به خانواده هاى زندانيان سياى دريغ نخواهند كرد. گروه بالا تركيبى است كه از نظر نگارنده از شرايط كافى براى ايفاى نقش هاى برشمرده برخوردار است. باتماس با نخبگان بالا و تشريح هدف هاى برشمرده، سد پراكندگى و خرده كارى را بشكنيم و بيارى جنبش داخل بشتابيم.
هفته پیش اعلام شد «بنیاد میلتون فریدمن» که هر دو سال یکبار شخصیتی برجسته در زمینه «فعالیت برای کسب آزادیهای حقوقی انسانها، بازار آزاد و صلح» را برگزیده و، ضمن تجلیل از وی، جایزهای نقدی به مبلغ ۵۰۰ هزار دلار به او اعطا میکند، امسال اکبر گنجی را شایسته این گزینش دانسته و با تقدیر و تمجید از او نیم میلیون دلار هم نقدا تقدیمش کرده است.
خبر مسرت بخشی بود و من شخصا از ته قلب خوشحال شدم. البته آقای گنجی از ماه مارچ سال ۲۰۰۶ میلادی به این سو، در فاصله این چهار سالی که ایران را ترک کرده و غربتنشین شده است، خوشبختانه در خارج از کشور قدر بسیار دیده و بر صدر خیلی از محافل روشنفکری و سیاسی غربیان ـ و نیز هموطنان ـ نشسته و ملاقاتهایی با متفکران مشهور جهانی و استادان نامدار و آزادیخواهان صاحبنام جهان داشته است. علاوه بر این، بسیاری از کشورها به او حق شهروندی افتخاری اعطا کردهاند، معتبرترین جوایز حقوق بشری به نامش ثبت شده، و همچنین توانسته است بطور مداوم مقالاتی به فارسی و انگلیسی نوشته و در سایتهای فارسی زبان و نشریات معتبر غربی منتشر کند و کتابی هم به زبان انگلیسی تحت عنوان «مسیر دموکراسی ایران» فراهم آورده که توسط ناشری معتبر چاپ و منتشر شده است. ولی این تقدیر و تجلیل اخیر، به نظر من، اهمیت بیشتری دارد چون از محدوده ارجگذاری خشک و خالی و زبانی ـ گرچه آن هم مهم است ـ فراتر رفته و با پرداخت وجه نقد قابل ملاحظهای همراه شده است که میتواند گرهگشای خیلی از مشکلات و یا مایه تحقق خیلی از برنامههای معوق مانده آقای گنجی باشد.
در طول هفته گذشته، برخی از خوانندگان ما، که خبر مربوط به اهدای این جایزه به اکبر گنجی را در شماره قبلی «ایرانیان» خوانده بودند، و حتی تنی چند از روشنفکران و فعالان سیاسی و حقوق بشری، از طریق تلفن یا ایمیل، با من تماس گرفته و گوشه و کنایه میزدند که «باید دید بنیادی که یک چنین جایزهای را به آقای گنجی داده چگونه بنیادی است و بند نافش به کجا وصل است» و «چرا این روزها هر چه جایزه و تقدیرنامه و تشویقنامه است به اصلاحطلبان (یا به گفته برخی به نواندیشان دینی) تعلق میگیرد و سازمانهای مختلف غربی اینطور برای اهدای جایزه به آنها به رقابت پرداخته و با هم کورس گذاشتهاند؟»
جواب من به پرسشهایی از این دست این بود، و در اینجا هم تکرار میکنم، که اینها همه از مواهب جنبش و رستاخیر اخیر مردم ماست و چه خوب که گرد و خاک آن هنوز فروکش نکرده و سازمانها و نهادها و بنیادهای مختلف غربی با گزینش پی در پی فعالان حقوق بشری، روزنامهنگاران، کنشگران حقوق زنان، و دیگر نمادهای جنبشهای مختلفی که در ایران جریان دارد، به آنها روحیه داده و تشویقشان میکنند که به مبارزه خود ادامه بدهند. اما این که بند ناف بنیادهایی که این جوایز را میدهند به کجا وصل است و چرا همه این جوایز فقط به اصلاحطلبان تعلق میگیرد، البته، جای تامل است و میشود مساله را تجزیه و تحلیل کرد ولی از تخطئه و نفی آن چیزی در شرایط موجود حاصل ما نمیشود جز این که مجموع کوشندگان خودمان را دلسرد و ناامید کنیم.
عبدالله مومنی، مجید توکلی، حنیف مزروعی، شادی صدر، ژیلا بنییعقوب، اکبر گنجی و دیگرانی که ظرف همین چند ماه اخیر جوایزی از نهادهای مختلف بینالمللی دریافت کردهاند، انصافا همهشان زندگی و تمام توش و توان خودشان را بر سر مبارزهای که آغاز کردهاند گذارده و هزینه زیادی را در این راه متقبل شدهاند. همین آقای گنجی ـ گرچه از شمار بچه مذهبیهای دوران قبل از انقلاب بود و بعد از آن هم تا ده دوازده سالی از مهرههای حکومت اسلامی به شمار میرفت ـ حالا تقریبا حدود دو دهه است که در حال جنگ و گریز با رژیم اسلامی است و در این کار از خودش شجاعتها نشان داده و تا پای مرگ هم رفته است. همین او بود که در سال ۱۹۹۹ با انتشار مقالاتی در مورد قتل پنج نویسنده، شاعر، مترجم و فعال سیاسی که کشتار آنها به «قتلهای زنجیرهای» موسوم شد، جان خودش را به خطر انداخت و بعدا به این هم بسنده نکرد و با نوشتن کتاب «تاریکخانه اشباح» به نقد روحانیون بلندپایه نظام و در راس آنها اکبر هاشمی رفسنجانی پرداخت، و کمی بعدتر وقتی پایش به کنفرانس برلین رسید افشاگریهای دیگری کرد که باعث شد به محض بازگشت به تهران به جرم «اقدام علیه امنیت ملی» به شش سال حبس محکوم بشود و مدت زیادی از آن را در سلولهای انفرادی بگذراند و در آنجا اعتصاب غذا بکند و تا پای مرگ برود.
ادوارد کرین، رییس «انستیتو کاتو»، در مراسم اهدای جایزه اخیر به اکبر گنجی گفته بود: «او از جان خودش برای آزادی ایران مایه گذاشت، او به معنی کلمه از جان خود برای بهبود شرایط زندگی مردم ایران گذشت. اکبر گنجی سال آخر زندانش را با اعتصاب غذای طولانی سپری کرد. فعالان حقوق بشری تلاشهای فراوانی برای رسیدگی به وضعیت او انجام دادند اما سانسور شدید جمهوری اسلامی مانع از بهبود وضعیت او شد... گنجی از نظام جمهوری اسلامی به عنوان یک حکومت سلطانی یاد میکند و ضمن مخالفت با تحریم و حمله نظامی به ایران، معتقد به لزوم پیگیری قضایی سران جمهوری اسلامی است.»
از ماه مارچ سال ۲۰۰۶ که اکبر گنجی از کشور خارج شده و به آمریکا آمده و مقیم نیویورک شده، در همه جا تکرار کرده است که «با اسلحه و جنگ نمیتوان دموکراسی را در هیچ کجا مستقر کرد. ایرانیان دموکراسی میخواهند و نه جنگ و آشوب.»
این حرف گنجی را، البته، برخی که از سر استیصال و تنگی حوصله ـ و مهمتر از آن عدم باور واقعی و نهادینه شده به دموکراسی ـ خواهان حمله آمریکا یا اسراییل به ایران و واژگون کردن حکومت اسلامی هستند تا کار هرچه زودتر یکسره شود، نمیپسندند و او را غیرمنصفانه متهم میکنند به این که هنوز هم کارگزار جمهوری اسلامی و از قماش آخوندهای بر سر کار است و به خارج آمده تا کشورهای غربی را گمراه کرده و مانع از عمل تند آنها نسبت به حکومت اسلامی بشود. من یک چنین حرفی را قبول ندارم و معتقدم این اکبر گنجی که امروز میبینیم به هیچ وجه آن اکبر گنجی دهه اول انقلاب اسلامی نیست و بکلی عوض شده و عوض شدنش هم از سر رنگ و ریا نیست و حقیقتی در آن نهفته است که اگر «شیشه کبود» را از جلو چشممان برداریم بطور واضح و روشن میتوانیم آن را ببینیم. اما آیا اگر کسی متحول شد و تغییر کرد و عقاید و نظراتش دگرگون شد، حتما باید مثل ما شده باشد تا ما تغییراتی را که در او بوجود آمده بپذیریم؟ اکبر گنجی و خیلی از همفکران و همکاران قدیمی او فعلا تا اینجا آمدهاند که حکومت اسلامی ـ و به تبع آن ولی فقیه ـ را قبول ندارند و معتقد شدهاند به این که حکومت آینده کشور ما باید حکومتی سکولار باشد تا حکم مردم به جای حکم الله بنشیند. آیا این تغییر کمی است؟ و آیا ما نمیبینیم که در صف قدیمی همین اکبر گنجیها و به اصطلاح «نواندیشان دینی» هنوز کسانی مثل محسن کدیور (و در ته صف عطاءالله مهاجرانی) حضور دارند که گرچه آنها هم «اصلاحطلب» خوانده میشوند و خودشان را متولی «جنبش سبز» میدانند ولی درست از پس از اوج گرفتن جنبش و پیوستن نیروهای مختلف، و به ویژه ایرانخواهان و سکولارها، به آن، دچار نگرانی نسبت به آینده حکومت فقاهتی و سرنوشت ناخوشآیند خودشان شده و در نتیجه تمام هم و غمشان را بر سر این گذاشتهاند که حکومت را به همین شکل اسلامی آن حفظ کرده و فقط با ایجاد تغییراتی در نمای ظاهری آن و باز کردن فضایی برای بازگشت خودشان به دامن ولی فقیه، مردم را قانع کنند که اصلاحاتی انجام گرفته و کشور امن و امان شده و نیازی به در هم ریختن بساط موجود نیست؟ چرا، فرق این دو نوع «اصلاحطلبی» خیلی زیاد است؛ و از این روست که یکی خواهان اصلاحات ساختارشکن (یعنی دگرگون کردن ساختار حکومت) و دیگری خواهان اصلاحات در درون حکومت (به منظور حفظ نظام موجود) است.
اکبر گنجی و برخی از دوستان همفکر او دارند ظاهرا هم از این سو چوب میخورند و هم از آن سو. هم ما نمیتوانیم آنها را دربست بعنوان معتقدان واقعی سکولاریزم سیاسی و حکومتی بپذیریم و هم اصلاحطلبان درون حکومت دیگر آنها را، بخاطر جبههگیریهای روشنشان در مقابل حکومت اسلامی، بعنوان «اصلاحطلب» قبول ندارند!
در همین زمینه بد نیست اشارهای بکنم به مقاله اخیر مسعود بهنود، یار متعهد اصلاحطلبان درون حکومتی، تحت عنوان «جایزه گنجی از دو چشم» که در جایی از آن، به دنبال تحسینها که از گنجی میکند، مینویسد «اصل آن است که گنجی به هزار حسن و ده عیب که دارد، اما راستگوست؛ حتی زمانی که تکروی میکند و دافعه دارد باز صداقتش قابل انکار نیست؛ دلبستگی عمیقش به رستگاری جامعهای که از آن برآمده جای تردید ندارد. گاه فغان دوستان و همراهانش از گفتهها و نوشتههای او به هوا رفته، زمانی سخنش را نابهنگام و دور از مصلحت دیدهاند اما نشنیدهام کسی وی را متهم کرده باشد که ریا میکند یا قصد بازار گرمی دارد.»
معنای این حرفها روشن است: گنجی گاه با گفتهها و نوشتههایی که «دور از مصلحت» رفقای اصلاحطلب و همراهان قدیمی اوست «فغان» آنها را در میآورد. و این همان گنجی است که، به نوشته و شهادت مسعود بهنود در همان مقاله، «به حق یکی از پایداران بر سر عهدی است که از بیست و چند سال پیش گروهی از بچه مذهبیها با خود و خدای خود بستند تا ظلم را تحمل نکنند؛ حتی اگر از جانب همراهان سابقشان باشد و از سوی نظامی که در ابتدا و در نوجوانی خواستارش بودند.»
گرفتاری آقای بهنود و دوستان و رفقا و همفکران او در این است که تحول فکری و دگرگونی گنجی در ظرف این چهار سال اخیر اقامت او در خارج از کشور را نمیتوانند درک بکنند. آنها میدانند که از بیست و چند سال پیش گروهی از «بچه مذهبیها» با دیدن آنچه در حکومت اسلامی میگذرد چشمهاشان باز شد، تحول پیدا کردند و عهد بستند که ظلم را تحمل نکنند، ولی نمیتوانند بفهمند که گنجی حالا دیگر از جلد «بچه مذهبی» خود خارج شده (و این به مفهوم خروج او از دین نیست) و بخاطر همان دیدارها و گفت و شنودها و نشست و برخاستها با «نامداران عرصه علم در جهان» چیزهای تازه آموخته و زندگی و سیاست از نوعی متفاوت را تجربه کرده و به همین لحاظ دریافته است که دخالت دین در زندگی روزمره انسان امری است نامبارک و حاصلی جز تباهی دین و نیز تباهی انسان ندارد.
آقای بهنود مینویسد: «پس از آن که اکبر گنجی، با همه اکراهی که داشت، به خواست سیاسیون و اهل اصلاح در خارج ماند... کوشید فضایی بسازد که در داخل کشور محدودیتهای امنیتی و پلیسی از دسترس اصلاحطلبان و آزادیخواهان دور میدارد.» آقای بهنود و رفقای اصلاحطلب او از اکبر گنجی انتظار دارند حالا که «به خواست سیاسیون و اهل اصلاح» به خارج آمده و در اینجا ماندگار شده است با تلاشها و کوششهای خودش «فضایی» بسازد که بخاطر رفتار امنیتی و پلیسی حکومت در داخل کشور از دسترس «اصلاحطلبان و آزادیخواهان» دور مانده است. مفهوم سر راست و روشن این حرف این است که «اصلاحطلبان» فقط در پی «فضایی» هستند که در شرایط موجود از دسترس آنان به دور است و، پس، اصلاحاتی لازم است تا «فضا»ی مورد نظر آنها در اختیارشان قرار گیرد. اما حالا، در خارج از کشور، یک مرتبه اکبر گنجی درآمده و میگوید این «فضا» باید در اختیار همه باشد و نه فقط «اصلاحطلبان خودی» و یا «بچه مذهبیها» و معتقدان و قسم خوردگان به «نظام مقدس جمهوری اسلامی». و از آنجا که گشایش فضا و یا ایجاد آن فضایی که همه در آن سهیم و شریک باشند، خود به خود به معنای تعطیل و انحلال حکومت اسلامی است، پس طبیعی است که حرفهایی که امروز اکبر گنجی میزند «فغان» رفقای اصلاحطلب ملتزم به نظام اسلامی و قانون اساسی آن را در میآورد.
مشکل مخالفان صریح نظام موجود، انحلالطلبان و آرزومندان برافتادن و برچیده شدن بساط حکومت اسلامی با اکبر گنجی، اما، این است که چرا او و همفکرانش بجای درخواست محاکمه سران حکومت اسلامی و دور کردن دست دیانت از حکومت و تداوم بخشیدن به شکل جمهوری نظام، یک باره از رفراندومی سخن نمیگویند که طی آن میتوان هم محتوی و هم شکل حکومت آینده ایران را تعیین کرد؟ پیشتر گفتم و اشاره کردم که گنجی فعلا تا اینجای راه را آمده و از گفتار و کردار و رفتارش چنین به نظر میرسد که توانایی برداشتن قدم سرنوشتساز آخر را ندارد. او که در دوران جوانی خود، با نفرتی کور و نشأت گرفته از تعالیم مذهبی «خدعهکاران» روحانی، بساط حکومت چندین هزار ساله پادشاهی را برانداخته و از پی آن سی سال از بهترین سالهای عمر خود را با نظامی دیگر سر کرده است، اکنون به سختی میتواند در کنار یک کمونیست تحول یافته، یک سوسیالیست، یک ناسیونالیست، یک لیبرال پیرو آرمانهای «جبهه ملی» و رهبر فقید آن دکتر مصدق، یک مشروطهخواه، یک دوستدار نظام پادشاهی، و یا یک سلطنتطلب بنشیند و به حرف آنها هم ـ هر چقدر دموکرات منشانه، آزادیخواهانه و توام با پذیرش حقوق بشر باشد ـ گوش کند و آنها را هم در آینده ایران «به شمار» آورد. گنجی و دوستان و همفکران او، با همه سیر و سیاحتی که در عالم آزادی و دموکراسی کردهاند، هنوز چنین میپندارند که آنها که سی و یک سال پیش در جریان انقلاب، بیرحمانه و سبعانه، از عرصه فعالیت اجتماعی حذف شدند و یا به خارج از کشور گریزانده شدند، دیگر «حضور» و «وجود» و در نتیجه «وزنی» در عرصه اجتماعی و سیاسی امروز ایران ندارند و از این رو به محاسبه در نمیآیند و به زبان گفته یا ناگفته در شمار مردگان و فراموش شدگاناند. اما، واقعیت ـ چه در درون و چه در بیرون از کشور ـ چنین نیست و گنجی و همفکرانش روزی بالاخره ناگزیر خواهند بود بر در خانههای همه این به ظاهر فراموش شدگان دقالباب کنند و ضمن طلب بخشش از آنها، دستشان را گرفته و بار دیگر آنها را به میانه میدان دعوت کنند.
اکنون که همه این حرفها را زدم و درباره موقعیت خاص اکبر گنجی و کسانی چون او به موشکافی پرداختم، لازم میدانم به این نکته اشاره کنم که همین «موقعیت خاص» است که توجه نهادها، سازمانها و موسسات مختلف غیردولتی، بظاهر غیردولتی، و کمتر دولتی کشورهای غربی را که سالهاست با رژیم جمهوری اسلامی مشکل دارند به خود جلب کرده و آنان را واداشته است که با اهدای جوایز گوناگون به کنشگران حقوق بشری، دموکراسیخواهان، و روزنامهنگاران آزادیخواه ایرانی، به تقویت روحیه آنان و ترویج دموکراسی، حقوق بشر و آزادیخواهی در میان مردم بپردازند.
تحلیل من از سیاست فعلی آمریکا ـ بر اساس آنچه در ظاهر و باطن میگذرد، و تا آنجا که من شاهدم و میبینم و میفهمم ـ این است که فعلا امید این کشور، در رابطه با معضل ایران، به رستاخیز اخیر مردم و آنچه تحت عنوان «جنبش سبز» شناخته شده بسته است. تصمیمگیران کاخ سفید و سیاستمداران استخواندار آمریکا ظاهرا بر این باورند که بجای بر هم زدن پر هزینه و پر دردسر کل نظام موجود در ایران، بهتر است از مبارزه و مقاومت مردم، به هر شکل ممکن، حمایت کرد تا آنها خود اصولگرایان و روحانیون بنیادگرا و متحجر را از اریکه قدرت بزیر بکشند و همین جمهوری را با ایجاد فضاهایی برای زندگی آزادتر مردم و برقراری یک نظم قابل اعتماد سیاسی و اقتصادی ـ بطور سکولار یا حتی غیرسکولار ـ حفظ کرده و بار دیگر به دامن نظام جهانی سرمایهداری برگردند. از این روست که میبینیم همه توجهات معطوف به اصلاحطلبان و مخالفان درون حکومت و کسانی است که به نحوی و به شکلی در درون «جنبش سبز» فعالند و یا اینطور وانمود میکنند که در آن نقش و تاثیری دارند تا از دایره این «توجه» بیرون نمانند. (سفر عطاءالله مهاجرانی به آمریکا و حضور او در یکی از «اتاقهای فکر» واشنگتن و نیز حضور پی در پی برخی دیگر از اصلاحطلبان و نواندیشان دینی در دانشگاههای مختلف و سخنرانیهای آنان در این مراکز را از همین زاویه میتوان ارزیابی کرد). و نیز، به همین جهت است که چهرههای سرشناس و فعال در رستاخیز اخیر، کوشندگان سیاسی، روزنامهنگاران، هنرمندان و همه کسانی که به نوعی حامی و پشتیبان «جنبش سبز» هستند، یکی پس از دیگری مورد تقدیر و تجلیل مجامع بینالمللی، نهادهای حقوق بشری، سازمانها و انجمنهایی که در زمینههای گوناگون فعالیت دارند، قرار گرفته و جوایزی به آنها تعلق میگیرد. همچنین، از همین روست که سیاست رادیو و تلویزیون «صدای آمریکا» و «رادیو فردا» بکلی تغییر یافته و برنامههای روزانه آنها به عرصه حضور و فعالیت اصلاحطلبان تبدیل شده و نه فقط دیگر از کوشندگان دگراندیش در آنها خبری نیست بلکه میدان را برای گویندگان و برنامهسازان غیراصلاحطلب نیز تنگ کرده و شمار زیادی از آنان را به پشت صحنه تبعید کردهاند.
در یک چنین شرایطی است که نهادی مثل «بنیاد میلتون فریدمن» که چیزی حدود ده سال پیش توسط میلتون فریدمن، اقتصاددان سرشناس آمریکایی، برنده جایزه نوبل اقتصاد و یکی از موثرترین اقتصاددانان قرن بیستم که طرفدار کاهش نقش دولت در امور اقتصادی است، پایه گذاری شد، تصمیم به اهدای جایزهای همراه با ۵۰۰ هزار دلار وجه نقد به اکبر گنجی میگیرد؛ که پیشتر گفتم از شنیدن خبر آن به واقع خوشنود شدم. اما این که فکر کنیم نهادی مثل «بنیاد میلتون فریدمن» که اساسا در مشارکت با وزارت اقتصاد آمریکا، دانشکده اقتصاد و مدرسه حقوق دانشگاه شیکاگو، بوجود آمده و هدف اولیهاش «تحقیق در اقتصاد» اعلام شده و در دو نوبت اولیه اهدای جوایز خود نیز، در سالهای ۲۰۰۲ و ۲۰۰۴ میلادی، جایزه ویژه خود را به دو اقتصاددان داده و سپس تغییر مسیر داده و در سالهای ۲۰۰۶ و ۲۰۰۸ این جایزه را به ترتیب به نخستوزیر استونی و رهبر جنبش دانشجویان دموکراسیخواه ونزوئلا اهدا کرده، گزینش امسال خود را بدون هیچ ایما و اشاره و یا پیشنهادی از سوی محافل سیاسی آمریکا کرده باشد، فکری است که پذیرش آن برای من جای شک و شبهه دارد. این شک و شبهه، اما، هیچ از ارزش انتخابی که شده نمیکاهد. آنچه میخواهم بگویم این است که صلاح سیاست فعلی آمریکا در این است که فعلا از کسانی چون اکبر گنجی و آن دیگران که نام بردم حمایت شود؛ علیرغم این که تلاش و کوشش آنها از نظر ما هم ـ که خود را سکولار و جدا از اصلاحطلبان حکومتی میدانیم ـ قابل تحسین و تقدیر باشد یا نباشد.
به هر حال اهدای جایزه «بنیاد میلتون فریدمن» به اکبر گنجی، آن هم در سالگرد خروج او از زندان، پیروزی بزرگی برای دموکراسیخواهان و آزادیطلبان ایرانی و همه کسانی است که جمهوری اسلامی را به عنوان ناقض بزرگ منشور حقوق بشر میشناسند و برای به زانو درآوردن آن یک لحظه از تلاش و کوشش دست بر نمیدارند. آنچه روشن است این که جامعه ایران، علیرغم این که چهرههایی مثل اکبر گنجی در گذشته چه خطاهایی کرده و یا در اثر جوانی مرتکب چه اشتباهاتی شدهاند، امروز به آنها نیاز دارد. برای برقراری یک آشتی ملی و رسیدن به وحدت و برپایی نظم مورد نظرمان، ما در آینده نیاز به امنیت و آرامشی قابل اطمینان داریم. و از این رو بد نیست، با کنار گذاشتن خودخواهیها و کینههایی که در دل داریم، بکوشیم ـ همانطور که گنجی چندی پیش در مقالهای که سر و صدای زیادی هم بر پا کرد نوشت ـ خطاکاران را ببخشیم بی آن که خطاهاشان را فراموش کنیم.
اما، راستی، اکبر گنجی با این نیم میلیون دلاری که به دست آورده چه خواهد کرد؟ اینطور که از ظاهر امر بر میآید او کسی نیست که این پول را صرف خرید خانه یا تامین نیازهای روزمره خود بکند و حتما تا به حال نقشهای برای آن کشیده است.
تنی چند از دوستان و فعالان سیاسی، در دیداری که در این هفته با آنها داشتم، ورقهای به دستم دادند که روی آن نوشته بود: «جناب آقای تقی مختار، سردبیر محترم هفتهنامه «ایرانیان». خواهشمندیم، در صورت امکان، مطلب زیر را در نشریه خودتان برای آگاهی عموم چاپ نمایید. ما عدهای از طرفداران حقوق بشر در منطقه واشنگتن بزرگ از جناب آقای اکبر گنجی تقاضا داریم که جایزه ۵۰۰ هزار دلاری میلتون فریدمن را که دریافت کردهاند در اختیار مبارزان مهاجر ایرانی در ترکیه که در شرایط بد اقتصادی به سر میبرند قرار دهند. باشد که از این طریق ادامه مبارزه این مبارزان مهاجر را هر چه بیشتر تضمین نمایند.»
البته، من به این دوستان گفتم که یک چنین انتظاری از آقای اکبر گنجی انتظار نامعقول و نادرستی است چون یاری رساندن مالی به مبارزان مهاجر یا فراری ـ آن هم با یک چنین رقم درشتی ـ فقط وظیفه اکبر گنجی نیست و ما همه باید مشترکا در حد توان مالی خودمان به آنها کمک بکنیم؛ ضمن این که این ۵۰۰ هزار دلار را میشود صرف کارهای دیگری کرد که تاثیر مهمتر و عمیقتری میتواند روی جامعه داشته باشد.
دوستان از من پرسیدند مثلا چه؟ گفتم آیا به یاد دارید وقتی گنجی تازه از ایران آمده بود اینجا و آنجا، در محافل ایرانی، متمولین و ثروتمندان را تشویق و ترغیب میکرد به این که سرمایهگذاری بکنند تا یک تلویزیون مستقل راهاندازی شود برای پخش از ماهواره و دیده شدن در ایران تا بتوان از آن برای رساندن اخبار واقعی و پیامهای فعالان سیاسی به داخل کشور استفاده کرد؟ وقتی گفتند بله، ما یک چنین حرفی را بخاطر داریم، گفتم ولی کوشش گنجی در این راه به جایی نرسید. حالا که او خودش یک چنین پولی دارد، اگر با صرف آن در این راه پایه کار را بگذارد من مطمئن هستم که خیلی از متخصصان و اهل فن کمکش خواهند کرد و ثروتمندان و متمولین هم در ادامه کار به یاریش خواهند آمد.
این، البته، فقط یک پیشنهاد خام است و امیدوارم آقای گنجی اگر آن را پسندید و مایل شد پروژه تلویزیون خود را عملی کند، خوب همه جوانب را بسنجد تا خدای نکرده با حرف این حقیر، که جز نیت خیر ندارم، یکوقت به چاله نیفتد و این نیم میلیون دلار بیزبان را تلف هیچ و پوچ نکند!
Wed 28 04 2010 17:51
در بارهی جنبش سبز (بخش اول)
امیر مومبینی amir.mombini@gmail.com
مصاحبه با نشریه آرش شماره ١۰۴
- پس از نمایشهای خیابانی ۲۲ بهمن برخی مدعی شدند که جنبش سبز در این حرکت شکست خورده است و نوعی نگرانی پدید آمده است. نظر شما در این باره چیست؟
- در اپوزیسیون، فکری که به خود وعدهی پیروزی فوری جنبش سبز را داده بود کمی شکست احساس کرده است. در حکومت، فکری که کمین کرده بود تا به خشونت دامن بزند و از خشونتها برای تهاجم بیشتر به مردم بهره بگیرد آن هم دچار شکستهایی شده است. اما جنبش شکست نخورده است بلکه از یک نشیب گذشت، یا در یک نشیب قرار گرفت. این قابل پیشبینی بود. بدترین بدفهمی سیاسی در حکومت و اپوزیسیون این است که دیده نشود در این لحظه علاوه بر حکومت و اپوزیسیون میلیونها ایرانی رویاروی هم ایستادهاند و یا در این کشاکش کنار هم قرار ندارند. در چنین وضعیتی هیچ راهحل آسان و سریعی وجود ندارد. این مبارزه زمان بیشتری لازم دارد. نرسیدن به وضعیت مطلوب در یک اقدام شکست نیست بلکه نرسیدن به وضعیت مطلوب است. همین. جنبش سبز یک جنبش عظیم اجتماعی است که در اندیشه و در قلب میلیونها انسان جریان دارد. تاوقتی که خواستهای جنبش برآورده نشود این مبارزه ادامه دارد.
- آیا اگر سبزها در آخرین حرکت بزرگ خود در صف مستقل خودشان تظاهرات میکردند و نیروی عظیم اعتراضکنندگان را با نشان سبز به نمایش میگذاشتند نمیتوانست یک پیروزی بزرگ باشد؟ آیا احساس نمیشود که خطایی در هدایت جنبش صورت گرفته است؟
- باید امکانها را شناخت. پس از حوادث عاشورا، آیا بدون ریسک درگیری شدید امکان حرکت بزرگ مستقل در آن لحظه وجود داشت؟ از پیش آشکار بود که امکان ٢٢ بهمن در چنگ حکومت است و دولت احمدینژاد برای تحریک علیه مردم تدارک دیده است. این که آقایان موسوی و کروبی تظاهرات مستقل اعلام نکردند و نگفتند که حتما با آرم سبز در راهپیمایی شرکت کنید خود مبتنی بر یک ارزیابی بوده است. شاید فکر تأمین امنیت نیروهای سبز آنها را به این راه کشاند که این بار صف جداگانه تشکیل ندهند. راهپیمایی مستقل در آن لحظه میتوانست هم نیروی سبز را نشان دهد و هم شرایط برخورد بسیار خشن با سبزها را فراهم کند. یعنی یک مثبت و یک منفی. تظاهرات نامستقل جلو خشونت تدارکدیده شده در آن لحظه را گرفت اما سبزها را نشان نداد و احساسات منفی پدید آورد. به هر گونه، مهار خشونت در مقطعی که جوانان ما در زندان و در معرض خطر هستند بسیار مهم بود.
- اگر در آینده وضعیتهایی مشابه پیش بیاید چه باید کرد؟
- یک تجربهی بزرگ به دست آمد. حل شدن نیروی معترض در صفوف سازمانیافته از سوی حکومت درست نیست. اما دشوار است که از پیش بگوییم چه باید کرد. هر وضعیتی را در لحظه و زمان مشخص خودش باید بررسی کرد. سعی کنیم که از اهمیت پیشبینیهای خودمان بکاهیم و در عوض بر آمادگی خودمان برای رویاروی با وضعیتهای گوناگون بیفزاییم. جنبش سبز لازم است که انواع راههای مبارزهی دموکراتیک را به کار گیرد. همیشه باید راه حل آلترناتیو داشته باشیم. اگر روشی با مانع رو به رو شد روش جانشینی باید وجود داشته باشد. راههای بسیاری وجود دارد که باید کشف شوند. به هرگونه مبارزه یعنی اعمال نیرو و اعمال نیرو ناچار با تقابل نیروی حریف روبرو میشود و ما نمیتوانیم به حریف تعارف کنیم و هی عقب بنشینیم.
- به هر حال احزاب و نیروهای پیشرو میکوشند تا حدی شرایط آینده را حدس بزنند و راههایی را پیشنهاد کنند.
- درست است. این یک تلاش مفید است. اما این «احزاب و نیروهای پیشرو» سعی نکنند نسخهی خود را به حرکت مردم تحمیل کنند یا نسبت دهند. در مبارزه با رژیم ولایت فقیه، به عکس مبارزه با رژیم شاه، تا این لحظه بیشتر خود مردم مبتکر و رهبر اصلی مبارزهی مردمی بودهاند. خصوصا زنان و جوانان. میلیونها مردمی که توسط فعالان سیاسی به نبرد با رژیم شاه سوق داده شدند اکنون قدم به قدم آن فعالان سیاسی را به میدان مبارزهی خاص خود در مقابله با رژیم ولایت فقیه هدایت میکنند. فکر کنید برخی گروهها که با آن همه آب و تاب انتخابات را تحریم کرده بودند پس از انتخابات با شعار «رای من کو» دنبال جنبش سبز راه افتادند! کدام راه درست بود و کدام نیرو پیشرو بود؟ از سوی دیگر، همین که مردم حرکتی جدی را شروع میکنند و در برابر این همه ستم فریادی از دل برمیکشند برخی از مصلحتطلبان داخلی و خارجی که آنها هم رندانه نام اصلاحطلب بر خود نهادهاند به لرزه میافتند و شروع میکنند به بستن صداخفه کن جلو دهان خود و دیگران. مردم در داخل و زیر آن همه تهدید و فشار بسیار شجاعانهتر و مبتکرانهتر از آنهایی عمل میکنند که در خارج و در امنیت به سر میبرند. همه را نمیگویم بلکه منظورم همان مصلحتطلبان ملقب به اصلاحطلب است.
- پس از نظر شما مردم واقعیتها را بهتر میشناسند؟
- مقایسه نمیکنم. مردم خود جامعه هستند. جامعه یک ارگانیسم زنده است که برای زیست و بهزیستی و تداوم تلاش میکند. همین راهبر اصلی جامعه است و همین آفرینندهی اصلی خواستها و شعارهای مردم است. هزاران سال جوامع بشری بدون حزبها و بدون نقشهها و سناریوها راه خود را به سوی آیندهی بهتر باز کردند. امروز هم سرانجام زندگی راه خود را باز خواهد کرد. روشن است که احزاب سیاسی و تشکلهای مبارزاتی خود جزیی از زندگی سیاسی و اجتماعی امروز هستند.
- آیا این خاصیت اجتماعی میتواند به خودی خود خواستها و شعارهای پیشروتری به وجود بیاورد؟ آیا مردم بدون کمک حزب و رهبری، بدون پیشاهنگ، میتوانند شعارهای پیشروی برای جنبش پیدا کنند؟
- منظور کمبها کردن نقش احزاب نیست. منظور نشان دادن دیگر امکانات جامعه، خصوصا جامعهی مدرن، برای بالاکشیدن خود است. جوامع بشری همه با هم مرتبط هستند. در عصر ما این ارتباط چنان تنگاتنگ است که ما از دهکدهی جهانی حرف میزنیم. در این شبکهی تنگاتنگ روابط کمیت و کیفیت فکر و فرهنگ و خواستهای اجتماعی به سوی همسانی و همسطحی و یگانگی پیش میرود. اگر چه تا رسیدن به مقصد زمان بسیار طولانی نیاز است اما جلو این روند تعادلآفرین را نمیتوان گرفت. میتوان در حرکت و سرعت آن اختلال ایجاد کرد اما متوقف کردن آن تقریبا ناممکن است. مسألهای که بر این پایه طرح میشود و باعث دعوا میگردد این است که در این روند کدام جوامع و کدام فکرها و فرهنگها خود را به دیگری نزدیک و با آن هماهنگ میکنند. به نوعی همان قانون انتخاب اصلح در طبیعت عمل میکند. یعنی جامعهی تواناتر، کاراتر، بهتر و زیباتر به طور طبیعی خود را تنزل نمیدهد بلکه دیگر جوامع تدریجا خود را تغییر داده و با آن هماهنگ میشوند. در این پروسه عناصر قوی و کارا و زیبای جوامع عقب مانده نیز امکان انتقال به جامعهی پیشرو جهانی را دارند. در طول تاریخ هر زمان جایی از جهان مهد تمدن و پرچمدار پیشرفت بوده است. در روزگار ما جامعهی پیشرفته، مدرن و دموکراتی که در غرب تکوین یافته است سرمشق است. الگو شدن این جامعهی مدرن آن طور که کسانی چون آلحمد تصور میکردند غربزدگی در مفهوم منفی آن نیست. این جامعهی مدرن برآمده از تمدن کل بشریت است و از آن همه است. مسیر تکامل جامعهی جهانی گسترش این جامعهی مدرن دموکرات در سطح جهان است. منشأ اصلی فکر مردم تحولخواه جامعهی ما نیز ناشی از اطلاع آنها از این جامعه و میل آنها برای زندگی با استانداردهای چنین جامعهایست. توجه کنید که در روسیه و چین و دیگر نقاط جهان چه تعداد حزبها و دولتها کوشیدند تا جامعه مسیر این الگو را در پیش نگیرد. اما چه شد؟ جامعه و مردم سرانجام چیره شدند و همان الگو را شروع کردند به پیاده کردن. اینها همه نشان میدهد جامعه بهتر از احزاب راه خود را انتخاب میکند. هر جزء این جامعهی مدرن دموکرات که توسط مردم درک گردد و خواسته شود خود یک هدف و شعار اجتماعی و سیاسی است. یک تفاوت اساسی در شیوهی برخورد عامهی مردم پیشرفتخواه با گروههای سیاسی ما این است که، مردم وضعیت اکنون خود را با یک وضعیت بهتر تجربه شده مقایسه میکنند. مثلا، وضعیت دوران شاه را با اروپا و وضعیت اکنون را با وضعیت دوران شاه و اروپا مقایسه میکنند و به طرف یک پدیدهی عینی اشاره میکنند و میگویند که چه میخواهند. اما گروههای سیاسی آرمانخواه وضعیتهای موجود را با ایدهآلهای ذهنی خود مقایسه میکنند. چیزی که برای مردم ناملموس است و میتواند به کلی خیالی و به دور از دسترس باشد. جامعهی طرازنوین سوسیالیستی، حکومت کارگری، جامعهی عدل علی، دموکراسی دینی، حکومت اسلامی، ولایت فقیه، رژیم پادشاهی، اینها همگی در طراز خیالبافی برای جامعه هستند. از نظر من در مبارزهی سیاسی، دموکرات کسی است که حرکت طبیعی جامعه را مبنا قرار میدهد و ضمن همراهی با جامعه با آن تبادل نظر میکند و به سهم خویش برای بهسازی آن تلاش میکند. کسی که با یک سناریوی آماده وارد میدان میشود تا جامعه و تاریخ را مطابق نقشهی خود بسازد دموکرات نیست. ممکن است فکرهای خوبی داشته باشد، اما دموکرات نیست. خلاصه، نقش حزبها بس مهم است، اما حزبها باید روی جادهی خواستهای مردم حرکت کنند نه این که جادههای خیالی بکشند.
- همینجا مناسب است که کمی به مسالهی رهبری در جنبش سبز بپردازیم. آیا فکر میکنید که جنبش سبز دارای رهبری است؟ نقش آقایان موسوی و کروبی را چگونه ارزیابی میکنید؟
- تا آنجا که به اقدامات علنی، عملی و مشترک مردم معترض در ایران بر میگردد از مقطع انتخابات تا کنون آقایان موسوی و کروبی نقش بسیار مهمی ایفا کردهاند، هم در هدایت میدان مبارزه، هم در تشجیع مردم، هم در استفاده از نفوذ سیاسی و مذهبی خود در جمهوری اسلامی برای مهار نسبی خشونت استبداد. در این زمینه حمایتهای آقایان منتظری و صانعی و برخی دیگر از روحانیون منتقد و مردمی براستی یک سرمایهی عظیم برای جنبش بودهاست. اما در مورد رهبری فکری و خواستی جنبش پدیدهای را که در بالا به آن اشاره کردم باید به حساب آورد. در روند، و نه در لحظه، فکری که با الگوی جامعهی پیشرفتهی مدرن و دموکرات زاویه داشته باشد با حرکت جامعه زاویه پیدا میکند. امید است که انسانهای حقطلبی چون موسوی و کروبی بیش از پیش همراه این خواستهای جامعه باشند. جنبش سبز یک جنبش برآمده از نیروی مدرن جامعه است. این جنبش برآمده از گرایش مدرن جامعه، برآمده از خواست نیروی مدرن، خواست نیروی پیشرو دانشآموز و دانشآموخته و جوانان جویای آیندهی بهتر است. جنبش زنان ایران مهمترین و پایدارترین و مدرنترین بخش این نیروی عظیم است. آزادی زن درفش زیبای مبارزهی مدرن در جامعهی ایران و در مسیر جنبش سبز است. آزادی زن معیار معیارهای دموکراسی در ایران است. تنها با این معیار معتبر میتوان دموکراسی راستین را از دموکراسیهای اختراعی تمیز داد. این خواستها در مسیر هماهنگ کردن جامعهی سنتزدهی ایران با جامعهی مدرن دموکرات هستند. اگر کسی چنین برداشتی از جنبش سبز داشته باشد هیچ نیرویی را در لحظه به لحاظ فکری و توان عملی در حد رهبری این جنبش نمیداند. برعکس، تا اینجا جنبش سبز رهبر خود و رهبر گروه های سیاسی بوده است. جنبش سبز یک کار مشترک جمعی است. رهبر قاطع این جنبش ارادهی جمعیت مدرن جامعهی ایران برای دستیابی به استانداردهای جامعهی مدرن جهانی است.
ادامه دارد
Wed 28 04 2010 8:06
چالش مردان از سوی خانم صدر
دکتر حسین باقرزاده
سهشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ – 27 آوریل 2010 hbzadeh@btinternet.com
خانم شادی صدر به بهانه اظهارات حجت الاسلام صدیقی امام جمعه تهران که «بدحجابی» زنان را از عوامل حدوث زلزله دانسته، ادعانامهای علیه مردان صادر کردهاند[1]. ایشان مینویسد که «بسیاری از روشنفکران و به تبع آنان، آدمهای عادی، بارها نسبتهایی به همین اندازه ضد زن، میان حجاب و رفتار زنان با ناهنجاری های عمومی برقرار کردهاند» و سپس نتیجه میگیرد که «من چندان فرقی بین حجت الاسلام صدیقی با هر یک [از[ پسران تازه بالغ دیروز و مردان طرفدار حقوق بشر و حقوق زنان امروز نمیبینم؛ غیر از اینکه او اقلا در آنچه هست و آنچه می گوید، یک روتر است!». اظهارات خانم صدر که با استناد به تجربه «همه ما زنان ایرانی» از تبعیض و تحقیر و متلک و آزار جنسی در خانه و خیابان و محل کار صورت گرفته طبیعتاً بر بسیاری از مردان گران آمده و اعتراض آنان را برانگیخته است.
گفتههای آقای صدیقی البته بیش از هر چیز مایه تمسخر و واکنشهای تفریحی از قبیل «ممه زلزله» (Boobquake) در سطح جهان شده است. ولی خانم صدر این نکته را درست میگوید که این گفتهها از یک خصوصیت ریشهدار فرهنگی در جامعه ایران حکایت میکند - خصوصیتی که منحصر به روحانیت حاکم و یا حتا جامعه مذهبی سنتی ایران نیست و بلکه در همه سطوح و لایههای فرهنگی و اجتماعی ایران نیز آثار آن دیده میشود. مشکلی که در دیدگاه خانم صدر وجود دارد «عمومیت گرایی» (generalisation) است که با قرار دادن همه مردان جامعه در یک ردیف، نه فقط یک پدیده پیچیده اجتماعی را به شکل سادهای تنزل میدهد و بلکه عملا به این نتیجه میرسد که مشکل راه حلی ندارد. و راستی اگر هر پسر تازه بالغ دیروز و مرد امروز (از طرفداری از حقوق بشر و حقوق زنان بگذریم) فرقی چندان با حجت الاسلام صدیقی نداشته باشد چه امیدی میتوان داشت که پسران امروز و مردان فردا تغییر کنند و تبعیض و تحقیر و متلک و آزار جنسی زنان در جامعه کاهش یابد؟
برخوردهای این چنینی البته در جنبش فمینیستی جهان بی سابقه نیست. گرایش مردهراسی یا مردستیزی به صورتهای مختلف در این جنبش بروز کرده و بحثهای زیادی برانگیخته است. داعیان این گرایش برای مثال استدلال کردهاند که چون مردان به ابزار تجاوز جنسی مجهزند پس هر مردی بالقوه یک متجاوز جنسی است، و از این رو هر مردی یک جانی بالقوه است و نمیتوان به او اعتماد کرد. اشکال عمده در این استدلال البته همان است که در بالا آمد: مرد اگر به صرف مرد بودن یک جانی بالقوه باشد، راهی برای حل این مسئله به عنوان یک مشکل اجتماعی باقی نمیماند، و زنان دگرجنسگرا چارهای جز رابطه و زندگی با متجاوزان بالقوه خود نخواهند داشت. اگر مشکلی در جامعه به نام تجاوز جنسی وجود دارد، به هیچ رو نمیتوان با یک دسته کردن همه مردها و مظنون دانستن آنان به تجاوز این مشکل را حل کرد.
خانم صدر میگوید که هدفش از این تعمیمگرایی آن است که «در مقابل جوال دوزی که مثلا به حجت الاسلام صدیقی می زنیم»، «سوزنی ... به خودمان بزنیم». بسیار خوب. این یک کاوش فرهنگی است. جامعه ما عمیقا مردسالار و پدرسالار است. در این جامعه، سنت و مذهب و فرهنگ، ارزشها و کارکردهای نابرابری برای زن و مرد برقرار کردهاند. به قول ایشان، «دنیای ما کاملا و از قبل از اینکه به دنیا بیاییم، تقسیم شده است». در این دنیای تقسیم شده، دختر و پسر از تولد به بعد در قالبهای خود قرار میگیرند و پس از این که به رشد رسیدند همان ارزشها را بازتولید میکنند. سخن در این نیست که ما با یک جبر تاریخی روبرو هستیم و نمیتوانیم آن را تغییر دهیم. سخن در این است که همه ما، از دختر و پسر در این فرهنگ بزرگ میشویم و حاملان این سنت هستیم. در این سنت، زن از دنده چپ مرد آفریده شده و وابسته و متعلق به مرد است. نه مذهب و نه سنت، زن را به عنوان یک انسان مستقل نمیشناسند و هر دو سرنوشت او را به دست مرد (پدر، برادر، شوهر، پدربزرگ) سپردهاند.
ولی خانم صدر به این ریشههای فرهنگی کاری ندارد و مشکل را فقط در مردها میبیند. ایشان رفتار متفاوت آمرانه یا آزاردهنده مردها را در قبال زنان محرم و غریبه به تفصیل شرح میدهد و زنان را فقط قربانی میداند. در این که زنان قربانی روابط مردسالارانه هستند بحثی نیست. ولی آیا خانم صدر نمیداند که حاملان این فرهنگ تنها مردان نیستند و بلکه زنان نیز در بازتولید این فرهنگ نقش دارند؟ چرا ایشان فقط مردهایی را میبیند که زن و خواهر و مادر و دخترشان را بیشتر و بیشتر میپوشانند «تا از مرد و نامرد غریبه محفوظ بمانند» و از زنانی که همین نقش را گاه شدیدتر نیز در خانواده بر زیردستان مؤنث خود اعمال میکنند سخنی به میان نمیآورد؟ دیدن نقش زنان نه به این معنا است که از قبح عمل مردانی که چنین میکنند بکاهیم، و بلکه برای تأکید بر این نکته است که ما با یک مسئله فرهنگی روبرو هستیم که حاملان آن تنها مردها نیستند و لو این که مردها سودبرنده اصلی آنند. شناخت وجه فرهنگی مسئله به ما کمک خواهد کرد که برای آن چارهای اساسی بیندیشیم و مسئله را به مردانی که نمیتوانند جز این باشند، و زنانی که همواره قربانیاند، کاهش ندهیم.
ایشان همچنین «شما آقایان» را به چالش کشیده است که «در منظر عموم، به جای دفاع از حقوق زنان، به مثابه امری بیرونی و انتزاعی، از تجربه واقعی، درونی و زمینی “خود” به عنوان یک “مرد” سخن بگویید ؟ و نقشی که در بازتولید ساختارهای تبعیض آمیز موجود داشته اید به نقد بکشید.» من به عنوان یکی از مردانی که اتفاقا «طرفدار حقوق بشر و حقوق زنان» هستم و ایشان «چندان فرقی بین حجتالاسلام صدیقی» و من نمیبینند این چالش را میپذیرم و خلاصهوار از تجربههای خودم در این زمینه سخن میگویم. طبیعی است که تفصیل این تجربه در این مختصر نمیگنجد. از این رو من فقط به مواردی اشاره میکنم که خانم صدر با تعمیم گرایی به همه مردان (یا زنان) نسبت داده است.
خانم صدر میگوید که «به من نگویید که میتوان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت». ولی من به خانم صدر میگویم که از این مراحل گذشتهام و متلکی به زنی نگفتهام (و راست بگویم هیچگاه متلک گفتن را یاد نگرفتم ). خواستهاید که از خود بپرسم «اولین باری که به خواهرم، یا حتی به مادرم، یا دخترخالهام یا دوستدخترم گفتم روسریات را بکش جلو یا آرایش نکن جلوی هر مرد و نامرد غریبه، کی بود؟» کاری از این قبیل را من برای اولین و آخرین بار در مورد نامزدم انجام دادم و از او خواستم که جوراب ضخیمتری بپوشد. در خانوادهای مذهبی بزرگ شده بودم و این کار را وظیفه خود میدانستم. در عین حال، شاهد آن بودم که مادرم به عنوان یک زن به شدت در مورد حجاب دختران و عروسانش حساسیت داشت که در این جا از ذکر نمونههای آن میگذرم.
از آزار جنسی زنان سخن گفتهاید، و این واقعیت وحشتناک که «همه ما زنان ایرانی، از همان سالهای اول زندگیمان ... آزار جنسی را ... تجربه کردهایم». و سپس «عاملان این آزار جنسی مدام» را جستهاید و پاسخ دادهاید که «شما! بله، خود شما!». من باید به سهم خودم از کارنامه خویش دفاع کنم و بگویم که من هرگز به کسی آزار جنسی نرساندهام. از سوی دیگر شما فقط آزار جنسی به زنان را دیدهاید، و من باید به اطلاع شما برسانم که خود من به عنوان یک پسر در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفتهام. ملاحظه میفرمایید: نه اتهام شما در مورد «من و خود من» به عنوان یک آزاردهنده جنسی پایهای دارد و نه تأکید شما بر تقسیمبندی زن و مرد، یکی به عنوان قربانی و دیگری مرتکب آزار جنسی، درست است. شما با تعمیمگرایی خود نه به شناخت مسئله و نه به حل آن کمکی نمیکنید.
در بالا به خاستگاه مذهبی خود اشاره کردم و این که به دلیل تأثیر این فرهنگ سنتی یک بار به همسر آینده خودم در مورد پوشش پا تذکر دادم. در آن شرایط و محیط، من البته به قبح کار خود آگاه نبودم، و بعدها آن را درک کردم. ولی در کودکی من در محیطی بزرگ شده بودم که بسیاری از محدودیتهای اعمال شده علیه زنان و دختران به نظرم عادی میرسید. در واقع من آنها را نه فقط محدودیت نمیدیدم و بلکه گاه این محدودیتها در دید من امتیاز دیده میشد و به آن غبطه میخوردم. من به عنوان یک پسر مجبور بودم در سرما و گرما برای خرید و تهیه مایحتاج راههای دور و نزدیک را طی کنم و یا از سن کمتر از 12 سالگی به کار تمام وقت بپردازم، و وقتی میدیدم خواهرانم در خانه و محیط گرم به سر میبرند احساس غبن میکردم - بدون این که دریابم که خانه نشینی آنان بیان یک محدودیت است و نه امتیاز.
سخن از تجربههای شخصی تا همین حد کافی است، آن هم به خاطر این که به خانم صدر نشان داده شود تعمیم گرایی ایشان تا کجا واقعیت را مخدوش میکند. اگر به موضوع مورد بحث به عنوان یک مسئله فرهنگی نگریسته شود و حاملان آن شناخته شوند میتوان امید داشت که راه حلی برای آن نیز پیدا شود. در مبارزه فرهنگی علیه این مسئله، همه حاملان آن (و نه فقط سود برندگان از آن) باید هدف قرار گیرند. مگر نه این که یکی از دلایل عمده تبعیض جنسیتی نهادینه شده در جامعه ما ناآگاهی زنان به حقوق خود است، و مگر نه این که کمپین یک میلیون امضا دقیقا به همین دلیل و با همین هدف آگاه ساختن زنان به حقوق خود سازماندهی شده است؟ بزرگترین و مؤثرترین عنصر انتقال فرهنگی در درون خانوادهها مادران هستند، و تحول فرهنگی جامعه ما بدون توجه به نقش مادران (در تربیت پسر و دختر) عملی نیست. اهمیت کمپین یک میلیون امضا از نظر فرهنگی دقیقا در این جا نهفته است.
خانم صدر بر نقطه حساسی در فرهنگ مردسالار ما انگشت گذاشته و مردان جامعه را برای نگرش به نقش خود در این فرهنگ و نقد آن به چالش کشیده است. ولی تعمیمگرایی ایشان (که از یک حقوقدان انتظار نمیرود) مسئله را به حد یک نبرد دایم و حلناپذیر سلطه بلامنازع مرد بر زن کاهش داده است. نه همه مردان مانند امام جمعه صدیقی فکر یا عمل میکنند، و نه تنها مردان مسئول ادامه فرهنگ خشن مردسالار حاکم بر جامعهاند. باید مردان را در مبارزه علیه فرهنگ مردسالار تشجیع کرد، ولی در این مبارزه باید همه حاملان آن (و نه فقط مردها) هدف قرار گیرند. در عین این که میتوان از مردان خواست که پندار و گفتار و کردار خود را تغییر دهند، در نهایت این آگاهی زنان به حقوق خود و پافشاری بر آن است که میتواند نقش تعیین کننده در تحول فرهنگ مردسالار داشته باشد. باید کمک کرد تا قربانی توان یابد و روی پای خود بایستد، و گرنه از سرزنش و محکوم کردن مرتکب (و تعمیم مرتکب به همه افراد یک گروه زیستی) راه به جایی نخواهیم برد.
جناب حسین زاده با انکه زن هستم و طبعا از همجنسانم طرفداری میکنم باید بگویم که با شما کاملا موافقم. اولین تربیت کننده بچه مادرش است و همین مادران هستند که بین پسر و دخترشان فرق میگذارند. از همان بچگی به پسر یاد نمیدهند که با خواهرش درست رفتار کند و به او به عنوان یک انسان نگاه کند و به او احترام بگذارد. این تربیت اولیه از کره ماه که نیامده هم زنان و هم مردان در ان نقش دارند همانطور که شما فرمودید.
موفق باشید
*
پیشنهاد می کنم در باره ی پاراگراف زیر صحبت کنیم که جوهر ادعای خانم صدر در آن نهفته ست:
«همه ما زنان ایرانی، از همان سالهای اول زندگیمان، حداقل در راه مدرسه، اگر نه در خانه، آزار جنسی را که با متلکهای ظاهرا ساده شروع میشد و تا تعقیب و گریز، دستمالی و تهدید به تجاوز در کوچههای خلوت یا مکانهای خیلی شلوغ بالا میگرفت، تجربه کردهایم.»
من با شادی صدر کاملا موافقم و از دختران و زنان ایرانی که مخالف این جمع بندی و ادعا خانم صدر هستند انتظار دارم که در این بحث شرکت کنند.
با سپاس، آتوسا بزرگمهر
Mon 26 04 2010 0:02
معما چو حل گشت آسان شود
خس و خاشاک
پیش از آغاز:
در شرایطی بسر میبریم که همچنان جمعی از اعضای احزاب سیاسی اصلاح طلب در کنار سایر فعالان جنبش سبز از اقشار مختلف جامعه نظیر دانشجویان، روزنامه نگاران، فعالان حقوق بشر و زنان،کارگران، هنرمندان و... به جرم حق طلبی در زندان کودتاگران اسیرند. شاید در چنین شرایطی انتقاد از فعالان سیاسی اصلاحطلب و رهبران جنبش سبز به دور از انصاف و جوانمردی جلوه کند ولی از آنجا که نقد گذشته چراغ راه آینده است و رمز پویندگی و موفقیت هر جریان در نگاه مستمر به راه طی شده و تصحیح اشتباهات احتمالی نهفته است، ناگزیر در مطالب زیر انتقادات ریز و درشتی در مورد عملکرد گذشتهی این دوستان مطرح شده که امید است برخی از آنها در پیشبرد اهداف جنبش سبز موثر باشد.
جنبش عملگرای سبز :
پیرامون شکل گیری جنبش سبز و خصوصیات این جنبش مطالب بسیاری نوشته شده است. در اینجا صرفاً با ذکر این نکته که تاریخ تولد جنبش سبز را باید در ایام پیش از برگزاری انتخابات جستجو کنیم، به اختصار به دو عامل کلیدی در شکل گیری جنبش سبز اشاره میشود:
عامل اول: عملکرد دولت احمدی نژاد: عملکرد اسفبار دولت احمدی نژاد در زمینههای مختلف سیاسی، اجتماعی، فرهنگی،اقتصادی و... به گونهای بود که به اجماع گستردهای در بین اقشار آگاه [ از نحوه عملکرد دولت] علیه دولت احمدی نژاد انجامید. به عبارت دیگر عملکرد دولت آنچنان تحقیرآمیز و غیر قابل دفاع بود که هر کسی که از طریقی غیر از منابع رسمی از عملکرد دولت آگاه میشد، در لزوم تغییر احمدی نژاد کمترین تردیدی نمیدید.
عامل دوم: خودآگاهی عمومی و تطبیق سطح انتظارات با واقعیات عینی : پیش از انتخابات خیل عظیمی از مردم طی یک توافق نانوشته و با تجمیع تجارب هشت سال دولت خاتمی و چهار سال دولت احمدی نژاد و با علم به موانع اصلاحات در چهارچوب نظام - بدون انتظار برآورده شدن تمام مطالبات تاریخی و انباشته شده ملت ایران- با هدف تغییر احمدی نژاد و پایان دادن به دولت مستبد فریب و دروغ و رهایی از اوضاع تحقیرآمیز چهار سال گذشته به صحنه آمدند و از موسوی و کروبی حمایت کردند. توجه به این عامل در چگونگی پیدایش جنبش سبز در ارزیابی صحیح مسیر حرکت این جنبش اجتماعی ضروری است. در واقع آنچه باعث اتحاد و انسجام مردم و شکل گیری این جنبش گردید پذیرش قواعد بازی حاکمیت (از جمله نظارت استصوابی) و شرکت در انتخابات به امید پایان دادن به دولت احمدی نژاد بود. پس از برگزاری انتخابات نیز "اعتراض رأی دهندگان" به نتایج اعلام شده باعث تداوم جنبش سبز گردید. به عبارت دیگر کسانی که از ابتدا انتخابات را فرمایشی و خیمه شب بازی رژیم میدانستند و در انتخابات شرکت نکردند در پیدایش جنبش سبز نقش چندانی نداشتند گرچه ممکن است بسیاری از آنان در ادامه مسیر به این جنبش اعتراضی پیوسته باشند.
قابل ذکر است منظور از بیان مطلب فوق، فروکاستن مطالبات معترضان یا مرزبندی با سایر جریانات درونی جنبش سبز از سر انحصارطلبی یا تنگ نظری نیست بلکه صرفاً ارائهی تحلیلی به منظور یادآوری بلوغ سیاسی مردم اصلاحطلب در پیگیری گام به گام و تدریجی خواستههایشان است.
در صورت درست بودن تحلیل فوق و قائل بودن به این خودآگاهی و بلوغ سیاسی در بدنه جنبش درهای بسیاری پیش روی رهبران جنبش سبز گشوده میشود. در واقع رهبران جنبش سبز با اعتماد بیشتر به این خودآگاهی عمومی، قدرت مانور بیشتری در عرصه سیاسی خواهند داشت. به عنوان مثال آقایان موسوی و کروبی میتوانند از روشهای مختلفی که به گمان آنها میتواند در پیشبرد اهداف جنبش موثر باشد با نگرانی کمتری از بازخورد آن در افکار عمومی استفاده کنند و همچنین با ارائه راهکارهای صریح و شفاف در مقاطع مختلف به حمایت قاطعانهی بدنه جنبش از خود امیدوار باشند.
از دید نگارنده مهمترین نکتهای که میتواند موید این بلوغ سیاسی مردم و تطبیق خواستهها با واقعیات عینی در جامعه باشد بیشتر بودن حمایت مردمی از موسوی نسبت به کروبی در جریان انتخابات است. همانطور که میدانیم سطح شعارهای انتخاباتی مطرح شده توسط کروبی به خواستههای عمومی و ایده آل جامعه نزدیکتر بود. از سوی دیگر علاوه بر ناشناخته بودن موسوی برای نسل جوان، شایعاتی در مورد "کاندیدای نظام" بودن او و سوالاتی در مورد پیشینهی او و تردیدهایی در مورد مواضع او در رسانهها مطرح میشد. با این حال موج سبز به راه افتاده پیش از انتخابات اقبال بیشتر مردمی به موسوی را نشان میداد. به نظر نگارنده دلیل اصلی این اقبال را باید در واقع بینی سیاسی و عمل گرایی سیاسی جامعه برای رسیدن به هدف "تغییر احمدی نژاد و اصلاحات حداقلی و رسیدن به نتایج ملموس و عینی" جستجو کرد. تجربهی هشت ساله دولت خاتمی، مردم ما را با موانع عینی اصلاحات در ساختار نظام به خوبی آشنا کرده بود. از همین رو میتوان گفت بسیاری از بیانیههای اصلاح طلبانه کروبی و موسوی که در ایام تبلیغات انتخاباتی پی در پی منتشر میشدند گرچه برای احزاب سیاسی و اقشار جوانتر ( که در دورهی خاتمی هنوز پیگیر مسایل سیاسی نبودند) جذابیتهای خاص خود را داشت ولی در مجموع مورد توجه عمومی قرار نگرفت. زیرا با توجه به واقعیات عینی و ساختار قدرت در شرایط فعلی، امکان عملی شدن آنها در آیندهای نزدیک بسیار ضعیف بود.
کودتای انتخاباتی و معمای تقلب:
با توجه به قرائن و شواهد متعدد در تمامی مراحل انتخابات (پیش از برگزاری، حین برگزاری و پس از برگزاری انتخابات) تقلبات و تخلفات گستردهای صورت گرفته است. با این وجود، شبههای که در رد تقلب به طور زیرکانهای از سوی ستاد کودتا در جامعه القا شده، استناد به تفاوت آرای اعلام شده برای احمدی نژاد و موسوی و "عدم امکان جابجایی ۱۱ میلیون رأی با این تقلبات" است. نکتهی ظریف و مهمی که باید به آن توجه کرد تفکیک دو بحث "تقلب در برگزاری انتخابات و شمارش آرا" و "اعلام نتایج جعلی" در مورد انتخابات برگزار شده است. به نظر میرسد "نتایج اعلام شده" اساساً ارتباط چندانی با آرای سالم و ناسالم ریخته شده به صندوقها در روز رأی گیری ندارد. به این معنا که ابتدا نتایجی کاملاً ساختگی و جعلی اعلام شده و سپس با استفاده از تعرفههای باقیمانده، در جهت مطابقت دادن آرای کاندیداها با نتایج اعلام شده تلاش شده است. در واقع آنچه با آن مواجهیم علاوه بر تقلب گسترده در برگزاری انتخابات، ارائه آمار و ارقام ساختگی و جعلی است. عملی که دولت احمدی نژاد ید طولایی در این زمینه داشته است. برای رمزگشایی از معمای انتخابات باید تمرکز اصلی بر عملکرد ستاد تجمیع آرا در وزارت کشور نهاده شود. در این زمینه، توجه و پیگیری دو مورد زیر میتواند به روشن شدن حقیقت کمک کند:
اول: اخبار نگران کنندهای که پیش از انتخابات از ستاد انتخابات کشور منتشر میشد. از جمله نامههای جمعی از کارکنان وزارت کشور و به ویژه "آمادگی اطلاعاتی و امنیتی وزارت كشور برای تغییر آرای مردم".
به نظر میرسد بند پایانی نامهی تاریخی هاشمی رفسنجانی به رهبر پیش از انتخابات بر پایهی همین اخبار و اطلاعات نوشته شده باشد. آنجا که میگوید: "لذا در فرصت باقیمانده ضروری به نظر میرسد خواسته حق حضرتعالی و مردم در خصوص انجام انتخاباتی سالم و پرابهت و حداکثری تحقق یابد. کاری که میتواند عامل نجات کشور از خطر و باعث تحکیم وحدت ملی و اعتماد عمومی باشد و فتنهگران نتوانند با حدس و گمان نصّ پیامتان در مشهد و در مرقد امام راحل را با هوس خود تحریف کنند و با نادیده گرفتن قانون، بنزین بر آتشافروخته بریزند. "
دوم: خبری که در آذرماه تحت عنوان "چگونههاشمی در خبرگان «هفتم» نشد؟!" در وبسایت آینده منتشر شد. با توجه به این خبر، دلیل قطع پیامکها و تلفنهای ستادهای موسوی در روز انتخابات، ممانعت از حضور نمایندگان موسوی در تعداد زیادی از حوزههای رأی گیری، حمله به ستاد انتخاباتی موسوی در شامگاه انتخابات و همچنین یکی از دلایل مهم گنجاندن مطالبی علیه مهدیهاشمی در اعترافات دادگاههای نمایشی پس از انتخابات [انتقال تجربه صیانت از آرا به اصلاحطلبان] روشن تر میشود.
رهبران جنبش سبز و معمای خامنهای:
یکی از ابهامات موجود در بخشهایی از جامعه، چگونگی نقش خامنهای در کودتای انتخاباتی و تناقضاتی است که در مواجهه رهبران جنبش سبز با او وجود دارد. رهبران جنبش سبز باید تحلیل شفاف و روشنی نسبت به خامنهای و نحوهی مواجهه با او داشته باشند.
اگر خامنهای از همان ابتدا رهبری کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد را بر عهده داشته است -که از گفتگوی محسن مخملباف در گفتگو با رادیو فردا در صبح ۲۳ خرداد چنین نتیجه گیری میشود- سکوت موسوی و کروبی در برابر او قابل توجیه نیست. حتی اگر رهبری را بیاطلاع از تقلبات صورت گرفته بدانیم، عملکرد او پس از انتخابات به هیچ عنوان با معیارهای عدالت و تدبیر و مدیریت همخوانی ندارد. بگذریم از آنکه از لحاظ شرعی به اعتقاد برخی مراجع با از دست دادن شرایط رهبری خود بخود منعزل است. بنابراین واکنش و انتقاد مستقیم از تصمیمات رهبر در این موارد با استناد به مبانی اسلامی و منطقی و قانونی، ضروری به نظر میرسد. بدون شک روشنگری رهبران جنبش سبز در مورد نقش خامنهای در جریان تقلب انتخاباتی و وقایع پس از انتخابات باعث روشن شدن صورت مسئله در جامعه خواهد شد. این جملهی خامنهای در خطبههای نماز جمعه پس از انتخابات که با قاطعیت اعلام کرد "نظام اسلامی اهل خیانت در آرای مردم نیست" به تنهایی کافی بود تا با تشویش اذهان عمومی و ایجاد تردید در اقشار سنتی جامعه، تشخیص حق از باطل را برای آنها دشوار کند. اگر فرض "رهبری کودتای انتخاباتی توسط خامنه ای" را قطعی تلقی کنیم، این گونه صحبتهای رهبر مصداق بارز فتنه گری و تشویش اذهان عمومی جامعه است و سکوت رهبران جنبش سبز در مقابل این سخنان هیچ توجیهی ندارد. رهبران جنبش سبز و اصلاح طلبان باید با روشنگری مانع از فریب اقشار سنتی جامعه شوند. باید برای اقشار سنتی- مذهبی جامعه دلایل ایستادگی جنبش سبز در مقابل خامنهای و اشتباهات عملکرد او به طور شفاف مطرح شود. به نظر نگارنده یکی از راهکارهای موثری که میتواند باعث شفاف سازی مواضع رهبر شود، فراخوانی او به پاسخگویی با ارسال نامههای سرگشادهی منطقی و محترمانه و بویژه از منظر مطابقت تصمیمات مختلف او با موازین اسلامی است. همین جملهی رهبر که " نظام اسلامی به رأی مردم خیانت نمیکند" میتواند دستمایهی خوبی برای نگارش یک نامهی مستدل به او از سوی رهبران جنبش سبز و روشن کنندهی ماهیت جنبش برای اقشار حامی رهبر تلقی شود. صرف نظر از پاسخگویی رهبر، این نامهها میتواند در راستای شناساندن واقعیت جنبش سبز به اقشار مذهبی حامی رهبر موثر باشد و از طرف دیگر هزینههای پرداخت شده توسط اصلاحطلبان را کمی توجیه پذیر سازد. توضیح اینکه بسیاری از اصلاحطلبان بدون انجام هیچ فعالیت موثری پس از انتخابات دستگیر شده و به محکومیتهای بلندمدت محکوم شدهاند که تداعی کنندهی ضرب المثل "آش نخورده و دهان سوخته" میباشد.
باید توجه داشت که افراد جامعه پس از انتخابات ۲۲ خرداد را میتوان سه گروه در نظر گرفت :
اول: فعالان و حامیان جنبش سبز: این گروه از مجاری غیر رسمی مانند سایتهای اینترنتی و شبکههای ماهوارهای اطلاعات و اخبار خود را دریافت میکنند و از سوی دیگر هیچ گونه اعتمادی به اخبار رسمی ندارند. از نظر این گروه وقوع تقلب در جریان انتخابات قطعی و روشن بوده و همین امر باعث تداوم جنبش اعتراضی شد. بطور حتم یکی از دلایلی که باعث تبدیل شعار "رأی من کجاست" به "مرگ بر خامنه ای" شد، دفاع خامنهای از انتخابات و سالم دانستن آن در سخنرانیهای متعدد در ماههای پس از انتخابات بود. شنیدن جملاتی مانند"زیر سوال بردن اصل انتخابات بزرگترین جرم است"، "انتخابات تمام شد، سالم هم بود" و... برای طرفداران جنبش سبز مانند بنزینی بود که باعث شعله ورتر شدن آتش اعتراضات آنها در مراسم آینده میشد.
دوم: حامیان رهبر: این گروه اخبار و اطلاعات خود را از طریق مجاری رسمی مانند صدا و سیما و روزنامههای رسمی و مجاری غیر رسمی مانند مساجد یا جلسات و بولتنهای سپاه و بسیج و... دریافت میکنند و بنابراین برداشت کاملاً نادرست و تحریف شدهای از مسایل مربوط به جنبش سبز و فعالان و اهداف آن دارند. به دلیل بی اعتمادی این گروه به فعالان جنبش سبز، تأثیرگذاری مستقیم بر آنها از سوی فعالین جنبش سبز دشوار است.
سوم: گروه میانه: این گروه اکثریت افراد جامعه بخصوص در شهرهای کوچک و روستاها را تشکیل میدهند. این گروه عمدهی اخبار را از طریق صدا و سیما دریافت میکنند و بخشی از اطلاعات خود را از مجاری دیگر مانند ماهوارهها به دست میآورند. این گروه اعتماد چندانی به اخبار رسمی ندارند ولی به هر حال حجم وسیع اخبار تحریف شده و تبلیغات سنگین یکسویهی صدا و سیما بر آنها تأثیرگذار است. مهم ترین هدف جنبش سبز باید اطلاع رسانی به این گروه و خنثی سازی تبلیغات و اخبار تحریف شدهی صدا و سیما باشد.
وقایع مهم روز عاشورا و رویدادهای پس از آن:
روز عاشورا را میتوان نقطهی عطفی در مسیر جنبش سبز دانست. از دید نگارنده حوادثی که در روز عاشورا اتفاق افتاد و تفاسیری که در مورد این وقایع از سوی رسانهها ارائه شد، منشأ شکل گیری چند اتفاق مهم در روزها و ماههای پس از آن گردید:
اول: تظاهرات حکومتی ۹ دی
دوم: بیانیه شماره ۱۷ موسوی
سوم: نامهی عزت الهد سحابی به ایرانیان خارج از کشور
چهارم: ماجرای ۲۲ بهمن
وجه اشتراک وقایع رخ داده در عاشورا از جمله درگیریهای مردم با نیروهای سرکوبگر یا زیر گرفتن مردم توسط ماشینهای نیروی انتظامی و یا ترور سید علی موسوی را میتوان "اعمال خشونت بی سابقه از سوی مأمورین امنیتی و پاسخ خشونت آمیز بخشی از معترضان " دانست. به نظر میرسد علاوه بر خشونتهای بی سابقهی نیروهای امنیتی، پاسخ خشونت آمیز برخی از معترضان باعث تردید بخشهایی از مردم حاضر در صحنه در مورد ادامه اعتراضات خیابانی شده باشد و این عامل یکی از زمینه سازهای کاهش حضور فعالان جنبش اعتراضی در ۲۲ بهمن میباشد. [به باور نگارنده بخش قابل توجهی از فعالان جنبش افرادی مسالمت جو و اصلاحطلب و مخالف روشهای خشونت آمیز و انقلابی هستند.]
صرف نظر از اتفاقات رخ داده در عاشورا، نحوهی انعکاس وقایع این روز از سوی رسانههای دو طرف و تفسیرهایی که در مورد آنها ارائه شد تأثیر مهمی در شکل گیری افکار عمومی و جهت دهی به اتفاقات سیاسی روزهای آتی داشت. در این سوی میدان، تفسیر صادق صبا در تلویزیون BBC در عصر روز عاشورا و صحبت از فلج شدن سیستم تصمیم گیری حکومت و رسیدن حاکمیت به بن بست و بزرگ جلوه دادن برخی حرکتهای مردم در دفاع از خود در مقابل نیروهای سرکوبگر و در سوی دیگر میدان نحوهی پوشش این اتفاقات از سوی صدا و سیما، خطر خارج شدن اوضاع از کنترل را به جامعه القاء کرد. این احساس خطر همگانی، به شرکت گستردهی حامیان رهبری و نظام در راهپیمایی ۹ دی، بیانیهی شماره ۱۷ موسوی و هشدار عزت الله سحابی در مورد ضرورت کنترل احساسات و پرهیز از حرکات انقلابی انجامید.
بیانیهی شماره ۱۷ موسوی و ماجرای ۲۲ بهمن:
پس از تظاهرات حکومتی ۹ دی، موسوی احتمالاً با احساس خطر از سرکوب کامل جنبش سبز بیانیهی هفدهم خود را صادر و راه حلهای پنج گانهای را بیان کرد. بلافاصله پس از آن محسن رضایی در نامهای به رهبر مدعی "عقب نشینی موسوی از انکار دولت احمدی نژاد" شد. پس از آن بیانیهی سازگارا و مخملباف صادر شد که بیان میداشت موسوی بر پس گرفتن رای مردم مصر است و دولت احمدی نژاد را کماکان غیر مشروع میداند و آنچه در بیانیه موسوی آمده کف مطالبات مردم است. دو روز پس از آن نیز بیانیه مشترک ۵ تن از روشنفکران دینی منتشر شد که به طرح خواستههای بهینه جنبش سبز پرداخته بودند. در فضای پس از راهپیمایی ۹ دی که حکومت تبلیغات گستردهای را در مورد آن سامان داده بود، این بیانیهها برای بدنهی جنبش حاوی یک پیام مشترک و مهم بودند: "فاصله گرفتن رهبران جنبش از واقعیات عینی و در نتیجه قطع امید مردم از رسیدن به هدفی مشخص در کوتاه مدت و علاوه بر آن احساس خطر از غلطیدن در مسیر طی شدهی هشت سال خاتمی!" دورهای که در آن از لحاظ نظری بیانیهها و خواستههای فراوانی مطرح میشد ولی در مقام عمل، دستیابی به حداقلی از آن خواستهها نیز با مقاومت حاکمیت و عقب نشینی مداوم خاتمی میسر نشد. ابهامی که برای بدنهی جنبش مطرح شد این بود که بدون طی کردن گام اول یعنی پس گرفتن رأی دزدیده شدهی مردم که حداقلی ترین خواسته و بدیهیترین حق فرد فرد معترضین در خیابانهاست چگونه میتوان به برآورده شدن سایر خواستههای بهینه و غیربهینهی رهبران و روشنفکران جنبش امیدوار بود آنهم بطور داوطلبانه از سوی حاکمیت و از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی؟! و در اینجا بود که تجربه اندوخته شدهی ۸ سال خاتمی در بدنهی جنبش عملگرای سبز موجب شد که بخشهایی از مردم ترجیح دهند در روز ۲۲ بهمن در خانهها بمانند.
به باور نگارنده جنبش سبز در هر زمان که از سوی رهبران آن، هدفی قابل دسترسی و عینی هرچند کوچک و جزئی اعلام شود میتواند همچون گذشته خیابانها را در اختیار بگیرد البته به شرط آنکه در رهبران جنبش عزم و ارادهی جدی و برنامهای مشخص برای رسیدن به آن احساس شود؛ در غیر این صورت بدنهی جنبش بنا به تجارب سالهای گذشته با طناب پوسیده به ته چاه نخواهد رفت و این یکی از نشانههای بلوغ سیاسی و واقع بینی در جامعهی ماست.
معمای اصلاحات:
آنچه مسلم است اینکه در میان اغلب نیروهای سیاسی در داخل و خارج از کشور نوعی اجماع در مورد برتری روش اصلاحات بر روشهای انقلابی و اتخاذ این شیوه به عنوان استراتژی شکل گرفته است. مشکل اساسی عبارت از مقاومت شدیدی است که ساختار قدرت در نظام بویژه ساختار حقیقی قدرت در برابر هرگونه اصلاح از خود نشان میدهد و عملاً هرگونه اصلاحی را با بن بست مواجه کرده است. بدون شک راههای برون رفت از این بن بست یکی از بزرگترین و مشکل ترین معماهایی است که چنانچه حل شود میتواند همچون شاه کلیدی طلایی گشایندهی درهای ایران به سوی دموکراسی باشد. پس از آنکه تئوری اصلی اصلاحات در دوران خاتمی یعنی "فشار از پایین و مذاکره در بالا" عملاً ناکام ماند اکبر گنجی از اولین کسانی بود که با نگارش "مانیفست جمهوری خواهی" به تفصیل به این معما پرداخت و تلاش کرد راهکاری برای حل این معما ارائه دهد ولی متأسفانه در میان سایر متفکران و تئوریسینهای اصلاحطلب به ندرت شاهد توجه به این معما و تلاش در جهت حل آن بوده ایم. مسلماً چنانچه فعالان اصلاحطلب با تمرکز بر اندیشیدن به این معما و پرداختن به آن، نقطه نظرات خود را با همدیگر درمیان بگذارند میتوان به یافتن راه حل مناسبی برای ادامه مسیر اصلاحات بر اساس خرد جمعی امیدوار بود. در ادامه صرفاً با هدف روشن شدن صورت مسئله، برخی ابهامات و شاید اشتباهات گذشتهی جریان اصلاحطلب داخل حاکمیت به زعم نگارنده مورد اشاره قرار میگیرد.
امکان اصلاحات در چهارچوب نظام:
با توجه به روند طی شده در از سال ۷۶ تا امروز و بویژه عملکرد حاکمیت پس از کودتای انتخاباتی به نظر میرسد لازم است تا کسانی که همچنان مدعی امکان اصلاحات در چهارچوب نظام هستند به ذکر شواهد یا دلایلی برای تأیید این ادعا بپردازند. به باور نگارنده با توجه به قراین و شواهد موجود علایم ضعیفی در تأیید این مدعا میتوان یافت. میتوان گفت تنها کورسوی امید، حضور هاشمی رفسنجانی در داخل نظام است. برخلاف عملکرد حیرت انگیز خامنهای(از لحاظ غیرعقلانی بودن تصمیمات)، مواضع هاشمی رفسنجانی پس از انتخابات بسیار واقع بینانه، عاقلانه، هوشمندانه و فراتر از حد انتظار اتخاذ شد. متأسفانه فاصله گیری خامنهای از هاشمی، امید به بازگرداندن حداقلی از عقلانیت به نظام و تن دادن به اصلاحات را کمرنگ کرده است. البته اخیراً شاهد تلاشهای هاشمی برای نزدیکتر کردن خود به خامنهای و کسب مجدد اعتماد خامنهای بودهایم که موفق و یا ناموفق بودن این تلاشها در آینده مشخص خواهد شد.
توضیح ضروری اینکه شرط موفقیت و لازمه هرگونه مذاکره در بالا جلب اعتماد حاکمیت و برطرف کردن نگرانی حاکمان از قصد براندازی آنهاست! نگاهی به گذشته نشان میدهد که خاتمی برای جلب اعتماد رهبر در تمام موارد از خواستههای او تبعیت کرده است با اینحال به دلایل مختلف از جمله مواضع سایر اصلاحطلبان هیچگاه نتوانسته اعتماد خامنهای را بدست آورد. این بیاعتمادی و ترس از نابودی، عامل اساسی ایستادگی و کارشکنیهای مختلف در مقابل دولت خاتمی بود. در مقابل شاهدیم که متأسفانه احمدی نژاد با داشتن اعتماد کامل خامنهای و سپاه از اختیار کافی برای انجام هر اقدام نامعقول و غیرموجهی برخوردار است. نمونههای بارزی از این تفاوت اختیارات به زیبایی در مقاله "هرچه آن خسرو کند شیرین بود" بیان شده است. و البته نباید فراموش کنیم که اشتراکات فکری و اعتقادی دو طرف نقش اصلی را در ایجاد اعتماد ایفا میکند و متأسفانه نظرات رهبر به نظرات احمدی نژاد نزدیکتر است!
پس از کاندیداتوری موسوی نیز امید میرفت در صورت پیروز شدن او در انتخابات، وی با قرارگیری در میان دو جناح چپ و راست و کسب اعتماد خامنهای، با موانع کمتری برای انجام برخی اصلاحات حداقلی روبرو باشد که متأسفانه این امید با کودتای انتخاباتی بر باد رفت. پرسشی که یافتن پاسخ آن شاید راهگشا باشد این است که چه عواملی باعث شد تا خامنهای پیروزی موسوی را شکست خود تصور کند و راضی به انجام کودتای رسوای ۲۲ خرداد شود. یکی از عوامل ایجاد این تصور، عدم ملاقات رودرروی موسوی و خامنهای در پیش از انتخابات بود. احتمالاً چنانچه پس از کاندیداتوری موسوی، ملاقات و مذاکرهای بین او و خامنهای انجام میشد، خلوص نیتی که در چهرهی موسوی موج میزند میتوانست تا حد زیادی از سوء ظن خامنهای نسبت به او بکاهد ولی با توجه به ورود غیرمنتظرهی موسوی و شبههای که در جامعه در مورد موسوی ایجاد شد که مبادا او کاندیدای خامنهای باشد ظاهراً چنین ملاقاتی انجام نشده است. عامل دیگری که به بی اعتمادی خامنهای دامن زد، مواضع انتخاباتی موسوی بود که با نزدیکتر شدن به زمان برگزاری انتخابات به مواضع اصلاحطلبان نزدیکتر میشد. دلیل اصلی اتخاذ این مواضع احتمالاً اخبار نگران کنندهای بود که در مورد زمینه سازی برای تقلب در انتخابات به گوش میرسید و باعث شد موسوی با اتخاذ مواضع اصلاحطلبانه بیشتر و در نتیجه رأی آوری بالاتر در جهت خنثی کردن تقلبات احتمالی تلاش کند.
عامل موثر دیگر در بی اعتمادی خامنهای، موضوع شنودهای مورد ادعای فرماندهی سپاه از جلسات خصوصی اصلاحطلبان است. احتمالاً گزینش معدود مواضع نسنجیدهی برخی چهرههای اصلاحطلب در طول سالیان گذشته و کنار هم چیدن آنها موجب نگرانی خامنهای از عواقب احتمالی پیروزی موسوی شده است. در صورت صحت این احتمال، دو فرضیه قابل طرح است. یکی آنکه این القائات صرفاً ناشی از ذهنهای بدبین و بیمار برخی مشاوران خامنهای است که به قصد کمک کردن به او در تصمیم گیری ارائه شده است. فرضیهی دوم دخالت عامدانه عوامل نفوذی و توطئه گر به قصد وادارسازی خامنهای به اخذ بزرگترین اشتباه سیاسی عمر خود یعنی صدور فرمان کودتای انتخاباتی برای ریختن آبروی او و نظام است. چه بسا سوء ظن افرادی نظیر عبدالله شهبازی و مهدی خزعلی درست باشد و نفوذیان مخفی از راه رساندن اخبار جهتدار و شنودهای جعلی یا تحریف شده به خامنهای، او را راضی به انجام کودتا کرده باشند.
بنا به گفتهی محسن مخملباف به نمایندگی از ستاد انتخاباتی موسوی، در شامگاه انتخابات پیروزی موسوی به اطلاع خامنهای رسیده و او نیز مخالفتی نشان نداده و تنها مدیریت نحوهی اعلام آن را خواستار شده است ولی ساعتی بعد افرادی به نمایندگی از خامنهای به ستاد موسوی مراجعه کرده و با نشان دادن نامهای اعلام کودتا کردهاند. برخی شنیدهها نیز حاکی از مردد بودن علی خامنهای تا لحظات پیش از وقوع کودتا و حتی مدیریت کودتا توسط مجتبی خامنهای میباشد. بنابراین تحقیق در مورد آنچه در یک ساعت باقیمانده تا شروع کودتا در بیت رهبری اتفاق افتاده و خامنهای را مجاب به انجام کودتا کرده شاید روشن کنندهی برخی حقایق باشد.
خط قرمز اصلاحات:
برای انجام اصلاحات در نظام متصلب موجود، به اصلاحطلبی باید فراتر از یک خواسته یا تمایل خیرخواهانه برای بهتر شدن زندگی مردم یا صرفاً روشی بهتر برای ادارهی جامعه نگریسته شود. اصلاحطلبی باید جریانی باشد که انجام اصلاحات را ضرورتی عینی برای جلوگیری از نابودی ایران و یا تکلیفی دینی برای جلوگیری از نابودی اسلام بداند و مصمم و استوار پیگیر تحقق مطالبات خویش باشد.
به نظر میرسد در طول سالهای گذشته اصلاحطلبان (در سطح رهبری) فاقد هرگونه خط قرمزی در مورد اصلاحات بودهاند و پس از طرح خواستههای اصلاحطلبانه و مواجه شدن با مقاومت سرسختانه محافظه کاران به تدریج و پی در پی از مطالبهی خواستههای خود صرفه نظر کردهاند. این مشکل احتمالاً از اینجا سرچشمه میگیرد که اصلاحطلبان از درون حاکمیت فاسد به قصد اصلاح آن برخاستهاند و بنابراین وجود درجاتی از فساد در زمینههای مختلف تا حدود زیادی برای آنها عادی و به عنوان واقعیت موجود پذیرفته شده بوده است که این عامل حساسیت ضروری برای برخورد با فساد در مراحل ابتدایی آن را از اصلاحطلبان سلب کرده است و از آن مهمتر اجازهی گسترش تدریجی فساد را فراهم کرده است.
به عنوان بهترین نمونه میتوان به فساد نهادینه شده در نظام انتخاباتی کشور و چگونگی برخورد اصلاحطلبان با آن در سالهای گذشته اشاره کرد:
از بداخلاقی انتخاباتی و مهندسی انتخابات تا "هندسه الهی!":
مسلماً چنانچه اصلاحطلبان در سالهای گذشته در برابر نظارت استصوابی شورای نگهبان و تخلفات و تقلبات صورت گرفته در انتخابات مختلف، از خود حساسیت لازم را نشان داده بودند کار به اینجا و کودتای انتخاباتی اخیر کشیده نمیشد. اما چنانچه شاهد بودیم اصلاحطلبان هر بار بدون برخوردی موثر و پس از بیانیههای اعتراضی، به منظور جلوگیری از ناامیدی جامعه در انتخابات بعدی، از تخلفات و تقلبات در انتخابات به عنوان "برخی بداخلاقیهای انتخاباتی" یاد میکردند! همین باعث شد تا در انتخابات بعدی شاهد درجه بیشتری از فساد انتخاباتی باشیم. پس از گذر از بداخلاقی انتخاباتی، اصلاحطلبان از عبارت "مهندسی انتخابات" برای اشاره به ردصلاحیتهای گسترده شورای نگهبان و تقلبات و تخلفات مختلف در جریان انتخابات استفاده کردند.
به باور نگارنده بکارگیری عبارت "مهندسی انتخابات" به جای "تقلب در انتخابات" و "انتخابات مهندسی شده" به جای "انتخابات ناسالم و باطل" کاملاً اشتباه است. اگر عبارت "بداخلاقی انتخاباتی" بار منفی کمتری از "تقلب در انتخابات" داشته باشد، با توجه به معنای کلمهی مهندسی در زبان فارسی، "مهندسی انتخابات" را حتی میتوان واجد بار معنایی مثبت دانست!. متأسفانه کار به حایی رسیده است که خامنهای نیز در دیدار با اعضای مجلس خبرگان، عبارت "هندسهی الهی نظام" را به کار گرفت و از ضرورت حفظ آن سخن گفت و طبعاً یکی از روشهای حفظ این "هندسهی الهی" مورد نظر مهندس خامنه ای! میتواند انتخابات مهندسی شده بدست سایر مهندسان توانمند بسیج و سپاه باشد!. با توجه به روند طی شده هیچ بعید نیست که در آیندهای نزدیک بطور رسمی در بسیج و سپاه شاهد ارائهی دروسی بعنوان "مهندسی انتخابات" در جهت پاسداری از هندسهی الهی نظام باشیم.
متأسفانه پس از بیانیه شماره ۱۷ موسوی نیز تقلب انتخاباتی به تدریج از "کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد" به "انتخابات مهندسی شده ۲۲ خرداد" تغییر نام داده است. کوچک نشان دادن هر درجهای از فساد با کاهش حساسیت جامعه و جری تر کردن مفسدان، راه را برای گسترش بیشتر فساد هموار خواهد کرد.
چک سفید:
از دیگر نقاط ضعف اصلاحطلبان در سالهای گذشته امتیاز دادنهای مداوم بدون گرفتن هیچ امتیازی از طرف مقابل بوده است. اصولاً منطقی آن است که در مناسبات سیاسی هر گونه سازش و یا امتیاز دادن به طرف مقابل با ستاندن برخی امتیازات و کوتاه آمدن طرف مقابل در برخی زمینهها همراه باشد و مسلماً لازمهی این امر رایزنی و مذاکرهی رودررو و صریح رهبران دو طرف است. اشتباه دوران هشت ساله خاتمی امتیازدهی مداوم بلاعوض و در واقع دادن چک سفید به محافظه کاران بود که باعث جری تر شدن آنان و تشدید فشارهای آنان میشد.
در مقطع کنونی نیز به نظر میرسد هرگونه عقب نشینی یکطرفه از سوی رهبران جنبش سبز بدون مذاکرهی قبلی و توافق بر سر تحقق پارهای از مطالبات جنبش، اشتباه محض باشد. بعنوان مثال در شرایطی که پس از بیانیهی ۱۷ موسوی همچنان شاهد ادامهی بازداشتهای بی دلیل فعالان جنبش سبز و یا در زندان نگه داشتن مشاوران موسوی و ادامهی صدور احکام سنگین برای اصلاحطلبان و حتی توقیف پروانهی جبههی مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب هستیم صحبت از بررسی شرکت در انتخابات توسط اصلاحطلبان حتی بصورت تاکتیکی، منطقی بنظر نمیرسد.
جنبش سبز، فرصتها و تهدیدها:
ضرورت درک اهمیت زمان:
پیدایش جنبش سبز باعث دمیده شدن امید تازهای برای انجام تغییرات ضروری در نحوهی ادارهی امور کشور در میان ایرانیان داخل و خارج از کشور شده است. جنبش سبز جنبشی عملگراست. مسلماً چنانچه این جنبش بتواند حرکتی (ولو کوچک) رو به جلو داشته باشد این امید همچنان زنده خواهد ماند ولی چنانچه به مدت طولانی بدون هیچ پیشرفتی باقی بماند خطر ناامید شدن تدریجی خیل عظیم امیدبستگان به آن جدی است. این جنبش، حرکتی آگاهانه و اصلاحطلب است ولی چنانچه این حرکت به هر دلیل موفق به ایجاد تغییری در اوضاع سیاسی ایران نشود با قطع امید مردم از انجام اصلاحات خطر فروپاشی اجتماعی در جنبشهای آتی ایران و حرکات کور و بدون هدف جدی است. لازم است بین "عدم پاسخگویی به مطالبات مردم" و "حرکت در جهت عکس مطالبات مردم" تمایز قائل شویم. چنانچه سیاستهای دولت حاکم که برخلاف مطالبات مردم و بخصوص نسل جدید جامعه است به همین منوال ادامه یابد خطر فروپاشی اجتماعی را نباید به هیچ عنوان دست کم گرفت. همچنانکه که روش اصلاحات نسبت به روشهای انقلابی برتری دارد، انجام تغییرات ساختاری و بنیادین هدایت شده و اندیشیده شده نیز نسبت به فروپاشی اجتماعی بدون هیچ برنامه و هدف مشخصی ارجحیت غیر قابل انکاری دارد.
ضرورت رهبری فعالتر جنبش:
خوشبختانه اجماع طیف وسیعی از اقشار مختلف جامعه از مذهبی تا غیرمذهبی حول موسوی فرصت مناسبی را برای گذار کم هزینه تر به سوی دموکراسی فراهم کرده است ولی آنچه مسلم است اینکه باید از این فرصت به خوبی استفاده شود. جنبش سبز نمیتواند و نباید در حد بیانیه و انتقادهای لفظی از عملکرد حاکمیت محدود بماند. اکنون که مردم جامعه آماده پرداخت هرگونه هزینهای در راه رسیدن به هدف خود هستند ضرورت دارد تا سیاستمداران کشور و رهبران جنبش نیز با جدیت بیشتر و استفاده از روشهای مختلف (علاوه بر انتقادات و بیانیههای اعتراضی) از این فرصت طلایی بهره گیری کنند. در این زمینه نظرات جمشید اسدی و انتقادات و پیشنهادات او در مصاحبهای تحت نام "جنبش سبز چگونه پیروز خواهد شد " شایان توجه است.
انتقادات اصولی و منطقی رهبران اصلاحات از عملکردهای اشتباه رهبر کنونی و همچنین استفاده از پتانسیل موسوی و هواداران اصولگرای او برای روشنگری در اقشار مذهبی– سنتی جامعه و شناساندن ماهیت جنبش سبز به زبانی قابل فهم برای آنان به اعتقاد نگارنده میتواند گشایندهی راه برای پیشروی گام به گام جنبش باشد.
ضرورت توجه به وسایل ارتباطی:
در شرایط کنونی ضرورت راه اندازی یک شبکهی تلویزیونی یا رادیویی ماهوارهای در خارج از کشور از سوی فعالان داخل کشور جنبش در به وضوح احساس میشود. چنین شبکهای علاوه بر اینکه میتواند راهی مناسب برای اطلاع رسانی به اقشار مختلف داخل کشور و خنثی سازی دروغهای صدا و سیما باشد، در صورت مدیریت صحیح میتواند فضای مناسبی جهت تبادل نظر طیفهای مختلف حاضر در جنبش سبز در جهت همگرایی بیشتر آنها و بویژه تبادل افکار میان سیاستمداران داخل و خارج کشور ایجاد کند.
ضرورت تسلط بیشتر بر خویش و پرهیز از عصبیت در گفتار:
با توجه به حضور طیفهای متنوع در جنبش سبز که هر کدام طرفداران خاص خود را در بدنهی جنبش دارند، ضرورت توجه و پذیرش این تنوع و پرهیز از گفتههای عصبی و احساسی از سوی افراد تأثیرگذار در جامعه بیش از هر زمان دیگری احساس میشود. متأسفانه از یکی دو سال پیش، شاهد نوعی عصبیت به صورت موردی در برخی گفتهها از سوی چهرههایی بوده ایم که انتظار چنین عصبیتی از آنها نمیرفته است. شاید از چهرهای مانند مایلی کهن استفاده از ادبیات تند و توهین آمیز چندان تعجب آور نباشد ولی مسلماً از روشنفکران و فعالان سیاسی بروز چنین رفتارهایی پذیرفته نیست. وقتی روشنفکرانی مانند دولتآبادی و سروش با ادبیات پرخاشگرانه با هم برخورد میکنند و یا نویسندهای مانند ابراهیم نبوی از ادبیات توهین آمیز برای بیان نظر متفاوت خود در موردی خاص استفاده میکند، دیگر چگونه میتوان از سایر افراد جامعه انتظار داشت تا بعنوان مثال در راهپیماییها بر رفتار خویش مسلط باشند و هر کدام شعارهای دلخواه خود را سرندهند؟ مسلماً همه گیر شدن این پدیده در جامعه میتواند به شدت خطرناک باشد بویژه اگر در لحظهای حساس، بطور همزمان عده زیادی از مردم رفتاری غیر منطقی و خلاف انتظار از خود نشان دهند.
معمای زلزله، کاهش جمعیت تهران و افزایش جمعیت کشور!
پیش بینی احمدی نژاد در مورد قطعی بودن آمدن زلزله و لزوم خروج 5 میلیون نفر از تهران و در عین حال مخالفت با کنترل جمعیت و توصیه به زاد و ولد بیشتر، در هفتههای گذشته از جنبههای مختلف مورد بحث قرار گرفته است. در اینجا با توجه به مصوبه چند ماه پیش مجمع تشخیص مصلحت در مورد انتقال پایتخت سیاسی کشور و تصمیمات دولت برای انتقال وزارتخانهها و سازمانها و دانشگاهها به خارج از تهران در مورد سناریویی هشدار داده میشود که امید است زاییدهی توهم توطئه و سوء ظن بیجای نگارنده باشد تا زاییدهی ذهن بیمار برخی نیروهای به اصطلاح خودسر.
مسلماً اگر نبود اخبار فراوانی که از تجاوز به جوانان بی گناه و بی پناه این کشور در زندانهای مخوف منتشر میشود، اگر نبود شنیدهای حاکی از پوزخند خامنهای پس از شنیدن خبر تجاوز به جوانان که گفته بود" خوب باید بفهمند مبارزه درد هم دارد"، اگر نبود جنایات کهریزک که حتی به محسن روح الامینی نیز رحم نکرد، اگر نبود سلاخی مخالفان فکری در جریان قتلهای زنجیرهای و میداندار شدن دوبارهی آن نیروهای خودسر، اگر نبود خس و خاشاک نامیدن انبوه جمعیت معترضین و گوساله و بزغاله خواندن آنها، اگر نبود محارب خواندن جوانان بیگناه و اعدام چند تن از آنها و خلاصه اگر حداقلی از پایبندی به اخلاق در رفتار حاکمان در ماهها و سالهای گذشته دیده میشد، جای این نگرانی وجود نداشت که مبادا نقشهای شیطانی در ذهن بیمار کسانی شکل گرفته باشد تا پس از انتقال پایتخت و خارج کردن طرفداران خود از تهران، عذاب الهی را بر سر مردم بد حجاب تهران که با اعتراضات اخیر خود دل مقام عظمای ولایت را به درد آوردهاند نازل کنند و از هم اکنون با توصیه به زاد و ولد در صدد جبران بخشی از این خسران عظیم باشند.
سخن پایانی:
مطالب فوق با باور نویسنده به آگاهی عمومی، بلوغ سیاسی، ظرفیت نقدپذیری و نگاه منصفانهی جریانات مختلف و متنوع حاضر در جنبش سبز نگاشته شده است. امید است که طرح عمومی این مطالب سرآغازی گردد برای هم اندیشی بیشتر در جهت پیشبرد اهداف جنبش سبز و نه دستاویزی برای ایجاد تشتت و تفرقه.
خس و خاشاک
Sun 25 04 2010 18:07
فرجام اصلاحخواهی اصولگرایان
ثمینا رستگاری
* این نوشته با حذف بخشهایی از آن در روزنامه «شرق» منتشر شده است.
آیا همچنان میتوان برای تحلیل شرایط سیاسی به تقسیمبندی اصولگرا- اصلاحطلب وفادار ماند؟ آیا گفتمانهای اصولگرایی و اصلاحطلبی با بحران مواجه شدهاند؟ آیا غلبه اصولگرایان بر نهادهای سیاسی و حوادث پس از انتخابات این جریان سیاسی را منسجمتر كرده یا بهكارگیری كلمه وحدت را در مورد آنها بیمعنا ساخته؟ پاسخ به این پرسشها متناسب با ابهام وضعیت موجود دشوار به نظر میآید. چرا كه چارچوبهایی كه برای تحلیل سیاسی پیش از این به كار برده میشد ناكارآمد شدهاند و برای درك آنچه در فضای سیاسی میگذرد نیازمند شناسایی صورتبندیهای دیگری هستیم.
امروز دیگر نمیتوان با گشادهدستی واژههای اصولگرا و اصلاحطلب را به كار برد، دیگر نمیتوان با آسودگی خاطر به تقسیمبندیهای گذشته وفادار ماند، دیگر نمیتوان چون سالهای گذشته موضع افراد را ذیل جناحی كه به آن تعلق داشتهاند فهم كرد. گویی تمام ساختارها به هم ریخته است.
اینك هر دو جناح اصلاحطلب و اصولگرا در جایگاهی قرار گرفتهاند كه اندك زمانی پیش به مخیله هیچ كدامشان خطور نمیكرد.
افراد زیادی كه پیش از این در صحنه سیاسی میداندار بودند و حرفهایشان قابل توجه، حالا دیگر خبری از آنها نیست، به كناری رفتهاند و اگر هم حرفی بزنند به سختی میتوان به آن اعتنا كرد.
هر ساعت و ثانیه این روزها محكی شده است برای تعیین راستی و ناراستی، كارآمدی و ناكارآمدی جریانها و افراد سیاسی. امروز دیگر رسمیت و منزلت با هم نسبت عكس پیدا كردهاند و هر كس باید میان این دو فقط یكی را انتخاب كند.
اصلاحطلبان شكستخوردگان نتیجه انتخابات شدند اما توانستند اعتماد از دسترفته مردم را بازیابند و قدرت مدنی وصفناپذیری به دست آورند. اما اینها همه رقیب اصولگرایشان را متحد نكرد و وحدت میان آنها را تقویت نكرد. هر روز یكی از دایره سیاسی اصولگرایی بیرون آمد و تیغ نقد و اعتراضش را نه به سوی رقیب كه به سوی دوستان دیروزش نشانه رفت.
مطهری، نادران و توكلی در مجلس اصولگرا اقلیتی معترض شدند به مراتب نقادتر از اقلیت جناحی مجلس.
روزنامهنگارانی كه تا پیش از آن نامشان در روزنامههای حامی دولت چاپ میشد اسمهای ممنوعهای شدند در انتظار مواجهه بیرحمانه دوستان دیروزشان.
حزب موتلفه سردرگم میان افراطیگریهایی كه جز حذف رقیب نمیخواستند به دیدار آنهایی رفتند كه در نظر دوستانشان سران فتنهای عظیم بودند.
مهدویكنی خواستار وحدت میشد و احمد خاتمی هم یك روز حرف از به رسمیت شناختن منتقدان میزد و دیگر روز از تنبیه آنها. برخی سكوت كردند و سكوت برایشان نه عزت و احترام كه انزوا و تنهایی به ارمغان آورد.
حالا با گذشت چند ماه هرچند هنوز بستری آرام برای نقد فراهم نشده است هنوز تصور تصویر كردن منظومهای نو كه از خرابیهای اكنون برخواهد خاست كاری غیرممكن است. منظومهای كه در آن دیگر از دو جناح كه همدیگر را تحمل میكنند و یكدیگر را به رسمیت میشناسند خبری نیست. منظومهای كه در آن به قدرترسیدگان دیگر علاقهای به همزیستی با رقبای بالفعل و بالقوهشان ندارند و در بخشیدن هر لقبی به دوستانشان سخاوت عجیبی پیدا كردهاند. منظومهای كه اصلاحطلبان با تمام قوا در حال بیرون رانده شدن از آنند و حزبی برای سیاستورزی و ارگانی برای اتنشار افكارشان ندارند و اصولگرایانی كه هر روز با انشعابی نو روبهرو هستند؛ انشعاب افرادی كه در صورت فردند و در اساس یك جریان.
در نگاه اول به نظر میرسد انتخابات خردادماه نقطه عطف برآمدن این شكافها بوده است اما شاید با اندكی تدقیق دریابیم كه این انتخابات تنها رونمایی از این شكافها را موجب شد.
شاید بتوان تمام آشفتگیهایی را كه در جملات كنار هم جمع شدهاند با جستوجوی چرایی این وضعیت سامان داد؛ سامانی كه لزوماً آسودگی به همراه ندارد. شاید بتوان شروع این آشفتگی در اردوگاه اصولگرایی را درست به آن زمانی برگرداند كه ستاره اقبالشان در سیاست ایران طلوع كرد؛ همان زمان كه كرسیهای مجلس هفتم را فتح كردند.
آنها زمانی توانستند بر رقیب خود فائق آیند و به متن سیاست ایران اردوكشی كنند و نیرویی فرادست شوند كه پس از طی تجربه یك دهه اصلاحطلبی و چهار سال تجربه پرتنش مجلس ششم نهادهای انتخابی تضعیف شده بودند و پروژه اصلاحات -اگر نخواهیم بگوییم شكست خورده بود - كند شده و زیر سوال رفته بود. اصلاحطلبانی كه به مدد نهادهای انتخاباتی به قدرت رسیده بودند كنار رفته بودند و با چالشها و پرسشهای جدی مواجه بودند. اینها كه گفته شد عامل پیروزی و میدانداری اصولگرایان شد اما ضامن سامان سیاسیشان نشد بلكه هر كدام تبدیل به آفتی شد كه امروز جز آشفتگی در آن نمیتوان دید
اما چگونه...؟
اصولگرایان پا به مجلسی گذاشته بودند كه پیش از آن- چهار سال مجلس ششم - برای تضعیفش از هیچ كاری دریغ نشده بود. چه بسیار قوانینی كه در این مجلس تصویب شد و فردای آن با مخالفت نهادهای انتصابی به فرجامی نرسید. شاید آن روز اصولگرایان آن نافرجامیها را به حساب ضعیف شدن رقیبشان گذاشتند اما از سست شدن صندلیهایی كه رقیب روی آن نشسته بود و قانونگذاری میكرد غافل ماندند؛ صندلیهایی كه اگر پایههایش سست میشد دیگر فرقی نمیكرد چه كسی روی آن بنشیند.
آن روزها كه اصلاحطلبی در ایران مورد پرسش قرار گرفت و اصلاحطلبان در كوی و برزن مشغول قانع كردن مردم بودند و موفق نمیشدند اصولگرایان از ناكامی رقیب خوشحال شدند آنقدر كه از یاد بردند این اعتقاد به اصلاح است كه تضعیف میشود نه اصلاحطلبان.
و اینگونه شد كه مفاهیم روزبهروز تهی شدند و نهادهای انتخابی هر روز بیشتر از دیروز بیاعتبار، و آن جام افتخار و پیروزی كه اصولگرایان بالای سر خود بردند قلبشده آنچه بود كه باید میبود.
آنها فاتحان مجلس شدند و درست در آن زمان كه خواستند در برابر قوه مجریه قد علم كنند به سستی صندلیهای پارلمان پی بردند. آن زمان كه تیغ نقدشان را بالا بردند، فهمیدند كه این تیغ پیشتر بسیار كند شده است.
كسی از خاطر نبرده است كه عماد افروغ كه امروز از سیاست دلزده شده است زمانی در صحن مجلس چه نطقهای غرایی در نقد دولت بر زبان آورد. او نه ریا میكرد نه صداقت را وانهاده بود. او واقعاً باور كرده بود كه مجلس در راس امور است. او واقعاً در سر شور اصلاح داشت ولی برای جلو رفتن ابزاری نداشت.
از یاد كسی نرفته كه در مجلس فعلی باهنر مصاحبه كرد و گفت شش وزیر احمدینژاد رای نمیآورند. مطهری آنها را فاقد صلاحیت میدانست و توكلی در مخالفت با بسیاری از آنها سخن گفت اما نتیجه همیشه آن شد كه دولت میخواست. در این مجلس در هر نزاعی كه میان دولت و مجلس در گرفته است دولت با لبی خندان فاتح شده و مجلسیان سرخورده.
در هر ماجرایی كه رئیس مجلس زبان به نقد گشوده و در هر حادثهای كه كمیسیونی برای پیگیری تشكیل شده نتیجه آن نقد و فرجام پیگیری آن كمیسیون در هیچ جا به ثبت نرسید.
اگر توكلی نقدی به هدفمند كردن یارانهها كرد او را در كنار جرج سوروس نشاندند و از او عكس یادگاری گرفتند. اگر مطهری از انصاف حرفی زد به نادانی متهم شد با ذكر اینكه به دلیل پسر شهید مطهری بودن به او مرحمت شده و نهایتاً معاون محبوب رئیس دولت آقای مشایی به صراحت تمام نقدها را به حساب ناراحتی از به قدرت راه نداده شدن بستهبندی كرد.
امروز بسیاری از افراد هر دو جناح به درگاه یك در رسیدهاند، هر كدامشان راهی متفاوت طی كردهاند و سودای مغایری در سر داشتهاند اما موانع سر راهشان یكی است و همین است كه مواضع و رفتارهایشان را به هم شبیه كرده و به دلیل همین موانع مشترك است كه نامهای پیشینشان دیگر به كار نمیآید.
فعالیت هر كدام از آنها تنها در صورت وجود «مجلسی در راس امور» كه بتواند قانونگذاری كند، در هر موردی كه خواست تحقیق كند و نتیجهاش را بیهیچ واهمه از تریبون مجلس بیان كند، میسر است.
حالا دیگر اینكه زیر بیرق كدام جناح باشی اهمیت زیادی ندارد، مهم آن است كه بتوانی با قواعد مشخص كنشگری فعال باشی وگرنه بیعملی كه دیگر احتیاج به هیچ عنوان و مرامی ندارد.
آن وقت كه محل نزاعهای سیاسی صندوق رای باشد و پارلمان و تریبون آزاد، جناحبندی و صفبندی معنادار است. اگر محل حل نزاع به هرجایی غیراز اینها منتقل شد دیگر توكلی باشی یا آرمین فرق زیادی نخواهد داشت.
آن زمان است كه اسمها بیمسما میشوند و مفاهیم تهی.